اذین

به نقل از خبرگزاریها در مورد اذین :  سطل زباله ف ی مخزن زباله 770 لیتری تخت با ورق گالوانیزه -بدون درب -ورق با ضخامت 2میلیمتر -محافظ ضربه در جلوی مخزن -قابلیت حمل مکانیزه -ساخت ایران -ابعاد 120*68*124 سانتیمتر.لطفا جهت اطلاعات بیشتر از سایت ما www.azinsanat.com دیدن نمایید.با تشکر اذين صنعت. تست فوتبال باشگاه فرهنگی ورزشی استیل آذین تهران جهت شرکت در مسابقات لیگ برتر(آسیا ویژن تهران) ازمیان جوانان علاقه مند از سراسر کشور تست فنی به عمل می آورد متولدین :1373/10/11الی 1375/10/11 امید متولدین :1375/10/11 الی 1378 جوانان آدرس: خط 3 مترو سوار بشید ایستگاه شهرک شریعتی پیاده بشید روبروی متر خیابان مهران 200متر داخل خیابان ورزشگاه ی گمنام روزها. اخبار و حواشی سرشناسان

اسکندری:سایت رسمی باشگاه افتتاح گردید
نصیری : من نصیری ام و نصیریان به هیچ وجه ش ت را قبول ندارند عبدی : هلال ، هلال دوره نوین است شهیدی پس از ماه ها مصدومیت به لیگ بازگشت نصیری : این استیل آذیـــن دیگر ضعیف و پا ش ته نیست اخبـــــــار اختصاصی باشگاه
نصیری : تیم را محکم تر از همیــــشه بسته ام بارب. بهشت کوچک وخوب و قشنگم.........محلم ،زادگاه سبز رنگم
توکه از کوه و جنگل داری اذين.......... هم ازمردان پاک و نیک ایین ❀✿ ❀✿ ❀✿ ❀✿ ❀✿ ❀✿ ❀✿ ❀✿ ❀✿ ❀✿ یه دنیا و یه جوربنـــــــد ❀✿ ❀✿ ❀✿ ❀✿ ❀✿ ❀✿ ❀✿ ❀✿ ❀✿ ❀✿ برای من ا ین تصویر دیدارمان صورت سفیدت نبود که گرما نداشت دیگر چشم های بسته ات نبود که نور نداشت دیگر اغوش خاموش از مهر قلبت نبود که حمایت نداشت دیگر برای من همیشه بودی و هستی و خواهی بود هنوز هم در باورم نیست رفتنت و هرگزم نخواهد گنجید در خوابهایم میان صورت تو و دستهایم یک دم که چشم میبندم عاشقانه ای در میگیرد شیدا وارند دستهای من و . دلتنگ هستم کاش بودی تا به لبخندی برایم دیوان شعری به تصویر بکشی رنگین کمانی که اینروزها گسترده شده از اسمان و به قلب تو مختوم میشود میگوید انجا گنجینه ای ست از روشنی و من عاشق تمام زلالی تو شدم از اول شروع بارش بارن دلم برای شنیدن ی قلبت در کوره راه دنیا، انجا که تنهایی، چیره بر پیکره یِ تنهایم میشود بی تاب است کاش روی تمامی دیوارها . خواب بانگ صادق علیه السلام می فرمایند: بانگ در خواب بر دوازده وجه است. اول: حج. دوم: سخن. سوم: فرمانروائی. چهارم: بزرگی. پنجم: ریاست. ششم: سفر. هفتم: ب . هشتم: مفلسی. نهم: خیانت. دهم: جاسوسی. یازدهم: منافقی. دوازدهم: ب دست. محمد ابن سیرین بصری گوید: هر بنده مصلح و مومن و مستور چون بیند در جایگاهی معروف بانگ شنود یا بانگ دهد، دلیل حج بیت الله بگ. در دوران جه ،یکی ازتوهمات فلسفی ام این بود : «ایران به عالم این همه خدمات میدهد ،آن وقت چرا و قرآن باید عربی باشند؟ تو این هفته سه کتاب ادبی خواندم، هرکدام دچاریک نوع دگردیسی کلمه ! مثلا: درکتاب اول: بهترینها ......کفشم
درکتاب دوم: بهترین ها .......کفشم درکتاب سوم: به ترین ها! .......کفش م !
و لابد درآینده: ب ه ت ری ن ه ا.....ک ف ش م
خداجون . نقل و انتقالات لیگ مینی فوتبال خدابنده فصل 4 ، تا کنون تیم مربی بازیکنان ورودی به تیم بازیکنان وجی از تیم هلال عبدی خلیلی ، اسدی ، ، علی مرادی ، مجتبی طهماسبی
.... استیل اذين نصیری کت ، افشاری ، محمدرضا ، محمد رضایی ، باربد

، عزیزلو پاسارگاد اسکندری رضایی ، غلامی ، حامد نصیری ، مهدی بابایی ، حسین محمدی ،عیوضی ،شهیدی
محمد. کدام ستاره پرست ؟ کدام پیام آمور دورراه؟ کدام قاصدک آواره در باد برای من من بی من بی همسایه من بی بهار از تو خبر خواهد آورد در این ییلاق وقشلاق بس عبث کدام ماهی عشق نور به پای جمال تو خواهد افتاد تا در آغوش کشم و زار بگریم برایش می دانم اری می دانم هیچ برگشتی در کار نیست ونشانی برای من شاید نیست اما امید را نمی توان در خاک کرد کدام سپی.

پس از صعود ایران به شش تیم برتر جهان شرکت استیل آذین به ملی پوشان پاداش نقدی اهدا کرد.
به گزارش روابط عمومی فدراسیون والیبال، پس از صعود تیم ملی والیبال ایران به جمع شش تیم برتر هجدهمین دوره رقابت های قهرمانی مردان جهان و قرار گیری در جایگاه ششم جهان برای نخستین بار در تاریخ والیبال با سیزده پله صعود نسبت به دوره پیش؛ مدیریت شرکت استیل آذین ایران به مردان والیبال کشورمان پاداش نقدی اهدا کرد. سلام به همه جی تیمی ها با کمی تاخیر برترنهای فروردین ماه رو اعلام میکنم فروردین برای خیلی از نتورکر های ایران ماه جالبی بود من بشخصه کلی درس یاد گرفتم و کلی رشد و از این بابت خدا رو شکر میکنم و خوشحالم که فرصتی پیش اومد تا پرتلاش ترین افراد سازمان در ماه فروردین رو معرفی کنم متعهدترین ها سونیا کارنیا عارف عاشوری ریحانه بخت ازما جوانه حسینی یاسین اذين مهدی پور محمدجواد حسنپور پرستش کاشمری و بالاترین حجم ده فروشی دو ماهه احسان رستم ابادی پوریا هادی نژاد سارا عموزاده بیتا قهار پور مهرداد سهر پور به همین مناسبت فان دلپذیر و شادی کنار هم خواهیم داشت که به زودی تاریخ و ساعتش رو اعلام میکنم سلام مهساجووووووونی خووووفی؟؟؟؟؟؟؟ فردا روز زمینی شدن توست♥♥ عزیزم تولدت مبارک گلمــــــــــ♥ اگر میشد تمام شهر را به مناسبت میلادت اذين میبستم....

اگر میشد روز میلادت را در تقویم ها روز تعطیل ثبت می تا همه بدانند که زمینی شدن تو واقعه عظیمی ست و همه جا باید تعطیل باشد به خاطر آمدنت...

اگر میشد خیلی کارها برایت می اما دریغ...

پس آذین بندی دلم و تعطیلی دنیای مرا به یمن میلادت قبول کن و تبریک

عاشقانه ام را پذیرا باش. تولد تو طلوع عشق ست برای قلب بی قرارم... امیدوارم همیشه سلامت باشی♥♥ ♥♥ از طرف ثمین+شکیباجووووونی برای یه دوست خاصــــــــــ♥♥♥ ماه رمضان اگر خدا می بخشد محض گل روی مجتبی می بخشد غصه نخورید آ کار این آقا ... یک کرببلا به جمع ما می بخشد *** بنویسید که حیدر شده در شور و شعف عالم از عطر خوش روی حسن مسرور است آسمان را ملایک همه اذين بسته که کریم آمده و عالممان پر نور است اولین گل که سکفته زیاس مولا برق چشمان علی بر همگان مشهود است بوسه ختم رسول بر لب آقای کریم این همان . سلام خوبین؟چه خبر خب شرمندتونم بدلیل تاخیر ویددیوی ارمین .چون ارمین چندروزی حال ندار بود ولی خداروشکر الان بهتر شده و فردا دوباره ادامه ی برداری رو انجام میدن خب بریم سراغه اهنگ های جدید اردلان هوشمند وابستت شدم http://s5.picofile.com/file/8146740150/ardalan_hooshmand_vabastat_shodam_iro _.mp3 حامد پهلان رعنا http://s5.picofile.com/file/8146740600/hamed_pahlan_raana_iro _.mp3 بنیامین باران و مریم حیدرزاده کافی شاپ http://s5.picofile.com/file/8146741050/benyamin_baran_feat_maryam_heidarzadeh_coffee_shop_iro _.mp3 کامیار عاشق میمونم http://s5.picofile.com/file/8146741226/kamy_r_ashegh_mimoonam_iro _.mp3 کوروش خسروی دوست دارم http://s5.picofile.com/file/8146741584/kourosh_khosravi_dooset_daram_iro _.mp3 بهنام کریمی عاشقونه http://s5.picofile.com/file/8146741668/bahram_karim_asheghane_iro _.mp3 علی نجاتی و اذين دل به توبستم http://s5.picofile.com/file/8146739876/ali_nejat_feat_azin_del_be_to_bastam_iro _.mp3 مجید یحیایی کی گفته؟؟؟؟؟؟؟؟ http://s5.picofile.com/file/8146742068/majid_yahyaei_ki_gofte_iro _.mp3 ع های جدید ارمین ع های فرید صعودی دوست دارید از این به بعد واستون بیوگرافی بازیگرا و خوانندهارو بزارم؟؟؟؟؟؟اگه دوس دارین لایک28بزارید ادامه داستان جوانک چوپانی که رفته بود تا به ان روستای رویایی برسد جوانک قبل از انکه وارد روستا شود زیر سایه درختی نشست و پیش خود فکری کرد و گفت من این همه را امده ام فقط به خاطر شنیده های دیگران خوب اگر چنین روستایی وجود دارد چرا ان مردمان برای تفرج و تفریح به روستایی که من در ان زندگی میکنم می ایند در ان لحظاتی که داشت پیش خودش فکر می. اختصاصی از فایلکو پاو وینت درباره یولاف با و پر سرعت .
پاو وینت درباره یولاف
پاو وینت درباره یولاف فرمت فایل :power point( قابل ویرایش) تعداد اسلاید: 23 اسلاید          یولاف avena iva/oatیولاف در ابتدا علف هرز مزارع گندم و جو بوده و با گسترش دامنه ی کشت  گندم و جو به صورت گیاه زراعی درآمده است.  دلیل اصلی عملکرد بالای این گیاه در عرض های جغرافیایی بالا سازش آن با  سرما است.تولید جهانی یولاف در سال 2005 حدود 4/21 میلیون تن بوده  است.دارای گونه های تترا پلوییدو دیپلویید و هگزاپلوییدی می باشد.مهمترین کشورهای تولید کننده ی یولاف .کانادا و لهستان می باشند.عمده ترین  ارقام یولاف زراعی از گونه ی iva می باشند.دانه یولاف به طور مستقیم  مورد استفاده ی اسب. و پرندگان قرار می گیرد.ویژگی های گیاه شناسی یولاف:گیاهی ی اله از قبیله یavenae بوده و مانند سایر غلات بند بند و تو خالی  است.ارتفاع ساقه از 150-60 cmمتغییر است.گل اذين آن خوشه وانشعابات  ممکن است از یک سو یا از دو سو باشدو قدرت پنجه زنی آن کمتر از گندم و  جو است.برخی از ارقام بدون ریشک هستند.ریشک در ارقام ریشک دار از  رگبرگ میانی منشا میگیرد.یولاف گیاهی خود گشن است که درصد  خودگشنی آن از10-0 درصد متغییر است.
با
پاو وینت درباره یولاف
سلام دوستان خوبم دیروز که داشتم توی وبلاگ دوستانم میگشتم توی وبلاگ سونیک جوووووووووووووون یه مطلبی دیدم و اون مطلب منو به یاد یک چیزی انداخت و اون هم برنده شدن سونیا جون توی المپیاد بود خب منم میخوام این قبولی رو بهش تبریک بگم
سونیا جونم دوست عزیزم من این قبول شدن رو بهت تبریک میگم امیدوارم در همه ی پستی و بلندی های زندگیت راه درست رو انتخاب کنی و همیشه مثل الآن سر بلند باشی و دوستان عزیزم سونیک،مانیک،کریستال، ،امی،لبانن،تی ،مینا،سونیا*هر دوتا*،(توی مدرسه و همچنین دوستان مهربونم توی دنیای مجازی(بهترین دوستام ،پرنسس امی رز،کریستال،درین،اذين*خیاااار جونم زهرا جونم،دایانا،شاینی،بلوم،استلا و سونی برای همه ی شما آرزوی موفقیت و سربلندی میکنم من امیدوارم همیشه راه درست رو انتخاب کنید همیشه سربلند و پیروز باشید و با پیروزی هاتون ایران رو کشوری سربلند و با قرور ید اینم یه ع مخصوص خخخخخ
دوست شما:silver امیدوارم همیشه با هم دوست باشیم
راستی دوستان خوبم نگید یادش رفته ادامه ی داستان رو میذاره تا تعداد نظرات پست قسمت هفتم داستانم 20 تا نشه متاسفانه نمیتونم بذارم فقط یه چیزی بگم توی قسمت های دیگه اتفاقات زیادی مفته فعلا باااااااای گالری ع محل: ایرانشهر - سالن سمندریان دوره اجرا: ۱۱ مرداد ۱۳۹۳ - ۱۷ شهریور ۱۳۹۳ ساعت: ۱۹:۰۰ بهای بلیت: ۳۰,۰۰۰ تومان
نویسنده و کارگردان: بهاره رهنما بازیگران: (به ترتیب ورود به صحنه) مهناز افشار، بهاره رهنما، نسیم ادبی، سحر تشاهی، کمند سلیمانی و بهنوش بختیاری

تهیه کننده: هولدینگ استیل اذين ایرانیان

مشاور متن: پیمان قاسم خانی
نگاهی آزاد به نمایشنامه "ش پیر و ن عاشق" نوشته چار جورج، ترجمه مریم منظمی

مدیر تولید: رضا احمد زمردی
برنامه ریز و دستیار کارگردان: مریم جلالیان
طراح صحنه: سیامک احصایی
طراح گریم: امید گ اده
اجرا: بانوی آرمانی
طراح لباس و کلاه: بهاره رهنما
با همکاری الیزابت تجارب ( مزون الیزا)
دستیار لباس و صحنه: سمیرا راهی
طراح موسیقی: علی بوستان، کریستف رضایی
طراحان پوستر بروشور و تراکت: بهاره رهنما، بابک برزویه
روابط عمومی: آزاده مختاری
ع و تصویر: بابک برزویه
مدیران صحنه: محمدرضا ولی زاده، فایزه پیروی
طراح و ساخت تیزر: بهاره رهنما، محمد حمزه ای، شهرزاد دریازاده

رزرو تلفنی:٠٩٣٦١٥٨٦١٨٠ نشانی: خیابان طالقانی، خیابان شهید شمالی، ضلع جنوبی باغ هنر، جنب خانه هنرمندان
تلفن: ۸۸۸۱۴۱۱۶ - ۸۸۸۱۴۱۱۵ در هفته ی نخست لیگ برتر در دوره ی چهاردهم دو تیم راه آهن تهران و استقلال تهران به مصاف هم خواهند رفت که در این میان تقابل حمید استیلی و قلعه نوئی به عنوان دو پیش وت خوش نام سرخ آبی های پایتخت نکته ی قابل توجه این دیدار خواهد بود. حمید استیلی به عنوان یکی از پیش وتان پرسپولیس تمامی افتخارات فوتبال ایران را فتح کرد و تا سن 37 سالگی فوتبال را دنبال کرد و قهرمانی لیگ برتر را نیز تجربه کرد، هرچند توفیق چندانی در جام باشگاه های آسیا نداشت. با این وجود قلعه نوئی که هیچ گاه موفق نشد در لیگ برتر حضور یابد، درنهایت به علت مصدومیت شدید از ناحیه ی زانو در سن 34 سالگی درحالی که تمامی افتخارت فوتبال ایران، جز قهرمانی در لیگ برتر را به همراه قهرمانی در جام باشگاه های آسیا درو کرد از فوتبال خداحافظی کرد و به عالم مربیگری قدم گذاشت، عالمی که توفیقات بی نظیری در آن بدست آورد و راه علی پروین، اسطوره ی دوران جوانی خود را پی گرفت و به عنوان پرافتخارترین مربی رقابتی لقب گرفت که هیچ گاه موفق به فتح آن نشده بود.



از پرسپولیس به راه آهن با حمید



حمید استیلی که در سال 2000 از خیر کاپیتانی تیم ملی گذشت و بازوبند را در اختیار علی دائی گذاشت، در پرسپولیس در سایه ی احمدرضا عابدزاده و افشین پیروانی هیچ گاه به بازوبند پرسپولیس نرسید ولی همیشه یکی از پیش وتان خوش نام پرسپولیس بود که پس از حضور یکی در میان در بهمن با حضورهای کوتاه در القادسیه ی کویت و گیلانگ یونایتد در سال 1998 به پرسپولیس بازگشت و شش فصل متوالی در پرسپولیس حضور داشت و در پایان لیگ برتر پس از ب سه عنوان قهرمانی (یک عنوان در لیگ برتر و دو عنوان لیگ آزادگان) در دوره ی چهارم از دنیای فوتبال در سن 37 سالگی خداحافظی کرد.



استیلی در تیم ملی ایران در تمامی تورنمنت های معتبر از جمله جام جهانی (1998)، جام ملت های آسیا (1992، 1996، 2000) و بازی های آسیائی (2000) حضور یافته است و مدال طلای بازی های آسیائی را در کارنامه دارد و جز تنها نسلی از فوتبال ایران است که با گل های او و مهدی مهدوی کیا موفق به ب پیروزی در جام جهانی شده است.



استیلی که برای آغاز دوران مربیگری خود سال ها صبر کرد، در لیگ نهم روی نیمکت استیل آذین نشست و تا پایان هفته ی سی ام این تیم را هدایت کرد و پس از ش ت ان (قهرمان لیگ) جای خود را به افشین پیروانی سپرد. در لیگ دهم روی نیمکت شاهین بوشهر نشست و تا پایان هفته ی بیست و هفتم این تیم را هدایت کرد و در نهایت جای خود را فیروز کریمی داد تا در نهایت این تیم در رده ی چهاردهم ج قرار گیرد. حمید استیلی در آ ین تجربه ی سرمربیگری خود در پرسپولیس دوران کابوس واری گذراند و در پایان نیم فصل جای خود را به مصطفی دنیزلی داد تا آن پیروزی خاطره انگیز سرخ پوشان در دربی با هت تریک ایمون زائد در 10 دقیقه رقم بخورد.



قلعه نوئی؛ پیروزی در خون توست



قلعه نوئی در دوران بازیگری در لیگ آزادگان نیزطعم قهرمانی را نچشید و آ ین قهرمانی او به سال 1370 در مسابقات جام باشگاه های تهران باز می گردد. با این وجود او تمامی عناوین قهرمانی از جمله قهرمانی در جام باشگاه های آسیا، قهرمانی در جام قدس، جام حذفی ایران و جام تهران ب کرده است. او هیچ عنوان ملی قابل توجهی نیز در کارنامه ندارد و هیچ گاه به یک بازیکن ملی برجسته تبدیل نشد هرچند در مربیگری رکوردهایی استثنایی را در اختیار دارد.



آمد و به امید روزی که بر جای سلطان بنشیند، ناخودآگاه منصور پورحیدری، پرافتخارترین مربی تاریخ آبی پوشان را نیز کنار زد و رفت؛ آن هم در همان سال های ابت . با ورق زدن آمار قلعه نویی در فوتبال باشگاهی، باید سراسر از رکوردهایی گفت که در این فوتبال بی سابقه بوده اند، از قهرمانی با 2 تیم مختلف گرفته تا دبل با ان در قهرمانی و هت تریک با استقلال که این امر نشان می دهد قلعه نویی تا چه حد در این مسیر کارکشته است. نکته ای که قلعه نویی را طبیعتا آزار خواهد داد، کم بودن یک مقام باشگاهی آسیایی در کارنامه اوست تا او را در تاریخ بی بدیل سازد. علی پروین در سال 70 جام برندگان جام آسیا را فتح کرد و در تابستان همین سال نیز پورحیدری دومین قهرمانی استقلال در رقابت های باشگاهی آسیا را رقم زد. این درحالی است که قلعه نویی هیچ توفیق بین المللی در کارنامه اش ندارد.



قلعه نویی در 6 فصل اخیر لیگ برتر 4 قهرمانی و یک نایب قهرمانی ب کرده است و این یعنی ثبات شگفت انگیز در امر مدیریت در سرمربیگری، یعنی تضمین موفقیت تیم هایی که عطش بالا برای قهرمانی دارند.



آمار رویاروئی های قلعه نوئی و استیلی؛ همه چیز برابر است !



لیگ نهم؛ هفته ی سیزدهم؛ ورزشگاه فولادشهر؛ ان اصفهان 0-1 استیل اذين؛



لیگ نهم؛ هفته ی سی ام؛ ورزشگاه اکباتان؛ استیل آذین 2-1 ان اصفهان؛



لیگ دهم؛ هفته ی چهارم؛ ورزشگاه فولادشهر؛ ان اصفهان 1-0 شاهین بوشهر؛



لیگ دهم؛ هفته ی بیست و یکم؛ ورزشگاه بهشتی بوشهر؛ شاهین بوشهر 0-0 ان اصفهان؛



لیگ یازدهم؛ هفته ی پانزدهم؛ ورزشگاه ؛ پرسپولیس 0-1 تراکتورسازی تبریز؛ در آستانه 38 امین بهار پیروزی انقلاب ی کتابخانه شهید بهشتی برنامه های متونعی را در جهت بزرگداشت این ایام و جذب هرچه بیشتر مخاطبان انجام داد.از جمله این برنامه ها عبارتند از: v    برگزاری جشن بزرگ انقلاب ی با حضور اعضای نوجوان: در این جشن که با حضور رئیس اداره کتابخانه های عمومی شهرستان تا تان، کتابداران و اعضا برگزار شد در ابتدا آقای طاهرخانی ضمن عرض خیر مقدم و تبریک دهه فجر به حضاریکی از راههای  آشنایی نوجوانان و جوانان با رویدادهای انقلاب را مطالعه معرفی د و خواستار مطالعه نوجوانان در این زمینه شدند. در ادامه حضار با استفاده از بیانات آقای "شهبازی" با روند شکل گیری انقلاب ی و همچنین پیامدها و دستاوردهای انقلاب آشنا شدند. از دیگر برنامه های این جشن خاطره گویی با بیان" سید مصطفی علوی" نویسنده و عضو فعال کتابخانه بود که خاطراتی از دوران انقلاب را بیان د. ایشان همچنین در ادامه کتاب" خاطرات عزت شاهی " را برای حاضران معرفی نمودند. در این مراسم همچنین از آقای "جبار عرب محمدی" کتابدار کتابخانه شهید بهشتی و جانباز 8 سال جنگ تحمیلی تقدیر شد. تقدیر از آقای سید مصطفی علوی به عنوان خیر کتابخانه ،اجرای گروه سرود مدرسه فار و تقدیر از فرهنگیان و افرادی که در گسترش ترویج فرهنگ کتاب و کتابخوانی  در هفته کتاب فعالیت کرده بودند، از دیگر برنامه ها بود. v    برگزاری کارگاههای خلاقیت در بخش کودک کتابخانه از دیگر برنامه بود؛ در این کارگاه  4 ایستگاه با عنوان ایستگاه نقاشی خلاقانه، ایستگاه رو مه دیواری انقل ، ایستگاه کاردستی خلاقانه و ایستگاه قصه گویی خلاق مهیا شده بود که اعضای کودک به صورت گروهی در هر کدام از این ایستگاهها فعالیتهای خود ر ا ارائه دادند. در ادامه جمع خوانی کتاب" ان ایران زمین"  توسط شرکت کنندگان انجام شد. v    دیگر برنامه انجام شده در این دهه برگزاری نشست کتابخوان مدرسه ای با همکاری مدرسه بعثت و با موضوع کتب انقلاب ی برگزار شد که دانش آموزان کتب خود را معرفی د. دیگر برنامه های انجام شده عبارنتد از: اذين بندی و تزئین کتابخانه برگزاری نمایشگاه کتاب و ع با محوریت معرفی کتابهای انقلای ی حضور کتابداران در دفتر و غبار روبی مزار به روز رسانی تابلوی یک دقیقه مطالعه با موضوع انقلاب نصب پوستر این چند کتاب (معرفی کتب انقل ) برگزاری نمایشگاه تاریخ شمار انقلاب ی

       
سلام. دیروز آمدی روی دستها. آمدی تا دستهایت را روی سرمان بکشی وبه مان یاد آوری کنی که هستی مثل همیشهولی مایادمان رفته بود . ما یادمان رفته بود که همیشه هوایمان را داری. یادمان رفته بود کیستیم چیستیم کجاییم و چطور به اینجا رسیدیم! دلمان گرفته از این همه حس های تکراری که روزمرگی را به رخمان می کشد. خسته شدیم از بودنی یکنواخت که گوش دلمان را پر کرده از ترنمی که نامش را زندگی گذاشتیم. راستی ! دیروز که آمدی ومن در میان جمعیت عاشقت که آمد بودند برای درد و دل برای تو که حتی نمی دانستند ازکدام دیاری، اما انقدر قبولت داشتند که مگوهای زندگیشان را برایت تکرار می د . وچه نزدیک بودند با تو . من دختر جوانی دیدم که از کنار تابوتت رد نمی شد و اصرار دیگران که نوبتی هم به آنها بدهد بی نتیجه مانده بود کهخودش در میان اشک و درد از تو می گفت که خیلی کار دارد با شهید. و مادری را دیدم که از درد کمر می نالید و پاهایش رمق کشاندن تنش را نداشت اما می آمد به عشق تو . وپسری را دیدم که با موی بلندش وچهره ای که اگر بیرون می دیدمش حتما تکفیرش می اما آمده بود آمده بودتا یادآوری کند با همین لباس آستین کوتاه و موی بلند هم می توان عاشق شد . عاشق همت و باکری، ترکی و کاووسی خواستن دل را همراه می کند ان وقت جسم هم به دنیالش کشیده می شود و من دیدم که وقت وداع با تو چشمش دریا شده بود . من حس جوانها را می شناسم چون دو فرزند جوانم دنیایی از امید و پاکی وطهارتند . من خواهری دیدم که به نیابت از پدر ومادری که عروج کرده بودند امده بود تا شاید جنازه برادر مفقودش را مشایعت کند . وهمسنگری که سرش را به میله ماشینی می زد که رویش اذين بسته بود به یادت و تابوتت چه زیبا راهنمایی می کرددلش را که جا مانده بود از قافله شهادت ودلش می لرزید از مردن بی اختیار . و خودم را که دنب کشیده می شد با دلی که جا مانده بود و آمده بودم تا نشانی اش را از تو بگیرد . راستی نشانی دلهای جا مانده را با خودت آورده بودی؟! می بینی ! این همه احساس یک جا جمع بود وهمه آمده بودند برای تو که همه احساس را با خودت می آوردی . حالا به من حق میدهی که بگویم خسته ام از همه از خودم از این همه که فراموش د و فراموش شدند. بگویم دلتنگم . دلتنگ لحظه های خداخواهی و خداجویی . فرزند عزیز روح الله سلامت می کنم که دلم سخت مشتاق دیدار توست. وقتی کفن سفیدت روی دستها نشست تا یادم بیاورد که با همین یک تکه سفید بی نقش ونگار خواهیم رفت . به یادم آوردی بپر م از همه نقش ونگارها که سهمی در دارند عزیز مادر که چشم به راهت داشته، حتما وقتی تلقین می خوانند ویایستی که شانه ات را تکان می دادند از بدنت جز مشتی استخوان نمانده بود اما هرچه بود دنیایی بود برای من که اشک چشمم می جوشید و انگار تمامینداشت و چقدر خوب بود که لحظاتم گره می خورد به آسمان و در لبالب اشک چشم ترا جستجو می کرد تو که ره در آسمان داشتی وگرنه گمنام نمی شدی اختصاصی از یارا فایل مقاله کامل درباره یولاف 12 ص با و پر سرعت .
لینک و ید پایین توضیحاتفرمت فایل word  و قابل ویرایش و پرینتتعداد صفحات: 13 یولاف avena iva/oatیولاف در ابتدا علف هرز مزارع گندم و جو بوده و با گسترش دامنه ی کشت  گندم و جو به صورت گیاه زراعی درآمده است. دلیل اصلی عملکرد بالای این گیاه در عرض های جغرافیایی بالا سازش آن با سرما است.تولید جهانی یولاف در سال 2005 حدود 4/21 میلیون تن بوده است.دارای گونه های تترا پلوییدو دیپلویید و هگزاپلوییدی می باشد.مهمترین کشورهای تولید کننده ی یولاف .کانادا و لهستان می باشند.عمده ترین  ارقام یولاف زراعی از گونه ی iva می باشند.دانه یولاف به طور مستقیم  مورد استفاده ی اسب. و پرندگان قرار می گیرد.ویژگی های گیاه شناسی یولاف:گیاهی ی اله از قبیله یavenae بوده و مانند سایر غلات بند بند و تو خالی  است.ارتفاع ساقه از 150-60 cmمتغییر است.گل اذين آن خوشه وانشعابات  ممکن است از یک سو یا از دو سو باشدو قدرت پنجه زنی آن کمتر از گندم و  جو است.برخی از ارقام بدون ریشک هستند.ریشک در ارقام ریشک دار از رگبرگ میانی منشا میگیرد.یولاف گیاهی خود گشن است که درصد خودگشنی آن از10-0 درصد متغییر است.زراعت یولاف:یولاف مانند سایر غلات معتدله دارای ارقام بهاره و پاییزه است.کمینه ی دما برای جوانه زنی یولاف3-2 درجه است.یولاف به صورت مخلوط با جو برای  تولید دانه به عنوان خوراک دام کاشته می شود. میوه ی یولاف گندمه است.میزان بذر مصرفی 90 کیلوگرم در تار است. تا حدود زیادی به شرایط نامساعد محیطی مقاوم است.یولاف را حساس ترین گیاه به خو دگی است.مناسب ترین زمان برداشت برای مصرف سیلویی در مرحله ی شیری شدن دانه ها و برای سایر موارددر مرحله ی خمیری شدن دانه استدر یولاف انرژی پائین است و جسه بزرگی نسبت به دیگر خوراک دانه های غلات عمومی بعد از من کوب با پوسته قابل مصرف است . معمولا پوسته 24 تا 30 % وزن دانه یولاف را تشکیل می دهد . از آنجایی که دانه یولاف تولید شده در فصل خنک اند کرده که کیفیت آن پائین تر از آنهاست .از آنجایی که در فصل خنک رشد می کنند کیفیت دانه های یولاف تولید شده پائین تر است . این تولید شده است ابت ترین خوراک در قسمت شمالی از بزرگترین گیاهان است . کیفیت ، اندازه گیری وزن آن به وسیله پیمانی است ( که هر پیمانه 36 لیتر است ) . اساسا گونه های آن افزایش یافته اند در طول درجه حرارت های که دانه ها پر شده اند و دوره ای که دانه ها رسیده اند . خوراک یولاف یکی از نمونه قدیمی که تغییریافته است ، با کیفیت بالا و وزن سنگین یولافها و آنها از قسمت ها شمالی به جنوبی انتقال یافته و به راحتی تولید می شوند .خوراک استارتر :یولافها یکی از دانه های مهم برای شروع غذایی ها است زیرا پوسته آنها بزرگ و حاوی فیبر است . اکثرا توصیه می شود داران قبل شروع غذایی برای گوساله ها فقط از یولاف یا اکثرا از دانه ها استفاده کنند . اساسا تغییر بالا انرژی دانه ها در حیوانات آنها را با مصرف دانه ها سازگار می کند . اندازه بزرگ و انرژی پائین در یولاف ها و ترکیب آن با دیگر دانه ها و ارزش ویژه آن برای کمک به یادگیری گوساله ها در خوردن ، گرفتن های شروع کننده از دانه ها مطمئن ( بی خطر ) است . یولافها ممکن است حاوی 50 % تا 70 % با دانه ها مخلوط شوند و ها هستند عادت داده شده با خوراک کامل . باید سطح یولافها کاهش یابد 20 تا 30 % از خوراکهای جیره .تغذیه دامهای جوان با شیر مادر و غذای خشک مکمل پوسته کامل یولاف یکی از عمومی ترین و بیشترین تغذیه دامهای جوان با شیر مادر و غذای خشک مکمل استفاده شده آشکار در قسمتهای شمالی می باشد . عملکرد ( // ) می گیرد .پرورش تلیسه های جایگزین شوندهتلیسه های جایگزین شونده ( گوساله های ماده که برای گله نگهداری می شوند ) نباید به غذا خوری خود کاری که تنها شامل یولاف بوده دسترسی داشته باشند . آزمایش ها نشان داده که این برنامه سبب گردیده تا برخلاف وضعیت مطلوب ، گوساله های ماده جوان چاق شده و این رشد چربی در آنها بر روند شیر دهی گوساله تاثیر گذارده و دوره پروار بندی آنها در گله طولانی تر می سازد . ترکیب علوفه د شده با یولاف که بهتر از تغذیه با علوفه تنها بوده ، می تواند این مشکل را کاهش دهد .پرورش گله پرواریتکرار استفاده از یولاف در تغذیه و رشد حیوان مطلوب بوده ، اما هنگامی که به عنوان منبع اصلی انرژی جهت گله پرواری مورد کاربری قرار گرفته در مقایسه با ذرت ، جو معمولی ، سورگوم یا گندم دارای ارزش پائین تری است . هنگامی که از آن نیمی از رژیم غذایی پروارها استفاده شده ارزش آن تنها حدود 85% ذرت یا جو در هر تن است . نسبتهایی که شامل مقادیر بالایی از یولاف بوده یا حتی فاقد مواد خشبی است در مقایسه با ذرت یا جو دارای توان افزایش وزن قابل ملاحظه ای نمی باشد . این مخصوصا در 40 تا 60 روز آ دوره پروار بندی مصداق دارد . یولاف دارای کیفیت ( 35 پوند در هر بوشل یا بیشتر ) می تواند در سطوحی بالاتر از یک – سوم نسبتهای مورد کاربری استفاده شده بدون اینکه عامل کاهش وزن یا پائین آمدن ارزش غذایی گردد . در بین غلاتی که دارای الیاف کمی بوده ، یولاف به عنوان یک مکمل همیشگی در رژیمهای غذایی متراکم محسوب می گردد ( مواد کنسانتره )
با
مقاله کامل درباره یولاف 12 ص
سلام سلام سلاااااااااااام دیروزبروبچ فقط رفتن توزمین دست گرمی میگفتن میخندیدن منم اولین باری بودکه بدون استرس والی نیگا نه استرسی نه خون جیگری...کلاریــــلــکــــــــــــــــــــــــــــس!!!! حالاپنجم یاشیشم خیلی تفاوتی نداشت باهم...ولی ازبروبچ تیم فک نمیکنم ی انتظارهمچین بازی بی انگیزه ای می داشت!!!!!!!!! به هرحال3-0به روسیه باخیدیم 25-19 & 25-21 & 25-19 میلاد هم با9امتیاز, امتیازاورترین بازیکن ایران شد میتونستیم بهترباشیم ولی درکل تیممون فوق العاده بود برزیل و لهستان هم رفتن فینال تازه حرکت جاخالی سعیدتوی بازی امریکاجزو سه ک دای بهترین حرکت2014شده!!! اینم ع یادگاری بروبچ البته به نظرمن اگه بدون بچه هاع مینداختن عاقل تربود!!! بامیکروسکپم نمیشه پیداشون کرد حالاقبل اینکه بریم سراغ ع ا دوتا خبربهتون میدم 1 باشگاه استیل اذين بعدسعودبه جمع شیشتاتیم به بچه هاتیم پاداش نقدی داده البته نمیدونم چند ولی خب دستشون دردنکنه 2 اقای عزیزی رودیگه همه میشناسین دیگه...غزال ایران لامصب یه کنایه زده به فوتبالیستا که باس برن زمین وگازبگیرن داشته باشین حالا: تعجب می کنم چرا اینقدر که برای مربی تیم ملی فوتبال مایه می گذارند برای مربی والیبال و بسکتبال از این کارها نمی کنند. من چون خودم فوتبالی هستم این را می گویم به نظر من باید مجسمه کواچ و بازیکنان تیم ملی والیبال را بسازند و فوتبالیست ها هر روز صبح قبل از تمرین جلوی آنها تعظیم کنند (ینی برین بمیرین) حالاااااااااااابریم سراغ ع اااااااااااااا مجتبی: تیپم چطول مطوله؟ افروزی: عه...دخترکش شدیییییییی!!! : خاک ور چوک!!!حالاچجوری بلندشم؟؟؟ بچه های برلین!!! به به سربازهخا م بخاطروالیبال ازتوگور دراومدهههه سعید درحسرت یه دستمال!!!!چقدم سخته مجتبی:سعید سرماخوردی اینقد اب رفتی!! بیچاره کواچ تارصوتی براش نموند دیگه!!!فرهادیه تفعلی بنداز به کواچ اسپریدون:پـــــــــــــــخخخخخخخخخ!!!پخ...پخپخو... سعید: خدایا یه عقلی به این بده یه پولیم به ما این وولویچ اگه بادستش نتونه اسپک بزنه بادماغش میتونه سعیدبیچاره دوتاخشاب کپسول امو ی سیلین خالی می توحلقش خوب میشد این صحنه یادتون باشه سعیدیه پاس المپیکی دادکه بهترین پاس بازی لقب پرفت... لامصب سیدماتش برد خطای تور وولوویچ: د ی ویدئوچک معلوم شد مماغ کوشولوی عملیش به نوار7سانتی بالای توربرخوردداشته ناش ناش نی ناش ناش....شب روتاصب بیرون باش....ن نت شفتالو ج توپ ازفرهاد...کاری ازفرنوش مرادمند درتلوزیزیون های سراسرایران(باسانسورمجانی) عکــــــسایــــــــــــــ ایـــــــــنستایــــِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ
اینستای سامان http://p os-a.ak.instagram.com/hp os-ak-xaf1/10707103_791821724218424_531952424_n.jpg اینستای عادل khob jam jahaniam tamam shod va ma shishom shodim hat khastam az hame mardom iran ke to in modat az volleyballemon hemayat tashakor am va begam dame hamaton garm http://p os-b.ak.instagram.com/hp os-ak-xaf1/10598724_323918351101577_1288041993_n.jpg اینستای ارشکشاورزی ye roze khob va ye axe ghadiiimii ارش دوباره رفت سرالبومش...ای خدا http://p os-a.ak.instagram.com/hp os-ak-xaf1/10691896_765253936864280_1053178592_n.jpg درخـــــــــــــــــواستی »محدثه خانوم« مستند «پرش» درباره تیم ملی والیبال ایران ( مستندپرش ) پرش 1 (1) پرش 1 (2) پرش 1 (3) پرش 1 (4) پرش 1 (5) پرش 2 (1) پرش 2 (2) پرش 2 (3) پرش 2 (4) برگرفته از وب فرهاد قائمی سلام ! :d اومدم با کلی حرف ! ^_^
عاقا سی و یک شهریور چ جوری بود واسم ؟ : پر از خوشحالی ... همراه با کلی استرس ... چرا ؟ چون فرداش باید میرفتم به مدرسه دخترانه علوی !! اون روزم با کلی استرس و خوشحالی و ... شب شد ! موقع خو دن ، کتاب " ی از کنار خانه مان رد شد" رو بعد مدتها برداشتم ... چند تا از داستان هاشو خوندم ... 3333>... موقع خوندنش حس خیلی خوبی داشتم (. سلام ! :d اومدم با کلی حرف ! ^_^
عاقا سی و یک شهریور چ جوری بود واسم ؟ : پر از خوشحالی ... همراه با کلی استرس ... چرا ؟ چون فرداش باید میرفتم به مدرسه دخترانه علوی !! اون روزم با کلی استرس و خوشحالی و ... شب شد ! موقع خو دن ، کتاب " ی از کنار خانه مان رد شد" رو بعد مدتها برداشتم ... چند تا از داستان هاشو خوندم ... 3333>... موقع خوندنش حس خیلی خوبی داشتم (البته یه کم استرس همراهم بود به دلیل فرداش) یکی از داستاناش :
خداوند نانوای ادمهاست او ی بود ک کتاب نداشت . معجزه ای هم .اسباب رس او تنها خوشه ای گندم بود ک خدا به او داده بود .خدا گفته بود : دشمنان اند ک معجزه میخواهند ، معجزه ای ک مبهوتشان کند . دوستان اما با تنها اشاره ای ایمان می اورند . و این خوشه های گندم برای اشاره ای کافیست . ، کوی به کوی و شهر به شهر رفت و گفت :ای مردم ، به این خوشه گندم نگاه کنید .قصه این گندم قصه شماست ک چیده میشود و به آسیاب میرود تا ساییده شود و پس از ان خمیری خواهد شد در دستهای نانوا ; و میرود تا داغی تنور را تحربه کند ، میرود تا نان شود ، مائده مقدس سفره ها .
آی مردم ! شما نیز همان خوشه های گندمید ک در مزرعه خدا بالیده اید . نترسید از این ک چیده میشوید ، خود را به اسیابان روزگار بسپارید تا در اسیاب دنیا شما را بساید، تا درشتی هایتان به نرمی بدل شود و سختی هایتان به آسانی . خداوند نانوای ادمهاست .خمیرتان را بهاو دهید تا در دستهاش ورزیده شوید، خدا بر روحتان چاشنی درد و نمک رنج خواهد زد و شما را در دستان خود خواهد فشرد ; طاقت بیاورید ; طاقت بیاورید تا پرورده شوید و کیست ک نداند خداوند او را در تنور خود خواهد نشاند ; این سنت زندگی ست . اما زیباتر ان است ک با پای خود به تنورش درایید و بسوزید ، نه از سر بیچارگی و اضطرار ، ک از سر شوق و اختیار . گفت : صبوری کنید تا نان شوید ; نانی ک زیبنده سفره های ملکوت باشد . صبوری کنید تا نان شوید ; نانی ک به مذاق خدا خوش آید . *** هزاران سال است ک نان در سفره ادمی ست تا به یادش اورد قصه خوشه های گندم و اسیاب و تنور را ... قصه نان پختن ، نان قسمت ، نان شدن را ... :) من خیلی اینو دوست دارم ... خیلی ... خلاصه بعد از خوندنش بازم خوابم نرفت :/ رفتم و کتاب چای با طعم خدا رو برداشتم . همین جوری بازش و ... یه شعری اومد ک ... عـــــــــــــــاشقش شدم ... بادبادک عزیز تو ادمی
ولی چقدر مثل بادبادکی نخ تو ، توی دست های من ولی همیشه بی اجازه میروی سراغ ابرهای پشمکی سراغ آفتاب تازه میروی تو هم کلاسی پرنده ای تو هم اتاقی ستاره ای ورق ورق ، سبک ، جدا شبیه یک کتاب ای * تو شکل قاصدک تو شکل باد تو شکل رفتنی و راستش کمی شبیه من شبیه این دل منی * تو با پرنده ها تو با تمام بال های در به در چه زود جفت و جور میشوی تو بی هوا تو بی خبر تو دور دور دور میشوی * آهای بادبادک عزیز ! بیا چقدر دیر کرده ای ... بیا ، بیا فقط بگو کجای آسمان دوباره گیر کرده ای ! ... مخاطبداره ... به شدت هم داره ... ( مخاطب خاص نه ! ) این رو هم خوندم ... بعددیگه کتاب رو گذاشتم کنار ... فرشته هم بغلم خو ده بود ... اونم وقتی این شعرو خوند مثه من عاشقش شد ... من بعده تقریبا یه ربع خوابم رفت ... توی اون یه ربع هم کلا تو فاز همین شعره بودم ... اما فکر کنم فرشته دیرتر خوابش رفت ...
صبح با صدای مامان ک میگفت بلند شو ! بلند شو ! ساعت هفته ! دیرت میشه و ... بلند شدم ... لحظه به لحظه استرسم بیشتر میشد ... صبحانمو خوردم کارامو ... رفتم ک آل استارامو بپوشم ک مامان طبق معمول گفت : آخ یادم رفت ! بیا تو ! از زیر قرآن ردت ن ... از زیر قرآن هم رد شدم و رفتم توی پارکینگ سوار ماشین شدیم و رفتیم ...
توی ماشین فوق العاده استرسم شدت گرفت ... اواسط راه واقعا ف قلبم داره از تو ام میاد بیرون -__- اما به همین اندازه ک استرس داشتم خوشحال هم بودم ... رسیدیم ... رفتم تو مدرسه ... بعد از پنج دقیقه ک رسیدم یه اومد و واسمون صحبت کرد . بعد هم رفتیم توی کلاسامون ! زنگ اول ریاضی داشتیم ! معلممون تا اومد و خودشو معرفی کرد بلافاصله گفت : الان امتحان دارین ! واسه ارزی تونه ! :/ خلاصه نیومده امتحان گرفت و من گند زدم ! البته فقط من نه ! تقریبا همه گند زدن ! چون اطلاع قبلی نداده بودن ! زن بعدش هم به ترتیب فیزیک و فن مطالعه داشتیم ! معلم ریاضیمون تو این دو هفته به نظرم : یه معلم ریاضی خوبه ... فقط خوب ! نه عالی نه بد ! :)
معلم فیزیکمون : خیلی عنقه ! :d اما من دوستش دارم 3>. اصن شبیه فیزیکه :d و مشاورمون .... : 333333333333333> ^_________________^ یعنی انقده خوبه ک حد و حساب نداره ... همیشه لبخند میزنه ... عاشق هندسه س ( معلم هندسه چهارم هاست ... ) توی هم ی نرم افزار خونده ... انگیلیسی و فرانسه رو هم فوله فوله !! معلم زبانمون : -_________- !! یه خانم شصت و خورده ای ساله !! : اصن یه جوریه ... میخواد بگه : how many میگه : ها منی یا مثلا : away : اِوآی : اصن من داغون این تلفظ شم ! -________-
معلم عربی : خوبه ! عربی رو خیلی خوب یاد میده :) البته این معلما فقط واسه تابستونمون بودن ! ممکنه تو طول سال تحصیلی معلم مون نباشن ! معلم زبانم ک فقط تابستون میاد تو سال تحصیلی کلا نمیاد ! و اما از بچه ها ... : اممم ... خیلی بچه اند بعضیاشون ... اصن ... :/ من یه تصوری داشتم از دبیرستان و بچه هاش : این ک وقتی میام تو دبیرستان همه دیگه تقریبا بزرگ شدن و میشه یه تفاوتی بین دبیرستان و راهنمایی دید ! اما این جا نه ! : البته شاید یکی دو نفر ... این جوری نباشن ! (من هنو اون دو نفر رو ندیدم اما این احتمالو میدم) حتی یه نفر هستش ک انگار نشسته تا یه سوژه ای ... چیزی یدا کنه ک مس ه کنه ! :/ یا بخنده ! خیلی ازش بدم میاد :
(البته خدا رو شکر تمامی این چیزا فقط واسه تابستونه تو سال تحصیلی همه جاهاشون تغییر میکنه و ... :) و از موضوع دوستی و دوست ... خیلی بی حس بودم :)) -__- واقعا هیچ حسی نسبت بهشون نداشتم ! خیلی شوووت بودن !! : مثلا اگه بهشون بگم دنگ شو ! تعجب میکنن ! معنی اش رو توضیح بدم بازم تعجب میکنن ! یعنی کلا فازشون متفاوته ! توی این دو هفته کلی امتحان دادیم : اما خوب بود :) مخصوصا اون زنگ تفریح ک فوتبال بازی کردیم :)) 333333> راستش رو بخواین (نمیخوام از خودم تعریف کنم) اما فوتبالم تقریبا خوبه :)) و توی کلاس یه دختر خیلی اروم بودم (از نظر دیگران ! یعنی معلوم بود ک همچین فکری می د درباره ام :)) ) تو کلاس اروم بودم : چون اول از همه بغل دستی نداشتم : تقریبا یه صندلی از هر طرف فاصله بود بین من و یکی دیگه ! و این ک اون دو سه روزه اول هم ک داشتم (با این که بغل دستی و پشت سریام همش با هم حرف میزدند و کلاسو تقریبا شلوغ می د اما من واسه خودم بودم چون اونا واقعا بحثای مس ه ای می و خیلی بچگانه رفتار می : ) اینارو میدیدم یاد بچه های دوران دبستان میفتادم : خلاصه ... اینافکر می د من خیلی آرومم اما اون زنگ ک با طوبی یه فوتبال عآآآآآلی بازی کردیم همه این جوری بودند : o_o یکی گفت : صالحی خیلی خوب بازی میکنی ااا :)) خداااااااااییی اندرزگو ... عاااالی بود ... :( 33333333333333> و ... راستش به این نتیجه رسیدم ک واقعا ریاضی خوب نیست ... :/ درسته ! درسته ک من انیشتین رو عاشقم ! درسته ک من فکر میکنم عاشق ریاضی ام ... درسته ک من فکر میکنم عاشق نجوم و فضا و کیهان و ... هستم ! اما در واقع همه اینها نیازمنده اینه ک ریاضیت عـــــالی باشه ... درصورتی ک من اصلا ریاضی ام خوب نیست ... -_____- اینارو بعده کلی فکر دارم میگم ! :/ نمیدونم ... به احتمال زیاد تو دبیرستان ریاضی میخونم ... اما واسه انتخاب رشته میرم : مترجم زبان انگلیسی !!!! شاید خنده دار باشه ... منی ک همش میگفتم زبان است و ... : الان میگم میخوام انگلیسی بخونم !!
نمیدونم ... : خیلی بـــــــد درگیرم در این زمینه !!!! خیلی خوب بود ... ساعت سه تا چهار و ده دقیقه کلی با اذين حرف زدم 3> بعد از مدتها !
همچنین خیلی خوشحال شدم ک مامان عزیز یه دفعه غافلگیرم کرد و زنگ زد !! 3> راستش الی اون روز و بهتره بگم اون موقع ک زنگ زدی من همه تکالیفمو انجام داده بودم و حوصله ام خیلی سر رفته بود ! زنگ زدی خیلی خوشحال شدم :* سیما آپ یعنی چی ؟ توضیح بده !! x-( مدی ببخشید ک واسه پستای جدیدت کامنت نزاشتم :( اما همه پستاتو میخونم !! و آل استاراتو دیدم :) خیلی خوب بود ! 333333> ملیکا چرا رفتی ؟؟؟ x-( نسیم ؟؟؟؟؟؟ کجایی ؟؟؟ عاقا من باید یه چیزی رو بگم !!! : این اینستاگرام باعث شده نسبت به سرد بشین ! سرد بشیم ! یعنی چی ؟؟ x-( ما نباید به اینستاگرام اجازه دهیم تا مانعی باشد بر سر راهمان !! بر سر راه وب نویسی !!! x-(
:d این روزا ... یه سری چیزا رو دیدم ... خیلی حسادت ...خیلی ... :( منم میخوام ... ای کاش منو ..... هم اینجوری بودیم ... ای کاش من ادم بشم و اونم یه کم ... فقط یه کم ... مثه همون دوتا ... ای بابا ... ای بابا ... :(((( دردسر های عظیم رو میبینین ؟ 3> خیلی خوبه ... و این آهنگ تیتراژ ا ش رو من خیلی دوست دارم ... شاید اهنگش پر از اشکال باشه اما خیلی دوست داشتنیه ... من خیلی دوستش دارم ... 333> و هم گند زدن ! اصلا ازش توقع نداشتم همچین کلیپی بده ! اصلا ... افتاده دردت تو سرم ... یه قرص ماه به من بده ... خواب سیاه از حمید حامی هم ... فوق العاده س ... مامان بزرگ ؟؟ ... :) دیگه حرفی نمونده ... فعلا ! +دنگ شو !! ^_^ +والیبال عالی بود ... +خوش فکری از نظر شماها یعنی چی ؟ http://upsara.com/images/akoa9pgbqn42z7xkpt4.jpg http://upsara.com/images/msyje8m6r8q5n3vsuqf.png http://upsara.com/images/tj63qxund8m6k94fln.jpg http://upsara.com/images/muxkmokwn6gx636i5d1u.jpg http://upsara.com/images/llcjulqu7nq3zzg604e9.jpg http://upsara.com/images/gxudl4e8un9uhkbvk9.jpg من و دنگ ! سلام ! :d اومدم با کلی حرف ! ^_^
عاقا سی و یک مرداد چ جوری بود واسم ؟ : پر از خوشحالی ... همراه با کلی استرس ... چرا ؟ چون فرداش باید میرفتم به مدرسه دخترانه علوی !! اون روزم با کلی استرس و خوشحالی و ... شب شد ! موقع خو دن ، کتاب " ی از کنار خانه مان رد شد" رو بعد مدتها برداشتم ... چند تا از داستان هاشو خوندم ... 3333>... موقع خوندنش حس خیلی خوبی داشتم (البته یه کم استرس همراهم بود به دلیل فرداش) یکی از داستاناش :
خداوند نانوای ادمهاست او ی بود ک کتاب نداشت . معجزه ای هم .اسباب رس او تنها خوشه ای گندم بود ک خدا به او داده بود .خدا گفته بود : دشمنان اند ک معجزه میخواهند ، معجزه ای ک مبهوتشان کند . دوستان اما با تنها اشاره ای ایمان می اورند . و این خوشه های گندم برای اشاره ای کافیست . ، کوی به کوی و شهر به شهر رفت و گفت :ای مردم ، به این خوشه گندم نگاه کنید .قصه این گندم قصه شماست ک چیده میشود و به آسیاب میرود تا ساییده شود و پس از ان خمیری خواهد شد در دستهای نانوا ; و میرود تا داغی تنور را تحربه کند ، میرود تا نان شود ، مائده مقدس سفره ها .
آی مردم ! شما نیز همان خوشه های گندمید ک در مزرعه خدا بالیده اید . نترسید از این ک چیده میشوید ، خود را به اسیابان روزگار بسپارید تا در اسیاب دنیا شما را بساید، تا درشتی هایتان به نرمی بدل شود و سختی هایتان به آسانی . خداوند نانوای ادمهاست .خمیرتان را بهاو دهید تا در دستهاش ورزیده شوید، خدا بر روحتان چاشنی درد و نمک رنج خواهد زد و شما را در دستان خود خواهد فشرد ; طاقت بیاورید ; طاقت بیاورید تا پرورده شوید و کیست ک نداند خداوند او را در تنور خود خواهد نشاند ; این سنت زندگی ست . اما زیباتر ان است ک با پای خود به تنورش درایید و بسوزید ، نه از سر بیچارگی و اضطرار ، ک از سر شوق و اختیار . گفت : صبوری کنید تا نان شوید ; نانی ک زیبنده سفره های ملکوت باشد . صبوری کنید تا نان شوید ; نانی ک به مذاق خدا خوش آید . *** هزاران سال است ک نان در سفره ادمی ست تا به یادش اورد قصه خوشه های گندم و اسیاب و تنور را ... قصه نان پختن ، نان قسمت ، نان شدن را ... :) من خیلی اینو دوست دارم ... خیلی ... خلاصه بعد از خوندنش بازم خوابم نرفت :/ رفتم و کتاب چای با طعم خدا رو برداشتم . همین جوری بازش و ... یه شعری اومد ک ... عـــــــــــــــاشقش شدم ... بادبادک عزیز تو ادمی
ولی چقدر مثل بادبادکی نخ تو ، توی دست های من ولی همیشه بی اجازه میروی سراغ ابرهای پشمکی سراغ آفتاب تازه میروی تو هم کلاسی پرنده ای تو هم اتاقی ستاره ای ورق ورق ، سبک ، جدا شبیه یک کتاب ای * تو شکل قاصدک تو شکل باد تو شکل رفتنی و راستش کمی شبیه من شبیه این دل منی * تو با پرنده ها تو با تمام بال های در به در چه زود جفت و جور میشوی تو بی هوا تو بی خبر تو دور دور دور میشوی * آهای بادبادک عزیز ! بیا چقدر دیر کرده ای ... بیا ، بیا فقط بگو کجای آسمان دوباره گیر کرده ای ! ... مخاطبداره ... به شدت هم داره ... ( مخاطب خاص نه ! ) این رو هم خوندم ... بعددیگه کتاب رو گذاشتم کنار ... فرشته هم بغلم خو ده بود ... اونم وقتی این شعرو خوند مثه من عاشقش شد ... من بعده تقریبا یه ربع خوابم رفت ... توی اون یه ربع هم کلا تو فاز همین شعره بودم ... اما فکر کنم فرشته دیرتر خوابش رفت ...
صبح با صدای مامان ک میگفت بلند شو ! بلند شو ! ساعت هفته ! دیرت میشه و ... بلند شدم ... لحظه به لحظه استرسم بیشتر میشد ... صبحانمو خوردم کارامو ... رفتم ک آل استارامو بپوشم ک مامان طبق معمول گفت : آخ یادم رفت ! بیا تو ! از زیر قرآن ردت ن ... از زیر قرآن هم رد شدم و رفتم توی پارکینگ سوار ماشین شدیم و رفتیم ...
توی ماشین فوق العاده استرسم شدت گرفت ... اواسط راه واقعا ف قلبم داره از تو ام میاد بیرون -__- اما به همین اندازه ک استرس داشتم خوشحال هم بودم ... رسیدیم ... رفتم تو مدرسه ... بعد از پنج دقیقه ک رسیدم یه اومد و واسمون صحبت کرد . بعد هم رفتیم توی کلاسامون ! زنگ اول ریاضی داشتیم ! معلممون تا اومد و خودشو معرفی کرد بلافاصله گفت : الان امتحان دارین ! واسه ارزی تونه ! :/ خلاصه نیومده امتحان گرفت و من گند زدم ! البته فقط من نه ! تقریبا همه گند زدن ! چون اطلاع قبلی نداده بودن ! زن بعدش هم به ترتیب فیزیک و فن مطالعه داشتیم ! معلم ریاضیمون تو این دو هفته به نظرم : یه معلم ریاضی خوبه ... فقط خوب ! نه عالی نه بد ! :)
معلم فیزیکمون : خیلی عنقه ! :d اما من دوستش دارم 3>. اصن شبیه فیزیکه :d و مشاورمون .... : 333333333333333> ^_________________^ یعنی انقده خوبه ک حد و حساب نداره ... همیشه لبخند میزنه ... عاشق هندسه س ( معلم هندسه چهارم هاست ... ) توی هم ی نرم افزار خونده ... انگیلیسی و فرانسه رو هم فوله فوله !! معلم زبانمون : -_________- !! یه خانم شصت و خورده ای ساله !! : اصن یه جوریه ... میخواد بگه : how many میگه : ها منی یا مثلا : away : اِوآی : اصن من داغون این تلفظ شم ! -________-
معلم عربی : خوبه ! عربی رو خیلی خوب یاد میده :) البته این معلما فقط واسه تابستونمون بودن ! ممکنه تو طول سال تحصیلی معلم مون نباشن ! معلم زبانم ک فقط تابستون میاد تو سال تحصیلی کلا نمیاد ! و اما از بچه ها ... : اممم ... خیلی بچه اند بعضیاشون ... اصن ... :/ من یه تصوری داشتم از دبیرستان و بچه هاش : این ک وقتی میام تو دبیرستان همه دیگه تقریبا بزرگ شدن و میشه یه تفاوتی بین دبیرستان و راهنمایی دید ! اما این جا نه ! : البته شاید یکی دو نفر ... این جوری نباشن ! (من هنو اون دو نفر رو ندیدم اما این احتمالو میدم) حتی یه نفر هستش ک انگار نشسته تا یه سوژه ای ... چیزی یدا کنه ک مس ه کنه ! :/ یا بخنده ! خیلی ازش بدم میاد :
(البته خدا رو شکر تمامی این چیزا فقط واسه تابستونه تو سال تحصیلی همه جاهاشون تغییر میکنه و ... :) و از موضوع دوستی و دوست ... خیلی بی حس بودم :)) -__- واقعا هیچ حسی نسبت بهشون نداشتم ! خیلی شوووت بودن !! : مثلا اگه بهشون بگم دنگ شو ! تعجب میکنن ! معنی اش رو توضیح بدم بازم تعجب میکنن ! یعنی کلا فازشون متفاوته ! توی این دو هفته کلی امتحان دادیم : اما خوب بود :) مخصوصا اون زنگ تفریح ک فوتبال بازی کردیم :)) 333333> راستش رو بخواین (نمیخوام از خودم تعریف کنم) اما فوتبالم تقریبا خوبه :)) و توی کلاس یه دختر خیلی اروم بودم (از نظر دیگران ! یعنی معلوم بود ک همچین فکری می د درباره ام :)) ) تو کلاس اروم بودم : چون اول از همه بغل دستی نداشتم : تقریبا یه صندلی از هر طرف فاصله بود بین من و یکی دیگه ! و این ک اون دو سه روزه اول هم ک داشتم (با این که بغل دستی و پشت سریام همش با هم حرف میزدند و کلاسو تقریبا شلوغ می د اما من واسه خودم بودم چون اونا واقعا بحثای مس ه ای می و خیلی بچگانه رفتار می : ) اینارو میدیدم یاد بچه های دوران دبستان میفتادم : خلاصه ... اینافکر می د من خیلی آرومم اما اون زنگ ک با طوبی یه فوتبال عآآآآآلی بازی کردیم همه این جوری بودند : o_o یکی گفت : صالحی خیلی خوب بازی میکنی ااا :)) خداااااااااییی اندرزگو ... عاااالی بود ... :( 33333333333333> و ... راستش به این نتیجه رسیدم ک واقعا ریاضی خوب نیست ... :/ درسته ! درسته ک من انیشتین رو عاشقم ! درسته ک من فکر میکنم عاشق ریاضی ام ... درسته ک من فکر میکنم عاشق نجوم و فضا و کیهان و ... هستم ! اما در واقع همه اینها نیازمنده اینه ک ریاضیت عـــــالی باشه ... درصورتی ک من اصلا ریاضی ام خوب نیست ... -_____- اینارو بعده کلی فکر دارم میگم ! :/ نمیدونم ... به احتمال زیاد تو دبیرستان ریاضی میخونم ... اما واسه انتخاب رشته میرم : مترجم زبان انگلیسی !!!! شاید خنده دار باشه ... منی ک همش میگفتم زبان است و ... : الان میگم میخوام انگلیسی بخونم !!
نمیدونم ... : خیلی بـــــــد درگیرم در این زمینه !!!! خیلی خوب بود ... ساعت سه تا چهار و ده دقیقه کلی با اذين حرف زدم 3> بعد از مدتها !
همچنین خیلی خوشحال شدم ک مامان عزیز یه دفعه غافلگیرم کرد و زنگ زد !! 3> راستش الی اون روز و بهتره بگم اون موقع ک زنگ زدی من همه تکالیفمو انجام داده بودم و حوصله ام خیلی سر رفته بود ! زنگ زدی خیلی خوشحال شدم :* سیما آپ یعنی چی ؟ توضیح بده !! x-( مدی ببخشید ک واسه پستای جدیدت کامنت نزاشتم :( اما همه پستاتو میخونم !! و آل استاراتو دیدم :) خیلی خوب بود ! 333333> ملیکا چرا رفتی ؟؟؟ x-( نسیم ؟؟؟؟؟؟ کجایی ؟؟؟ عاقا من باید یه چیزی رو بگم !!! : این اینستاگرام باعث شده نسبت به سرد بشین ! سرد بشیم ! یعنی چی ؟؟ x-( ما نباید به اینستاگرام اجازه دهیم تا مانعی باشد بر سر راهمان !! بر سر راه وب نویسی !!! x-(
:d این روزا ... یه سری چیزا رو دیدم ... خیلی حسادت ...خیلی ... :( منم میخوام ... ای کاش منو ..... هم اینجوری بودیم ... ای کاش من ادم بشم و اونم یه کم ... فقط یه کم ... مثه همون دوتا ... ای بابا ... ای بابا ... :(((( دردسر های عظیم رو میبینین ؟ 3> خیلی خوبه ... و این آهنگ تیتراژ ا ش رو من خیلی دوست دارم ... شاید اهنگش پر از اشکال باشه اما خیلی دوست داشتنیه ... من خیلی دوستش دارم ... 333> و هم گند زدن ! اصلا ازش توقع نداشتم همچین کلیپی بده ! اصلا ... افتاده دردت تو سرم ... یه قرص ماه به من بده ... خواب سیاه از حمید حامی هم ... فوق العاده س ... مامان بزرگ ؟؟ ... :) دیگه حرفی نمونده ... فعلا ! +دنگ شو !! ^_^ +والیبال عالی بود ... +خوش فکری از نظر شماها یعنی چی ؟ +به ادامه هم حتما سر بزنید !! یکی از بهترین داستانایی ک خوندم ! درخشش نحس از فریبا وفی ک توی ماهنامه داستان واسه مرداد ماه هم بود ! http://upsara.com/images/akoa9pgbqn42z7xkpt4.jpg http://upsara.com/images/msyje8m6r8q5n3vsuqf.png http://upsara.com/images/tj63qxund8m6k94fln.jpg http://upsara.com/images/muxkmokwn6gx636i5d1u.jpg http://upsara.com/images/llcjulqu7nq3zzg604e9.jpg http://upsara.com/images/gxudl4e8un9uhkbvk9.jpg من و دنگ ! ته خیار پرداختن به مرگ و پیری آن هم با نگاهی طنزآمیز که بتواند از تلخی این موضوعات بکاهد از آن دست کارهایی است که فقط از عهده یک نویسنده با سابقه برمی آید، نویسنده ای مثل «هوشنگ مرادی کرمانی». نویسنده «قصه های مجید» که در تمام آثار خود به نوعی به موضوعات اجتماعی و زندگی روزمره مردم پرداخته است، این بار با مجموعه داستان «ته خیار» به سراغ مرگ، پیری و بیماری رفته است تا این موضوع به ظاهر تلخ را با بیانی طنز، شیرین کند. این کتاب شامل ۳۰ داستان کوتاه می شود که با زبانی ساده زندگی روزمره را روایت می کند و عمیق ترین گفته ها را در قالب ساده ترین کلمات به مخاطب خود منتقل می کند. هرچند که بعضی از داستان های کتاب در خود رگه هایی از تفکرات روشنفکرانه را جای داده است ولی نویسنده سعی کرده به مخاطب خود نشان دهد که بسیاری از چیزهایی که فکر می کنیم روشنفکرانه است و از زندگی عوام جداست، در زندگی تک تک آدم ها جریان دارد. به طور کلی مجموعه «ته خیار» تنها مجموعه ای از مرادی کرمانی است که مخاطب آن بزرگسالان است البته این به آن معنی نیست که سایر گروه های سنی نمی توانند از آن استفاده کنند. مرادی کرمانی چاپ این کتاب را به انتشارات معین س است تا آن را در تیراژ ۳۰۰۰ نسخه و با قیمت ۱۲ هزار تومان منتشر کند. کت که از زمان انتشارش در آذرماه امسال جز آثار پرفروش بازار کتاب بوده است.
با هم بخشی از چهار داستان این مجموعه را می خوانیم: اول: ته خیار
خوابش نمی بُرد. بلند شد. خیاری از میوه خوری روی میز برداشت. خواست پوست د و بخورد. خوب نمی دید. عینکش را زد، کارد را برداشت، سر و ته خیار را نگاه کرد. گُل ریز و پژمرده ای به سرِخیار چسبیده بود. به تابلویی که روی کمد بود نگاه کرد. هر وقت می خواست خیار بخورد، آن را می دید و لبخند می زد.
«زندگی به خیار می ماند، ته اش تلخ است.»
دوستش گفته بود:
- از قضا سرش تلخ است. مردم اشتباه می کنند. سر و ته خیار را اشتباه می گیرند. سرخیار آن جایی است که زندگی خیار آغاز می شود. یعنی از میان گلی که به ساقه و شاخه چسبیده به دنیا می آید و لبخند نمی زند. رشد می کند پیش می رود تا جایی که دیگر قدرت قد کشیدن ندارد. می ایستد. و دیگر هیچ، یعنی تمام. پایان زندگی خیار. - این طور نیست، جانم. یعنی می گویی همه ی مردم اشتباه می کنند و فقط تو درست می گویی؟!
- بله، من دلیل خودم را دارم. تو هم دلیل خودت را داری. می خواهی آغاز زندگیت را که تلخ بوده بِکنی و بندازی دور و دلت را به گُل کوچک و پژمرده ی پایان خوش کنی، بدبخت!
مرد با خود گفت: «شاید دوست من راست می گوید.»
نگاه کرد و دید پنجره ی اتاق همسایه روشن است. ساعت را نگاه کرد، یک ساعت از نیمه شب گذشته بود. شلوارش را پوشید. عصایش را برداشت، خیار را گرفت سردستش و رفت دَم خانه ی همسایه، زنگ زد.
همسایه که داشت تلویزیون نگاه می کرد، زیر لب گفت: «یعنی کی می تواند باشد.» زنش که داشت چرت می زد گفت: «کیه، این موقع شب!»
مرد از پشت درگفت:
- منم، همسایه روبرویی شما.
همسایه در را باز کرد. مرد را خیار به دست دید.
- سلام، ! چه عجب یاد ما کردید. اتفاقی افتاده؟ ح ان خوب است؟
- نه خوب نیست. خوابم نمی برد.
- حتما فشارتان بالاست، یا افتاده.
دست را گرفت. زیرچشمی به خیارِ توی دستش نگاه کرد.
نبض تان که خوب است. رنگتان کمی پریده. خیار زیاد خوردید، سردیتان کرده. نباید این قدر خیار بخورید. دلتان درد می کند؟ می خواهید برویم درمانگاه؟ عرق نعنا هم داریم. عرق خوب.
- نه لازم نیست.
همسایه گفت:
- ، چه خدمتی از من می آید؟ این را چرا با خودتان آورده اید؟
اشاره کرد به خیار.
آهسته آستین همسایه را گرفت و کشید و برد زیر روشنایی چراغ، خیار را گذاشت کف دست همسایه. یواش گفت:
- خواهش می کنم درست دقت کنید. بفرمایید، ته این خیار کجاست؟
- یعنی چه؟
- یعنی این که به کجای این خیار می گویند «ته اش»؟
همسایه به چهره ی نگاه کرد و بعد آن جای خیار را، که از بوته جداشده بود، گرفت جلوی چشم : - این ته خیار است، یک عمر ما به این گفته ایم «ته». خودتان هم توی خانه تان نوشته اید «ته اش تلخ است.» و گذاشته اید روی کمد.
رضا [همان مرد همسایه است] هرچه تلاش کرد ثابت کند ته خیار همانجایی است که از بوته چیده شده و تلخ است، قانع نشد:
- آقا رضا، همسایه ی عزیز، دوست من. من هم هفتاد و پنج سال این جوری فکر می . دوستم سرشب آمد و تابلو و آن نوشته را دید و مرا از اشتباهم درآورد. شما از روی عادات می گویید این ته خیار است. تحقیق نکرده اید. یک عمر گفته اید ته خیار این است و این رفته توی کله تان، بیرون آوردنش هم کار ساده ای نیست. حقیقت را نمی شود با عادت مخلوط کرد... . ته خیار دوم: کار و بار عروسک ها
گفتم که، امسال چیزی دستمان را نگرفت. گرفت، ولی چیز دندان گیری نبود. اهالی راضی نبودند. دوتا کامیون بود و چهار تا سواری. اتوبوس خوب است، نان و پول پله دارد. دو سال پیش چند تا اتوبوس داشتیم، سال پیش شد سه تا. آ های زمستان برف سنگینی گردنه را گرفت. بعد از ظهر هیچ خبری نبود. اما همین که اتوبوس ها توی س ایینی گردنه، نتوانستند خودشان را نگه دارند. لیز خوردند، آمدند پایین.
یکی شان نزدیک بود بیفتد روی خانه ی سیف. خدا رحم کرد، اتوبوس ها چندتا معلق زدند. عجیب بود که راننده اولی زنده ماند. چند تا از مسافرها از دنیا رفتند. زخمی زیاد بود؛ چه بدبختی!
رحیم رفته شهر وانتش را درست کرده. کرده عینهو آمبولانس. قبلاً چند تا الاغ و قاطر داشت. پسر سعدالله بساط جوشکاری آورده ده. ماشین هایی که از گردنه می افتند، غلت می زنند و از کوه می آیند پایین و می روند ته دره، می رویم کمک. پنجاه شصت سالی می شود شاید هم بیشتر. از وقتی جاده کشیده اند، از آن بالا هر سال چند کامیون و ماشین و اتوبوس می افتد. نان و درآمد ماهم از همین راه است. روستا درآمد ندارد. انتظار می کشیم که زمستان بشود و ب و کار رونقی بگیرد.
این طور نیست که ما خلاف باشیم و مال آدم های بیچاره ای که توی آهن ها له و لورده شده اند، برداریم. خودشان، اگر زنده باشند، نمی خواهند چیزهایی که دارند، بردارند. فقط ماس می کنند ما را برسانید به و درمانی. همه چیزشان را می بخشند. زن ها طلاهایشان را می دهند که بچه و شوهرشان هرچه زودتر به دوا و ی برسند.
نه خیال کنید ما خداخدا می کنیم که سواری و اتوبوس بیفتد و ما هم به نان و نوایی برسیم. اصلا این طور نیست. باور کنید هیچ در این روستا حاضر نیست خون از دماغ ی بیاید که او تکه ای پنبه بدهد تا فرو کند توی دماغش و ازش پولی بستاند. این جا همه توی خانه هاشان پنبه و چسب و باند و تخته و چوب برای ش ته بندی دارند. همه ش ت بندی بلدند. همه ی بچه ها می دانند چه جور زخمی ها را از میان آهن های مچاله شده بیرون بیاورند که قطع نخاع نشوند. توی مدرسه روستا اوّل چیزی که یاد می گیرند کمک های اولیه است.
البته، این کارها را، تا آن جا که بشود، در راه خدا می کنیم ولی خیلی وقت ها همین جور مفت از کار در نمی آید. ما هم ج داریم باید زندگی کنیم. پنبه و تخته و باند را که داروخانه ها همین جوری نمی دهند. عاشق چشم و اَبروی ما نیستند که.
تابستان ها برانکارد، که ما بهش می گوییم «تخت روان» و وسایل رسیدگی به زخمی ها را آماده می کنیم برای زمستان که زمان افتادن از آن بالاست.
نه، نه. این جور نیست که فقط زمستان ها ماشین بیفتد پایین. تابستان ها هم می افتد. تابستان ها بیشتر راننده های مست ماشین را کله معلق می کنند پایین یا بچه های شیرین و شان چشم های آن ها را از پشت سر می گیرند و به بابا می گویند: «من کی هستم؟» یا خانم هایی که در مسافرت می خواستند چیزی ب ند و شوهر پول نداشته و دعوا شده، حالا خانم برای اینکه از دل او دربیاورد درست سرگردنه، یک لیوان چای داغ می دهد دست شوهر و حبه ای قند هم می گذارد تو لُپ او. دست شوهر می لرزد و چای می ریزد روی بساطش. زندگی مرد می سوزد و جیغ می کشد و ماشین می رود ته دره. ما خیلی تجربه داریم. خیلی خاطره داریم. چند سال پیش که من بچه بودم. بچه بی س رستی توی اتوبوس، س یچ گردنه ش می گیرد و انگشتش می خورد تو چشم بچه ای دیگر، دعوا می شود. بچه ها دو دسته می شوند و بنا می کنند به زدن همدیگر، دِ بزن. حواس راننده پرت می شود و با اتوبوس بچه های دعوایی می آید پایین. سرشب بود. همه ریختیم بیرون. دیدیم بچه های یتیم و بی س رست کُلی گردو با شاخه کنده بودند و می بردند مثلاً سوغاتی بدهند. خوب، بچه های نازنین، شما که ی را ندارید برایش سوغاتی ببرید. خلاصه، ده تا از آن ها از دنیا رفتند. بچه های روستایی چه قدر گردو گیرشان آمد، بماند... سوم: آ ین سوت سوتک ساز جهان
«اولین سوتک را در هشت سالگی ساختم. م، که خدا رحمتش کند، یک هفته زحمت کشید و یادم داد که «سوت سوتک» بسازم، از گِل کوزه گری. شش سالم بود که مادرم مرا برد پیش دست کَرم. خیلی چیزها یادم رفته. اصلاً نمی دانم چند سال دارم. توی شناسنامه ام نوشته هشتاد و هفت سال، ولی بیشتر دارم. نود و ده ای. نزدیک صد سال. هیچ وقت دروغ نگفتم. هیچ وقت برای سوت سوتک گِل نساختم. گِل هایی که از کوزه و تغار و تنور زیاد می آمد، سوت سوتک می ساختم. خودم می زدم یعنی سوتک می زدم. خوب می زدم. حالا هم می زنم ولی نه به خوبی آن وقت ها. نفس می خواهد که من ندارم.»
- کوتاهش کن، وقت نداریم. تشکر کن، برو پایین.
«دَم گوش من می گویند: «کوتاه کن، تشکر کن.» بسیار متشکرم، از همه، از استاندار و فرماندار، ؛ از اداره فرهنگ، از رئیس بهداری، از رئیس شورای ده، از بچه هایم، از نوه هایم، نتیجه ها که مرا آوردند اینجا. سواد ندارم. بلد نیستم حرف بزنم. از زن مرحومم تشکر می کنم. از همه تان تشکر می کنم که سوت سوتک های مرا یدید. آن دسته ای هم که آمدند این جا، این بالا که من ایستادم و همه با هم سوت سوتک زدند. خوب بود تشکر می کنم. نمی دانم پس از من ی سوتک می زند یا نه. دنیا چه جور می چرخد! بدون سوت سوتک، بدون من! چشم هایم خوب نمی بینند. از این بالا صورت شما را نمی بینیم. آن پایین هم که بودم و نشان می داد چه جوری سوتک می ساختم، خوب ندیدم. بزرگ بود، خیلی بزرگتر از تلویزیون. من چهار دفعه سینما رفتم. این جوان ها، آمدند خانه من و گفتند می خواهیم از سوتک ساختنت ع بگیریم. هفتاد سال، شاید هم بیشتر، هی سوتک ساختم، کارم همین بود...»
- کوتاهش کن. بگو چه حسی داری که دارند تشویقت می کنند. به عنوان آ ین سوتک سازِ گِلی جهان. بعد برو پایین.
«چشم، از این که مرا تشویق می کنید، تشکر می کنم. همه تان روی چشم من جا دارید. عرض می کنم. با همین دوتا چشم کور شده ام دست های لرزانم. پاهام هم می لرزند. خوب شد صندلی گذاشتید زیر پای من. من هشتاد سال سوتک ساختم و خوردم و نفرین شنیدم از پدر و مادرها و مادربزرگ ها که پدرشان درآمد و گوششان شد. اعصابشان د شد از صدای سوتک. عذرخواهی می کنم. از همه ی مردم دنیا حلالیت می طلبم، همیشه می ترسیدم بمیرم و آدم هایی که سوتک من گوش هاشان را آزار داده، عذرخواهی نکنم.
وقتی بچه ها تو کوجه سوتک می زدند کیف می . حالا دیگر بچه ها سوت سوتک نمی زنند. اسباب بازی های خوشگل و خوش صدا و گران آمده، نوه ها و نتیجه های من از این چیزهای بلند و سنگین دارند. از همین هایی که انگشت می زنند به آن ها، صدای درینگ درینگ می دهد، اسمش را یاد نگرفتم.»
- پیانو، بگو پیانو.
«بله، پیانو. می گویند بگو: «پیانو». اما من سوتک می ساختم، هشتاد سال. من که بمیرم دیگر ی نیست سوتک گِلی بسازد. همان موقعی هم که بچه ها سوتک می زدند. پدربزرگ و مادربزرگ و همین جور پدر و مادر و همسایه شان به من می دادند. آ صدای سوت سوتک تیز است و می خورد به ی گوش و بدن آدم می لرزد. بهترین راه این است که خودتان بزنید و از صدایش کیف کنید. آدم وقتی خودش ص درمی آورد، هرجور ص باشد، کیف می کند. اما از صداهای دیگران خوشش نمی آید و می دهد. من حالا برایتان آهنگی با سوت سوتک می زنم و شماهم همه تان سوتک خود را بردارید با هم بزنیم. تا گوشتان اذين نشود. از چیزی این بود که هر سوتکی که ساختم صدایش با آن یکی فرق می کرد. اصلا هر سوتک می‎زند با دیگران فرق می کند. هیچ وقت آرزو ن سوتکی بسازم که عین آن یکی ساختم صدا کند. اصلا نمی شود، نمی توانم سوتکی درست کنم که صدایش مثل سوتکی باشد که م می ساخت و می زد. یک بار سوتکی ساختم که صدایش عین سوتکی بود که چهل سال پیش ساخته بودم، زود ش تمش.
به خودم گفتم: «ای بدبخت سوتکت با چهل سال پیش فرق نمی کند، بمیری.» چهارم: دعوا نکنیم
- ولم کنید، بگذارید من هم با او بروم زیر خاک، بعد از او زنده بودن فایده ای ندارد. ولم کنید.
دست های او را گرفته بودند. از پشت شانه های او را می گرفتند. زور می زد که خودش را خلاص کند. پدر را گذاشته بودن توی قبر و می خواستند رویش خاک بریزند. او ناله می کرد، ماس می کرد، نعره می زد، یقه جِر می داد، بی ت می کرد:
- من تو را خیلی اذیت . چرا مرا تنها می گذاری؟ نااهل و بد بودم. همیشه ازم شکایت داشتی. می گفتی: «آبروی مرا نبر.» گوش ن ، جوانی . نفهمی . خامی ... ولم کنید. بگذارید با او بروم زیر خاک. او نباید تنها باشد.
درکش و واکش خسته کرد همه را. کم کم دست و شانه هایش ول شد، رها شد، کَند دست های خود را. پرید و رفت، از میان حلقه جمعیت، خودش را به قبر رساند. روی کُپه خاک نرم ایستاد. خم شد. داد زد: «پدر می خواهم بیایم پیش تو. نمی گذارند.» دست زد و مشتی از خاک قبر برداشت بر سر ریخت. دست بر سر زد. خاک زی ایش سُست بود، شُل بود. ریخت. زیر پاش خالی شد. لیز خورد. تا آمد دست به جایی و ی بگیرد، رفت. همراه خاک رفت. افتاد تو قبر پدر. جماعت نگاهش می د. از پایین آدم ها را دید که آن بالا ایستاده بودند و نگاهش می د؛ تن بزرگ، قد بلند و سرهای کوچک. خنده بر لب. به سختی از روی نعش پدر بلند شد، دست به دیواره ی قبر گرفت، که خود را بالا بکشد. قبر گود بود با دیواره ی بلند و لیز، دست به هر سنگ و کلوخی می گرفت، کنده می شد، صدای همهمه و خنده می شنید. تلاش کرد، خاک و گَرد در چشم داشت؛ نمی دید. خواست از قبر بیرون درآید. نشد. کمی که بالا می آمد لیز می خورد و باز می افتاد. ی که خاک می ریخت توی قبر، روی مُرده، خم شد، دست دراز کرد که او را بگیرد، بالا بکشد. جوان سنگین بود، مرد بیل به دست را کشید توی قبر، افتاد روی خشت، که زیرش صورت پدر بود. مرد افتاد روی او. داد زد: «مرا بالا بکشید!» نفس جوان گرفته بود. چشم هایش کور می شد. تقلا می کرد. ماس کرد پیش مرد بیل به دست:
- بلند شو، کمک کن.
تلاش کرد مرد از روی او بلند شود. حالا دو نفر بودند که توی قبر وول می خوردند. پسر پا بر خشتی گذاشت که بر ی پدر بود. خشت کج شد، ش ت، بر قفسه ی ی پدر زور آورد. پسر ندانست چه می کند. همچنان دربند بالا کشیدن خود بود، چنگ بر خاک و سنگ ریزه و ریشه ی خار می زد که دیواره ی قبر بود. نجات خود از خارِ دیوار می جست. به دنبال پدر، در میان خنده و خار و خاک و سنگ می لولید.
پسر که بیرون شد از قبر. ت بود. آبی به صورت زد، خاک از چشم و صورت شست. زیر لب گفت: «بابا، آشتی؟ دعوا، نه.»
مادرش گفت: «خج بکشید. بس است. شما پدر و پسر دست از دعوا برنمی دارید؟» http://www.mehrnews.com/news/2454080
سوابق آموزشی علی خویه(www.khooyeh.com تلفن همراه: 09122991608) مدرس دوره mba ,dba در تهران موسس و مجری مدرسه بازاری و فروش ایران www.saleschool. موسس و مجری مدرسه بازرگانی و بازاری ایران مدرس دوره های مختلف انجمن فارغ حصیلان های مختلف تدریس دوره های آموزشی مختلف از جمله دوره های زیر در مراکز آموزش عالی متعدد از جمله سازمان مدیریت صنعتی، موسسه آموزش عال.