الیسا دنیای مامان و بابا

به نقل از خبرگزاریها در مورد الیسا دنیای مامان و بابا : نیرو هوایی اصفهان تا یه دهات در جنوبی ترین نقطه ی ایران بابام سرباز بود و هیجان بابا شدن رو س بود به یه زن تنها سرباز شدن اونم اصفهان تو اون روزا نامه داده بود یه ماه بعد رسیده بود دست مامان و مامان جواب داده بود و یه ماه بعد رسیده بود دست بابا چشت روشن عزیزم پسرت متولد شد و من حالم خوب خوبه و داستان عاشقی های این دو نفر که تمومی نداشت . بعد از کلی دعوا بد وبیراه اب شدن ذهن مامان توسط بابا کتک خوردنم از مامان... (سر فرصت همه چیزو میگم) یه دعوا با بابا مامان فهمید کی مقصره فردا دارم میرم... اما نه برای همیشه... حداقل برای یه هفته ارامش دارم... خسته ام از همه دورو بریام... حتی از علی... دیگه علی رو هم ندارم... اما از ب که برنامه ماه عسل رو دیدم عجیب آرامش گرفتم... شبای قدره... منو یا. نوستالژی رمضان ما سه خواهر را بی‎چاره‌ کرده. من دلم برای زندگی پیش مامان و بابا و خواهرها تنگ شده. برای دور هم افطاری خوردن و ولو شدن جلوی تلویزیون و سریال‌های آبکی صدا و سیما را تماشا . زندگی با میم خوب است، خیلی خوب، آن‌قدر که نمی‌توانم بهتر از این را تصور کنم، اما وقتی به این فکر می‌کنم که آن شب‌بیداری‌ها و خاطره&zw. خان بابا حال مامان خانم اصلا خوب نیست... چه کنم؟ بهمون پیشنهاد بده... را ار بده... بابا خان من که میدونم شما ما رو تنها نداشتی... فقط جات عوض شده... ولی هنوز مراقب مایی... این مدت متوجه شدیم که هوامونو داشتی... بابا خان کمکمون کن.... سلام. دیروز تولد بابا بود و امروز هم تولد مامانی... من و داداش رهام و مامان رفتیم بیرون... بابا رو با خودش نبردیم... آخه می خواستیم بابا را سو رایز کنیم... شب که اومدیم خونه بابا تو اتاقش خواب بود... ما همه چیز را آماده کردیم و شمع روشن کردیم و کیک و ... بعد من و داداشی رفتیم بابا را بیدار کردیم همه گفتیم happy birthday to you! داداش رهام هم که قبلا این . بسیار تنها بود یک عالمه غم داشت انگار او چیزی بی مادرش کم داشت از ابر پر می شد چشمان پیغمبر وقتی که می بارید در حسرت مادر از آسمان آمد یک دختر خندان شاداب تر از موج زیباتر از باران مهمان پیغمبر یک ماه زیبا شد زهرای نورانی مامان بابا شد بابا آب داد... بابا نان داد... بابا فقط آب داد و نان داد، مامان عشق داد بابا گول را خورد و شناسنامه اش چند بار پر شد. پر شد، خالی شد خالی نشد.خط خورد. زن ها خط خوردند، مادر ها خط خوردند دخترها زن شدند، زن ها مادر شدند و خط خوردند و بابا چون حق دارد، آب می دهد. نان می دهد
. مامان، زوجه مامان، ضعیفه مامان، عفیفه مامان غذا پخت، بابا غذا خورد. مامان لباس را اتو کرد، بابا لباس را پوشید و رفت بیرون ...مامان ظرف شست، بابا رو مه خواند. بابا رو مه خواند و اخبار دنیا را فهمید ولی نفهمید مامان غم دارد
بابا اخم کرد. بابا داد.آ بابا دارد .پشت سر ش حرف بود. مامان، کار مامان، پیکار مامان، تکرار. مامان، بیدار. مامان، دار، سنگ مامان،شهلا.مامان، دلارام.مامان،افسانه،لیلا بابا نان می دهد و فوتبال خیلی دوست دارد بابا رونالدو را از مامان بیشتر دوست دارد بابا می خوابد، مامان می خوابد. مامان می زاید. مامان با درد می زاید. مامان شیر می دهد، بزرگ می کند، حقیر میشود، پیر می شود.... بابا زن گرفت. بابا برای مامان طلا گرفت. مامان بغض کرد مامان رفت. یعنی رفتم، رفتی، رفت ... مامان برگشت ی با بابا کار ندارد. بابا حق دارد. حتی اگر شب ها هم نیاید ولی مامان باید با آبرو باشد
آبرو یعنی مامان ت باشد. من ت باشم. زن ت باشد و مرد آب بدهد، نان بدهد بابا "پرسپولیس" را دوست دارد بابا "آنجلینا جولی" را دوست دارد
مامان، کار مامان، پیکار
مامان، سرشار از پیکار مامان، زندان، بیمار، تب دار بابا خانه دارد، ماشین دارد، ارث دارد، غرور دارد ، زور دارد مامان روسری دارد ولی دیگر هیچ چیز ندارد. مامان فقط حق مهریه دارد، حق نفقه دارد، حق دارد. پس باید ت بماند حتی اگر مهریه ،نفقه و ندارد. بابا کله پاچه را از زن های زیر پل هم بیشتر دوست دارد
مامان خدا را دوست دارد ولی نمی دانم آیا خدا هم او را دوست دارد ؟ پس چرا مامان تب دارد؟! بابا نمی بیند؟ نمی بیند که مامان غم دارد، درد دارد؟ باباهای اینجا هیچ وقت نمی بینند
بابا فقط آب می دهد، نان می دهد و می رود و ما هر روز، روزی هزار بار باید خدا را شکر کنیم... بیچاره مامانا. پسرک ناز مامان سلام عشق من باید خوب بدونی که دیروز تولد بابایی بود اهه مامان از اول هفته هی این طرف و اون طرف میرفت و کارهای مربوط به تولد بابا رو انجام میداد و تو هم چه دوستانه و زیبا کمکممامان میکردی برای بابا یه جفت کفش و یه پیراهن هدیه یدیم و شام اسنک درست کردیم و با اینا کلی بابا رو سو رایز کردیم بسیاری خوش گذشت و جای همه خالی بود سه ماه و چهارده روز از خاستگاری مامانت از من و رضایت مامانم میگذشت هر روزِ این مدت رو چشم انتظار صحبت بابا با من بودیم مامان همش تلاش میکرد که موقعیتش رو جور کنه تا بابا باهام حرف بزنه
اما هی یه جوری میشد که نمیشد بابا بحرفه.. ادامه مطلب + برگشتم و دارم حرص میخورم...! + مامان هی میگه خدارو شکر کن.... حتما یه خیری هست .. تاریخ ۳۱/۶/۱۳۹۳ اولین روز مدرسه و ورود به پیش دبستانی هما بود جای همه شما خالی (من اصلا خوشحال نبودم)من و بابا و مامان و مامان عزیز و بابا حسن رفتیم و جشن و .....و ساعت ۱۱ آمدیم خانه اسم اولین معلمم خانم ندا قدرت نژاد هست خیلی هم خوشگله تو اتاقم نشستم اما به نجواهای شبونه ی مامان و بابا گوش میکنم...
شاید یه روزی دلم واسه صداشون که هر شب و هر شب واسه انتخاب طعم دمنوش قبل خواب شور و م میکنن تنگ بشه...واسه صدای بابا که میگه امشب باهار نارنج بذار و جواب مامان که میگه بابونه هم خوبه ها?
بابا رفت..بابا بعد از آن همه درد کشیدن رفت ...بابا رفت...بابا برای همیشه رفت...بابا رفت....بابا رفت...بابا رفت....بابا رفت ....

- حالا منم و یک دنیا عذاب وجدان و اندوهی عظیم مامان ... بابا ... داداش ... آبجی ... رفتن شمال ... منم و داداش و زن داداش ... دلم برا مامان و بابا و داداش و ابجی تنگ شده ... الان بهشون زنگ میزنم ... الان بهشون زنگ میزنم و میپرسم که کی میان ... دیگه اگه یکم بیشتر طول بکشه من افسرده میشم ... ههه ... خانواده دوست شدم ... سلام مامان قهرمانم :
میدونی ....!
حالا که روز تولدته من و آبجی می خواستیم قشنگ ترین هدیه رو برات ب یم ولی نمی دونستیم چی ب یم.
دختر می گفت برات یه دست کامل لوازم آرایش ب یم.
می گفت اگه مامانت آرایش کنه زخم های روی صورتش کمتر معلوم می شه...
می گفت :
زشته یه معلم با سرو صورت زخمی سر کلاس بره
می گفت:
شاگردهاش می فهمند ش. مامان و بابا چون روز تولدتو آمادگی نداشتن یک هفته بعدش کلی واست تدارک دیدن واست تولد گرفتن.نازگل مامان نمی دونم چرا ولی از چند روز قبلش همش به مامان سیما میگفتی تولدم آبی باشه .مامانی هم سالن و با تور تزئین کرد تاز کیک پسرمم یه ماشین آبی خوشگل بود .خلاصه ها و ها تو جشن پسرم دعوت بودن .نازگل مامان ذوق و شوقت وصف شدنی نیست انگار باورت نم. بابا برای یک هفته رفت یت و من و مامان رفتیم خونه بابایی، مامان هم به خاطر یکی از همکاراش که مریض شده بود، آبل.ه.مرغا.ن گرفته بود ، ترسید که خودش بگیره و بعدشم من، دیگه نرفت و مرخصی گرفت، کلی هم از دست همکارش حرص خورد که مجبوره به خاطرش از مرخصیش استفاده کنه، آخه نباید میومد و مرخصی داشت، ولی ...البته به جاش با مامان کلی خوش گذروندیم. رفتیم ید و یک شبش هم رفتیم تاتر کمدی (امین .آبادی .ها) بابا هم از سفر برام لباس و اسباب بازی آورد، مرسی بابا جون این هفته هم (29/11/93) ، همه با هم رفتیم برنامه طنز و شاد دیدیم (آتش.بس 3)و حس نانا ولی متاسفانه یک دونه پفک خوردم و حس هم خوشم اومد مامانی همه رو دعوا کرد و قراره هیچ وقت دیگه به من پفک ندن خیلی شیطون شدم و تمام تلاشم رو می کنم تا با اشاره منظورم رو بگم. مامان میگه ، حس حرفه ای هستماحساس مالکیت به مامان دارم و اصلن اصلن نمیذارم بابا به طرف مامان بیاد یاد گرفتم با اسباب بازیهام، آشپزی می کنم و الکی غذا درست می کنم، میزارم دهن مامان ، مامان هم باید بگه : به به عاشق عزیز یعنی مامان مامان مامانم هستم به خاطر همین هم ، هر ی رو که حس کنم شبیهشه به طرفش میرم . به سینم میزنم ، مثلاً ادای عزیز رو درمیارم که به من میگه : دورت بگردم از بس گوشی مامان و بابا رو می خواستم ، از دستم عصبانی شدن و تبلت مامان طی مراسمی به من اهدا شد و مامان گفت از خیر تبلتش گذشت اگه تو هم نی نی هستی میتونی به راحتی مامانو کفری کنی و حالشو ببری!وقتی مامان تو رو میبره مهد کودک حس گریه زاری کن! بد نیست یکم وجدان درد بگیره!وقتی مامان بهت غذا میده تف کن! وقتی بابا میده بخور و لبخند بزن!علم ثابت کرده اگه غذا رو بمالی به صورتت خوشمزه تر میشه!جغجغتو بنداز زمین … ببین مامان چن بار خم میشه؟! اگه ده بار کمتر بود جیغ بکش ک. تقریبا مطمئنم که اگه نرم هم میرم سراغ همون چیزهایی که توی هم هست! شاید حجمشون کمتر بشه فقط! امروز داشتم فکر می چرا هر وقت میخوام تصمیمی بگیرم، اولین چیزی که یادم میاد اینه که مامان بابا خوشحال میشن یا ناراحت؟! انگار معیار سنجش درستی یا نادرستی تصمیمام رو گذاشتم رو خوشحالی یا ناراحتی مامان بابا! در برابر خواست مامان ببا انگار اراده و. پریروز همه ر. س.پراایز . به مامان اینا گفتم من شب حرکت میکنم اما دو شنبه شب راه افتادم به سمت خونه. تا رسیدم در خونه در زدم . بابا توی حیاط بود و مامان از تو سالن در رو باز کرد یه نگاه سرسری انداخت فکر کرد جسی از مدرسه اومده، و رفت توی اشپزخونه. بابا تا منو دید کلی شوکه شد داد زد بیااااااا سمی اومده.مامان بدو اومد سمتم اصلا باورش نمیشد که . صبح چهارشنبه مامان مهرک رفت فرودگاه تا بره کانادا برای گرفتن پیاک . ساعت پروازش دو صبح بود.تو خونه من بودم به همراه بابا.من از رفتن مامان کمی دلم گرفته بود. اما چاره ای نبود و می بایست تا اومدن مامان صبر می .صبح پنجشنبه بابا منو برد کلاس یوسی مس. و ظهر موقع برگشت بهش گفتم که میخوام برم پیش مریم. بابا به زنگ رد و من باهاش حرف زدم و گفتم که. توی این هفته هرروز ی ساعت خاص از خونه میزنم بیرون و فقط دور میزنم با ماشین... یکی دو ساعت ، عکاسی ، آهنگ گوش دادن و ... سرشب: بابا: نگفتی با کی میری؟ کجا میری؟ توضیح میدم قانع نمیشه و میره! رو به مامان :بم شک دارین؟:)) مامان: نه تو که هرچی بشه به خودم میگی من: مامان؟:)) مامان: خب وقتشه دیگه ! من:مامان:
اپیزود دوم! روزبعد: مامان: کجا میری؟ من: ب. سلاااااااااااااااااامــــــــــــــ... بازدید کنندگان عزیز و گرامی. خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ مامان بابا خوبن؟ خواهرا و برادرا چطورن؟ . .عمو. .مامان بزرگ.بابا بزرگ. قوم و خویش.فک و فامیل.دوستان و آشنایان و... چطورن؟ چیکارا میکنین؟ مسافرت نرفتین؟ به همه سلام برسونین. چه خبرا؟ عرضم به خدمتتون که... ا...خب...راستش...باید بگم که... ببخشید که این. - بابا - بعله ؟ - من می خوام به دنیا بیام - به من چه بچه .. به مامانت بگو - بابا - هان؟ - من شیر می خوام - لا اله الا الله - بابا - چته ؟ - من از اون ماشین کوکی های قرمز می خوام - آروم بگیر بچه - بابا - اههههه - من پول می خوام - چی ؟؟؟؟ !!! - بابا - اوهوم ؟ - منو می بری پارک ؟ - من ماشینمو نمی برم تو پارک تو رو ببرم ؟ - بابا - هان ؟ - من زن می خوام - ای بچه پررو ... - بابا - بعله ؟ - من می خوام به دنیا بیام - به من چه بچه .. به مامانت بگو - بابا - هان؟ - من شیر می خوام - لا اله الا الله - بابا - چته ؟ - من از اون ماشین کوکی های قرمز می خوام - آروم بگیر بچه - بابا - اههههه - من پول می خوام - چی ؟؟؟؟ !!! - بابا - اوهوم ؟ - منو می بری پارک ؟ - من ماشینمو نمی برم تو پارک تو رو ببرم ؟ - بابا - هان ؟ - من زن می خوام - ای بچه پررو ... امروز سر ناهار بابام رو بغل و در حد چند ثانیه اشک و بغض  قاطی شدن. بعدش دیدم مامانم هم چشماشون از پشت عینک خیس بود.
نمیدونم چی باعث شده بود که بابام نگران آینده من بشن؟شاید نبودن خواستگار.شاید پیگیری های من برای پیدا کار.شاید ناامیدیم.شاید هوای مستقل بودنم.شاید و شاید و شاید.سر ناهار بودیم. تلفن زنگ خورد. صدای یه آقایی میومد. بلن. بابا بیا بابا منو تنها نذار
با این وجود بی قرار
ماند ز تو گر بروی
طفل یتیمی یادگار
تا من نگریم زار زار
بابا بیا بابا بیا
* بازنده گشتم در
بودم گر از بازی کنار
در حیرت و شه ام
از دست کار روزگار
خواهم تو را دیوانه وار
بابا بیا بابا بیا
** بابا چه سخته زندگی
دور از تو وآغوش تو
بوی تو را دارد هنوز
این آ ین تنپوش تو
ب. گاهی وقتا با اینکه ی اتفاقایی رو به خاطر نمیاری ولی اینقدر از زبون مامانت شنیدی که فکر میکنی واقعا یادته اون روزا مثل ِ : سالها پیش وقتی من بچه بودم حدود 2-3 ساله شاید و مامان بزرگم ( مامان ِ مامانم ) تو بیمارستان شیراز بستریه و هنوز منو از زمانی که بدنیا اومدم ندیده و ما میریم شیراز و وقتی میرسیم اونجا بابابزرگم میاد پایین و مامان و با. طاها عزیز مامان و بابا در این ماه روز های آ مهد رو گذروندی و با مامانت بیشتر اوقات را تو خونه سر میکنی کلمات شیرین بسیاری در این ماه ادا کردی مثل : امروز احساس خوبی دارم - روز قشنگیه - من عاشق توام و... راستی این ماه زبان ترکی هم بهتر از قبل ادا کردی. در حال نوشتن مطالب یاد ع روز مسابق دو افتادم لباسات خیس بود می لرزیدی ولی بازم قهرمان شدی. قربونت بره مامان و بابا خواهر کوچکترم، مریلا، وقتی سه سالش بود یک تکه کاموا برمی داشت، می بست دور گردنش و می رفت زیر میز ناهارخوری و شروع می کرد به پارس . زبانش را می آورد بیرون و از آن پایین زل می زد توی چشم مامان و بابا و واق واق می کرد. بابا حس .... میخواهیم با مامان بریم خونه ای بزرگ مامان، نه مامان و نه من دل و دماغ درست و حس داریم، از پنجشنبه تا حالا همه ش خبری بد اول ش که این قضیه آتش سوزی پلاسکو، بعدش بیماری کلیوی پسر مامانم ( الان میخواهیم بریم دیدنش) بعد اینکه کار بابا که گیر اداره جات افتاده و حال بد ِ روح و جسم خودم رو بدتر کرده لعنت به این سرزمین که بجز غم چیز دیگری نیست ت. +مامان میتونم این کار رو انجام بدم؟ _نه کار شما نیست بشین دست نزن تا من بیام +بابا میشه این کار رو بسپرید به من؟ _بچه بازی نیست بابا جان، دست نزن برو به بازیت برس من خودم انجام میدم +عه بابا این چه کتاب خوبیه، میشه برام ب یدش؟ _این کتاب بابا؟ این کتاب خیلی به سنت نمیخوره، به جاش یه کتاب داستان ب اینا برات زوده +ولی بابا زده برای سن نوجوان. از 27 اسفند مامان دیگه سر کار نرفت ولی دلش غصه داشت آخه جده بزرگ مامان به رحمت خدا رفت، خیلی خیلی مهربون بود، خدا رحمتش کنهسال تحویل من خواب بودم ، اما مامان و بابا به زور من رو بیدار و لباس تنم ، هر چند من همکاری ن و گریه صبح روز اول عید هم با مامان رفتیم یزد، خیلی خوش گذشت و من کلی کیف می ولی شبی که برگشتیم، تب و مریض شدم و هفته دوم نزاشتم مامان بره سرکارکارهای جدیدم:عاشق تخم مرغم و بهش میگم: توقونوهر شخصی رو ازم می پرسن کجاست؟ با دست نشون میدم و میگم اونـــــــاهر چی ازم می پرسن دوست داری؟ با ح ناز و ادا میگم نـــــــهاز هر کی دلخور شم، سریع به نفر بغل دستیش شکایت می کنم، این قضیه می تونه تا n دفعه تکرار شه و توی یک لوپ بیفتهیک دفعه و بدون مقدمه میپرم بغل مامان و بابا و هی بوسشون می کنم به شدت عاشق آهنگ گل به سر عروس هستم و مامان و بابا هم مجبورن تمام مدت به این آهنگ رو گوش کنن و باید همکاری هم کنن یاد گرفتم بگم " ای بابا " و خیلی هم جالب بیانش می کنم در جواب اینکه ماهی چی میگه ، دهنم رو بی صدا باز و بساه می کنم کلی هم به زبان چینی و ژاپونی تند تند سخنرانی می کنم خواستم ننویسم ولی دارم مینویسم......وقتی دقیقا دو شب پیش حدودای سر شب زل زدن تو چشام و گفتن تو از ما نیستی اولش که نفهمیدم چی میگن.....بغض ولی دو هزاریم نیوفتاد.....بعد از چند روز که دیدم رفتارای مامان خوبه بابا راه میره میگه برو اونور من به تو چیکار دارم اصن تویه بی ادب جات اینجا نیس تو از ما نیستی .....دلم یکم لرزید .......حالا نمیگن چی به چیه... دلم میخواهد مثل بچگی هایم ورق هایم بزنم زیر بغلم و بگویم " مامان انشامو بخونم؟ " مامان هم خوب است حتی مثل همان وقتها زل زده به صفحه ی تلوزیون یا کتاب آشپزی یا در حال خورد سبزی ها بگوید "بخون" و من هم هرچیزی که نوشته ام را بخوانم . و مامان حتی ظاهری گوش بدهد . و حتی خوب است بعدش که من پرسیدم " قشنگ بود مامان ؟ پاکنویس کنم یا واستم بابا بیاد . وقتی رسید؛ ساعت یک ربع به دوازده بود. مامان داد زد «بیاید دم در، اومد.» و ما از توی تخت پریدیم. مامان می گفت بچه که بودیم هر شب که بابا می رسید می دویدم دم در، یاسمن یک شعری می خواند در وصف این که چه خوب که بابا آمده و من که بلد نبودم همان شعر را با زبان خودم می خواندم.
آدم که بچه است زمان نمی گذرد. دوره ی زمانی خاصی طی نمی شود. یک مرحله .
بیل: «مامان هنوز از دست بابا عصبانیه.» بی بی: «چرا؟» بیل: «خب ببین عزیزم، من مامان رو خیلی دوست دارم، اما همون کاری رو باهاش که تو با امیلی کردی.» بی بی: «به مامان لگد زدی؟» بیل: «بدتر! بهش شلیک . نه اینکه مثل وقتی که بازی می کنیم ادا در بیارما، نه! واقعی بهش شلیک .» بی بی: «چرا؟ می خواستی ببینی بعدش چه اتفاقی میفته؟» بیل: «نه. من می دونس. سلام.امروز 9 روز از نوروز93 هم گذشت و من با داداش رهام و بابا و مامان دبی هستیم. ولی اکثر دوستام رفتن ایران البته امین و متین هستن... تازه بابا و مامان هم با ما کلی بازی می کنند. تازه خیلی بیرون هم میریم. مثلا رفتیم پارک مشرف اونجا با صدف و بهاره و رهام داداش کلی بازی کردیم. البته غروب بارون اومد دیگه مجبور شدیم بیام خونه.... مامان: سلام چکار می­کنی من: سلام ، آ مهرداد برات واتس آپ نصب کرد؟ این چشم چیه ع گذاشتی؟ این ع و هر کی شمارتو داشته باشه میبینه مامان:نه عرفان (بچه خواهرش) نصب کرده حالا هم داریم تمرین میکنیم. من: اهان اینم بزرگ شده یاد گرفته مامان:ع ه خودم گرفتم بده عوض کنم؟ من: خیلی بده مامان: بچه پرو مهرداد خیلی بدش اومد و کلی از ب گفت من: پس گفتنی هارو . استیکر اسم مامان تلگرام استیکر اسم مامان تلگرام بهترین استیکر اسم مامان تلگرام جالبترین استیکر اسم مامان تلگرام خاصترین استیکر اسم مامان تلگرام خوشگلترین استیکر اسم مامان تلگرام زیباترین استیکر اسم مامان تلگرام باح رین استیکر اسم مامان تلگرام
ادامه مطلب یک کلیپس زیر روسری جلو سینک آشپزخونه پیدا شده!!! مامان جوجه میگه مال من نیست.داداش جوجه اومده از من میپرسه.خب من گفتم مال من نیست!!! بعد گفتم که وقتی نه مال من هست نه مال مامان، پس دیگه برید از بابا بپرسید!!!!!!!زبان چند دقیقه بعد مامان و بابا با هم اومدن تو اتاق.بابا میخنده و میگه بخاطر من مسئولیت این کلیپس رو قبول کن!!!چشمک حالا از من انکار، از بابا اصرار!!! مامان هم میخنده.نیشخند بالا ه من قبول که کلیپس مال منه!!! حالا سروصداداشت میخو د که یهو جوجه از اون سر اتاق میگه:«هرکی که هست باید قدرش رو بدونیم، بنده خدا ظرف هم شسته»!خنده   پ.ن. ولی خودمونیم ها! کلیپس زیر روسری اونم جلو سینک! خب مال ما که نبود!چشمک اسکیت من هم خیلی قشنگ هم پرسپولیسی هم خیلی سرعت بالاست. بابا دستت درد نکنه. که اینو برام یدی. مامان من میگه... حامیم جون میدونی این اسکیت همرا با بزرگ شدن پای تو بزرگ میشه!!! گفتم آره بابا!!! گفت آره عزیز دلم ببین اینجا یک دکمه هست وقتی بچرخونی کفشت بزرگتر میشه...
دخترم الان پیش دبستانی هستی و چند وقت هم که هوا حس آلوده بود و مدارس تعطیل بودن و شما مزاحم و مادر شدی... الان هم موندی خونه نگذاری بابا درس بخونه آخه فردا امتحان داره! گلم خیلی خانمی می گی : مامان داری چی می پخی؟! یا اینکه خواستم برات نقاشی بکشم گفتم معینا بیا برات بکشم... سریع گفتی : من غذا نمی خورم! بعد که فهمیدی نقاشی.. کلی خندیدیم عشقت. + یک آفرو باشد، یک بابا، یک مامان، ساعت شش صبحِ روزِ بابا بخواهد برای کاری برود تهران وَ از آفرو وَ مامان بخواهد که همراهش بروند، به جای اینکه ساعت هفت و سی دقیقه خانه باشند نه و سی دقیقه خانه برسند! چون اول صبحی بعد از اتممِ کارِ بابا می روند دور دور وََ کل کرج را می گردند و راه هایِ در رو را برای مبادا و روزهای شلوغی و ترافیک می یابند. از دهنم دررفت: اه! با اینکه کم خوردم اما بازم احساس خفگی دارم.. مامان: از بس هیچی نمیخوری، بابا: همینه دیگه باید عین این بچه ها به زور بهت غذا بدن. من با لحن کاملا عصبی: 10 خوردم، 12 خوردم، 2 خوردم. اما بازم همینه. مامان: فشار کار روت زیاده؟ من میدونم باز استرس کارو داری. باز کارای هاشم زیاد شد، معده تو به هم ریخت! بابا: ول کن اصن. یعنی چی. من د. دو خاطرک(خاطره کوچک) : من خطاب به بابا: به اشکان زنگ زدید؟ بابا: نه می زنم طه:به اشتون؟ برا چی به اشتون زنگ بزنهههه؟ بابا: تو فسقلی آخه می دونی اشکان کیه؟ طه :همونی که بد جنسه دیگه نمیشناسیش؟ الان برات میارم ببینی میره سراغ آیپد ها را میاره و دقیقا میره سراغ ی که صحبت های آقاست و یه قسمتی عکی اشتون را نشون میده میگه بیا اینم اشتونه ببین .

یاد بابا بخیر

بابا آب داد ....

بابا نان داد ....

بابا احساس داد ....

بابا امنیت داد....

بابا آغوش بی منت داد ....

بابا زخم خورد تا آب در دلم تکان نخورد ....

بابا مهر داد ...

بابا غرورش را بر باد داد

بابا جوانیش را به پایم داد ...

بابا عرق ریخت ....

بابا اشک ریخت...

بابا درد کشید اما به من خندید ...

بابا سیر نشد ....

بابا گرسنه خو د ...

بابا سیر نپوشید ....

بابا در آغوشش مرا گرم کرد ....

بابا مرا مرد کرد ....





بابا پیر شد .....

بابا زندگی داد.....


بابا ..... بابا .... بابا ...

بابا جان داد..........!!!
به یاد تمام بابا هایی که جاشون خالیه

روزت مبارک بابا


یاد بابا بخیر

بابا آب داد ....

بابا نان داد ....

بابا احساس داد ....

بابا امنیت داد....

بابا آغوش بی منت داد ....

بابا زخم خورد تا آب در دلم تکان نخورد ....

بابا مهر داد ...

بابا غرورش را بر باد داد

بابا جوانیش را به پایم داد ...

بابا عرق ریخت ....

بابا اشک ریخت...

بابا درد کشید اما به من خندید ...

بابا سیر نشد ....

بابا گرسنه خو د ...

بابا سیر نپوشید ....

بابا در آغوشش مرا گرم کرد ....

بابا مرا مرد کرد ....





بابا پیر شد .....

بابا زندگی داد.....


بابا ..... بابا .... بابا ...

بابا جان داد..........!!!
به یاد تمام بابا هایی که جاشون خالیه

روزت مبارک بابا
پسره در جواب که داره از فواید احترام به والدین و قربون صدقه های گاه و بی گاه توسط فرزند هاشون ایراد میکنه و میفرماد همین امروز برید دست دوتاشونو ببوسید و غیره و ذلک؛ پووفی میگه و می افزاد: بابا نمیشه حضرت عباسی! ما با کلی کلنجار و ترک غرور و اینا، روز مادر به مادرمون پیامک دادیم " بهترین مامان دنیا روزت مبارک" . انقدر جمله، جمله ی عمیق . می خوایم بریم هفت حوض . من و مامان و یسنا و آبجی بزرگه . یسنا یه عادتی داره که وقتی گرسنه اش میشه به شدت بداخلاق میشه . مامان و من و تقریبا همه اعضای نزدیک خانواده این مسئله رو می دونیم . یسنا عاشق نون و پنیره . مامان براش دوتا ساندویچ کوچولوی نون و پنیر درست می کنه که تو ماشین بخوره . می ریم هفت حوض . یکی از لقمه ها رو تو ماشین می خوره و تو .