الیسا دنیای مامان و بابا

به نقل از خبرگزاریها در مورد الیسا دنیای مامان و بابا : تازه کتاب علومشو باز کرده بود و داشت با جک و جونورا و دسته بن ون آشنا میشد؛ در این بین سوالاتی ذهنش رو مشغول کرده بود که لازم میدید بپرسه تا بتونه خانوادش رو طبقه بندی کنه...

آبجی کوچیکه: مامااااان بابا پر داره؟
مامان: نه

آبجی کوچیکه: مامااااان بابا پولک داره؟
مامان: نه

آبجی کوچیکه: مامااااان بابا به بچه های خودش می. بابا وقتی از سر کار اومده بود و من کلی ذوق و بالا پایین پ (این جاشو درست یادم نیست فک کنم بغلم کرد) : یه دختر دارم شاه نداره صورتی داره ماه نداره دخترمن یار بابا شمع شب تار بابا تو این گلستون جهان گل بی خار بابا... بابا: ببین دخترم این آرم شبکه یکه این آرم شبکه دو اِ. این آرم شبکه سه اِ ... بابا: تو داری میری پیش دبستانی دیگه ... ببین آجی "لوح" . چهارشنبه 40 ام مامان بزرگه ... مامان خواسته که من براش حلوا بزنم ... دیگه باید بزنم هر جور شده ...  ب بابا سر شام درباره تولد شب یلداش گفت ... گفت به دختر اونایی که براش تولد گرفتن 50 تومنی داد ... ای خداااااا ... من تا کجام سوخت ... مامان و بابا اصلا نمی تونند با هم صحبت کنند ا همه ی حرف هاشون به دعوا ختم میشه ...  مامان تو راهه حمید سر کار ارسلان پای دستگاه جدیدی که با کیبورد لپ تاپ و صفحه ی کامپیوتر درست کرده بابا در حال دیدن راز بقا و من... توی فکر!



پی نوشت؛
. . . امروز برای دخترم نوشتم ؛ دختر عزیزم این روزها پدرت سخت در حال کار است و حس درگیر پروژه هایش شده...امروز بابا حمید برای حرف زدن با مامان کوثرت کات داد و این یعنی من این روزها . سلام. دیروز تولد بابا بود و امروز هم تولد مامانی... من و داداش رهام و مامان رفتیم بیرون... بابا رو با خودش نبردیم... آخه می خواستیم بابا را سو رایز کنیم... شب که اومدیم خونه بابا تو اتاقش خواب بود... ما همه چیز را آماده کردیم و شمع روشن کردیم و کیک و ... بعد من و داداشی رفتیم بابا را بیدار کردیم همه گفتیم happy birthday to you! داداش رهام هم که قبلا این . بسیار تنها بود یک عالمه غم داشت انگار او چیزی بی مادرش کم داشت از ابر پر می شد چشمان پیغمبر وقتی که می بارید در حسرت مادر از آسمان آمد یک دختر خندان شاداب تر از موج زیباتر از باران مهمان پیغمبر یک ماه زیبا شد زهرای نورانی مامان بابا شد دیروز به بابا میگم من پول ندارم کرایه تا ی بدم.. بابا:من فک کنم ندارم از مامان بگیر مامان:منم ندارم از محمد بگیر محمد:منم ندارم : بابا:تو جیب شلوارم نگاه کن فک کنم4تومن باشه رفتم نگاه فقط2تومن بود من:یعنی ادم جیب شماهارو میبینه دلش میخواد دستی بره پول بگیره بزاره جیبتون بگه بیا داداش غصه نخور: الان تو ماشینیم..یه دوره گرد اومد4تا ادم کل. بابا آب داد... بابا نان داد... بابا فقط آب داد و نان داد، مامان عشق داد بابا گول را خورد و شناسنامه اش چند بار پر شد. پر شد، خالی شد خالی نشد.خط خورد. زن ها خط خوردند، مادر ها خط خوردند دخترها زن شدند، زن ها مادر شدند و خط خوردند و بابا چون حق دارد، آب می دهد. نان می دهد
. مامان، زوجه مامان، ضعیفه مامان، عفیفه مامان غذا پخت، بابا غذا خورد. مامان لباس را اتو کرد، بابا لباس را پوشید و رفت بیرون ...مامان ظرف شست، بابا رو مه خواند. بابا رو مه خواند و اخبار دنیا را فهمید ولی نفهمید مامان غم دارد
بابا اخم کرد. بابا داد.آ بابا دارد .پشت سر ش حرف بود. مامان، کار مامان، پیکار مامان، تکرار. مامان، بیدار. مامان، دار، سنگ مامان،شهلا.مامان، دلارام.مامان،افسانه،لیلا بابا نان می دهد و فوتبال خیلی دوست دارد بابا رونالدو را از مامان بیشتر دوست دارد بابا می خوابد، مامان می خوابد. مامان می زاید. مامان با درد می زاید. مامان شیر می دهد، بزرگ می کند، حقیر میشود، پیر می شود.... بابا زن گرفت. بابا برای مامان طلا گرفت. مامان بغض کرد مامان رفت. یعنی رفتم، رفتی، رفت ... مامان برگشت ی با بابا کار ندارد. بابا حق دارد. حتی اگر شب ها هم نیاید ولی مامان باید با آبرو باشد
آبرو یعنی مامان ت باشد. من ت باشم. زن ت باشد و مرد آب بدهد، نان بدهد بابا "پرسپولیس" را دوست دارد بابا "آنجلینا جولی" را دوست دارد
مامان، کار مامان، پیکار
مامان، سرشار از پیکار مامان، زندان، بیمار، تب دار بابا خانه دارد، ماشین دارد، ارث دارد، غرور دارد ، زور دارد مامان روسری دارد ولی دیگر هیچ چیز ندارد. مامان فقط حق مهریه دارد، حق نفقه دارد، حق دارد. پس باید ت بماند حتی اگر مهریه ،نفقه و ندارد. بابا کله پاچه را از زن های زیر پل هم بیشتر دوست دارد
مامان خدا را دوست دارد ولی نمی دانم آیا خدا هم او را دوست دارد ؟ پس چرا مامان تب دارد؟! بابا نمی بیند؟ نمی بیند که مامان غم دارد، درد دارد؟ باباهای اینجا هیچ وقت نمی بینند
بابا فقط آب می دهد، نان می دهد و می رود و ما هر روز، روزی هزار بار باید خدا را شکر کنیم... بیچاره مامانا. پسرک ناز مامان سلام عشق من باید خوب بدونی که دیروز تولد بابایی بود اهه مامان از اول هفته هی این طرف و اون طرف میرفت و کارهای مربوط به تولد بابا رو انجام میداد و تو هم چه دوستانه و زیبا کمکممامان میکردی برای بابا یه جفت کفش و یه پیراهن هدیه یدیم و شام اسنک درست کردیم و با اینا کلی بابا رو سو رایز کردیم بسیاری خوش گذشت و جای همه خالی بود سه ماه و چهارده روز از خاستگاری مامانت از من و رضایت مامانم میگذشت هر روزِ این مدت رو چشم انتظار صحبت بابا با من بودیم مامان همش تلاش میکرد که موقعیتش رو جور کنه تا بابا باهام حرف بزنه
اما هی یه جوری میشد که نمیشد بابا بحرفه.. ادامه مطلب + برگشتم و دارم حرص میخورم...! + مامان هی میگه خدارو شکر کن.... حتما یه خیری هست .. تاریخ ۳۱/۶/۱۳۹۳ اولین روز مدرسه و ورود به پیش دبستانی هما بود جای همه شما خالی (من اصلا خوشحال نبودم)من و بابا و مامان و مامان عزیز و بابا حسن رفتیم و جشن و .....و ساعت ۱۱ آمدیم خانه اسم اولین معلمم خانم ندا قدرت نژاد هست خیلی هم خوشگله دیروز مامان و بابا رفتن بیرون با هم و مامان گوشی ش رو جا گذاشت. زن عمو «ر» زنگ زد به مامانم، من برداشتم گفتم مامان رفته بیرون گوشی شو نبرده. با یه حال مغلوب و صدای گرفته ای گفت اومد بگو بهم زنگ بزنه. با این که نگران شده بودم اما هیچی نپرسیدم و گفتم: «چشم. می گم تماس بگیرن باهاتون.» مامان اینا که اومدن قضیه رو گفتم بهشون. مامان زنگ زد به ز.
سلام خوشگل خانوم ما بالا ه فهمیدیم آش بابا یعنی چی !!!مامانی جونی می گفت که چند روز پیش که بابا و مامان و مامانی جونی رفته بودی بازار گل ‏ چند بار باباحسام  صدات می زده و می گفته پرنساااا عاشقتم بابا   و توی آتیش در جواب می گفتی آش بابا !!!و اینطوری شده که دیگه هر کی بهت بگه عاشقتم . جواب میدی آش بابا !!!جووووون دلم . چقدددددر عاشقونه دوستت دارم دختر.

بابا رفت..بابا بعد از آن همه درد کشیدن رفت ...بابا رفت...بابا برای همیشه رفت...بابا رفت....بابا رفت...بابا رفت....بابا رفت ....

- حالا منم و یک دنیا عذاب وجدان و اندوهی عظیم مامان ... بابا ... داداش ... آبجی ... رفتن شمال ... منم و داداش و زن داداش ... دلم برا مامان و بابا و داداش و ابجی تنگ شده ... الان بهشون زنگ میزنم ... الان بهشون زنگ میزنم و میپرسم که کی میان ... دیگه اگه یکم بیشتر طول بکشه من افسرده میشم ... ههه ... خانواده دوست شدم ... هیجان انگیز ترین روزای من روزایی ِکه با مامان و بابا سه تایی میریم بیرون :-) من و مامان بسیار شیطونیم البته باید بگم بابام اروم نمیشه :-) اون وقته که وقتی اهنگ های مورد علاقمو تو ماشین میذارم و باهاش میخونم و می م بابا بشکن میزنه و مامان دست میزنه و جفتشون زیر لب اهنگ اون موسیقی و میزنن :-) ب اولین برف امسال اومد و دختر هیجان زده خانواده . مامان و بابا چون روز تولدتو آمادگی نداشتن یک هفته بعدش کلی واست تدارک دیدن واست تولد گرفتن.نازگل مامان نمی دونم چرا ولی از چند روز قبلش همش به مامان سیما میگفتی تولدم آبی باشه .مامانی هم سالن و با تور تزئین کرد تاز کیک پسرمم یه ماشین آبی خوشگل بود .خلاصه ها و ها تو جشن پسرم دعوت بودن .نازگل مامان ذوق و شوقت وصف شدنی نیست انگار باورت نم. 16 فروردین / 6:30 صبح قرار بود بعد از 20 روز تعطیلات به مهد برم و این آغازی بود برای ش تن بغضی سنگین در گلو:(خیلی بد بود که بعد از اون همه بازی و مسافرت و خوش گذشتن کنار مامان و بابا حالا بخوام دوباره برم مهد...اشک ها و گریه ها و دست و پا زدنهام ، اشک مامان رو هم درآورد و بلا ه با کشیده شدن میون آغوش فروغ از مامان جدا شدم ... اما با قول ید دوچرخـــه ...قرار بود بابا بعد از 30 تا ستاره که بگیرم برام دوچرخه بگبره و تا اون روز صبح من 16 تا ستاره داشتم ولی چون مامان دید که من چقدر برام سخته که برم مهد قول داد با همون 16 تا برام دوچرخه ب ه :))
16 فروردین / 6:30 عصرو حالا من صاحب یک دوچرخه ام ...
حالا سه روزه که عصرها با مامان و گاهی هم بابا میرم توی محوطه خونه و دو ساعتی دوچره سواری می کنم ... تازه چیزی که به اندازه خود دوچرخه برام عزیز هست و خوشحالم می کنه ، کلاه ایمنی هست که سرم میزارم...
دیروزم به بابا گفتم : عاشقتم بابا که برام دوچرخه یدی ...
پی نوشت: فروغ مربی خوب مهدم هست.
بابا با یه دسته گل اومد به بیمارستان دلش می زنه تاپ تاپ اما لباش چه خندان بابا که نی نی رو دید داد کوچیکی کشید با فریاد بابا جون مامانی از خواب پرید مامان بزرگ نی نی کناری نشسته بود از خوشحالی اشک توی چشم او نقش بسته بود زن همه نی نی رو دیدند عمو و زن عمو هم بعد اونا رسیدند بابایی شاد و شنگول به همه داد شیرینی خوشحال بودش از اینکه خدا ب. اگه تو هم نی نی هستی میتونی به راحتی مامانو کفری کنی و حالشو ببری!وقتی مامان تو رو میبره مهد کودک حس گریه زاری کن! بد نیست یکم وجدان درد بگیره!وقتی مامان بهت غذا میده تف کن! وقتی بابا میده بخور و لبخند بزن!علم ثابت کرده اگه غذا رو بمالی به صورتت خوشمزه تر میشه!جغجغتو بنداز زمین … ببین مامان چن بار خم میشه؟! اگه ده بار کمتر بود جیغ بکش ک. تقریبا مطمئنم که اگه نرم هم میرم سراغ همون چیزهایی که توی هم هست! شاید حجمشون کمتر بشه فقط! امروز داشتم فکر می چرا هر وقت میخوام تصمیمی بگیرم، اولین چیزی که یادم میاد اینه که مامان بابا خوشحال میشن یا ناراحت؟! انگار معیار سنجش درستی یا نادرستی تصمیمام رو گذاشتم رو خوشحالی یا ناراحتی مامان بابا! در برابر خواست مامان ببا انگار اراده و. پریروز همه ر. س.پراایز . به مامان اینا گفتم من شب حرکت میکنم اما دو شنبه شب راه افتادم به سمت خونه. تا رسیدم در خونه در زدم . بابا توی حیاط بود و مامان از تو سالن در رو باز کرد یه نگاه سرسری انداخت فکر کرد جسی از مدرسه اومده، و رفت توی اشپزخونه. بابا تا منو دید کلی شوکه شد داد زد بیااااااا سمی اومده.مامان بدو اومد سمتم اصلا باورش نمیشد که . صبح چهارشنبه مامان مهرک رفت فرودگاه تا بره کانادا برای گرفتن پیاک . ساعت پروازش دو صبح بود.تو خونه من بودم به همراه بابا.من از رفتن مامان کمی دلم گرفته بود. اما چاره ای نبود و می بایست تا اومدن مامان صبر می .صبح پنجشنبه بابا منو برد کلاس یوسی مس. و ظهر موقع برگشت بهش گفتم که میخوام برم پیش مریم. بابا به زنگ رد و من باهاش حرف زدم و گفتم که. توی این هفته هرروز ی ساعت خاص از خونه میزنم بیرون و فقط دور میزنم با ماشین... یکی دو ساعت ، عکاسی ، آهنگ گوش دادن و ... سرشب: بابا: نگفتی با کی میری؟ کجا میری؟ توضیح میدم قانع نمیشه و میره! رو به مامان :بم شک دارین؟:)) مامان: نه تو که هرچی بشه به خودم میگی من: مامان؟:)) مامان: خب وقتشه دیگه ! من:مامان:
اپیزود دوم! روزبعد: مامان: کجا میری؟ من: ب. سلاااااااااااااااااامــــــــــــــ... بازدید کنندگان عزیز و گرامی. خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ مامان بابا خوبن؟ خواهرا و برادرا چطورن؟ . .عمو. .مامان بزرگ.بابا بزرگ. قوم و خویش.فک و فامیل.دوستان و آشنایان و... چطورن؟ چیکارا میکنین؟ مسافرت نرفتین؟ به همه سلام برسونین. چه خبرا؟ عرضم به خدمتتون که... ا...خب...راستش...باید بگم که... ببخشید که این. - بابا - بعله ؟ - من می خوام به دنیا بیام - به من چه بچه .. به مامانت بگو - بابا - هان؟ - من شیر می خوام - لا اله الا الله - بابا - چته ؟ - من از اون ماشین کوکی های قرمز می خوام - آروم بگیر بچه - بابا - اههههه - من پول می خوام - چی ؟؟؟؟ !!! - بابا - اوهوم ؟ - منو می بری پارک ؟ - من ماشینمو نمی برم تو پارک تو رو ببرم ؟ - بابا - هان ؟ - من زن می خوام - ای بچه پررو ... - بابا - بعله ؟ - من می خوام به دنیا بیام - به من چه بچه .. به مامانت بگو - بابا - هان؟ - من شیر می خوام - لا اله الا الله - بابا - چته ؟ - من از اون ماشین کوکی های قرمز می خوام - آروم بگیر بچه - بابا - اههههه - من پول می خوام - چی ؟؟؟؟ !!! - بابا - اوهوم ؟ - منو می بری پارک ؟ - من ماشینمو نمی برم تو پارک تو رو ببرم ؟ - بابا - هان ؟ - من زن می خوام - ای بچه پررو ... ساعت ۵ صبح از کمر درد بیدار شدم ، گوشیو برداشتم چک کنم دنیا ببینم دست کیه ، ی کلیپ دیدم ک ی بنده خ بهش گفتن مادرت فوت کرده قبلا ، اما یهو توی برنامه زنده مامانشو میارن ... روی کلیپ ی اهنگ معروفی هس که خیلی سو ک میخونه مادر پرستار دلم ای روشنی بخش و چراغ منزلم ... یهو یاد همخ بداخلاقیام بدعنقیام غرزدنام و بدخلقیام با مامان افتادم ، دلم تر. بابا بیا بابا منو تنها نذار
با این وجود بی قرار
ماند ز تو گر بروی
طفل یتیمی یادگار
تا من نگریم زار زار
بابا بیا بابا بیا
* بازنده گشتم در
بودم گر از بازی کنار
در حیرت و شه ام
از دست کار روزگار
خواهم تو را دیوانه وار
بابا بیا بابا بیا
** بابا چه سخته زندگی
دور از تو وآغوش تو
بوی تو را دارد هنوز
این آ ین تنپوش تو
ب. گاهی وقتا با اینکه ی اتفاقایی رو به خاطر نمیاری ولی اینقدر از زبون مامانت شنیدی که فکر میکنی واقعا یادته اون روزا مثل ِ : سالها پیش وقتی من بچه بودم حدود 2-3 ساله شاید و مامان بزرگم ( مامان ِ مامانم ) تو بیمارستان شیراز بستریه و هنوز منو از زمانی که بدنیا اومدم ندیده و ما میریم شیراز و وقتی میرسیم اونجا بابابزرگم میاد پایین و مامان و با. طاها عزیز مامان و بابا در این ماه روز های آ مهد رو گذروندی و با مامانت بیشتر اوقات را تو خونه سر میکنی کلمات شیرین بسیاری در این ماه ادا کردی مثل : امروز احساس خوبی دارم - روز قشنگیه - من عاشق توام و... راستی این ماه زبان ترکی هم بهتر از قبل ادا کردی. در حال نوشتن مطالب یاد ع روز مسابق دو افتادم لباسات خیس بود می لرزیدی ولی بازم قهرمان شدی. قربونت بره مامان و بابا من ی اله شدم. به قول مامانم آخه چرا این قدر تند تند مامان و بابا منتظر جشن تولدم هستن و روز واقعی تولدم فقط بو.سم و بعدش رفتیم خونه مامان ( به خاطر شب یل.دا ) و اونجا برام کیک هویج پخته بودن و دست گرمی تو.لد برگزار شد. مامان هم داره تند تند وسایل تولد رو آماده می کنه، همه هم مدل کی.تی یعنی تمام خونمون کی.تی بارون شده بابایی و مامانی 1 میلیون تومن و برفیم یک دستبند انگشتر کیتی و بابا و مامان جون 600 هزار تومن کادو دادن، مامان هم همه رو برگردوند تا روز تولد و توی مراسم بهم بدن تا حالا هر چی وا ن داشتم مامان دلش نیومده و باهام داخل مطب نیومده، فقط بیرون ایستاده و یواشکی اشک ریخته قرار بود این دفعه هم نیاد و اصلابره سرکار ولی مامان جون سرما خورد و مامانی هم خیلی حالش خوب نبود و بابا هم در یک حرکت سریع السیری مامان رو مجبور کرد که خودش این وظیفه رو تقبل کنه بماند که بازهم توی مطب نیومد و من با بابا رفتم ، اما خودش حس جای تقدیر داشت تیام جونم، خیلی ممنونم که تولدم رو تبریک گفتی به بابا میگم ب ح بد بود؟ میگه آره دلپیچه داشتم. مامان میگه من هم کابوس دیدم و حالم بد شد، اینقدر که نفهمیدم بابا حالش خوب نیست. همین موقع داداشی هم می رسه و میگه: بابا ب وقتی مرضیه اومد پیشت فهمیدم. صدات هم شنیدم. یادمه چند سال پیش هم همینجوری شدی ها! یهو خواهرک از اتاق میاد: وااای... نمیدونم چرا ب هر کاری می خوابم نمی برد! میخواهیم با مامان بریم خونه ای بزرگ مامان، نه مامان و نه من دل و دماغ درست و حس داریم، از پنجشنبه تا حالا همه ش خبری بد اول ش که این قضیه آتش سوزی پلاسکو، بعدش بیماری کلیوی پسر مامانم ( الان میخواهیم بریم دیدنش) بعد اینکه کار بابا که گیر اداره جات افتاده و حال بد ِ روح و جسم خودم رو بدتر کرده لعنت به این سرزمین که بجز غم چیز دیگری نیست ت. امروز خونه دعوت بودیم نهار ... خداروشکر خوش گذشت . برگشتنی من خونه بابا موندم . حال مامان خیلی مساعد نیست ، در عرض ۳-۴ روز زیرچ ون گود افتاده و یهو لاغر شدن ، معده درد و سوزش ، غذا تو گلوشون گیر میکنه ... خدایا خداوندا ب بزرگیت قسم طوری نباشه ... فردا صبح میریم آزمایش و و پیگیری ... پریشب فشارشون رفت رو ۱۶ و تا صبح تهوع و سرگیجه و ... ای داد بید. پاپا جونم ....مامان بابا دوستت دارم وقتی  می بینم  بابا و مامان  همدیگر رو  بغل می کنند  و  می  بوسند و به  هم  عشق  می  ورزند  خیلی شاد و  خوشحال  می  شم و  از  اینکه هر 2  تا  تا  این  همه به هم  علاقه دارند خیلی  ذوق  می  کنم. اما شیوا میگه مامانم و بابام همدیگر رو  خیلی  کم. چهاردهم تیر تولد مادر جون بود من روشا رو بردم و یه لباس قشنگ تنش خیلی شیک و عروسکی ، ما واسه مامان جون کادو فلاسک یدیم و بابا و امین هم صد تومان پول و علی هم پنجاه تومان بابا با کیک و گل اومد و مامان کلی خوشحال شد محمد شیفت بود اون روز منتظرش موندیم و بعد تولد رو جشن گرفتیم خوب بود خوش گذشت اون روز اتفاقای خنده دار و جالب زیاد می افتاد ع. زن بابا اعلام کرده که شنبه برمی گردد. دیگر آن قدر عاقل شده ام که بدانم تنها چیزی که برمی گردد زن بابا نیست. زن بابا که بیاید جیغ و دادها هم دوباره می آیند، پرت شدن لباس های بابا کف حیاط شروع می شود، شیشه ش تن ها دوباره جزوی از زندگی روزمره مان می شود. و من مجبور می شوم به صورت واسطه ی بین مامان و زن بابا که مستقیما با هم حرف نمی زنند بروم . دلم میخواهد مثل بچگی هایم ورق هایم بزنم زیر بغلم و بگویم " مامان انشامو بخونم؟ " مامان هم خوب است حتی مثل همان وقتها زل زده به صفحه ی تلوزیون یا کتاب آشپزی یا در حال خورد سبزی ها بگوید "بخون" و من هم هرچیزی که نوشته ام را بخوانم . و مامان حتی ظاهری گوش بدهد . و حتی خوب است بعدش که من پرسیدم " قشنگ بود مامان ؟ پاکنویس کنم یا واستم بابا بیاد . دقت کردید وقتی قند یا نبات، گرم شود، نوچ می شود و می چسبد.
درست مثل قند و نبات ما
وقتی تب می کند، می چسبد به مامان و در صورت فقدان مامان، بابا...
و هیچ جوره جدا نمی شود.

کاش هیچ وقت تب به جان کوچولوها دوست داشتنی نیفتد. * الان قند و نبات به مرحله جاروبرقی بودن رسیده. هر چه روی زمین پیدا می کند، در دهانش می گذارد. نظر مامان بزرگ قند . مهتا: بچه ها نباید از مامانا، دعوا تولید کنن!

مهتا: من خیلی بچه ها رو دوست دارم. اما بزرگترا رو اصلا. ابداً و ناصرا.

مهتا به مامان: بیا با من بازی کن. آخه من بازیو دوست دارم. آخه خودم که دو تا نیستم.

مهتا در حال نوشتن نامه به مامان: مامان مهربونم شما به من کمک کردید که بزرگ شم. ایندفه ازتون مچکرم.

مهتا: مامان یه بار . مهتا: اِ بابا تو «فَ» داری من «مَ». هر دومون اَ داریم. چه خوب شد مامان به جای تو با یه مرد دیگه ازدواج نکرد. وگرنه اون اسمش شبیه من نبود.

مهتا: مامان مایوم کوچیک شد نگهدار برای داداشم. اونم کوچیک شد اون یکی رو بده بهش. اونم کوچیک شد برو براش ب . یادت نره که من می خوام داداش از تو دلت درآری.

مهتا: مامان واسه چی باید همش آب دهن قور. مامان: سلام چکار می­کنی من: سلام ، آ مهرداد برات واتس آپ نصب کرد؟ این چشم چیه ع گذاشتی؟ این ع و هر کی شمارتو داشته باشه میبینه مامان:نه عرفان (بچه خواهرش) نصب کرده حالا هم داریم تمرین میکنیم. من: اهان اینم بزرگ شده یاد گرفته مامان:ع ه خودم گرفتم بده عوض کنم؟ من: خیلی بده مامان: بچه پرو مهرداد خیلی بدش اومد و کلی از ب گفت من: پس گفتنی هارو . ظهر ک از مد برگشتم در خونه باز بود!گفتم عه!یکی داره میره خونمون! بعد دوربرگردونو ک پیچید دیدم بابا تو اون پیاده روهه اس ک باید ازش عبور کنم ک برم خونمون! پیاده شدم و با اون وُیس ک همیشه پیش مامان بابا ب وجود میاد گفتم سلام!^^ بابا گفت سلام:) ی کم حرف زدیم و راجع ب 5ش پرسید و منم براش گفتم... تو دلمم گفتم چرا همیشه هی 5ش هارو میپرسه:؟ حفظ نمیش.
دختر شهید محسن حسینی؛ میهمان آسمانی نَ کوچولو سربند یا زینب(س) را روی پیشانی نَ بوی دست های مهربان بابا را می دهد و او را به یاد بابا می اندازد. وقتی بابا محسن برای جنگ با دشمن به جبهه می رفت، نَ با اینکه 5 ساله بود اما با دستان کوچکش به او کمک کرد تا بندهای پوتینش را ببندد. دلش می خواست بابا زودتر به برود و با دشمن بجنگد تا انها نتوانند نتواند بچه های بی گناه را اذیت کند. بابا قبل از اینکه برود نَ را بغل کرد و با او یک ع یادگاری گرفت و با او خداحافظی کرد. مامان به او گفته بابا به جبهه رفته تا مثل حسین(ع) با آدم بدها بجنگد و حالا در بهشت میهمان حسین(ع) است. او از اینکه بابای خوبش در بهشت است خیلی خوشحال است. ن کوچولو گاهی خواب بابا را می بیند و در خواب با او صحبت می کند. ن وقتی بیدار می شود خواب بابا را برای مامان تعریف می کند. مامان با لبخند دست نوازش بر سر دخترش می کشد و می گوید: بابا به خوابت می آید چون دختر قشنگش را خیلی دوست دارد و هر وقت دلتنگ دخترش می شود، همراه فرشته ها به ملاقات او می آید. یک کلیپس زیر روسری جلو سینک آشپزخونه پیدا شده!!! مامان جوجه میگه مال من نیست.داداش جوجه اومده از من میپرسه.خب من گفتم مال من نیست!!! بعد گفتم که وقتی نه مال من هست نه مال مامان، پس دیگه برید از بابا بپرسید!!!!!!!زبان چند دقیقه بعد مامان و بابا با هم اومدن تو اتاق.بابا میخنده و میگه بخاطر من مسئولیت این کلیپس رو قبول کن!!!چشمک حالا از من انکار، از بابا اصرار!!! مامان هم میخنده.نیشخند بالا ه من قبول که کلیپس مال منه!!! حالا سروصداداشت میخو د که یهو جوجه از اون سر اتاق میگه:«هرکی که هست باید قدرش رو بدونیم، بنده خدا ظرف هم شسته»!خنده   پ.ن. ولی خودمونیم ها! کلیپس زیر روسری اونم جلو سینک! خب مال ما که نبود!چشمک اسکیت من هم خیلی قشنگ هم پرسپولیسی هم خیلی سرعت بالاست. بابا دستت درد نکنه. که اینو برام یدی. مامان من میگه... حامیم جون میدونی این اسکیت همرا با بزرگ شدن پای تو بزرگ میشه!!! گفتم آره بابا!!! گفت آره عزیز دلم ببین اینجا یک دکمه هست وقتی بچرخونی کفشت بزرگتر میشه...
دخترم الان پیش دبستانی هستی و چند وقت هم که هوا حس آلوده بود و مدارس تعطیل بودن و شما مزاحم و مادر شدی... الان هم موندی خونه نگذاری بابا درس بخونه آخه فردا امتحان داره! گلم خیلی خانمی می گی : مامان داری چی می پخی؟! یا اینکه خواستم برات نقاشی بکشم گفتم معینا بیا برات بکشم... سریع گفتی : من غذا نمی خورم! بعد که فهمیدی نقاشی.. کلی خندیدیم عشقت.   مامان داشت یه کفگیر شیشه‌ای رو تمیز می‌کرد. مامان گفت: این کفگیر، نشکن هستش. بابا هم گفت: بیا امتحان کنیم. بده من ببرم توی حیاط بندازم ببینم می‌شکنه یا نه؟مژه مامان گفت: اون طوری نه. منظورم این بود که توی غذای گرم می‌شکنه یا نه. بعد همون طور که مامان داشت تمیزش می‌کرد ش ت. بعد هم بابا، با خوشحالی به مامان گفت: دیدی نگفتم می‌شکنه دیدی؟از خود راضی مامان که از ش تنش ناراحت شده بود به بابا گفت که شما حواس منو پرت کردی!کلافهعصبانی 21/10/95