الیسا دنیای مامان و بابا

به نقل از خبرگزاریها در مورد الیسا دنیای مامان و بابا : تازه کتاب علومشو باز کرده بود و داشت با جک و جونورا و دسته بن ون آشنا میشد؛ در این بین سوالاتی ذهنش رو مشغول کرده بود که لازم میدید بپرسه تا بتونه خانوادش رو طبقه بندی کنه...

آبجی کوچیکه: مامااااان بابا پر داره؟
مامان: نه

آبجی کوچیکه: مامااااان بابا پولک داره؟
مامان: نه

آبجی کوچیکه: مامااااان بابا به بچه های خودش می. نیرو هوایی اصفهان تا یه دهات در جنوبی ترین نقطه ی ایران بابام سرباز بود و هیجان بابا شدن رو س بود به یه زن تنها سرباز شدن اونم اصفهان تو اون روزا نامه داده بود یه ماه بعد رسیده بود دست مامان و مامان جواب داده بود و یه ماه بعد رسیده بود دست بابا چشت روشن عزیزم پسرت متولد شد و من حالم خوب خوبه و داستان عاشقی های این دو نفر که تمومی نداشت . بعد از کلی دعوا بد وبیراه اب شدن ذهن مامان توسط بابا کتک خوردنم از مامان... (سر فرصت همه چیزو میگم) یه دعوا با بابا مامان فهمید کی مقصره فردا دارم میرم... اما نه برای همیشه... حداقل برای یه هفته ارامش دارم... خسته ام از همه دورو بریام... حتی از علی... دیگه علی رو هم ندارم... اما از ب که برنامه ماه عسل رو دیدم عجیب آرامش گرفتم... شبای قدره... منو یا. نوستالژی رمضان ما سه خواهر را بی‎چاره‌ کرده. من دلم برای زندگی پیش مامان و بابا و خواهرها تنگ شده. برای دور هم افطاری خوردن و ولو شدن جلوی تلویزیون و سریال‌های آبکی صدا و سیما را تماشا . زندگی با میم خوب است، خیلی خوب، آن‌قدر که نمی‌توانم بهتر از این را تصور کنم، اما وقتی به این فکر می‌کنم که آن شب‌بیداری‌ها و خاطره&zw. خان بابا حال مامان خانم اصلا خوب نیست... چه کنم؟ بهمون پیشنهاد بده... را ار بده... بابا خان من که میدونم شما ما رو تنها نداشتی... فقط جات عوض شده... ولی هنوز مراقب مایی... این مدت متوجه شدیم که هوامونو داشتی... بابا خان کمکمون کن.... پسرم این مدت نمیدونم چرا نشد برات بنویسم من معذرت میخواهم. چند روز پیش باز هم اسباب کشی کردیم واین 6 اسباب کشی بود تو مدت این 4 سال و نیم و امیدوارم این آ ین باشه ،مامان جون 10 روز وامد پیشمون موند ندا هم امتحان شنا رو نر فت و دو جلسه از کلاس زبانش رو هم عقب انداخت و 1 هفته رو پیشمون موند بابا جون هم دو بار از اهواز اومد اینجا کمک پسرم توی . دیروز برادرام و خواهر کوچیکم که از شنبه شب مهمون بودن رفتن لحظه های تلخی بود ولی نمیشه کاریش کرد مامانم و دیدم که داره گریه میکنه پدرم هم همینطور . چند روز اینجا بودن و شلوغ پلوغ یه دفه همه رفتن و مامان بابا تنهای تنها شدن. سلام به روی ماهت مامان جان ، امروز از اداره که برگشتیم بردمت توی اتاقت که بخوابونمت بعدش بابا جون یوسف اومد که شما را ببوسه وقتی که می خواست از اتاق بیرون بزنه شما گفتی بابا .... من و بابا جون نگاه هم کردیم و کلی ذوق کردیم صدات لطیف ، نازک و یه جورایی نرم بود فدای بابا گفتنت بشم کی می خوای به من بگی مامان دردت به جونم ....دوست دارم هر روز بیشتر از دیروز سعید ته خ راشو میخوره.بابا بهش گفته چون شیرخشک خوردی اومده به مامان میگه.مامان‌میگه تو شیرخشک نخوردی سعید میگه بابا گفته مامان میگه:میدانم. ی دهانی نشدی.فروید گفته .نظرشو گفته.قطعی نیس بعد درحالیکه سعید شاخ درآورده مامان میگه درآستانه روانشناس شدنم من" پ.ن:میگه خ رتو میخوری چون ی تو اتاقت نیس باهاش حرف بزنی.چرا این ور میای خ رتو ن. دختر قشنگم داره سواد دار میشه چند روز پیش وقتی اومد خونه تا از در اومد تو سریع گفت مامان من دیگه می تونم جمله بنویسم می تونم بنویسم بابا آب داد منم غرق بوسش . دوست دارم دختر باسوادم خیلی حس خوبیه که دارم با دخترم بزرگ میشم این روزای خوبو باهاش تجربه می کنم خیلی خوشحالم خیلی . دیگه برای بابا علی با گوشی اسن ام اس می ده می نویسه بابا عزیز. سلام فرشته کوچولو مامان و بابادیگه فک کنم چیزی به اومدنت نمونده باشه.... از ب ساعت 12 دردام شروع شده .یه دردای ریز و درشتی میان و میرن . امروز تاسوعای حسینی بود .با مامان افسانه اینا رفتیم محله بابا کامران واسه دسته .منو و مامان افسانه و سمانه یکم تو مسجد نشستیم و بعد نهار برگشتیم خونه.بعد با بابا کامران رفتیم وسایلای شما رو از خونه ماما. تاریخ ۳۱/۶/۱۳۹۳ اولین روز مدرسه و ورود به پیش دبستانی هما بود جای همه شما خالی (من اصلا خوشحال نبودم)من و بابا و مامان و مامان عزیز و بابا حسن رفتیم و جشن و .....و ساعت ۱۱ آمدیم خانه اسم اولین معلمم خانم ندا قدرت نژاد هست خیلی هم خوشگله ما یکدیگر را مرور خواهیم کرد چه بخواهی و بخواهم؛ چه نخواهی و نخواهم! یک آیینه، یک عابر، یک لبخند، یک رگبار بهاری روزی ما را به هم خواهد رساند و پیوندمان مبارک می شود آن وقت-دور از چشم دنیا- و تلخ می شود دلمان و خشک می شود دهانمان! شاید پشت چراغ قرمز باشیم یا چه می دانم لم داده باشیم روی کاناپه و با صدائی از خواب بیدار شویم که صدایمان می .
سلام خوشگل خانوم ما بالا ه فهمیدیم آش بابا یعنی چی !!!مامانی جونی می گفت که چند روز پیش که بابا و مامان و مامانی جونی رفته بودی بازار گل ‏ چند بار باباحسام  صدات می زده و می گفته پرنساااا عاشقتم بابا   و توی آتیش در جواب می گفتی آش بابا !!!و اینطوری شده که دیگه هر کی بهت بگه عاشقتم . جواب میدی آش بابا !!!جووووون دلم . چقدددددر عاشقونه دوستت دارم دختر.

بابا رفت..بابا بعد از آن همه درد کشیدن رفت ...بابا رفت...بابا برای همیشه رفت...بابا رفت....بابا رفت...بابا رفت....بابا رفت ....

- حالا منم و یک دنیا عذاب وجدان و اندوهی عظیم سلام بر مامان فداکار خستگی ناپذیر و دختر نازم چند هفته اول زندگی نوزادمون توی جمع خانوادگی باعث ایجاد فضا و روحیه ای جدید شده حضورش باعث آرامش ولبخندش دنیایی از لذت کوچکترین رنجش دلیل ش تن بابا و مامان میشه با حضورت انگیزه بابا مامان رو بالا بردی با وجود دختر زیبای ما باید تلاششمون رو چند برابر کنیم تا زندگی بهتری داشته باشیم با حض. مامان رسید خسته و کوفته و داغون جان هم از شیراز شش و نیم رسید یعنی بابا از پنج دقیقه به شش زنگ زد که رسید یا نه از بس که به مامان زنگ زده بود مامان بهش گفته بود وای به ح اگه زنگ بزنی دیگه جرات نمیکرد بهش زنگ بزنه از پنج دقیقه به شش تا همین حالا هر نیم ساعت به نیم ساعت زنگ زد نگذاشت امروز که مزاحمی نیست راحت بخوابم ب هم یه آدم بیشعور تک زن. سلام مامان قهرمانم :
میدونی ....!
حالا که روز تولدته من و آبجی می خواستیم قشنگ ترین هدیه رو برات ب یم ولی نمی دونستیم چی ب یم.
دختر می گفت برات یه دست کامل لوازم آرایش ب یم.
می گفت اگه مامانت آرایش کنه زخم های روی صورتش کمتر معلوم می شه...
می گفت :
زشته یه معلم با سرو صورت زخمی سر کلاس بره
می گفت:
شاگردهاش می فهمند ش. مامان و بابا چون روز تولدتو آمادگی نداشتن یک هفته بعدش کلی واست تدارک دیدن واست تولد گرفتن.نازگل مامان نمی دونم چرا ولی از چند روز قبلش همش به مامان سیما میگفتی تولدم آبی باشه .مامانی هم سالن و با تور تزئین کرد تاز کیک پسرمم یه ماشین آبی خوشگل بود .خلاصه ها و ها تو جشن پسرم دعوت بودن .نازگل مامان ذوق و شوقت وصف شدنی نیست انگار باورت نم. بابا برای یک هفته رفت یت و من و مامان رفتیم خونه بابایی، مامان هم به خاطر یکی از همکاراش که مریض شده بود، آبل.ه.مرغا.ن گرفته بود ، ترسید که خودش بگیره و بعدشم من، دیگه نرفت و مرخصی گرفت، کلی هم از دست همکارش حرص خورد که مجبوره به خاطرش از مرخصیش استفاده کنه، آخه نباید میومد و مرخصی داشت، ولی ...البته به جاش با مامان کلی خوش گذروندیم. رفتیم ید و یک شبش هم رفتیم تاتر کمدی (امین .آبادی .ها) بابا هم از سفر برام لباس و اسباب بازی آورد، مرسی بابا جون این هفته هم (29/11/93) ، همه با هم رفتیم برنامه طنز و شاد دیدیم (آتش.بس 3)و حس نانا ولی متاسفانه یک دونه پفک خوردم و حس هم خوشم اومد مامانی همه رو دعوا کرد و قراره هیچ وقت دیگه به من پفک ندن خیلی شیطون شدم و تمام تلاشم رو می کنم تا با اشاره منظورم رو بگم. مامان میگه ، حس حرفه ای هستماحساس مالکیت به مامان دارم و اصلن اصلن نمیذارم بابا به طرف مامان بیاد یاد گرفتم با اسباب بازیهام، آشپزی می کنم و الکی غذا درست می کنم، میزارم دهن مامان ، مامان هم باید بگه : به به عاشق عزیز یعنی مامان مامان مامانم هستم به خاطر همین هم ، هر ی رو که حس کنم شبیهشه به طرفش میرم . به سینم میزنم ، مثلاً ادای عزیز رو درمیارم که به من میگه : دورت بگردم از بس گوشی مامان و بابا رو می خواستم ، از دستم عصبانی شدن و تبلت مامان طی مراسمی به من اهدا شد و مامان گفت از خیر تبلتش گذشت یک: تولد تو مرا دعوت نکرده بودند ...چراکه هنوز... دنیای من درراه بود... چقدر می سوزم که آن سال ها قبل ...دست های من ... دردست تو نبود! دو: ویژگی کیفیت نگاه تو نیست/ صدهزار مرد می خواهد که با نه گفتن خود ...بروند! سه: چه کژخیال که من راست راه نمی رفته ام! تو خود روی کژی جاده ایستاده ای .... زاویهی نگاهت کژاست! چهار: از اداره چشم ات بیرونم کن رئیس! این . دلم خواست از حاجی بابا بگویم امروز، مرد ندیده ی روزهای من، افسوس های ندیدنش، مرد رنگی و آرام کودکی تا به حالم مردی که ندیدمش و انگار به خوبی میشناسمش... از اعجاب خودش است.. میدانم... مهرش در دل همه افتاده که همه حسرت ندیدنش را میخورند.. لمس ن ش... +حاجی بابا چهارده ساله بود ازدواج کرد -چهارده همش؟ +چهارده ساله های آن موقع مگر مثل حالا بودن. این داستان دقیق بخونید با مامان و بابا داشتیم تلویزیون تماشا می کردیم که مامان گفت : ” من خسته ام و دیر وقته . میرم بخوابم “مامان بلند شد ، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد . بعدش همه لباسهای کثیف را در لباسشویی ریخت ، ظرفها را شست ، برای پریروز همه ر. س.پراایز . به مامان اینا گفتم من شب حرکت میکنم اما دو شنبه شب راه افتادم به سمت خونه. تا رسیدم در خونه در زدم . بابا توی حیاط بود و مامان از تو سالن در رو باز کرد یه نگاه سرسری انداخت فکر کرد جسی از مدرسه اومده، و رفت توی اشپزخونه. بابا تا منو دید کلی شوکه شد داد زد بیااااااا سمی اومده.مامان بدو اومد سمتم اصلا باورش نمیشد که . با هر منطقی حساب کنی
خسته ام خسته امشب تنهای تنهام هیشکی نیس نه مامان نه بابا نه ابجی دلم خیلی گرفته خیلی........ ابجی بیمارستان بیش مامانه بابا هم بیمارستان بیش بابابزرگه ........ خیلی خستم خیلی از همه چی ......... خدایا کی میشه مامان خوب بشه برگرده خونه خدای ب حق این شب عزیز شب 19 ماه رمضون همه مریضارو شفا بده هر کی هرمشکلی داره واسش حل کن ............ امین images 22 تو ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ”
تو ۱۵ سالگی : ” ولم کنین ”
تو ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ”
تو ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون ”
تو ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود ”
تو ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ”
تو ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ”
تو هفتاد سالگی : ” من. - بابا - بعله ؟ - من می خوام به دنیا بیام - به من چه بچه .. به مامانت بگو - بابا - هان؟ - من شیر می خوام - لا اله الا الله - بابا - چته ؟ - من از اون ماشین کوکی های قرمز می خوام - آروم بگیر بچه - بابا - اههههه - من پول می خوام - چی ؟؟؟؟ !!! - بابا - اوهوم ؟ - منو می بری پارک ؟ - من ماشینمو نمی برم تو پارک تو رو ببرم ؟ - بابا - هان ؟ - من زن می خوام - ای بچه پررو ... سلاااااااااااااااااامــــــــــــــ... بازدید کنندگان عزیز و گرامی. خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ مامان بابا خوبن؟ خواهرا و برادرا چطورن؟ . .عمو. .مامان بزرگ.بابا بزرگ. قوم و خویش.فک و فامیل.دوستان و آشنایان و... چطورن؟ چیکارا میکنین؟ مسافرت نرفتین؟ به همه سلام برسونین. چه خبرا؟ عرضم به خدمتتون که... ا...خب...راستش...باید بگم که... ببخشید که این. امروز سر ناهار بابام رو بغل و در حد چند ثانیه اشک و بغض  قاطی شدن. بعدش دیدم مامانم هم چشماشون از پشت عینک خیس بود.
نمیدونم چی باعث شده بود که بابام نگران آینده من بشن؟شاید نبودن خواستگار.شاید پیگیری های من برای پیدا کار.شاید ناامیدیم.شاید هوای مستقل بودنم.شاید و شاید و شاید.سر ناهار بودیم. تلفن زنگ خورد. صدای یه آقایی میومد. بلن. کلاس چهارم بودم که دلم اسکیت خواست... ازین اسکیت های 4 چرخ. و وقتی عنوان که دلم میخواد اسکیت سواری یاد بگیرم، تو خونه جنگ جهانی راه افتاد... بابا با داد و فریاد گفت که میخوای مث این دخترای جلف، مثل فلانی راه بیفتی تو کوچه و خیابون با اسکیت؟ مامان هم شروع کرد با بابا بحث . نه در دفاع از من. در دفاع از اون «فلانی» که بابا اسم برده بود و اتفاق. بابا بیا بابا منو تنها نذار
با این وجود بی قرار
ماند ز تو گر بروی
طفل یتیمی یادگار
تا من نگریم زار زار
بابا بیا بابا بیا
* بازنده گشتم در
بودم گر از بازی کنار
در حیرت و شه ام
از دست کار روزگار
خواهم تو را دیوانه وار
بابا بیا بابا بیا
** بابا چه سخته زندگی
دور از تو وآغوش تو
بوی تو را دارد هنوز
این آ ین تنپوش تو
ب. گاهی وقتا با اینکه ی اتفاقایی رو به خاطر نمیاری ولی اینقدر از زبون مامانت شنیدی که فکر میکنی واقعا یادته اون روزا مثل ِ : سالها پیش وقتی من بچه بودم حدود 2-3 ساله شاید و مامان بزرگم ( مامان ِ مامانم ) تو بیمارستان شیراز بستریه و هنوز منو از زمانی که بدنیا اومدم ندیده و ما میریم شیراز و وقتی میرسیم اونجا بابابزرگم میاد پایین و مامان و با. طاها عزیز مامان و بابا در این ماه روز های آ مهد رو گذروندی و با مامانت بیشتر اوقات را تو خونه سر میکنی کلمات شیرین بسیاری در این ماه ادا کردی مثل : امروز احساس خوبی دارم - روز قشنگیه - من عاشق توام و... راستی این ماه زبان ترکی هم بهتر از قبل ادا کردی. در حال نوشتن مطالب یاد ع روز مسابق دو افتادم لباسات خیس بود می لرزیدی ولی بازم قهرمان شدی. قربونت بره مامان و بابا من ی اله شدم. به قول مامانم آخه چرا این قدر تند تند مامان و بابا منتظر جشن تولدم هستن و روز واقعی تولدم فقط بو.سم و بعدش رفتیم خونه مامان ( به خاطر شب یل.دا ) و اونجا برام کیک هویج پخته بودن و دست گرمی تو.لد برگزار شد. مامان هم داره تند تند وسایل تولد رو آماده می کنه، همه هم مدل کی.تی یعنی تمام خونمون کی.تی بارون شده بابایی و مامانی 1 میلیون تومن و برفیم یک دستبند انگشتر کیتی و بابا و مامان جون 600 هزار تومن کادو دادن، مامان هم همه رو برگردوند تا روز تولد و توی مراسم بهم بدن تا حالا هر چی وا ن داشتم مامان دلش نیومده و باهام داخل مطب نیومده، فقط بیرون ایستاده و یواشکی اشک ریخته قرار بود این دفعه هم نیاد و اصلابره سرکار ولی مامان جون سرما خورد و مامانی هم خیلی حالش خوب نبود و بابا هم در یک حرکت سریع السیری مامان رو مجبور کرد که خودش این وظیفه رو تقبل کنه بماند که بازهم توی مطب نیومد و من با بابا رفتم ، اما خودش حس جای تقدیر داشت تیام جونم، خیلی ممنونم که تولدم رو تبریک گفتی به بابا میگم ب ح بد بود؟ میگه آره دلپیچه داشتم. مامان میگه من هم کابوس دیدم و حالم بد شد، اینقدر که نفهمیدم بابا حالش خوب نیست. همین موقع داداشی هم می رسه و میگه: بابا ب وقتی مرضیه اومد پیشت فهمیدم. صدات هم شنیدم. یادمه چند سال پیش هم همینجوری شدی ها! یهو خواهرک از اتاق میاد: وااای... نمیدونم چرا ب هر کاری می خوابم نمی برد! میخواهیم با مامان بریم خونه ای بزرگ مامان، نه مامان و نه من دل و دماغ درست و حس داریم، از پنجشنبه تا حالا همه ش خبری بد اول ش که این قضیه آتش سوزی پلاسکو، بعدش بیماری کلیوی پسر مامانم ( الان میخواهیم بریم دیدنش) بعد اینکه کار بابا که گیر اداره جات افتاده و حال بد ِ روح و جسم خودم رو بدتر کرده لعنت به این سرزمین که بجز غم چیز دیگری نیست ت. امروز خونه دعوت بودیم نهار ... خداروشکر خوش گذشت . برگشتنی من خونه بابا موندم . حال مامان خیلی مساعد نیست ، در عرض ۳-۴ روز زیرچ ون گود افتاده و یهو لاغر شدن ، معده درد و سوزش ، غذا تو گلوشون گیر میکنه ... خدایا خداوندا ب بزرگیت قسم طوری نباشه ... فردا صبح میریم آزمایش و و پیگیری ... پریشب فشارشون رفت رو ۱۶ و تا صبح تهوع و سرگیجه و ... ای داد بید. پاپا جونم ....مامان بابا دوستت دارم وقتی  می بینم  بابا و مامان  همدیگر رو  بغل می کنند  و  می  بوسند و به  هم  عشق  می  ورزند  خیلی شاد و  خوشحال  می  شم و  از  اینکه هر 2  تا  تا  این  همه به هم  علاقه دارند خیلی  ذوق  می  کنم. اما شیوا میگه مامانم و بابام همدیگر رو  خیلی  کم. از 27 اسفند مامان دیگه سر کار نرفت ولی دلش غصه داشت آخه جده بزرگ مامان به رحمت خدا رفت، خیلی خیلی مهربون بود، خدا رحمتش کنهسال تحویل من خواب بودم ، اما مامان و بابا به زور من رو بیدار و لباس تنم ، هر چند من همکاری ن و گریه صبح روز اول عید هم با مامان رفتیم یزد، خیلی خوش گذشت و من کلی کیف می ولی شبی که برگشتیم، تب و مریض شدم و هفته دوم نزاشتم مامان بره سرکارکارهای جدیدم:عاشق تخم مرغم و بهش میگم: توقونوهر شخصی رو ازم می پرسن کجاست؟ با دست نشون میدم و میگم اونـــــــاهر چی ازم می پرسن دوست داری؟ با ح ناز و ادا میگم نـــــــهاز هر کی دلخور شم، سریع به نفر بغل دستیش شکایت می کنم، این قضیه می تونه تا n دفعه تکرار شه و توی یک لوپ بیفتهیک دفعه و بدون مقدمه میپرم بغل مامان و بابا و هی بوسشون می کنم به شدت عاشق آهنگ گل به سر عروس هستم و مامان و بابا هم مجبورن تمام مدت به این آهنگ رو گوش کنن و باید همکاری هم کنن یاد گرفتم بگم " ای بابا " و خیلی هم جالب بیانش می کنم در جواب اینکه ماهی چی میگه ، دهنم رو بی صدا باز و بساه می کنم کلی هم به زبان چینی و ژاپونی تند تند سخنرانی می کنم زن بابا اعلام کرده که شنبه برمی گردد. دیگر آن قدر عاقل شده ام که بدانم تنها چیزی که برمی گردد زن بابا نیست. زن بابا که بیاید جیغ و دادها هم دوباره می آیند، پرت شدن لباس های بابا کف حیاط شروع می شود، شیشه ش تن ها دوباره جزوی از زندگی روزمره مان می شود. و من مجبور می شوم به صورت واسطه ی بین مامان و زن بابا که مستقیما با هم حرف نمی زنند بروم . وقتی رسید؛ ساعت یک ربع به دوازده بود. مامان داد زد «بیاید دم در، اومد.» و ما از توی تخت پریدیم. مامان می گفت بچه که بودیم هر شب که بابا می رسید می دویدم دم در، یاسمن یک شعری می خواند در وصف این که چه خوب که بابا آمده و من که بلد نبودم همان شعر را با زبان خودم می خواندم.
آدم که بچه است زمان نمی گذرد. دوره ی زمانی خاصی طی نمی شود. یک مرحله . دقت کردید وقتی قند یا نبات، گرم شود، نوچ می شود و می چسبد.
درست مثل قند و نبات ما
وقتی تب می کند، می چسبد به مامان و در صورت فقدان مامان، بابا...
و هیچ جوره جدا نمی شود.

کاش هیچ وقت تب به جان کوچولوها دوست داشتنی نیفتد. * الان قند و نبات به مرحله جاروبرقی بودن رسیده. هر چه روی زمین پیدا می کند، در دهانش می گذارد. نظر مامان بزرگ قند . مهتا: اِ بابا تو «فَ» داری من «مَ». هر دومون اَ داریم. چه خوب شد مامان به جای تو با یه مرد دیگه ازدواج نکرد. وگرنه اون اسمش شبیه من نبود.

مهتا: مامان مایوم کوچیک شد نگهدار برای داداشم. اونم کوچیک شد اون یکی رو بده بهش. اونم کوچیک شد برو براش ب . یادت نره که من می خوام داداش از تو دلت درآری.

مهتا: مامان واسه چی باید همش آب دهن قور. سلام.امروز 9 روز از نوروز93 هم گذشت و من با داداش رهام و بابا و مامان دبی هستیم. ولی اکثر دوستام رفتن ایران البته امین و متین هستن... تازه بابا و مامان هم با ما کلی بازی می کنند. تازه خیلی بیرون هم میریم. مثلا رفتیم پارک مشرف اونجا با صدف و بهاره و رهام داداش کلی بازی کردیم. البته غروب بارون اومد دیگه مجبور شدیم بیام خونه.... مامان: سلام چکار می­کنی من: سلام ، آ مهرداد برات واتس آپ نصب کرد؟ این چشم چیه ع گذاشتی؟ این ع و هر کی شمارتو داشته باشه میبینه مامان:نه عرفان (بچه خواهرش) نصب کرده حالا هم داریم تمرین میکنیم. من: اهان اینم بزرگ شده یاد گرفته مامان:ع ه خودم گرفتم بده عوض کنم؟ من: خیلی بده مامان: بچه پرو مهرداد خیلی بدش اومد و کلی از ب گفت من: پس گفتنی هارو . ظهر ک از مد برگشتم در خونه باز بود!گفتم عه!یکی داره میره خونمون! بعد دوربرگردونو ک پیچید دیدم بابا تو اون پیاده روهه اس ک باید ازش عبور کنم ک برم خونمون! پیاده شدم و با اون وُیس ک همیشه پیش مامان بابا ب وجود میاد گفتم سلام!^^ بابا گفت سلام:) ی کم حرف زدیم و راجع ب 5ش پرسید و منم براش گفتم... تو دلمم گفتم چرا همیشه هی 5ش هارو میپرسه:؟ حفظ نمیش.
دختر شهید محسن حسینی؛ میهمان آسمانی نَ کوچولو سربند یا زینب(س) را روی پیشانی نَ بوی دست های مهربان بابا را می دهد و او را به یاد بابا می اندازد. وقتی بابا محسن برای جنگ با دشمن به جبهه می رفت، نَ با اینکه 5 ساله بود اما با دستان کوچکش به او کمک کرد تا بندهای پوتینش را ببندد. دلش می خواست بابا زودتر به برود و با دشمن بجنگد تا انها نتوانند نتواند بچه های بی گناه را اذیت کند. بابا قبل از اینکه برود نَ را بغل کرد و با او یک ع یادگاری گرفت و با او خداحافظی کرد. مامان به او گفته بابا به جبهه رفته تا مثل حسین(ع) با آدم بدها بجنگد و حالا در بهشت میهمان حسین(ع) است. او از اینکه بابای خوبش در بهشت است خیلی خوشحال است. ن کوچولو گاهی خواب بابا را می بیند و در خواب با او صحبت می کند. ن وقتی بیدار می شود خواب بابا را برای مامان تعریف می کند. مامان با لبخند دست نوازش بر سر دخترش می کشد و می گوید: بابا به خوابت می آید چون دختر قشنگش را خیلی دوست دارد و هر وقت دلتنگ دخترش می شود، همراه فرشته ها به ملاقات او می آید. با چشمای نیمه باز و پف کرده،سرم  سمت دیوار روبه رو تخت بردم  و ساعت نگاه ؛۸ صبح بود،وتصمیم به  کمی بیشتر خو دن.صدای  ِآلارم گوشی و قطع ش با چشم بسته . دوباره قایم شدن زیر پتو و خو دن. صدای باز شدن در اتاقم ،بهامین بیدار شو،(مامان بود)،من دارم میرم  بیرون صبحونه آماده اس ،بلند شو  خیلی  آروم گفتم باشه .صدای در . اسکیت من هم خیلی قشنگ هم پرسپولیسی هم خیلی سرعت بالاست. بابا دستت درد نکنه. که اینو برام یدی. مامان من میگه... حامیم جون میدونی این اسکیت همرا با بزرگ شدن پای تو بزرگ میشه!!! گفتم آره بابا!!! گفت آره عزیز دلم ببین اینجا یک دکمه هست وقتی بچرخونی کفشت بزرگتر میشه...
دخترم الان پیش دبستانی هستی و چند وقت هم که هوا حس آلوده بود و مدارس تعطیل بودن و شما مزاحم و مادر شدی... الان هم موندی خونه نگذاری بابا درس بخونه آخه فردا امتحان داره! گلم خیلی خانمی می گی : مامان داری چی می پخی؟! یا اینکه خواستم برات نقاشی بکشم گفتم معینا بیا برات بکشم... سریع گفتی : من غذا نمی خورم! بعد که فهمیدی نقاشی.. کلی خندیدیم عشقت.