انشای بزرگم یا کوچکم

به نقل از خبرگزاریها در مورد انشای بزرگم یا کوچکم : گاهی که دلم به اندازهء تمام غروبها می گیرد چشمهایم را فراموش می کنم من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست و ی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست از دل هر کوه کوره راهی می گذرد و هر اقیانوس به ساحلی می رسد و شبی. دندون دومیشم زیر لثه پیدا شده....یه ویدئو دیدم که مادربزرگه بچه رو با ماساژ سر خواب کرد.   ب ساعت سه بیدار شده بود، بعد از شیر خوردنش همچنان بیدار و در حال شیطنت بود. سرشو ماساژ دادم، خیلی سریع خوابش رفت....هر وقت غذا یا میوه دورهمی میخورریم دخترم میخواد حتما مثل ما یه چیزی بخوره. حس می کنم میگه، منم بزرگم. سلااااااااااااااااام امشب بزرگم پاگشامون کرده بود.خیلی زحمت کشیده بود.وقتی بهم کادو داد انقدر خج کشیدم!!!! اخه بله برونمون هم خونه بزرگم. ولی خیلی خوش گذشت.دختر کوچیکم همش اذیتم میکرد.دختر بزرگم میگفت شیطون شدی!!داماد بزرگمم خیییییلییییی زحمت کشید. سالادکاهو.اش.جوجه و کباب.پلوسفید.بادمجان شککم پر.نوشابه.دوغ میوه خوری کریستال بهم د. امروز دوس دخترم بهم میگه از هفدهم میرم اصفهان خونه مامان بزرگم و یکماه اونجا میمونم میگم چرا اینقدر زیاد اونجا میمونی میگه چون ها و مامان بزرگم گفتن میگم حوصله ت تنهایی سر نمیره تو که حوصله تنهاییی رو نداری میگم مجبورم چون مامان بزرگم تنهاست میگم شبا هم تنها میخو میگه ن قراره رضا بیاد پیشم بخوابه میگم خوشبح حداقل شبا تنها نیستی در . نوشته بود پدر بزرگم آدم مز فی بود و مادر بزرگم اما خودش رو زنده نگه داشت. زنده و سالم و سرحال. نوشته بود مادربزرگم به جزئیات توجه داشت. به ریزترین جزئیات تابش خورشید. رشد علف. زایش حیوانات اطراف مزرعه. قد کشیدن درخت. انگار قطب نما و نقشه داده باشه دستم که برای عبور چطور چنگ بزنم به اتفاقات. سلام بچه های گل.امروز اومدم به وبم سر بزنم.میدونید جریان چیه که نمیتونم هرروز به وبم سر بزنم؟اخه ما یعنی من و مامان و بابام و ابجیم چند روز خونه ی پدربزرگم زندگی میکردیم.چون داشتیم برای خونمون وسایل می یدیم و یه تغییراتی توی خونمون میدادیم.حالا دیگه خونمون تموم شد و ما رفتیم توی خونمون.توی خونمون هم مامانم اجازه نمیده که مودم ب م و . امروز بعدازظهر نمیدونم اینو نوشتم یا نه
 
امروز مامان بزرگم به من میگه تا حالا میگفت زهرا پشت مامانم هست ولی الان میبینم نیست
مامان بزرگم گوشش سنگینه
جوری جواب دادم که مامانم بشنوه
که میخواد خودشو لوس نکنه.هی دنبالش راه میفت م چه کار کنم هی میگه هیچی.خوب قشنگ بگه.
 
  قرار بود که من و شیما نیایم تا تو دست و پا نباشیم ولی خب دیدیم عموم حالش خیلی بده و اومدیم. ب سه و نیم بود که رسیدیم، اینجا خواب معنا نداره! خونه بابا بزرگم انقدر نورگیره که انگار وسط حیاط خو دیم. صبح همه رفتن بیمارستان و فقط من موندم و بچه ها و زن عمو کوچیکم. قضیه از این قراره که عموی بزرگم پریشب تشنج میکنه و بیمارستان و تشنج دوبا. مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه ای شد زندگی را فرصتی آن قدر نیست که در آینه به قدمت خویش بنگرد و عشق را مجالی نیست حتی آن قدر که بگوید برای چه دوستت می دارد بابا بزرگ خوبم از پیشمان رفتى بدون خداحافظى کاش زمان به عقب بر مى گشت وبراى ا ین بار بر دستانت بوسه میزدم خوشا به ح که زنده اى و ما همچنان در دنیاى مردگان دوره میکنیم شب را و روز ر. ای کاش... آن کوچه را دوباره ببینم، آنجا که ناگهان... یک روز نام کوچکم از دستم اوفتاد، و لابه لای خاطره ها گم شد... آنجا که یک کودک غریبه، با چشم های کودکی من نشسته است! از دور لبخند او، چه قدر شبیه من است! آه، ای شباهت دور! ای چشمهای مغرور! این روزها که جرأت دیوانگی کم است ... بگذار باز هم به تو برگردم! بگذار دستِ کم گاهی تو را به خواب ببینم! ب. روابط خانوادگی و فامیلی ۱- من خانواده کوچکی دارم. i have a small family. 2- من خانواده پر جمعیتی دارم. i come from a large family. 3- به ع های خانوادگی مان نگاه کن. اینها پدر و مادرم هستند. look at our family pictures. these are my parents. 4- و این منم. من تنها فرزند خانواده هستم. and this is me. i am an only child. 5- اینهم ع پدر و مادر بزرگم است. این پدر بزرگم است و اینهم مادر بزرگم است. here’s a picture of. یک داستان واقعی سال 75 بودمن بعد از و گرفتن مدرک فوق دیپلم حدودا 21 سالم بود و سرباز بودم بعد از اتمام مراحل اموزشی در کرج به یکی از ای کردستان اعزام شدم. یه روز که توی شهر اومده بودم رفتم جلوی مغازه پدر بزرگم راستی یادم رفت بگم خونه پدر مادرم یکی از روستاهای اون شهر بود و پدر بزرگم توی اون شهر مغازه داشت وغروبا بعد پایان کار روزمره اش ب.
نیاز من به یک دوستِ همراه نیاز زیادی نبود...کاش نیازهایم را می فهمیدی...می دیدی که تنها از تو همفکری می خواهم،کمی ناز، کمی توجه،کمی وقت، کمی اهمیت.اما تو آنقدر درگیر خودت بودی که جز خودت را نمی دیدی...
راستی از اینکه تو را پشت سر گذاشتم، با همه ی سردرگمی ها و بلاتکلیفی های بچگانه ات که مقصرش ی جز خودت نبود؛ اصلا پشیمان نیستم. راستش از آن زمانی که با تو سپری هم پشیمان نیستم، چرا که بزرگم کرد. یادم داد. هر چند بعضی چیزها قابل جبران نیستند اما باید برای هر چیزی بهایی داد و من از بهایی که دادم پشیمان نیستم.و من،در انتهای فصل گرم،و آغاز فصل سرد!تازه گرما را تجربه می کنم !از دورها . . .کافیست این دل کوچکم را بشناسی،چیز زیادی نمی خواهد،کمی ناز،کمی توجه،کمی وقت،کمی اهمیت . . .

((هیچ اتفاقی برای من نمیافتد))

امروز اولین روز نوزدهمین سالی است که در خارج هستم. میخواهم امروز را ثبت کنم، اما مشکل این است که اینجا هیچ اتفاق مهمی برای من پیش نمیآید که ارزش ثبت داشته باشد.
من با همسرم و پسر کوچکم زندگی میکنم. پسر بزرگترم هم که دانشجو است الآن پیش ما زندگی میکند. او الآن در تعطیلات است و چند روز دیگر به انگلستان میرود که سومین سال ش را شروع کند.
دوست دارم امروز برایم اتفاقی بیفتد، اما میدانم که نمیافتد.
پسر بزرگم علاوه بر کمک هزینهی دانشجویی که ت دانمارک به او میدهد، و با وجود اینکه وام دانشجویی را هم میگیرد، سالانه مقداری پول هم از ما میگیرد. البته اینها غیر از آن امکان های غیر نقدی است که در اختیارش میگذاریم...

((مسعود کدخ )) بقیۀ داستان را در ادامۀ مطلب بخوانید... ادامه مطلب قتل غیر عمد یعنی
محو تماشایت باشم
تو حتی اسم کوچکم را ندانی...
داشتن مادر بزرگ و پدربزرگ هم نعمت بزرگی ست!
من ندارم... واین حسادت بزرگی ست... نمیتوانم کنارش بگذارم.. اصلن از وقتی به دنیا آمدم هیچگاه نگفتم پدر بزرگ... تنها داشته ام مادر بزرگم بود که در دوران راهنمایی از دست دادمش...
همکارانم هنوز هم با وجود سنین بالاااا مادر بزرگ دارند..
شنبه ی هفته ی پیش از همکارم پرسیدم را چه کردی؟
جواب دا. نه چندان بزرگم که کوچک بیابم خود را نه انقدر کوچکم که بزرگ بیابم خودرا گریز از میانمایگی ارزوی بزرگی است؟
درگیر این آشپزخانه ی کوچکم در جهانی که باید خیلی بزرگ باشد سرزمین هایش را دیده ام کوههایش را دریاهایش را در کتاب جغرافیای دخترم من اما همچنان درگیر این آشپزخانه ام که آسمان کوچکش را حتی بخار یک فنجان چای هم می تواند برایم ابری کند.
رویا شاه حسین زاده دیروز رفتیم حونه کوچکم (رقیه) همه هام جمع شده بودن اونجا .ناهار اونجا بودیم . بزرگم تا میتونست ما رو خندوند یعنی میتونم بگم بیشتر از 7 ماه یا بیشتر میشد که همچین نخندیده بودم. بعد از ناهار رفتیم تاناکورا یکم ید . منم حوصله پول ج الکی رو نداشتم چون تو جهاد اقتصادی هستم و میخام یکم خودمو جمع و جور کنم البته بیشتر به خاطر اون پولی هستش که د. مامانم تعریف میکرد.یه ی داشتند که یه بار ی مامانم میره ازش شیر بگیره و اون رو با لگد مورد عنایت و لطف قرار میده. میاد به مامان بزرگم میگه این چه یه شما دارید چرا همچینه. مامان بزرگم میگه اون به من عادت داره.من وقتی میخوام ازش شیر بگیرم براش شعر میخونم.هم آروم میمونه هم شیر زیادی ازش میگیرم. هنرمندی بوده ها نه؟ امروز نمی دونم چقدر گذشته .. تاریخ همه چیز از دست هایم لیز خورده ... دیروز جغد کوچکم را پرواز دادم .. در سکوت نگاهم کرد...  فرشته کوچکم، عشقم دختری زیبای من، هر روز شاهد بزرگ شدنت و وابسته شدنت به عزیزانت هستم. خدایا فرشته کوچکم هر روز مامان، بابا و داداش و ... رو بوس میکنه وای خدا چقده خودشو لوس میکنه و بزرگ شدنت را دوست دارم و موهای روشنت را که هر روز شانه می زنم و خنده ها (قهقه ها و خنده های سایلنتی) و بوسه هایت را دوست دارم دوست دارم، عاشقانه دوست دارم کوچولوی زیبایم تلفن رو برمی داری و با داداشی صحبت میکنی در صورتی که داداش پیشت نشسته با خودت فکر می کنی داداش پشت خطه حتی نمیدونم چی میگی اما همگی اذت می بریم و میخندیم. خدایا شکر که ما پرنیان داریم. من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو. مادربزرگم می گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می کند. برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می کنم این قلب کوچولو را به چه ی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ دلم می خواهد تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به ی بدهم که خیلی. پدرم تعریف کرده که یه روز بابا بزرگم میخواسته از یه دستفروش که لباسهای دست دوم میفروخته یه کت ب ه ' فروشنده که میخواسته به هر قیمتی که شده کت رو بفروشه با زحمت زیاد اونو تن بابا بزرگم میکنه ; یه بار از طرف راست کت را میکشه پایین ومیگه مبارکه ;ناگهان کت مانند موکت ظریف مصور لوله میشه و به طرف بالا میره ;اینبار فروشنده از طرف چپ کت رو به طرف پایین میکشه و میگه ایشالا که مبارکه ; ولی دوباره کت مانند دفعه قبل و همانند موکت و مثل زبان آفتابپرست آمازونی لوله شده و تا یقه به بالا میپرد ; بابام میگه فکر کنم بابا بزرگ از ید این کت زیبای شرلوک هولمز منصرف شد و تسبیح گویان از آنجا دور شد .
توی کلاس اسم یه نفر دیگه هم خدیجه ست. امروز وقتی صداش متوجه آهنگ اسم خدیجه شدم. چقدر اسمم قشنگه. تا حالا خودمو صدا نکرده بودم.  ب بابا از باغ مامان بزرگم اینا ( بی بی شهربانو ^-^) زرد الوی نرسیده و سیب گلاب آورد اینجانب تا الان عین تراکتور دارم اینا رو میخورم :)) احتمالا تا فردا چیزی ازشون باقی نمونه خیلی دوست دارم منم یه باغ داشته باشم پر درخت سیب و گیلاس و زرد آلو و آلوچه *-* خیلی وقتا به سرم میزنه فارق از این دنیا شم و برم یه گوشه واسه خودم به کار کشاورزی مشغول ش. اسفند سال 92 بود که نیت و دو درخت کاشتم یکی را در حیاط خانه مان و دیگری را در فضای سبز جلوی خانه مان.هر دو سبز شدند با برگ های زیاد حتی آن که جلو خانه مان کاشتم شکوفه داد و آلبالو هم درآورد در همان سال اول. حالا هر وقت پشت میز آشپزخانه مینشینم و چشمم به درخت کوچکم میخورد کلی ذوق میکنم الآن که پاییز است فقط یک برگ زرد از برگ هایش مانده که آ. نیمی از جهانم برای تو
نیمی برای گنجشکها
نیمی از مهربانیم برای تو
نیمی برای باران تا بر زمین ببارد
نیمی از دوست داشتنم برای تو
نیمی برای باد تا کوچه ها را بگردد
ناگهان مرا به نام کوچکم صدا میزنی
گنجشکهایم به سر زمین تو
کوچ میکنند
و من با همه ی فصلها
که هیچ هم بهار نمی شود
دشتها را گم میکنم... شبنم قلی خانی با انتشار این ع در اینستاگرامش نوشت: سو رایز خوب این کیک زیبا بود. از طرف شاگرد کوچکم در سالهای دور، به مناسبت روز بازیگر که چند روز پیش بود. ممنون از مهرتان. خدایا پناه می برم به تو، پناه می برم به تو ای خالق حی قیوم از هر آنچه و هر آنکه مرا از راهی که تو برایم تعیین کرده ای دور کند.خدایا من کوچکم. من همیشه کوچکم و همیشه نیازمند دستگیری تو...خدایا رهایم مکن. خدایا این بنده ی کوچکت را در تاریکی ها رها مکن. مگذار در دام هایی که در تاریکی تعبیه شده گیر کند، مگذار زمین بخورد. خدایا من از زمین خورد. خدای خوب و مهربانم، میزبان با سخاوت این میهمانی 30 روزهرسم میهمانی ما آدما روی زمین اینه که وقتی که مهمونی تموم میشه مهمون رو با دست پر بدرقه میکنند، رسم پایان مهمانی تو چطوره خدا جون؟؟؟؟؟ یعنی میشه همه ی ما با قلب و دل سیر از سر این سفره بلند بشیم و با دست پر این مهمانی با برکت رو عید کنیم!! خدای بزرگ، می دانم و می دانم ، که آرزوهای بزر. اومدم خونه مامان بزرگم
اینترنتم الان وصل شد
نمیدونم خوشحال باشم یا نه
از صبح تا حالا همینطور دارم با خودم حرف میزنم همینطور که الان دارم مینویسم
در مورد پسرهایی که تو اتوبوس نگاه اشون منو اذیت میکرد
این که میخوام بگم من حجابم رو رعایت میکنم خدایا خودت کمکم کن
نمیدونم چرا پسرا به هیچ رحم نمی کنند
چشام پر از اشکه
نه برای . بچه که بودیم همیشه همه چیز برامون تازه بود. همیشه که شب میشد راحت میخو دیم. همیشه فردا یه روز دیگه بود. همیشه هر چی میخواستیم داشتیم.چون آدم بزر بچگیمون هر چی داشتن جمون می که ما کم نداشته باشیم. همیشه همه آدما خوب بودن. همیشه از بابا پول تو جیبی میگرفتیم. ولی........................ حالا که بزرگ شدیم همه چیز تکراریه. همیشه شب که میشه فکر فردا خوا. هر موقع که او به جبهه مى‏ رفت، دختر کوچکم گریه مى‏ کرد. آ ین مرتبه که به جبهه رفت و خداحافظى کرد. صورت دخترش را بوسید. هنوز فرصت بود کمى بنشیند که دخترم به او گفت: بابا برو. شهید اشک در چشمانش حلقه زد. خوش حالم که می نویسم! گرچه در گاه و گدارها، تنهایی ها، احتضارها! همیشه ها اما نه، هنوز نه... خوشحالم که هنوز آشتی ام با کلمات و در آستانه ی آشنایی ام با کلمات با دنیای خوب کوچکم با حس های نزدیکم، با همزادی ام و همقدم با آرزوی نوشتنی ام! ستاره سوئدی امروز در منچستر جلسه مهمی با مدیر برنامه هایش، «مینو رایولا» داشت.
مهمان مامان بزرگم ^_^ و خونه خودمون امشب بدون دختره خخخخ
+الان خوش خوشان داداشامه :
*پدر مامان بزرگم خیلی مریض بود و در ضمن ی که همیشه میره پیشش مطبش باز نبود به هزار زحمت راضیش کردیم بره پیش یه دیگه وقتی رفتیم داخل،معاینه که تموم شد مامان بزرگم گفت: آقای یه چیزی بنویس فعلأ خوب بشم تا چند روز دیگه برم پیش یه درست حس . ۷سال درس خوندشُ شست مثل رخت پهن کرد رو بند! =)) 24 روز .... پسره توی تا ی یک شکلات درآورد و خورد و بعد یکی دیگه و پشت بندش یکی دیگه؛ مرده که کنارش نشسته بود گفت: این همه شکلات برای دندونات مضره
پسره جواب داد: بابا بزرگم 125 سال عمر کرد
مرده گفت: با خوردن شکلات؟
گفت: نه بابابزرگم فقط سرش تو کار خودش بود نه دیگران مادر بزرگم رسما عاشق پدر بزرگم بود یک روز به او گفتم حیف اینهمه احساست، پدر بزرگ من مگر چه دارد که تو اینهمه عاشق او هستی؟ مادر بزرگ اخم لطیفی به من کرد و گفت دلسوز نیست که هست!!!، حواسش به قرص و دواهای من نیست که هست، از جوانی ام تا کنون نه در مطبخ ماچم کرد نه هرگز کنار مردم خوارم کرد. پدر بزرگ تو داناست نمیفهمی. او مرا می فهمد رگ خواب م. در قلب کوچکم فرمانروایی میکنی بدون هیچ نائب السلطنه ای

ی نمیداند چه لذتی دارد بهترین پادشاه تاریخ را در دل داشتن . . .

جوانه زدهگلدان کوچکمدلم کمی بهار می خواهدنمی آیی؟
"معصومه صابر"

✅انشای یک دانش اموز پایه چهارم موضوع انشا؛ شما دوست دارید دراینده چه کاره شوید؟
سعید عزت اللهی از محرومیت در بازی نخست برابر مراکش بسیار ناراحت است. هر جور میتونی بمون من با تو سازش میکنم هر بار میگفتم نرو اینبار خواهش میکنم با زخم تنهاتر شدن محتاج تسکینم نکن تنهاتر از من نیستی تنها تر از اینم نکن با گریه های هرشبم دنبال مرهم نیستم اینبار بشکن بغضمو فکر غرورم نیستم کی گفته این خواهش منو تو چشم تو کم میکنه این ماس آ م خیلی بزرگم میکنه باور نکن راضی بشم چون دوستت دارم بری انقدر درا. من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو آنقدر از این داستان نادر ابراهیمی لذت بردم که حیفم آمد آنرا با شما شریک نشم.من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو. ...
مادربزرگم می گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می کنم این قلب کوچولو را به . مامان برای یه سری ید فرستاد منو بیرون به محض برگشتن می بینم مامان بزرگ و بابا بزرگم اومدن خونه مون .مامان بزرگم با دستای لرزون و جسم نحیفش بلند می شه و میاد سمتم بغلم می کنه و آروم دست مشت شده ش رو میاره سمتم و یه چی تو دستام می ذاره...دم گوشم پچ پچ می کنه می گه اینو واسه روز عقدت یده بودم.اما زود مدرکت رو گرفتی بابا بزرگت گفت اینو به عنوان کادو تموم شدن درست فعلا بهت بدیم واسه عقدت یکی دیگه می یمراستش اصلا برام مدل و اندازه و شکل و قیمتش مهم نبود.اگه یه شکلات هم کف دستم می ذاشت همین قدر الان خوشحال می شدم و اشک تو چشمام حلقه می بست.اینکه هنوز انی تو دنیا هستن که منو از ته ته ته دلشون دوست دارن... + فعلا انداختمشون به گوش هام و هی راه می رم تو خونه و به بقیه می گم یه جو یادبگیرین:)) مامان برای یه سری ید فرستاد منو بیرون به محض برگشتن می بینم مامان بزرگ و بابا بزرگم اومدن خونه مون .مامان بزرگم با دستای لرزون و جسم نحیفش بلند می شه و میاد سمتم بغلم می کنه و آروم دست مشت شده ش رو میاره سمتم و یه چی تو دستام می ذاره...دم گوشم پچ پچ می کنه می گه اینو واسه روز عقدت یده بودم.اما زود مدرکت رو گرفتی بابا بزرگت گفت اینو به عنوان کادو تموم شدن درست فعلا بهت بدیم واسه عقدت یکی دیگه می یمراستش اصلا برام مدل و اندازه و شکل و قیمتش مهم نبود.اگه یه شکلات هم کف دستم می ذاشت همین قدر الان خوشحال می شدم و اشک تو چشمام حلقه می بست.اینکه هنوز انی تو دنیا هستن که منو از ته ته ته دلشون دوست دارن... + فعلا انداختمشون به گوش هام و هی راه می رم تو خونه و به بقیه می گم یه جو یادبگیرین:)) بعد از سه ماه دلم برای اهل و عیال تنگ شد و فکر و خیالات افتاد تو سرم. مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم. مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم. اما کاش پایم قلم می شد و به خانه نمی رفتم. سوز و گداز از مادر و همسرم یک طرف، پسر کوچکم که مثل کنه چسبید بهم که مرا هم به جبهه ببر، یک طرف. خانواده , بخشی کوچک از جامعه میباشد , ولی بزرگترین تاثیرات زندگی و بیشترین اثر را بر روی زندگی اشخاص دارد , بطوری که میتوان گفت هر ی هر چه دارد از نوع تربیت و بستگی به روشی هست که خانواده هر ی در ساخت شخصیت وی بکار برده است , البته منکر این نیستم که بعضی وقت ها انی بطور استثنا میشوند که خلاف نوع تربیتی که دارند از خانواده خود جدا محسوب م.