انشای بزرگم یا کوچکم

به نقل از خبرگزاریها در مورد انشای بزرگم یا کوچکم : زهرا تو حق نداری تا آ عید برای خودت برنامه ریزی کنی
هزاربار برنامه ریختی و انجام ندادی
با خودت مهربون باش
هروقت خواستی درس بخون
 
ب یازده بود دیگه مامان بزرگم‌ گفت بخواب
صبح ساعت هشت پا شدم ولی خواستم تا نه بخوابم که مامان بزرگم گفت پا شم
 
خوش به حال
نه خوش به حال
هیچ وقت خوش به حال جزو دایره لغات من نبوده
چو. ﭘﺴﺮ ﺧﺎﻟﻢ 5 ﺳﺎﻟﺸﻪ ، ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﻭﺍﺳﺶ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪ : ﭼِﺸﻢ ﭼِﺸﻢ ﺩﻭ ﺍﺑﺮﻭ ، ﺩﻣﺎﻏﻮ
ﺩﻫﻦ ﻭ ﯾﻪ ﮔﺮﺩﻭ ، ﺳﯿﺦ ﺳﯿﺦ ﺳﻪ ﭘﺎﯾﻪ ....
ﯾﻬﻮ ﭘﺴﺮ ﺧﺎﻟﻢ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔﺖ : ﯾﻪ ﮐـــ.ﯿﺮ ﺷﻖ ، ﺩﻭ ﺧﺎﯾـــ.ﻪ ...
ﺧﺪﺍ ﺑﯿﺎﻣﺮﺯﻩ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺰﺭگم ﺩﺭ ﺟﺎ ﺳﮑﺘﻪ ﺯﺩ...!!!! :))) امروز دوس دخترم بهم میگه از هفدهم میرم اصفهان خونه مامان بزرگم و یکماه اونجا میمونم میگم چرا اینقدر زیاد اونجا میمونی میگه چون ها و مامان بزرگم گفتن میگم حوصله ت تنهایی سر نمیره تو که حوصله تنهاییی رو نداری میگم مجبورم چون مامان بزرگم تنهاست میگم شبا هم تنها میخو میگه ن قراره رضا بیاد پیشم بخوابه میگم خوشبح حداقل شبا تنها نیستی در . امروز دوس دخترم بهم میگه از هفدهم میرم اصفهان خونه مامان بزرگم و یکماه اونجا میمونم میگم چرا اینقدر زیاد اونجا میمونی میگه چون ها و مامان بزرگم گفتن میگم حوصله ت تنهایی سر نمیره تو که حوصله تنهاییی رو نداری میگم مجبورم چون مامان بزرگم تنهاست میگم شبا هم تنها میخو میگه ن قراره رضا بیاد پیشم بخوابه میگم خوشبح حداقل شبا تنها نیستی در . 21 ماه رمضان سال 81 رو هیچ وقت از یاد نمی برم روزی که مادر بزرگم ی رو که خیلیها آرزوی حتی دیدن قبرش رو دارند...تو خواب و بیداری دید و بعد به مادرم گفته بود: این خانم سیاه پوش کجا رفته؟
و بعد از چند روز وقتی تو خوابگاه می خواستم افطارم رو باز کنم خبر فوتش رو بهم دادند...چه روز دردناکی بود...هنوز وقتی اسمش میاد یا یه پیر زن خیلی پاک و معصوم ر. دست میکشم
به موهایم
بلند تر شده اند
ن
وقتی از پیر شدن می ترسند
موهایشان را
بلند می کنند
و اهمیت می دهند
به آنچه که عمر
با خط بریل
زیر چشمهایشان می نویسد
اهمیت ی ندارد دیگر
اینکه زیر پایم
چقدر سست است
زیر پای زندگیمان
سست تر
من یک کوه یخی بزرگم
که دیگر مهم نیست
به کدام کشتی باری
برخ. خدای من ، خدای خوب و مهربان
قلب کوچکم را در میان شکوفه های بهاری درختان گذاشته ام
تا از کبوتران ترانه محبت بیاموزند
خدای من، من و قلب کوچکم دوست داریم
در آسمان صاف و آبی پرواز کنیم
و دعا کنیم که ما
همه ک ن
دست در دست هم دهیم و قلک های کوچک خودمان را
برای درمان بیماران هدیه کنیم
و از همه ی بزرگتر های سبز سرزمین سبزما. با مادر شدنم دچار فلسفه ای سخت شده ام از الفبای آغازینش تا افکار مرطوب ته ته ذهنم من نقش ماهی شناور در تنگی را دارم که دیگر هوس دریا مرا به خود نمیخواند از وسط های تبناکی ام هزاران فکر سردرگم مرطوب میشود و نمناکی اش تا ته کاغذ کاهی ذهنم کشیده میشود من در میان تنگ ایستاده ام ماهی طلایی کوچکم زیر باله هایم پناه گرفته باله هایم رو عاشقا. یک داستان واقعی سال 75 بودمن بعد از و گرفتن مدرک فوق دیپلم حدودا 21 سالم بود و سرباز بودم بعد از اتمام مراحل اموزشی در کرج به یکی از ای کردستان اعزام شدم. یه روز که توی شهر اومده بودم رفتم جلوی مغازه پدر بزرگم راستی یادم رفت بگم خونه پدر مادرم یکی از روستاهای اون شهر بود و پدر بزرگم توی اون شهر مغازه داشت وغروبا بعد پایان کار روزمره اش ب. ای کاش... آن کوچه را دوباره ببینم، آنجا که ناگهان... یک روز نام کوچکم از دستم اوفتاد، و لابه لای خاطره ها گم شد... آنجا که یک کودک غریبه، با چشم های کودکی من نشسته است! از دور لبخند او، چه قدر شبیه من است! آه، ای شباهت دور! ای چشمهای مغرور! این روزها که جرأت دیوانگی کم است ... بگذار باز هم به تو برگردم! بگذار دستِ کم گاهی تو را به خواب ببینم! ب. روابط خانوادگی و فامیلی ۱- من خانواده کوچکی دارم. i have a small family. 2- من خانواده پر جمعیتی دارم. i come from a large family. 3- به ع های خانوادگی مان نگاه کن. اینها پدر و مادرم هستند. look at our family pictures. these are my parents. 4- و این منم. من تنها فرزند خانواده هستم. and this is me. i am an only child. 5- اینهم ع پدر و مادر بزرگم است. این پدر بزرگم است و اینهم مادر بزرگم است. here’s a picture of. بعد چند جلسه اومده سر کلاس می گه: برگه هاتون رو بذارید رو میز. همه افتادن تو استرس و تکاپو و با ترس و لرز برگه ها رو بیرون کشیدن و گذاشتن روی میز.
: می خواستم بگم اگر انتقاد و پیشنهادی دارید برام بنویسید.

عموم رفته بود مکه، بعد از اون جا زنگ زد به مامان بزرگم گفت: من الان روبروی کعبه وایسادم، اگه می خوای از پشت تلفن سلام بده. خ. یکی از دوستام داشت برام خاطره تعریف میکرد٬ گفت: عید نوروز امسال٬ مامان بزرگم خیلی مریض بود و در ضمن مطب ش بسته بود مثل اینکه برای تعطیلات عید رفته بود سفر. به هزار زحمت با مامانم و خالم اینا راضیش کردیم بره پیش یه دیگه. بعد از اینکه رفتیم داخلو معاینه هاشو کرد٬ مامان بزرگم گفت: آقای یه چیزی بنویس فعلا خوب شم تا چند روز دیگه برم پیش یه .
((هیچ اتفاقی برای من نمیافتد))

امروز اولین روز نوزدهمین سالی است که در خارج هستم. میخواهم امروز را ثبت کنم، اما مشکل این است که اینجا هیچ اتفاق مهمی برای من پیش نمیآید که ارزش ثبت داشته باشد.
من با همسرم و پسر کوچکم زندگی میکنم. پسر بزرگترم هم که دانشجو است الآن پیش ما زندگی میکند. او الآن در تعطیلات است و چند روز دیگر به انگلستان میرود که سومین سال ش را شروع کند.
دوست دارم امروز برایم اتفاقی بیفتد، اما میدانم که نمیافتد.
پسر بزرگم علاوه بر کمک هزینهی دانشجویی که ت دانمارک به او میدهد، و با وجود اینکه وام دانشجویی را هم میگیرد، سالانه مقداری پول هم از ما میگیرد. البته اینها غیر از آن امکان های غیر نقدی است که در اختیارش میگذاریم...

((مسعود کدخ )) بقیۀ داستان را در ادامۀ مطلب بخوانید... ادامه مطلب مامان بزرگم فوت کرده بابای عروسمون زنگ زده برای تسلیت حالا سوتی های من تواین دو دقیقه مکالمه: دخترم خدا بیامرزدشون:خواهش میکنم خدا بندگان شماروهم رحمت کنه!! کی فوت : ب عصر ببخشید دخترم مزاحم شدم:خواهش میکنم مزاحم هستید،خ ظ قیافه من بعداز قطع o_0 نه چندان بزرگم که کوچک بیابم خود را نه انقدر کوچکم که بزرگ بیابم خودرا گریز از میانمایگی ارزوی بزرگی است؟ سال نو شد. اصلا یادم نیست برای سال نو چیزی اینجا نوشته ام یا نه. حدود نه روز از تعطیلات عید را در سفر بودیم. من و خواهر کوچکم راننده ماشین خودمان و شوهرخواهر بزرگم ماشین خودشان. تقریبا تمام شمال ایران را گشتیم. از شرق تا غرب. خیلی زیبا بود. علیرغم رانندگی های طولانی خیلی خوش گذشت. روز دوازدهم آنقدر خسته برگشتیم که من گفتم یک هفته تمام خ.
هر وقت با مامان بزرگم میشنم اخبار میبینم
هر وقت بحث مذاکرات هسته ای ایران و پنج بعلاوه ی یک (5+1)
بین آقای محمدجوادظریف و کاترین اشتون میشه
مام بزرگم میگه :
میگم مهرداد این بنده خدا که 50 کیلو بیشتر میس چرا بهش میگن 8 تــُـن : : : دیروز رفتیم حونه کوچکم (رقیه) همه هام جمع شده بودن اونجا .ناهار اونجا بودیم . بزرگم تا میتونست ما رو خندوند یعنی میتونم بگم بیشتر از 7 ماه یا بیشتر میشد که همچین نخندیده بودم. بعد از ناهار رفتیم تاناکورا یکم ید . منم حوصله پول ج الکی رو نداشتم چون تو جهاد اقتصادی هستم و میخام یکم خودمو جمع و جور کنم البته بیشتر به خاطر اون پولی هستش که د. امرکز صبح ساعت شش و نیم بیدار شدم
دیگه گفتم میرم کتابخونه
داشتم با گوشیم ور میرفتم
که فهمیدم از ب دماغ مامان بزرگم خون میاد، زنگ زدند اورژانس و گفته این دارو رو میخوره نباید خون بیاد این کارا رو ید.
نمیشه بدم کتابخونه
 
ولی دارم به این فکر میکنم واقعا من وابسته ام
انگار همش باید نگران مامانم یا بقیه باشم به اضافه قوی
&n. فرشته کوچکم، عشقم دختری زیبای من، هر روز شاهد بزرگ شدنت و وابسته شدنت به عزیزانت هستم. خدایا فرشته کوچکم هر روز مامان، بابا و داداش و ... رو بوس میکنه وای خدا چقده خودشو لوس میکنه و بزرگ شدنت را دوست دارم و موهای روشنت را که هر روز شانه می زنم و خنده ها (قهقه ها و خنده های سایلنتی) و بوسه هایت را دوست دارم دوست دارم، عاشقانه دوست دارم کوچولوی زیبایم تلفن رو برمی داری و با داداشی صحبت میکنی در صورتی که داداش پیشت نشسته با خودت فکر می کنی داداش پشت خطه حتی نمیدونم چی میگی اما همگی اذت می بریم و میخندیم. خدایا شکر که ما پرنیان داریم. من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو. مادربزرگم می گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می کند. برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می کنم این قلب کوچولو را به چه ی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ دلم می خواهد تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به ی بدهم که خیلی. مهتاب می گوید :دست ترانه را می گیرم ،کنار دریاچه قدم می زنیم و برایش از سالهای کودکی ام می گویم. ترانه 4سال دارد اما به دقت به حرف های مادرش خوش می دهدو خیره می شود به آب دریاچه که در دور دست ها پیداست. مهتاب می گوید برای ترانه تعریف می کنم که: بابابزرگ من و ها و را می آورد اینجا با هم آب تنی می کردیم . روز های تعطیل با مادرم ،مامان بزرگم،. مادر بزرگم همیشه میگفت خدا کنه سال بعد روزیتون بیشتر بشه ما هم می گفتیم آمین؛ آ ین عید آروم دم گوشم گفت روزی ینی دل خوش سلام خوشبختانه دعاهاتون دعاهامون اثر کرد ... اره مادر بزرگم با بیماری سرطان داشت میجنگید تو خارج از کشور عزیزمون ایران و مادر عزیزم بعد چندین ماه خبر خوشی رو برای من و خانواده ی مادر بزرگم رسوند ... مــــــــــــــــــــــــرســــــــــــــی در ضمن یادم نره یکی از دوستای صمیم تو شهر اردبیل از سرطان خون عذاب میکشه برای شفا اون هم دع. نیمی از جهانم برای تو
نیمی برای گنجشکها
نیمی از مهربانیم برای تو
نیمی برای باران تا بر زمین ببارد
نیمی از دوست داشتنم برای تو
نیمی برای باد تا کوچه ها را بگردد
ناگهان مرا به نام کوچکم صدا میزنی
گنجشکهایم به سر زمین تو
کوچ میکنند
و من با همه ی فصلها
که هیچ هم بهار نمی شود
دشتها را گم میکنم... شبنم قلی خانی با انتشار این ع در اینستاگرامش نوشت: سو رایز خوب این کیک زیبا بود. از طرف شاگرد کوچکم در سالهای دور، به مناسبت روز بازیگر که چند روز پیش بود. ممنون از مهرتان. خدایا پناه می برم به تو، پناه می برم به تو ای خالق حی قیوم از هر آنچه و هر آنکه مرا از راهی که تو برایم تعیین کرده ای دور کند.خدایا من کوچکم. من همیشه کوچکم و همیشه نیازمند دستگیری تو...خدایا رهایم مکن. خدایا این بنده ی کوچکت را در تاریکی ها رها مکن. مگذار در دام هایی که در تاریکی تعبیه شده گیر کند، مگذار زمین بخورد. خدایا من از زمین خورد. خدای خوب و مهربانم، میزبان با سخاوت این میهمانی 30 روزهرسم میهمانی ما آدما روی زمین اینه که وقتی که مهمونی تموم میشه مهمون رو با دست پر بدرقه میکنند، رسم پایان مهمانی تو چطوره خدا جون؟؟؟؟؟ یعنی میشه همه ی ما با قلب و دل سیر از سر این سفره بلند بشیم و با دست پر این مهمانی با برکت رو عید کنیم!! خدای بزرگ، می دانم و می دانم ، که آرزوهای بزر. اومدم خونه مامان بزرگم
اینترنتم الان وصل شد
نمیدونم خوشحال باشم یا نه
از صبح تا حالا همینطور دارم با خودم حرف میزنم همینطور که الان دارم مینویسم
در مورد پسرهایی که تو اتوبوس نگاه اشون منو اذیت میکرد
این که میخوام بگم من حجابم رو رعایت میکنم خدایا خودت کمکم کن
نمیدونم چرا پسرا به هیچ رحم نمی کنند
چشام پر از اشکه
نه برای . بچه که بودیم همیشه همه چیز برامون تازه بود. همیشه که شب میشد راحت میخو دیم. همیشه فردا یه روز دیگه بود. همیشه هر چی میخواستیم داشتیم.چون آدم بزر بچگیمون هر چی داشتن جمون می که ما کم نداشته باشیم. همیشه همه آدما خوب بودن. همیشه از بابا پول تو جیبی میگرفتیم. ولی........................ حالا که بزرگ شدیم همه چیز تکراریه. همیشه شب که میشه فکر فردا خوا. هر موقع که او به جبهه مى‏ رفت، دختر کوچکم گریه مى‏ کرد. آ ین مرتبه که به جبهه رفت و خداحافظى کرد. صورت دخترش را بوسید. هنوز فرصت بود کمى بنشیند که دخترم به او گفت: بابا برو. شهید اشک در چشمانش حلقه زد. خوش حالم که می نویسم! گرچه در گاه و گدارها، تنهایی ها، احتضارها! همیشه ها اما نه، هنوز نه... خوشحالم که هنوز آشتی ام با کلمات و در آستانه ی آشنایی ام با کلمات با دنیای خوب کوچکم با حس های نزدیکم، با همزادی ام و همقدم با آرزوی نوشتنی ام! ستاره سوئدی امروز در منچستر جلسه مهمی با مدیر برنامه هایش، «مینو رایولا» داشت. بادهو هو می کند
میزند در را به هم
نیمه شب از خواب ناز
با صدایش می پرم

ناگهان در باز شد
یک نفر پیشم نشست
روی خواب چشم من
او کشید آرام دست

چشم های کوچکم
بسته شد از ترس باد
حس خوبی پرکشید
گونه ام را بوسه داد

گفت : از مادر نترس
باد مهمان در است
دست های کوچکت
توی دست مادر است مامان بزرگم خیلی مریض بود و در ضمن ی که همیشه میره پیشش مطبش باز نبود به هزار زحمت راضیش کردیم بره پیش یه دیگه وقتی رفتیم داخل،معاینه که تموم شد مامان بزرگم گفت: آقای یه چیزی بنویس فعلأ خوب بشم تا چند روز دیگه برم پیش یه درست حس . ۷سال درس خوندشُ شست مثل رخت پهن کرد رو بند! =)) 24 روز .... ای سرزمین من
تو سرزمین من
گل حیات من شکفته شد در این چمن
زمین و آسمان تو روان و جان من
وطن بهشت کوچکم تویی و من فرشته ای
که سرنوشت روشنم به خاک خود نوشته ای
به کوه و دشت ها و دره ها وسبزه ها
بخوان سرود عشق را
وطن همیشه جاودان بمان
ای سرزمین من
ای سرزمین من آیت الله بهجت از درد دل به خودش مى‏ پیچید. گفتم: بروم بیاورم. گفت نه، گفتم الآن درد گرفت؟ گفت نه چهل سال است! گفتم چهل سال است؟! گفت بله، هم رفته‏ ام فایده ‏اى نداشته، گفتم شما دعا کن تا خدا شفا بدهد... گفت من مى‏ ترسم، آدم بى غصه نمى‏ شود من سال ها است که با این درد رفیق شده ام. مى‏ ترسم خدا این درد را از من بگیرد و یک درد دیگر بدهد و من ناشى باشم، دنیا کوچک است. به آن دل نبند. غنچه است براى ى گل نمى‏ شود.«1»
نتیجه هایی که آیت الله بهجت به خاطر بی رغبتی به دنیا گرفتند:
محبوب مردم شد: ایشان وقتی از دنیا رفتند میلیون ها نفر در تشیع جنازه اش شرکت د و در فراقش اشک ماتم ریختند و این عشق و محبت به این مرجع بزرگوار در حالی بود که ایشان در دوران زندگی دنیایی علاقه ای به این دنیا زود گذر نداشتند و به آن دل نبسته بودند و ثانیه های زندگی اش در بندگی خدا سپری می شد.
از خبرهای پنهانی اطلاع داشت: یکی از شاگردان آقای بهجت نقل می کند:
یک شب، درخانه بودم و بچه ها خو ده بودند.دختر کوچکم را نوازش و بوسیدم و خلاصه او را خواباندم. یکدفعه چشمم به دختر بزرگم افتاد. نگران شدم و با خود گفتم: نکند او بیدار بوده و دیده است که من دختر کوچکم را بوسیدم و او را نبوسیدم . فردا که برای درس و بحث خدمت آقای بهجت رسیدیم،ایشان نگاهی به من د و فرمودند: ان شاءالله تساوی بین اولاد را رعایت می کنید؟! حواستان جمع که هست؟«2»
یک سفارش از ایشان:
آقای مصباح می گوید: آیت الله بهجت از شان مرحوم آقای قاضی (ره) نقل می د که ایشان می فرمود: اگر ی واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد مرا لعن کند! و یا فرمودند: به صورت من تف بیندازد.
اول وقت سرّعظیمی است« حافظوا علی الصلوات: در انجام ها کوشا باشید.«3» خود یک نکته ای است غیر از « أقیموا الصلوة: و را بپا دارید.«4»
و همین که گزار اهتمام داشته باشد و مقید باشد که را اول وقت بخواند فی حدّ نفسه آثار زیادی دارد، هر چند حضور قلب هم نباشد.«5»

منابع:
1: برنامه درس هایی از قرآن حجت ال قرائتی سال 76
2: صاحب دلان جلد 1 ( نشین)
3: بقره آیه 238
4:نور آیه 18
5:بهجت عارفان در حدیث دیگران عشق من و عشق تو مولا حسین است در ام سوز و گداز حسین است با دست های کوچکم بر هایم میکوبمو میکوبمش در روضه ایم در ی من زخم های حسین است دلم خون عاشورای حسین است دلم در کربلا مانده و من تا کی بمانم؟؟ در این دنیای فانی بی و تنها و غریبم...
✅انشای یک دانش اموز پایه چهارم موضوع انشا؛ شما دوست دارید دراینده چه کاره شوید؟

http://uupload.ir/files/rm9p_%d9%be%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af%d9%85.jpg پدر بزرگم سواد نداشت هروقت می خواست به مادر بزرگم ابراز احساس کند، فقط میگفت : چه خبر حاج خانم؟ و من پس از سالها فهمیدم این یعنی دوستت دارم هر جور میتونی بمون من با تو سازش میکنم هر بار میگفتم نرو اینبار خواهش میکنم با زخم تنهاتر شدن محتاج تسکینم نکن تنهاتر از من نیستی تنها تر از اینم نکن با گریه های هرشبم دنبال مرهم نیستم اینبار بشکن بغضمو فکر غرورم نیستم کی گفته این خواهش منو تو چشم تو کم میکنه این ماس آ م خیلی بزرگم میکنه باور نکن راضی بشم چون دوستت دارم بری انقدر درا. قایقران المپیکی کشورمان گفت: هدیه ای که مادر بزرگم هر سال عید نوروز به من می دهد، شیرین ترین خاطره من است. بعد از سه ماه دلم برای اهل و عیال تنگ شد و فکر و خیالات افتاد تو سرم. مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم. مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم. اما کاش پایم قلم می شد و به خانه نمی رفتم. سوز و گداز از مادر و همسرم یک طرف، پسر کوچکم که مثل کنه چسبید بهم که مرا هم به جبهه ببر، یک طرف. مامان برای یه سری ید فرستاد منو بیرون به محض برگشتن می بینم مامان بزرگ و بابا بزرگم اومدن خونه مون .مامان بزرگم با دستای لرزون و جسم نحیفش بلند می شه و میاد سمتم بغلم می کنه و آروم دست مشت شده ش رو میاره سمتم و یه چی تو دستام می ذاره...دم گوشم پچ پچ می کنه می گه اینو واسه روز عقدت یده بودم.اما زود مدرکت رو گرفتی بابا بزرگت گفت اینو به عنوان کادو تموم شدن درست فعلا بهت بدیم واسه عقدت یکی دیگه می یمراستش اصلا برام مدل و اندازه و شکل و قیمتش مهم نبود.اگه یه شکلات هم کف دستم می ذاشت همین قدر الان خوشحال می شدم و اشک تو چشمام حلقه می بست.اینکه هنوز انی تو دنیا هستن که منو از ته ته ته دلشون دوست دارن... + فعلا انداختمشون به گوش هام و هی راه می رم تو خونه و به بقیه می گم یه جو یادبگیرین:)) مامان برای یه سری ید فرستاد منو بیرون به محض برگشتن می بینم مامان بزرگ و بابا بزرگم اومدن خونه مون .مامان بزرگم با دستای لرزون و جسم نحیفش بلند می شه و میاد سمتم بغلم می کنه و آروم دست مشت شده ش رو میاره سمتم و یه چی تو دستام می ذاره...دم گوشم پچ پچ می کنه می گه اینو واسه روز عقدت یده بودم.اما زود مدرکت رو گرفتی بابا بزرگت گفت اینو به عنوان کادو تموم شدن درست فعلا بهت بدیم واسه عقدت یکی دیگه می یمراستش اصلا برام مدل و اندازه و شکل و قیمتش مهم نبود.اگه یه شکلات هم کف دستم می ذاشت همین قدر الان خوشحال می شدم و اشک تو چشمام حلقه می بست.اینکه هنوز انی تو دنیا هستن که منو از ته ته ته دلشون دوست دارن... + فعلا انداختمشون به گوش هام و هی راه می رم تو خونه و به بقیه می گم یه جو یادبگیرین:)) خانواده , بخشی کوچک از جامعه میباشد , ولی بزرگترین تاثیرات زندگی و بیشترین اثر را بر روی زندگی اشخاص دارد , بطوری که میتوان گفت هر ی هر چه دارد از نوع تربیت و بستگی به روشی هست که خانواده هر ی در ساخت شخصیت وی بکار برده است , البته منکر این نیستم که بعضی وقت ها انی بطور استثنا میشوند که خلاف نوع تربیتی که دارند از خانواده خود جدا محسوب م. خدایا ! دلم باز امشب گرفته بیا تا کمی با تو صحبت کنم بیا تا دل کوچکم را خدایا فقط با تو قسمت کنم خدایا ! بیا پشت آن پنجره که وا می شود رو به سوی دلم بیا، ها را کناری بزن که نورت بتابد به روی دلم خدایا! کمک کن به من نردبانی بسازم و با آن بیایم به شهر فرشته همان شهر دوری که بر سردر آن ی اسم رمز شما را نوشته خدایا! کمک کن که پروانه شعر من جان بگ. بعضی وقتا، بعضی آدما که میمیرن، اصلا دلت نمیخواد باور کنی. یعنی اصن نمیتونی که باور کنی. شوهر م که فوت کرد برام کابوس بود. ولی حالا که گذشته نبودنش و احساس نمی کنم. حتی وقتی رفته بودم خونشون حس می رفته مسجد و الانا بر میگرده. آدم خوبی که هیچ جز خوبی ازش به یاد نداره. مادر بزرگم میگه حسن تو این چهل سال که دامادمون بوده یکبار فقط یکبار از. کره را چرخاندم
دورها برداشت و وقتی ایستاد
با انگشت کوچکم لمسش
سرانگشتم خونى شد
سانفرانسیسکو تو دیگر چرا!؟
یکى داشت توى آلکاتراس فریاد می کشید! ادامه مطلب