انشای بزرگم یا کوچکم

به نقل از خبرگزاریها در مورد انشای بزرگم یا کوچکم : زهرا تو حق نداری تا آ عید برای خودت برنامه ریزی کنی
هزاربار برنامه ریختی و انجام ندادی
با خودت مهربون باش
هروقت خواستی درس بخون
 
ب یازده بود دیگه مامان بزرگم‌ گفت بخواب
صبح ساعت هشت پا شدم ولی خواستم تا نه بخوابم که مامان بزرگم گفت پا شم
 
خوش به حال
نه خوش به حال
هیچ وقت خوش به حال جزو دایره لغات من نبوده
چو. ﭘﺴﺮ ﺧﺎﻟﻢ 5 ﺳﺎﻟﺸﻪ ، ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﻭﺍﺳﺶ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪ : ﭼِﺸﻢ ﭼِﺸﻢ ﺩﻭ ﺍﺑﺮﻭ ، ﺩﻣﺎﻏﻮ
ﺩﻫﻦ ﻭ ﯾﻪ ﮔﺮﺩﻭ ، ﺳﯿﺦ ﺳﯿﺦ ﺳﻪ ﭘﺎﯾﻪ ....
ﯾﻬﻮ ﭘﺴﺮ ﺧﺎﻟﻢ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔﺖ : ﯾﻪ ﮐـــ.ﯿﺮ ﺷﻖ ، ﺩﻭ ﺧﺎﯾـــ.ﻪ ...
ﺧﺪﺍ ﺑﯿﺎﻣﺮﺯﻩ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺰﺭگم ﺩﺭ ﺟﺎ ﺳﮑﺘﻪ ﺯﺩ...!!!! :))) امروز دوس دخترم بهم میگه از هفدهم میرم اصفهان خونه مامان بزرگم و یکماه اونجا میمونم میگم چرا اینقدر زیاد اونجا میمونی میگه چون ها و مامان بزرگم گفتن میگم حوصله ت تنهایی سر نمیره تو که حوصله تنهاییی رو نداری میگم مجبورم چون مامان بزرگم تنهاست میگم شبا هم تنها میخو میگه ن قراره رضا بیاد پیشم بخوابه میگم خوشبح حداقل شبا تنها نیستی در . امروز دوس دخترم بهم میگه از هفدهم میرم اصفهان خونه مامان بزرگم و یکماه اونجا میمونم میگم چرا اینقدر زیاد اونجا میمونی میگه چون ها و مامان بزرگم گفتن میگم حوصله ت تنهایی سر نمیره تو که حوصله تنهاییی رو نداری میگم مجبورم چون مامان بزرگم تنهاست میگم شبا هم تنها میخو میگه ن قراره رضا بیاد پیشم بخوابه میگم خوشبح حداقل شبا تنها نیستی در . 21 ماه رمضان سال 81 رو هیچ وقت از یاد نمی برم روزی که مادر بزرگم ی رو که خیلیها آرزوی حتی دیدن قبرش رو دارند...تو خواب و بیداری دید و بعد به مادرم گفته بود: این خانم سیاه پوش کجا رفته؟
و بعد از چند روز وقتی تو خوابگاه می خواستم افطارم رو باز کنم خبر فوتش رو بهم دادند...چه روز دردناکی بود...هنوز وقتی اسمش میاد یا یه پیر زن خیلی پاک و معصوم ر. دست میکشم
به موهایم
بلند تر شده اند
ن
وقتی از پیر شدن می ترسند
موهایشان را
بلند می کنند
و اهمیت می دهند
به آنچه که عمر
با خط بریل
زیر چشمهایشان می نویسد
اهمیت ی ندارد دیگر
اینکه زیر پایم
چقدر سست است
زیر پای زندگیمان
سست تر
من یک کوه یخی بزرگم
که دیگر مهم نیست
به کدام کشتی باری
برخ. خدای من ، خدای خوب و مهربان
قلب کوچکم را در میان شکوفه های بهاری درختان گذاشته ام
تا از کبوتران ترانه محبت بیاموزند
خدای من، من و قلب کوچکم دوست داریم
در آسمان صاف و آبی پرواز کنیم
و دعا کنیم که ما
همه ک ن
دست در دست هم دهیم و قلک های کوچک خودمان را
برای درمان بیماران هدیه کنیم
و از همه ی بزرگتر های سبز سرزمین سبزما. با مادر شدنم دچار فلسفه ای سخت شده ام از الفبای آغازینش تا افکار مرطوب ته ته ذهنم من نقش ماهی شناور در تنگی را دارم که دیگر هوس دریا مرا به خود نمیخواند از وسط های تبناکی ام هزاران فکر سردرگم مرطوب میشود و نمناکی اش تا ته کاغذ کاهی ذهنم کشیده میشود من در میان تنگ ایستاده ام ماهی طلایی کوچکم زیر باله هایم پناه گرفته باله هایم رو عاشقا. یک داستان واقعی سال 75 بودمن بعد از و گرفتن مدرک فوق دیپلم حدودا 21 سالم بود و سرباز بودم بعد از اتمام مراحل اموزشی در کرج به یکی از ای کردستان اعزام شدم. یه روز که توی شهر اومده بودم رفتم جلوی مغازه پدر بزرگم راستی یادم رفت بگم خونه پدر مادرم یکی از روستاهای اون شهر بود و پدر بزرگم توی اون شهر مغازه داشت وغروبا بعد پایان کار روزمره اش ب. ای کاش... آن کوچه را دوباره ببینم، آنجا که ناگهان... یک روز نام کوچکم از دستم اوفتاد، و لابه لای خاطره ها گم شد... آنجا که یک کودک غریبه، با چشم های کودکی من نشسته است! از دور لبخند او، چه قدر شبیه من است! آه، ای شباهت دور! ای چشمهای مغرور! این روزها که جرأت دیوانگی کم است ... بگذار باز هم به تو برگردم! بگذار دستِ کم گاهی تو را به خواب ببینم! ب. امروز فکر میکنم بزرگترین آرزوی ی کوچکترین خواسته ام باشد اوج بدبختی را نمی دانم که آیا ته زندگی من است یا ابتدای زندگی دخترکی که از سوز سرما دستانش یخ کرده اند و در آرزوی گرمای محبت خانواده اش دارد هلاک میشود من نمیدانم که آیا ته زندگی من ترس های توخالی است یا ترس هایم زندگی من اند.آیا باید باور کنم که انسانی از اوج نبودن مرگ را آرزو . بعد چند جلسه اومده سر کلاس می گه: برگه هاتون رو بذارید رو میز. همه افتادن تو استرس و تکاپو و با ترس و لرز برگه ها رو بیرون کشیدن و گذاشتن روی میز.
: می خواستم بگم اگر انتقاد و پیشنهادی دارید برام بنویسید.

عموم رفته بود مکه، بعد از اون جا زنگ زد به مامان بزرگم گفت: من الان روبروی کعبه وایسادم، اگه می خوای از پشت تلفن سلام بده. خ. یکی از دوستام داشت برام خاطره تعریف میکرد٬ گفت: عید نوروز امسال٬ مامان بزرگم خیلی مریض بود و در ضمن مطب ش بسته بود مثل اینکه برای تعطیلات عید رفته بود سفر. به هزار زحمت با مامانم و خالم اینا راضیش کردیم بره پیش یه دیگه. بعد از اینکه رفتیم داخلو معاینه هاشو کرد٬ مامان بزرگم گفت: آقای یه چیزی بنویس فعلا خوب شم تا چند روز دیگه برم پیش یه .
((هیچ اتفاقی برای من نمیافتد))

امروز اولین روز نوزدهمین سالی است که در خارج هستم. میخواهم امروز را ثبت کنم، اما مشکل این است که اینجا هیچ اتفاق مهمی برای من پیش نمیآید که ارزش ثبت داشته باشد.
من با همسرم و پسر کوچکم زندگی میکنم. پسر بزرگترم هم که دانشجو است الآن پیش ما زندگی میکند. او الآن در تعطیلات است و چند روز دیگر به انگلستان میرود که سومین سال ش را شروع کند.
دوست دارم امروز برایم اتفاقی بیفتد، اما میدانم که نمیافتد.
پسر بزرگم علاوه بر کمک هزینهی دانشجویی که ت دانمارک به او میدهد، و با وجود اینکه وام دانشجویی را هم میگیرد، سالانه مقداری پول هم از ما میگیرد. البته اینها غیر از آن امکان های غیر نقدی است که در اختیارش میگذاریم...

((مسعود کدخ )) بقیۀ داستان را در ادامۀ مطلب بخوانید... ادامه مطلب مامان بزرگم فوت کرده بابای عروسمون زنگ زده برای تسلیت حالا سوتی های من تواین دو دقیقه مکالمه: دخترم خدا بیامرزدشون:خواهش میکنم خدا بندگان شماروهم رحمت کنه!! کی فوت : ب عصر ببخشید دخترم مزاحم شدم:خواهش میکنم مزاحم هستید،خ ظ قیافه من بعداز قطع o_0 نه چندان بزرگم که کوچک بیابم خود را نه انقدر کوچکم که بزرگ بیابم خودرا گریز از میانمایگی ارزوی بزرگی است؟ سال نو شد. اصلا یادم نیست برای سال نو چیزی اینجا نوشته ام یا نه. حدود نه روز از تعطیلات عید را در سفر بودیم. من و خواهر کوچکم راننده ماشین خودمان و شوهرخواهر بزرگم ماشین خودشان. تقریبا تمام شمال ایران را گشتیم. از شرق تا غرب. خیلی زیبا بود. علیرغم رانندگی های طولانی خیلی خوش گذشت. روز دوازدهم آنقدر خسته برگشتیم که من گفتم یک هفته تمام خ.
هر وقت با مامان بزرگم میشنم اخبار میبینم
هر وقت بحث مذاکرات هسته ای ایران و پنج بعلاوه ی یک (5+1)
بین آقای محمدجوادظریف و کاترین اشتون میشه
مام بزرگم میگه :
میگم مهرداد این بنده خدا که 50 کیلو بیشتر میس چرا بهش میگن 8 تــُـن : : : دیروز رفتیم حونه کوچکم (رقیه) همه هام جمع شده بودن اونجا .ناهار اونجا بودیم . بزرگم تا میتونست ما رو خندوند یعنی میتونم بگم بیشتر از 7 ماه یا بیشتر میشد که همچین نخندیده بودم. بعد از ناهار رفتیم تاناکورا یکم ید . منم حوصله پول ج الکی رو نداشتم چون تو جهاد اقتصادی هستم و میخام یکم خودمو جمع و جور کنم البته بیشتر به خاطر اون پولی هستش که د. امرکز صبح ساعت شش و نیم بیدار شدم
دیگه گفتم میرم کتابخونه
داشتم با گوشیم ور میرفتم
که فهمیدم از ب دماغ مامان بزرگم خون میاد، زنگ زدند اورژانس و گفته این دارو رو میخوره نباید خون بیاد این کارا رو ید.
نمیشه بدم کتابخونه
 
ولی دارم به این فکر میکنم واقعا من وابسته ام
انگار همش باید نگران مامانم یا بقیه باشم به اضافه قوی
&n. مامان بزرگم خیلی مریض بود
و در ضمن ی که همیشه میره پیشش مطبش باز نبود
به هزار زحمت راضیش کردیم بره پیش یه دیگه
وقتی رفتیم داخل،معاینه که تموم شد مامان بزرگم گفت:
آقای یه چیزی بنویس فعلأ خوب بشم
تا چند روز دیگه برم پیش یه درست حس
۷سال درس خوندنشُو شست مثل رخت پهن کرد رو بند! من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو. مادربزرگم می گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می کند. برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می کنم این قلب کوچولو را به چه ی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ دلم می خواهد تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به ی بدهم که خیلی. پدرم تعریف کرده که یه روز بابا بزرگم میخواسته از یه دستفروش که لباسهای دست دوم میفروخته یه کت ب ه ' فروشنده که میخواسته به هر قیمتی که شده کت رو بفروشه با زحمت زیاد اونو تن بابا بزرگم میکنه ; یه بار از طرف راست کت را میکشه پایین ومیگه مبارکه ;ناگهان کت مانند موکت ظریف مصور لوله میشه و به طرف بالا میره ;اینبار فروشنده از طرف چپ کت رو به طرف پایین میکشه و میگه ایشالا که مبارکه ; ولی دوباره کت مانند دفعه قبل و همانند موکت و مثل زبان آفتابپرست آمازونی لوله شده و تا یقه به بالا میپرد ; بابام میگه فکر کنم بابا بزرگ از ید این کت زیبای شرلوک هولمز منصرف شد و تسبیح گویان از آنجا دور شد .
توی کلاس اسم یه نفر دیگه هم خدیجه ست. امروز وقتی صداش متوجه آهنگ اسم خدیجه شدم. چقدر اسمم قشنگه. تا حالا خودمو صدا نکرده بودم.  ب بابا از باغ مامان بزرگم اینا ( بی بی شهربانو ^-^) زرد الوی نرسیده و سیب گلاب آورد اینجانب تا الان عین تراکتور دارم اینا رو میخورم :)) احتمالا تا فردا چیزی ازشون باقی نمونه خیلی دوست دارم منم یه باغ داشته باشم پر درخت سیب و گیلاس و زرد آلو و آلوچه *-* خیلی وقتا به سرم میزنه فارق از این دنیا شم و برم یه گوشه واسه خودم به کار کشاورزی مشغول ش. اسفند سال 92 بود که نیت و دو درخت کاشتم یکی را در حیاط خانه مان و دیگری را در فضای سبز جلوی خانه مان.هر دو سبز شدند با برگ های زیاد حتی آن که جلو خانه مان کاشتم شکوفه داد و آلبالو هم درآورد در همان سال اول. حالا هر وقت پشت میز آشپزخانه مینشینم و چشمم به درخت کوچکم میخورد کلی ذوق میکنم الآن که پاییز است فقط یک برگ زرد از برگ هایش مانده که آ. این داستانو خودم نوشتم لطفا نظر بدید.... ستاره ای رخشان در کوچه های شب راه می رفت و به خدا می شید به یاد ماجرای آن روز خود با خدا افتاده بود.گاهی می خندید گاهی تلخ می شد .گاهی نیز گریه می کرد.نور او امشب کم و زیاد میشد .ولی چگونه پر نور ترین ستاره این گونه شده بود.شبی سرد بود.در کوچه تنها بود .آن کوچه کوچه ی تنهایی خودش بود با خود می گفت خدایا می دانم که تو مرا آفریدی من ستاره ای بیش نیستمباید سر به زانو خم کنم و شرمنده ی امروزم باشم.می دانید کار ستاره چه بود؟کار او این بود که در اوج غم به یاد خدا نبود هر وقت غمش می گرفت اصلا به یاد خدا نمی افتاد به یاد این نمی افتاد که ی آن بالاست و می تواند غم مرا برطرف کند.آن شب با از خدا عذر خواهی می کرد .آیا خدا او را می بخشید؟ در این فکر ها بود که ناگاه ص شنید.بله آن صدا صدای خدا بود خدا گفت ای ستاره ی کوچکم ای درخشنده ی من من مهربانم من تو را بخشیده ام ولی تو هنوز خودت را نبخشیده ای به صدای دلت گوش نکردی تو نه تنها در غم بلکه در همه ی لحظات زندگی ات به یاد من باشی ستاره در پوست خود نمی گنجید.گفت و گویی بود میان ستاره و خدا.صمیمی بود وزیبا .حتی از نم نم باران لطیف تر ستاره دلش نمی خواست حرف هایش با خدا تمام شود .درد دل می کرد.خدا می گفت و او می شنید .او می گفت و خدا می شنید.خدا به او راه و رسم زندگی و زنده دلی یاد می داد و او فقط درد دل می کرد.خودش که خیلی راضی بود گاهی می خندید و گاهی از شرم سرش را پایین می گرفت. و اما خدا آ ین حرفش را گفت:و اما ای عزیز کوچکم در کنج تنهایی ات در کوچه ی غم هایت یاد من باش در خوشحالیت در غمناکیت با یاد من زندگی کن و اگر مشکلی داشتی تنها به درگاه خودم توسل کن .ای عزیز کوچکم زندگی سخت است فرقی نمی کند که تو ستاره باشی یا ماه خورشید باشی یا ابر ولی سعی همواره دل تو مانند آسمان باشد..ستاره سر را بالا گرفته بود وبه حرف های خدا گوش می داد. او....او دیگر نگران هیچ چیز نبود. گفتگوی عیدانه باشگاه خبرنگاران جوان با متین ستوده را در اینجا بخوانید. نمی دونم چرا ... یکی از آرزوهای بزرگم اینه همه بنده های خوب خدا اولا توی زندگیشون _ گره و بستگی _نباشه ...!! دوما اگه هست گشایشی بزرگ براشون باشه بعد از این ...
جونم. ینی عاخ جون ما قهرمان شدیم............ من عععععاااااااااااشق عالمانم فقطم ب خاطر مادر بزرگم ک عالمانیه ............ نمیدونید ب مادر بزرگم چ حالی داشت.............. ما قههرررررمان شدیم........ اول بازی استرس داشتم همش فک می مسی و بچه محلاش مارو بزنن عاخه موقیتاشونم زیاد بود...........مخصوصن اون گل آفساید ایگواین....... بچه ها من الان خیلی خوشالم ک عالمان به حق واقعی خودش رسید........ عالمان کبیر همیشه دوستت داریم........... ستاره سوئدی امروز در منچستر جلسه مهمی با مدیر برنامه هایش، «مینو رایولا» داشت. بچه که بودیم همیشه همه چیز برامون تازه بود. همیشه که شب میشد راحت میخو دیم. همیشه فردا یه روز دیگه بود. همیشه هر چی میخواستیم داشتیم.چون آدم بزر بچگیمون هر چی داشتن جمون می که ما کم نداشته باشیم. همیشه همه آدما خوب بودن. همیشه از بابا پول تو جیبی میگرفتیم. ولی........................ حالا که بزرگ شدیم همه چیز تکراریه. همیشه شب که میشه فکر فردا خوا. مادردرکنا در،گوشه اتاق مشغول نوشیدن چای است ومن درحال سر چادر اودرمقابل آینه!چادررابسان اوازپشت به سرمی کنم وگوشه سمت چپش راتامیکنم ومی کشم برلب،بگونه ای که تنهادوچشم کوچکم هویداباشند.تامی آیم که اندکی قدم بردارم،چادربلند،گردپاهای کوچکم می پیچدومن با مهمان آغوش زمین می شوم.مادراست که بلندمی خنددومن به اولبخندمیزنم.اماپدر،بااخم می گوید:این زنک بازیهاچیه!؟که باعث می شودسریع برخیزم وراه وج ازاتاق به سمت حیاط راد یش بگیرم وبروم مهمان خواهرکوچکترازخودم شوم که بساط بازی اش رادرگوشه حیاط،زیرسایه درخت نارنج پهن کرده است.می نشینم کنارش ونگاهش می کنم که باحضورمن خوشحال است ومی گوید:بیامثل دیروز بازی کنیم!ومن در شه آن ام که بازی یعنی زنک بازی!؟پس به یادحرف پدراخم می کنم ومی گویم:این زنک بازیهاچیه!؟بیچاره خواهر!لبانش راجمع می کندوچشمانش اشک آلود... .دلم به رحم می آیدودستان کوچکش راباهردودست می گیرم ومی گویم: باشدبه شرطی که من،پدرنباشم!
دوستای خوبم، میشه برا سلامتی مامان بزرگم اگه دوست ذارید یکی یه صلوات بفرستید؟ حالش خوب نیس بیمارستانه:( مدتی ست نه حوصله نوشتن دارم نه حال خواندن ....فقط دارم ازدیدن بزرگ شدن پسرم لذت میبرم ...وقتی دختر بزرگم به دنیا آمد ، شاغل بودم و اصلا بزرگ شدنش را متوجه نشدم ...به خودم که آمدم از آب و گل در آمده بود ، یادم نیست چگونه ایستاد ، کی راه افتاد و کی به حرف آمد ...دومین فرزندم   که به دنیا آمد ، موقع مدرسه رفتن دختر بزرگم بود ، به کلاس اول میرفت ، تمام هوش و حواسم  به او بود ،پا به پایش به مدرسه میرفتم و درس میخواندم ، به خودم که آمدم ، دختر کوچکم هم بزرگ شده بود و راه میرفت و صحبت میکرد ، آنقدر نفهمیدم چگونه بزرگ شدند که الان وقتی ، پسرم ، تازه اولین قدم های لرزانش را برمی دارد ، برایم تازگی دارد  ، ذوق میکنم  و تعجب میکنم ،....تصمیم گرفتم که دیگر بزرگ شدن او را خوب ببینم تا فراموش نکنم ، شاید روزی صد دفعه زمین میخورد ولی باز بدون این که اندکی ناراحت شود ، دوباره دستش را به دیوار میگیرد و بلند میشود و راه می افتد ، انگار که از حرکت خسته نمیشود ، یک لحظه آرام نمیگیرد ، مدام در حال کشف و شهود است ، هیچ سوراخ سمبه ای در خانه نیست که نگشته باشد ، تمام کشوها و ک نت هایی که دستش میرسد ، روزی چند بار بیرون میریزد و میبیند ، خستگی ناپذیر  است ، خوشحال است و نگران هیچ چیز نیست .همه چیز برایش نشانه است و تازگی دارد ....نگاهش پر از سوال است ...به دنبال بهانه ای ست تا بخندد و ذوق کند....هر وقت اذیت شود گریه میکند ولی زود فراموش میکند ....دل و ذهنش پاک پاک است ...این خصوصیات همه ک ن است .،هر وقت گرسنه باشد کنارم می آید و به من می فهماند که باید سیرش کنم  ، گاهی فکر میکنم ای کاش ما آدم بزرگها  هم به اندازه این ک ن دسال سبک بال بودیم و به خدا توکل داشتیم و نگران هیچ چیز نبودیم ....شاید برای همین ویژگیهای آنهاست که آقای بهجت فرموده اند ک ن بزرگترین معلم عرفان هستند .....image result for ‫بچه کنجکاو‬‎ مامان بزرگم خیلی مریض بود و در ضمن ی که همیشه میره پیشش مطبش باز نبود به هزار زحمت راضیش کردیم بره پیش یه دیگه وقتی رفتیم داخل،معاینه که تموم شد مامان بزرگم گفت: آقای یه چیزی بنویس فعلأ خوب بشم تا چند روز دیگه برم پیش یه درست حس . ۷سال درس خوندشُ شست مثل رخت پهن کرد رو بند! =)) 24 روز .... پسره توی تا ی یک شکلات درآورد و خورد و بعد یکی دیگه و پشت بندش یکی دیگه؛ مرده که کنارش نشسته بود گفت: این همه شکلات برای دندونات مضره
پسره جواب داد: بابا بزرگم 125 سال عمر کرد
مرده گفت: با خوردن شکلات؟
گفت: نه بابابزرگم فقط سرش تو کار خودش بود نه دیگران مادر بزرگم رسما عاشق پدر بزرگم بود یک روز به او گفتم حیف اینهمه احساست، پدر بزرگ من مگر چه دارد که تو اینهمه عاشق او هستی؟ مادر بزرگ اخم لطیفی به من کرد و گفت دلسوز نیست که هست!!!، حواسش به قرص و دواهای من نیست که هست، از جوانی ام تا کنون نه در مطبخ ماچم کرد نه هرگز کنار مردم خوارم کرد. پدر بزرگ تو داناست نمیفهمی. او مرا می فهمد رگ خواب م. در قلب کوچکم فرمانروایی میکنی بدون هیچ نائب السلطنه ای

ی نمیداند چه لذتی دارد بهترین پادشاه تاریخ را در دل داشتن . . .

جوانه زدهگلدان کوچکمدلم کمی بهار می خواهدنمی آیی؟
"معصومه صابر"

✅انشای یک دانش اموز پایه چهارم موضوع انشا؛ شما دوست دارید دراینده چه کاره شوید؟
هر جور میتونی بمون من با تو سازش میکنم هر بار میگفتم نرو اینبار خواهش میکنم با زخم تنهاتر شدن محتاج تسکینم نکن تنهاتر از من نیستی تنها تر از اینم نکن با گریه های هرشبم دنبال مرهم نیستم اینبار بشکن بغضمو فکر غرورم نیستم کی گفته این خواهش منو تو چشم تو کم میکنه این ماس آ م خیلی بزرگم میکنه باور نکن راضی بشم چون دوستت دارم بری انقدر درا. قایقران المپیکی کشورمان گفت: هدیه ای که مادر بزرگم هر سال عید نوروز به من می دهد، شیرین ترین خاطره من است. با مامانم که میخوام حرف بزنم
اول از همه بهش بگم بعد از اون دفعه صحبت من فهمیدم که در مورد فلان قضیه کوتاهی و دارم سعی میکنم انجام بدم.در مورد اون یکی هم بهتون جلو همه قاطعانه گفت که من انجام میدم. ولی الان نمیکنم.به چند دلیله یکیش اینه که بعد از ظهر ها خوبم و شما انجام میدید.یکیش اینه که بلد نیستم.یکیش اینه که الان مامان بزرگم مهمونم. مامان برای یه سری ید فرستاد منو بیرون به محض برگشتن می بینم مامان بزرگ و بابا بزرگم اومدن خونه مون .مامان بزرگم با دستای لرزون و جسم نحیفش بلند می شه و میاد سمتم بغلم می کنه و آروم دست مشت شده ش رو میاره سمتم و یه چی تو دستام می ذاره...دم گوشم پچ پچ می کنه می گه اینو واسه روز عقدت یده بودم.اما زود مدرکت رو گرفتی بابا بزرگت گفت اینو به عنوان کادو تموم شدن درست فعلا بهت بدیم واسه عقدت یکی دیگه می یمراستش اصلا برام مدل و اندازه و شکل و قیمتش مهم نبود.اگه یه شکلات هم کف دستم می ذاشت همین قدر الان خوشحال می شدم و اشک تو چشمام حلقه می بست.اینکه هنوز انی تو دنیا هستن که منو از ته ته ته دلشون دوست دارن... + فعلا انداختمشون به گوش هام و هی راه می رم تو خونه و به بقیه می گم یه جو یادبگیرین:)) مامان برای یه سری ید فرستاد منو بیرون به محض برگشتن می بینم مامان بزرگ و بابا بزرگم اومدن خونه مون .مامان بزرگم با دستای لرزون و جسم نحیفش بلند می شه و میاد سمتم بغلم می کنه و آروم دست مشت شده ش رو میاره سمتم و یه چی تو دستام می ذاره...دم گوشم پچ پچ می کنه می گه اینو واسه روز عقدت یده بودم.اما زود مدرکت رو گرفتی بابا بزرگت گفت اینو به عنوان کادو تموم شدن درست فعلا بهت بدیم واسه عقدت یکی دیگه می یمراستش اصلا برام مدل و اندازه و شکل و قیمتش مهم نبود.اگه یه شکلات هم کف دستم می ذاشت همین قدر الان خوشحال می شدم و اشک تو چشمام حلقه می بست.اینکه هنوز انی تو دنیا هستن که منو از ته ته ته دلشون دوست دارن... + فعلا انداختمشون به گوش هام و هی راه می رم تو خونه و به بقیه می گم یه جو یادبگیرین:)) بلد نیستم که شادی های کوچکم رو جمع کنم تا بزرگ بشن و از ته دل شادم کنند! وبلاگ نوشت : هعییی یه زمانی 200+ دنبال کننده داشتیم تو بلاگ اما حالا فقط چندتا دوست قدیمی موندن :/ سهراب سپهری:
خواهر کوچکم ازمن پرسید
پنج وارونه چه معنا دارد؟؟؟؟
من به تندی گفتم:این سوال است که تومیپرسی؟
پنج وارونه دگر بی معناست
خواهر کوچک من ت ماندوسوالش راخورد
دیدم از گوشه ی چشمش نم اشکی پیداست
بغلش و آرام گرفت
او به آرامی گفت که چرا بی معناست؟؟؟
من که در همهمه ی داغ سوالش بودم
از دلم ترسیدم
من که معصومیت بغض صدایش دیدم
به خودم میگفتم
اگر اوهم یکروز وارد بازی این عشق شود
مثل من قهوه ی تلخ عاشقی خواهدخورد
توی فنجان نگاهش ماندم
مات و مبهوت فقط میگفتم
به خدا بی معناست
پنج وارونه غلط ها دارد
توهمان پنج دبستان خودت را بنویس
پنج وارونه ی ما یک بازیست
بازی ای بی معنیست
تو همان پنج دبستان خودت را بنویس
پنج وارونه ی ما یک بازیست
یک بازی.... سلام من شیرینم ..... 17 سالمه ....... رشتم تجربیه راستش زندگی ما یه زندگیه پر از دعوا و مشاجره است ..... تو خونه ما سر پارچ ابم دعوا میشه ...... حتی سر دیدن برنامه های تی وی ....... بعضی وقتا از پچه بازی های خودمون خندم میگیره بدبختی اصلی از جایی شروع شد که دعوای فامیلی به پا شد ....... فکر میکنید سر چی ؟؟؟؟ سر ارث و میراث البته فک کنم الان تو همه خانواده ها این مساله رایج باشه ....... ولی فک نکنم تا این حد که تو خانواده ما هست باشه بعد از فوت پدر بزرگم مادر بزرگم از غم دوریه بابا مرتضی سکته کرد و زمین گیر شد از اون روز به بعد شد که یه ذره از اختلافا سر اینکه کی مادرجونو نگه داره شکل گرفت یعنی اگه بخوام خلاصه بگم دو تا گروه ایجاد شد ............. یه طرف بابام با هام ......... یه طرفم عمو هام هیچ حاظر نبود از مامان جون نگه داری کنه تا اینکه عمو بزرگم گفت براش پرستار بگیریم حالا بماند که این پیشنهاد چقدر مذ ف بود و دردسر داشت هر که میومد یا معتاد بود یا دستش کج بود ***خونه مامان بزرگم(شمال) که رفته بودیم..یه همسایه داشتن یه خانوم حدود 40 ساله...شبی که رسیدیم اومد دیدنمون و خوشامد گفت و... بعدش که رفت مامان بزرگم گفت: این چندین ماهه چشم انتظار شماست...واسه پسر برادرش! من خیلی ناراحت شدم گفتم مامان بزرگ حداقل یه خبری به من میدادی یه دستی به سر و صورتم میکشیدم ما تازه از راه رسیدیم اخه... خلاصه بماند که فردای اون روز اون خانم بازم اومد این دفعه با مادر پیرش!!! خانومه هی ازم سوال میکرد...شینا جون چقد درس خوندی؟چی؟کجا؟ ا م پرسید متولد چندی؟...منم گفتم 65 دیگه خبر خاصی نشد تا یه روز که دوباره اومد و بحث ازدواج شد ...برگشت گفت: برادر منم پسر جوون داره پسر خیلی خوبیم هستش ولی فک کنم همسن خودته(روش نشد بگه کوچیکتره) متولد 67 !!! منم گفتم :آهان... و باز فهمیدم که....سنم زیادی بالا رفته... آخه میدونید بار اولی نیست که بعد از گفتن سنم خبری از خاستگاری نمیشه....