با احساساتم

به نقل از خبرگزاریها در مورد با احساساتم : واقعا دوستت دارم
گرچه شاید گاهی
چنین به نظر نرسد
گاه شاید به نظر رسد
که عاشق تو نیستم
گاه شاید به نظر رسد
که حتی دوستت هم ندارم
ولی درست در همین زمان هاست
که باید بیش از همیشه
مرا درک کنی
چون در همین زمان هاست
که بیش از همیشه عاشق تو هستم
ولی احساساتم جریحه دار شده است
با این که نمی خواهم
می بینم ک. درکل از این ناراحتم که احساساتم را هدر دادم و قلبم روزی که فهمید همه چیز اشتباهی بوده از حرکت ایستاد وگرنه نبودنت چندان زخم عمیقی نیست خیلی خب..صبح بخیر گلِ انارجان:)
آرام آرام اشباه شدم از غم من به دست خویشتن تابوت احساساتم را به دوش کشیدم مردم شهر مرا ازیاد نخواهند برد چه تلخ است آویزه ی گوش این وآن شدن من ی شهر شدم در غم قصه ی گوی غم خاموش باش افسانه ی کهنه ای که درمن جاری است مهد تمام دردهاست ودرمانش فقط مرگ است هزاران درد در دارم یه مدتی بود از یکی خوشم میومد مثل یه معجزه بود برام بعد 4سال من دوباره عاشغ شده بودم تا اینکه چند هفته پیش گند زده شد به احساساتم طرف یه بار ازدواج کرده و طلاق گرفته!!!!!!!!!!! اونم بخاطر خیانت به زنش!!!!!!!!!! تف تو این شانس رررررررررررررررکی
دلم که برایت تنگ میشود…
رو میکنم به کاکتوس کنار تاقچه…
کاکتوس به نظرم شکل توست…
بامزه و وحشتناک
با همان تیغ ها کمی احساساتم را می اشد…
ولی من میخندم…
نمی توانم بگویم انچه را که می ازارد قلبم را.... نمی توانم بروز بدهم احساساتم را.... نمی توانم کاری کنم که خوب باشم... نمی توانم کلمات را برای وصف حالم کنار یکدیگر به کار ببرم... تنها کاری که میتوانم انجام دهم... رنجاندن دیگران از خودم است....! نه می خواهم ی دوستم داشته باشد
این روزها سردم
مثل دی، مثل بهمن، مثل اسفند
مثل زمستان
احساسم یخ زده
آرزوهایم قندیل بسته
امیدم زیر بهمن سرد احساساتم دفن شده
نه به آمدنی دل خوشم نه از رفتن ی غمگین
این روزها پر از سکوتم…
پ.ن:روزای سخت.... دوم آبان
قبل از اینکه الانان را پیدا کنم ،خشم و رنجش ساعات بیداری مرا مسموم کرده بود.من می توانم با توجیه احساساتم آتش یک خشمک را روزها یا سالها در خود پنهان کنم.
امروز گرچه توجه به احساساتم اهمیت دارد،اما مجبور نیستم مرتب شکایات خود را یک به یک شرح دهم.ضرورتی نداره همواره مرور کنم که چگونه صدمه دیده ام،سرزنش کرده یا حسادت های خو. خاطره ها و احساساتم بستر یک درد شده اند و خا تر طلسمشان را به کرانه های یک جویبار آرام خواهم برد و آنجا تولدی دیگر خواهم گرفت .برای شروع یک اعتراف ک نه.در امتداد لحظه های بی ملکوت خویش ، قدم هایم را آهسته بر میدارم و به سمت"خدا"خواهم رفت شاید تولدی دیگر و از جنس دیگر در انتطار باشد.....
آدم نمیتواند تا ابد کلیدی را در جیبش حمل کند که به هیچ چیز نمیخورد..
+مجموعه داستان نغمه ی غمگین داستان دختری که میشناختم جی.دی.سلینجر
من از وبلاگم برای تخلیه احساساتم استفاده می کنم... فکر کنم همتون می دونین ;) پس یه لطفی میشه بهم ین و اینارو وارد دنیای واقعی نکنین؟ احساس امنیت و بیانمو ازم نگیرین؟ به طور خلاصه این حس وحشتناکی که الان دارم رو بهم ندین؟ :)
این روزها عجیب هوای شاعری دارم ... عجیب احساساتم ، کنج دلم تحسن کرده اند .. همیشه روزهای دلتنگی ؛ آغاز فصل شاعری است .. وقتی دلت سوراخ از آمدن ها و رفتنها باشد دلت هوا می گیرد ... باید هواگیری کرد ، سوراخ های بجا مانده از ترافیک احساسات را ... باید دلت را پنچر گیری کنی ... http://s2.picofile.com/file/7122771177/moejezaeyeshgh.jpg همه جا عطرتو پیچیده ، تنها صدای تو را میشنوم ، جایت در کنارم خالیست
شاخه گلی را به جای تو میگذارم تا دیگر جایت خالی نباشد، تا دیگر تنها نباشم…
تمام احساساتم سهم تو است ، جای تو تا ابد ، تا همیشه در قلب من است
کاش برایت کم نباشم ، کاش برایت با ارزش باشم تا حسرتی در دلم نماند، تا با خیال راحت قلبم عاشقت بماند
قلبم تنها با تو زنده است ، تو گلی و نفس میدهی به باغچه دلم…
این تمام احساسات من است ، لیاقتت بیش از اینهاست ، این تمام دار و ندار من است….
در این کویر خشک و بی محبت یافتن گلی مثل تو معجزه بود ،
دیدن باوفایی مثل تو رویا بود، با تو بودن افسانه بود
حالا تو یک معجزه ای در قلب عاشق من ، تو زیباترین حادثه ای که تا ابد میمانی در قلب من…
کاش برایت همیشگی باشم ، همیشه همینگونه باشی و من تو را داشته باشم
تو را داشته باشم برای نفس کشیدن ، برای عشق ورزیدن ، برای ماندن
تو آمدی و دلم از غمها رها شد ، حالا احساساتم با تو زیبا شده ، عشق آمده و دلم غرق در امواج مهربانی هایت شده….
به تو پناه آورده ام ای چشمه زلال دلم ، به تو پناه آورده ام ای بود و نبودم ، مرا در میان خودت بگیر تا اسیر آغوشت شوم ، تا برای همیشه پشت میله های آن آغوش گرمت زندانی باشم… همه جا احساست بود و تنها بودم نبودی و هنوز باور نکرده ام نبودنت را. تشعشع کم رنگ آبی آسمان بر تخت و سکوت روزهای پر درد، همه را با عمق احساساتم اشک ریخته ام می شیدم قوی تر از آنی هستم که رفتنت را اینگونه ش ته باور کنم. و تو رفتی بی آنکه ش ته ش ته هایم و عمق تنهاییم را درک کرده باشی. حالا کمی بالاتر از آنی که تصور کنم، تمامم را می بینی. و یقی. ترک آرزو رنج هستی آسان شد سوخت پرفشانیها کاین قفس گلستان شد *
دیگر کم کم دارم به مرحله ی ترک تعلّق از آدم ها می رسم. این رسیدن، هم ارادی است هم غیر ارادی. هنوز فاصله ی زیادی مانده تا نقطه ی رهاییِ کامل، اما قدم های اول را برداشته ام. دیگر کم کم باید احساساتم را لگدمال کنم و در کمال بی رحمی سرکوبشان کنم. احساسات بیش از آنکه رنج زیستن ر. یه جورایی در مورد احساساتم و اتفاقات زندگیم، خیلی صادقم. احساس می کنم وقتی با ی معا می کنم، وظیفه دارم سرگرمش کنم. واسه همین می شینم و اتفاقای زندگیم و-حتی جزئی ترینش رو- با آب و تاب تعریف می کنم. یا وقتی می خوام دعوت ی رو رد کنم، بلد نیستم بگم دلم درد می کنه یا اسهال شدم. حتماً باید بگم: شوهرم امروز گیر داده بهم!! حلاصه امروز تو امتحان ش. دلم میخواد بدو ام جیغ بزنم هوراااااااااااااااااااااااااااا مرسی خدا جون که من هستم مرسی که یه دخترم مرسی که خیلی چیزا امروز داشتم با خودم فکر می چقد به خودم بد ارم چقدر به جسمم به روحم به احساساتم و ..... بد ارم خیلی زیاد کی میشه که من دیگه همچین فکرایی نکنم و از خودم تشکر کنم که چقد به خودم توجه داشتم شما هم همچین حسی داشتین؟؟؟!!!! هفتم تیرماه
پس از اینکه سالها به منظور حمایت از خودم ، احساساتم را انکار ، بی اعتنایی (رهایی احساسی خودم از بیماری الکلیسم) تا اندازه ای برایم آسان ولی با بی تفاوتی همراه بود . رها با عشق در آن زمان غیر قابل تصور بود . تغییر نگرش اساسی هنگامی آغاز شد که راهنمایم ، سطری از یک نمایشنامه را برایم بازگو کرد که به او کمک کرده تا نیاز به ره. هر چقدر این کلمات را به بردگی بگیرم شلاقشان زنم؛شکنجه کنم وغرورشان را خورد کنم در ا سر تعظیم فرود نیاورده و آنطور که میخواهم نمیتوانند احساساتم را بیان کنند.خوب میدانی که احساساتم فراتر از آنچیزیست که مینویسم،میخواهم بدانی در همین لحظه و ثانیه نـگـرانـتـم؛دلـتــنــگــتــم...میدانی که بیش از 5 سال به روی کفه ترازو منطق نشسته بودم . بیست و دوم آبان
وقتی که هنر جویان برای اولین بار نواختن پیانو را می آموزند معمولا به آنها یاد میدهند تنها از یک دست استفاده کنند و چند کلید را بکار برند . بعد از این مرحله از دو دست استفاده خواهند کرد . و در نهایت نواختن تمامی کلید ها را یاد میگیرند به همان خوببی که صداهای بم را می آموزند نواختن صداهای زیر را نیز یاد خواهند گرفت . در و. نوزدهم شهریورماه
مشارکت من در جلسات اولیه الانان،چیزی شبیه این جملات بود: " او مرا خیلی عصبانی و دیوانه کرده است" و من " بخاطر او یک کشتی طوفان زده هستم." از خداوند متشکرم به خاطر وجود راهنمایی که همیشه توجه مرا به خودم معطوف ساخت و مرا تشویق می کرد تا به آنچه که واقعاً می گفتم نگاه کنم. وقتی که دیگران را بخاطر نحوه احساسم، سرزنش می ،. همیشه شروع یه کار سخت ترین قسمتشه. مثل اصطکاک ایستایی می مونه! همیشه ضریبش از اصطکاک ی بشتره، غلبه برش مشکل تره و حرکت و سخت می کنه! اصلا نمی خواستم اول این نوشته هم از همین اول فیزیکی باشه. ولی چه میشه کرد؟! یعنی مثلا فیزیک پیشه ام! بگذریم... معمولا تو اولین پست یه وبلاگ در مورد اسم وبلاگ و چیزایی که قراره توش نوشته بشه میگن...اسم این وب. نگرانی را رها کن....
10می. 20اردیبهشت
وقتی به نارانان آمدم برای همه چیز نگران بودم .باید بحران آینده را پیش بینی می و می فهمیدم چه ی گرفتار می شود.سپس از راه حل هایی که به نظرم می رسد یکی را که درست است انتخاب کنم.این خود به تنهایی کلی کار بود.بعدبایدمشخص می از کدام راه حل استفاده کنم.و بلا فاصله شروع به اجرا می .برایم مسلم بود اگر قبل ا. اگر  در بیانِ احساساتم و حتی در پذیرفتنِ اینکه موجودی به غایت احساساتی هستم بد نبودم، آنوقت تو می دانستی که می فهممت و دوست داشتم می توانستم کاری م تا احساس بهتری داشته باشی. تا این حقیقت که زیباترین هستی را باور کنی. که بدانی امنیت داشتن در کنارِ دوستی ات بهترین اتفاقی است که هرگز افتاده است. که دنیا به آدم های زیادی از نوعِ تو نی. تو رو نمیبخشم به خاطر تمام اشک هایی که برایت ریختم به خاطر روزها و ی که از تنهایی لرزیدم و فرو افتادم نمیبخشمت نه به خاطر دلی که روزهاست از دلتنگی جان میدهد نمیبخشمت به خاطر این ک ساده از من گدشتی از ی که هرگز از تو ساده نگذشت نمیبخشمت به خاطر اینک به شعورم در شناختنت توهین کردی به خاطر اینکه همه احساساتم را ساده و کوچک پنداشتی نمیبخ. فردا اولین جلسه دفاعی هست که دارم میرم. م داشت لیست دانشجو هایی که این ترم باهاش thesis دارن رو با subject بهم نشون میداد. بینشون این دونفر توجهم رو جلب کرده بودن. اخه موضوع مورد علاقه خودمم همینه و بعید نیست که thesis منم تو همین زمینه باشه. +ترم مفیدی بود. اولین program م , درسی که یک سال زودتر برش داشتم و توش هم یاد گرفتم و هم جزو بهترین ه. gandab. جویبارهای دوگانه یکی از چپ یکی از راست سپید و سیاه سیاه از منطق احساساتم جاریست سپید از احساسات منطقی ام در کشمکشی تاریخی،در میان تفاوت این شباهت با من ، مبهوت مانده ام من،مرا از من به من می کشاند فضای سنگین احساساتم مرا از عقل دور می کند منطق دقیق فکری ام مرا از احساسات تفاوت های زیادی با شباهت های خود دارم جادوی سیاه سپیدی هایم را در میان انگشتان بلند و استخوانی خود می فشارد نور سپیدی از سیاهی درونم در تاریکی های بیرون می کند هر روز من از من دور می شود و هر شب من به من نزدیک بزرگترین صحنه جنجال و تضاد، پرواز بی صدای جغد های شب پرست روح مرا لمس می کند من سیاه سیاهم،سرشار از تاریکی مرا چه شده ؟ +پ.ن : این وبلاگ از این پس ، در روزهای پایانی هر ماه بروز می شود.
دیوانه وار عاشقت شدم چرا که مهربانی را در وجودت دیدم با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی و اگر نبودی هرگز عاشق نمیشدم زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود زیبــــــاترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی توبود زیبــــــــــاترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود زیــــــــباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار ت. عاشقانه میخواند احساساتم را ، با چشمانش خیس میخواند حرفهای دلها را
من مینویسم و او با عشق میخواند ، میدانم همیشه به پای احساساتم میماند
از عشق مینویسم و حرف دل عاشقان ، از تنهایی مینویسم و یک غم بی پایان
از امید مینویسم ، از زندگی برای تو ، نا امید نباش گلم ، دنیا در دستان توست
فردا روزی دوباره ، باز هم یک زندگی عاشقانه . 1.امتحان فارما هم گذشت ..حالام از خوابگاه برگشتم ..چند شبه دوست دارم بنویسم ولی احساساتم فقط به قلبم چنگ میزنه تا به قلمم
2.هیچی جز درس خوندن بهم آرامش نمیده حتی اگه چیزی یاد نگیرم این معنای خود سادیسمه :(حالا که تابستون نداریم بیشتر دلم واسه کلاس تابستونی تنگ شده ..دلم مسافرت میخواد با خواهرا یا دوستام فقط
3.دال بند خیلی خوبه...میخ. نه حوصله ی دوست داشتن دارم. . .

نه میخواهم ی دوستم داشته باشد. . .

این روزها سردم. . .

مثل دی. . .

مثل بهمن. . .

مثل اسفند. . .

مثل زمستان. . .

احساسم یخ زده. . .

ارزوهایم قندیل بسته. . .

امیدم زیر بهمن سرد احساساتم دفن شده. . .

نه به امدنی دل خوشم. . .

و نه از رفتنی غمگینم. . .

این روز. دل ش تی .دل شکن.دل می شکند بوسیدن روس ماه لب خند مادرانهء مادرهای مهربان است برای نشان دادن عمق احساسات آرام نشسته بودم در کنار تنهایی احساساتم که گویی غم از احساس .یاد ندارد ما را ما که خود را در بین دوری ها دور می بینیم و احساسات پاک خدا را به مهربانی یاد میکنیم پس ش تن .ش ته ها از بهر چیست ناگهان دلم لرزید و فریادی درونم را از سکوت ش ت. فقط همین رو فهمیدم من آدم بی تفاوتی نیستم ،آدم سکوت هم نیستم ،حتما باید حرف دلم رو بگم ،حالا این گاهی به ضررم میشه ،ولی نمی تونم جلوی بروز احساساتم رو بگیرم باید یاد بگیرم ،کاری رو که نمی تونم انجام بدم الکی تو دلم شعار ندم 1.امتحان فارما هم گذشت ..حالام از خوابگاه برگشتم ..چند شبه دوست دارم بنویسم ولی احساساتم فقط به قلبم چنگ میزنه تا به قلمم
2.هیچی جز درس خوندن بهم آرامش نمیده حتی اگه چیزی یاد نگیرم این معنای خود سادیسمه :(حالا که تابستون نداریم بیشتر دلم واسه کلاس تابستونی تنگ شده ..دلم مسافرت میخواد با خواهرا یا دوستام فقط
3.دال بند خیلی خوبه...میخ. حتی با دیدن کارتون های و دیزنی ،غلیان احساسات را درونم حس میکنم.گریه ام میگیرد واقعا..این همه حساسیتِ اضافی در من جمع شده و گاهی نمیدانم چطور با آن کنار بیایم.یادم باشد هرگز هرگز هرگز به هیچ ی دلبسته نشوم.من میدانم اگر تابع احساساتم باشم،به احتمال خیلی زیاد روزی از شدت غم به دو نیم تقسیم خواهم شد.نیمی که از من جدا شده، برای همیشه رفت. در من زنی نفس میکشد که از مرد بودنم بیزار است، گاهی چنان احساساتم را بر علیه عقلم میشوراند که به فکر کشتنش می افتم! فقط حیف که نمیدانم کجای من قایم شده! چقدر دست و دلم به نوشتن نمی رود! مثل گونه های چالداری که بهانه خندیدن نداشته باشند! شاید چون دخترک را ترسانده ام اینجوری شده! باید پیدایش کنم، باید دست هایش را بگیرم کمی زانو هایم را خ. خسته ام. با تمام وجود خسته ام. کتابهایم نیمه تمام، هایم ندیده، احساساتم تمام نشده و افکارم اشباع از اشتباهاتی است که باید در اسرع وقت خالی شوند. رنگین کمانی را برای وجودم می طلبم.از همانها که خیلی وقت است چشم هایم از دیدارشان محروم شده است، از همانها که به شدت دلتنگشانم.... مهم است که حساس نباشى، اما مهم تر آن است که با احساس باشى، آنقدر که زندگى را حس کنى، براى چشیدن طعم لحظه لحظه اش مشتاق باشى و از خوب و بدش هراسى به دل راه ندهى...یک زندگى پراز رنگ، به دور از سیاهى هاى ناامیدى هاى روزگار... کافیست شور و اشتیاقى درونت حاکم باشد که تورا به جلو براند تا آن جا که حس راکدى مرداب جایش را به رودخانه اى وشان و پرج. چند روز قبل تو سرویس از خانه تا محل کارم یاد یک ترانه افتادم که میگه: "عشق نفرینی بی پروایی میخواد" بعدش همینطوری اشکام زد بیرون خودم نخواستم مانعش بشم البته تمیتونستم و شاید هم نخواستم چند وقته مانع اشکام نمیشم یعنی سعی میکنم با احساساتم بهتر ارتباط برقرار کنم و از وقتی دارم رو این مساله تلاش میکنم واقعا حال روحیم بهتر شده بعد از ا. یکجوری خویشتندار شده ام، یکجوری از احساساتم حرف نمیزنم که فکر باید نگران خودم باشم. باید نگران آدمی باشم که درون من غرق شده و یک وقتی اگر بیرونش کشیدم، به کلی با او غریبه خواهم بود. کِی و کجایش را یادم نیست. به یکی گفته بودم هروقت گم شدم توی وبلاگم پیدایم کن. حالا انگار خودم هم باید خودم را از همینجا پیدا کنم. باید آنقدر بنویسم و در بن. عاشقت خواهم ماند بی انکه بدانی ، دوستت خواهم داشت بی انکه بگویم ...
درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی ، گوش خواهم داد بی هیچ سخنی ...
در اغوشت خواهم گریست بی انکه حس کنی ، در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی ...
این گونه شاید احساساتم نمیرد !!
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه شه ام شه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زما. نباید بذارم احساساتم درگیر شن...نباید نباید نباید..مرسی اه نمیدونم پروانه ای که تو دلم بال بال زد به خاطر شام نخوردن و گشنگی بود یا چیز دیگه ای:/
پ.ن یه اعتراف کنم؟ شیش سال پیش همچین ادمیو ارزو ..با همین قیافه...الان یهو وسط خواب و بیداری صحنه دعا م اومد جلو چشام..انگار خدا بخواد بگه ببین خودت چطور ازم میخواستیش؟ الان بعد شیش سال خب سل. پست دوم رمان جنگل تاریک سکوت . خودمم دلم میخواست گریه کنم . اشکم در اومده بود ولی سعی روحیم رو حفظ کنم . همیشه همینطور بودم . با واقعیت کنار می اومدم اما ایندفعه خیلی فرق داشت . تو یه حادثه دل اش وسط یه تعداد مرده و یه تعداد دیگه هم مجروح و از همه بدتر هیچکدام روحیه و امید هم نداشتند باید بر احساساتم غلبه می و یه راهی پیدا می . اوضاع رو برسی . کم کم هوا روشن شد و ... این روزها همه چی قاتی پاتی شده....تموم احساساتم و افکارم پیچیده لا هم....خودمم نمیفهمم الان خوشحالم.ناراحتم.عصبانیم. فقط این روزها خیلی میترسم .قبلنا فک می ادم شجاعیم ولی خیلی سخته خییییلی سخته نترسی خیلی سخته توکل کنی خیلی سخته راضی باشی به خواسته اش ...گاهی وقتا میزنم رو بی خیالی میگم هرچی شد ولی به 30ثانیه نکشیده زیر هجوم افکارم غرق . «زنی از آشنایانم وارد فصلی از افسردگی شد. مردی که او خیلی دوستش داشت به قاره‌ای دیگر رفت و انگار شادی زندگی او را هم با خود برد. این زن به رختخواب پناه برد. او به من گفت: دلم می‌خواست تا ابد توی رختخواب و زیر ملافه بمانم. بعد فکر خوب است همین‌طور که این‌جا دراز کشیده‌ام بنویسم. وقتی شروع به نوشتن حالم کم‌کم بهتر شد. نوشت.

حس خوب یعنی :12 روز مونده تا تولدم
حس بد یعنی :12 روز دیگه سنم بزگتر میشه ولی هنوز اختلافش با روحم زیاد
حس خوب یعنی : 12 روز دیگه همه رفیقام کنارم هستن
حس بد یعنی :12 روز دیگه وقتی رفیقام هستن بازم جای خالی یه نفر حس میشه حس خوب یعنی:قراره 12 روز دیگه همه رفیقام شاد باشن
حس بد یعنی :12 روز دیگه که همه شادن باید به زور یه لبخند الکی بکارم رو لبم تا همه فکر کنن منم شادم
هووووف دارم دیوونه میشم همه احساساتم قاطی شده نمیدونم خوب باشم یا بد
سلامتی خودم که قراره روز تولدم بخندم
سلامتی شمایی که داری حرفای دلمو میخونی خیلی دوستتون دارم
خیلی رک گفتند ما کارهای مرگ با آرامش مریض رو انجام میدیم ! اگر میخواین پدرتون رو تا کمی هوشیار هست رو ببینید زودتر اقدام کنید چون هوشیاری و زندگی پدرتون دست ما نیست . هیچ احساس ناراحتی ای ندارم ! انگار احساساتم لمس شده . اصلا نمیدونم باید چکار کنم . حتما الان باید با عجله یه کوچولو و جمع و جور ببندم و با سرعت یه بلیط بگیرم و فوراً برم پی. اینجا وبلاگ منه... وبلاگی که از احساساتم توش مینویسم احساسات هم بخشی از احساسات یک دختر 17 سالس فردا نهم دی ماه سال هزار و سیصد و نود و سه هس پنج سال از سال 88 میگذره الان پنج ساله که آقای و حصر خانگین.... تنها به جرم اعتراض به یه نتیجه ی انتخاباتی.... الان پنج ساله که کلی خونواده برای جووناشون که به جرم شرکت توی تظاهرات کشته شدن داغدارن پنج سال ازون روزا میگذره... ازون روزای سخت... و هنوز هم هرسال حول و حوش 9 دی به همون سختیه.... و هنوز هم از شنیدن کلمات مس ه ای که از خودشون ساختن عصبی میشم... "فتنه 88" "فتنه سبز" "سران فتنه"... هه.... هر اتفاقی که برای من یا وبلاگم بیفته برام غیر منتظره نیست.... هیچ چیزی بعید نیست... #فراموش نمیکنیم... ضربه خوردم... ش تم... ارام... بهم یه عمر داشت دروغ می گفت و من چه ساده تاییدش می . چه ساده باورش ... لعنت به این سادگی ... لعنت به من... اعتراف می کنم اگه خودم نمی دیدم و نمی شنیدم باور نمی و نمی تونستم فراموشش کنم... ولی حالا ... ش تم ... عهدمو ش تم چون اون منو ش ت... امشب خیلیا ش تن... ولی ... هی رفیق منتظر ش تن باش... تاوان داره... من بخشیدم و به روزگار سپر. خیلی سخت بود ...............اصلا اونطور که میخواستم نتونستم بهش بگم!!!!نمیدونم چرا باید همیشه مهمترین حرفهای زندگیمو تو بدترین شرایط ممکن بگم!؟چی بگم؟؟خلاصه گفتم دیگه ....فی فی هم گفت : الان نمیخوامدبه این موضوعات فکر کنه...نمیخوام روال عادی زندگیش به هم بریزه .....نمیخوام درگیر این موضوع با هم باشم و.....و.....چی بگم؟؟؟؟منم نمیخواستم یهو خوشحال.