با احساساتم

به نقل از خبرگزاریها در مورد با احساساتم : تو خندیدی تو میخندیدی و این لبخندت با من چه ها کرد تنها یک منحنی صورتی رنگ با دو تا چال اینطرف و آنطرفش کافی بود تا من در لحظه بمیرم تو میخندیدی و من چه ساده عاشقت میشدم با هر قهقهه چه میدانستم این قهقهه ها روزی آنقدر در سرم میپیچد که تبدیل به هقهقه میشود.... تو میخندیدی و چقدر ظرفیت خنده ات بالا بود وقتی میخندیدی هیچ چیز به جز صدای خند. واقعا دوستت دارم
گرچه شاید گاهی
چنین به نظر نرسد
گاه شاید به نظر رسد
که عاشق تو نیستم
گاه شاید به نظر رسد
که حتی دوستت هم ندارم
ولی درست در همین زمان هاست
که باید بیش از همیشه
مرا درک کنی
چون در همین زمان هاست
که بیش از همیشه عاشق تو هستم
ولی احساساتم جریحه دار شده است
با این که نمی خواهم
می بینم ک. درکل از این ناراحتم که احساساتم را هدر دادم و قلبم روزی که فهمید همه چیز اشتباهی بوده از حرکت ایستاد وگرنه نبودنت چندان زخم عمیقی نیست خیلی خب..صبح بخیر گلِ انارجان:)
آرام آرام اشباه شدم از غم من به دست خویشتن تابوت احساساتم را به دوش کشیدم مردم شهر مرا ازیاد نخواهند برد چه تلخ است آویزه ی گوش این وآن شدن من ی شهر شدم در غم قصه ی گوی غم خاموش باش افسانه ی کهنه ای که درمن جاری است مهد تمام دردهاست ودرمانش فقط مرگ است هزاران درد در دارم یه مدتی بود از یکی خوشم میومد مثل یه معجزه بود برام بعد 4سال من دوباره عاشغ شده بودم تا اینکه چند هفته پیش گند زده شد به احساساتم طرف یه بار ازدواج کرده و طلاق گرفته!!!!!!!!!!! اونم بخاطر خیانت به زنش!!!!!!!!!! تف تو این شانس رررررررررررررررکی
دلم که برایت تنگ میشود…
رو میکنم به کاکتوس کنار تاقچه…
کاکتوس به نظرم شکل توست…
بامزه و وحشتناک
با همان تیغ ها کمی احساساتم را می اشد…
ولی من میخندم…
نمی توانم بگویم انچه را که می ازارد قلبم را.... نمی توانم بروز بدهم احساساتم را.... نمی توانم کاری کنم که خوب باشم... نمی توانم کلمات را برای وصف حالم کنار یکدیگر به کار ببرم... تنها کاری که میتوانم انجام دهم... رنجاندن دیگران از خودم است....! نه می خواهم ی دوستم داشته باشد
این روزها سردم
مثل دی، مثل بهمن، مثل اسفند
مثل زمستان
احساسم یخ زده
آرزوهایم قندیل بسته
امیدم زیر بهمن سرد احساساتم دفن شده
نه به آمدنی دل خوشم نه از رفتن ی غمگین
این روزها پر از سکوتم…
پ.ن:روزای سخت.... دوترته خطاب به کویت گفت: برای نخستین بار می گویم که از واژه های خشنی استفاده که البته در نتیجه غلیان احساساتم بوده است اما بابت این مساله هم اکنون عذرخواهی می کنم. من بابت آن واژه ها متاسفم. من با این حجم از رک بودن و برونگرا بودن به این نتیجه رسیدم باید کمتر احساساتم رو تو خودم بریزم و اگه ناراحت شدم همون لحظه واکنش نشون بدم و بعدش بیشتر کش دادن قضیه یا دنبال حرف گشتن به نظر میرسه. کی فکرشو میکرد تازه الان به همچین نتیجه ای برسم؟ خاطره ها و احساساتم بستر یک درد شده اند و خا تر طلسمشان را به کرانه های یک جویبار آرام خواهم برد و آنجا تولدی دیگر خواهم گرفت .برای شروع یک اعتراف ک نه.در امتداد لحظه های بی ملکوت خویش ، قدم هایم را آهسته بر میدارم و به سمت"خدا"خواهم رفت شاید تولدی دیگر و از جنس دیگر در انتطار باشد.....
آدم نمیتواند تا ابد کلیدی را در جیبش حمل کند که به هیچ چیز نمیخورد..
+مجموعه داستان نغمه ی غمگین داستان دختری که میشناختم جی.دی.سلینجر
من از وبلاگم برای تخلیه احساساتم استفاده می کنم... فکر کنم همتون می دونین ;) پس یه لطفی میشه بهم ین و اینارو وارد دنیای واقعی نکنین؟ احساس امنیت و بیانمو ازم نگیرین؟ به طور خلاصه این حس وحشتناکی که الان دارم رو بهم ندین؟ :)
این روزها عجیب هوای شاعری دارم ... عجیب احساساتم ، کنج دلم تحسن کرده اند .. همیشه روزهای دلتنگی ؛ آغاز فصل شاعری است .. وقتی دلت سوراخ از آمدن ها و رفتنها باشد دلت هوا می گیرد ... باید هواگیری کرد ، سوراخ های بجا مانده از ترافیک احساسات را ... باید دلت را پنچر گیری کنی ... http://s2.picofile.com/file/7122771177/moejezaeyeshgh.jpg همه جا عطرتو پیچیده ، تنها صدای تو را میشنوم ، جایت در کنارم خالیست
شاخه گلی را به جای تو میگذارم تا دیگر جایت خالی نباشد، تا دیگر تنها نباشم…
تمام احساساتم سهم تو است ، جای تو تا ابد ، تا همیشه در قلب من است
کاش برایت کم نباشم ، کاش برایت با ارزش باشم تا حسرتی در دلم نماند، تا با خیال راحت قلبم عاشقت بماند
قلبم تنها با تو زنده است ، تو گلی و نفس میدهی به باغچه دلم…
این تمام احساسات من است ، لیاقتت بیش از اینهاست ، این تمام دار و ندار من است….
در این کویر خشک و بی محبت یافتن گلی مثل تو معجزه بود ،
دیدن باوفایی مثل تو رویا بود، با تو بودن افسانه بود
حالا تو یک معجزه ای در قلب عاشق من ، تو زیباترین حادثه ای که تا ابد میمانی در قلب من…
کاش برایت همیشگی باشم ، همیشه همینگونه باشی و من تو را داشته باشم
تو را داشته باشم برای نفس کشیدن ، برای عشق ورزیدن ، برای ماندن
تو آمدی و دلم از غمها رها شد ، حالا احساساتم با تو زیبا شده ، عشق آمده و دلم غرق در امواج مهربانی هایت شده….
به تو پناه آورده ام ای چشمه زلال دلم ، به تو پناه آورده ام ای بود و نبودم ، مرا در میان خودت بگیر تا اسیر آغوشت شوم ، تا برای همیشه پشت میله های آن آغوش گرمت زندانی باشم… همه جا احساست بود و تنها بودم نبودی و هنوز باور نکرده ام نبودنت را. تشعشع کم رنگ آبی آسمان بر تخت و سکوت روزهای پر درد، همه را با عمق احساساتم اشک ریخته ام می شیدم قوی تر از آنی هستم که رفتنت را اینگونه ش ته باور کنم. و تو رفتی بی آنکه ش ته ش ته هایم و عمق تنهاییم را درک کرده باشی. حالا کمی بالاتر از آنی که تصور کنم، تمامم را می بینی. و یقی. ترک آرزو رنج هستی آسان شد سوخت پرفشانیها کاین قفس گلستان شد *
دیگر کم کم دارم به مرحله ی ترک تعلّق از آدم ها می رسم. این رسیدن، هم ارادی است هم غیر ارادی. هنوز فاصله ی زیادی مانده تا نقطه ی رهاییِ کامل، اما قدم های اول را برداشته ام. دیگر کم کم باید احساساتم را لگدمال کنم و در کمال بی رحمی سرکوبشان کنم. احساسات بیش از آنکه رنج زیستن ر. یه جورایی در مورد احساساتم و اتفاقات زندگیم، خیلی صادقم. احساس می کنم وقتی با ی معا می کنم، وظیفه دارم سرگرمش کنم. واسه همین می شینم و اتفاقای زندگیم و-حتی جزئی ترینش رو- با آب و تاب تعریف می کنم. یا وقتی می خوام دعوت ی رو رد کنم، بلد نیستم بگم دلم درد می کنه یا اسهال شدم. حتماً باید بگم: شوهرم امروز گیر داده بهم!! حلاصه امروز تو امتحان ش. دلم میخواد بدو ام جیغ بزنم هوراااااااااااااااااااااااااااا مرسی خدا جون که من هستم مرسی که یه دخترم مرسی که خیلی چیزا امروز داشتم با خودم فکر می چقد به خودم بد ارم چقدر به جسمم به روحم به احساساتم و ..... بد ارم خیلی زیاد کی میشه که من دیگه همچین فکرایی نکنم و از خودم تشکر کنم که چقد به خودم توجه داشتم شما هم همچین حسی داشتین؟؟؟!!!! هفتم تیرماه
پس از اینکه سالها به منظور حمایت از خودم ، احساساتم را انکار ، بی اعتنایی (رهایی احساسی خودم از بیماری الکلیسم) تا اندازه ای برایم آسان ولی با بی تفاوتی همراه بود . رها با عشق در آن زمان غیر قابل تصور بود . تغییر نگرش اساسی هنگامی آغاز شد که راهنمایم ، سطری از یک نمایشنامه را برایم بازگو کرد که به او کمک کرده تا نیاز به ره. سلاااام سریع میرم سر اصل مطلب یه مدت خیلییییب طولانی نبودم. شاید ی متوجه نشد. ولی مهم نیس. راستش هدف من از اینکه خاطراتم تو وبلاگ مینویسم اینه ک میخام خاطرات قشنگم جایی ثبت بشن و هیچ ندونه اینا مال منه فقط خودم و خدای خودم. احساساتم بی پروا و بدون ترس اینکه شاید ی بخونشون بنویسم. توی مدتی که نبودم اتفاقات زیادی افتاد . هم خوب هم بد. کم . واقعا قوی شدم! خیلی قوی شدم و خیلی صبورتر خیلی منطقی تر
دارم یاد میگیرم که احساساتم رو کنترل شده ج کنم!! این رو دوست دارم!
بچه ها قوی تر شدم!! امشب حسش ! هر روز و شب حسش میکنم!
این قوی شدن رو دوست دارم!
الان میتونم به آسونی آدمها رو ول کنم اگه ببینم بی فایده ان یا ضرر دارن یا هرچی.
دارم یاد میگیرم احساستم رو کنترل شده ج کنم!
. یکی را دوست دارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد.. نمی داند که چقدر دوستش دارم٬ نمی فهمد که چقدر دوستش دارم٬ نمی فهمد که او تمام زندگی من است؛ یکی را با همین قلب ش ته ام٬ با تمام احساساتم٬ بی بهانه دوست دارم ؛ ی که با وجود اینکه قلبم را ش ت اما هنوز هم در این قلب ش ته ام جا دارد... از وقتی دوره های مهارت رو میرفتم حالم خوب شده بود به نسبت زیاد.تونستم یه رابطه رو مدیریت کنم و خودمو توی چاه نندازم. و به احساساتم مسلط باشم.با اینکه خودم گفتم نه و رابطه رو قطع ، با اینکه مطمئن بودم به اینکه کارم درسته، با اینکه از لطف خدا ناامید نشدم، اما حالم خوب نیس.یه جوری کلافه م و یه کمی غصه ناک.امروز برای هیچ کاری انرژی نداشتم. . همیشه شروع یه کار سخت ترین قسمتشه. مثل اصطکاک ایستایی می مونه! همیشه ضریبش از اصطکاک ی بشتره، غلبه برش مشکل تره و حرکت و سخت می کنه! اصلا نمی خواستم اول این نوشته هم از همین اول فیزیکی باشه. ولی چه میشه کرد؟! یعنی مثلا فیزیک پیشه ام! بگذریم... معمولا تو اولین پست یه وبلاگ در مورد اسم وبلاگ و چیزایی که قراره توش نوشته بشه میگن...اسم این وب. نگرانی را رها کن....
10می. 20اردیبهشت
وقتی به نارانان آمدم برای همه چیز نگران بودم .باید بحران آینده را پیش بینی می و می فهمیدم چه ی گرفتار می شود.سپس از راه حل هایی که به نظرم می رسد یکی را که درست است انتخاب کنم.این خود به تنهایی کلی کار بود.بعدبایدمشخص می از کدام راه حل استفاده کنم.و بلا فاصله شروع به اجرا می .برایم مسلم بود اگر قبل ا. اگر  در بیانِ احساساتم و حتی در پذیرفتنِ اینکه موجودی به غایت احساساتی هستم بد نبودم، آنوقت تو می دانستی که می فهممت و دوست داشتم می توانستم کاری م تا احساس بهتری داشته باشی. تا این حقیقت که زیباترین هستی را باور کنی. که بدانی امنیت داشتن در کنارِ دوستی ات بهترین اتفاقی است که هرگز افتاده است. که دنیا به آدم های زیادی از نوعِ تو نی. تو رو نمیبخشم به خاطر تمام اشک هایی که برایت ریختم به خاطر روزها و ی که از تنهایی لرزیدم و فرو افتادم نمیبخشمت نه به خاطر دلی که روزهاست از دلتنگی جان میدهد نمیبخشمت به خاطر این ک ساده از من گدشتی از ی که هرگز از تو ساده نگذشت نمیبخشمت به خاطر اینک به شعورم در شناختنت توهین کردی به خاطر اینکه همه احساساتم را ساده و کوچک پنداشتی نمیبخ. فردا اولین جلسه دفاعی هست که دارم میرم. م داشت لیست دانشجو هایی که این ترم باهاش thesis دارن رو با subject بهم نشون میداد. بینشون این دونفر توجهم رو جلب کرده بودن. اخه موضوع مورد علاقه خودمم همینه و بعید نیست که thesis منم تو همین زمینه باشه. +ترم مفیدی بود. اولین program م , درسی که یک سال زودتر برش داشتم و توش هم یاد گرفتم و هم جزو بهترین ه. gandab. جویبارهای دوگانه یکی از چپ یکی از راست سپید و سیاه سیاه از منطق احساساتم جاریست سپید از احساسات منطقی ام در کشمکشی تاریخی،در میان تفاوت این شباهت با من ، مبهوت مانده ام من،مرا از من به من می کشاند فضای سنگین احساساتم مرا از عقل دور می کند منطق دقیق فکری ام مرا از احساسات تفاوت های زیادی با شباهت های خود دارم جادوی سیاه سپیدی هایم را در میان انگشتان بلند و استخوانی خود می فشارد نور سپیدی از سیاهی درونم در تاریکی های بیرون می کند هر روز من از من دور می شود و هر شب من به من نزدیک بزرگترین صحنه جنجال و تضاد، پرواز بی صدای جغد های شب پرست روح مرا لمس می کند من سیاه سیاهم،سرشار از تاریکی مرا چه شده ؟ +پ.ن : این وبلاگ از این پس ، در روزهای پایانی هر ماه بروز می شود.
دیوانه وار عاشقت شدم چرا که مهربانی را در وجودت دیدم با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی و اگر نبودی هرگز عاشق نمیشدم زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود زیبــــــاترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی توبود زیبــــــــــاترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود زیــــــــباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار ت. عاشقانه میخواند احساساتم را ، با چشمانش خیس میخواند حرفهای دلها را
من مینویسم و او با عشق میخواند ، میدانم همیشه به پای احساساتم میماند
از عشق مینویسم و حرف دل عاشقان ، از تنهایی مینویسم و یک غم بی پایان
از امید مینویسم ، از زندگی برای تو ، نا امید نباش گلم ، دنیا در دستان توست
فردا روزی دوباره ، باز هم یک زندگی عاشقانه . 1.امتحان فارما هم گذشت ..حالام از خوابگاه برگشتم ..چند شبه دوست دارم بنویسم ولی احساساتم فقط به قلبم چنگ میزنه تا به قلمم
2.هیچی جز درس خوندن بهم آرامش نمیده حتی اگه چیزی یاد نگیرم این معنای خود سادیسمه :(حالا که تابستون نداریم بیشتر دلم واسه کلاس تابستونی تنگ شده ..دلم مسافرت میخواد با خواهرا یا دوستام فقط
3.دال بند خیلی خوبه...میخ. نه حوصله ی دوست داشتن دارم. . .

نه میخواهم ی دوستم داشته باشد. . .

این روزها سردم. . .

مثل دی. . .

مثل بهمن. . .

مثل اسفند. . .

مثل زمستان. . .

احساسم یخ زده. . .

ارزوهایم قندیل بسته. . .

امیدم زیر بهمن سرد احساساتم دفن شده. . .

نه به امدنی دل خوشم. . .

و نه از رفتنی غمگینم. . .

این روز. دل ش تی .دل شکن.دل می شکند بوسیدن روس ماه لب خند مادرانهء مادرهای مهربان است برای نشان دادن عمق احساسات آرام نشسته بودم در کنار تنهایی احساساتم که گویی غم از احساس .یاد ندارد ما را ما که خود را در بین دوری ها دور می بینیم و احساسات پاک خدا را به مهربانی یاد میکنیم پس ش تن .ش ته ها از بهر چیست ناگهان دلم لرزید و فریادی درونم را از سکوت ش ت. فقط همین رو فهمیدم من آدم بی تفاوتی نیستم ،آدم سکوت هم نیستم ،حتما باید حرف دلم رو بگم ،حالا این گاهی به ضررم میشه ،ولی نمی تونم جلوی بروز احساساتم رو بگیرم باید یاد بگیرم ،کاری رو که نمی تونم انجام بدم الکی تو دلم شعار ندم آغاز سال ۹۲ و شروع پایان ها, ابتدا مادر پدرم ...
و امسال سال ۹۴ بار دیگر روزگار غم از دست دادن مادربزرگ را بر دلم نهاد!

صبحی که با بیدار شدنم شب شد!
این اردیبهشته احساسی کاری کرد که تا ابد احساسش را درک کنم, از همان ب, روز اول احساساتم را به بازی گرفته بود, هر چه بیشتر می خو دم چشمانم بیشتر باز میشد, رویاهایم پر از تشویش بود تا اینکه ۷ صبح اردیببهش من بیدار شدم ولی دیگر چشمان او باز نشد!!!


همین الان دوست بابا دو تا نون سنگک داغ برامون آورد . یعنی هیییچ وقت با احساساتم انقدر بازی نشده بود:دی من دلم میخواد الان همشو بخورم خب تا افطار سرده سرد میشه:( بچه که بودم هیچ وقت وقتی بیرون میرفتیم بهانه ی چیپس و پفک و بیسکوییت نمیگرفتم ولی هر وقت از جلوی نونوایی رد میشدیم میگفتم من نون داغ میخوام.مامان اینا هم یه نون می یدن میدادن دستم منم عشقه دنیا رو می . هنوزم مثل اون وقتا بوی نون داغ منو مدهوش میکنه:دی به نظر من خوشمزه ترین خوردنیه دنیا نونِ داغه این رو میدونم من احساساتم رو نمی ذارم ابراز بشه
به خاطر کلمه قوی باش اروم باش
هر وقت تو نوشته هام هم میام گریه کنم سریع جلوشو میگیرم
اینو میدونم بیشتر از همه دوست دارم و بشینم گریه کنم
جاهای سخت زندگی هی به خودم گفتم زهرا قوی باش ارو م باش
این قدر ادامه دادم که نفسم بالا نمیو مد
ادامه دادم
بدنم الارم میداد
ادامه دادم
دی. دلم میلرزد از دیروز بی وقفه می رد و بند نمی آید دست و دلم میلرزد... دست و پا و دلم ! آسان نیست.. به چیزی که معتقد بودی مات بمانی! بهم ریخت.. تمام تصوارتم، تمام احساساتم، تمام شخصیتم همه ی وجودم از هم پاشید ! سخت است.. بفهمی بازی خوردی، نقش دیدی، خودت را گول زدی ! سخت است که ی که قلباً قبولش داشتی تو زرد ازآب دربیاید ! سخت است و من سختی میکشم! ع. گاهی احساساتم فوران می کند و دستم به نوشتن می رود.حتی اگر طبع شعری ام سالها شعله اش خاموش شده باشد...تخلیه می کنم خودم را با شعر نوشتن...زمان زیادی بود که شعر ننوشته بودم،بسکه بی احساس شده ام،یک دختر بی احساس باشد خیلی حرف هست،مخصوصأ اگر از نوع اسفندی اش باشد...امروز اما اولین بار بود که خودم را لعنت فرستادم برای نوشتن شعری که به نیت شا. یه م نداریم :)
.
.
.
.
.
در عوض خطم همش شارژ داره :$
فکرو خیال ندارم :))
غم و غصه ندارم :
به مامان بابام دروغ نمیگم - _ -
همه ی بستنیمو خودم میخورم ^ _ ^
دغدغه کادو م ندارم :$
ی هم نیست با احساساتم بازی کنه "قلبم بشکنه "
آ شم بهم خیانت کنه :(
و هزارااااان جوایز نقدی دیگر ^ __ ^
وااااااای من چقدر خوشبختمممم * _ ^
تاحالا ازین زاویه به زندگی نگاه نکرده بودم :))
به گمان خودم زن قوی ای بودم، همیشه ادعای صبوری و کنترل احساساتم را داشتم...ولی اشتباه می .اشک امانم را بریده ...در اتاقم را قفل کرده ام ی اشکم را نبیند.حوصله سوال و جواب ندارم...
****هنرمندی که تجربه های تلخ را زیبا توصیف می کرد....اولین پست های وبلاگ روژین رو می خونم، 23 فروردین سال 1392 قلبم از آرزوی دوری، به درد آمده که سال ها برایش خواب دیدم و تلاش ...اشکم را فرو می خورم، کت را باز می کنم و فالی می گیرم»**** ی چیزی بگوید بلکه آرامم کند.... "دوس ت دارم" هاتو به ی نگو نگه دار برای خودم من جونمو برای شنیدنش میــــــــــــــــدم عشق من ، من دیوونه وار دوس ت دارم ، تو کل روزم ساعتی نیست که تو توی ذهنم نباشی همیشه توی قلبمی هرچقدر تلاش میکنم اونجوری که میخوام بیان نمیشه احساساتم نسبت بهت !!! ایشالا که خودت میدونی چجوریه احساسم نسبت به عشقم یعنی خودت گلم اینم حرف آ : دوس ت دارممممممم ساده و بی ریا امروز دخترم روزه ی کامل گرفت . خداراشکر حالش خوب بود . تا نزدیکای ظهر خواب بود ولی بعدازظهر دیگه خوابش نمی اومد . گرسنه و تشنه شده بود ولی تحمل کرد . خوبه که ادم این تحمل ، صبر ، اراده داشتن را در روزه داری تمرین کنه ... دلتنگم ... خیلی هم دلتنگ و بیتابم ... ولی تحمل می کنم ... امشب سوپ پختم ، با خاکشیر و تخم شربتی و عسل و گلاب ، شربت درست . آب جو. سلام به همه دوستای گلی که همواره کنارم هستند و من احساساتم را با آنها شریکم ... خیلی دیر اومد ...می دونم ...بزارید به خاطر مشغله زیاد ...نه بی معرفتی ... در این میان اما زندگی در جریان است ...روزهای شاد شاد ...روزهای کمی تا قسمتی ابری ...روزهای گرممممم ...روزهای خوب ...روزهای پر هیجان ...روزهای بی روح اما پر از نفس او .... اما امدم بگویممم در میان این روزها چه خوب چه نا خوب عشق زندگی من 6 سال را تمام کرد و وارد دوره جدیدی از زندگیش شد و من چه خوشبختم که تو در کنارمی .... 63991749306164195266.jpg بفرمایید ادامه مطلب اللهی من روز های خوب را پشت سر گذاشته ام .... چند روزی است..از زمانی که یادم است. .آرامشی ندارم..شاید نه حتما.. من خیلی خیلی... در گیر تفکرات و کارهای غیر عقلانی خود شده ام.. زمان با ثانیه های خود سریعتر از آن زمان که خوب بودم میگذرد.... من تنها دنبال آرامش ام...همین که با احساس بتوانم بر تفکراتم..و با عقل بر احساساتم تصمیم بگیرم.. آن گاه باز زم. شب آ ی که تهران بودم، وقت رفتن آقای میم حس ناراحت و بق کرده بغض آلود بودم. بعد فکر کنید در این شرایط شاخداری آنجا باشد که دایما بخواند "وقت رفتن نمیخواد گریه کنی" و "گریه نکن زار زار رویت علف نشسته" و حتی وقتی که آقای میم خداحافظی کرد و رفت و در را پشت سرش بست، بپرد جلوی آدم و بگوید "رفت! دیگه نیستش! گریه کن! گریه کن! رفتششش". خب طبیعی بود ک. بماند که به خواهش نگاهم توجهی نکرد بماند که مطمئن تشخیص نداد و باید گزارش مصرف دارو را برایش ببرم که خیالش تخت شود درست تشخیص داده بماند که برای ادم دچار تنگنا هراسی ام آر آی میتواند کابوس و بدترین اتفاق تمام سالهای زندگیش باشد بماند که اگر بعد از این امپول ها و قرص ها بفهمد حدسش اشتباه بوده چه ها و چه ها میکنم و نمیکنم و احتمالا هم م. عشق آهنگ تو را می خواندآسمان دلخوش ت دن ماهماه در طلمت شب آه چه نوری داردچشم ها خشک بمانند دمیآسمان دلشان ابری و باران زده استگوییا چشم براهندکه شاید رسد از دوست خبر ی از دور دهد مژده پایان سفریار باز آمده است.....


--------------------------------------آسمان:پرم از هزاران جمله ی فرو خوردهنمیدونم این چه دردیه که من هیچ وقت نمیتونم از حرفهایی ک.