بسوخت حافظ جانانه بسوخت

به نقل از خبرگزاریها در مورد بسوخت حافظ جانانه بسوخت : از آتش دل در غم جانانه بسوختآتشی بود در این خانه که کاشانه بسوختتنم از واسطه دوری دلبر بگداختجانم از آتش مهر رخ جانانه بسوختسوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمعدوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوختآشنایی نه غریب است که دلسوز من استچون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت قه زهد مرا آب ابات ببردخانه عقل مرا آتش میخانه بسوختچون پیاله دلم از تو. مرو به خانه ارباب بی‌مروت دهر
که گنج عافیتت در سرای خویشتن است
بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او
هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است خواجوی کرمانی هر که در عهد ازل مست شد از جام
سر ببالین ابد باز نهد مست و اب
بیدلان را رخ زیبا ننمائی به چه وجه؟
عاشقانرا ز در خویش برانی ز چه باب؟
می پرستان همه مخمور و عقیقت همه می
عالمی مرده ز بی آبی و عالم همه آب
سر کوی خط و قدت چمن و سنبل و سرو
سمن و عارض و لعلت شکر و جام
دل ما بی لب لعل تو ندارد ذوقی
هم. آتش دنیا بسوخت من تقوا تیغ معیشت بریخت خون شریعت از چه در افتاد در چَهِ زر و تزویر عالِم مفضال ذو فنون شریعت ؟ عاقبـت الامر گوییا که همین بود حاصل احکام گونه گون شریعت ای شده از بهر لقمه ای به در دین لقمه توان یافت از برون شریعت چند بر این سفره حرام نشینی ؟ سفره خود باز کن بدون شریعت شرم سفیهان به از غرور فقیهان عشق فضیلت به از جنون شر. تنم از واسطه ی دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت #حافظ
حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت بر سر پیمانه شد

حافزه که ی گوشه گر دویکه له مه یخانه بوو
وازی له په یمان نه م ا ئوگری په یمان بوو

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

دوستی ده می لاوه تی هاته خه وی دومی شه وی
بویه به پیری سه ری عاشق و دیوانه بوو

مغبچه میگذشت. إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَیْهِ رَاجِعون

ای عزیزی که ز داغت دل دیوانه بسوخت

بر سر شمع وجودت پر پروانه بسوخت

هر کجا مرکب تابوت سیه پوش تو رفت

آشنا سهل بود چون دل دیوانه بسوخت

باغمی عظماء و اندوهی جانکاه از ضایعه ی حجران غم انگیز دو تن از جوانانخدمتگزار و صدیق مجمع عالی جوانان استان تهران با اطلا. زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
صوفى مجلس که دى جام و قدح مى ش ت
باز به یک جرعه مى عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش بخواب ...
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
معبچه اى مى گذشت راهزن دین و دل
در پى آن آشنا از همه بیگانه شد
آتش رخسار گل من بلبل بسوخت
چهره ء خندان شمع . 1 به چشم کرده ام ابروی ماه سیماییخیال سبز خطی نقش بسته ام جایی2 امید هست که منشور عشق‏بازی مناز آن کمانچه ی ابرو رسد به طغرایی3 سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوختدر آرزوی سر و چشم مجلس‏آرایی4 مکدر است دل آتش به قه خواهم زدبیا ببین که کرا می کند تماشایی5 به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنیدکه می رویم به داغ بلند بالایی6 زمام دل به ی داده ام من. سلام:tatan11. آه هـــای آتشینـــم پــرده هـــای شب بســـوخــت بر دل آمــد وز تف دل هم زبــان هـــم لــب بسوخت دوش در وقــت سحـــر آهـــی بــــرآوردم ز دل در زمیــن آتش فتــاد و بر فــلک کــوکــب بسوخت جان پر خونم که مشتی خاک دامن گیر اوست گــــاه انـــدر تـــاب مانـــد و گــاه انــدر تب بسوخت ٔ پنـــدار کان چون سد اسکندر قـوی است آه خـــون آلـــود من هر شب به یک یارب بسوخت روز دیگــــر ٔ دیگـــر بـرون آمـــد ز غیب پـــردهٔ دیگـــر به یارب هـــای دیگـــرشب بسـوخت هر که او خام است گـو در مذهب ما نه قــدم زانکه دعوی خام شد هر کو درین مذهب بسوخت باز عشقش چون دل عطــار در مخلب گـرفت از دل گـــرمش عجب نبــود اگـــر مخلب بســوخت سلام:tatan11. یاری اندر نمی بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آ آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یا. ما شبی دست برآریم و دعایی غم هجران تو را چاره زجایی خوش بیامد آن دست،ز و رخساره تو دم آن یار که گرم،چه دست و پایی آب دیده برفت از کمر موسیقت با همین نقص کمر هوی و هایی درد اهریمن دوران بگذشت از بر ما وقت آن نیست غم دل را دوایی بعد از آن مهر لب و سوگ آن چشمانت کان برون آی تا ساز نوایی صانع و مادر و بی سندی سند از ظلمت و فقدان بابایی راه مقص. سلام، اجازه دهید بی مقدمه غزل معروف حضرت حافظ را که جناب شجریان در سالهای پیش از انقلاب یک بار در برنامه گلهای تازه ١٧٦ و دیگر بار در برنامه یک شاخه گل ٤٠٢ اجرا کرده اند، تقدیم کنم. همنواز آواز در اجرای اول شادروان محمدرضا لطفی و در اجرای دوم مرحوم منصور صارمی بوده اند که با تار و سنتور خود اجرای این اثر را که در دشتی صورت گرفته است، . یا فارِسَ الحِجاز أدرکنی -یا اباصالح المهدی أدرکنی(عج) رواق منظر چشم من آشیانه توست شعری بگویم از غم هجران که جان بسوخت انـدر فراق دلبـر نا مهربان بسوخت من آنچه را که گویم و خندم به ظاهر است رازی درون نهان، تا نهان بسوخت تنها نه من ز غصه ی تو گشته ام نحیف خلقی ز دوریت به زمین و زمان بسوخت آتش گرفت جانم از این عشق جان گداز کز انتظار دیدن رویت جهان بسوخت باور نـداری ار سخنـم خود عیان ببین چشم و دل و زبان و نهانم ، عیان بسوخت یا ابا صالح المهدی ادرکنی مهدی بیا که چشم به راهت نشسته ام دل های پاک منتظران ، بی گمان بسوخت دانـم چرا که رخ ننمـایی به هر ی آن که دید روی تو را ، شادمان بسوخت حمیدرضا فاطمی- ساعت ۷صبح- 07/04/1385 شمسی شاید این سروده مقدمه ای شد برای معرفی چهره ای جدید به نام مصطفی دلخوش به دنیای شعر و شاعری . نظر شما چیه؟ نام مستعار :(دلتا) گریه کن در مرگ جنگل ناله کن در مرگ جنگل روزگاری باغ دلها سبز بود عاری از شه های هرز بود جویها پر آب و جنگل پر درخت کوه ها زیبا و بر لب خنده بود گله ها آزاد اندر مرغزار میچ د و چوپان نی ن دل زنده بود حیف که انسان با طب. ما شبی دست برآریم و دعایی غم هجران تو را چاره زجایی خوش بیامد آن دست،ز و رخساره تو دم آن یار که گرم،چه دست و پایی آب دیده برفت از کمر موسیقت با همین نقص کمر هوی و هایی درد اهریمن دوران بگذشت از بر ما وقت آن نیست غم دل را دوایی بعد از آن مهر لب و سوگ آن چشمانت کان برون آی تا ساز نوایی صانع و مادر و بی سندی سند از ظلمت و فقدان بابایی راه مقص. در تاریخ می نویسند جوانان ایرانی در دوره ای با دفاع جانانه و در بُرهه ای با افزایش نسل جانانه دِین خود را به ایران و اَدا د! دلا بسوز که سوز تو کارها د نیاز نیم شبی دفع صد بلا د عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش که یک کرشمه تلافی صد جفا د ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند هر آن که خدمت جام جهان نما د طبیب عشق ادم است و مشفق لیک چو درد در تو نبیند که را دوا د تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا د ز بخت ه ملولم بود که بیداری به وقت فاتحه صبح یک دعا د بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد مگر دل این تش صبا د شورای جوانان حامی ت تدبیرو امید شهرستان اسدآباد در اَزَل پرتو حُسنت ز تجلّی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد جلوه ای کرد رُخَت دید مَلَک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد مدعی خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر ٔ نامحرم زد جان عِلوی هوسِ چاهِ زَنَخدان تو داشت دست در حلقهٔ آن زلف خَم اندر خَم . اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبیست زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست در این چمن گل بی خار نچید آری چراغ مصطفوی با شرار بولهبیست سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد که کام بخشی او را بهانه بی سببیست به نیم جو ن م طاق خانقاه و رباط مرا که مصطبه ایوان و پای خم طنبیست جمال دختر رز نور چشم ماست مگر که در نقاب زجاجی و عنبیست هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه کنون که مست ابم صلاح بی ادبیست بیار می که چو حافظ هزارم استظهار به گریه سحری و نیاز نیم شبیست حسرتت جانم سرا پایم بسوخت آن سخن بی گفتگو بر لب بدوخت   حسرتت آتش به دل  کشته ست من ما شدن معنا نشد ای جان و تن   دعوی بیخود مکن تو کیستی تو همانی که نپایی نیستی   رفتی و غربت  سرای دل شده فرش خا تر سرابم گل شده   آب نه بد دوزخی  بر من چشاند آنکه عمری برده ی خود می دواند   می کشاند آنجا که رنج مرگ بود رنگها جمله سیاه از س. شبی یاد دارم که چشمم ن شنیدم که پروانه با شمع گفت: که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گریه و سوگواری چراست؟ بگفت ای هوادار مسکین من برفت انگبین یار شیرین من چو شیرینی از من به در می رود چو فرهادم آتش به سر می رود همی گفت و هر لحظه سیلاب درد فرو می دویدش به رخسار زرد که ای مدعی! عشق کار تو نیست که نه صبر داری، نه یارای ایست تو بگریزی از پیش . رو به سوی خیمه ها زینب شتابان می رود
در میان دود و آتش اشک ریزان می رود

ذکر طفلان حرم صد آه و واویلا شده
هر یکی از خیمه ای سوئی هراسان می رود

آنچنان رو سوی آتش راه زینب می رود
گوئیا دخت علی سوی گلستان می رود

گوئیا ساحل ندارد هیچ این دریای غم
کودکی هر سو روان آتش به دامان می رود

آتش اندر خیمه آل عبا افکنده خلق
مض. حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری به اتفاق جهان می توان گرفت افشای راز خ ان خواست کرد شمع شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت زین آتش نهفته که در من است خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت می خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت آسوده بر کنار چو پرگار می شدم دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت آن روز شوق ساغر می منم . دلا بسوز که سوز تو کارها د نیاز نیم شبی دفع صد بلا د عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش که یک کرشمه تلافی صد جفا د ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند هر آن که خدمت جام جهان نما د طبیب عشق ادم است و مشفق لیک چو درد در تو نبیند که را دوا د تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا د ز بخت ه ملولم بود که بیداری به وقت فاتحه صبح یک دع. هر که دلارام دید از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت یاد تو می رفت و ما عاشق و بی دل بدیم برانداختی کار به اتمام رفت ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت مشعله ای برفروخت پرتو خورشید عشق من خاصان بسوخت خانگه عام رفت عارف مجموع را در پس دیوار صبر طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت گر به همه. هر که دلارام دید از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت یاد تو می رفت و ما عاشق و بی دل بدیم برانداختی کار به اتمام رفت ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت مشعله ای برفروخت پرتو خورشید عشق من خاصان بسوخت خانگه عام رفت عارف مجموع را در پس دیوار صبر طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت گر به هم. چگونه فال حافظ را تفسیر و معنی دقیق آن را درک کنیم؟ فال حافظ، فال حافظ با معنی، تفسیر فال حافظ، فال آنلاین حافظ همگی در اینجا بخوانید و دریافت کنید. ســـــــــــــــــــــلام....

67zr0 شاید دیگه همه فهمیده باشین که شغل من چیه.. بله دوستان من عکاسم وتصویر بردار.. باوجود مشغله ی زیاد کاری که دارم
اما عاشق وبلاگم هستم.. تنها جایی که حرف دلمو می زنم.. وتنها جایی که ارومم می کنه.. هــــــــــــــــی رفیق
مــــــــــــــــــن عذر می خوام. کـــــــــــــــــه منتظر موندی.. حالا همه وووو همه تقدیم به تو.... راستی ما گروه بزرگی هم داریم به نام شبهای روشن با بچه های با مرامی.. دوست داشتی کلمه ی عضو رو به این شماره ارسال کن 09016461973 ----------------------
چه لحظه های سبک و مهربان و لطیفی،

گویی در ریز غزل نرم فرشتگان نشسته ام.

می بارد و می بارد و هر لحظه بیش تر نیرو می گیرد.

هر قطره اش فرشته ای است که از آسمان بر سرم فرود می آید.

چه می دانم؟

خداست که دارد یک ریز غزل می سراید؛

غزل های عاشقانه ی مهربان و پر از نوازش.

هر قطره ی این باران،
کلمه ای از آن سرودهاست

نفس نمی کشــــــــد هــــــــوا
قـــــــــدم نمی زند زمیـــــــن
سکـــــــــوت میکنـــــد غزل
بــــــــدون تـــــو یعنی همین



رفتار عاشقانه ی زن را بایــد از دلتنگـیش فهمید
از شـــوق و بی ت ـش برای دیدار
از حس ک نه اش برای آغــــــــوش
از خج ش برای بوسـه گرفتن
زن بـی دلیل بهانه نمیگیرد
شاید بهانه ی دستانِ گرمـت را دارد
که دستانش را بگیری …..!
.


آسمان هم که باشی
بغلت خواهم کرد
فکر گستردگی واژه نباش
همه در گوشه ی تنهایی من جا دارند
پر از عاشقانه ای تو
دیگر از خدا چه بخواهم…؟!
.
.
.
چنان تشنه ی بودن توام که شنیدن هر لحظه صدای تو هم سیرابم نمیکنه !!
نمیتونم به واژه ای پناه ببرم برای این همه آشفتگی !!
من مجنون قصه های شبونه ام …
اونجا که یکی بود به یکی نبود میرسه …
منو فریاد کن …
تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
تا کجا بی خبر از حال تو باشم
مگه میشه از تو دل برید و دل کند
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم
از ی نیس که نشونی تو نگیرم
به تو روزی میرسم من که بمیرم
هنوزم جای دو دستات خالی مونده
تا قیامت توی دستای حقیرم
خاک هر جاده نشسته روی دوشم
کی میاد روزی که با تو روبرو شم
من که از اول قصه گفته بودم
غیر تو با سایه م نمی جوشم
می ترســـــــــــــــــــم

می ترسم از نبودنت…

و از بودنت بیشتر!!!

نداشتن تو ویرانم میکند…

و داشتنت متوقفم!!!

وقتی نیستی ی را نمی خواهم.

و وقتی هستی” تو را” می خواهم.

رنگهایم بی تو سیاه است ،و در کنارت خا تری ام

خداحافظی ات به جنونم می کشاند…

و سلامت به پریشانیم!؟!

بی تو دلتنگم و با تو بی قرار….

بی تو خسته ام و با تو در فرار…

در خیال من بمان

از کنار من برو

من خو گرفته ام به نبودنت....... ----------------------------------------

ســـ ــینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

متن کوتاه و عاشقانه وایبر دریا هم که باشی گاهی در چارچوب خودت نمی گنجی سر می کوبی به ص ه و ساحل دست و پا می زنی ی حرفت را نمی فهمد پس از جدالی سخت با خودت بی رمق غمگین تنها به خودت باز می گردی دنیای بی رحمی است اما تو از دنیا بی رحم تر باش بجنگ باهرچه تورا از آرزوهایت دور
متن و تصاویر عاشقانه آ ای شب که میشه♡ خسته♡ میری بی سر و صدا روی تخت دراز میکشی♡ دلت ش ته از دست کارای خودت♡ دلت واسه یکی خیلی تنگه♡ دلت میخواد یکی باشه که به حرفش گوش کنی♡ بغضت رو تو گلوت حبس میکنی و میگی♡ بیخیال♡ اگه من پیشش نباشم شاد تره♡ ع شو میبینی♡ با خودت میگی خوش به حالش♡ بعد بغضت♡ بیخیال♡


دوستتون دارم.. نظریادتون نره.


یاری اندر نمی بینیم یاران را چه شد دوستی کی آ آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
نمی گوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سال هاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهر. در خصوص شان نزول یک بیت از ملا طاهری نائینی

:
در «تذکره نصرآبادی» آمده است :
«ملاطاهری نائینی» خوش طبع و لطیف خیال بود، اما به سبب شوخی آلوده ی هوی و هوس بود. چنانچه مسموع شد که به یکی از خانه زادهای شاه عباس ماضی تعشقی بهم رسانیده او را بحجره برد. این معنی بسمع مبارک شاه رسید، او را طلب داشت به هنگامی که به کنار بخاری نشسته. 1-تاثیر حافظ بر جامعه و فرهنگ ایرانی و غیر ایرانی نخست ببینیم از کدام حافظ سخن می گوییم. حافظ عاشق،رند،نظرباز،عارف،صوفی،بی دین،کافر یا حافظ جامعه شناس،فیلسوف ،خداشناس و ... من می خواهم از حافظی سخن بگویم که شاید بسیاری از این جامه ها را به تن کرده اما در هیچکدام نگنجیده است. این جا دیگر حافظ همان آینه ای است .... قالب:شکلی است که قافیه به شعرمی دهد و بر اساسِ این نامگذاری،شعردارایِ قالب هایِ گوناگون می شود.مانند : 1 ـ مثنوی(دوگانی):شعری است که هر بیتِ آن،دو مصراعِ هم قافیه دارد. به عبارت دیگر،هر بیت قافیه ای جداگانه دارد و مصراع های آن، دو به دو هم قافیه اند. تعداد بیت های قالب مثنوی را ،حداقل دو بیت دانسته اند و حداکثری برای آن قایل نشده اند و به جهتِ این که تنها قالب شعری است که مصراع هایش دو به دو هم قافیه اند«دوگانه» هم نامیده می شود. خاص زبان فارسی است واز قدیمی ترین قالب های شعری است. *مناسب ترین قالب برای بیان داستان ها و مطالب طولانی است . از نظر موضوع به 4 دسته تقسیم می شوند : 1 ـ حماسی و تاریخی ؛مانند :شاهنامه ی فردوسی ، اسکندر نامه ی نظامی گنجه ای 2 ـ اخلاقی و تعلیمی ؛ مانند : بوستان سعدی 3 ـ عاشقانه و بزمی ؛ مانند : خسرو و شیرین ،لیلی و مجنون نظامی ، ویس و رامین از ف الدین اسعد گرگانی 4 ـ عارفانه ؛ مانند : حدیقه ی سنایی ،مثنوی معنوی مولوی ،منطق الطیر عطار نیشابوری [ نمونه ای از ات « سعدی » در قالب مثنوی از کتاب بوستان سعدی ] شبی یاد دارم که چشمم ن / شنیدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست / تو را گریه و سوز باری چراست؟ بگفت ای هوادار مسکین من /برفت انگبین یار شیرین من چو شیرینی از من بدر می رود / چو فرهادم آتش به سر می رود که ای مدعی عشق کار تو نیست / که نه صبر داری نه یارای ایست تو را آتش عشق اگر پر بسوخت / مرا بین که از پای تا سر بسوخت نرفته ز شب همچنان بهره ای / که ناگه بکشتش پری چهره ای همه شب در این گفت و گو بود شمع / به دیدار او وقت اصحاب ، جمع ره این است اگر خواهی آموختن / به کشتن فرج ی از سوختن اگر عاشقی سر مشوی از مرض / چو سعدی فرو شوی دست از غرض به دریا مرو گفتمت زینهار / وگر می روی تن به طوفان سپار شکل قالب مثنوی : ـــــــــــــــــــــــــــــــ * ـــــــــــــــــــــــــــــــ *
ــــــــــــــــــــــــــــــــ × ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ×
ــــــــــــــــــــــــــــــــ = ـــــــــــــــــــــــــــــــــ =
ــــــــــــــــــــــــــــــــ ÷ ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ÷ *شاعرانی که در آثارشان،بیش تر از این قالب شعری استفاده کرده اند: فردوسی،اسدی توسی ، نظامی ، عطّار، سنایی ، سعدی،مولوی، جامی،پروین اعتصامی، حمیدی ،شهریار و ... شعر بی نظیر گریه شبانه از هوشنگ ابتهاج، امیدوارم لذت ببرید.
شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت

شکیب درد خموشانه ام دوباره ش ت دوباره من خا ترم زبانه گرفت

نشاط زاری شد و به شعر نشست صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت <.
دلا بسوز که سوز تو کارها دنیاز نیمه شبی دفع صد بلا د
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکشکه یک کرشمه تلافی صد جفا د
ز ملک تا ملکوتش حجاب برگیرندهر آنک خدمت جام جهان نما د
طبیب عشق ا دم است و مشفق لیکچو در تو درد نبیند کرا دوا د
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دارکه رحم اگر نکند مُدّعی خدا د
ز بخت ه ملولم ، بود که بیداریبوقت ف. هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل هر کو شنید گفتا لله در قائل تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول آ بسوخت جانم در ب این فضایل حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید از شافعی نپرسند امثال این مسائل گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم گفت آن زمان که نبود جان در میانه حائل دل داده ام به یاری شوخی کشی نگاری مرضیه السجایا محموده الخصائل در عین گوشه گیری. آتش دنیا بسوخت من تقوا تیغ معیشت بریخت خون شریعت از چه در افتاد در چَهِ زر و تزویر عالِم مفضال ذو فنون شریعت ؟ عاقبـت الامر گوییا که همین بود حاصل احکام گونه گون شریعت ای شده از بهر لقمه ای به در دین لقمه توان یافت از برون شریعت چند بر این سفره حرام نشینی ؟ سفره خود باز کن بدون شریعت شرم سفیهان به از غرور فقیهان عشق فضیلت به از جنون شریعت خانه خالی به از اثاثه مغصوب جهل، به از فهم واژگون شریعت نازمت ای شهریار دین که نهادی سقف معیشت نه بر ستون شریعت


یاری اندر نمی بینم یاران را چه شد
دوستی کی آ آمد دوستداران را چه شد آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد لعلی از کان مروت برنیامد سال هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد شهر یاران بود و . سعدی گفت: « ان و ان باربردار/ بِه زِ آدمیان مردم آزار» حافظ گفت: «وا! چرا به من نگاه می کنی؟!» سعدی گفت: «به خودت نگیر حافظ جان! یه خبر خوندم خیلی عصبی شدم.» حافظ گفت: «خبر مرگ؟!» سعدی گفت: «از اونم بدتر!» حافظ گفت: «نکنه واعظان.... آرامگاه حافظ در زمان قدیمآرامگاه حافظ در زمان قدیم , ع ی کمی از آرامگاه حافظ قبل از بازسازیآرامگاه حافظ در زمان قدیمآرامگاه حافظ, در زمان قدیم 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] بسم الرّب ء آه که آتش نشان سوخت ز جور زمان
دست فلک می برد جسم شریف از جهان
کینه ی آتش بسوخت آن همه ققنوس را
سقف بیامد فرود پیکرشان کرد نهان حاصل عمر سعدی
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو می رفت و ما عاشق و بی دل بدیم
برانداختی کار به اتمام رفت...
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعله ای بر فروخت پرتو خورشید عشق
من خاصان بسوخت خانه گه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیو. به واسطه ی هم ذوقی که از مدت ها بین این دو شخص معنوی بود، گوته در رسیده ترین دوره ی سن خود فریفته ی حافظ شد. می خواهم فریاد کنم، دلم ش ته است، می خواهم عشق بورزم، بدون عشق مرده ام. عشق همجون نفس کشیدن، حیات رابه ام فرو می برد و در جستجوی محبوب به پرواز آمدم، از زمین خاکی جدا شدم، عالم و فساد را پشت سر گذاشتم، در این پرواز سخت و طولانی آزمایش های سختی را گذراندم، در بوته محرومیت گداخته شدم، در آتش عشق سوختم، در دریای درد و غم غرق شدم، در کویر . دیوان حافظ و شعر حافظ، نه شعر یک روز، که شعر ماهها و سالها و روزگاران است. غلامعلی حداد عادل گفت: اگر سعدی نبود حافظ، حافظ نمی شد یعنی باید ۱۰۰ سال پیش ازحافظ، سعدی می آمد تا حافظ بدرخشد. حوصله حافظ را ندارم مدتهاست که دیگر حوصله ش را ندارم نه اینکه ندانم چرا ، اما واقعا علتش به هزار چیز آمیخته است .. مثلن حوصله زبان چند پهلویش را ندارم حوصله تعریض و نقدهای در گوشیش را ندارم .. حوصله آن همه تحملش را ندارم .. حوصله پیچیدگی هایش را ندارم .. حوصله حرفهای قشنگش را ندارم حوصله حافظ را ندارم و نمی خواهم به دیوانش رجوع کنم و تفا. کاوس حسنلی، دبیر علمی یادروز حافظ، برنامه های بزرگداشت این شاعر بزرگ پارسی گو را با عنوان «اخلاق و حافظ» تشریح کرد و از تشکیل پرونده ثبت معنوی حافظ در یونسکو خبر داد.
دفاع جانانه ن رزمی کار در مقابل تعرض مردان را در این گزارش مشاهده می کنید. ای بوی پیراهن یوسف ، دریاب چشم کور من در این شب سیاه تنهایی، تویی آرزوی دور من تو خورشید آسمان محبت خ ای جان من بشکن حصار حیا ، ای دمساز صبور من جانم بسوخت فراغ چشمان مست تو چون ساختن به کمین راه ، ای جلوه ی حضور من دامن کشان می گردم و می چرخم از پی ات تا باشم این شیوه دارم ، ای منتهای صعود من این زلف عنبرین تو هوش از سرم ربود ای جاودانه .