بسوخت حافظ جانانه بسوخت

به نقل از خبرگزاریها در مورد بسوخت حافظ جانانه بسوخت : از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه ی دوریِ دلبر بگداخت جانم از آتشِ مِهرِ رُخِ جانانه بسوخت سوزِ دل بین که ز بس آتش اشکم، دل شمع دوش بر من، ز سر مهر، چو پروانه بسوخت آشنایی نَه، غریب است که دلسوز من است چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت قه ی زُهد مرا آب ابات ببرد خانه ی عقل مرا آتش میخ. در سوگ پدر:/ صفا از خانه و روح از بدن رفت/ پدر مهربانم از میان رفت/ غم هجران او را با که گویم/ که چون پروانه ای از شعله ها رفت/ در سوگ پدر:/ مردان خدا چه با صفا می میرند/ دلباخته در راه خدا می میرند/ گویی که رسیده حکم شان/ خندان لب و با میل و رضا می میرند/ در سوگ پدر:/ ناگهان رفت از برم، هرگز نباشد باورم/ تا بمیرم از فراقت، دل بسوزد، پدرم/ همچو . دلتنگم آقاجان ... نمیدانم دلتنگ ِ چه ! از همان روزی که جا ماندم دلتنگم ... از همان روزی که همسفر قدم ها و اشک های شما نشدم ... میدانم خیلی بدم ، خیلی بدتر از هر آنچه شما انتظار داری باشم اما به همان تربت ِ پاک قسم که سزاوار نیست این همه بغض برای هم چو منی ، که هنوز هوا ابری نشده می بارم ... آقاجان ، دلتنگ ِ شمایم ... میشود کمی دری مرا ؟ خواجوی کرمانی هر که در عهد ازل مست شد از جام
سر ببالین ابد باز نهد مست و اب
بیدلان را رخ زیبا ننمائی به چه وجه؟
عاشقانرا ز در خویش برانی ز چه باب؟
می پرستان همه مخمور و عقیقت همه می
عالمی مرده ز بی آبی و عالم همه آب
سر کوی خط و قدت چمن و سنبل و سرو
سمن و عارض و لعلت شکر و جام
دل ما بی لب لعل تو ندارد ذوقی
هم. شبی یاد دارم که چشمم ن شنیدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گریه و سوز باری چراست؟ بگفت ای هوادار مسکین من برفت انگبین یار شیرین من چو شیرینی از من بدر می رود چو فرهادم آتش به سر می رود همی گفت و هر لحظه سیلاب درد فرو می دویدش به رخسار زرد که ای مدعی عشق کار تو نیست که نه صبر داری نه یارای ایست تو بگریزی از پیش یک ش. آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت شهادت آتش نشانان را به کلیه ی همکاران تسلیت عرض کرده و برای این عزیزان علو درجات را خواهانیم . جانانه بزن در طلبم فال که حافظ
مشتاق وصال من و آن خال لب توست


((حمید اسماعیلی)) بسمل با زی به تاریخ1313هـ.ش در روستای گندمشاد از توابع با ز دیده به جهان گشود. تحصیلات سنتی را در مکتب روستا و نزد محل فرا گرفت و البته نیمه و ناتمام و به قول خودش، الفبا را تا به حرف دال رسیده و نرسیده ،دوران رسمی تحصیل پایان یافت. دال را نابرده سر، دینـم برفت صبر و طاقت تاب و تمکینم برفت عشق آمد خامه و دفتر بسوخت شد ورق چاک و قلم را سر بسوخت شوخ و چشمی آمد و استـاد شد آنچــه را خوانــدم همـــه بر باد شد روزگار جوانی را در روستا می گذراند و شیخ حافظ و گلستان سعدی را مطالعه می کرد که البته مطالعه و دوره کتب اغلب شاعران بزرگ چون سعدی، عطار و حافظ در خانواده های این بلاد یک رسم و سنت بود. مردم در طاقچه هایشان.... خسته نباشید جانانه به همه عوامل جشن حضرت حافظ... بخصوص آقای معلم خستگی ناپذیر و ...     خسته نباشید جانانه به همه عوامل جشن حضرت حافظ... بخصوص آقای معلم خستگی ناپذیر و ... pouriapoursorkh توضیحات :
خسته نباشید جانانه به همه عوامل جشن حضرت حافظ… بخصوص آقای معلم خستگی ناپذیر و خانم معماریان همیشه همراه …ممنون از علی اوجی و امید معلم. حافظ: تـنــم از واسطـه دوری دلبـر بـگـداخــــت. جـانـم از آتــش مـهــر رخ جانانـه بسوخت
فروغ فرخزاد: ای شب از رویای تو رنگین شده. از عطر توام سنگین شده
سهراب سپهری: دوست را زیر باران باید برد. عشق را زیر باران باید جست
ترانه امروزی: من نازه، قلبش پر احساسه، عاشقش شدم تازه
: دوستت دارم ! لعنت به اون قیافت
خدا از این به بعد رو به خیر کنه !! شبی یاد دارم که چشمم ن شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من بدر می رود چو فرهادم آتش به سر می رود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد فرو می دویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست که نه صبر داری نه یارای ایست
تو ب. به حسن و خلق و وفا به یار ما نرسد تو را در این سخن انکار کار ما نرسد اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند ی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز به یار یک جهت حق گزار ما نرسد هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی به دلپذیری نقش نگار ما نرسد هزار نقد به بازار کائنات آرند یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد دریغ قافله عمر کان چنان ر. سخن آغازین - گفتم حدیث نفس نگویم، نکند بفهمد و چم و خم دلم را بشناسد و از کوچه بن بستی زمینم بزند؛ خواستم از راه بنویسم، دیدم یکی شده ام با راه، به انتظارت.

سخن پسین - گاهی که می نشینم به محاسبه نفس، آنچه بیش از همه آزارم می دهد، حرف های ارزانی ست که به آن ها محضِ تفریح گوش داده ام، و خنده هایی که از سرور درونی نبوده اند...
سخنِ پس. یا فارِسَ الحِجاز أدرکنی -یا اباصالح المهدی أدرکنی(عج) رواق منظر چشم من آشیانه توست شعری بگویم از غم هجران که جان بسوخت انـدر فراق دلبـر نا مهربان بسوخت من آنچه را که گویم و خندم به ظاهر است رازی درون نهان، تا نهان بسوخت تنها نه من ز غصه ی تو گشته ام نحیف خلقی ز دوریت به زمین و زمان بسوخت آتش گرفت جانم از این عشق جان گداز کز انتظار دیدن رویت جهان بسوخت باور نـداری ار سخنـم خود عیان ببین چشم و دل و زبان و نهانم ، عیان بسوخت یا ابا صالح المهدی ادرکنی مهدی بیا که چشم به راهت نشسته ام دل های پاک منتظران ، بی گمان بسوخت دانـم چرا که رخ ننمـایی به هر ی آن که دید روی تو را ، شادمان بسوخت حمیدرضا فاطمی- ساعت ۷صبح- 07/04/1385 شمسی ما شبی دست برآریم و دعایی غم هجران تو را چاره زجایی خوش بیامد آن دست،ز و رخساره تو دم آن یار که گرم،چه دست و پایی آب دیده برفت از کمر موسیقت با همین نقص کمر هوی و هایی درد اهریمن دوران بگذشت از بر ما وقت آن نیست غم دل را دوایی بعد از آن مهر لب و سوگ آن چشمانت کان برون آی تا ساز نوایی صانع و مادر و بی سندی سند از ظلمت و فقدان بابایی راه مقص. ما شبی دست برآریم و دعایی غم هجران تو را چاره زجایی خوش بیامد آن دست،ز و رخساره تو دم آن یار که گرم،چه دست و پایی آب دیده برفت از کمر موسیقت با همین نقص کمر هوی و هایی درد اهریمن دوران بگذشت از بر ما وقت آن نیست غم دل را دوایی بعد از آن مهر لب و سوگ آن چشمانت کان برون آی تا ساز نوایی صانع و مادر و بی سندی سند از ظلمت و فقدان بابایی راه مقص. یاری اندر نمی بینیم یاران را چه شد دوستی کی آ آمد دوستداران را چه شد آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد نمی گوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد لعلی از کان مروت برنیامد سال هاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی. عاشقت هستم ، نگو این را نمی دانی دگر
در دلم از عشق تو غوغاست، می دانی دگر

در سرم پیچیده شور عاشقی و اشتیاق
می کنم ابراز آن را ، نیست پنهانی دگر

می نویسم یک غزل هرشب بدانی عاشقم
دفتر شعر مرا اما نمی خوانی دگر

با همه دلبستگی ها می گذاری می روی
در کنارم لحظه ای هرگز نمی مانی دگر

درد من افزون شد از وقتی کن. عشق دیدن تو شبیه بغض خسته ام درامتداد یک سفر کجا بجویمت بگو نشانه های بی خبر نشانی از تو هیچ نیست غریبه حس آشنا چو خسته ام زدوریت اسیرعشق و دربه در کجایی ای خیال من امید وآرزوی من اگرچه من بسوختم دراین خیال بی ثمر به شب گلایه می کنم به روز ناله می کنم چو ناله وگلایه ام به تو نمی کند اثر تمام روح وجان من به آتش زبانه ات بسوخت بی تو عشق م. از آتش دل در غم جانانــه بسوخت      آتشی بود درین   خانه کــه کاشانه بسوخت شرح بیت غم جانگداز جانان آنچنان شور و آتشی در دل انداخت و را سوزاند درخانه دل آتشی شعله وربود که کاشانه را سوزاند . دل می تپد آسایش و راحتی ندارد دراوج اعلا پرواز می کند و د ی این است که به خواسته ها و تمایلات خود برسد این دل احساسات و آرزوهای خاص خودرا دارد اگر نورمعشوق براو بتابد اورا به سوی خودش می کشاند و از غم های بیکران و بی ارزش دنیوی رها یش می سازد وشعله ای در او ایجاد می گردد که سوزشش فراگیر و عالم گیر است و همه وجود انسان را می سوزاند و انسان عاشق دلی سوزان دارد و دردرونش غلغله ای ب است هیجان و غوغایی نهفته است این سوزش با سوزشهای دنیای مادی فرق دارد آتش هیزم و سایر سوختنی هارا می سوزاند و خا تر می کند ولی دل انسان شیفته را می سوزاند و گلستان می کند و در آن گلهای متلونی می کارد و آن را برای پذیرش معشوق مهیا می سازد آری تعلقات مادی و وابستگی های منحط و غیرمعقول دنیوی درسرشت و جبلت عاشق واقعی از بین می رود تا کاشانه ای سرسبز و زیبا و بدوراز وابستگی ها و منویات کاذب مادی برای عاشق حاذق بوجود آید .   رانده میخانه را جایی به جز ویرانه نیست
بی رفیقان را رفیقی جز می و پیمانه نیست
شمع عمرم در غم هجران و تنهایی بسوخت
شمع ما را جز خزان و باد پر وانه نیست
دست خود بهر کرم بردم به پیش هر ی
دیده شد نقل کرم چیزی به جز افسانه نیست
بر در ساقی گذر شبی با قلب ریش
ساغری دادم که دل را از میش غمخانه نیست
یک ندا در وقت مستی آمد از . دکلمه غزل به دام زلف تو با صدای نسرین محمدی   به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است                   بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است  گرت ز دست برآید مراد خاطر ما                             به دست باش که خیری به ج. رو به سوی خیمه ها زینب شتابان می رود
در میان دود و آتش اشک ریزان می رود

ذکر طفلان حرم صد آه و واویلا شده
هر یکی از خیمه ای سوئی هراسان می رود

آنچنان رو سوی آتش راه زینب می رود
گوئیا دخت علی سوی گلستان می رود

گوئیا ساحل ندارد هیچ این دریای غم
کودکی هر سو روان آتش به دامان می رود

آتش اندر خیمه آل عبا افکنده خلق
مض. شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت شکیب درد خموشانه ام دوباره ش ت دوباره من خا ترم زبانه گرفت نشاط زاری شد و به شعر نشست صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت امید عافیتم بود روزگار نخواست قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت زهی بخیل ستمگر که هر چ. دکلمه غزل اگرجه عرض هنر با صدای نسرین محمدی   اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبی است                    زبان خموش ولیکن دهان پر از عربی است  پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن                         بسوخت دیده ز حیرت که این چه بو. دکلمه غزل اگرچه عرض هنر با صدای نسرین محمدی   اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبی است                    زبان خموش ولیکن دهان پر از عربی است  پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن                         بسوخت دیده ز حیرت که این چه . حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب
فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند
قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست
بوسه ای چند برآمیز به دشنامی چند
زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
تا ابت نکند صح. شیخ را گفتند هیچ دانی انرژی مثبت چیست؟ شیخ آهی برآورد که گنبد خضرا بسوخت. آنگه شروع به سخن گفتن کرد و گفت حرفیست مفت که از ناآگاهان از روان برخاسته است و تاثیری جز منفی ندارد.آن را که روان آسوده است نیازی به این جفنگیات نیست و آن که در مشکل دست و پا میزند تنها از این موضوع آسیب بیشتر میبیند و بس. جوانی از میان جمع برخاست و گفت پس تکلیف . چگونه فال حافظ را تفسیر و معنی دقیق آن را درک کنیم؟ فال حافظ، فال حافظ با معنی، تفسیر فال حافظ، فال آنلاین حافظ همگی را در اینجا بخوانید و دریافت کنید. شعر کوتاه حافظ ای نسیم سحر آرامگه یار کجاستمنزل آن مه عاشق کش عیار کجاستشب تـار است و ره وادی ایمـــن در پیشآتش طــور کـــجا موعــــد دیــدار کــــجاستهــر کــــه آمـــد به جهان نقش ابـــــی دارددر خـــرابات بگــــویید کــــه هشیـــار کـــجاستآن کــــس است اهـــل بشارت کــــــه اشارت داندنکــــته ها هست بســـی محـــرم اســـرار کــجاستهـــــر ســــر مـــوی مــــرا بـا تـــو هـــزاران کــــار استمـــا کـــجاییـــم و مـــلامـــت گـــر بـــی کـــار کـــجاست…شعرهای حافظ , شعرهای کوتاه حافظ , اشعار حافظ , شعر حافظ اشعار عاشقانه حافظ گل در بر و می در کف و معشوق به کام استسلطان جهانم به چنین روز غلام استگو شمع میارید در این جمع که امشبدر مجلس ما ماه رخ دوست تمام استدر مذهب ما باده حلال است ولیکنبی روی تو ای سرو گل اندام حرام استگوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ استچشمم همه بر لعل لب و گردش جام است“اشعار حافظ“شعرهای حافظ , شعرهای کوتاه حافظ , اشعار حافظ , شعر حافظ دوبیتی کوتاه از حافظمرو به خانه ارباب بی مروت دهرکه گنج عافیتت در سرای خویشتن استبسوخت حافظ و در شرط عشقبازی اوهنوز بر سر عهد و وفای خویشتن استشعرهای حافظ , شعرهای کوتاه حافظ , اشعار حافظ , شعر حافظ غزل کوتاه از خواجه حافظسر ارادت ما و آستان حضرت دوستکه هر چه بر سر ما می رود ارادت اوستنظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهرنهادم آینه ها در مقابل رخ دوستگلچینی از زیباترین اشعار عاشقانه و کوتاه خواجه حافظ یاری اندر نمی بینیم یاران را چه شد دوستی کی آ آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
نمی گوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سال هاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهر. 1-تاثیر حافظ بر جامعه و فرهنگ ایرانی و غیر ایرانی نخست ببینیم از کدام حافظ سخن می گوییم. حافظ عاشق،رند،نظرباز،عارف،صوفی،بی دین،کافر یا حافظ جامعه شناس،فیلسوف ،خداشناس و ... من می خواهم از حافظی سخن بگویم که شاید بسیاری از این جامه ها را به تن کرده اما در هیچکدام نگنجیده است. این جا دیگر حافظ همان آینه ای است .... بهترین تصحیح دیوان حافظ کدام است؟ دیوان حافظ قزوینی- غنی، خانلری، عیوضی، حافظ سایه (هوشنگ ابتهاج) یا دیوان حافظ سلیم نیساری؟ اجزای بدنم، از درون، در خلوت تنهایی خودشان، در حال پوسیدن هستند. رفتم. چند روزی پلک چشم سمت چپ درحال پرش ، تمرکز و اعصاب و آرامش نداشته ام را برباد داده است. اما دلیل اصلیش آقای کاظمیان است، که هربار سرم را بلند با سر طاس نیمه براق و چشمهای سیاه درشت و چال چانه لبخند پهنش را تحویل می دهد و من نیمه سری تکان می دهم. دلم نمی خواهد پرش چشمم .
دلا بسوز که سوز تو کارها دنیاز نیمه شبی دفع صد بلا د
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکشکه یک کرشمه تلافی صد جفا د
ز ملک تا ملکوتش حجاب برگیرندهر آنک خدمت جام جهان نما د
طبیب عشق ا دم است و مشفق لیکچو در تو درد نبیند کرا دوا د
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دارکه رحم اگر نکند مُدّعی خدا د
ز بخت ه ملولم ، بود که بیداریبوقت ف. وفا داری وفا به عهد خود بیا و در کنار من شعله بزن تنم بسوز ای گل و گلعذار من من به هوای دیدنت راهی کوی تو شدم ش ته تر ز هر ش ت بسته به موی تو شدم مرا بکش که کشته ام در این سرای بی ی بگشای بند گیسوان به داد من کی می رسی چو عندلیب عاشقی بیا بسوی من کنون جای تو آغوش من است چراغ عشق رهنمون تلنگری بمن بزن خانه اب و دربدر شفای زخم من تویی منم غری. آتش دنیا بسوخت من تقوا تیغ معیشت بریخت خون شریعت از چه در افتاد در چَهِ زر و تزویر عالِم مفضال ذو فنون شریعت ؟ عاقبـت الامر گوییا که همین بود حاصل احکام گونه گون شریعت ای شده از بهر لقمه ای به در دین لقمه توان یافت از برون شریعت چند بر این سفره حرام نشینی ؟ سفره خود باز کن بدون شریعت شرم سفیهان به از غرور فقیهان عشق فضیلت به از جنون شریعت خانه خالی به از اثاثه مغصوب جهل، به از فهم واژگون شریعت نازمت ای شهریار دین که نهادی سقف معیشت نه بر ستون شریعت آتش دنیا بسوخت من تقوا تیغ معیشت بریخت خون شریعت از چه در افتاد در چَهِ زر و تزویر عالِم مفضال ذو فنون شریعت ؟ عاقبـت الامر گوییا که همین بود حاصل احکام گونه گون شریعت ای شده از بهر لقمه ای به در دین لقمه توان یافت از برون شریعت چند بر این سفره حرام نشینی ؟ سفره خود باز کن بدون شریعت شرم سفیهان به از غرور فقیهان عشق فضیلت به از جنون شریعت خانه خالی به از اثاثه مغصوب جهل، به از فهم واژگون شریعت نازمت ای شهریار دین که نهادی سقف معیشت نه بر ستون شریعت سعدی گفت: « ان و ان باربردار/ بِه زِ آدمیان مردم آزار» حافظ گفت: «وا! چرا به من نگاه می کنی؟!» سعدی گفت: «به خودت نگیر حافظ جان! یه خبر خوندم خیلی عصبی شدم.» حافظ گفت: «خبر مرگ؟!» سعدی گفت: «از اونم بدتر!» حافظ گفت: «نکنه واعظان.... امسال و در بیست و یکمین دوره بزرگداشت حافظ، برنامه ویژه او با محور «حافظ و اخلاق» برگزار می شود و بعد از چند سال نشان درجه یک حافظ نیز احیا می شود. هر که دلارام دید از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت یاد تو می رفت و ما عاشق و بی دل بدیم برانداختی کار به اتمام رفت ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت مشعله ای برفروخت پرتو خورشید عشق من خاصان بسوخت خانگه عام رفت عارف مجموع را در پس دیوار صبر طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت آ عمر از جهان چون برود خام رفت ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت همت سعدی به عشق میل نکردی ولی می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت غزلیات سعدی (علیه الرحمه ) غزل 141 حاصل عمر سعدی
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو می رفت و ما عاشق و بی دل بدیم
برانداختی کار به اتمام رفت...
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعله ای بر فروخت پرتو خورشید عشق
من خاصان بسوخت خانه گه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیو. حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست بوسه ای چند برآمیز به دشنامی چند زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر تا ابت نکند صحبت بدنامی چند عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند ای گدایان ابات خدا یار شماست چشم انعام مدارید ز انعامی چند پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش که مگو حال دل سوخته با خامی چند حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند برای کیلیک نمایید حجم فایل : 44 مگابایت زمان فایل : 5 دقیقه میرجلال الدین کزازی گفت: فال زنی با دیوان حافظ، نشانه ای ناب و آشکار از جایگاه بسیار قرین و بلند حافظ در دل ایرانیان است. می خواهم فریاد کنم، دلم ش ته است، می خواهم عشق بورزم، بدون عشق مرده ام. عشق همجون نفس کشیدن، حیات رابه ام فرو می برد و در جستجوی محبوب به پرواز آمدم، از زمین خاکی جدا شدم، عالم و فساد را پشت سر گذاشتم، در این پرواز سخت و طولانی آزمایش های سختی را گذراندم، در بوته محرومیت گداخته شدم، در آتش عشق سوختم، در دریای درد و غم غرق شدم، در کویر . شوخی حافظ با همسر شاه شجاع حافظ اغلب ندیم خاص شاه شجاع بود . به روایتی همسر شاه شجاع در مجالس و محافل انسی که شاه و حافظ در آن حضور داشتند شرکت می جست و شعر حافظ را گوش می کرد و حتی شوخی های خیلی تند بین آن دو رد و بدل می شد . لابد شنیده اید که یک وقت خاتون شاه شجاع از حافظ پرسید که شما گفته اید دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند - گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند . آیا این گل را هم شما دیده اید ؟ اگر دیدید آیا کاه نیز با گل در آمیخته بود ؟ حافظ گفت خیر ، کاه نداشت ! زن اصرار کرد و پرسید که آیا دلیلی هم هست که کاه نداشت . حافظ در برابر اصرار و شوخی پیاپی زن گفت : آری اگر کاه داشت بعضی جاها اصلا ترک بر نمی داشت ( برگرفته از تاریخ اجتماعی ایران ،جلد ششم ، راوندی ) غلامعلی حداد عادل گفت: اگر سعدی نبود حافظ، حافظ نمی شد یعنی باید ۱۰۰ سال پیش ازحافظ، سعدی می آمد تا حافظ بدرخشد.
تقدیم صاحبدلان
یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست؟
جان ما سوخت ، بپرسید که جانانه کیست..

حالیا خانه برانداز دل و دین من است
تا در آغوش که می خسبد و همخانه کیست..

باده لعل لبش کز لب من دور مباد
راح روح که و پیمان ده پیمانه کیست..

ت صحبت آن شمع سعادت پرتو
بازپرسید خدا را که به پروانه کیست..

می دهد هر ش افسونی و معلوم نشد
که دل نازک او مایل افسانه کیست..

یا رب آن شاهوش ، ماه رخ ، زهره جبین
در یکتای که و گوهر یک دانه کیست..

گفتم: آه از دل دیوانه حافظ بی تو
زیر لب خنده ن گفت: که دیوانه کیست..


کاوس حسنلی، دبیر علمی یادروز حافظ، برنامه های بزرگداشت این شاعر بزرگ پارسی گو را با عنوان «اخلاق و حافظ» تشریح کرد و از تشکیل پرونده ثبت معنوی حافظ در یونسکو خبر داد.
دفاع جانانه ن رزمی کار در مقابل تعرض مردان را در این گزارش مشاهده می کنید.