بقچه ی دل

به نقل از خبرگزاریها در مورد بقچه ی دل : بقچه سیب زمینی پنیردار patates hamurlu peynirli مواد لازم سیب زمینی آب پز 3 عدد کره 120 گرم نرم شده تخم مرغ 1 عدد شیر 100 میلی لیتر ( نصف لیوان ) مایع خمیر 1 ق غ نمک 1 ق غ آرد به مقدار لازم ( 550 گرم استفاده ) مواد داخل بقچه پنیر سفید کمی جعفری خورد شده سفیده تخم مرغ 1 عدد مواد لازم برای روی بقچه زرده تخم مرغ 1 عدد طرز تهیه برای مواد داخل ، پنیر و جعفری و سفیده تخم مرغ را در کاسه ای مخلوط کنید. سیب زمینی ها را له کنید ( ح پوره ) و روی آن کره ، شیر ، تخم مرغ ، خمیر مایع و نمک را ریخته هم بزنید. اگر از مایع خمیر پودر استفاده می کنید آنرا در نصف استکان آب ولرم حل کرده و بعد از کف داخل موادتان بریزید. آرد را کم کم کنترل شده بریزید تا خمیری نرم از این مواد درست کنید. 30 دقیقه بگذارید خمیر ور بیاید. از این خمیر قطعات کوچک برش داده به اندازه نعلبکی خمیر را باز کنید داخل آن را 1 الی 1/5 ق غ از مواد داخل بقچه ( پنیر و جعفری و سفیده تخم مرغ ) گذاشته و آن را رول کنید و به شکل ماه درآورید. زرده تخم مرغ را روی بقچه ها زده و در فر از قبل گرم شده 180 درجه تا روی بقچه ها سرخ شود بپزید.

ما آدم های اهل کاری بودیم نه از این سایه دوست ها نه از این تنبل های فربه مردهایمان از صبح علی الطلوع میجنگیدن تا بوق سگ و شب ها هم بعضی هایشان نعششان را به خانه می آوردند بعضی هایشان حتی نعششان هم به خانه نمی رسید زن هایمان در خانه، راه را بر نرفتن ها میبستند زخم ها را تیمار می د و صبح علی الطلوع باز بقچه را دم درب تحویل مرد ها میدادند اما یک شب میان خواب ها آفت به شهر زد صبح وقتی مرد های شهر رزم جامه می پوشیدند و زنهای شهر بقچه ها را می بستند زیر لب آرام بهم گفتند: تا کی؟ و بعد از هم خداحافظی د و از خانه بیرون زدند «تا کی» مثل یک ویروس تا آ روز در ذهن همه تکثیر شد در میدان نبرد هر به دیگری می رسید، آرام زیر لب می پرسید: تا کی؟ آن دیگری هم شانه بالا می انداخت.. فردای آن روز هیچ صبح الطلوع بیدار نشد نه بقچه ای به دست مردی رسید و نه مردی بعد از صلاة صبح پتو را کنار زد تا برخیزد ویروس «تا کی» تا مغز استخوان مردم شهر پیش رفته بود. زنهای شهر دور هم جمع شدند و گفتند: تا کی بقچه بستن و زخم تیمار و از خواب زدن؟ و مرد های شهر گفتند: تا کی جنگیدن و دمی آرام نداشتن و زخم خوردن؟ پسرها گفتند: تا کی مثل پدر بودن و مهر ندیدن و زندگی ن ! دخترها گفتند: تا کی مثل مادر بودن و خانه ماندن و زخم بستن! و بعد شهر نا پدید شد ویروس «تا کی» شهر را بلعید چند سال بعد مردهای جنگی و زن های بقچه دهنده و تیمار کننده افسانه ها شدند و بچه ها با کراهت از آن دوران گفتند ویروس «تا کی» لباس عوض کرد و سبک زندگی شد مرد های کاری مردند و زنهای بقچه دهنده و تیمار کننده تکفیر شدند دیگر هیچ وقت، صبح الطلوع چراغی در شهر روشن نشد...



پ ن: +تا کی؟ _تا ظهور حضرت حجّت... پ ن: گرفتار سرطان «تا کی» نشویم.. پ ن: #قاب_ماندگار پاسدار #شهید_ _علی_عبدی نام پدر: ابراهیم گ ار ی وادی الرحمة تبریز خیلی خوش اخلاق است آقای تابستان با بقچه ی سبزش برگشت او الان در بقچه اش دارد عطر گل شب بو می افتد از لایش گیلاس و زرد آلو موهای او سبز است مثل درخت بید خیلی تنش داغ است مثل تن خورشید می آورد با خود تعطیلی وگرما در انتظار ماست بازی ، سفر، دریا خضری شهر آرزوها image result for ‫تصاویر زیبای جدا کننده مطالب‬‎
این روزا ، روزای خونه ت یه . . .
اونم از خونه ای که قرار نیست با خودمون ببریم ؛ ولی یه خونه هست که تموم زندگیِ ما آدما توشه و بهتره از خونه ت یِ اون فراموش نکنیم ؛ " دلامون " بیشتر از همیشه نیاز به خونه ت ی دارن / قلب / درست پشت اون دریچه ؛ توی اون صندوق قدیمی یه بقچه هست که توش کینه های چندین ساله قایم شدن و هر بار که دلخوری پیش میاد، میری درِ صندوق رو باز می کنی،بقچه رو از توش در میاری میذاری رو پات و
قبل از گذاشتنِ دلخوری،تموم کینه ها و دلخوریای قبلی رو یه بارِ دیگه مرور می کنی و بعدش سنگینیِ بارِ اونهمه نفرت و کینه جدید رو هم بهش اضافه می کنی ؛
در بقچه رو خوب گره میزنی و میذاری توی صندوقچه ، درشم یه قفل میزنی ! بهتره همین الان قبل از هر کاری در صندوقچه رو باز کنی و بقچه رو بذاری توی یه کیسه زباله و بذاریش دم در . . . در صندوقچه رو هم باز بذار تا از عشق و محبّت لبریز بشه و اونوقته که مثل ابرا سبک میشی ؛ بقچه پاییزی رادیو7 بقچه به بغل می گیریم تو هوای پاییزی داریم می ریم مسیرو با ع های فانتزی تو، هفت روزهفته رو پای برنامه بشین راس ساعت11 رادیو7 رو ببین ذهنمون درگیر میشه از شنبه تا5شنبه پر می کنید فضارو فقط با صدای خنده عوامل رادیو نفر بلکه بیشتر7 کنار هم جمع شدن تا غم هامون بشه در بارون پاییزی رو تو کافه ی رادیو پلاک7 میشینیم برنامه رو میبینیم دست به قلم میشینیم باز واسه ی یه شنبه موضوع این هفته هم تلاقی با خنده بچه های رادیو از شمال و جنوبن از اسان و تهران بین همه محبوبن تو جاده ی پاییزی شرافتامون حفظه سرورمون استقلال پای هممون قرصه با ایمان و توکل شاهین امسال می شیم با یاری خداوند خاک پای مولا میشیم راستی حسنی دیگه به مکتب نرفت مسیر شو کج کرده اومده رادیو7 ذهنمون درگیر میشه از شنبه تا 5شنبه میبینیم رادیو7 باخنده و باخنده با عرض پوزش از تمامی عوامل رایو7 لطفا نظر خود را درباره این متن و ع حتما بیان کنید. پدر سیلی محکمی به صورت پسر زد و گفت: مگه این شام چه عیبی داره که لب نمی زنی؟ پسر در حالی که به نون و پنیر و مقداری سبزی چشم دوخته بود از پای سفره به گوشه ای خزید و سر به بالین نهاد. صبح فردا وقتی غذای پسر در بقچه پدر جای می گرفت پسرک دانست امروز بابا صبحانه دارد، چشمانش از شادی تر شد! در مطلب آشپزی امروز قراره غذایی راحت و خوش طعم رو با بادمجان تجربه کنیم. بادمجان از دسته صیفی جاتی هست که با توجه به نوع کاربرد اون در تهیه انواع غذاها طرفدارن خیلی زیادی داره. نان، پنیر و سبزی را که دیگر همه بلا استثناء می شناسیم و با نان های مختلف خوردیم. حامد فوقانی -خبرنگار: درحالی که پیرمردی با بقچه زیربغل سعی دارد حراست را مجاب کند تا دیداری با آقای رئیس داشته باشد، خانمی دیگر در کنار او، مشغول گرفتن مجوز ورود به طبقات ساختمان است؛ او قبض عوارضی در دست دارد و به نگهبان می گوید: هزاران واژه
از نگاهِ خدا می بارید
من
دامنِ دلم را
پهن کرده بودم
چون دستانم کوچک بود
می ترسیدم
سهمِ من از اینهمه دلخوشی
کم باشد
یکروز
که ترانه های بقچه پیچ را باز
دیدم
همه ی دلخوشی ها
کپک زده اند....
آنجا بود که فهمیدم
نصیبِ من
از ادبیاتِ خداوند هم
جز همین روزهای پلاسیده
چیز بیشتری نیست.... نخ پته با رنگ 100 در صد طبیعی(گیاهی) پته هشت رنگ برای اولین بار و اولین فروشگاه پته در کرمان بعد از گذشت 100 سال اقدام به فروش نخ با رنگ 100 در صد طبیعی کرده است. (آیا می دانید نزدیک به 100 سال از آ ین پته های دوخته شده با رنگ طبیعی می گذرد. متاسفانه از آن زمان تا کنون ی دیگر پته با رنگهای گیاهی ندوخته است.)برای اطلاعات بیشتر با شماره 09158993656 تماس حاصل نمایید. با تشکر از سرکار خانم قربانی (مربی پته دوزی در تهران) که در این راه تلاش های بسیاری انجام داده اند. نمونه ای از پته های دوخته شده با نخ های با رنگ گیاهی(طبیعی) تابلو بوته ه قیمت 200.000 تومان ن چهار بوته
قیمت 250.000 تومان نیم بقچه چهار بوته قیمت 1.100.000تومان بوته ه 55.000 تومان ن گرد 50*50
قیمت 250.000 تومان ن چهار بوته قیمت 250.000 تومان بقچه طرح مینایی با نخ های گیاهی نیم بقچه طرح بازو بندی قیمت 850.000 تومان ن گرد 35*35 قیمت 80.000 تومان رانر بزرگ 200*50 ن 4 گوش 4 بوته 50*50 سفید قیمت 280.000 تومان ن درختی 50*50 قیمت 250.000 تومان باغ گل 80*80 قیمت 650.000 تومان بوته زندگی50*45 قیمت 165.000 تومان ن گرد 50*50 قیمت 250.000 تومان ن گرد 35*35 قیمت 85.000 تومان بوته زندگی45*50 قیمت 150.000 تومان نیم بقچه ماهان85*85 قیمت 950.000 تومان بقچه طرح ماهان 100*100 قیمت 1.200.000 باغ گل 80*80 قیمت 650.000 تومان بقچه طرح 4 بوته قیمت 1.200.000 تومان بقچه طرح ماهان قیمت 1.200.000 تومان آیا می دایند ارزش پته های دوخته شده با نخهای با رنگ گیاهی دو چندان خواهد شد. در آینده نه چندان دور پته هشت رنگ در نظر دارد نخ پته بصورت دست ریس و شال دست بافت به علاقه مندان پته کرمان عرضه نماید. لطفا منتظر اطلاعات بعدی باشید. آقای کافی نقل می د: داشتم میرفتم قم، ماشین نبود، ماشین هایشیراز رو سوار شدیم. یه خانمی هم جلوی ما نشسته بود، اون موقع هم که روسری سرشون نمی ! هی دقیقه ای یکبار موهاشو ت می داد و سرشو ت می داد و موهاش می خورد تو صورت من. هی بلند می شد می شست، هی سر و صدا می کرد. می خواست یه جوری جلب توجه عمومی کنه. برگشت، یه مرتبه نگاه کرد به منو خانمم که کن. بلاگ اسکای امروز چندباری تن مارو لرزوند هاما داغ دیدگان طاقتمون کمه هاجوری نشود که بلایی سر وبلاگهامون بیاد و باز ما یجور بدی بشه حالمون! ده ریزای نوشته های باقی موندمون رو بقچه کنیم و راه بیوفتیم بین میزبانای وبلاگی و غصه به دل چندسالی غریبی کنیم! و کم کم پا بده نوشتن تو خونه ی تازه...درین بین هم ریزش بلاگر پیش بیاد!به خاطر بی انگیزگ. آقای کافی نقل می د: داشتم میرفتم قم، ماشین نبود، ماشین های شیراز رو سوار شدیم. یه خانمی هم جلوی ما نشسته بود، اون موقع هم که روسری سرشون نمی ! هی دقیقه ای یکبار موهاشو ت می داد و سرشو ت می داد و موهاش می خورد تو صورت من. هی بلند می شد می شست، هی سر و صدا می کرد. می خواست یه جوری جلب توجه عمومی کنه. برگشت، یه مرتبه نگاه کرد به منو خانمم که ک. آقای کافی نقل می د: داشتم میرفتم قم، ماشین نبود، ماشین های شیراز رو سوار شدیم. یه خانمی هم جلوی ما نشسته بود، اون موقع هم که روسری سرشون نمی ! هی دقیقه ای یکبار موهاشو ت می داد و سرشو ت می داد و موهاش می خورد تو صورت من. هی بلند می شد می شست، هی سر و صدا می کرد. می خواست یه جوری جلب توجه عمومی کنه. برگشت، یه مرتبه نگاه کرد به منو خانمم که ک. سه گل‌سرخ کاغذی را که از بین لباس‌ها درآمد، شکفت، رویید، نمی‌دانم، گذاشته‌ام بین سنگ‌ها، جلوی آینه و سه صابون عطری هرکدام در یکی از کشوها بین لباس‌ها؛ به سبک مامان که عیدها هر بقچه را که باز می‌کردیم عطر صابون معطری برمی‌خاست و پارچه‌ها و جا ها و لباس‌ها بوی تمیزی می‌دادند، همیشه‌بهار بود، یاس بود. خیلی . میگویند هوای خاصی در شهر میپیچد میگویند این روزها خاص است یادش بخیر سال پیش همین روز های خاص چه شبی بود آن پارک شهید که تمام ن تاریک بود وقتی برای دیدنت میآمدم پیغام دادی : آخ جون حالا که رفتی هیچ چیز برایم نمانده عشقم را بردی قلبم را ش تی خالا من مانده ام با یک بقچه آهنگ غمگین : یه سبد خاطره داره یاد تو وقتی که تنها رو نیمکت میشینم شکر . بگذار پای غنچه به لبخند وا شود شاید دری به سمت خداوند وا شود
بستیم سیب سرخ به نارنج های دوست ای کاش بخت این همه پیوند وا شود
سر می رسد دوباره بهار از سفر اگر از دست و بال چلچله ها بند وا شود
یک استکان چای برای جهان بریز تا اخم بقچه های پر از قند وا شود
آغوش تو سپیدترین عاشقانه هاست ای کاش رو به من بگذارند وا شود
بگذار عشق لان. آقای کافی نقل می د: داشتم میرفتم قم، ماشین نبود، ماشین های شیراز رو سوار شدیم. یه خانمی هم جلوی ما نشسته بود، اون موقع هم که روسری سرشون نمی ! هی دقیقه ای یکبار موهاشو ت می داد و سرشو ت می داد و موهاش می خورد تو صورت من. هی بلند می شد می شست، هی سر و صدا می کرد. می خواست یه جوری جلب توجه عمومی کنه. برگشت، یه مرتبه نگاه کرد به منو خانمم که ک. سلامشاعر میفرماید ماکرونی بر هر درد بی درمان دواستمن به فدای اون لُپای نارنجیش با اون ته دیگ سیب زمینی کنجدی یا حتی ته دیگ نونی.آخه غذا هم انقدر خوشمزه میشه؟انقدر دلبر میشه؟؟؟خیلی دوستش دارماصلا ماکرونی گلیست از گلهای بهشت...میدونستید خدا قراره تو بهشت به من یه درخت بده که بارش قابلاماهای ماکرونی باشه؟اونم قابلامای تنهایی که نه...قابلاماهاش با پارچه گل گلی بقچه پیچ شدن.تصور کنید یه درخت خیلیییی بزرگ که از شاخه هاش بقچه های گل گلی قابلمه آویزونهبعد من هر وقت دلم خواست دستمو دراز میکنم یه بقچه میکشم پایین.بقچشو باز میکنم و بعد میشینم دلی از عزا در میارم.اونجا هر چقدر دلم بخواد ته دیگ هست.بهله...ته دیگ بسیوووور دوست میدارم.در جریانید که هر کی ته دیگ زیاد بخوره شب عروسیش برف میباره.چه عالیییییی...از این بهتر نمیشه.اونوقت منم میشم ملکه برفی.بهلهههه...در یک شبی که به قول اخوان ثالث عزیز" سقف آسمان کوتاه" و همچنین سرخ می باشد و دانه های زیبای برف ان ان از آسمون به زمین فرود میان.خب مسلّم است که در همچین شبی هیچ آدمی با ماشین اینور اونور نمیره.و بدینگونه ملکه برفی و شاه دلش دوست دارن پیاده مسیر رو گز کنن.اصلا ما از آرایشگاه تا تالار  دست در دست یکدیگر پیاده میریم.قدم ن زیر برف.اونجوری نگاه نکنید.خدا در و تخته رو بخوبی جفت و جور کرده و نامبرده همسری به فراخور حال خود یعنی دیوانه، همچو خودش یافته است.بعلههه ما آقامون هم عین خودمون اهل دِله.یادم باشه تو ید عروسیم یه پ وی خوشگل ب م واسه اون شب که سردم نشه.هااا کفشامم هست.با کفش سیندرلایی که نمیشه تو برف راه رفت.باید چکمه هم ب م.پاشم برم به کارام برسم.چقدر دری وری میگم منبدرودآهان یه چیزی یادم رفت.به کائناتم میخوام یه چیزی بگم.ای کائنات عزیزم لطفا به همسر عزیزم (زشت بی ریخت)بگو که ته دیگ بخورد.خودشم زیاد زیادبا تچکر مرد گنده خج م نمی کشه .میره تو صفحه ی مونیتور زل میزنه به یک اسمیک تصویر یک صفحه ...واقعا که لعنت به این دنیای مدرن ...قربون صدقه اش میره . فدا میشه و می خنده گریه می کنه خل شده البته خل بود خل تر شده اصلا مارو نمی بینه عجیبه این خانم بظاهر پایتخت نشینه و از شهر و دیار ما فرسنگ ها فاصله داره اون وقت آقا میگه برو بمیر من عاشق این زنم . بهش میگ. درسی که مرحوم کافی به یک بی حجاب داد محمد امین غلامی‎ در یکی از شبکه های اجتماعی نوشت: آقای کافی نقل می د: داشتم میرفتم قم، ماشین نبود، ماشین های شیراز رو سوار شدیم. یه خانمی هم جلوی ما نشسته بود،اون موقع هم که روسری سرشون نمی ! هی دقیقه ای یکبار موهاشو ت می داد و سرشو ت می داد و موهاش می خورد تو صورت من. هی بلند می شد می شست، هی سر و صدا . نخ پته با رنگ 100 در صد طبیعی(گیاهی) پته هشت رنگ برای اولین بار و اولین فروشگاه پته در کرمان بعد از گذشت 100 سال اقدام به فروش نخ با رنگ 100 در صد طبیعی کرده است. (آیا می دانید نزدیک به 100 سال از آ ین پته های دوخته شده با رنگ طبیعی می گذرد. متاسفانه از آن زمان تا کنون ی دیگر پته با رنگهای گیاهی ندوخته است.)برای اطلاعات بیشتر با شماره 09158993656 تماس حاصل نمایید. با تشکر از سرکار خانم قربانی (مربی پته دوزی در تهران) که در این راه تلاش های بسیاری انجام داده اند. نمونه ای از پته های دوخته شده با نخ های با رنگ گیاهی(طبیعی) تابلو بوته ه قیمت 200.000 تومان ن چهار بوته
قیمت 250.000 تومان نیم بقچه چهار بوته قیمت 850.000 تومان بوته ه 55.000 تومان ن گرد 50*50
قیمت 250.000 تومان ن چهار بوته قیمت 250.000 تومان بقچه طرح مینایی با نخ های گیاهی نیم بقچه طرح بازو بندی قیمت 800.000 تومان ن گرد 35*35 قیمت 80.000 تومان آیا می دایند ارزش پته های دوخته شده با نخهای با رنگ گیاهی دو چندان خواهد شد. در آینده نه چندان دور پته هشت رنگ در نظر دارد نخ پته بصورت دست ریس و شال دست بافت به علاقه مندان پته کرمان عرضه نماید. لطفا منتظر اطلاعات بعدی باشید. نخ پته با رنگ 100 در صد طبیعی(گیاهی) پته هشت رنگ برای اولین بار و اولین فروشگاه پته در کرمان بعد از گذشت 100 سال اقدام به فروش نخ با رنگ 100 در صد طبیعی کرده است. (آیا می دانید نزدیک به 100 سال از آ ین پته های دوخته شده با رنگ طبیعی می گذرد. متاسفانه از آن زمان تا کنون ی دیگر پته با رنگهای گیاهی ندوخته است.)برای اطلاعات بیشتر با شماره 09158993656 تماس حاصل نمایید. با تشکر از سرکار خانم قربانی (مربی پته دوزی در تهران) که در این راه تلاش های بسیاری انجام داده اند. نمونه ای از پته های دوخته شده با نخ های با رنگ گیاهی(طبیعی) تابلو بوته ه قیمت 200.000 تومان ن چهار بوته
قیمت 250.000 تومان نیم بقچه چهار بوته قیمت 1.100.000تومان بوته ه 55.000 تومان ن گرد 50*50
قیمت 250.000 تومان ن چهار بوته قیمت 250.000 تومان بقچه طرح مینایی با نخ های گیاهی نیم بقچه طرح بازو بندی قیمت 850.000 تومان ن گرد 35*35 قیمت 80.000 تومان رانر بزرگ 200*50 آیا می دایند ارزش پته های دوخته شده با نخهای با رنگ گیاهی دو چندان خواهد شد. در آینده نه چندان دور پته هشت رنگ در نظر دارد نخ پته بصورت دست ریس و شال دست بافت به علاقه مندان پته کرمان عرضه نماید. لطفا منتظر اطلاعات بعدی باشید. من هنوز هم مثل بچه ها فکر می کنم خدا یک جایی توی آسمان ها نشسته و از آن بالا به ما آدم کوچولوهای زمینی نگاه می کند.
افطار که میشود خودم را میرسانم پشت پنجره، زل می زنم به قطعه ی کوچکی از آسمان که قاب پنجره را پر کرده ، صدای ربنا و اذان می آید ، رو به خدا حرفهایم را میزنم ، آرزوهایم را می چینم کنار هم و میدهم دستش ، بقچه ی غصه هایم را پی. گرچه او مرهم نشد بر زخم های قلب من
روی زخم کهنه ام مُشتی نمک پاشید و رفت
گریه هایش را درون بقچه ای پیچیده بود
وقت رفتن با لبی خندان مرا بوسید و رفت
.
.
.
.
کوچه پس کوچه این شهر تو را می بوید
عطر خوش بوی تنت ناب تر از مُشک و گلاب
بوسه ای از لب شیرین تو شد سهم دلم
این غزل جای من امشب شده بد مست و اب . . .
.
.
.همه نگاهاش باید علمی باشه چه جور قرار گرفتن ستون فقرات مهمه من به این نکته توجه ن روی فیگور استخونی کار ن برای لباس پوشاندن مانکن فیگور خیلی باید خاص باشه تا طراحی لباس شما به چشم بیاد (من این طرح را از وبلاگ کارگاه طراحی برداشتم ) کوک کن ساعتِ خویش

اعتباری به وسِ سحری، نیست دگر

دیر خو ده و برخاسـتنـش دشـوار است

کوک کن ساعتِ خویش !

که مـؤذّن، شبِ پیـش

دسته گل داده به آب

و در آغوش سحر رفته به خواب

کوک کن ساعتِ خویش !

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

که سحر برخیزد

شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

دی. پاییز را دوست دارم وقتی که هنوز یک نشانه هایی از تابستان دارد و روزهای سرد و آفتاب بی رمقش از راه نرسیده اند .
شبها پتویی ، ملافه ای نمی اندازم رویم اما خنکی مایل به سردی صبح هایش وادارم میکند که مچاله شوم زیر پتو و مگر لذت بخش تر از این کار داریم؟ صبح زود بلند شدم بقچه ! ناهار سین را بستم و راهی اش که برود سرکار و یک لقمه غذا بیاورد . وقتی شورآبی دهان باز می کند و با سرمای زمستان هم دست می شود تا آیدین و سورملینا را به هم نرساند؛ دیگر از دست نویسنده هم کاری ساخته نیست. این بار قرار است آیدین زنده بماند و با لحظه لحظه ی عمرش به جدال برخیزد و افسوس را هزار مَن صرف کند. افسوس که اینبار نویسنده شرنوشت است و خواننده، شخصیت اول داستان. حتی بردهای متوالی تیم ملی و گل آزمون. کوک کن ساعتِ خویش ! اعتباری به وسِ سحری نیست دگر... دیر خو ده و برخاسـتنـش دشـوار است کوک کن ساعتِ خویش ! که مـؤذّن ، شبِ پیـش ، دسته گل داده به آب . . . و در آغوش سحر رفته به خواب! کوک کن ساعتِ خویش ! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ،که سحر برخیزد شاطران، با مددِ آهن و جوشِ شیرین، دیر برمی خیزند کوک کن ساعتِ خویش! که سحر گاه ی بقچه در زیر بغل، راه. کوک کن ساعتِ خویش ! اعتباری به وسِ سحری نیست دگر... دیر خو ده و برخاسـتنـش دشـوار است کوک کن ساعتِ خویش ! که مـؤذّن ، شبِ پیـش ، دسته گل داده به آب . . . و در آغوش سحر رفته به خواب! کوک کن ساعتِ خویش ! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ،که سحر برخیزد شاطران، با مددِ آهن و جوشِ شیرین، دیر برمی خیزند کوک کن ساعتِ خویش! که سحر گاه ی بقچه در زیر بغل، راه. تنهاییت را آب و جارو میکنم امشب حتم داشته باش ! همین امروز و یا فردا به دیدارت می آیم شک نکن ! سبدسبدپر از دلواپسی هایت را خواهم چیدباور کن ! و به بازار آن لیلی عاشق می سپارمش که عاشقانه مرد ! تمام تنهاییت را پر از شبهای مهت می کنم فقط به یاد عشقمان ! من شاخه شاخه دلتنگی هایت را با عشقم وجین می کنم همین امروز ! و تمام دلتنگی هایت را درون ب. تکلیف حرفهایی که نمی زنی ....
بغض هایی می شود بی صدا
زخم هایی می شود ناپیدا ....
و بعد دردهایی می شود ....عمیق !
و یادت باشد ...
درد را نمی شود بقچه کرد و در کمد گذاشت ...
درد را نمی شود دریک خانه تکانی مفصل رد کرد ...
درد را نمی توان نوشت ... نمی توان دور ریخت ... حتی نمی توان سرود ... درد را باید درمان کنی
و درمانش ... گفت. تصویر مرتبط
همیشه در شب آرزوها، حس می کنم آن آدم رویایی قصه ها هستم که یک پری دریایی یا چه می دانم، غول چراغ جادو یا هر دیگری، جلوی چشمش ظاهر شده و از او خواسته آرزوهایش را بگوید. از او هم رویایی تر. من می توانم بیش از سه آرزو، حتی بی نهایت آرزو داشته باشم و اجابت کننده من می تواند همه آنها را برآورده کند. شب آرزوها که می شود حس می کنم در شاعرانه ترین قصه واقعی دنیا زندگی می کنم. از صبح انتظار شب را می کشم تا با یک دنیا آرزوهای کوچک و بزرگ به پیشواز مهربانی خدا بروم. وقتی که شب می شود پر از دلهره می شوم که نکند کم بیاورم. نکند همه آرزوهایم را به یاد نیاورم. نکند آرزوهایم خوب نباشند، کم باشند، خدا دوستشان نداشته باشد و...
من دعا را خیلی دوست دارم. خیلی زیاد. اما فکر می کنم حتما دلیلی دارد که خدا اسم امشب را گذاشته است شب آرزوها و نه شب دعاها. دعا یک جور خواستن است. خواسته ات را می گویی، از خدا خواهش می کنی، به او اصرار می کنی، هی تکرارش می کنی تا سرانجام برآورده شود. اما آرزو فرق دارد. آرزو عمیق تر و صبورانه تر است. آرزو همیشه با تو است؛ در همه سلولهایت جاری است؛ حتی اگر بر زبان نیاوری اش. آرزو یک جور شاعرانگی در خودش دارد که از هر ی برنمی آید.
من فکر می کنم آدمهایی که آرزو می کنند روشن تر و پرامیدترند و حال بهتری دارند. دعاها عوض می شوند؛ مخصوصا اگر مستجاب شوند. اما آرزوها می مانند. نرم و آرام. مثل نفسهای صبح. مثل طراوت باران. آرزوها ممکن است خیلی دور باشند یا خیلی دراز. اما همیشه چیزی ته ته ته دلت هست که به تو می گوید روزی به آنها می رسی. روزی که نمی دانی دور است یا نزدیک. نمی دانی کی و چه طور از راه می رسد. اما می دانی که هست. و حتی اگر روزی بفهمی که آرزویت برای همیشه آرزو می ماند، باز رهایش نمی کنی؛ که آرزو داشتن به زندگی رنگ و طراوت می بخشد.
تو می توانی در همه دعاهایت از آرزوهایت حرف بزنی. اما حتی وقتی دعا نمی کنی، آرزوها هستند. حتی اگر با خدا قهر باشی، آرزوها نمی میرند و شاید به همین خاطر است که خدا اسم امشب را شب آرزوها گذاشته که بگوید امشب برای همه ما است. برای هر که دعا می کند یا نمی کند. هر دوستش دارد یا ندارد. هر به او ایمان آورده یا نیاورده. امشب شب آرزوها است و همه ما آرزوهایی داریم که خدا خواسته است یک شب را محض خاطر آنها نگاهمان کند.
پس همین حالا بقچه آرزوهایت را باز کن، از هر کدام یک ستاره بساز و به آسمان خدا بفرست. مطمئن باش، خدا آسمانت را چراغانی می کند. 5 بار بگو :لای رولت رنده ی لیمو رفتهاگه میتونی 5 بار بگو :چیپس ، چسب ، سوسکاین جمله رو اگه 2 بار هم بتونی بگی هنر کردی ! :چه ژست زشتی3 بار تکرار کن :دل به دلت دله این دله دل مرده بده بده دل که بد آورده5 بار سریع بگو :سه رفتن به بز ی ُ یه یه بز ید ُ یه دو بز ید3 بار بگو :سه سیر سرشیر سه شیشه شیر!3 مرتبه تکرار کن :لیره رو لوله لوله رو لیرهاین جمله رو. خب نشد... چی نشد؟ دنبال پارتی بودم ک بیام اداره مرکزی... پیداشم اما یه بیلاخ تو دلش نشونم داد و همش با گفتن باشه باشه پیگیرم سر دووند .. نهایتا ابلاغ رو به اسم یکی دیگه زدن و تموم شد... تموم شد؟؟؟ نهههه.... بنده رو هم سه روز توی هفته فرستادن به یه اداره که زیر مجموعه  اداره مرکزیه.  از فردا سه روز تو اداره سابق خودمم سه روز تو اداره زیر م. هرکه پرهیز و علم و زهد فروخت
منی گرد کرد و پاک بسوخت
............................................
یکی از گرانبار ترین وبه نوعی عذاب آورترین دردهای بشر در طول تاریخی نان خوردن برخی از افرد از تنور دین و زهد بوده است تا جایی که افرادی چون تیمور که در خونریزی و وحشت آفرینی از بزرگان ونام آوران تاریخ است خود را والی و دین معرفی می نماید و مسئولیتش ر. مععععععععع خبر رو اشتباه فهمیده بودم حذفش . اون وقت والیبالیستای بدبخته بقچه می کنن میندازن صندوق عقب ماشین می برن فرانسه مسابقه بدن. یعنی تبعیض تا کجا؟ یک برد نداشتن هیچ، یک گلم نزدن تا حالا این همه پول سرازیر سمتشان. اون یکی بدبختا هی راه به راه می برن و چیزی نمانده اول جهان بشن. کم مانده با گاری بفرستنشان مسابقه. خدااااااااااا تبعیض توی این مملکت بیداد می کنه مععععععععع آتش گرفتم. چه کار میشه کرد؟ متن ویرایش نشده است! قسم میخورم اگر داداشم اون شب باهامون اومده بود حتی جرات نمی کرد حرف بزنه باهام. چه برسه منو ببر اتاقش. بگه بشین رو تخت. بعد خودش بره در شیشه ای بالکن و باز کنه رو کنار بکشه و روی مبل کهنه ای که چسبونده بود به دیوار، بشینه. نشست. گفت اینجا خلوتگاهشه. البته که خلوت گاه زیادی کلمه ی مز فیه. مطمئنم همچین چیزی نگفت. مثلا گ. "کوک کن ساعتِ خویش ! اعتباری به وسِ سحری، نیست دگر دیر خو ده و برخاسـتنـش دشـوار است کوک کن ساعتِ خویش ! که مـؤذّن، شبِ پیـش دسته گل داده به آب و در آغوش سحر رفته به خواب کوک کن ساعتِ خویش ! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ که سحر برخیزد شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمی خیزند کوک کن ساعتِ خویش ! که سحرگاه ی بقچه در زیر بغل، راهیِ حمّام. صدایت را میان آب ها گم کرده ام میان دل دل بی تاب ها گم کرده ام گفتی نگاهت جان دهد آشفته را سامان دهد آن نگاه مهربان را درمیان قاب ها گم کرده ام گفته بودی تا ابد مسئول گلهایم شوم این همه یاس است ولی من یاسمن گم کرده ام گفته بودی بامنی نشوی از من جدا درمیان این همه من ،خویشتن گم کرده ام گفتم که جویای توام گفتی که تو نفس منی یارم کجا هستی که من این نفس را گم کرده ام در جستجویت بقچه بستم راهی میخانه ام اما چه سود گویا که باز ، این ره میکده را گم رده ام   می بینی یکدفعه نیست. صندلی نشستن اش ، لحاف خوابش ، قاشق ولیوان شخصی اش ،  هیچ هیچ هیچ. اتاق ها و راهرو های متصل کننده آنها از هم ، از او خالی می شود. نه صبح ، نه ظهر و نه شب . نیست نیست نیست.  اگر تب داشته باشد ، اگر زخم داشته باشد ، اگر قلبش موقع زدن صدای بلندی بدهد ، اگر گهگاهی غش کرده باشد ، اگر روی صورتش جوش های غرور جوانی  تک. پدر سیلی محکمی به صورت پسر زد و گفت: مگه این شام چه عیبی داره که لب نمی زنی؟ پسر در حالی که به نون و پنیر و مقداری سبزی چشم دوخته بود از پای سفره به گوشه ای خزید و سر به بالین نهاد. صبح فردا وقتی غذای پسر در بقچه پدر جای می گرفت پسرک دانست امروز بابا صبحانه دارد، چشمانش از شادی تر شد هو المحبوب من چیز زیادی نمیخواستم، از صرافت عاشقی افتاده بودم که تو رسیدی، خنده هایم را جمع کرده بودم توی بقچه و گذاشته بودم توی پستو که تو رسیدی، داشتم به عادت های بدم خو میگرفتم که رسیدی. رسیدی و خنده های مردانه ات مسحورم کرد. رسیدی و غم ها مجال خوش ی نیافتند. رسیدی و در یک چشم بر هم زدن تمام دلم را صاحب شدی. نه انگار که غریبه ای. انگار که از ازل با من زاده شده ای. نه انگار که چند باری بیشتر ج دل هم نشده ایم. تو بگو سالها. آشنایی که از پس یک کوچه رسید. جرقه ای در دل یک شب ظلمانی. تو نور بودی. نور هستی. نور خواهی بود. روشنایی که بی عشق معنا ندارد. و تو خود خود تفسیر عشقی. به حرمت کلمه که زاده شد بین . به حرمت غروب مقدسی که نفس به نفس گذر مش. امتداد زندگی را گره زده ام به زلف تو. که تا باشم و باشی از عشق بگوییم و قصه ها و آواز ها ساز کنیم. بمان برای من که سخت محتاج مردانگی ام. بمان برای من که سخت دلتنگ در آغوش تو نم. بمان برای من پیک بهار من.
دل نوشته های زیبا !همراه ع ای بانوی آبی عشق :برای تو مینویسم .برای توکه روزی آسمان دلت ابری بود تا هر وقت دلتنگ شدی سری به این نوشته ها بزنی ! هنوز هم فرشته ها طرح لبخندت را روی ابر ها نقاشی میکنند .کوچه ی بن بست. منتظرت است تا صدای قدم هایت را به گوش پنجره ی اتاقم برساند . سویم بیا و مرا دریاب! من در جاده ی سرنوشت گم شده ام و در ظلمات جنگل نامیدی پنهان گشته ام .نمیدانم چگونه .چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ام ساخته اند؟ با بقچه ی خا تری خاطراتم راهی شهر خیال میشوم و از جاده پر از ابهام آنجا میگذرم .به بهار میرسم .من بهار زندگی ام را در واژه های پسندیده پیدا .پس بیا در باغ کو چک قلبمان گل های امید بکاریم و شه هایمان را عاشقانه پرواز دهیم به سمت فر که هرگز خاطراتمان تکرار نخواهد شد ........!!!!! هوای کوچ شیهه ی اسب ناله ی باروت پژواک پروازپرندگان در کو ش و دشت و دختر ایل عاشق مرد ِ اسب سوار

......................سرو چمانش ایل پدر تبعید شد مادر تبعید شد بخارا را بخارا را بخارا را ایل من ............................سیاه چادر شیهه اسب در طرح گلیم تفنگ در آغوش زن ایلیاتی ( عادل زاده )................................مستند بهمن بیگی دارد پخش می شود . اس مس می دهم . هر شب وقتی تمام ستارگان زمین در اسمان به خواب فرو میروند من میمانم وخ که در این ست... انگاه که شب از نیمه میگزرد"بقچه تنهایی دلم را میگشایم و به چشم انتظاری او مهمان میشوم سهم من از زمین وهای هوی زمینیان هر چه باشد از پشت در های بی روح زمان قرار میدهم وبه شانه های سپید خدا تکیه میزنم و در سجاده ی نورانی م در دل های دلم را شمارش میکنم... زیرا میدانم که او با من است در تمام لحظات زیبای زندگی کارت پستال درخواستی طراحان