به پاس تمام مهربانی هایت

به نقل از خبرگزاریها در مورد به پاس تمام مهربانی هایت : تو را از شیر می گیرند تا بوی کودکیت را از یاد ببری ـ ـ ـ ـ و این اولین تجربه انسان است برای از دست دادن چیزی که دوستش می دارد و بعدها یاد می گیری که خیلی چیزها را که دوست داری از دست بدهی از عروسک هایت تا آدم های دور و برت ـ ـ ـ ـ تا پــــــــــــــــدر ، مـــــــــــــــــادر ، خـــــــــــــــــــواهر ، بـــــــــــــــــــــــرا. خنده هایت را دوست دارم وقتی که می خندی مرا به دنیایی از ناشناخته ها می بری جهانی که پر از آبی بیکران اقیانوس هاست که در ساحل مهربانی ات به در می آیند اخم هایت را دوست دارم اخم که می کنی خطی به شکوه تمام عاشقانه های تاریخ بشریت می کشی بر دشت پر از آفتاب چهره ات اگر در کتاب زندگی صفحه ای برای عاشقانه ها باز شود بی شک قصه بی نظیر خواهد بود . مدت ها بود که میخواستم از مهربانی هایت بگویم ، از همراه و هم راز بودنت در تمام روزهای تلخ و شیرین زندگی ام.از این که چطور ، کجا و کی شدی پنجمین خواهرم ، چطور پا به پایم برای خوب بودنم، برای خوشبختی ام جنگیدی ، با غم هایم غصه خوردی ، اشک ریختی حتی ، با خوشحالی هایم خندیدی با وجود غم هایت.هیچ چیز نمیتوانم بگویم جز اینکه . "رفیق روزهای خوب. جشن میلاد مهربانی ها آقا رضا علیه السلام به همت اعضای مرکز فرهنگی هنری رابر جشن مهربانی ها برگزار شد و ک ن و نوجوانان از ارادت و عشق خود به رضا (ع) در این روز مبارک سخن گفتند . اعضا مرکز فرهنگی هنری رابر جشن تولد مهربانی ها را با هدف تقویت باورهای دینی مذهبی و آشنایی ک ن ونوجوانان با سیره ی رضوی آغاز د. در این جشن زیبا که با حضور 40 نفر از.
عصر ها که در خیابان قدم می زنیهمان جایی که خیره به کفشهایتقدم به قدم حجم دل تنگی هایت را متر می کنیروح تمام شمشیر ن باستانکنارت از این سر شهر تا آن سر قدم هایتبه صف می شوند و سیگار دود می کنندو تمام زیبا رویان آبستن آن روزهاویارِ رنگ رژ لبت را می کنندو شعر، هومِر را بیدار می کند. چشم هایت که هر باز شدنش می گشاید گره از بیخ دل غم زده ام در آن پنجره ای است روبه خوشبختی و عشق که برایم باز است.
چشم هایت که طلوع می کند هر صبح به آبادی و عشق از مشرق عرفانی دل آمده است، که نداند هرگز "گناه چیست! عصیان چیست! " و هر پلک زدنش پر آواز پر فرشته هاست.
چشم هایت که در آئینه دنیایی من نرم و آهسته به خود می نگرد، شیشه عمر من است. آنکه با تمام شک هایت، "ساده" به تو اعتماد می کند،

با تمام سرد بودنت، "ساده" عاشقت می شود،

با تمام دور بودنت، "ساده" دوستت دارد،

آنکه با تمام بی توجهی ات، "ساده" غرورش را برایت می شکند،

همان او؛ روزی "ساده" کم می آورد و خیلی "ساده" می رود..! صدای پای سیب میدهد شعرهایت شاعر
با خود چه کرده ای؟ چشمهایت شاعر! عقل و عشق را در معادله جا گذاشتی
خود م و تمام ناگفته هایت شاعر ... تو بودی که تمام عاشقان را تنها گذاشتی
چشم ببند, اینهم به حساب نشنیده هایت شاعر عاشق که شدی خود, بهر چه فریاد کردی؟
دیدی که تو می مانی و فریادهایت شاعر عد خدا بی مرز اعمال میشود
آنهم به حساب بی محلی هایت شاعر می گویند یک تخت برای تمام تو کافیست
اینهم آ تو و دیوانگی هایت شاعر ... «raa.haa»
8/4/94
_________________________________________________
+شاعر پیر شده بود وگرنه این متن شعری بود بسی قد بلندتر و خوش سیما تر! پــــــــــــــــــــــــــــــیر .... خج می کشم از روزی که فرشتگانت بگویند: برای چنین بنده ای سجده کردیم؟ و آن وقت نگاه مهربانت را به سمت من بگیری و با همان لطف همیشگی ات بگویی: اشکالی ندارد او را بخشیدم. خج می کشم که تنها مهر می خواستی و دریغ تنها زمانی برای صحبت می خواستی و گفتم ندارم من شرم می کنم که برای لحظه ای با تو بودن فرصت نداشتم و در اختیار انی گذاشتم که حتی نمی خو. من دخترِ مو کوتاه رویاهای خودم به چشم،تمام شدن تو را دیدم . وقتی نخندیدی... وفتی شقیقه هایت را عصبانی می گرفتی من تمام شدن لحظه های عجین به تو را به چشم دیدم . وقتی دیگر به چشم های روشنِ تیره ی من نگاه نکردی و نامم را صدا نزدی من تمام شدن تابستان سال گذشته را به چشم دیدم . تو مرا تمام کردی و من تو را... و حالا چقدر راحت کنار می آیم با تمام شد. لب هایت را می خوری که مضطربم کنی که تن مفهومی داشته باشد و انسان برهنگی اش را به رخ تاریخ بکشد... کش می آیی، قوس می خوری و آفتاب آفریده می شود لحظه ای می آسایی و باز هم لب هایت را می خوری می آشوبم و صندلی ها به تو لبخند می زنند کفش ها به تو لبخند می زنند و خواب ها... خوب خو ده ای – خدا – خواست که شعر آفریده شود – خدا – که تو آفریده شدی که کف. خدایا تمام آرایه هایت را یک جا جمع کرده ای که در همین سه شب نشانم بدهی ؟! تا بگویی تمام عمرت فرصت داده ام، فرصت داشته ای برگردی به آغوشم اما ... که رحمانیت و خ ات را بار دیگر به رخ بکشی و بگویی این سه شب هم برای تو ... به اندازه تمام عمرت غنیمت گذاشته ام ... به اندازه تمام نفس هایی که کشیده ای ... پس به هزار اسم بخوان مرا آن گاه معجزه و نشانه آ . امروز، خورشید مهربان تر از همیشه بیدار می شود. روز از شانه های تو آغاز می شود تا جهان، بزرگی ات را ببیند؛ چون بزرگی ابراهیم خلیل علیه السلام در برابر بتانی که فرو ریختند. ملکوت را در دست هایت به تماشا می گذارند تا رسولان بی رس دنیازده، بهشت را پیچیده در قنوتت به تماشا بنشینند. جهان، خلاصه ای از لبخند توست که تت را تمام آبشارها قیام می کنند و جنگل ها قامت می بندند. بزرگی؛ چون گرامی صلی الله علیه و آله . بزرگی؛ چون وحی، چون پدرانت ردای صلی الله علیه و آله بر دوشت آواز عد سر می دهد و شمشیر سرْ شکافته پدر بزرگوارت علی علیه السلام ، در دست هایت مشق عشق می کند. چشم هایت بوی مهربانی زهرا علیهاالسلام می دهد. امروز، روز بزرگی توست؛ بزرگی تو بزرگ تر از تمام ان است. بزرگی تو سال ها خواهد بود؛ بزرگی تو از ازل آغاز شده و با ابدیت به پایان می رسد. خدا از امروز، تو را بزرگ تر از هر ی می خواهد. امروز از آن توست؛ مثل تمام فرداهای نیامده، مثل تمام دیروزها، مثل تمام روزها، هفته ها، ماه ها و سال ها. تمام فصل های سال، نامت را از بر کرده اند؛ مثل تمام درخت ها و آب ها. امروز، روز آغاز مهربانی خداوند با دنیاست، روز مهربانی تو با جان های تشنه ما. امروز، روز آشنایی و آشتی لبخند و آینه هاست؛ روز شکوفا شدن گل های محمدی در دامنه نام شکوهمند تو. امروز، عطر گل های محمدی فراگیر می شود و باغ های عصمت، در شکوه تت شکوفه خواهند کرد، با نفس های معطرت. امروز، فروردین ها از لبخند تو شکوفه خواهند داد و اردیبهشت ها با نفس هایت بهشتی می شوند. ابدیت در تو خلاصه می شود و شادی، با لبخندت به نهایت کمال می رسد. بعد از امروز، جهان آغاز می شود؛ جهان از امروز، دوباره متولد خواهد شد. پیش از این، نمرودها، رودهای آتش را گرداگرد زمین شعله کشیده بود؛ اما امروز با تو دنیا سربلند بیرون می آید از این همه آتش طغیان. مانند ابراهیم خلیل، آتش ها را گلستان کرده ای. امروز، نوح، کشتی نجاتش را به دست تو می سپارد تا سخت ترین توفان ها را به سمت ساحل های امن بشکافی. ای منجی، ای یگانه منجی! از امروز، سکان هدایت بشر به دست توست. از امروز، شادی های ما آغاز خواهد شد؛ مثل غم های طولانی تو. بر ما ببار، ای رحمت بی کران خداوند! بر ما ببار که سال هاست کویر هامان، تشنه با زلال توست. خدا کند که بیایی…. منبع : http://media.tebyan12.net/ هدی عزیزم قبلا اجازه اش راازتوگرفتم میخواهم این نامه روبرای تووب افتخارتمام خوبی هایت بنویسم .بانوی مهربانی ها میخواهم یک سبدپرازگل های یاس وشقایق بردارم وجای قدم هایت هایت راگل باران کنم مباداروزی ک میایی این جاده ی بی احساس تور ازارد.عزیزکم توهم مثل مادرم هستی دختری شرقی باعقایدی ک زیرتجددخواهی های هم نسلی هایت صاف وصادق ماند. آسمان بزرگ می شود، ماه گرد می شود، تمام آسمان ماه می شود، تمام زمین آسمان می شود، من ابر می شوم، سایه انداخته بر هستی، من تمام عالم می شوم، من بی اندازه می شوم،خودم را می بینم و این تویی که چنین بی کران می کنی مرا،تویی. فقط تو، تو! تو را می یابم، ناگهان کوچک می شوم، گنجشکی می شوم، سخت لرزان و ترسیده،می لرزم و تو درخت می شوی، من پناه گرف. یک جوان خج ی یک آدم پر از درد یک آدم پر از ناگفته ها یک جوان که خیلی چیزها را دید اما به نادیده گرفتن گذراند یک جوان که هنوز بزرگ نشده یک جوان که هنوز برای به دست آوردن عجول است یک جوان که عقده ای است عقده با تو بودن را دارد یک جوان که در کودکی گرفتار است یک جوان که هنوز هم البته گاهی اوقات جوری خوشحالی میکند که گویی به کودکی هدیه میدهی . عطـــر نفس هایت
عجیب ترین خواص دنیا را دارد
تمام مـن را
مدهوش مے کـنـد و
عجیـب تر اینکــہ
اینجاحرف بہ حرف نوشتہ هایم هم
آغشتـہ بہ عطر توست اصلا بگذار امشب با این همه ناراحتی همه چیز تمام بشود... بگذار عاشقت باشم و دورت کنند...بگذار بروی و گریه کنم... بگذار آزرده شوم و آزرده شوی... بگذار دلم ش ته شود و دلت ش ته شود... بگذار تمام اشک هایمان را امشب تا صبح بریزیم... بگذار در حسرت دیدنت عذاب بکشم.. بگذار تمام تنم یخ کرده باشد نفسم از گریه های متوالی ام قطع شده باشد ولی همه چیز تمام ب. بامداد ا ین روز تابستان است .
خواهرت خواست که امشب را کنارش صبح کنی ، دلش آغوشت را خواست !
کنارش جا خوش کردی گل زیبا . همین الان که برایت مینویسم هر دو کنار هم دراز کشیده این و عاشقانه هایتان را نثار هم میکنین ، و من مستم ، مست از این هجم مهربانی تان ، عشقتان ... برایش قصه میگویی ،قصه ی شنگول و منگول را ... آ تو کی انقدر بزرگ شدی ، انقد. دنیا را به خواب های رنگین فرو بردند تا خواب را از چشمان معصومت بربایند.... اشک نریز زیبای من اشک هایت آتش سرمستی آرزوهایت را شعله ورتر میکند. قرآن هارابه سر میگیریم و خداوند جهانیان را به تمام عظمتش سوگند میدهیم تا منتقم خون پاکتان را ازپس ابرها برساند. همه ی ما مومنیم. مومن به پیروزی بغض هایت. مومن به آمدن حضرت قائمش..... اوکه بیاید تمام میشود تمام دلهره هایت ترس هایت آوارگی هایت.تمام میشود مهمانی داغ گلوله ها ب یکر پاک شقایق های سرزمینت.تمام میشود کفن پیچ آرزوهایت درچنگال مرگ.... اشک نریز زیبای من اشک هایت آتش سرمستی آرزوهایت راشعله ور تر میکند..... اللهم عجل لولیک الفرج من این شب زنده داری را دوست دارم
من این پریشانی را دوست دارم
بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم
گذشت و دلم عاشق شد، یشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارم
چه بگویم از دلم،چه بگویم از این روزها،هر چه بگویم،این تکرار لحظه های با تو بودن را دوست دارم
بی قرارم،ساختم با دوری ات،نشستم به انتظار آمدنت،من این انتظارها . یکروز همه چیز تمام شد یکروز سردهمه چیز تمام شد بدون آنکه من بفهمم همه چیز ناگهان تمام شدای کاش که دیگر دلتنگ او نمی شدم وقتی همه چیز تمام شد آی با تو ام ای تمام زندگی ام چه شد که همه چیز تمام شدعشقم دوست داشتنم خلاصه عمرم بی تو تمام شدیا بهتر بگویم تباه شد... پدر عزیزممن نمیخواهم مثل بقیه تنها از مهربانی هایت بگویم و با گفتن "تو بهترین پدر دنیا هستی" روزت را تبریک بگویم و احساس نوشته ام را اینگونه تمام کنم!امروز کمی "خاص تر" و "حقیقی تر"با تو حرف دارم...میدانی پدر،راستش یک روزهایی در زندگیاز تو رنجیدمهمان روزهایی که باحرف ها ونصحیت هایت  من را آگاه کردی ،و پذیرش اولیه ای.
نیا بارون ی اینجا برای تو دلش تنگ نیست
بزار ساده بگم بارون زمین جای قشنگی نیست
پُر از نیرنگ، پُر از حسرت، زمین از عاطفه خالی
پُر است از مردم صد رنگ ، تمام عشق پوشالی
نیا بارون که دلهامان دگر عاشق نمی مانند
قناریهای ما لال اند ، سرود عشق نمیخوانند
نه شیرینی نه لیلایی برای قِصه ها مانده
نه مجنونی نه فرهادی برا. به وسعت تمام نقطه های شعرهای بی نقطه ات دلتنگ و غمگینم...از امروز به دیروز سفر می کنم هر لحظه و هر روز...تا قدم زدن عاشقیت را روی تخته های تنم ببینم و چشم هایت،که هروقت نگاهم می کنند معصومند...من این معصومانه خندیدن را به وسعت تمام نقطه های شعرهای بی نقطه ات هم نمیدهم!من،با عبور کوه از طوفان گرد و غبار تمام نگاهم تسخیر شد و قلبم رفت... به . عاقبت روزی مزار سردمن. . جای دنج گریه هایت میشود.. ع م من بانگاه دائمی .. ناظری برمویه هایت میشود.. صورتت رامی نهی برسگ قبر. . سنگ آشنای اشکها یت میشود.. یاد می آری تو این شعر مرا ... عطر عشقم برمشامت میشود ... من اینجا روحم انجا پیشتو... همصدا باناله هایت میشود... من و آن سنگ دلتنگ توایم.. . . بیا امروز فردا دیرت میشود... از تمام آنچه باهم داشتیم.. . لمس میکنم دست هایت را
و این نخستین کتیبه ی عشق است
نخستین کتیبه ی ..
که بر آن حک شده
آدم بدون دست هایت می میرد ..
حک شده که عشق حقِ آدمیزاد است
و دست هایت حق ِ من ..!
..
می دانم اگر تو برای دنیا دست تکان دهی،
بشر به حقوقش می رسد
و در تمام سرزمین ها صلح می شود ..! هوالمحبوب
محبوب من، دیر زمانی است که از آمدنت ناامید شده ام. از چشم به راه کوچه های بهاری بودن به ستوه آمده ام. دارم تمام حجم تو را در یک ع خلاصه میکنم ولی نمی شود. لبخند های پت و پهنت توی هیچ ق جای نمی گیرد. قاب های من برای قامت بلندت زیادی کوچک و حقیرند. صدای تو که روزگاری مرا تا ناکجا می برد، حالا از ذهن و دلم پر کشیده است. بهار با تم. تقدیم به تویی که ندارمت... میان تمام نداشتن ها دوستت دارم ... شانس دیدنت را هر روز ندارم ... ولی دوستت دارم... وقتی دلم هوایت را میکند حق شنیدن صدایت را ندارم... ولی دوستت دارم... وقت هایی که روحم درد دارد و میشکند شانه هایت را برای گریستن کم دارم... ولی دوستت دارم... وقت دلتنگی هایم , آغوشت را برای آرام شدن ندارم ... ولی دوستت دارم .... آری همه وجو. عموی مهربانی و ایثار دستت را بردار و پشتوانه دریاها کن تا بر موج‏ها بیاشوبند و شجاعتت را به پیشانی ص ه‏ها بکوبند. دستت را بردار و پشتوانه مردانی کن که شجاعت را از ظهر دستان تو به ارث برده‏اند. آه، عموی آب‏های دنیا! دهان خشکت را بر لبان اقیانوس‏ها بگذار، تا سیرابشان کنی از آن‏چه نتوانستی به سه ساله‏هایی چشم به راه، بنوشانی. آب‏ها زمانی طراوت گرفتند که تو یک مشت آب را از آستانه لبانت پائین آورده، بر زمین ریختی. بعد از این، هرکه مشتی آب بر می‏دارد، بوی دستان تو سیرابش می‏کند. که می‏دانست این‏چنین سر به ص ه کوبیدن آب‏ها، عاشقانه‏هایی است که یک روز تو در گوش موج‏ها نجوا کردی. دریاها نمی‏توانند ببینند تو در مقابل نیلوفرانت، شرمنده قطره‏ها باشی که در چشم‏هایشان عموعمو می‏کند. می‏د انم دست‏هایت توان نداشتند، وگرنه خارها را دانه دانه از پای گل‏هایت در می‏آوردی.چشم‏هایت هنوز آرزو دارند که فرش راهی شوند که نازدانه‏هایت پا از آن می‏گذرند. زانو نزن، بگذار تا جان در رگ‏هایت جاری است، ایستاده باشی؛ قامتت، ستونی است امید حسین را؛ ستونی است استوار. زانو نزن تا دشمنان، هلهله زانو زدنت را به گور ببرند. آه، دوباره صدای توست که در بیابان‏های نینوا پیچیده است و هنوز بوی عشق می‏دهد. «قسمت این بود که با عشق تو پرواز کنم و خدا خواست که بی دست و سر آغاز کنم» سربلندی، از شانه‏های تو وام می‏گیرد.لبخند نازنین! دستی که از شانه‏های تو افتاده، سال‏هاست در هیأت قلمی به پا خاسته که افتادنش را هزاران یزید، به گور برده‏اند. به راستی عَلَمت را بر کدامین قله به اهتزاز درآوردی که بعد از سال‏ها، هنوز تمام کوه‏های عالم به این بیرق همیشه سرخ، سوگند می‏خورند؟ تمام دنیا دست هایت را می شناسند. تو را همه با دست هایت می شناسند. دست هایی که دستان خداست و از آستین رشادت و شهادت و مهر تو بیرون آمده. همان دست هایی که دستان پر سخاوت دریاست و تمام آب های دنیا را شرمنده خویش کرده است.... . جو ه شعر قبلی ------------------------------------------------------- تو گفتی گفتنی ها
را به رنگ شعر و گردش آواز
دلم پر شد
ازین باران آوازت
ز بذر مهربانی
که روی به فصل بهارانم
خزان را می سپارم دور
به امید جوانی های پر شورم

اگر گفتی
اگر خو
تو شعر ناگفته هایت را
بدان من از برت خواندم جو از گفته های تو
---------------------------------------------. برای تمام ِبداخلاقی هایت که روانشناسان به آن بحران ِبلوغ می گویند، برای دویدن های ک نه ات، برای موسیقی گوش های نوجوانانه ات، برای غرور ِمردانه ات، برای عشق های کوچک و بزرگت، بارسلونا، مسی و استقلال... برای بی حوصلگی هایت در خواندن، برای جوانه زدن ِآن موهای ِسیاه روی چانه و بناگوش ها، ظهور ِآکنه های مزاحم، خیره شدنت به روبرو وقت ِنگ. آرامش چیزی نیست جز احساس تو در کنار خودم خداوندا! چگونه توانم بدون تو سر را؟ بار الها من همان ذره خاکم ... که تو پرور ... و اکنون من. من حقیر و ذلیل... چه آرزوهایی دارم چه رویاهایی و چه احساساتی... ... من چقدر ذلیل تر خواهم بود وقتیکه تو را فراموش کنم... روحم به سویت می شتابد و این بدن ناچیز تنها... وسیله ی زندگی در این دنیای مادیست ... و همچنان که. همیشه عاشق مطالعه و نوشتن بودم
در واقع هنوزهم..
تا اون حد که چشم هایم خسته و جوهر خ رم تموم بشه.
ولی مدتی بود ننوشته بودم،تا چند وقت پیش که بی اختیار رفتم سراغ رفیق های همیشگی ام،
قلم و دفترم را میگویم.
انگار که از گفتن خسته شده باشم!
چون نمیگم می نویسم؟؟.
نمیدانم.
وقتی مهرسکوت بر لب هایت میزنن
دست هایت که قطع ن. این تاب لعنتی خیلی خوب است خیلی خوب،،،، میشود رویش نشست و به ماه زل بزنی تا او حرف هایت و دلگیری هابت را از چشم هایت بخواند،،، ی می ایند که فکرمیکنی به گذشته حال اینده به تمام افرادی که در زندگی ات هستند رفته اند و خواهند امد به همگی شان فکرمیکنی و مرور میکنی تک تک خاطراتشان را با خودت میگویی برای امشب کدام خوب است؟ برای درددل ؟کدام م. تو دست هایت را حلقه می کنی تا از دیوار باغ همسایه سرک بکشیم میوه ی موعود را نشان کرده ایم روی نزدیکترین شاخه به عبور خشت آ که فتح می شود مفصل ها شلیک می شوند و بعد تمام بافت های تنم شکافته انگشتم همان را که تو اشاره کرده بودی لمس می کند و حالا فقط یک جهش کوتاه مهره ی آ ستون فقراتم کافی است تا حجم دستانت پر شود... لب هایت در هم جمع می شوند . غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت … دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت … باز هم محکم تر از قبل بتکان
تا این بار . image and video hosting by tinypic خنده ام می گیرد از تقلایت ای دنیا که چگونه در پی آنی که زمینم بزنی. ای دنیای پر از سراب این را بدان: اگر تمام غم هایت را بر دلم فرو ریزی، هرگز در مقابلت کمر خم نخواهم کرد. اگر تمام دردها و رنج هایت را بر سرم آوری، هرگز در مقابلت زانو نمی زنم. اگر تمام سختی ها را زمینه راهم کنی، هرگز زندگی را در مقابلت نمی بازم. اصلا هر چه خواهی کن، هر چه خواهی باش... ولی همیشه این را بدان من، خدا را دارم. وقتی لب هایت سرشار از خنده می شود قمری ها در حجمی وسیع می خوانند و من لب باز کنم و مهرم را ابراز می کنم مهربانی خنده هایت انگار خوبی مرا می خواهد وقتی تو می خندی مهربانی گل ها شکوفا می شود وقتی تو می خندی به من نزدیک می شوی و بر من حکومت می کنی در تراکم خنده هایت عشقی نجیب نهفته است پس گاهی...!!! فقط بیا و بخند... مقصر دانستن دیگران؛ همیشه خیلی آسان است. میتوانی تمام عمرت را به مقصر دانستن دنیا بگذرانی، اما بِدان مسئولیت تمام موفقیت ها یا ش ت هایت فقط با خودت است. از آسمان آبی تا آب های دریا از نور و عشق خورشید در عمق آسمان ها از چشمه های جاری بر روی خاک هایت از ریشه درخت و سبزی برگ هایت از ک شان زیبا با صد هزار خورشید در آسمان تیره میشد بزرگی ات دید می شد تمام عشق دریای بیکران را یا سبزی درخت و مرغان آسمان را در نور ک شان دید راز جهان ، فهمید عشق تمام زمین یا آب های دریا این زندگی جاری در جای جای د. نه چشمانم را میبندم و نه گوش هایم را میگیرم... میخواهم و ببینم و بشنوم تمام لحظه های نبودنت را،تمام امید آمدنت را... آری،من اینجا،چشمانم را به راه آمدنت دوخته ام و در تلاطم لحظه ها گوش میسپارم به آهنگ قدم هایت، همان هایی که برای به هم رسیدن برمیداری... امید آمدنت تمام لحظه هایم را پر میکند، عطر نفس هایت در ذهنم میپیچد و من اما، آنقدر نزدیک می بینمت که گرمی آغوشت،هرم نفس هایت،لذت بوسه هایت و حتی نوازش هایت را حس میکنم... دوری و دیر میشود که بیایی میدانم اما آنقدر نزدیک می دانمت که گویی هرلحظه با منی، اینجا کنار من، در واج واج کلماتم حتی... می آیی،میدانم... آنقدر منتظر میمانم تا چشم هایم نوید آمدنت را به قلبم بدهند، چشمان منتظرم... برگرد رفیق . . . من فقط می خواهم یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم . . . خوب می دانم که تمام حرف دلت این بود که دلی را نشکنی . . .پس چرا رفتی ؟ نمی دانم چقدر سختی را به جان یدی ؟نمی دانم چطور ت را با این سرطان لعنتی سر می کردی ؟ نمی دانم . . . از کار خدا سر در نمی آورم من فقط دلم می خواهد یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم . . یادت برای همیشه می م. من اگر جای تو بودم نرگس سر به راه آمده را آزار نمیدادممن که حالا تو هستم و تو که جای من هستیوقتی صراحت نرگس را میدیدم به جای دست انداختنش دستش را میگرفتم با تمام بی شعوری های سابقشبا تمام اخلاق گند بودن های دیروزششانه بالا می انداختم و تلافی نمی  این نرگس که الان به صراحت پای تو افتاده  هر چیز نباشد راستگوستچرا تا رفیقمان دوستم. شفقنا – حجت ال والمسلمین علی اکبر بدیعی در یادداشتی به مناسبت ولادت اکرم (ص) آورده است: مهربانی ، که برگرفته از رحمت و مهربانی خداوند است، بی کرانه است. صفحات تاریخ پر است از مهربانی های او. از این رو، خدایش او را مایه رحمت و مهربانی عالمیان خواند. او همه سربازان جنگ احد را، […] تو از آسمانی که اینگونه در ستاره شنا می کنی و از نگاهت نور منتشر می شود. درصدای تو جوانه می روید و از لب هایت لبخند می ریزد. من امیدوارم، به تو و صمیمیتی که در خون خاک جاریست، امیدوارم به دست های مهربانی که هست و قلب های مهربانی که می شناسم. من به آینه امیدوارم، به آب، به چشمه امیدوارم و به سطح صاف جاده ها ... هر چه باشی دوست دارم من این شب زنده داری را دوست دارم من این پریشانی را دوست دارم بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم گذشت و دلم عاشق شد ، بیشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارم چه بگویم از دلم ، چه بگویم از این روزها ، هر چه بگویم ، این تکرار لحظه های با تو بودن را دوست دارم بی قرارم ، ساختم با دوری ات ، نشستم به انتظار آمدن. اگر ی تو رو با تمام مهربانیت دوست نداشت ....دلگیر
مباش که نه تو گنا اری نه او ...!
انگاه که مهر می ورزی :مهربانیت تو را زیباترین معصوم
دنیا می کندپس خود را گنا ار مبین..!
من عیسی نامی را میشناسم که ده بیمار را در یک روز
شفا داد وتنهایکی سپاسش گفت !
من خ می شناسم که ابر رحمتش به زمین و زمان
باریده یکی سپاسش می گوید و هز. من این شب زنده داری را دوست دارم
من این پریشانی را دوست دارم
بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم
گذشت و دلم عاشق شد ، بیشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارم
چه بگویم از دلم ، چه بگویم از این روزها ، هر چه بگویم ، این تکرار لحظه های با تو بودن را دوست دارم
بی قرارم ، ساختم با دوری ات ، نشستم به انتظار آمدنت ، من این ا. با چشم هایت حرف دارم می خواهم ناگفته های بسیاری را برایت بگویم از بهار، از بغض های نبودنت، از نامه های چشمانم... که همیشه بی جواب ماند باور نمی کنی؟! تمام این روزها با لبخندت آفت بود اما دلتنگی آغوشت رهایم نمی کند، به راستی... عشق بزرگترین آرامش جهان است. "سید علی صالحی"