به پاس تمام مهربانی هایت

به نقل از خبرگزاریها در مورد به پاس تمام مهربانی هایت : نه چشمانم را میبندم و نه گوش هایم را میگیرم... میخواهم و ببینم و بشنوم تمام لحظه های نبودنت را،تمام امید آمدنت را... آری،من اینجا،چشمانم را به راه آمدنت دوخته ام و در تلاطم لحظه ها گوش میسپارم به آهنگ قدم هایت، همان هایی که برای به هم رسیدن برمیداری... امید آمدنت تمام لحظه هایم را پر میکند، عطر نفس هایت در ذهنم میپیچد و من اما، آنقدر نز. خنده هایت را دوست دارم وقتی که می خندی مرا به دنیایی از ناشناخته ها می بری جهانی که پر از آبی بیکران اقیانوس هاست که در ساحل مهربانی ات به در می آیند اخم هایت را دوست دارم اخم که می کنی خطی به شکوه تمام عاشقانه های تاریخ بشریت می کشی بر دشت پر از آفتاب چهره ات اگر در کتاب زندگی صفحه ای برای عاشقانه ها باز شود بی شک قصه بی نظیر خواهد بود . جشن میلاد مهربانی ها آقا رضا علیه السلام به همت اعضای مرکز فرهنگی هنری رابر جشن مهربانی ها برگزار شد و ک ن و نوجوانان از ارادت و عشق خود به رضا (ع) در این روز مبارک سخن گفتند . اعضا مرکز فرهنگی هنری رابر جشن تولد مهربانی ها را با هدف تقویت باورهای دینی مذهبی و آشنایی ک ن ونوجوانان با سیره ی رضوی آغاز د. در این جشن زیبا که با حضور 40 نفر از. زن نیست ... زن جلوه ی زیبایی بی حد خداوند است میل انسان به بقا میل انسان به زندگی میل انسان به زیبایی پرستی میل انسان به انسان زن نیست ... گوشه ای از هنر آفرینش است زن ... عشق است یک سرمایه ی ابدی در جهان خلاصه تمام مهربانی های دنیا چشم هایت را که پاک کنی از تمام هوس ها یک زن را جوهر نگی او می بینی نه نیاز مردانگی خودت ...
عصر ها که در خیابان قدم می زنیهمان جایی که خیره به کفشهایتقدم به قدم حجم دل تنگی هایت را متر می کنیروح تمام شمشیر ن باستانکنارت از این سر شهر تا آن سر قدم هایتبه صف می شوند و سیگار دود می کنندو تمام زیبا رویان آبستن آن روزهاویارِ رنگ رژ لبت را می کنندو شعر، هومِر را بیدار می کند. چشم هایت که هر باز شدنش می گشاید گره از بیخ دل غم زده ام در آن پنجره ای است روبه خوشبختی و عشق که برایم باز است.
چشم هایت که طلوع می کند هر صبح به آبادی و عشق از مشرق عرفانی دل آمده است، که نداند هرگز "گناه چیست! عصیان چیست! " و هر پلک زدنش پر آواز پر فرشته هاست.
چشم هایت که در آئینه دنیایی من نرم و آهسته به خود می نگرد، شیشه عمر من است. گاهی خوب است بنشینی
و داشته هایت را شمارش کنی
خوبی هایت را
مهربانی هایت را

خوب است بشماری
چند چشم شوقِ دیدارت را دارند
چند گوش به انتظارِ صدایت
پشتِ بوقِ ممتدِ تلفن نشسته اند

بشمار چند نفر از دیدنت
در کوچه و خیابان لبخند می زنند

بشمار وجودت آرامشِ ناآرامی هایِ
چند ناامید از روز و روزگار است

چشمانت را ببند و تصور کن
تمامِ روزهایی را که در پیشِ رو داری
تمامِ آدم هایی که هنوز ملاقات نکرده ای
و مطمئن باش
میانِ همین روزها
یک نفر
یک جا
آنقدر تو را می خواهد
که یادت می رود روزی جایی
ی از سرِ ندیدن و کم دیدن
تو را نخواست
باید بدانی ی که یک قلب را
که تمام و کمال برایِ او می تیپد
نخواهد
تا عمر دارد
قلبی این چنینی برایِ لحظه هایش
نخواهد بود

عادل دانتیسم صدای پای سیب میدهد شعرهایت شاعر
با خود چه کرده ای؟ چشمهایت شاعر! عقل و عشق را در معادله جا گذاشتی
خود م و تمام ناگفته هایت شاعر ... تو بودی که تمام عاشقان را تنها گذاشتی
چشم ببند, اینهم به حساب نشنیده هایت شاعر عاشق که شدی خود, بهر چه فریاد کردی؟
دیدی که تو می مانی و فریادهایت شاعر عد خدا بی مرز اعمال میشود
آنهم به حساب بی محلی هایت شاعر می گویند یک تخت برای تمام تو کافیست
اینهم آ تو و دیوانگی هایت شاعر ... «raa.haa»
8/4/94
_________________________________________________
+شاعر پیر شده بود وگرنه این متن شعری بود بسی قد بلندتر و خوش سیما تر! پــــــــــــــــــــــــــــــیر .... مدعی بی چون و چرای تنهایی که باشی اشک هایت، همیشه مستعد دامن دختری می شود که وسوسه آغوشش خواب را از سر تمام بغض های اندرونی ات، بپراند. می خواهی چنان غرق اعتقادش شوی که نان تمام دلتنگی های قد و نیم قدت آجر شود. زیر بار پذیرش دیکتاتوری اش می روی تا طغیان بی ی هایت سرکوب شود. می خواهی تا در اتفاق او رخ دهی به زندگی تا به یمن او از معشوق شع. من دخترِ مو کوتاه رویاهای خودم به چشم،تمام شدن تو را دیدم . وقتی نخندیدی... وفتی شقیقه هایت را عصبانی می گرفتی من تمام شدن لحظه های عجین به تو را به چشم دیدم . وقتی دیگر به چشم های روشنِ تیره ی من نگاه نکردی و نامم را صدا نزدی من تمام شدن تابستان سال گذشته را به چشم دیدم . تو مرا تمام کردی و من تو را... و حالا چقدر راحت کنار می آیم با تمام شد. لب هایت را می خوری که مضطربم کنی که تن مفهومی داشته باشد و انسان برهنگی اش را به رخ تاریخ بکشد... کش می آیی، قوس می خوری و آفتاب آفریده می شود لحظه ای می آسایی و باز هم لب هایت را می خوری می آشوبم و صندلی ها به تو لبخند می زنند کفش ها به تو لبخند می زنند و خواب ها... خوب خو ده ای – خدا – خواست که شعر آفریده شود – خدا – که تو آفریده شدی که کف. خدایا تمام آرایه هایت را یک جا جمع کرده ای که در همین سه شب نشانم بدهی ؟! تا بگویی تمام عمرت فرصت داده ام، فرصت داشته ای برگردی به آغوشم اما ... که رحمانیت و خ ات را بار دیگر به رخ بکشی و بگویی این سه شب هم برای تو ... به اندازه تمام عمرت غنیمت گذاشته ام ... به اندازه تمام نفس هایی که کشیده ای ... پس به هزار اسم بخوان مرا آن گاه معجزه و نشانه آ . امروز، خورشید مهربان تر از همیشه بیدار می شود. روز از شانه های تو آغاز می شود تا جهان، بزرگی ات را ببیند؛ چون بزرگی ابراهیم خلیل علیه السلام در برابر بتانی که فرو ریختند. ملکوت را در دست هایت به تماشا می گذارند تا رسولان بی رس دنیازده، بهشت را پیچیده در قنوتت به تماشا بنشینند. جهان، خلاصه ای از لبخند توست که تت را تمام آبشارها قیام می کنند و جنگل ها قامت می بندند. بزرگی؛ چون گرامی صلی الله علیه و آله . بزرگی؛ چون وحی، چون پدرانت ردای صلی الله علیه و آله بر دوشت آواز عد سر می دهد و شمشیر سرْ شکافته پدر بزرگوارت علی علیه السلام ، در دست هایت مشق عشق می کند. چشم هایت بوی مهربانی زهرا علیهاالسلام می دهد. امروز، روز بزرگی توست؛ بزرگی تو بزرگ تر از تمام ان است. بزرگی تو سال ها خواهد بود؛ بزرگی تو از ازل آغاز شده و با ابدیت به پایان می رسد. خدا از امروز، تو را بزرگ تر از هر ی می خواهد. امروز از آن توست؛ مثل تمام فرداهای نیامده، مثل تمام دیروزها، مثل تمام روزها، هفته ها، ماه ها و سال ها. تمام فصل های سال، نامت را از بر کرده اند؛ مثل تمام درخت ها و آب ها. امروز، روز آغاز مهربانی خداوند با دنیاست، روز مهربانی تو با جان های تشنه ما. امروز، روز آشنایی و آشتی لبخند و آینه هاست؛ روز شکوفا شدن گل های محمدی در دامنه نام شکوهمند تو. امروز، عطر گل های محمدی فراگیر می شود و باغ های عصمت، در شکوه تت شکوفه خواهند کرد، با نفس های معطرت. امروز، فروردین ها از لبخند تو شکوفه خواهند داد و اردیبهشت ها با نفس هایت بهشتی می شوند. ابدیت در تو خلاصه می شود و شادی، با لبخندت به نهایت کمال می رسد. بعد از امروز، جهان آغاز می شود؛ جهان از امروز، دوباره متولد خواهد شد. پیش از این، نمرودها، رودهای آتش را گرداگرد زمین شعله کشیده بود؛ اما امروز با تو دنیا سربلند بیرون می آید از این همه آتش طغیان. مانند ابراهیم خلیل، آتش ها را گلستان کرده ای. امروز، نوح، کشتی نجاتش را به دست تو می سپارد تا سخت ترین توفان ها را به سمت ساحل های امن بشکافی. ای منجی، ای یگانه منجی! از امروز، سکان هدایت بشر به دست توست. از امروز، شادی های ما آغاز خواهد شد؛ مثل غم های طولانی تو. بر ما ببار، ای رحمت بی کران خداوند! بر ما ببار که سال هاست کویر هامان، تشنه با زلال توست. خدا کند که بیایی…. منبع : http://media.tebyan12.net/ این روزها با نقاشی هایت همه را حیران میکنی لطیفِ دوست داشتنی ام .
انقدر زیبا میکشی ، انقدر که باور ی نیست . سوژه هایت دیدنی ست ؛ خورشید میکشی ، تابنده تر از خورشیدِ حقیقی !
گل میکشی و عطرشان روی دفترت هست همیشه !
برگِ درخت هایت بوی تازگی دارد !
خانواده ی کوچکمان را رسم میکنی و عشق سرریز میشود از ورقِ دفترت .
پدر را میکِشی ، . یک جوان خج ی یک آدم پر از درد یک آدم پر از ناگفته ها یک جوان که خیلی چیزها را دید اما به نادیده گرفتن گذراند یک جوان که هنوز بزرگ نشده یک جوان که هنوز برای به دست آوردن عجول است یک جوان که عقده ای است عقده با تو بودن را دارد یک جوان که در کودکی گرفتار است یک جوان که هنوز هم البته گاهی اوقات جوری خوشحالی میکند که گویی به کودکی هدیه میدهی .
دست هایت را که با ی تقسیم کرده باشی به مهر، همه چیز خوبست.. همه ی دنیایی که می سازی مهربانی دارد .. هر چیزسرِ جایِ خودش می نشیند ..
هر روز کمی بیشتر از سهمت به آفتاب می شی، شب تو را نمی بلعد ..فوبیای دوست داشتن های همیشگی تو را نمی گیرد ..خواب تنهایی نمیبینی..در هزارتوی خودت جمع نمی شوی، به هر بهانه لبخند می شوی..
دست هایت را که با ی. خنده هایت را،
بگذار در آغوش صبح!
وقتی تمام هوا،
از عطر نفست، پر می شود... کلید، داخل قفل، چرخید و تمام...خودم هستم و چهار دیواری...اتاقم پر از نیمه تمام هاست...کتاب های نیمه تمام... یادداشت های نیمه تمام... های نیمه تمام...
ذهنم... ذهنم پر شده از افکار نیمه تمام... تصمیم های نیمه تمام... ماجرا های نیمه تمام...لبخندی شاید معنی دار، میان تمام نیمه تمام ها، سیگاری می گیرانم و می بینم روزی را که میان تمام تمام نشده ها. بامداد ا ین روز تابستان است .
خواهرت خواست که امشب را کنارش صبح کنی ، دلش آغوشت را خواست !
کنارش جا خوش کردی گل زیبا . همین الان که برایت مینویسم هر دو کنار هم دراز کشیده این و عاشقانه هایتان را نثار هم میکنین ، و من مستم ، مست از این هجم مهربانی تان ، عشقتان ... برایش قصه میگویی ،قصه ی شنگول و منگول را ... آ تو کی انقدر بزرگ شدی ، انقد. من این شب زنده داری را دوست دارم
من این پریشانی را دوست دارم
بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم
گذشت و دلم عاشق شد، یشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارم
چه بگویم از دلم،چه بگویم از این روزها،هر چه بگویم،این تکرار لحظه های با تو بودن را دوست دارم
بی قرارم،ساختم با دوری ات،نشستم به انتظار آمدنت،من این انتظارها . پدر عزیزممن نمیخواهم مثل بقیه تنها از مهربانی هایت بگویم و با گفتن "تو بهترین پدر دنیا هستی" روزت را تبریک بگویم و احساس نوشته ام را اینگونه تمام کنم!امروز کمی "خاص تر" و "حقیقی تر"با تو حرف دارم...میدانی پدر،راستش یک روزهایی در زندگیاز تو رنجیدمهمان روزهایی که باحرف ها ونصحیت هایت  من را آگاه کردی ،و پذیرش اولیه ای. یادش بخیر... بچه که بودم پدرم میگفت هرچیز که میخواهی از خدا بخواه.حتی اگر چیز کوچکی مانند بند کفش باشد از او بخواهد،حالا که بزرگ شدم تقریبا بر اساس همان حرف پدرم عمل میکنم خیلی چیز های کوچک را از خدا میخواهم و او با صبر و حوصله تمام،تمام خواسته های کوچک من را برآورده میکند... خداوندا بابت تمام داده ها و نداده هایت شکر... من نقاشی چشم هایت رادر برکه ی تنهایی ام رسم می کنم تو با نقشه هایی که در سر داری به ریش نداشته ام  می خندی! می فهمی؟ وقتی در بی ی ی نقش عشق به خود می گیری او عاشقی است که حتی به نیشخند های تو از دم دل می دهد! می فهمی؟ تاریخ.... عشق های پاک را در گورستان هیچ کت لالایی نگفته است... تو با مداد رنگی هایت روزگار مرا سیاه، من در صحنه ی بخت تورا سپ. عاقبت روزی مزار سردمن. . جای دنج گریه هایت میشود.. ع م من بانگاه دائمی .. ناظری برمویه هایت میشود.. صورتت رامی نهی برسگ قبر. . سنگ آشنای اشکها یت میشود.. یاد می آری تو این شعر مرا ... عطر عشقم برمشامت میشود ... من اینجا روحم انجا پیشتو... همصدا باناله هایت میشود... من و آن سنگ دلتنگ توایم.. . . بیا امروز فردا دیرت میشود... از تمام آنچه باهم داشتیم.. . لمس میکنم دست هایت را
و این نخستین کتیبه ی عشق است
نخستین کتیبه ی ..
که بر آن حک شده
آدم بدون دست هایت می میرد ..
حک شده که عشق حقِ آدمیزاد است
و دست هایت حق ِ من ..!
..
می دانم اگر تو برای دنیا دست تکان دهی،
بشر به حقوقش می رسد
و در تمام سرزمین ها صلح می شود ..! تقدیم به تویی که ندارمت...
میان تمام نداشتن ها دوستت دارم ...
شانس دیدنت را هر روز ندارم ...
ولی دوستت دارم...
وقتی دلم هوایت را میکند حق شنیدن صدایت را ندارم...
ولی دوستت دارم...
وقت هایی که روحم درد دارد و میشکند شانه هایت را برای گریستن کم دارم...
ولی دوستت دارم...
وقت دلتنگی هایم , آغوشت را برای آرام شدن ندارم ...
ولی. جو ه شعر قبلی ------------------------------------------------------- تو گفتی گفتنی ها
را به رنگ شعر و گردش آواز
دلم پر شد
ازین باران آوازت
ز بذر مهربانی
که روی به فصل بهارانم
خزان را می سپارم دور
به امید جوانی های پر شورم

اگر گفتی
اگر خو
تو شعر ناگفته هایت را
بدان من از برت خواندم جو از گفته های تو
---------------------------------------------. هوالمحبوب
محبوب من، دیر زمانی است که از آمدنت ناامید شده ام. از چشم به راه کوچه های بهاری بودن به ستوه آمده ام. دارم تمام حجم تو را در یک ع خلاصه میکنم ولی نمی شود. لبخند های پت و پهنت توی هیچ ق جای نمی گیرد. قاب های من برای قامت بلندت زیادی کوچک و حقیرند. صدای تو که روزگاری مرا تا ناکجا می برد، حالا از ذهن و دلم پر کشیده است. بهار با تم. عموی مهربانی و ایثار دستت را بردار و پشتوانه دریاها کن تا بر موج‏ها بیاشوبند و شجاعتت را به پیشانی ص ه‏ها بکوبند. دستت را بردار و پشتوانه مردانی کن که شجاعت را از ظهر دستان تو به ارث برده‏اند. آه، عموی آب‏های دنیا! دهان خشکت را بر لبان اقیانوس‏ها بگذار، تا سیرابشان کنی از آن‏چه نتوانستی به سه ساله‏هایی چشم به راه، بنوشانی. آب‏ها زمانی طراوت گرفتند که تو یک مشت آب را از آستانه لبانت پائین آورده، بر زمین ریختی. بعد از این، هرکه مشتی آب بر می‏دارد، بوی دستان تو سیرابش می‏کند. که می‏دانست این‏چنین سر به ص ه کوبیدن آب‏ها، عاشقانه‏هایی است که یک روز تو در گوش موج‏ها نجوا کردی. دریاها نمی‏توانند ببینند تو در مقابل نیلوفرانت، شرمنده قطره‏ها باشی که در چشم‏هایشان عموعمو می‏کند. می‏د انم دست‏هایت توان نداشتند، وگرنه خارها را دانه دانه از پای گل‏هایت در می‏آوردی.چشم‏هایت هنوز آرزو دارند که فرش راهی شوند که نازدانه‏هایت پا از آن می‏گذرند. زانو نزن، بگذار تا جان در رگ‏هایت جاری است، ایستاده باشی؛ قامتت، ستونی است امید حسین را؛ ستونی است استوار. زانو نزن تا دشمنان، هلهله زانو زدنت را به گور ببرند. آه، دوباره صدای توست که در بیابان‏های نینوا پیچیده است و هنوز بوی عشق می‏دهد. «قسمت این بود که با عشق تو پرواز کنم و خدا خواست که بی دست و سر آغاز کنم» سربلندی، از شانه‏های تو وام می‏گیرد.لبخند نازنین! دستی که از شانه‏های تو افتاده، سال‏هاست در هیأت قلمی به پا خاسته که افتادنش را هزاران یزید، به گور برده‏اند. به راستی عَلَمت را بر کدامین قله به اهتزاز درآوردی که بعد از سال‏ها، هنوز تمام کوه‏های عالم به این بیرق همیشه سرخ، سوگند می‏خورند؟ تمام دنیا دست هایت را می شناسند. تو را همه با دست هایت می شناسند. دست هایی که دستان خداست و از آستین رشادت و شهادت و مهر تو بیرون آمده. همان دست هایی که دستان پر سخاوت دریاست و تمام آب های دنیا را شرمنده خویش کرده است.... . همیشه عاشق مطالعه و نوشتن بودم
در واقع هنوزهم..
تا اون حد که چشم هایم خسته و جوهر خ رم تموم بشه.
ولی مدتی بود ننوشته بودم،تا چند وقت پیش که بی اختیار رفتم سراغ رفیق های همیشگی ام،
قلم و دفترم را میگویم.
انگار که از گفتن خسته شده باشم!
چون نمیگم می نویسم؟؟.
نمیدانم.
وقتی مهرسکوت بر لب هایت میزنن
دست هایت که قطع ن. از انجماد زمین می رهانی ام بانو!
به سمت آینه ها می کشانی ام بانو!
دلم به پنجره هایت دخیل می بندد
شبی که منتظر مهربانی ام بانو!
مگر برای دلم عارفانه می خوانی!
که روبه روی خدا می نشانی ام بانو!
تمام خانه ات از عطر یاس لبریز است
به مرز عشق و جنون می رسانی ام بانو!
شما کریمه ترین مریم کویر قمی
سروش لحظه بی هم زبانی ام!. با آن گل نقره ای در موهایت
با آن گل نقره ای در موهایت
با آن گل نقره ای در موهایت
حواسم از چشم هایت پرت نمی شود
لب هایت را
رژ مالی کرده ای
رژ مالی کرده ای
رژ مالی کرده ای که قرمزی اش به چشم بزند
حواسم از چشم هایت پرت نمی شود
من تو را
زندگی کرده ام
دلتنگی از نگاهت می بارد
انقدر حاشیه ها را
پر رنگ نک. برای تمام ِبداخلاقی هایت که روانشناسان به آن بحران ِبلوغ می گویند، برای دویدن های ک نه ات، برای موسیقی گوش های نوجوانانه ات، برای غرور ِمردانه ات، برای عشق های کوچک و بزرگت، بارسلونا، مسی و استقلال... برای بی حوصلگی هایت در خواندن، برای جوانه زدن ِآن موهای ِسیاه روی چانه و بناگوش ها، ظهور ِآکنه های مزاحم، خیره شدنت به روبرو وقت ِنگ. تو دست هایت را حلقه می کنی تا از دیوار باغ همسایه سرک بکشیم میوه ی موعود را نشان کرده ایم روی نزدیکترین شاخه به عبور خشت آ که فتح می شود مفصل ها شلیک می شوند و بعد تمام بافت های تنم شکافته انگشتم همان را که تو اشاره کرده بودی لمس می کند و حالا فقط یک جهش کوتاه مهره ی آ ستون فقراتم کافی است تا حجم دستانت پر شود... لب هایت در هم جمع می شوند . عشق لیاقت میخواهد و عاشق شدن جرات همیشه در پی ی باش که با تمام کاستی ها و کمی ها و عیب هایت ، حاضر باشد به تو عشق بورزد و تو را به همه دنیا نشان بدهد و بگوید که : " این تمام دنیای من است بــــــاور کن ! خیلی حـــــــرف است . . . وفـــــــــادار دســــت هایی باشی که یکبار هم لمســــشـــان نکرده ایی !!! این تاب لعنتی خیلی خوب است خیلی خوب،،،، میشود رویش نشست و به ماه زل بزنی تا او حرف هایت و دلگیری هابت را از چشم هایت بخواند،،، ی می ایند که فکرمیکنی به گذشته حال اینده به تمام افرادی که در زندگی ات هستند رفته اند و خواهند امد به همگی شان فکرمیکنی و مرور میکنی تک تک خاطراتشان را با خودت میگویی برای امشب کدام خوب است؟ برای درددل ؟کدام م. قلبت را آرام کن .. یک وقتهایی بنشین و خلوت کن با تمام سکوت هایت... نگاه کن به اطرافت..به خوشبختى هایت...به انی که میدانی دوستت دارند...به وجودادم هایی که برایت اهمیت دارند... و به خ که تنهایت نخواهد گذاشت... گاهی یک جای دنج انتخاب کن... گاهی یک جای شلوغ... آرامش را در هر دو پیدا کن... هم درکنار شلوغی آدم ها... هم درکنار پنجره ای چوبی و تنها... دلمشغ. دختـــر که باشیـــ . . . عزیز همه ای اما بعضی وقت ها جوری دلت را میشکنند که دیگر با هیچ چیز درست بشو نیست . . . دختـــر که باشیـــ . . . ح با حال خوب انی که دوستشان داری خوب است اما حیف که حال بد تو را هیچ وقت نمیفهمند و نخواهند فهمید . . . دختـــر که باشیـــ . . . غم هایت ، غصه هایت فقط و فقط مال خودت است و هیچ گاه نمیگذاری ی از آنها با خبر شود اما خودت به خوبی غم و غصه های اطرافیانت را می فهمی . . . دختـــر که باشیـــ . . . گاهی بی دلیل ترجیح می دهی با عالم و آدم قهر کنی و در خلسه ی خودت تنها باشی . . . دختـــر که باشیـــ . . . گاهی بی دلیل انقدر خوش حالی که هیچ حال بدی ح را اب نمیکند . . . دختـــر که باشیـــ . . . حاضری تمام داشته هایت را بدهی و فقط یک شانه قرض بگیری و برای مدتی سرت را روی آن بگذاری و آرام چشمانت را ببندی و بی صدا در دلت گریه کنی . . . دختـــر که باشیـــ . . . با تمام وجود به دختر بودنت افتخار میکنی . . . دختـــر که باشیـــ . . . با تمام وجود حس میکنی که معجزه خ ـــ . . . چند شب است بغض های گاه و بی گاهم در بالشی از نگرانی لآل میشوند
چند شب است کابوس های ترس از اینده دست از سر قلب نگرانم بر نمیدارد
امشب پرم از هوای گریه ...پرم از حس نگرانی....بارش چشمانم تنهاییم را نشانه گرفته اند و شکوفه های یاد خدا را دانه دانه زمین میزنند
پریشانی حال این روزهایم،چهره غمزده این لحظه ها، أشک هایی که دیگر نمیبا. از آسمان آبی تا آب های دریا از نور و عشق خورشید در عمق آسمان ها از چشمه های جاری بر روی خاک هایت از ریشه درخت و سبزی برگ هایت از ک شان زیبا با صد هزار خورشید در آسمان تیره میشد بزرگی ات دید می شد تمام عشق دریای بیکران را یا سبزی درخت و مرغان آسمان را در نور ک شان دید راز جهان ، فهمید عشق تمام زمین یا آب های دریا این زندگی جاری در جای جای د.
فراموش نکن

روزهایی را که تنها بوده ای فراموش کن. اما هرگز لبخند های شیرین دوستانت را فراموش نکن. روزهای ابریت را فراموش کن. اما ساعات آفت ت را هرگز فراموش نکن. بدبختی هایی که گاه با آنها روبرو می شوی را فراموش کن. اما خوش بختی هایت را هرگز فراموش نکن. نقشه هایی را که به نتیجه نرسیده اند را فراموش کن. اما هرگز رویاهایت را فراموش نکن ش ت هایت را فراموش کن. اما پیروزی هایت را هرگز فراموش نکن.اشتباهاتت را فراموش کن. اما درسهایی را که آموخته ای هرگز
ماه را در آسمان، مشتاقانه به تماشا می رویم تا ماه مبارک را با آمدنش آغاز کنیم. چه مبارک سحری و چه روزهای مهربانی! ی آمده اند که ما از همه ستاره هایی که می بینیم، به خدا نزدیک تر خواهیم شد. ی که فرشته ها به ما لبخند خواهند زد و تمام کائنات به ما رشک خواهند برد. ی که بی واسطه با خداوند حرف خواهیم زد و خدا ما را در مهربانی خویش شناور خواهد کرد. ی که صدای گرامی قرآن، لالایی ستاره های چشمک زن خواهد شد. صدای بال فرشتگان، آوازهایی خواهند شد که ما را به پرواز پیوند خواهد زد. این روزها خدا، دروازه های آسمان را به ما نشان خواهد داد و دست های لبریز دعای ما در ک شان ها جاری خواهد شد. این شب ها، خداوند فانوس های مهربانی اش را بر سر راه ما خواهد افروخت، تا در بیشه های زشت و مه آلود گم نشویم. خدایا! ما با ماه می آییم تا مهربانی را در مبارک ترین ماه ها آغاز کنیم. دست های خالی ما را در آستانه تنهایی و سرگردانی رها مکن. خدایا! در این ماه مبارک، به مهمانی تو می آییم، پس آینه های فطرتمان را در غبار جهل و ناآگاهی مپسند. الهی! سوگند به تو که ما ستاره های خاموشیم اگر تو از آفتاب فضلت بر جانمان نتابانی. خدایا! درهای مهربانی ات را در این ماه مهربانی بر ما بگشا تا رستگاری در آستانه خانه هایمان، ما را به معراج تو بخواند. کاش می توانستیم تمام سال های پیش رو را از معنویت این ماه لبریز کنیم! کاش تمام روزهای سالمان، بوی مهربانی رمضان را می گرفتند! کاش لبخندهایمان تمام سال، مثل همین چند روز صمیمی تر می شد! کاش آینه هایمان همیشه مثل همین روزهای مبارک رمضان، زلال می ماند؛ زلال تر از تمام رودهایی که قله های سرکش کوه ها را به نجابت آرام دریاها پیوند می زنند! خدایا! ماه مهربانی تو آغاز شد؛ ما را مهربان ترین مهمانان خویش بخواه. و بدون شک قرار های از پیش تعیین نشده و خیابان های تاریک و خلوت بهترین مکان و زمان بود برای رها تمام دل مشغولی هایمان در پیاده رو هایی که دیگر انتظار قدم هایمان را میکشند انتظار خنده هایمان را ما کاملا بی اختیار وسط کوچه کوچه ای که نام را یدک میکشد یکدیگر را بغل میکنیم و جز صدای پای رهگذری مزاحم هیچ چیز توان جدا مان را ندارد راستی چقدر. بعضی ها نمیدانم از کجا پیدایشان می شود، می آیند... تمام معادلات و حساب کتاب هایت را بهم می ریزند و...
آ سر هم با یک ببخشید...
با تعبیر کدورت پیش آمده، می خواهند همه چیز را به نفع خودشان تمام کنند...
کدام کدورتی است بهم ریختن باورهای یک انسان!؟ من دلم برای ان عزیزم گفتن هایت تنگ شده.برای ان کشیدن صدایت.برای درهم چهره ات.برای قهر هایت.برای تمام حرف هایت.راستش خیلی وقت است که دیگر ادمی نیستم که باید باشم.که اگر روزی چندبار دوستت دارم را از زبانت نشوم اسمان را به زمین بدوزم.خیلی وقت است ادم نیستم دیگر !یکم که فکر میکنم میبینم دلم برای خودم باید بسوزه. اگر ی تو رو با تمام مهربانیت دوست نداشت ....دلگیر
مباش که نه تو گنا اری نه او ...!
انگاه که مهر می ورزی :مهربانیت تو را زیباترین معصوم
دنیا می کندپس خود را گنا ار مبین..!
من عیسی نامی را میشناسم که ده بیمار را در یک روز
شفا داد وتنهایکی سپاسش گفت !
من خ می شناسم که ابر رحمتش به زمین و زمان
باریده یکی سپاسش می گوید و هز. من این شب زنده داری را دوست دارم
من این پریشانی را دوست دارم
بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم
گذشت و دلم عاشق شد ، بیشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارم
چه بگویم از دلم ، چه بگویم از این روزها ، هر چه بگویم ، این تکرار لحظه های با تو بودن را دوست دارم
بی قرارم ، ساختم با دوری ات ، نشستم به انتظار آمدنت ، من این ا. تبسم کن خنده هایت دلربا و شیرینند.. حجم لبخند هایت یک آسمان فرشته و آیینه اند.. فریادی بزن تا گوش شکوفه ها کر شود.. تا تمام سبزه ها قد علم کنند.. چرخی بزن ای ماه صورت تا تصویر تو بین تمام رود ها منع شود.. تو چقدر می جوشی ای چشمه مهربانی.. چقدر بخشنده ای ، ای میوه تابستانی.. ب به پلک های خسته ات که چشم بستم، شنیدم که با گونه هایت نجوا می د.. شنی. 1. ریشه ها را کنار بزنید زیر بید مجنونی خاکم کنید من باید بدانم این عشق از کجا آب می خورد 2. لاف می زنم فراموشت کرده ام هنوز تکه ای از عشقت را نگه داشته ام قلبم که در میگیرد زیر زبانم میگذارمش 3. حرف هایت دانه بود که پاشیدی روی احساسی که شخم زده بودی لامصب مترسکی جای خود میگذاشتی کلاغ ها تمام حرف هایت را بردند 4. بعد تو هیچ چیز در این خانه . تو باشیو یک نفر که تمام دنیای توست که اشک هایت را از گونه هایت پاک کند که همیشه صدایش آرامت کند که همیشه دستانش دستای سردت را گرم کند قلبی باشد که امیدوارت کنه چشمهایی که عاشقانه نگاهت کند ی که همیشه در کنارت قدم بزند احساسی باشد که درکت کند و در یک کلام چ حسه زیبایست که ی باشد ک تنها او طبیبت باش طبیبی که درمانت کند