به پاس تمام مهربانی هایت

به نقل از خبرگزاریها در مورد به پاس تمام مهربانی هایت : تو را از شیر می گیرند تا بوی کودکیت را از یاد ببری ـ ـ ـ ـ و این اولین تجربه انسان است برای از دست دادن چیزی که دوستش می دارد و بعدها یاد می گیری که خیلی چیزها را که دوست داری از دست بدهی از عروسک هایت تا آدم های دور و برت ـ ـ ـ ـ تا پــــــــــــــــدر ، مـــــــــــــــــادر ، خـــــــــــــــــــواهر ، بـــــــــــــــــــــــرا. خنده هایت را دوست دارم وقتی که می خندی مرا به دنیایی از ناشناخته ها می بری جهانی که پر از آبی بیکران اقیانوس هاست که در ساحل مهربانی ات به در می آیند اخم هایت را دوست دارم اخم که می کنی خطی به شکوه تمام عاشقانه های تاریخ بشریت می کشی بر دشت پر از آفتاب چهره ات اگر در کتاب زندگی صفحه ای برای عاشقانه ها باز شود بی شک قصه بی نظیر خواهد بود . یک روزهایی یک وقتهایی دنیا برایت تمام میشود...ولازم نیست که حتما"روزم از راه رسیده باشد...م می تواندبرای تویک وقتهایی باشد...یک وقتهایی که حس میکنی داری جان میدهی..که فکرمیکنی داری تمام میشوی...که نفس هایت کم می شود...بغض هایت خیلی زیاد...یک روزهایی که دنیای تو تمام شود ...که دنیا برایت تمام میشود...
عجیب در گیر این روزهایم هستم... زن نیست ... زن جلوه ی زیبایی بی حد خداوند است میل انسان به بقا میل انسان به زندگی میل انسان به زیبایی پرستی میل انسان به انسان زن نیست ... گوشه ای از هنر آفرینش است زن ... عشق است یک سرمایه ی ابدی در جهان خلاصه تمام مهربانی های دنیا چشم هایت را که پاک کنی از تمام هوس ها یک زن را جوهر نگی او می بینی نه نیاز مردانگی خودت ...
عصر ها که در خیابان قدم می زنیهمان جایی که خیره به کفشهایتقدم به قدم حجم دل تنگی هایت را متر می کنیروح تمام شمشیر ن باستانکنارت از این سر شهر تا آن سر قدم هایتبه صف می شوند و سیگار دود می کنندو تمام زیبا رویان آبستن آن روزهاویارِ رنگ رژ لبت را می کنندو شعر، هومِر را بیدار می کند. چشم هایت که هر باز شدنش می گشاید گره از بیخ دل غم زده ام در آن پنجره ای است روبه خوشبختی و عشق که برایم باز است.
چشم هایت که طلوع می کند هر صبح به آبادی و عشق از مشرق عرفانی دل آمده است، که نداند هرگز "گناه چیست! عصیان چیست! " و هر پلک زدنش پر آواز پر فرشته هاست.
چشم هایت که در آئینه دنیایی من نرم و آهسته به خود می نگرد، شیشه عمر من است. آنکه با تمام شک هایت، "ساده" به تو اعتماد می کند،

با تمام سرد بودنت، "ساده" عاشقت می شود،

با تمام دور بودنت، "ساده" دوستت دارد،

آنکه با تمام بی توجهی ات، "ساده" غرورش را برایت می شکند،

همان او؛ روزی "ساده" کم می آورد و خیلی "ساده" می رود..! صدای پای سیب میدهد شعرهایت شاعر
با خود چه کرده ای؟ چشمهایت شاعر! عقل و عشق را در معادله جا گذاشتی
خود م و تمام ناگفته هایت شاعر ... تو بودی که تمام عاشقان را تنها گذاشتی
چشم ببند, اینهم به حساب نشنیده هایت شاعر عاشق که شدی خود, بهر چه فریاد کردی؟
دیدی که تو می مانی و فریادهایت شاعر عد خدا بی مرز اعمال میشود
آنهم به حساب بی محلی هایت شاعر می گویند یک تخت برای تمام تو کافیست
اینهم آ تو و دیوانگی هایت شاعر ... «raa.haa»
8/4/94
_________________________________________________
+شاعر پیر شده بود وگرنه این متن شعری بود بسی قد بلندتر و خوش سیما تر! پــــــــــــــــــــــــــــــیر .... مدعی بی چون و چرای تنهایی که باشی اشک هایت، همیشه مستعد دامن دختری می شود که وسوسه آغوشش خواب را از سر تمام بغض های اندرونی ات، بپراند. می خواهی چنان غرق اعتقادش شوی که نان تمام دلتنگی های قد و نیم قدت آجر شود. زیر بار پذیرش دیکتاتوری اش می روی تا طغیان بی ی هایت سرکوب شود. می خواهی تا در اتفاق او رخ دهی به زندگی تا به یمن او از معشوق شع. من دخترِ مو کوتاه رویاهای خودم به چشم،تمام شدن تو را دیدم . وقتی نخندیدی... وفتی شقیقه هایت را عصبانی می گرفتی من تمام شدن لحظه های عجین به تو را به چشم دیدم . وقتی دیگر به چشم های روشنِ تیره ی من نگاه نکردی و نامم را صدا نزدی من تمام شدن تابستان سال گذشته را به چشم دیدم . تو مرا تمام کردی و من تو را... و حالا چقدر راحت کنار می آیم با تمام شد. لب هایت را می خوری که مضطربم کنی که تن مفهومی داشته باشد و انسان برهنگی اش را به رخ تاریخ بکشد... کش می آیی، قوس می خوری و آفتاب آفریده می شود لحظه ای می آسایی و باز هم لب هایت را می خوری می آشوبم و صندلی ها به تو لبخند می زنند کفش ها به تو لبخند می زنند و خواب ها... خوب خو ده ای – خدا – خواست که شعر آفریده شود – خدا – که تو آفریده شدی که کف. خدایا تمام آرایه هایت را یک جا جمع کرده ای که در همین سه شب نشانم بدهی ؟! تا بگویی تمام عمرت فرصت داده ام، فرصت داشته ای برگردی به آغوشم اما ... که رحمانیت و خ ات را بار دیگر به رخ بکشی و بگویی این سه شب هم برای تو ... به اندازه تمام عمرت غنیمت گذاشته ام ... به اندازه تمام نفس هایی که کشیده ای ... پس به هزار اسم بخوان مرا آن گاه معجزه و نشانه آ . امروز، خورشید مهربان تر از همیشه بیدار می شود. روز از شانه های تو آغاز می شود تا جهان، بزرگی ات را ببیند؛ چون بزرگی ابراهیم خلیل علیه السلام در برابر بتانی که فرو ریختند. ملکوت را در دست هایت به تماشا می گذارند تا رسولان بی رس دنیازده، بهشت را پیچیده در قنوتت به تماشا بنشینند. جهان، خلاصه ای از لبخند توست که تت را تمام آبشارها قیام می کنند و جنگل ها قامت می بندند. بزرگی؛ چون گرامی صلی الله علیه و آله . بزرگی؛ چون وحی، چون پدرانت ردای صلی الله علیه و آله بر دوشت آواز عد سر می دهد و شمشیر سرْ شکافته پدر بزرگوارت علی علیه السلام ، در دست هایت مشق عشق می کند. چشم هایت بوی مهربانی زهرا علیهاالسلام می دهد. امروز، روز بزرگی توست؛ بزرگی تو بزرگ تر از تمام ان است. بزرگی تو سال ها خواهد بود؛ بزرگی تو از ازل آغاز شده و با ابدیت به پایان می رسد. خدا از امروز، تو را بزرگ تر از هر ی می خواهد. امروز از آن توست؛ مثل تمام فرداهای نیامده، مثل تمام دیروزها، مثل تمام روزها، هفته ها، ماه ها و سال ها. تمام فصل های سال، نامت را از بر کرده اند؛ مثل تمام درخت ها و آب ها. امروز، روز آغاز مهربانی خداوند با دنیاست، روز مهربانی تو با جان های تشنه ما. امروز، روز آشنایی و آشتی لبخند و آینه هاست؛ روز شکوفا شدن گل های محمدی در دامنه نام شکوهمند تو. امروز، عطر گل های محمدی فراگیر می شود و باغ های عصمت، در شکوه تت شکوفه خواهند کرد، با نفس های معطرت. امروز، فروردین ها از لبخند تو شکوفه خواهند داد و اردیبهشت ها با نفس هایت بهشتی می شوند. ابدیت در تو خلاصه می شود و شادی، با لبخندت به نهایت کمال می رسد. بعد از امروز، جهان آغاز می شود؛ جهان از امروز، دوباره متولد خواهد شد. پیش از این، نمرودها، رودهای آتش را گرداگرد زمین شعله کشیده بود؛ اما امروز با تو دنیا سربلند بیرون می آید از این همه آتش طغیان. مانند ابراهیم خلیل، آتش ها را گلستان کرده ای. امروز، نوح، کشتی نجاتش را به دست تو می سپارد تا سخت ترین توفان ها را به سمت ساحل های امن بشکافی. ای منجی، ای یگانه منجی! از امروز، سکان هدایت بشر به دست توست. از امروز، شادی های ما آغاز خواهد شد؛ مثل غم های طولانی تو. بر ما ببار، ای رحمت بی کران خداوند! بر ما ببار که سال هاست کویر هامان، تشنه با زلال توست. خدا کند که بیایی…. منبع : http://media.tebyan12.net/ تمام دنیا دست هایت را می شناسند. تو را همه با دست هایت می شناسند. دست هایی که دستان خداست و از آستین رشادت و شهادت و مهر تو بیرون آمده. همان دست هایی که دستان پر سخاوت دریاست و تمام آب های دنیا را شرمنده خویش کرده است. دست های تو را نمی شود نادیده گرفت؛ چون دستان خدا فراتر از همه دست هاست. هر که با دست های تو بیعت کند، دستان خدا را در آغوش گرفته... .
دست هایت، آیینه دستان پر پینه مردی ا ست که تمام هستی در دست ولایت اوست. مردی که سالیان سال نان بینوایان را بر دوش می گرفت و بر در خانه های شان می برد و سفره ها ی شان را نمک گیر خویش می کرد. تو فرزند دست های حیدرى. مردی که ذوالفقار را در دست داشت، ولی هرگز دانه جوی را به ستم از دهان موری باز نگرفت. پس از دستان او که نان آور خاک بود، دست های تو آب آور زمین شدند. دستان تو ساقی روزگارند.
دست هایت، برکت عشق را در سفره های عاشقان می نهند. اینک نان و ما نه، که از تو آب حیات می طلبیم، آب مراد... . از تو عافیت می خواهیم. از دست های توانگرت، سعادت می خواهیم ای مرد! کاش دست های تو تمام ابرهای سیاه ستم را از آسمان دنیا فراری دهند. کاش دست هایت به یاری انسان برخیزد و او را وارث صلح و آشتی کند. آسمان بزرگ می شود، ماه گرد می شود، تمام آسمان ماه می شود، تمام زمین آسمان می شود، من ابر می شوم، سایه انداخته بر هستی، من تمام عالم می شوم، من بی اندازه می شوم،خودم را می بینم و این تویی که چنین بی کران می کنی مرا،تویی. فقط تو، تو! تو را می یابم، ناگهان کوچک می شوم، گنجشکی می شوم، سخت لرزان و ترسیده،می لرزم و تو درخت می شوی، من پناه گرف. عطـــر نفس هایت
عجیب ترین خواص دنیا را دارد
تمام مـن را
مدهوش مے کـنـد و
عجیـب تر اینکــہ
اینجاحرف بہ حرف نوشتہ هایم هم
آغشتـہ بہ عطر توست
دست هایت را که با ی تقسیم کرده باشی به مهر، همه چیز خوبست.. همه ی دنیایی که می سازی مهربانی دارد .. هر چیزسرِ جایِ خودش می نشیند ..
هر روز کمی بیشتر از سهمت به آفتاب می شی، شب تو را نمی بلعد ..فوبیای دوست داشتن های همیشگی تو را نمی گیرد ..خواب تنهایی نمیبینی..در هزارتوی خودت جمع نمی شوی، به هر بهانه لبخند می شوی..
دست هایت را که با ی. کلید، داخل قفل، چرخید و تمام...خودم هستم و چهار دیواری...اتاقم پر از نیمه تمام هاست...کتاب های نیمه تمام... یادداشت های نیمه تمام... های نیمه تمام...
ذهنم... ذهنم پر شده از افکار نیمه تمام... تصمیم های نیمه تمام... ماجرا های نیمه تمام...لبخندی شاید معنی دار، میان تمام نیمه تمام ها، سیگاری می گیرانم و می بینم روزی را که میان تمام تمام نشده ها. #برای_معصومه
معصومه ام، در این خشک سال پر از ابرهای بی باران مرا چه غم؟ معصومه، انگار همه جا سبز است در این سرمای دی مرا با فکر تو بهاران است معصومه «چشم هایت ترنم باران است» خانه من دور تو دور همه امید اما وصال همه نگاهم به پشت بام نگاه تو آری آری تو در آسمانی من در زمین کی رسم به سامان «مرا خانه در کنج خیابان است!»
معصومه، رسم ن. من این شب زنده داری را دوست دارم
من این پریشانی را دوست دارم
بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم
گذشت و دلم عاشق شد، یشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارم
چه بگویم از دلم،چه بگویم از این روزها،هر چه بگویم،این تکرار لحظه های با تو بودن را دوست دارم
بی قرارم،ساختم با دوری ات،نشستم به انتظار آمدنت،من این انتظارها . پدر عزیزممن نمیخواهم مثل بقیه تنها از مهربانی هایت بگویم و با گفتن "تو بهترین پدر دنیا هستی" روزت را تبریک بگویم و احساس نوشته ام را اینگونه تمام کنم!امروز کمی "خاص تر" و "حقیقی تر"با تو حرف دارم...میدانی پدر،راستش یک روزهایی در زندگیاز تو رنجیدمهمان روزهایی که باحرف ها ونصحیت هایت  من را آگاه کردی ،و پذیرش اولیه ای. یکروز همه چیز تمام شد یکروز سردهمه چیز تمام شد بدون آنکه من بفهمم همه چیز ناگهان تمام شدای کاش که دیگر دلتنگ او نمی شدم وقتی همه چیز تمام شد آی با تو ام ای تمام زندگی ام چه شد که همه چیز تمام شدعشقم دوست داشتنم خلاصه عمرم بی تو تمام شدیا بهتر بگویم تباه شد... من نقاشی چشم هایت رادر برکه ی تنهایی ام رسم می کنم تو با نقشه هایی که در سر داری به ریش نداشته ام  می خندی! می فهمی؟ وقتی در بی ی ی نقش عشق به خود می گیری او عاشقی است که حتی به نیشخند های تو از دم دل می دهد! می فهمی؟ تاریخ.... عشق های پاک را در گورستان هیچ کت لالایی نگفته است... تو با مداد رنگی هایت روزگار مرا سیاه، من در صحنه ی بخت تورا سپ. عاقبت روزی مزار سردمن. . جای دنج گریه هایت میشود.. ع م من بانگاه دائمی .. ناظری برمویه هایت میشود.. صورتت رامی نهی برسگ قبر. . سنگ آشنای اشکها یت میشود.. یاد می آری تو این شعر مرا ... عطر عشقم برمشامت میشود ... من اینجا روحم انجا پیشتو... همصدا باناله هایت میشود... من و آن سنگ دلتنگ توایم.. . . بیا امروز فردا دیرت میشود... از تمام آنچه باهم داشتیم.. . لمس میکنم دست هایت را
و این نخستین کتیبه ی عشق است
نخستین کتیبه ی ..
که بر آن حک شده
آدم بدون دست هایت می میرد ..
حک شده که عشق حقِ آدمیزاد است
و دست هایت حق ِ من ..!
..
می دانم اگر تو برای دنیا دست تکان دهی،
بشر به حقوقش می رسد
و در تمام سرزمین ها صلح می شود ..! به وسعت تمام نقطه های شعرهای بی نقطه ات دلتنگ و غمگینم...از امروز به دیروز سفر می کنم هر لحظه و هر روز...تا قدم زدن عاشقیت را روی تخته های تنم ببینم و چشم هایت،که هروقت نگاهم می کنند معصومند...من این معصومانه خندیدن را به وسعت تمام نقطه های شعرهای بی نقطه ات هم نمیدهم!من،با عبور کوه از طوفان گرد و غبار تمام نگاهم تسخیر شد و قلبم رفت... به .

سلام مــاه مــن ! ب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …! گفتم بیایم سراغ ِ خودت .. احوال مهت ت چطور است ؟! چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟! چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟! چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟! چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟! چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است ! راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟! می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟! یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شود …. هیچ به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد ! تو فقط ماه من بمون و باش ! ماه من ! مراقب خاطراتمان ، روزهای با هم بودنمان .. خلاصه کنم بهونه موندنم مراقب خودمون باش ! جو ه شعر قبلی ------------------------------------------------------- تو گفتی گفتنی ها
را به رنگ شعر و گردش آواز
دلم پر شد
ازین باران آوازت
ز بذر مهربانی
که روی به فصل بهارانم
خزان را می سپارم دور
به امید جوانی های پر شورم

اگر گفتی
اگر خو
تو شعر ناگفته هایت را
بدان من از برت خواندم جو از گفته های تو
---------------------------------------------. تقدیم به تویی که ندارمت... میان تمام نداشتن ها دوستت دارم ... شانس دیدنت را هر روز ندارم ... ولی دوستت دارم... وقتی دلم هوایت را میکند حق شنیدن صدایت را ندارم... ولی دوستت دارم... وقت هایی که روحم درد دارد و میشکند شانه هایت را برای گریستن کم دارم... ولی دوستت دارم... وقت دلتنگی هایم , آغوشت را برای آرام شدن ندارم ... ولی دوستت دارم .... آری همه وجو. امروز روزِ توست، ای مهربان ترین فرشته ی خدا.
بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟
صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟ آن زمان که خط خطی های بی قراری ام را با مهر و محبّتت پاک می کردی و با صبر و بردباری کلمه به کلمه ی زندگی را به من دیکته می گفتی خوب به خاطرم مانده است.
و من باز فراموش می محبت تشدید دارد. در تمام مراحل زندگی، قدم به قدم، هم پای من آمدی، بار ها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی.
آری، از تو آموختم، حتی در سخت ترین شرایط،
امید را هرگز از یاد نبرم. یادم نمی رود چه شب ها که تا صبح بر بالینِ من، بوسه بر پیشانیِ تب دارم می زدی
و چه روزها که با مهر مادرانه ات لقمه های عشق را در دهانم می گذاشتی
و من باز لجبازتر از همیشه دستت را رد می ! وقتی بوسه بر دستان چروکیده ات می زنم،
یاد کودکی ام می افتم که همیشه به خاطر لطافت دستانت به همه ف می فروختم
و حال به خاطر خشکی دستانت با افتخار می گویم این دستان مادر من است که تمام زندگی اش را به پای من گذاشت؛
من با نوازش همین دست ها بزرگ شدم و امروز با تمام وجودم می گویم:
مادرم مدیون تمام مهربانی هایت هستم و کمی کمتر از آنچه تو دوستم داری، دوستت دارم. از انجماد زمین می رهانی ام بانو!
به سمت آینه ها می کشانی ام بانو!
دلم به پنجره هایت دخیل می بندد
شبی که منتظر مهربانی ام بانو!
مگر برای دلم عارفانه می خوانی!
که روبه روی خدا می نشانی ام بانو!
تمام خانه ات از عطر یاس لبریز است
به مرز عشق و جنون می رسانی ام بانو!
شما کریمه ترین مریم کویر قمی
سروش لحظه بی هم زبانی ام!. با آن گل نقره ای در موهایت
با آن گل نقره ای در موهایت
با آن گل نقره ای در موهایت
حواسم از چشم هایت پرت نمی شود
لب هایت را
رژ مالی کرده ای
رژ مالی کرده ای
رژ مالی کرده ای که قرمزی اش به چشم بزند
حواسم از چشم هایت پرت نمی شود
من تو را
زندگی کرده ام
دلتنگی از نگاهت می بارد
انقدر حاشیه ها را
پر رنگ نک. برای تمام ِبداخلاقی هایت که روانشناسان به آن بحران ِبلوغ می گویند، برای دویدن های ک نه ات، برای موسیقی گوش های نوجوانانه ات، برای غرور ِمردانه ات، برای عشق های کوچک و بزرگت، بارسلونا، مسی و استقلال... برای بی حوصلگی هایت در خواندن، برای جوانه زدن ِآن موهای ِسیاه روی چانه و بناگوش ها، ظهور ِآکنه های مزاحم، خیره شدنت به روبرو وقت ِنگ. تو دست هایت را حلقه می کنی تا از دیوار باغ همسایه سرک بکشیم میوه ی موعود را نشان کرده ایم روی نزدیکترین شاخه به عبور خشت آ که فتح می شود مفصل ها شلیک می شوند و بعد تمام بافت های تنم شکافته انگشتم همان را که تو اشاره کرده بودی لمس می کند و حالا فقط یک جهش کوتاه مهره ی آ ستون فقراتم کافی است تا حجم دستانت پر شود... لب هایت در هم جمع می شوند . این تاب لعنتی خیلی خوب است خیلی خوب،،،، میشود رویش نشست و به ماه زل بزنی تا او حرف هایت و دلگیری هابت را از چشم هایت بخواند،،، ی می ایند که فکرمیکنی به گذشته حال اینده به تمام افرادی که در زندگی ات هستند رفته اند و خواهند امد به همگی شان فکرمیکنی و مرور میکنی تک تک خاطراتشان را با خودت میگویی برای امشب کدام خوب است؟ برای درددل ؟کدام م. غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت … دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت … باز هم محکم تر از قبل بتکان
تا این بار . وقتی لب هایت سرشار از خنده می شود قمری ها در حجمی وسیع می خوانند و من لب باز کنم و مهرم را ابراز می کنم مهربانی خنده هایت انگار خوبی مرا می خواهد وقتی تو می خندی مهربانی گل ها شکوفا می شود وقتی تو می خندی به من نزدیک می شوی و بر من حکومت می کنی در تراکم خنده هایت عشقی نجیب نهفته است پس گاهی...!!! فقط بیا و بخند...
مهربانی ساده است ساده تر از آنچه فکرش را ی . کافیست به خودت ایمان داشته باشی و به معجزه مهر ... کافیست به دست هایت فرمان دهی تا به جای تنبیه ، آرام بر سر کودک سرکش کشیده شوند و موهایش را قلقلک دهند . کافیست به چشم هایت بیاموزی که چشم ، آیینه روح است و عشق و مهربانی را میتوان با نگاه در تمام عالم پراکند . کافیست به دلت یادآوری کنی ، همیشه دل هایی هستند که درد امانشان را بریده و احتیاج به همدلی دارند . کافیست به گوشهایت یاد دهی که می توانند سنگ صبور باشند ،حتی اگرصبوری سنگین شان کند کافیست یاد بگیری انسان بودن ، فقط زنده بودن نیست ؛ باید زندگی کرد و زندگی چیزی جز مهربانی و عشق ورزیدن به آفریده های خداوند نیست . زندگی یعنی دلی شاد و شاد شدن . ما برای خوشبخت شدن به دنیا امده ایم ...
چند شب است بغض های گاه و بی گاهم در بالشی از نگرانی لآل میشوند
چند شب است کابوس های ترس از اینده دست از سر قلب نگرانم بر نمیدارد
امشب پرم از هوای گریه ...پرم از حس نگرانی....بارش چشمانم تنهاییم را نشانه گرفته اند و شکوفه های یاد خدا را دانه دانه زمین میزنند
پریشانی حال این روزهایم،چهره غمزده این لحظه ها، أشک هایی که دیگر نمیبا. نه چشمانم را میبندم و نه گوش هایم را میگیرم... میخواهم و ببینم و بشنوم تمام لحظه های نبودنت را،تمام امید آمدنت را... آری،من اینجا،چشمانم را به راه آمدنت دوخته ام و در تلاطم لحظه ها گوش میسپارم به آهنگ قدم هایت، همان هایی که برای به هم رسیدن برمیداری... امید آمدنت تمام لحظه هایم را پر میکند، عطر نفس هایت در ذهنم میپیچد و من اما، آنقدر نزدیک می بینمت که گرمی آغوشت،هرم نفس هایت،لذت بوسه هایت و حتی نوازش هایت را حس میکنم... دوری و دیر میشود که بیایی میدانم اما آنقدر نزدیک می دانمت که گویی هرلحظه با منی، اینجا کنار من، در واج واج کلماتم حتی... می آیی،میدانم... آنقدر منتظر میمانم تا چشم هایم نوید آمدنت را به قلبم بدهند، چشمان منتظرم... برگرد رفیق . . . من فقط می خواهم یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم . . . خوب می دانم که تمام حرف دلت این بود که دلی را نشکنی . . .پس چرا رفتی ؟ نمی دانم چقدر سختی را به جان یدی ؟نمی دانم چطور ت را با این سرطان لعنتی سر می کردی ؟ نمی دانم . . . از کار خدا سر در نمی آورم من فقط دلم می خواهد یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم . . یادت برای همیشه می م.
فراموش نکن

روزهایی را که تنها بوده ای فراموش کن. اما هرگز لبخند های شیرین دوستانت را فراموش نکن. روزهای ابریت را فراموش کن. اما ساعات آفت ت را هرگز فراموش نکن. بدبختی هایی که گاه با آنها روبرو می شوی را فراموش کن. اما خوش بختی هایت را هرگز فراموش نکن. نقشه هایی را که به نتیجه نرسیده اند را فراموش کن. اما هرگز رویاهایت را فراموش نکن ش ت هایت را فراموش کن. اما پیروزی هایت را هرگز فراموش نکن.اشتباهاتت را فراموش کن. اما درسهایی را که آموخته ای هرگز و بدون شک قرار های از پیش تعیین نشده و خیابان های تاریک و خلوت بهترین مکان و زمان بود برای رها تمام دل مشغولی هایمان در پیاده رو هایی که دیگر انتظار قدم هایمان را میکشند انتظار خنده هایمان را ما کاملا بی اختیار وسط کوچه کوچه ای که نام را یدک میکشد یکدیگر را بغل میکنیم و جز صدای پای رهگذری مزاحم هیچ چیز توان جدا مان را ندارد راستی چقدر. بعضی ها نمیدانم از کجا پیدایشان می شود، می آیند... تمام معادلات و حساب کتاب هایت را بهم می ریزند و...
آ سر هم با یک ببخشید...
با تعبیر کدورت پیش آمده، می خواهند همه چیز را به نفع خودشان تمام کنند...
کدام کدورتی است بهم ریختن باورهای یک انسان!؟ من دلم برای ان عزیزم گفتن هایت تنگ شده.برای ان کشیدن صدایت.برای درهم چهره ات.برای قهر هایت.برای تمام حرف هایت.راستش خیلی وقت است که دیگر ادمی نیستم که باید باشم.که اگر روزی چندبار دوستت دارم را از زبانت نشوم اسمان را به زمین بدوزم.خیلی وقت است ادم نیستم دیگر !یکم که فکر میکنم میبینم دلم برای خودم باید بسوزه. اگر ی تو رو با تمام مهربانیت دوست نداشت ....دلگیر
مباش که نه تو گنا اری نه او ...!
انگاه که مهر می ورزی :مهربانیت تو را زیباترین معصوم
دنیا می کندپس خود را گنا ار مبین..!
من عیسی نامی را میشناسم که ده بیمار را در یک روز
شفا داد وتنهایکی سپاسش گفت !
من خ می شناسم که ابر رحمتش به زمین و زمان
باریده یکی سپاسش می گوید و هز. من این شب زنده داری را دوست دارم
من این پریشانی را دوست دارم
بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم
گذشت و دلم عاشق شد ، بیشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارم
چه بگویم از دلم ، چه بگویم از این روزها ، هر چه بگویم ، این تکرار لحظه های با تو بودن را دوست دارم
بی قرارم ، ساختم با دوری ات ، نشستم به انتظار آمدنت ، من این ا. 1. ریشه ها را کنار بزنید زیر بید مجنونی خاکم کنید من باید بدانم این عشق از کجا آب می خورد 2. لاف می زنم فراموشت کرده ام هنوز تکه ای از عشقت را نگه داشته ام قلبم که در میگیرد زیر زبانم میگذارمش 3. حرف هایت دانه بود که پاشیدی روی احساسی که شخم زده بودی لامصب مترسکی جای خود میگذاشتی کلاغ ها تمام حرف هایت را بردند 4. بعد تو هیچ چیز در این خانه . سلام پرنده کوچک هستی در روزهایی که سخت منتظر بودم یکی در کلبه ام را بزند حالم را بپرسد، تنها تو بودی که با دستهای مهربانت مرهم دلم شدی. آمدم قدر شناس مهربانی هایت باشم بخش نظرات کُد نداد مجبور شدم اینجا میزبان پرنده هایت باشم... تو باشیو یک نفر که تمام دنیای توست که اشک هایت را از گونه هایت پاک کند که همیشه صدایش آرامت کند که همیشه دستانش دستای سردت را گرم کند قلبی باشد که امیدوارت کنه چشمهایی که عاشقانه نگاهت کند ی که همیشه در کنارت قدم بزند احساسی باشد که درکت کند و در یک کلام چ حسه زیبایست که ی باشد ک تنها او طبیبت باش طبیبی که درمانت کند