بچه تهرونی

به نقل از خبرگزاریها در مورد بچه تهرونی : یه روز صبح چند تا جیپ فرماندهی و موتورسوار از قرارگاه خاتم الانبیاء(ص) وارد اردوگاه ت یب شدند. یکی از اونها سرشو کرد توی سنگر و با لهجه داش مشتی تهرونی گفت برادر حسین کربلایی اینجاست؟ من گفتم آره... داره آموزش می بینه! همون صدا ، خیلی محکمتر اما با طعنه گفت: بگو لو رفتی حسین! فرماندهی قرارگاه مارو فرستاده دنب ... گفته کت بسته ورش دارین بیارینش! توی قرارگاه هم همه دارن دنب می گردن. من هاج و واج مونده بودم! قرارگاه خاتم الانبیا(ص) مرکز فرماندهی عملیات های بزرگ با حسین کربلایی ما چکار داره؟ تا بخودم بیام حسین رو سوار د و با خودشون بردند که بردند! این ریزه میزه سپیدای تهرونی که اینهمه در موردشون حرف میزنند و وقتی همکلاسی تو خیابون بهم زنگ میزنه با دهن بسته حرف میزنه که نرن تو دهنش، همینا، دیروز اصلا نبودن. فقط تو ترمینال دیدمشون.الان همکلاسی زنگ زده و هی میگه: ایییم، اوهوم. اممممم.....بهش میگم رسیدی تهران؟( آخه دماوند مونده بود) میگه: اوهوم.میگم : بازم دهنت بسته است.میگه: اوهو. وای دیگه خسته شدم ازین پستایی ک گذاشتم سر شما رو هم درد اوردم دیگه غم و غصه بسه ازین ب بعد میخوام اتفاقات باحالی ک برام پیش میاد رو واستون بگم(البته اگه....) خب دیگه شروع میکنم... چند روز پیش حوصلم سررفته بود هیچکی هم نبود باهاش بحرفم ی سر اومدم اینجا دیدم حتی ی نفر هم محض رضای خدا ی نظر نذاشته.....منم رفتم سراغ کرم ریختن و ب ی پسر تهرونی اس. اولین بار که یه نفر جلوم ماکارونی خورد فکر داره مس ه بازی درمیاره بخندیم. هرچند باورم نمیشد ی حتی برای شوخی هم بتونه اونقدر صداهای نفرت آور از دهنش دربیاره، رشته ها رو هورت بکشه، نشخوار کنه، جلوی یه خانم آروغ بزنه. عصبی شده بودم و میل به غذام شده بود میل به کتک کاری. کل تعجب های عمرم هنوز تا این سن هم اندازه حجم حیرت اون نیم ساعت ناهار. روزهای پایانی تیرماه 67 مصادف بود با پایان ماه ذیقعده و شروع ماه ذی الحجه....تقریبا آ ین کاروان حاجی ها بار سفر رو بسته بود.. میرفتند که عرفات و منا رو تجربه کنند و قربانی به قربانگاه الهی تقدیم کنند... اونروزها عده ای راهی مکه بودند واینطرف میدون عده ای که سعید هم در بین اونها بود مقیم فکه....... هردو سرزمین داغ و طفتیده بود.... روز 21 تیرماه 67 ، مصادف با 27 ذیقعده بود که دشمن از سر صبح با ریختن آتش سنگین گلوله های توپ و خم و بمباران وسیع شیمیایی حمله رو شروع کرد و تا غروب تمام منطقه فکه رو گرفت. نیروهای مستقر در خط کاملا غافلگیر شدند و تعدادی به شهادت رسیدند و تعداد زیادی را هم به عنوان اسیر با خود به عقب برد.... سعید علیخانی هم جزء یی بود که در این روز به شهادت رسید. غروب روز 21 تیر خبر هجوم دشمن به منطقه شرهانی ، فکه و عین خوش به رزمندگان تهرونی مستقر در پادگان دو کوهه رسید ورزمندگان لشگر27 حضرت رسول(ص) و10 سیدال ء(ع) در روز 22 تیرماه با حمله برق آسا ، دشمن رو تا صفر مرزی عقب زدند و علی کریمی در صف این دلاورمردان بود که در عین خوش به شهادت رسید. لینک سایت ساجد:یارانی که تشنه لب شهید شدند تقدیم به مردم خونگرم شریف و مهربان استان کرمان به پاس زحماتشان در نشست شعر تابستان 1394 همیکه بچه کرمونی  دمت گرم 
همیشه ساده میمونی دمت گرم 
اگه " اکبر" بشی  هم تو خودته  ز "هوشو" سر نمی دونی دمت گرم فهیم بخشی بیرجند همیکه بچه کرمونی دمت گرم نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - ۱۳٩۴/۵/۱٠ تقدیم به مردم خونگرم شریف و مهربان استا. با پوزش از اصفهونی های عزیز و خونگرم و با مرام و مهمون نواز که بر خلاف مازندرانی ها، براستی، خوش برخوردترین میزبان در بین ای توریستی ایران اند. در طول چهل سال عمر ننگینی که از خدا گرفتم، تا به حال پای مبارکم به اصفهون نرسیده بود. به عنوان یه ایرانی، فکر می باید این داغ ننگ رو از پیشانی آریایی ام پاک کنم و قبل از ارتحال، اصفهون را از نظ. طناز طباطبایی متولد ۲۰ اردیبهشت ۱۳۶۲ در تهران بازیگر سینما، تلویزیون و تئاتر ایران است. او فارغ حصیل کارگردانی تئاترمی باشد.او در محله ی نیاوران به دنیا آمده است و یک خواهر دارد که بزرگتر از اوست و به خواهرش خیلی علاقه مند است ،مجرد است. با موسیقی آشنایی دارد و گیتار می زند ،مدتی هم کار نقاشی میکرد ،پدرش نیز در زمینه ی موسیقیفعالیت دارد ،در کلاسهای آزاد بازیگری شرکت کرده بود که هنوز یک ماه از کلاسهایش نگذشته بود برای بازی در جوانی انتخاب شد و اولین بازی خود را در سال ۸۰ انجام داد . سینمایی :
ب باباتو دیدم آیدا 1383
چهار انگشتی 1385
دماغ ناقابل 1386
جعبه موسیقی 1386
شب زده 1386
میزاک 1387
پسر تهرونی 1387
صداها 1387
طهران تهران 1388
مرهم 1389
سرس 1389
پریناز 1389
گزارش یک جشن 1389
نارنجی پوش 1390
هفتم 1390
هیس! دخترها فریاد نمیزنند 1391
مجموعه تلویزیونی:
۱۳۸۰ گریه
۱۳۸۵ در چشم باد
۱۳۸۵ میوه ممنوعه
۱۳۸۸ پرانتز باز
۱۳۹۲ کلاه قرمزی ۹۲

تئاتر:
۱۳۹۰ درس
۱۳۹۰ کمی بالاتر
۱۳۹۱ باغبان مرگ
۱۳۹۱ تن تن و راز قصر مونداس

یادم رفته بود چطور می شود فقط بیخ گوش او شوخی های بی اخلاقی کرد. نشسته بودیم در جلسۀ دفاعی که حضرات اساتیدش صدای نفس کشیدن مان را هم می شنیدند. به پچ پچه بیخ گوش اش گفتم «می دونی فرق یه اصفانی با تهرونی چیه؟» داشتم خباثت می . خباثت با دوز بالایی از بی اخلاقی. از سرگرمی هام بیرون ایستادن و زدن هر قوم دیگری تو سر اصفهانی ها بود و این کار ر. معرفی اولین تئاتر* ترانه های قدیمی کارگردان: محمد رحمانیان نقش آفرینان: مهتاب نصی ور، علی عمرانی، افشین هاشمی، حبیب رضایی، سحر تشاهی، اشکان خطیبی، علی سر ، بهاره مشیری، معصومه رحمانی آهنگساز: فردین خلعتبری آواز: علی زند زمان اجرا: شهریور 1392 مکان اجرا: تالار شمس ناشر: آوا خورشید (بتهوون) قیمت: ده هزار تومان وجه رایج مملکت داستان تشکی. از قرار معلوم امروز بیست و یکم فوریه است و سوم اسفند ماه، روزی که در شرق و غرب عالم به روز زبان مادری مشهور است. از این رو به نظرم رسید که به این مناسبت از بلاگران و دوستان دعوت کنم تا دست به قلم شده و این بار یک پست به زبان مادری خودمان بنویسیم. برای اینکه متن پست ها زیاد پیچیده نباشد و نخواهیم به این فکر کنیم که خب "چه بنویسیم!؟" یکی از . نگاه گردشگری مذهبی به مراسم سنتی عزاداری شوشتری ها از دیدگاه یک خبرنگار
گزارشی از آیین عاشورا در شهر قدیمی شوشتر، استان خوزستان شوشتر نگو، بمبئی رنگارنگی اقوام ایرانی در همه شئون زندگی ایشان هویداست، به ویژه در آیین‏های سور و شادمانی و در نقطه مقابل آیین‏های سوگ و سوگواری. حال اگر به منطقه‏ای از ایران برویم که محل برخورد چند فرهنگ متفاوت باشد، طبیعتاً شگفتی خواهیم دید. ده فرهنگ‏هایی که نه مزاحم یکدیگر بلکه گاه مکمل هم به نظر می‏رسند. استان خوزستان پس از پایتخت به دلیل موقعیت صنعتی و اقتصادی و طبیعی‏اش، متنوع‏ترین جمعیت قومی ایران را در خود جای داده که شاید بتوان گفت این استان به تنهایی یک ایران کوچک است. شهرستان شوشتر به مرکزیت شهر قدیمی شوشتر واقع در 90 کیلومتری شمال اهواز یکی از نقاط ویژه از نظر رنگارنگی اقوام ایرانی است. از یک سو، نان بومی و عموماً پارسی زبان این شهر، هویت اصلی زادگاه‏شان را شکل می‏دهند و از سوی دیگر اقوام بختیاری، عرب و لر و همچنین مهاجرینی از آبادان و مشهر که به سبب جنگ هشت ساله ایران و عراق سر از این جا در آورده‏اند، کامل کننده فرهنگ و هنر شهر شوشترند. از آن جا که بیشتر بستگان مادری‏ام ن شمال خوزستان‏اند، من از دوره نوجوانی تقریباً سالی یک بار در آمد و شد بودم و هستم ولی هیچ‏گاه روز عاشورا در این شهر نبودم تا این که امسال تصمیم گرفتم، آن جا باشم. با این که زادگاهم سامان (استان چهارمحال و بختیاری) از نظر تشکیلات پر زرق و برق عزاداری ماه محرم، یکی از غنی‏ترین نقاط ایران است، ولی با دیدن روز عاشورای شوشتر، به قول بچه تهرونی‏ها کُرک و پَرم ریخت! باورم نمی‏شد این جا ایران است. با پیش‏زمینه‏ای که از ای هند و پا تان داشتم، گمان بردم وارد بمبئی شده‏ام! من تنها برای برداری به این جا آمده بودم ولی دیدن این همه رنگ و نوای رنگارنگ، وادارم شما نیکویان را نیز در این منظره تماشایی مشارکت بدهم. در نتیجه هول هولکی هم بردای می‏ و هم ع برداری. البته صداهای جورواجوری هم در لابلای این همه رنگ شنیده می‏شد. حقیقتاً حوصله ضبط صدا نداشتم و اینک شما ناچارید فقط با چشمان‏تان به این تور تصویری وارد شوید. بیشتر ع ‏ها گویا هستند ولی تلاش می‏کنم با چند واژه توضیح دهنده، فضای احتمالاً غریب پیش روی‏تان را کمی آشناتر سازم.
برای دیدن تصاویر مربوط یه عزاداری شوشتر به روی تصویر کلیک کنید
http://our- .persiangig.com/image/religious/shushtar/shushtar-5.jpg از قرار معلوم امروز بیست و یکم فوریه است و سوم اسفند ماه، روزی که در شرق و غرب عالم به روز زبان مادری مشهور است. از این رو به نظرم رسید که به این مناسبت از بلاگران و دوستان دعوت کنم تا دست به قلم شده و این بار یک پست به زبان مادری خودمان بنویسیم. برای اینکه متن پست ها زیاد پیچیده نباشد و نخواهیم به این فکر کنیم که خب "چه بنویسیم!؟" یکی از . پروین میکده درگذشتپروین میکده بازیگر سینما و تلویزیون درگذشت و در سکوت خبری در قطعه هنرمندان آرام گرفت.
براساس اعلام بستگان این هنرمند، وی در ۱۹ اسفند ماه در
بیمارستان شهریار به دلیل سرطان کبد از دنیا رفت و ۲۱
اسفند ماه در قطعه هنرمندان به خاک س شد.
پروین میکده در سال ۱۳۱۴ متولد شد. پدرش سرهنگ ابوالقاسم
میکده علاقه زیادی به موسیقی ایرانی داشت و به همین دلیل
فرزندانش را با آن آشنا کرد؛ وی سال دوم دبیرستان را پشت سر
گذاشته بود که ازدواج او را از ادامه تحصیل بازداشت، اما در
فعالیت های علمی و هنری شرکت می کرد.
وی همچنین در انجمن ایران و فرانسه در ارتباط با آموزش زبان
فرانسه، تئاتر نصردر ایفای نقش های فولکلوریک (محلی شمالی) کار کرده است.
«چه خوبه برگشتی»، «گنا اران»، «پایتخت»، «خانه بدوش»
«یک خانواده محترم»، «پوپک و مش ماشاالله»، « سوسکه»،
«بیداری»، «پسر تهرونی»، «دلداده»، «توفیق اجباری»، «بی
وفا»، «خوابگاه دختران»، «عروس فراری»، «بانوی من»، «شام
آ »، «مربای شیرین»، «من ترانه پانزده سال دارم»، «همسر
دلخواه من»، «عشق شیشه ای»، «زخمی»، «مرد »،
«بالاتر از خطر»، «روزی که خواستگار آمد»، «افسانه دو خواهر»،
«عبور از تله» و… از جمله ها و سریال هایی بود که پروین
میکده در آنها به ایفای نقش پرداخته بود.
وبلاگ"بازیگری"این ضایعه تأسف بار را به جامعه فرهنگ و هنر استان و کشور و اهالی تئاتر و سینما مازندران و خانواده این هنرمند خوب کشور، تسلیت عرض می کند.
از قرار معلوم امروز بیست و یکم فوریه است و سوم اسفند ماه، روزی که در شرق و غرب عالم به روز زبان مادری مشهور است. از این رو به نظرم رسید که به این مناسبت از بلاگران و دوستان دعوت کنم تا دست به قلم شده و این بار یک پست به زبان مادری خودمان بنویسیم. برای اینکه متن پست ها زیاد پیچیده نباشد و نخواهیم به این فکر کنیم که خب "چه بنویسیم!؟" یکی از . از دفتر خاطره ها (9)
اولین نفری است که می خواهد زمین های ت را بخورد ؟ در اردیبهشت ماه 1346 سازمان مرکزی تعاون کشور زیر نظر نخست تشکیل گردید که اصلی ترین هدف آن در آغاز کار ، تهیه ی « قانون تعاون » بود . از آن جا که « تعاون » در مجلس دارای کمیسیون نبود ، کمیسیون وپژه ای برای آن تشکیل گردید که من نیز به عضویت آن کمیسیون برگزیده شدم . ( من در دوره ی بیست و دوم ی مجلس شورای ملی بودم ) . ریاست سازمان مرکزی تعاون با یدالله شهبازی بود . وی در 23 / 10 / 1345 به سمت معاون نخست برگزیده شده بود . یدالله شهبازی و منوچهر پیروز از دستیاران مورد اعتماد ( یار گرمابه و گلستان ) عباس هویدا در دوران معاونت وی بر امور اداری شرکت نفت بودند در یکی از روزهای امردادماه 1347 بود که آقای یدالله شهبازی رییس سازمان مرکزی تعاون کشور ، نخست ، برخی از ان و نیز اعضای کمیسیون تعاون مجلس شورای ملی را برای صرف نهار در ساختمان این سازمان ، دعوت د . ساختمان چند طبقه ی سازمان مرکزی تعاون در خیابان سپهبد زاهدی ( سپهبد قرنی ) روبروی شرکت مسافربری تی بی تی آن روزگار قرار داشت . تالار پذیرایی در اشکوب زیرزمین قرار داشت که تالاری بود دراز و کشیده و تنها کولر تالار در انتهای آن قرار داشت . به دلیل گرمای زیادِ درون تالار ، به بخشی که توسط کولر خنک می شد و نخست و ان نیز در ان بخش بودند ، رفتم . در این میان جنب و جوش آقای احمد رفیعی ی رفسنجان و عضو کمیسیون تعاون ، نظرم را جلب کرد . رفیعی پس از گفت وگو با دو تن از ان که هر دو به آقای صفی اصفیا ( رییس پیشین سازمان برنامه و مشاور و نایب نخست در امور عمرانی و اقتصادی کشور ) اشاره د ، سراغ آقای اصفیا رفتند و پس از گفت وگوی کوتاه ، آقای اصفیا وی را نزد آقای هویدا نخست بردند و پس از لحظه ای آقای هویدا با صدای بلند گفتند : « ولیان بیا این جا ببینم» سرهنگ عبدالعظیم ولیان اصلاحات ارضی و تعاون روستایی بودند و طرز سخن گفتنشان مانند « داش مشدی های تهرونی » هم راه با اندکی لکنت زبان بود . آقای ولیان « تند و فرز » خود را به نخست رساندند وبا همان لهجه ی ویژه ی خود گفتند : « بعله قربان » . آقای هویدا از وی پرسیدند : « چرا رفیعی را اذیت می کنی » ؟ آقای ولیان : « قربان می خواهد زمین های ت را بخورد » . آقای هویدا : « این اولین نفری است که می خواهد زمین های ت را بخورد » ؟ آقای ولیان : « خیر قربان » . آقای هویدا با لحنی تحکم امیز : « پس اذیتش نکن » . آدینه 30 بهمن ماه 1394 ـ هوشنگ طالع yaspic.ir - figure metro khanumha (3) تصاویر خنده دار واگن خانم ها در مترو yaspic.ir - figure metro khanumha (12) تصاویر دختران فشن در مترو yaspic.ir - figure metro khanumha (13) کاریکاتور دختران فشن در مترو yaspic.ir - figure metro khanumha (14) yaspic.ir - figure metro khanumha (15) ژست های دختران در مترو yaspic.ir - figure metro khanumha (4) مدل های ژست دختران در داخل مترو yaspic.ir - figure metro khanumha (5) کاریکاتورهای خنده دار از دختران در مترو yaspic.ir - figure metro khanumha (6) تصاویر طنز خانم ها در مترو yaspic.ir - figure metro khanumha (7) طریقه ی ایستادن خانم ها در مترو yaspic.ir - figure metro khanumha (8) کاریکاتور دختر تهرونی ها درمترو yaspic.ir - figure metro khanumha (9) فیگور های جالب و دیدنی از دختران در مترو yaspic.ir - figure metro khanumha (10) ع های طنز و خنده دار از دختران درمترو خب؛ عید نوروز هم تموم شد. مدیر هم طبق پیش بینی من، خیلی خوب تونست دید و بازدید ایام عید رو کنترل کنه. کاملا با من و زهرا هماهنگ بود. یه سری جاها نوبت زهرا بود،ولی روز بازدید این طرفی ها بود، زهرا ماشین مدیر رو می برد و من با مدیر و بچه ها به دید و بازدید عید می رفتیم و شب زهرا می اومد دنبال مدیر. روز سوم عید بود که زن میره دیدن مادرشوهر. سلام.................
بسم الله الرحمان الرحیم......................... شبتون قشنگ.................. من آن نیم که حلال از حرام نشناسم
با تو حلال است و آب بی تو حرام سلام برنامه امشب با یه حس و حال عجیب شروع شد.......................... در برنامه ب فرزاد یه کتاب علم و یقین نوشته ی مولا محسن فیض کاشانی که در مورد یقین از خداوند صحبت شده البته این کتاب قراره هفته بعد در . دلداری غضنفر به ش : مهم نیست که قشنگ نیستی ! قشنگ اینه که مهم نیستی

آب مایه ی حیات است پس در مصرف برق صرفه جویی کنید, شرکت ملی گاز اردبیل

دفترچه خاطرات غضنفر : خیلی فقیر بودیم ،هیچ پولی نداشتیم ، مادرم قادر به زاییدن من نبود ، در یک شب آفت ام مرا زایید غضنفر ماشینش پنچر میشه…میره از لوله اگزوز فوت میکنه..لره رد میشه..میگه: ه…تا ص. در دوران خدمت سربازی، یکی از عزیزانی که خیلی دوستش داشتیم، جناب سروان فرهاد ... بود. پسر بسیار لوطی و با معرفت، با لهجه تهرونی غلیظ و خیلی هم مومن خالص بود. عقاید خاص خودش رو هم داشت مخصوصاً در حوزه ماوراءالطبیعه! در هر حال هرجا که هست خدا حفظش کنه.
یه روز داشت تعریف میکرد که : «رفته بودم فلان اداره برای بهمان کار اداری. گفتن اون آقای . از تاسیس این وبلاگ شاید دو سالی بگذرد . تو این دو سال هیچ مطلبی رو نگذاشته بودم . چون دیگه مثل قدیمها حال و حوصله این کارها رو ندارم . قبلا تو یک وبلاگ داشتم که اونهم همون دو سال پیش با سهل انگاری مدیریت ، هم وبلاگ من و هم وبلاگ خیلی ها بطور کلی نیست و نابود شد . حالا بگذریم از این بحث ها . اما حتما میگید حالا تو مخت خورده که بعد دو سال پا ش. سل روز داشتم فکر می چه خوبه که رو خوشیها تمرکز کنیم و چیزایی که باعث میشن اذیت بشیم رو تغییر بدیم 1-مثلا یکی از سختیهای وبلاگ نویسی واسه من اینه که حالا عنوانش رو چی بذارم! باورش سخته اما واقعا چند دقیقه بهش فکر میکنم و آ ش یه چیزی میذارم که راضی نیستم. یاد عنوانهای فریبنده بعضی نویسنده ها میفتم که زیبایی متن هاشون رو چند برابر میکنه . مسلما یه حس سرخوردگی بهم دست میده. فکر کن هر بار که مینویسی آ ش بگی اه بازم یه عنوان مس ه دیگه ! خب اینجوری آدم دلتنگ نوشتن نمیشه. واسه همین از این به بعد شماره میدم و کار خودم رو راحت میکنم اگه ذوقش رو داشتم توضیح بیشتری هم بهش اضافه میکنم. 2- دومین مسئله ای که میخوام در موردش بنویسم یکی از مشکلاتم به اسم حفظ فاصله است. تعامل با آدمها رو دوست دارم اما از دور. حالا چرا بهش میگم مشکل؟ چون در برخی موارد یه فکرهای حاشیه ای به این مسئله اضافه شده و باعث میشه از تجربه های خوب محروم بشم. مثلا دوست قدیمی دوران م بهم پیام داده که میخواد واسه تبریک مامان شدن بیاد خونمون، منم مسلما چون آدم تعارفی هستم گفتم قدمتون سر چشم، هرموقع خواستین بیاین شام و ناهار بیاین. اونهم تشکر کرد و گفت خبر میده. حالا مشکل من چیه که باعث میشه از اومدنشون لذت نبرم؟ یکی اینکه همیشه حس میکنم خونه مردم خیلی شیک تره و ممکنه منو مورد قضاوت قرار بدن. (واقعیت اینه که خب اصلا قضاوت کنن، مگه مهمه؟ مگه اگه خونه چندمیلیاردی با اجناس لو داشته باشی قضاوت نمیشی؟ ضمنا مسابقه خونه و وسیله هاش که نیست. واسه دیدو بازدید و تجدید خاطره و گپ و گفت هست.) نگرانم مامانم چیزی بگه یا کاری کنه که باعث شه خوش نگذره (در مورد مامانم آ پست می نویسم) دلم میخواد با ذوق بشینم فکر کنم ببینم چی اون دیدار رو برام شیرینتر میکنه؟ اینمدت که از زندگیش بی خبر بودم چه چیزهایی رو ازش بپرسم که هم صمیمیتمون آپدیت شه هم فضولی نباشه، چه جوری ازشون پذیرایی کنم که هم بهمون خوش بگذره هم من رو خسته و مهمون رو معذب نکنه. 3- مثال دیگه اش دوست دوره طفولیتم هست، شاید شش هفت ساله بودیم که اونا میومدن شمال و فامیل دورمون بودن و من میرفتم خونه فامیل مشترک باهاش بازی می . سالهاست ندیده بودمش، تو اینستا پیداش ، اونهم فرزندش دو ماه از پسرکم بزرگتره و میتونم کلی باهاش خوش بگذرونم و کنار هم از بچه هامون بگیم و خسته نشیم(اوناییکه مادر نیستن یا ایندوره رو خیلی وقته پشت سر گذاشتن اینقدر حوصله ندارن این جزئیات ذوق زدگی ما نومادران رو بشنون) وقتی بهم پیام داد که من برنامه ام اوکی هست یه روزی هماهنگ کنیم بریم بیرون گفتم صبر کنه پسرک بزرگتر شه و بعد بریم ! در حالیکه ته دلم ترس از روبرو شدن داشتم. از اینکه نمیدونستم چی بهش بگم. از اینکه کار به مقایسه بکشه و این از ویژگیهای دختر تهرونی هاست که اولش بپرسن خونتون کجاست؟ شوهرت چه کاره است؟ خب اون پدر پولداری داشت و همیشه وضع زندگیشون خیلی خوب بوده اما دلیل نمیشه که من بخوام نگران باشم. قرار نیست که ازش خواستگاری کنم یا اگه داراییمون کمتر باشه دوستیمون قطع شه ! دوست دارم با ذوق بشینم به این فکر کنم که کجا قرار بذاریم که بچه هامون هم خسته نشن، تجربه های ید لباس بچه، کتاب، اسباب بازی، کارگاه مادر و کودک و ... رو با هم به اشتراک بذاریم و از هم یاد بگیریم. از اینکه آدمها بفهمن رانندگی نمیکنم و میترسم خج میکشم. از فکر اینکه اون با ماشین گرون قیمتش سر قرار بیاد و من بخاطر اینکه میترسم با تا ی برم حس بدی بهم دست میده. 4- مثلا وقتی دوست باشگاهم من و پسرک رو دعوت کرد بریم خونه اش که یه کوچه با خونه ما فاصله داره بهونه آوردم و گفتم باشه واسه بعد. یادم اومد که قبلا بخاطر قرار دو نفره مون من مستقیما از اداره با همون مانتو و مقنعه و کیف سنگین رفته بودم و یک و نیمساعت منو کاشته بود تا بیاد. اگه پیاده هم میومد نیمساعت راه بود. نمیدونم کار درستیه که ازش دوری میکنم یا باید به آدمها فرصت خطا داد و بپذیریم سروقت نبودن جزء ویژگیهاشه و باعث نادیده گرفتن بقیه خوبیهاش نشه! دوست مشترکمون میگفت اگه بجای من بود هرگز یک و نیمساعت منتظر نمیموند که بعدش بخواد رابطه رو حذف یا کمرنگ کنه بعد از یه ربع بیست دقیقه عذرخواهی میکرد و میرفت ! در حالیکه من موندم و تو اون یک و نیمساعت این من بودم که هی زنگ میزدم بپرسم کی میای، نه اینکه اون زنگ بزنه و عذرخواهی بگه دیر میرسه !
* شاید براتون عجیب باشه که ی این نوع اضظرابهای مس ه رو داشته باشه ، واسه خودم هم خنده داره، نمیدونم تو کودکیم چی بهم یاد دادن که اینقدر ایده آل گرا شدم، از موقعیتهای جدید بخاطر ترس از ش ت دوری میکنم. از اون طرف میشینم به آدمهایی که دوستان واقعی دارن حسادت میکنم. شاید باید دوستان بیشتری رو واسه خودم نگه میداشتم که خارج رفتن بی خداحافظی سه تاشون و بیمعرفتی دوتای دیگه باعث نشه تنها و بدبین بشم. میدونین؟ واقعیت تلخیه اما واقعیت داره. تمام ارتباطات ما معامله است. همیشه باید چیزی واسه عرضه داشته باشیم که خواستنی باشیم. چیزی مثل دانش، تجربه موفق، مهربونی، دلی پاک که به مردم حس خوب بده، خوشبینی که لذت همصحبتی رو چندبرابر کنه، اعتبار ، ثروت و ... . در مورد اعتبار و ثروت قضیه شدیدتره، اگه این دو مزیت رو داشته باشین همه دوس دارن با شما معا کنن که از کنار شما بودن فکر کنن خودشون هم آدم مهمی هستن. همچنین کمبود اعتماد به نفسم باعث میشه گاهی فکر کنم چیزی واسه ارائه به آدمها ندارم که از بودن با من بهشون خوش بگذره. گاهی به همین دلیل ضربه خوردم، خواستم جور دیگه ای جبران کنم به روح خودم آسیب زدم. مثلا کادویی به خواهرم دادم (اون و همسرش پزشکند و درآمدشون خیلی خیلی بیشتر از ماست) که تو شرایط مشابه اون نصفش رو بهم برگردونده. من میخواستم اثبات کنم خواهر خوبی هستم اما اون همینکه کادو میگرفته براش کفایت کرده. از درصد پسته گز سفر اصفهان بگیر که من قشنگترین بسته بندی و بیشترین درصد پسته رو براشون انتخاب می و اون از همون مارک ولی ساده ترین رو برامون آورد تا اینکه من واسه تولد پسرش تمام سکه دادم و اون به پسرم نیم سکه !
* و اما در مورد مامانم، یه مدتی بعد از زایمان پیشم بود و کمکم کرد، بعد رفت شمال سر خونه زندگیش و دوباره چند روزیست که اومده پیشم، دستش درد نکنه که میخواد تو نگهداری بچه کمک کنه، اما آدم دلش میخواد خونه زندگیش به خواست خودش اداره بشه. گاهی واسه محبت به بچه، من یا همسرم رو ضایع میکنه. مثلا میگه ای داد بیداد، این مامان یا بابا بچه ام رو بد بغل ؟ بهش شیر ندادن؟ یا اگه یخوایم ببوسیمش میگه لپش رو نبوسین. واسه بیرون بردن میگه نبرین بچه مریض میشه . در حدی که بچه تو محیطهای جدید بشدت گریه میکنه و از ش پرسیدم گفت تو جمع های خودمونی ببرین که عادت کنه و همیشه تو خونه نگه ندارین. از این ها که بگذریم من روی آشپزخونه ام خیلی تعصب دارم، دوست ندارم ی نظمش رو بهم بریزه. مامانم هم اصلا رعایت نمیکنه. باپارچه نظافت وسایل، ظرف خشک میکنه، تابه و قابلمه گرانیت رو با قسمت سیمی اسکاج میشوره، از ش تن ظرفهام که نگم براتون، امروز هم در یکی از ظروف پلاستیکی غذا رو با شعله گاز سوزوند و کل خونه بوی پلاستیک سوخته گرفته بود، اون ظرف هم دیگه قابل استفاده نیست. بخور نخوز غذاهاش زیاده، هویج رو فقط توی هویج پلو و مربا میخوره، اگه تو سوپ باشه نمیخوره، بادمجون نمیخوره، ذرت، فلفل دلمه ای و قارچ نمیخوره، ماست نمیخوره، روغن زیتون نمیخوره (درحالیکه من اغلب غذاهام با روغن زیتون طبیعیه) غذاهای امروزی و جدید مثل لازانیا نمیخوره و این لیست بلند بالا همچنان ادامه داره. خودش هم که گاهی در نبود من آشپزی میکنه غذاهای پرروغن و پرکالری درست میکنه که باب طبع ما نیست. سعی میکنم چشمهام رو ببندم و رو خوبیهاش تمرکز کنم اما بعضی ویژگیهاش عصبی کننده است، مثلا وقتی همسرم داره در مورد یه همکارش چیزی میگه وسط حرفش شروع میکنه به نتیجه گیری و قضاوت در مورد اون شخص و نصیحت همسرم، در حالیکه همسرم فقط میخواسته بگه امروز این موضوع اتفاق افتاده و اصلا چیز مهمی نبود که بخواد بابتش نصیحت بشنوه! این ویژگی رو در مورد همه داره. حتی غریبه های توی خیابون رو هم ممکنه نصیحت کنه. ممکنه به یه مادری بگه لباس بچه ات زیاده ها، اذیت میشه کمش کن ! خواهرم معتقده هر چیزی بهایی داره ، بهای کمک گرفتن از مادر در نگهداری بچه هم اینه که خونه ات مثل قبل حریم امن نیست. این وسط مادرشوهرم هم ی هست واسه خودش. از شمال هی زنگ میزد دلم تنگ شده میخوام دو هفته بیام پیش بچه و مامانت بره سر خونه زندگیش، بعد از اینکه مامانم رفت تعطیلات بود ایشون نیومدن، صبر مهمون بازیهاشون تموم شه بعد اومدن، یه روز رفتن (یعنی همسرم بردش)، یه روز صبح رفت ید ظهر اومد، یه روز میخواست بره خونه خواهرش که من گفتم برام سخته با بچه مهمونی طولانی ناهار بیام باید تشک و پوشک و کلی وسیله بیارم. مهمونی با بچه نهایتا دو ساعت خوبه که اذیت نشه، گفتم اگه شما میخواید با همسرم برید من و بچه خونه میمونیم، مشکلی ندارم، اولش با من بحث کرد که بچه رو باید ببری بیرون عادت کنه و ... بعد که زنگ زد به خواهرش و فهمید سرما خورده، ترسید خودش مریض بشه نرفت (بازم نگران بچه نبود، بخاطر خودش تصمیمش عوض شد). جالیه که مامان بزرگها فکر میکنن بیشتر از ما نیاز بچه مون رو متوجه میشن و خواسته خودشون رو میذارن به حساب صلاح بچه. من در مورد امورات مربوط به خودم و خونه ممکنه تعارف داشته باشم و چیزی نگم،ولی در مورد تربیت و سلامت بچه اصلا کوتاه نمیام. در مورد دلتنگی اش واسه بچه هم فقط دو ساعت اول باهاش بازی کرد، هییییییچ کمکی ازش برنمیومد. بخاطر مشکلش نمیتونست بغلش کنه و متاسفانه خلاقیت سرگرم بچه بصورت نشسته هم نداشت، همش به من و همسر ایراد میگرفت که چرا اینکارو میکنین؟ چرا اونکارو نمیکنین؟ فکرکنم سه چهار روزی موند و برگشت چون میخواست با هم محلیهاش بره مشهد، حالا که از مشهد برگشته تنها شده دوباره میگه دلم واسه نوه ام تنگ شده !!!
اینها رو گفتم که بگم این همون فکرهای ناخودآگاهِ خودآزاری هست که بصورت اولین فکر میاد سراغم، میخوام تمرین کنم که دیگه مشکلاتم رو حمل نکنم، حل کنم. از هرآدمی ویژگیهای مثبتش رو ببینم و نواقصش یا اختلاف عقیده اش با من رو بپذیرم و بهش فکر نکنم(کنترل ذهن که به چیزی فکر نکنه برام سخته! مثلا واقعا تو دلم مونده بود به مادرشوهرم بگم دلتنگیت دردی از من دوا نمیکنه فقط وقتی میای زحمت مهمونداری هم به بچه داری اضافه میشه، ماشالا روزی ده تا تلفن نیمساعنه داری که تو زمانهای خواب بچه هم قطعشون نمیکنی، انتظار داری کل شهر بچرخونیمت که حوصله ات سر نره ! دلتنگیت رو نگهدار واسه خودت) دوست دارم به این فکر کنم که در عوض مادرشوهرم هر سال که واسه دختر و عروس بزرگش پیاز و سبزی سرخ میکنه برای من هم درست میکنه(بدون اینکه ازش خواسته باشم محبت میکنه میده) سبزی های معطر شمالی رو آسیاب میکنه برام فریز میکنه، بادمجون کب آماده میکنه، حالا ویژگی های خبرچینی و اطلاعات زندگی ما رو به بقیه دادن و پرحرفیش از عوارض پیری هست و دست خودش نیست. دوست دارم به این فکر کنم که مامانم تمام روز پوشک بچه رو عوض میکنه و بهش شیر میده و میخوابوندش و به من میگه برو به کارهات برس و اینکه آشپزخونه ام رو به هم میریزه میخواد کمک کرده باشه فقط سلیقه اش با سلیقه ما متفاوته. وقتی نصیحتمون میکنه واسه اینه که فکر میکنه داره کمکمون میکنه و بهمون راه حل نشون میده. وقتی حرفهایی رو جلوی مهمونها میزنه که اگه سکوت میکرد بهتر بود، مهمونها اون رو به حساب من نمیذارن و متوجهن که آدمها بالای شصت سال عجیب غریب میشن و اگه خونه نشین باشن و بازنشسته، این قضیه شدید تر میشه و منطقشون کمرنگ میشه. دلم میخواد خودم رو ببخشم و به خودم سخت نگیرم تا بتونم به بقیه هم آسون بگیرم. دوست دارم روابط واقعی بیشتری داشته باشم. دوست دارم یاد بگیرم بجای حذف آدمها از زندگیم، ارتباطمو حفظ کنم و خواسته هام رو هم بیان کنم و سکوت نابجام باعث سو استفاده نشه(اینمورد در مورد م بود. که همیشه خانمش میومد خونمون به من تیکه مینداخت! من هم سکوت می . یا حرفهای متضاد دروغ میزدن و ما به روشون نمیاوردیم و ارتباطمون رو باهاشون قطع کردیم نمیریم خونشون، اونها هم نمیومدن تا واسه تولد بچه اومدن) میخوام یاد بگیرم محترمانه از خودم دفاع کنم و خواسته هام رو بگم. همیشه از ترس اینکه ممکنه دعوا شه و آبروم بره چیزی نگفتم. چند روز پیش موقع پیاده روی دو تا مادر رو دیدم با عجله به سمت مهد نزدیک خونمون میرفتن که من خیلی دوست داشتم در موردش اطلاعات ب کنم اما به حساب اینکه عجله داشتن و ممکنه رد کنن حتی ازشون درخواست هم ن . بعدش از دست خودم عصبانی شدم، گفتم حالا تو درخواستتو میگفتی ممکن بود بگه فردا بیا بهت بگم، یا این شمارمه بهم زنگ بزن، یا بگه بیا بریم تو مهد رو ببین و ... . هیچ وقت فکر نمی سی سالم تموم شه و هنوز درگیر این ضغفهای پیش و پا افتاده باشم. ضعف های ناشی از ایده آل گراییی و فقدان اعتماد به نفس، ترس از عدم پذیرش! همیشه تو محدوده امن خودم موندم و عوامل رو حذف یاد نگرفتم باهاشون چطور روبرو شم. حالا میخوام قدم به قدم امتحان کنم، خطا کنم، یاد بگیرم و پیش برم. میخوام آدمها رو به زندگیم اضافه کنم. میخوام یاد بگیرم نترسم که در موردم چه فکری میکنن خودم باشم و لذت ببرم. اینهمه سخت گیری و تعارف و فکر های بیهوده باعث شده که خوشیهای زیادی رو از خودم دریغ کنم. لذت کنار رفیق قدیمی چای خوردن و گپ زدن. مهم نیست اگه شوهرش با شوهر من غریبه است و حرف مشترک ندارن، مردها راه ارتباط با همدیگه رو پیدا میکنن.
ببخشید اگه پراکنده نوشتم، این وسط چندباری بچه گریه کرد و رفتم بغلش کنم آرومش کنم
و دیگه اینکه نوشتن با لپ تاپ چققققققدر راحتتر از نوشتن با موبایله. تصمیم دارم زمان استفاده از موبایل برای کارهای اینترنتی رو به حداقل برسونم هم در وقت صرفه جویی میشه هم واسه چشما و دستام راحتتره. میتونم کنار دستم میوه یا یه لیوان چای بذارم و با آرامش فکر کنم و بنویسم . و امشب چه حس خوبی دارم که بدون ترس از اینکه ممکنه شما فکر کنین من غرغروام یا اینکه ارزش کمتری برام قائل باشین، بی دغدغه از یه تصمیم مهم زندگیم نوشتم و این خودش یه قدم رو به جلوست.