ب اسبت ا تشار ج ع شا د ب ا ر د ک ش راز

به نقل از خبرگزاریها در مورد ب اسبت ا تشار ج ع شا د ب ا ر د ک ش راز : پیرمرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت؛ روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیرمرد آمدند و گفتند: عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!
روستا زاده پیـر جواب داد: از کجا می دانید که ایـن از خوش شانسی من بـوده یا از بـد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیـرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!
پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که ایــن از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟
فـردای آن روز پـسر پیـرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش ش ت. همسایه ها بار دیگر آمدند و گفتند: عجب شانس بدی! و کشاورز پیـر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟
و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گـــفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بـوده پیرمرد کودن!
چند روز بــعد نیـروهای تی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای ش ته اش از اعزام، معاف شد.
هـمسایه ها بار دیگر بـرای تبـریک به خانه پیـرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کـشاورز پیـر گفت: از کجا میدانید که…؟
خیلی از ما اتفاقاتی در زندگی خود داشتیم؛اتفاقاتی که از نظر ظاهـری برای ما بـد بوده اند اما برای ما خیر زیادی در آن نهفته بوده است…
خداوند یگانه تکیه گاه ست!
پس…
به “تدبیرش” اعتماد کن..
به “حکمتش” دل بسپار…
به او “تـوکل” کن…
و …
به سمت او “قدمی بردار http://i.cubeupload.com/nmbumb.jpg "تو از روی اسبت افتادی ولی این تو رو متوقف نکرد و تو دوباره سوار شدی و حالا دوباره می افتی . تو باید به چیز هایی که بقیه بدست آوردن افتخار کنی و در صورتی می تونی چیزی بدست بیاری که bolieve داشته باشی" - بو دالاس (خطاب به تایتوس انیل در راء 23 ژوئن)
بهار است و نوروز و فصل جوانیمگر قدر فصل جوانی بدانیچه پیری ست نوروز، سرزنده و شادجوانی ست از دورۀ باستانیچه رازی ست در عمر طولانی او؟به جز مهربانی ؟ به جز شادمانی؟که نوروز هر سال می آید از راهبه زیبایی و شادی و مهربانی- ببین! شعر این جوری خوب نیست واسه عیداینا شعره ، یا جزوۀ امتحانی؟یه جوری بگو شعرو ما حالیمون شهمی دونیم تو دستو. چراغم را به شب آویختم دیگر امیدی نیست
برای این شب تاریک پایان سپیدی نیست

امان از آن نشابوری که در آن نیست عطّاری
امان از آن اسانی که در آن بایزیدی نیست

نمی بیند در این دوران ی شیخ صدوقی را
نمی دانم در این دوران چرا شیخ مفیدی نیست

نپاش ای غنچه بو دیگر که در این مزرعه بادی
نتوف ای باد بیش از این که در این باغ . آفتاب 313 ...ماه کم کم از زیر ابری تیره بیرون می آمد. پای برکه ای کوچک، آتش بلندی ب ا بود و عبدالله بن عمیر و ام وهب کنار آتش نشسته بودند و پای سفره ای مختصر شام می خوردند. ... عبدالله ناگهان صدای چکاچک شمشیرها و نیزه ها را شنید. یکباره از جا پرید... صدا قطع شد، اما عبدالله آرام به سراغ شمشیرش رفت و آن را از نیام بیرون کشید. ... از عمق تاریکی، سواری نزدیک شد. … ایستاد و گفت:«سلام برادر، من مسافری هستم از راهی دور؛ می خواهم به کوفه بروم از راه آمده مطمئن نیستم.»
... مرد کنار برکه زانو زده بود و سر و صورت خود را می شست. ...مرد آرام از کنار برکه بلند شد. به سراغ اسبش رفت و ... با مِهر به عبدالله نگریست و گفت:«اهل کوفه اید، یا شما هم مسافرید؟»
«ما اهل کوفه ایم، اما تو که از راه دوری آمده ای، از کوفه چه می خواهی؟»
«من همان می خواهم که همه ی اهل کوفه می خواهند.»
... عبدالله گفت:«پس تو هم خبر حمله ی مسلم و یارانش را به قصر ابن زیاد شنیده ای!»
مرد جا خورد. به تندی از جا پرید:«مسلم دست به تیغ برده؟! چرا منتظر ورود نشد؟!» ... و گفت: «اسبت را به من بفروش! هر بهایی بخواهی می دهم.»
عبدالله گفت: «اگر برای یاری مسلم این چنین عجله داری. بدان که بی تو هم بر ابن زیاد چیره خواهند شد!»
مرد گفت: «اما من می خواهم مسلم و کوفیان را از جنگ باز دارم تا به کوفه برسند.» متن کامل در ادامه مطلب .... پیرمرد روستازاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیرمرد آمدند و گفتند: عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد! روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه! هنوز یک هفته از این ماج. گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد .
صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد
و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند.
یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام.
مردم به هیکل نحیف ا. بعد از نیمه شب،وقتی تاریکی هوا دارد عمـیـق میشود تو از راه برس لطفا! من هم قول میدهم تا آمدنت پشتِ پنجره بایستم و چشم به جاده ای بدوزم که تورا می آورد! خواهشا با همان اسب مشکی رنگ از راه برس،نیازی نیست کت و شلوار بپوشی و عطر بزنی،آن دستما گردن بلند و مشکی رنگ را هم که بیشتر به یک ریسمان بی انتها شباهت دارد را دور گردنت نپیچ!
یک لباس . چقدر آرام و عاشقانه پا گذاشتی به حریم دخترانه ی دلم... آرام راه می روی که مبادا دلم خش بیوفتد اما کجا بودی وقتی نامردان این دنیای سیاه با خنجر روی دلم را کنده کاری می د... کجا بودی که دل پری کوچکت را در مشت غرور خود فشردند... کجا بودی که با دست خودخواهیشان موهای بلندش را کشیدند و جیغ هایش به گوش هیچ نرسید... شاهزاده ی سوار بر اسب سفید،چه دی. درس چیست؟ کتاب کجاست؟ پشتِ کدام میزِ غفلتِ کدام ملحد می خواهی بنشینی؟ تو چه می فهمی از سقوط شهر؟ از سقوط ذهن؟ از سقوط سنگرهای ؟ تو چه می فهمی پشتِ فتحِ نافتحِ این سنگرها، خون چند نفر از شما خو ده؟ منتظر کدام فرمانی؟ منتظر کدام توقیعی؟ اسبت در طویله کدام مغز خورده ای علف نشخوار می کند؟ راهت کو؟ چشم های منتظرت کو؟ کجایی لامذهب؟؟؟! دار. توضیح ابت : اول این پست رو بخونید. چون متن زیر در قالب پراکنده گویی، بدون فکر و در جواب به متن پست فوق نوشته شده. (و داخل پرانتز اشاره کنم نامبردۀنگارندۀ پست فوق خالۀ بنده است!) «من ولی دنیای قدیم رو ترجیح می دم. دنیایی که نیازی نیست نگران فردات باشی. چون می دونی فرداهم یه روزی شبیه امروزه. صبح بیدار میشی. میری کرکره مغازه ت رو میدی بالا.. در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند: «عجب بدشانسی آوردی که اسب فرار کرد!» پیرمرد در جواب گفت: «از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟» همسایه ها با تعجب گفتند: «خب معلومه که این از بد شانسی است!» هنوز یک هفته از . اینه ی تو جست بیرون از غلاف اینه و میزان کجا گوید خلاف ؟ اینه و میزان کجا بندد نفس بهر ازار و حیای هیچ اینه و میزان محک های سنی گر دو صد سالش تو خدمتها کنی کز برای من بپوشان راستی بر فزون بنما و منما کاستی اوت گوید ریش و سبلت بر مخند اینه و میزان و انگه ریو و پند ؟ حاج ملا هادی سبزواری در صفحه ی ۸۴ شرح اسرار" اینه و میزان محک های سنی" را ان. در روزگاری کهن پیرمرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت :

روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند!

عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد! :

روستا زاده پیر در جواب گفت:

از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟

و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است.

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت.

این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت.

پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟

فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش ش ت.

همسایه ها بار دیگر آمدند :

عجب شانس بدی...

کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟

چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!!!

چند روز بعد نیروهای تی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در

سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورز پیر بخاطر پای ش ته اش از اعزام معاف شد.

همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند :

عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پیر گفت:((از کجا میدانید که ....؟))

نتیجه گیری :

همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشته ایم صلاح و خیرمان بوده و آن مسائل ، نعمات و فرصتهای بوده که زندگی به ما اهدا کرده است!

خداوند حکیم در قرآن کریم سوره بقره می فرماید :

عَسی أَن تَکرَهوُا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَکُم وَ عَسی أَن تُحِبّوُا شَیئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُم وَاللهُ یَعلَمُ وَ أَنتُم لا تَعلَموُنَ

چه بسا چیزی را شما دوست ندارید و درحقیقت خیرشما در آن بوده و چه بسا چیزی را دوست دارید و در واقع برای شما شر است! خداوند داناست و شما نمیدانید... یه روز یه آقای نشسته بود و رو مه می خوند که یهو زنش با ماهی
تابه می کوبه تو سرش. مرده میگه: برای چی این کارو کردی؟
زنش جواب میده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه کاغذ پیدا
که توش اسم سامانتا نوشته شده بود … مرده میگه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته
بودم اسبی که روش اسمش سامانتا بود. زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه .
نتیجه اخلاقی: خانمها همیشه زود قضاوت میکنند سه روز بعدش مرده داشته بازم رو مه میخونده که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگ دوباره می کوبه توسرش !
بیچاره مرده وقتی به خودش میاد می پرسه: چرا منو زدی؟ زنش جواب میده: آخه اسبت زنگ زده بود! نتیجه اخلاقی ۲: متاسفانه خانمها همیشه درست حس میکنند  تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودع ، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com حر بن یزید ریاحی :فرمانده ی هزار نفری از سربازان عبیدالله ابن زیاد توبه حُرّ:
روز عاشورا، حسین(علیه السلام) با صدای بلند از مردم یاری خواست و گفت:
«أَما مِنْ مُغِیث یُغِیثُنا لِوَجْهِ اللهِ؟ أَما مِنْ ذابٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللهِ؟»
حر ریاحی با شنیدن سخنان جانسوز ، مضطرب و پریشان شد، با ناراحتی نزد عمربن سعد آمد و به او گفت: آیا می خواهی با حسین(علیه السلام) بجنگی؟ عمربن سعد با کمال بی شرمی گفت: آری، چنان نبردی کنم که کمترین آن بریده شدن سرها و جدا شدن دستها را به دنبال دارد. حرّ که دوست نداشت با روبه رو شود، به او گفت: بهتر نیست او را به حال خود واگذاری تا اهل بیت خود را از اینجا دور کند؟ عمر سعد که جیره خوار عبیدالله بود، در جواب گفت: اگر کار دست من بود، پیشنهاد تو را عملی می ، ولی اجازه نمی دهد.
حرّ نگران و آشفته در گوشه ای ایستاد و به فکر فرو رفت. به دنبال بهانه ای می گشت که از لشکر عمر سعد جدا شود، لذا نزد «قرّة بن قیس» آمد و گفت: اسبت را آب داده ای؟ گفت: نه، حر گفت: نمی خواهی آبش دهی؟ من می روم و او را سیراب می کنم و با این بهانه از لشکر عمر سعد فاصله گرفت و راهش را به طرف خیمه گاه ، کج کرد. مهاجربن اوس که همراهش بود، به حُر گفت: از کارهایت متحیّر شده ام، به خدا قسم هرگز تو را این گونه ندیده ام، اگر از دلیران کوفه سؤال می د، نام تو را می بردم. حرّ ریاحی در جواب گفت:
«به خدا قسم، خود را در میان بهشت و جهنم می بینم، ولی چیزی را بر بهشت ترجیح نخواهم داد. اگر چه مرا بکشند و کرده و بسوزانند.» اولین شهید کربلا: بااذن حسین اولین ی بود که به جنگ یزیدیان پرداخت. لحظه شهادت: حر با شجاعت تمام پس از به درک واصل تعداد زیادی از یان عبیداله سرانجام بر اثر ضربه ای که بر اسبش خورد، بر زمین افتاد و مجروح شد. اصحاب حسین(علیه السلام) پیکرش را به خیمه گاه منتقل کرده، مقابل ابا عبدالله گذاشتند، در حالی که حرّ آ ین نفسهای زندگی را می کشید، حضرت خم شد و چهره اش را از گَرد و غبار پاک کرد و فرمود: «انت الحر کما سمیتک امک، و انت الحر فی الدنیا و انت الحر فی الآ ة» "تو همانطور که مادرت نامت را حر گذاشته آزاده ای آزاده این دنیا و آن دنیا" می گن اسبت رفیق روز جنگه مو می گویُم از او بهتر تفنگه سوار بی تفنگ قدرت نداره سوار وقتی تفنگ داره سواره تفنگ دسته نقرم رو فروختم برا یارم قبای ترمه دوختم فرستادم برایش پس فرستاد تفنگ دسته نقرم داد و بیداد... عاشقت باشم می میرم یا عاشقت نباشم؟ نمی دانم کجا می بری مرا همراهت می آیم تا آ راه و هیچ نمی پرسم از تو .... هرگز. عاشقم باشی می میرم یا عاشقم نباشی؟ این که عاشقی نیست این که شاعری نیست واژه ها تهی شده اند مرد من جان من!
به حساب من نگذار و نگذار بی تو تباه شوم! با تو عاشقی کنم یا زندگی؟ در بوی نارنجی پیرهنت تاب می خورم بی تاب می شوم و دنبا. عاشقت باشم می میرم
یا عاشقت نباشم؟نمی دانم کجا می بری مرا
همراهت می آیم
تا آ راه
و هیچ نمی پرسم از تو
هرگز.عاشقم باشی می میرم
یا عاشقم نباشی؟این که عاشقی نیست
این که شاعری نیست
واژه ها تهی شده اند
بانوی من!
به حساب من نگذار
و نگذار بی تو تباه شوم!با تو عاشقی کنم
یا زندگی؟در بوی نارنجی پیرهنت
تاب می . با اینکه توبه کرده بودم که دیگه نقد یا نظری جامع بر هیچ ترانه ای ندم ولی چون به یکی از دوستای گلم قول داده بودم قبل از اون توبه... تصمیم گرفتم ترانه ش رو بررسی کنم. امیدوارم تاخیر منو به بزرگیِ خودش ببخشه. بعد از این دوباره توبه میکنم تا برسم به توبه ی محتضر... می گن چشمات پرِ خونه
می گن دستات پرِ درده
ولی این حس
تو رو سر زنده تر ک. (بسم الله الرحمن الرحیم)
حکایت سیّد احمد رشتى و تشرّفش خدمت زمان(ع) از حکایات معروف و مورد اطمینان علماء مى‏باشد و مرحوم شیخ عبّاس قمى‏ قدس سره نیز آن را در مفاتیح‏ الجنان نقل نموده، و ما در اینجا این تشرّف را از کتاب عبقرىّ الحسان آورده ‏ایم که در آنجا بعد از ذکر تعداد زیادى از راویان موثّق این حکایت را از قول خود سیّد احمد رشتى به این صورت بیان مى‏کند: http://khalezanak.com/wp-content/uploads/2015/01/imam-mahdi.a.48.jpg سیّدگفت: من‏ درسال‏ هزار و 280 به قصد حجّ بیت اللّه‏ الحرام از رشت به تبریز آمدم و در خانه حاجى صفر على تاجر تبریزى منزل ، چون قافله‏ اى براى حجّ نیافتم متحیّر مانده بودم، تا اینکه حاجى جبّار جلو دار سده ى اصفهانى بار برداشت به قصد طبروزن من نیز از او حیوانى کرایه و با او همراه شدم، چون به منزل اوّل رسیدیم سه نفر دیگر با ما همراه شدند، و آنها عبارت بودند از: حاجى ملاّباقر تبریزى حجّه فروش، حاجى سیّدحسن تاجر تبریزى و حاجى على نامى که خدمت مى‏کرد، پس به اتّفاق روانه شدیم تا رسیدیم به ارزنةالرّوم و از آنجا به طربوزن، در یکى از منازل بین این دو شهر حاجى جبّار جلودار نزد ما آمد و گفت: این منزلى که فردا در پیش داریم بسیار مخوف و وحشتناک است، امشب کمى زودتر بار کُنید تا همراه قافله‏ هاى دیگر باشید، پس ما تقریباً دو ساعت و نیم یا سه ساعت به صبح مانده به اتّفاق حرکت کردیم، به اندازه نیم تا سه ربع فرسخ از منزل خود دور شده بودیم که هوا تاریک شد و برف سنگینى شروع به با کرد و به همین علّت هر کدام از رفقا سر خود را پوشانیدند و مرکب خود را تند راندند، من نیز هرچه که با آنها بروم ممکن نشد، تا اینکه آنها رفتند و من تنها ماندم و آنها را گُم ، از اسب خود پیاده شدم و در کنار جاده نشستم، بسیار مضطرب و نگران بودم، چون قریب 600 تومان براى مخارجم همراه داشتم، بعد از تأمّل و تفکّر زیاد تصمیم گرفتم که در همین مکان بمانم تا صبح شود و سپس یا به منزل قبلى برگردم و یا از آنجا چند محافظ اجیر کنم و به قافله ملحق شوم. در این فکر بودم که ناگاه دیدم در مقابلم باغى است و در آن باغ باغبانى بیلى در دست دارد که با آن به درختان مى‏زند تا برف هاى درختان بریزد، سپس او پیش آمد و با کمى فاصله ایستاد و به من فرمود: تو کیستى؟ عرض : رفقایم رفته‏ اند و من مانده‏ ام و راه را گم کرده‏ ام،
به زبان فارسى به من فرمود: نافله ( شب) بخوان تا راه را پیدا کنى، من مشغول خواندن نافله شدم، پس از فارغ شدن از نافله و تهجّد بار دیگر آمد و فرمود: نرفتى؟
گفتم: واللّه راه را نمى‏دانم، فرمود: جامعه بخوان تا راه را پیدا کنى، (سیّد احمد رشتى گوید من زیارت جامعه را حفظ نبودم و هنوز هم حفظ نیستم) امّا با دستور ایشان از جاى برخاستم و تمام جامعه را از حفظ خواندم، وقتى تمام شد بار دیگر آمد و فرمود: نرفتى؟ من بى‏ اختیار شروع به گریه و گفتم آرى هنوز نرفته ‏ام، راه را بلد نیستم، فرمود: عاشورا را بخوان. (و من زیارت عاشورا را نیز حفظ نبودم و تاکنون نیز حفظ نیستم) امّا بلند شدم و از حفظ مشغول خواندن زیارت عاشورا و علقمه شدم، بار دیگر آمد و فرمود: نرفتى، هستى،
گفتم: نه نرفتم، تا اینکه صبح شد، فرمود: اکنون تو را به قافله مى‏رسانم، و سپس رفت و اُلاغى آورد و سوار شد و بیل خود را به دوش گرفت و فرمود: پشت سر من بر اُلاغ من سوار شو (و عنان اسبت را بگیر تا همراه ما بیاید) من سوار شدم و عنان اسبم را کشیدم امّا اسب حرکت نمى‏ کرد، فرمود عنان را به من بده، سپس بیل را به دوش چپ گذاشت و عنان اسب را با دست راست گرفت، اسب کاملاً رام شد و حرکت کرد،همانطور که سوار بر اُلاغ بودیم دستش را به زانوى من گذاشت و فرمود: شما چرا نافله نمى‏ خوانید؟، نافله نافله نافله، و سه مرتبه این سخن را تکرار فرمود. و بار دیگر فرمود: شما چرا عاشورا نمى‏خوانید؟ عاشورا عاشورا عاشورا و این سخن را نیز سه مرتبه تکرار فرمود، و بعد از آن فرمود: شما چرا جامعه نمى‏خوانید؟ جامعه، جامعه، جامعه ناگاه برگشت و فرمود: این هم رفقایت، دیدم آنها بر لب نهر آبى فرود آمده بودند و مشغول وضو ساختن براى صبح بودند، من از اُلاغ پائین آمدم و خواستم سوار بر اسب شوم نتوانستم، پس آن جناب پیاده شد و مرا بر اسب سوار نمود و سر اسب را به طرف رفقایم (و پشت به خودش) برگردانید، من در این حال به فکر افتادم که این شخص چه ى بود که به زبان فارسى صحبت مى‏کرد؟ درحالى که در این نواحى زبانى جُز ترکى و مذهبى جز ى غالباً وجود ندارد، و چگونه با این سرعت مرا به رفقایم رسانید؟ پس چون برگشتم و پشت سرم را نگاه احدى را ندیدم و اثرى از او پیدا نبود. داستان اسکندر اسکندر مقدونی دیوژن حکیم را دید که به دقت به بقایای اسکلت یک انسان نگاه می کند. از او سئوال کرد: دنبال چه می گردی؟ دیوژن گفت: دنبال چیزی می گردم که پیدایش نمی کنم!!! و آن عبارت است از فرق موجود بین استخوانهای پدرت و استخوانهای بردگان پدرت!!! ... ========== داستان چشمه در باغی چشمه ای بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ, تشنه ای در. بعد از کشیدن جزء جزء کــربـلا
حالا نوبت به رنگ زدن خدا می رسد
از بین رنگها انتخاب می کند
سرخی را برای محاسن حسین
و سفیدی را برای موی زینب.
---------------------
از هرم عطش لبان گلها تشنه
از شرم ، فرات ، مانده اینجا تشنه
اینجا چه عجیب داستانی شده است
هفتاد و دو زمزمند اما تشنه !
----------------------------- چرا تشنه ؟
قصه تو را . اوایل آبان ماه است؛  گرما رو به پایان است اما این دلتنگی  سو ک همچنان پایدار است. شیرین زبانی این روزهایت تنها پناه ماست؛ این روزها، کلمه ها و حرف ها را به شیوه مخصوص خودت شیرین و بامزه ادا میکنی؛ " " را "هاله " صدا میزنی، عاشق "پاک"  یا همان پارک هستی،  هنوز نمیتوانی حرف "ر" را تلفظ کنی و تمام حیوانات را "هاپو" مینامی و دهها کلمه ی دیگر مخصوص خودت هست؛ که اختراع شان کرده ای! "تاب تاب عباسی " اولین شعری ست که از بَر میخوانی. ( صدای مهیار : کنید) کودک دلبندم، برایت روزهایی سرشار از امید و شادمانی آرزومندم اما،  به ناچار در این میان، با سختی ، مرارت و مشقت، نیز،  روبرو خواهی شد. لحظاتی که قرار از کف ات می رود و چرخ زمان بر وفق مرادت  نمی چرخدو تو نازنینم ، در این هنگامه ی ناکامی ها، مبادا دل چرکین شوی؛ زیرا هر قدر در کشاکش ایام، تلخ تر چشیده باشی، آبدیده تر و پخته تر خواهی شد. تنها ی قدر لحظه ها را می داند که داستان هایی تلخ و شیرین شنیده و دیده باشد. آسودگی برایت بیهودگی به ارمغان خواهد آورد و تو را از درک زیباترین موهبت ها محروم خواهد کرد. گریه کن، گلایه کن، اما، تحمل کن و هرگز از ادامه راه دست مکش. روزگار آبستن تلخ و شیرین هایی ست که گمانش را هم نمیکنی اما تو به جنگ حادثه ها برو ! زخم هایت را خودت مرهم بِنه و به خاطر داشته باش هر چه زخم هایت کاراتر باشد، کارآزموده تر خواهی شد. هر اندازه اندوهت عمیق تر باشد، افکارت ژرف تر خواهد بود.نازنین فرزندم، سختی پیمودن ناهمواری ها، شیرینی فتح قله ها را در پی خواهد داشت. محکم ترین فولادها در سوزان ترین کوره ها جان گرفته اند تا شمشیری برّان شوند. سایه ها همیشه بر یک قرار نمی مانند و درها همیشه بر یک پاشنه نمی چرخند. عزیزتر از جانم، دلتنگ شدی، اشک بریز، گریه کن اما، تسلیم مشو...
شهرام ناظری (زادهٔ ۲۹ بهمن ۱۳۲۸ در کرمانشاه) خواننده، موسیقی دان، آهنگ ساز و از برجسته ترین هنرمندان موسیقی اصیل ایرانی و  موسیقی مقام ایرانی است. ناظری به «شوالیه» معروف است. وی تاکنون بیش از ۴۰ آلبوم موسیقی منتشر کرده است.از معروف ترین تصنیف های شهرام ناظری می توان به تصنیف های «اندک اندک» با شعر مولانا، «آتشی در نیستان» با شعر مجذوب علیشاه، «کاروان شهید» با آهنگ محمدرضا لطفی و «شیدا شدم» با شعر مولانا اشاره کرد که غالباً از ساخته های خود او هستند. از معروف ترین آثار کردیِ ناظری می توان به تصنیف های قدیمیِ «شیرین شیرین» و «واران وارانه» اشاره کرد که او بازخوانی کرده است. ناظری دارای شهرت جهانی است. در سال ۲۰۰۷، از سوی ت فرانسه نشان لژیون دونور و در سال ۲۰۱۴ «نشان شوالیه ملی لیاقت» فرانسه به او اهدا شد. نیویورک تایمز به او لقب «بلبل فارسی» داده است. (منبع ویکی پدیا)کنسرت اساتید موسیقی ایران نام آلبومی است با آواز شهرام ناظری و به س رستی فرامرز پایور با همکاری گروه اساتید، که در پاییز سال ۱۳۶۸ اجرا شده است. ساز و آواز میگن اسبت رفیق روز جنگه (همراه نی)، از این آلبوم شنیدن دارد!از اینجا کنید نوشته : نورالدین سعیدیانی - این مقاله در سال 1387 نگاشته شده است و پس از ویرایش جدید تقدیم می شود . -
منطقه اورامانات زیباییهای خود را به تمامی جهانیان معرفی کرده است واین معارفه فقط از طریق ایجاد سایتهای اینترنتی و وبلاگهایی است که توسط جوانان با ذوق و تحصیلکرده های ی نگارش یافته است .
روستای من که متاسفانه از نظر جغرافیایی از آن . بر محور هدایت «یا ابن جندب! أحبب فی الله و استمسک بالعروة الوثقى و اعتصم بالهدى یقبل عملک فإن الله یقول إلا من آمن و عمل صالحاً ثم اهتدى‏ (4)فلا یقبل إلا الإیمان. و لا إیمان إلا بعمل. و لا عمل إلا بیقین. و لا یقین إلا بالخشوع و ملاکها کلها الهدى، فمن اهتدى یقبل عمله وصعد إلى الملکوت متقبلاً و الله یهدی من یشاء إلى صراط مستقیم» (5) اى پسر جندب! به خاطر خدا (مؤمنان را) دوست بدار و به دستاویز محکم (قرآن و اهل بیت (ع)) در آویز و از هدایت جدا مشو تا اعم پذیرفته شود؛ زیرا خداى تعالى مى‏فرماید: «مگر آنان که ایمان آرند و اعمال صالح کنند و سپس هدایت یابند». پس جز «ایمان» پذیرفته نشود و ایمان، بدون «عمل» (کامل) نیست و عمل، بدون «یقین» ارزشى نخواهد داشت و یقین، جز با «فروتنى» حاصل نگردد و مرکز و محور همه اینها «هدایت» است. بنابراین هر که (به راه راست) هدایت شد، عملش پذیرفته شده و به سوى ملکوت صعود کند؛ «و خدا هر که را بخواهد، به راه راست هدایت فرماید». همسایگى با خدا «یا ابن جندب! إن أحببت أن تجاور الجلیل فی داره و تسکن الفردوس فی جواره فلتهن علیک الدنیا و اجعل الموت نصب عینک. و لا تد شیئاً لغد. و اعلم أن لک ما قدمت و علیک ما أ ت.» اى پسر جندب! اگر دوست مى‏دارى در همسایگى خداى بزرگ منزل گزینى و در باغهاى بهشت، در جوار او باشى، باید زخارف دنیا در نظرت خوار و «مرگ»، در برابر دیدگانت باشد و براى فردا چیزى پس‏انداز نکنى. بدان هر چه (از خیر) پیش فرستى، به سود تو و هر چه را بر جاى گذارى، به زیان توست. بیم و امید «یا ابن جندب! من حرم نفسه به فإنما یجمع لغیره. و من أطاع هواه فقد أطاع عدوه. من یثق بالله یکفه ما أهمه من أمر دنیاه و آ ته و یحفظ له ما غاب عنه. وقد عجز من لم یعد لکل بلاء صبراً و لکل نعمة شکراً و لکل عسر یسراً. صبر نفسک عند کل بلیة فی ولد أو مال أو رزیة، فإنما یقبض عاریته و یأخذ هبته لیبلو فیهما صبرک و شکرک. و ارج الله رجاء لا یجریک على معصیته و خفه خوفاً لا یؤیسک من رحمته. و لا تغتر بقول الجاهل و لا بمدحه فتکبر و تجبر و تعجب بعملک، فإن أفضل العمل العبادة و واضع، فلا تضیع مالک و تصلح مال غیرک ما خلفته وراء ظهرک. و اقنع بما قسمه الله لک. و لا تنظر إلا إلى ما عندک و لا تتمن ما لست تناله، فإن من قنع شبع و من لم یقنع لم یشبع. و خذ حظک من آ تک. و لا تکن بطراً فی الغنى و لا جزعاً فی الفقر. و لا تکن فظاً غلیظاً یکره الناس قربک و لا تکن واهناً یحقرک من عرفک و لا تشار من فوقک. و لا تس بمن هو دونک. و لا تنازع الأمر أهله. و لا تطع السفهاء. و لا تکن مهیناً تحت کل أحد و لا تتکلن على کفایة أحد. وقف عند کل أمر حتى تعرف مدخله من م جه قبل أن تقع فیه فتندم. و اجعل قلبک قریباً تشارکه. و اجعل عملک والداً تتبعه. و اجعل نفسک عدواً تجاهده و عاریة تردها، فإنک قد جعلت طبیب نفسک و عرفت آیة الصحة و بین لک الداء. و دللت على الدواء. فانظر قیامک على نفسک. و إن کانت لک ید عند إنسان فلا تفسدها بکثرة المن و الذکر لها و لکن اتبعها بأفضل منها فإن ذلک أجمل بک فى أخلاقک و أوجب للثواب فى‏آ تک. و علیک بالصمت تعد حلیماً جاهلا کنت أو عالماً- فإن الصمت زین لک عند العلماء و ستر لک عند الجهال.» اى پسر جندب! هر که از اندوخته خویش برخوردار نشود، پس براستى که براى دیگران گرد آورده و هر که از خواسته‏هاى نفسانى خویش پیروى کند، دشمنش را فرمان برده. هر که به خدا اعتماد کند، خدا امور دنیا و عقبایش را کفایت فرماید و همه چیزش را در غیابش حفظ کند. هر که براى هر بلا، صبرى و براى هر نعمت، شکرى و براى هر سختى، راه چاره‏اى مهیا نکند، عاجز شود. هنگام هر مصیبتى در فرزند و مال و جان شکیبایش باش؛ زیرا (خداى) امانت و بخشش خود را باز مى‏ستاند تا شکیبایى و شکر شما را بیازماید! به خدا امیدوار باش؛ نه چنان که (این امیدوارى) به گناه دلیرت کند و از او بترس؛ نه چنان که (این ترس ) از رحمتش نومیدت کند! به گفتار و ستایش نادان، فریفته مشو؛ که باعث تکبر و گردنکشى‏ات شود و کردارت در نظرت جلوه کند؛ زیرا بهترین کارها، عبادت و فروتنى است! مبادا مال خود را تباه و آنچه را که (براى دیگران) باقى مى‏گذارى، اصلاح کنى! بدانچه خداى نصیبت گردانید، قناعت ورز و جز بدانچه دارى مین و حسرت آنچه را که بدان نرسى، مخور! براستى هر که (بدانچه دارد) قناعت ورزد، سیر شود و آن که قناعت نورزد، سیرى نپذیرد. بهره‏ات را از آ تت برگیر! از توانگرى، سرمست مشو و در تنگدستى، بى‏تابى مکن! درشتخوى و سنگدل مباش؛ که مردم همجوارى‏ات را خوش ندارند! با برتر از خود ستیزه مکن و فرودستان را به تمس مگیر! کار را به کاردان واگذار و مطیع ناب دان مباش! ذلیل هر و نا مشو و بر کفایت هیچ (جز خدا) اعتماد مکن! در هر کار، پیش از آنکه در آن گام نهى و پشیمان شوى، راه درست ورود و وجش را پیدا کن! دلت را خویشاوندى بدان که با او (در کارها) شریکى، و کردارت را پدرى که باید در پى‏اش روانه شوى! نفست را دشمنى قرار ده که با او در جهادى و عاریه‏اى که باید باز پس دهى؛ زیرا تو طبیب نفس خویشى و نشانه سلامت آن را شناختى و درد و درمانش را فهمیدى، پس بنگر که با خود چه مى‏کنى؟! اگر نعمتى به ى دادى، آن را با رخ کشیدن و تکرار یاد کرد و منت گذارى، تباه مگردان، بلکه با نعمتى برتر، کامل نما؛ زیرا این، در زیبایى اخلاقت مؤثر است و در آ ت نیز ثواب را بسیار گرداند! خموشى پیشه کن تا بردبارت شمرند؛ خواه نادان باشى خواه دانا؛ زیرا سکوت در پیشگاه دانایان، زیب و زیورى براى توست، و نزد نادانان، ستر و پوششى! ترجمه مهر هفتم(هنر) ترجمه مهر هفتم(هنر) در 88 صفحه ورد قابل ویرایش دسته بندی مقالات ترجمه شده بازدید ها 5 فرمت فایل doc حجم فایل 57 کیلو بایت تعداد صفحات فایل 88  ترجمه مهر هفتم(هنر) گزارش تخلف برای ترجمه مهر هفتم(هنر) ترجمه مهر هفتم(هنر) فروشنده فایل کد کاربری 2102 تمام فایل ها کاربر ترجمه مهر هفتم(هنر) در 88 صفحه ورد قابل ویرایش
شب با گرمایش، آسایشی مختصر آورده است و در سپیده دم هرم داغ باد بر دریای بی رنگ می وزد. شوالیه آنتونیوس بلاک، درمانده بر روی چند شاخة صنوبر که بر ماسه ها پراکنده اند، دراز کشیده است. چشمانش کاملاً باز و از شدت کم خو سرخ گشته اند. در همان ملازمش یونس با ص بلند ناس می کشد. او نیز درست در کنارة جنگل و در میان درختان صنوبر از پای افتاده و به خواب رفته است. دهان او به سمت فلق باز می‎شود و ص غیرزمینی از حنجره اش بیرون می‎آید. با وزش ناگهانی باد، اسب ها به در می آیند و پوزه های نیم سوخته خود را به سمت دریا دراز می کنند. آنها نیز به اندازه صاحبانشان لاغر و فرسوده گشته اند. شوالیه برمی خیزد و وارد آب های کم عمق می‎شود تا چهرة آفتاب سوخته و لبان تاول زده اش را بشوید. یونس غلتی به سوی جنگل و تاریکی می زند. در خواب می نالد و به شدت موهای زبر سرش را می خاراند. اثر اش بر روی سرش همچون سفیدی برق در برابر دوده است. شوالیه به ساحل بازمی گردد و بر روی زانوانش می نشیند. در حالی که چشمانش بسته و ابروانش درهم کشیده است، صبحش را به جا می‎آورد. دستانش در هم گره خورده اند و لبانش کلماتی را می کنند. چهره اش تلخ و غمگین است. چشمانش را باز می کند و مستقیماً به خورشید صبحگاهی که همچون ماهی باد کرده و مرده ای از دریای مه آلود بالا می آید، خیره می‎شود. آسمان همچون گنبدی سربی، خا تری و بی حرکت است. ابری گنگ و تیره در افق غربی معلق است. در بالا، کاملاً قابل رویت، مرغی دریایی با بال های بی حرکت در آسمان شناور است. فریاد او غریب و بی قرار است. اسب خا تری بزرگ شوالیه سرش را بلند می کند و شیهه می کشد. آنتونیوس بلاک برمی گردد. پشت سر او مردی سیاهپوش ایستاده است. چهره اش بسیار رنگ پریده است و دست هایش در چین های عبایش پنهان شده است. شوالیه- تو کیستی؟ مرگ- من مرگم. شوالیه- آیا برای من آمده ای؟ مرگ- من مدت هاست که در کنار توام. شوالیه- خوب می دانم. مرگ- آماده ای؟ شوالیه- بدنم ترسیده است، اما خودم نه. مرگ- خب، این که مایه شرم نیست. شوالیه از جایش برمی خیزد. می لرزد. مرگ عبایش را باز می کند تا آن را بر شانه های شوالیه بگذارد. شوالیه- لحظه ای درنگ کن. مرگ- این چیزیست که همه می گویند. من مجازات هیچ را به تعویق نمی اندازم. شوالیه- تو شطرنج بازی می کنی. مگر نه؟ مرگ- تو از کجا می دانی؟ شوالیه- در نقاشی ها دیده و در تصانیف شنیده ام. مرگ- بله. در واقع من شطرنج باز خوبی هستم. شوالیه- اما تو نمی توانی از من بهتر باشی. شوالیه در کیف سیاهی که در کنارش بود جستجو می کند و صفحة شطرنج کوچکی بیرون می‎آورد. آن را با دقت بر روی زمین می گذارد و شروع به چیدن مهره ها می کند. مرگ- چرا می خواهی با من بازی کنی؟ شوالیه- من دلایل خودم را دارم. مرگ- این یک امتیاز ویژه برای توست. شوالیه- شرایط از این قرار است که من می توانم تا زمانی که در مقابل تو ش ت نخورده ام، زنده بمانم. اگر من بردم تو مرا رها خواهی کرد. موافقی؟ شوالیه مشت هایش را به سوی مرگ بالا می‎آورد. مرگ ناگهان لبخندی به او می زند و به یکی از دست های شوالیه اشاره می کند. پیادة سیاه در آن دست قرار دارد. شوالیه- تو سیاه را برداشتی. مرگ- خیلی مناسب است. تو این طور فکر نمی کنی؟ شوالیه و مرگ بر روی صفحة شطرنج خم می‎شوند. پس از اندکی تأمل، آنتونیوس بلاک، با پیادة مقابل شاهش آغاز می کند. مرگ نیز پیاده مقابل شاهش را حرکت می‎دهد. نسیم سحری آرام شده است. بی امان دریا متوقف گشته و آب خاموش و بی صداست. خورشید از پشت مه بالا آمده و نورش همه جا را روشن می کند. مرغ دریایی در زیر ابر تیره شناور است، انگار که در آسمان منجمد شده باشد. روزی داغ و سوزان است. یونس با ضربه ای به پشتش بیدار می‎شود. چشمانش را باز کرده، همچون خوکی می کند و خمیازه ای بلند می کشد. به زحمت می ایستد، اسبش را زین می کند و بستة سنگینی را بلند می کند. شوالیه سوار بر اسب به آرامی از دریا دور شده و به سوی جنگلی که در ساحل و درست بالا جاده قرار دارد می رود. تظاهر می کند که صدای صبح ملازمش را نشنیده است. یونس خیلی زود از او سبقت می‎گیرد. یونس- (می خواند) ن بین دو پای ، زندگیم هر روز در حسرتشه. او می ایستد. به اربابش می نگرد. اما شوالیه صدای آواز یونس را نشنیده است و یا تظاهر به آن می کند. برای اینکه بیشتر او را تحریک کند یونس این بار بلندتر می خواند. یونس- (می خواند) اون بالا بالاها جای خدای قادر متعاله، اما برادرت ه که همه جا می بینیش. یونس بالا ه توجه شوالیه را جلب می کند. دست از خواندن می کشد. شوالیه، اسبش، اسب یونس و خود یونس تمام این ترانه ها را ازبرند. سفر طولانی و پر گرد و غبار آن ها از سرزمین مقدس، آن ها را پاکیزه نگاه نداشته بود. آن ها در دشتی باتلاقی که تا افق ادامه دارد می تازند و در دوردست دریایی که در زیر تابش سفید آفتاب می درخشد، ه است. یونس- در فروجستاد همه دربارة نشانه های شر و اتفاقات هولناک سخن می گفتند. در شب، دو اسب یکدیگر را خورده بوند و در محوطة کلیسا گورها باز شده و بازماندة لاشه ها همه جا پخش شده بود. دیروز عصر چهار خورشید در آسمان می ت د. شوالیه پاسخ نداد. در ، سگی لاغر، نالان به سوی صاحبش که بر روی یک صندلی در زیر آفتاب داغ ه است، می خزد. ابر سیاهی از مگس به دور سر و شانه های مرد جمع شده اند. سگ نگون بخت در حالی که به روی شکم دراز کشیده و دمش را می جنباند، پیوسته می نالد. یونس از اسب پیاده شده، به مرد ه نزدیک می‎شود. مودبانه از او نشانی ای می پرسد. وقتی جو نمی شنود، به طرف مرد می رود تا او را بیدار کند. بر روی شانه های مرد ه خم می شود، اما به سرعت دستش را پس می کشد. مرد از عقب بر زمین می افتد و صورتش در مقابل یونس قرار می‎گیرد. یک جنازه است که با حدقة خالی و دندان های سفید به یونس خیره شده است. یونس دوباره سوار اسبش می‎شود و به اربابش می رسد. از قمقمه اش آبی می نوشد و کیف را به شوالیه می‎دهد. شوالیه- خب، آیا راه را نشانت داد؟ یونس- نه، کاملاً. شوالیه- چه گفت؟ یونس- هیچ شوالیه- آیا لال بود؟ یونس- نه سرورم. من این را نگفتم. اتفاقاً کاملاً فصیح و شیوا بود. شوالیه- اوه؟ یونس- او سخنور بود اما مشکل در این بود که حرف او افسرده کننده بود. (می خواند) زمانی روشن و با نشاطی، زمانی با کرم ها می خزی. سرنوشت تبه کار مخوفی است و تو، دوست من. قربانی آنی. شوالیه- مجبوری بخوانی؟ یونس- نه. شوالیه تکه ای نان به ملازمش می‎دهد تا برای مدتی او را ت نگه دارد. خورشید بی رحمانه آن ها را می سوزاند و قطرات عرق از چهره هاشان می چکد. ابری از غبار در اطراف اسب ها برخاسته است. آن ها در آنسوی خلیج و در امتداد بیشه زاری سبز می تازند. در سایة چند درخت تنومند، یک گاری قرار دارد که با کرباس خالدار پوشانده شده است. اسبی در گاری شیهه می کشد و اسب شوالیه به آن پاسخ می‎دهد. دو مسافر برای استراحت در زیر سایه درختان توقف نمی کنند و همچنان می تازند، تا در انحنای جاده ناپدید می گردند. در خواب، یوف شعبده باز، صدای شیهة اسبش و پاسخی از دوردست را می شنود. می کوشد تا دوباره بخوابد اما فضای داخل گاری خفه کننده است. اشعه خورشید از خلال کرباس عبور کرده و به شکل نوارهای باریکی از نور، به صورت میا، همسر یوف و پسر ی اله شان میکائیل که در آرامش ه است، می تابد. در آن ها یوناس اسکات که از سایرین مسن تر است، با صدای بلند ناس می کشد. یوف به بیرون گاری می خزد. در زیر درختان بلند، همچنان کمی سایه وجود دارد. مقداری آب می نوشد و غرغره می کند. نرمش مختصری انجام می‎دهد و با اسب لاغر و استخوانی اش صحبت می کند. یوف-صبح بخیر. صبحانه خورده ای؟ من از بدبختی نمی توانم علف بخورم. نمی توانی به من یاد بدهی؟ کمی کارمان سخت شده است. در این منطقه از کشور ی شعبده بازی دوست ندارد. یوف توپ های شعبده بازی را برداشته، به آرامی شروع به بالا انداختن آن ها می کند. سپس به روی سرش می ایستد و چون مرغی قدقد می کند. ناگهان دست از کار می کشد و با نگاهی کاملاً شگفت زده می نشیند. باد موجب حرکت آرام درختان شده است. برگ ها می جنبند و ای آرام پدید می آورند. گل ها و چمن ها به زیبایی خم شده اند و در جایی یک پرنده صدای چهچهه اش را بلند کرده است. سکوت، گرگ و میش، جام های توت فرنگی و شیر. چهره های شما در نور عصرگاهی. میکائیل ه، یوف با چنگش. سعی خواهم کرد که حرف هایمان را به خاطر بسپارم. من این خاطره را با چنان دقتی در میان دستانم نگاه می دارم که انگار جامی از شیرتازه در آن قرار دارد. صورتش را بر می گرداند و به دریا و آسمان خا تری بی رنگ نگاه می کند. شوالیه – و این یک یادگاری مناسب است. … این برای من کافی خواهدبود. بر می خیزد و برای بقیه سر تکان می دهد و به سوی جنگل حرکت می کند. یوف همچنان به نواختن چنگ ادامه می دهد. میا روی چمن دراز می کشد. شوالیه صفحة شطرنج را بر می دارد و آن را در طول ساحل حمل می کند. ساحل ت و متروک و دریا بی حرکت است. مرگ – منتظرت بودم. شوالیه – مرا ببخش. چند لحظه ای تأخیر داشتم. چون من تاکتیک هایم را برای تو آشکار ساختم، در حال عقب نشینی ام. نوبت تو است. مرگ – چرا این قدر راضی به نظر می رسی. شوالیه – این راز من است. مرگ – البته، حالا من اسبت را می زنم. شوالیه – کار درستی کردی. مرگ – آیا مرا فریب دادی؟ شوالیه – البته تو درست در دام افتادی. کیش! مرگ – به چه می خندی؟ شوالیه – نگران خندة من نباش – شاه خودت را نجات بده. مرگ – تو کمی متکبری. شوالیه – بازی مان سرگرمم می کند. مرگ – نوبت تو است. بازی کن. من کمی ذیق وقت دارم. شوالیه – من می دانم که تو کارهای زیادی داری. اما حق نداری بازی را ترک کنی. بازی زمان می برد. مرگ می خواهد جواب دهد اما سکوت می کند و بر روی صفحة شطرنج خم می شود. مرگ – آیا قصد داری که شعبده باز و همسرش را در میان جنگل همراهی کنی؟ آن هایی که اسمشان یوف و میاست و یک پسر کوچک دارند؟ شوالیه – برای چه می پرسی؟ مرگ – اوه … دلیل خاصی ندارد. شوالیه ناگهان دست از خنده می کشد. مرگ با تمس به وی می نگرد. بلافاصله پس از غروب خورشید، گروه کوچک د ر حیاط مسافرخانه جمع شده اند. شوالیه، یونس و دختر در آن جا حضور دارند. یوف و میا در گاری خود هستند. پسرشان میکائیل پیش از این خو ده است. یوناس اسکات همچنان مفقود است. یونس به داخل مسافرخانه می رود تا مقدمات سفر را فراهم آورد و آ ین لیوان آب جو را بنوشد. مسافرخانه حالا تقریباً خالیست و به جز چند کشاورز و چند دختر جوان که در گوشه ای شام می خورند، ی در آن حضور ندارد. در کنار یک پنجرة کوچک مردی گوژپشت، با لیوانی برندی در دست نشسته است. ح چهره اش غمگین است. هرچند وقت یک بار با س که ای شدید تکان می خورد. او پلوگ آهنگر است که آن جا نشسته و ناله می کند. یونس – خدای من. این پلوگ آهنگر نیست؟ پلوگ – عصربخیر. یونس – این جا نشسته ای و آب بینی ات را بالا می کشی؟ پلوگ – بله، بله. به آهنگر نگاه کن. مثل یک گوش می نالد. یونس – اگر من به جای تو بودم، از این که به این راحتی از شر زنم راحت شدم، خوشحال بودم. یونس پشت آهنگر را نوازش می کند و با نوشیدن مقداری آب جو تشنگی اش را فرو می نشاند و در کنار آهنگر می نشیند. پلوگ – تو ازدواج کرده ای؟ یونس – من! بیش از صدبار. دیگر نمی توانم حساب همة زن هایم را داشته باشم. البته در مورد مردان مسافر اغلب به همین شکل است. پلوگ – می توانم به تو اطمینان دهم که یک زن بدتر از صد زن است. یا اینکه من از هر بدبختی در این دنیا بدبخت ترم، که البته بعید هم نیست. یونس – زن ها، بود و نبودشان عذاب است. به همین دلیل وقتی به او نگاه می کنی، درست در زمانی که بیش از هر وقتی جذاب است، باز هم بهترین کار این است که او را بکشی. پلوگ – غرغر زن ها، جیغ بچه ها و کهنه های خیس، ناخن ها و حرف های تیز، رنجت می دهد. مادر زنت که عمة است و وقتی که بخواهی پس از یک روز طولانی بخو ، قصة دیگری است. اشک و آه و نالة بلندی که مرده را بیدار می کند. یونس سرش را با رضایت کامل تکان می دهد. او که خیلی خورده است، صدای یک پیرزن را تقلید می کند. یونس – چرا برای شب بخیر مرا نمی بوسی؟ پلوگ – (به همان ترتیب) چرا برای من آواز نمی خوانی؟ یونس – چرا مثل اولین باری که مرا دیدی به من عشق نمی ورزی؟ پلوگ – چرا به لباس خواب جدید من نگاه نمی کنی؟ یونس – تو فقط به من پشت می کنی و ناس می کشی؟ پلوگ – (ح عادی) اوه، لعنتی. یونس – او لعنتی. و حالا او رفته است. پس خوشحال باش. پلوگ – (خشمگین) من بینی آن ها را با انبر می کنم. با یک چکش کوچک روی هایشان می کوبم و سرشان را با پتک له می کنم. پلوگ با صدای بلند گریه می کند و تمام بدنش از شدت غم می لرزد. یونس با علاقه به او نگاه می کند. یونس – ببین چطور دوباره زوزه می کشد. پلوگ – شاید دوستش داشته باشم. یونس – پس شاید دوستش داشته باشی. باید به تو خوک بدبخت و بیچاره بگویم که عشق نام دیگر است، به اضافة و به اضافه و مقدار زیادی خیانت. دورویی و دروغ و سایر اعمال احمقانه. پلوگ – ولی به هرحال دردناک است. یونس – البته عشق از هر بلایی سیاه تر است ولی ی به خاطرش نمی میرد و تقریباً همیشه از آن فارغ می شوی. پلوگ – نه، نه، من نه. یونس – بله، تو هم. تنها احمق ها از عشق می میرند. عشق همچون زکام مسری است. عشق نیرویت را، استقل را، روحیه ات را، از بین می برد. اگر همه چیز در این جهان ناقص، ناقص است، عشق با نقص کاملش، کاملترین است. پلوگ – تو شادمانی. با آن حرف های چرب و نرمت. علاوه بر آن به چرت و پرت هایت ایمان داری. تحقیق ترجمه مهر هفتم(هنر)پروژه ترجمه مهر هفتم(هنر)مقاله ترجمه مهر هفتم(هنر) تحقیق ترجمه مهر هفتم(هنر)ترجمه مهر هفتم(هنر)ترجمهمهر هفتمهنر
حر بن یزید ریاحی حُرّبن یزید ریاحی، فرمانده بخشی از عبیدالله بن زیاد در واقعه کربلا، که به سبب ندامت از اقدام خود و پیوستن به حسین (علیه السلام)، نزد شیعیان حرمتی خاص دارد. نسب حرّ بن یزید بن ناجیة بن قَعْنَب بن عَتّاب بن حارث بن عمرو بن هَمّام به بنو ریاح بن یربوع بن حَنْظَلَه، [۱] [۲]از تیره های قبیله تمیم، منتسب است. (دواداری نام وی .