ب رای چ ه بماند بمان د ب رای چ ه بمان د ب رای بماند ب رای

به نقل از خبرگزاریها در مورد ب رای چ ه بماند بمان د ب رای چ ه بمان د ب رای بماند ب رای : با من بی‏ تنها شده یارا تو بمان همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام تو همه بار و بری تازه بهارا تو بمان داغ و درد است همه نقش و نگار دل من بنگر این نقش بخون شسته نگارا تو بمان زین بیابان گذری نیست سواران را لیک دل ما خوش بفریبی است ، غبارا تو بمان هر دم از حلقه عشاق ، پریشانی رفت به سر زلف بتان، سلسله دار. میخوانم .............. هزار بار میخوانم ردپای حضورت را برجای جای زندگیم ....... حتی یادت نیز لبخند را به لبانم هدیه میدهد ...... با من بمان تا آ دنیا ...... میخواهم کت باشد بودنت برایم ب نهایت صفحه ..... هرروز مرور کنم تو را بدون ترس از به پایان رسیدن این رمان شیرین .... با من بمان تا آ دنیا ....... با من بمان ......... دست بر ندار، از این دیوانگی دست بر ندار، از با جمع بیگانگی / روی در نکش، از غمم روی در نکش، از تشویش ِ هر دمم / ماهم بمان، شب چقدر تاریک است ماهم بمان، شب حجاب راه ِ باریک است / بی من نمان، مأمن ماست نوری سپید بی من نمان، به بال ها پر کشیم تا خورشید / جانی، تنی، عزیز تر از جانم روحی و راهی و ز عمق وجود، دوستت دارم... (آقای شعر) لعنتی اینجا بمان چشمت اسیرم میکند
لذت آغوش تو چون شیر شیرم میکند بانوی شعرو خیالم لحظه ای بامن بمان
تا بدانی که چرا عشقت اسیرم می کند بس که ماندم بی تو من در کلبه تنهایی ام
فکر دوری از تو هم بد جور پیرم می کند بوسه از لبهای تو طعم خانگی است
وای برمن کاین ت سر به زیرم می کند گرمی دستان تو من را هوایی کرده است
بی هوایت زندگی منت پذیرم می کند دوش من آهسته می گفتم به قاب ع تو
لعنتی اینجا بمان چشمت اسیرم می کند صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو ، یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو ، خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد ، تو بمان خواب تو تعبیر شود بعد برو ، لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی ، تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو ، صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو ، یا دل از دیده ی تو سیر شود بعد برو ، تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند ، تو بمان گریه به زنجیر شود بعد برو زنده بمان. زنده بمان. زنده بمان. 
. . . من. مناجات درختان را هنگام سحر. عطر گل یخ را با باد نفس پاک شقایق را در ی کوه. صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاینده هستی را در گندم زار. گردش رنگ و طراوت را در گونه گل همه را می شنوم.می بینم. من به این جمله می شم! به تو می شم. ای سراپا همه خوبی. تک تنها به تو می شم همه وقت.همه جا. من به هر حال که باشم به تو می شم تو بدان این را.تنها تو بدان تو ب. نگاه می کنم نمی بینم
چشم مرا هوای تو پر کرده
گوش می کنم نمی شنوم
گوش مرا صدای تو پر کرده
نگاه می کنم نمی بینم
چشم مرا هوای تو پر کرده
گوش می کنم نمی شنوم
گوش مرا صدای تو پر کرده

ای چشم من بدون تو نا بینا
ای گوش من بدون تو ناشنوا
با من بمان همبشه بمان با من
با من بمان همبشه بمان با من در درون ذهن من تصویر ها پاک شدند ............. تصویر هایی که از یک معشوق زیبا داشتم............ تصویر هایی که از دلتنگی ها داشتم.................. ای که قربانت شوم در بی ی هایم بمان............ من در این دنیای فانی بی م با من بمان........... ای که در یک شب رفتی بی خبر تنها شدم.......... ای که قربانت شوم برگرد و باز با من بمان........... یوسف گمگشته ی یعقوب هم باز گشت............. یوسف گمگشته من پس چرا باز نگشت.......؟؟؟؟؟؟ پروردگارا پناهم باش تا مظلوم روزگار نباشم ! رهایم نکن تا اسیر دست روزگار نگردم ! یاورم باش تا محتاج روزگار نباشم ! بال و پرم باش تا که مصلوب این روزگار نگردم ! همدمم باش تا که تنهای روزگار نباشم ! کنارم بمان تا که بی روزگار نگردم ! مهربانم بمان تا به دنبال روزگار نامهربان نباشم ! عاشقم بمان تا عاشق این روزگار پست و بی حیا نگردم ! و خدایم . امشب دمی بمان و برایم غزل بخوان
امشب گرفته حال و هوایم غزل بخوان

بیمار آن نگاه غریبانه ات شدم
امشب بمان و بهر شفایم غزل بخوان

تنها نصیب من ز جهان اشک و ماتم است
امشب تمام غرق عزایم غزل بخوان

من با تو اشک و آه فراموش کرده ام
من امشب از زمانه جدایم غزل بخوان

مستی ما و میکده محتاج باده نیست
من مست ساز. http://s5.picofile.com/file/8146467284/pedar.jpg تا همیشه از برایم ای صدای من بمان ای صدای مهربان ! بمان ، برای من بمان در زمانه ای که آشنایی اش پر از غریبگی است ای غریبه ی به غربت آشنای من ، بمان بی تو من شبانه با که با که گفت و گو کنم ای حریف صحبت شبانه های من ! بمان بی تو هر کجا و هر که ، جمله خالی از صفاست ای گرامی ! ای صمیم ِ با صفای من ! بمان زورقی ش ته ام که بی تو غرق می شوم ای خیال تو چراغ رَهنمای من ! بمان می روم ولی نه بی تو می روم ، تو هم بیا ، دل به یاد من ببند و در هوای من ، بمان تا دوباره بشنوی صدای آشنای من با طنین مه گرفته ی صدای من ، بمان .. (حسین منزوی) ‎تو مرا...آنقدر آزردی ... که خودم کوچ کنم از شهرت ... م دل ز دل چون سنگت ... تو خی راحت. ..می روم از قلبت ... می شوم دورترین خاطره در ت تو به من می خندی .. .و به خود می گویی: باز می آید و می سوزد از این عشق ولی ... بر نمی گردم نه! می روم آنجایی که دلی بهر دلی تب دارد .. عشق زیباست و حرمت دارد .. تو بمان ... دلت ارزانی هر که دلش مثل دلت سرد و بی روح شده است ... . آواز در سکوت
گریه با خنده
و شعر بی کلمه
شاید در ظاهر تضاد به چشم آید
بودنت با من
اما تو بمان
بمان و در باور ساقه های این نهال
شکوفه بکار
بمان و
طاقت بیاور
حرف زمانه را
شاید آ این جاده
سرزمینی باشد
رو به بهشت
جایی که
بشود بی دغدغه
باران را دعوت کرد به
مزرعه ها
______________.
                         ظهر عاشورا
حالا که رفته اکبر و اصغر ، نرو بمان .من با تو ام  ، تو ،  جان برادر ، نرو بمان .

این خیمه های بی تو و  عباس را ببین .جان رقیه ، این دفعه دیگر ، نرو بمان .
می ترسم آنکه می روی و بار آ است .چندی  ، به خاطر دل مادر ، نرو بمان .
می رفت و همچنان دل زینب اشاره داشت .تنها ،   حسین مانده ز حیدر ، نرو بمان .
آنان که رفته اند ،حسینی شدند ،  هآی.دیدی  ،  حسین و زینب دیگر ، نرو بمان .
هر جا حسین و دعوی شمر و یزید شد .با   اتکا   به سوره ی کو ثر  ،   نرو بمان .
بگشای چشم  ،  حسینی دگر ، ببین .دیدی !،  تو را به جان پیمبر ، نرو بمان . امروز در عزای مولای شهیدمان حضرت ابا عبدالله الحسین و یاران باوفایش- سلام الله علیهم- با سروده ای از آقای محمد رسولی، شاعر متعهد و برجسته کشورمان به سوگ می نشینیم؛کوتاه کن کلام... بماند بقیه اش
مرده است احترام... بماند بقیه اش
از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام... بماند بقیه اش
هر که زخمی از علی و ذوالفقار داشت
یا بمان
یا . . . !
یا ندارد ! فقــــط بمان لامصب اینهمه حجمِ از غمگین بودن رو نمیشه نوشت ، وقتی که نمیدونم؛ هم دلیل مشخصی نداره، هم یه دلیل نداره ،به دلایل مبهم تا حالا غمگین بودی؟؟؟؟؟؟؟؟من آنم ، من آنم که ندانم ..
+ این روزا هرچی بیشتر تمرین سکوت میکنم ، بیشتر حرف میزنم

پ.ن:یه جای کار میلنگه....
شعر: با منِ بی ِ تنها شده یارا تو بمان/همه رفتند از این خانه خدا را تو بما. صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو


، یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو


، خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد


، تو بمان خواب تو تعبیر شود بعد برو


، لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی


، تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو


، صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو


، یا دل از . صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو

، یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو

، خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد

، تو بمان خواب تو تعبیر شود بعد برو

، لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی

، تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو

، صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو

، یا دل از دیده ی تو سیر شود بعد برو
بیچاره من! هنوز می ترسم بگویم که عاشقت شده ام
چه رسد به گفتن قصه ش تنم...
درد نفهمیدن عشقم
درد نپذیرفتنم
درد ش تنم به کنار...
کنایه ها را چه کنم؟
تو چه میدانی الان ساعت چند است
تو چه میدانی با اشک از نرسیدن نوشتن چه دشوار است...
نمیدانی...
من می نویسم و تو در خواب. نگذار زبان غزلم بسته بماند حیف از دل این بغض که نش ته بماند تا کی بنشینم سر راهت و نیایی؟ تا کی به هوای تو دلم خسته بماند؟ نبضم شده پژواک تپش های تو... بگذار نبضم به تپش های تو وابسته بماند با چشم سیاهت دل پرهیزگر من انگار محال است که وارسته بماند بگذار نگویم... نسرایم... ننویسم بگذار که این مسئله سربسته بماند پیوسته سرش گرم اشارات و نظر . شب یلدا ، پدری که در جمع خانواده حافظ می خواند ... هر که شد مَحرَمِ دل در حرم یار بماند وآن که این کار ندانست در انکار بماند
اگر از برون شد دل من، عیب مکن! شُکر ایزد که نه در ٔ پندار بماند
صوفیان واسِتُدند از گرو مِی همه رَخْت دَلق ما بود که در خانهٔ خَمّار بماند
محتسب شیخ شد و فِسق خود از یاد ببرد! قصهٔ ماست که در هر سر بازار بمان. می روم... برای همیشه از زندگی زیبات میروم... و تو بمان با احساست... با عشقت....تو بمان و از او بنویس.... میروم.....با خنده های ...با غروری که به ظاهر سالم مانده.... میروم و میدانم که هنوزم بی تفاوت به من به او فکر میکنی... میروم.....میروم به راهی بی بازگشت... و تو بمان...بمان و از عشقی که به نفرت تبدیل شده بگو... میروم............!!! خداحافظ برای همیشه....!!! رمضان...این تویی که کوله بارت را بسته ای و آهنگ هجرت داری؟ یعنی باور کنم که روزهایت به سرآمده و شبهایت دارند غزل خداحافظی می سرایند؟ نه..کمی بیشتر بمان...صبر کن،من جامانده ام...من از سفره اکرام تو جا مانده ام. صبر کن نرو...من از استشمام تو جا مانده ام...رمضان با توام...من با کوله بار گناهانم جا مانده ام و تو میخواهی بروی...رمضان اندکی درنگ کن...بگذار حرفهایم را برایت بگویم... رمضان!تو بزرگ بودی و مهربان،تو پر بودی ازشمیم خوش اجابت،خدای مهربان آن قدر به تو رحمت و گشایش داده بود که تمام کائنات را کافی بود.... من اما عابر کوچه های لیله القدر توام،من حیران"حتی اذا مطلع الفجر"توام،منم بنده ی روسیاه درگاه احدیت...آن قدر پیله های گناه به دور خود تنیده ام که قدر تو رانتوانستم پروانه شوم... نرو رمضان،باز هم بمان تا یادم باشد به خدا بگویم که"اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا..." تا یادم بماند بگویم"و غیبه ولینا و کثره عدونا و قله عددنا..."اندکی بیشتر بمان تا دعای "اللهم کن لولیک" را چشمانم ناخوانده بارانی کنند... بمان تا یادم بماند که"هذا مقام العائذ بک من النار"...بمان تا تثبیت لحظه هایم در "یا کنزالفقراء "...بمان تا ببارم تمام وجودم را در سطرهای یا "حبیب الباکین"... بمان تا همه اجزاء بدنم یا "مفزع الملهوفین" را کنند... بمان ای منادی "یا من اضحک و ابکی"بمان تا الغوث لحظه هایم به اجابت نگاه مولایم برسد... میخواهی بروی...آری وقت رفتن توست و من چه بی تابم و گریه هایم آرام آرام بوی وداع می گیرند... خداحافظ ای لحظه های شیرین افطار...خداحافظ ای "یاعلی یا عظیم.."های بعد از ...خداحافظ ای افتتاح بندگی میان معشوق با عاشق...خداحافظ ای لحظه های مبهم و روشن سحرگاهان...خداحافظ ای نوای عاشقانه ابوحمزه...خداحافظ ای منادی عبادت و نیاز...خداحافظ ای کوچه های لیله القدر...خداحافظ ای تمام لحظه های عاشقی،خداحافظ ای رمضان...اللهم عجل لولیک الفرج کم کم غروب ماه خدا دیده می شود صد حیف از این بساط که برچیده می شود در خیــــال من بمان؛
اما خودت بـــــــــرو …
آن که در خیــال من است مـــرا دوســـت دارد …
نه مثل تــــو که بیخیـــال من اســــت… بامن بمان برای همیشه در کناربرکه های پراز ماهی قرمز در لابلای نیلوفرهای که برگهای مخملگونشان بالهای سنجاقکهارا نوازش می کند. در وزش ملایم باد که شانه های کاج راتکان می دهد. در پیچش ان بیدکه بسیار دوستش دارم. بامن بمان در تجربه خنده بنفشه هابا بوسه ی باران بهاری در رویش ارام چمنهای باغ درشادی ک ن هنگام بازی باسرسره ها در رنگین کمان ز. جام جهانی روسیه تصویر قابل احترامی از فوتبال ایران در عرصه های بین المللی نشان داد و حتی باعث شد تا درهای یوم بر روی خانواده ها باز شود و شهروندان تهرانی در محیطی با نشاط و اخلاقی اوقات فراغت خود را طی کند که البته امیدوارم این درها باز بمان و با حضور خانواده ها در ورزشگاه ها شاهد ناهنجاری ها و نقض اخلاق ورزشی توسط برخی تماشاگران نب. یادم بماند من یک مدیرم یادم بماند آغاز هر روز یک استکان احساس با یک جرعه لبخند یک دسته گل از اطلاعات به روزم آذین میزم یادم بماند من یک مدیرم یادم بماند آویشن یاد خدارا قدری بپاشم بر خلق نا موزون تلخم تا هضم گردد لایه ی سخت غرورم یادم بماند من یک مدیرم یادم بماند با عینکی بی شیشه ی مات با شیشه روشن خوش بین وشفاف بر دیدگانم قدری ببینم . این قدر بین رفتن و ماندن نمان بمانپیرم مکن ز بارغمت ای جوان بمانخورشید من به جانب مغرب روان مشوقدری دگر به خاطر این آسمان بمانمهمان نُه بهار علی پا مکش ز باغنیلوفر امانتی ِ باغبان بمانای دل ش ته آه تو ما را ش ته استای پرش ته پر مکش از آشیان بم گر محل به عرض سلامم نمی دهندای هم نشین این دل بی همزبان بمانراضی مشو دگر به زمین خوردنم مروب. بسم الله... سلام! + این را این جا نوشتم که امروز را یادم بماند. یادم بماند که این بار محرم چه طور برایم شروع شد. یادم بماند که این محرم باید چه چیز را به دعاهایم اضافه کنم.. یادم بماند که خواسته هایم روزبه روز دارند ملموس تر می شوند. کاش روزی برسد که تنها خواسته ام این باشد: " این الطالبُ بدَمِ المقتولِ بکربلاء... ؟ " سر به سر من می گذاری و من سر از سر کار تو در نمی آورم دوستم داری و دوست نداری بدانم این چه جور دوست داشتن است تا نزدیک می شوم دور می شوی و دور که می شوم نزدیک می شوی خسته ام کردی خسته نشدی؟ آرام آرامشمان رفت می دانی بدانم گرمی سرد می شوم سرد می شوی گرم بمانم؟ چه برزخی ساخته ای برای خودت و چه دوزخی برای من نه بمان نه برو سخت راحت باش! + ریش. برای یک گل، هزار خار را آب دهند! ...
تعدد خارها، فریبت ندهد، ُگل بمان !..................................................................................یکی از شبهه های مهم برای انی که هنوزاصول ایمانشان کامل و محکم نشده اینست :اگر ایمان خوب است پس چرا بی ایمانها هم پیرامون ما و گاه بیش تر و بهتر از ما از سوی خالقمان روزی می خورند؟
این که قرآن سالم بماند، حدیث نبوی بماند، این همه احکام و معارف بماند و معارف ی بعد از هزار سال بتواند در رأس معارف بشری خودش را نشان دهد کار طبیعی نبود؛ کار غیرطبیعی بود که با مجاهدت انجام گرفت. هر که شد مَحرَمِ دل در حرم یار بماند و آن که این کار ندانست در انکار بماند اگر از برون شد دل من، عیب مکن شُکر ایزد که نه در ٔ پندار بماند صوفیان واسِتُدند از گرو مِی همه رَخْت دَلق ما بود که در خانهٔ خَمّار بماند محتسب شیخ شد و فِسق خود از یاد ببرد قصهٔ ماست که در هر سر بازار بماند هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم آب حَسرَت شد و در چشم گُهربار بماند جز دل من کز اَزَل تا به ابد عاشق رفت جاودان نشنیدم که در این کار بماند گشت بیمار که چون چَشم تو گردد نرگس شیوهٔ تو نشدش حاصل و بیمار بماند از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دَوّار بماند داشتم دَلقی و صد عیب مرا می پوشید خِرقه رهنِ مِی و مُطرب شد و زُنّار بماند بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی شُد که باز آید و جاوید گرفتار بماند دلت شاد و لبت خندان بماند برایت عمرجاویدان بماند خدارا میدهم سوگند برعشق هرآن خواهی برایت آن بماند بپایت ثروتی افزون بریزد که چشم دشمنت حیران بماند تنت سالم سرایت سبز باشد برایت زندگی آسان بماند تمام فصل س عید باشد چراغ خانه ات تابان بماند مرا به یاد بیاور؛ مثل پیرمردی که به دست آ ایمر، در گذشته های دورش حل شده...
مرا ببین؛ هر روز صبح که به چشمان غمگینت در آینه سری می زنی...چشمان من، ورای آن همه سیاهی، منتظر نگاه سپید توست.
مرا بنویس؛ در لابلای تمام شعر های نانوشته ات، در پشت تمام " کاش بودی هایی" که خط خورده اند و کلماتی که مرده اند.
مرا بنواز؛ نت های غمگین و نابه سامانی که در گوش بی ستاره می نواختی، تا بخوابد.
مرا به تصویر بکش؛ خا تری آسمان دلگیر این روز ها.
مرا نفس بکش؛ مثل بوی خاک نم خورده ای که می گفتی در رگ هایت جریان دارد... مثل بوی بهار.
مرا جمع کن؛ همه ام را جمع کن و در چمدانت بریز، مرا با خودت ببر...
مرا باش، مرا زندگی کن... مرا...
اصلا مرا هیچ! مرا بی خیال شو؛ مرا بُکش.. اما خودت را با این حجم دود خارج شده از ریه ات به قعر سیاهی نفرست... خودت را به آوار نکش! بگذار حداقل یک نفر از ما بایستد و بماند و بسازد... من که دختر نانوشته ی ناخوانده ی ناپدید قصه ام... حداقل تو بمان و نمک بریز به عمق زخم این ج ، تو بمان... حتی اگر مرا نمی بینی میان خواب نیمه شب و چُرت صبح زود... هم میان ماه روشنی که با ستاره بود... هم میان سرگذشت من که با (تو) میشود به سر میان سرنوشت خود که (من) در آن نبود... هم میان کام تشنه و خیال روزه داشتن میان بانگ سرکش و دعای بی سجود... هم میان آنکه می کشد... به پیچ موی یار دست میان او که می رسد به پیچ دود عود... هم میان پر گشودن و رها شدن در آسمان میان بام خانه و ق. حافظ
با صدا و به روایت احمد شاملو

هر که شد مَحرَمِ دل در حرم یار بماند وآن که این کار ندانست در انکار بماند
اگر از برون شد دل من، عیب مکن! شُکر ایزد که نه در ٔ پندار بماند
صوفیان واسِتُدند از گرو مِی همه رَخْت دَلق ما بود که در خانهٔ خَمّار بماند
محتسب شیخ شد و فِسق خود از یاد ببرد! قصهٔ ماست که در هر سر بازار بماند
ه.
حسین صادقی می خواهد در استقلال بماند... او که در لیست فروش استقلال قرار داشت و البته باور نمی کرد این خبر حقیقت داشته باشد، وقتی با جواب سرراست سرمربی استقلال مواجه شد، بر سر دوراهی قرار گرفت...

به گزارش خبرگزاری پارس فوتبال به نقل از خبرورزشی، سرمربی استقلال چند روز پیش گفت: «بهتر است حسین از استقلال برود و در جایی بازی کند که آرامش داشته باشد.»

این حرف یعنی نشان دادن در وج به حسین... صادقی این وسط دو راه داشت یا به فلش توجه کند و از استقلال خارج شود و یا یک راه برای ماندن پیدا کند. انگار حسین دنبال راه دوم رفت. او با مدیران باشگاه حرف زد و در عین حال یک ملی پوش استقلال هم واسطه شد و با یکی از اعضای کادر فنی درباره حسین گفت وگو کرد.

از ما نشنیده بگیرید اما می گویند این ملی پوش به صادقی گفته سرمربی قصد حذف تو را ندارد و فقط از دست تو دلخور است و با حرف هایش قصد داشته به تو هشدار بدهد... حسین هم این حرف را باور کرد و با توجه به حمایت بهرام افشارزاده که قاطعانه گفت نمی گذارد صادقی از استقلال برود، تصمیم گرفت بماند اما حالا شایعه شده یکی از اعضای کادر فنی مجموعه آبی به کاپیتان پیغام داده؛ «استقلال خانه توست، اگر دوست داری بمان اما احتمال دارد نه بازی کنی و نه کاپیتان باشی... بمان اما نیمکت نشین شدی، اعتراض نکن!» حالا این صادقی است که باید تصمیم بگیرد، آیا با این شرایط می ماند؟!



صادقی در جواب پیشنهاد پدیده:

ممنون، یا در استقلال می مانم یا می روم تراکتور

کادر فنی پدیده که رضا حقیقی را به خدمت گرفته، حسین صادقی را هم می خواست اما کاپیتان استقلال که نامش در لیست فروش مجموعه آبی بود، در واکنش به پیشنهاد نمایندگان پدیده که می خواستند بازوبند کاپیتانی را به او بدهند، گفت: «ممنون، لطف دارید اما قصد ج از استقلال را ندارم و احتمالاً در استقلال می مانم.» جالب اینجاست که وقتی پدیده به او گفته حالا اگر در استقلال نم ، بیا تیم ما... جواب داد: «نه، اگر در استقلال نمانم، می روم تراکتورسازی که در لیگ قهرمانان آسیا بازی کنم.» آمدنت را یادم نیستبی صدا آمدی، بی آنکه من بدانمبی اجازه م ، بی آنکه من بخواهماما اکنون ذره ذره وجودم ماندنت را تمنا می کندمهمان ناخوانده قلبم بمان که ماندنت را سخت دوست دارمبمان برای باور من که لحظه لحظه ی زندگی خویش را با تو پیوند زده امبمان که سخت دوستت دارمصدای نفسهای تو لالایی منه کوچه تنگ و تاریک بود . . . بقیه اش بماند حسن 7 ساله بود . . . بقیه اش بماند دست آن نامرد بزرگ بود . . . بقیه اش بماند مادرم 18 ساله بود . . . بقیه اش بماند لگد به در نیم سوخته محکم بود . . . بقیه اش بماند اندام محسن ضعیف بود . . . بقیه اش بماند درون حرامی ها کینه ای بود . . . بقیه اش بماند علی به صبر بود . . . بقیه اش بماند دور نور ازدحام پلیدی بود . . . بقیه . و تو ای خدای مهربان تو بمان فقط برای همین جهان! گورم را با خودم بر می دارم
در چمدانم
و اندوه هایم را
یکی یکی بسته بندی می کنم نه...
زندگی
دلخوشی ساده لوحانه ای ست
لبخندی ست
از سر رضایت وُ تسلیم
که بر چهره ام نمی نشیند بوسه های تو را برمی دارم
در چمدانم
می ریزم
در جعبه ی نقره ای کوچک
و اتاقمان را می پیچم در شالم و تو
ای خدای مهربان
تو بمان
فقط برای همین جهان! او استکان چایی خود را نخورد و رفت بغض مرا به دست غزل ها سپرد و رفت گفتم نرو ! بمان ! قسم ات می دهم ولی تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت گفتم که صد شمار بمان تا ببینم ات یک خنده کرد و تا عدد دَه شمرد و رفت گفتم که بی تو هیچم و او گفت بی نه با! در بیت ا ین غزلم دست برد و رفت یعنی به قدر چای هم ارزش...؟نه بی خیال او استکان چایی خود را نخورد و رفت . حسن شدی که غریبی همیشه ناب بماند
رد دو دست ابالفضل روی آب بماند

حسن شدی که سوال غریب کیست در عالم
میان کوچه و گودال بی جواب بماند

حسین نیز غریب است اگر شبیه برادر
ولی بناست بقیع حسن اب بماند

کمی ز غصّه ی تو رخنه کرده است به بیرون
تفاوت زن چون "جعده" و "رباب" بماند

به احترام حسین سه روز مانده به گودال
بناست زائر تو زیر آفتاب بماند ببین میتوانی بمانی ، بمان عزیزم تو خیلی جوانی ،بمان تو هم مثل من نیمه جانی ،بمان زمین گیر من آسمانی ،بمان اگر می شود میتوانی ،بمان چه شد باعلی همسفر ماندنت چه شد پای حرف پدر ماندنت چه شد ماجرای سپر ماندنت پس از قصه ی پشت در ماندنت ندارد علی هم زبانی ،بمان نگاهت مهربان است , به امنیت باران پر از شور و تمنا...مثال آبشاران سهم من از با تو بودن ..نیم نگاهی گذرا نیست قدمت این آشنایی با دو چشمت , دیرگاهیست ای تبسم گل سرخ ! هاب لحظه هایم ! روی نگردان از نگاهم..تا نمیرد خنده هایم ت و تنها کناری , می نشینم من به یادت پادشاه شهر قلبم , تو بمان تا به قیامت آشنایم , مهربانم ! واژه هایم گم شده در زیر آوار سک. تا می رسی می گویی وقت رفتن است ........ و من نمی شود که تا سیر نگاهت کنم .......و تو بی تفاوت از ماسهای من ........ بی خداحافظی می روی ..........و من می مانم و حسرت همیشگی ..... من می مانم با نام تو ..... با یاد تو ...... با لحظه های دیدنت ....... با روز سخت رفتنت ................... نرو ... نرو بمان .... برای روزهای خستگی ..... برای روزهای پرخیال شب بمان .... بمان .......