ب زرگ شدیم الآن ب زرگ

به نقل از خبرگزاریها در مورد ب زرگ شدیم الآن ب زرگ : فکر کنم مردم اروپا هم الآن دیگه خواب باشند... اما من هنوز نخو دم که هیچ تازه چشم هام هم اینجوریه o_o... میگن وقتی یکی بی خواب میشه یعنی یکی داره بهش فکر میکنه... خدا ی الآن وقت فکر به موجودی مثل منه؟!!!... خواهشاً در انتخاب شخص مورد فکرتون دقت کنید اجازه بدید ما هم چند ساعت بخو م... با تشکر... مسئولین هم بعد از موضوع ورود بانوان به یوم ها به مسئل. بیان معنوی سوال: برای تعجیل در ظهور چه کار کنیم؟ / آیت الله العظمی بهجت(ره): همان کارهایی که در عصر ظهور ایشان قرار است انجام دهیم را الآن انجام دهیم. آیت الله بهجت در پاسخ به این سوال که "اگر ما بخواهیم در ظهور عصر تعجیل شود، چه کار باید ؟" فرمودند: «همان کارهایی که در عصر ظهور ایشان قرار است انجام دهیم را الآن انجام دهیم. اگر ایشان حاض. چون ملت جای دیگری را نمی شناختند حدود چهل میلیون نفر در تلگرام، با یا بی جمع شده اند. اگر زبان بلد بودند، مطمئن باشید چنین ازدحام عجیی نمی د.مثلا اگر وضع و حال رسانه ها به خصوص تلویزیون اینی نبود که الآن هست، حتما تلگرام تبدیل به مساله نمی شد. اما اشتباه نکنید ت بازار تلگرام را داغ نکرد. همین الآن می دانید چرا پیام رسان های داخلی یخ شا. اون الآن حالِش خوبه ، میخنده با دوستاش مسافرت میره
من شدم یکى که داره رد میده ، انقد حالَم بدِ ، خودِشم خوابِ بد دیده

" اون الآن حالِش خوبه " ، بزودى من ک بی صبرانه منتظرم اینم صددرصد مثه بقیه آهنگاش عالیییییه لینک ادامه ی مطلب......
یه حس بد ح تهوع طوری! از تمام ش ت های زندگی م! عشقی و غیر عشقی! مشکل من این بود که فکر می که ی شه عشق رو در هر زمانی شروع کرد. ولی الآن می بینم که نمی شه! اصلاً من آدمش نیستم! حالم بهم می خوره ... مشکل من این بود که فکر می مشکل پایان نامه رو می شه با عقب انداختنش درست کرد. ولی الآن می بینم که نمی شه! اصلاً من آدمش نیستم! عجب زندگی بیخودی! مامان می گوید چرا همش سرت توی لپتاپ و تبلت و موبایل و این جور چیز ها است؟ خُب راست می گوید من که این همه از لحاظِ روحی و روانی تأمین هستم غمم چیست که همش سرم تویِ لپتاپ و تبلت و این هاست؟ من که این همه پول دارم و خوشبختم و مشروط هم هستم تازه،غمم چیست که همش سرم توی لپتاپ و تبلت و این هاست؟ من که از لحاظِ عاطفی و روانی تأمین هستم غمم چیست . خشی از بیانات حاج آقای فرح زاد در برنامه سمت خدای ۱۹ اسفند ۹۲ ....یک داستان خیلی خوبی را آقای (ره) مثال می زدند. می فرمودند: یک ی سوار کشتی شد. حکیم عاقل و فرزانه ای بود. خوب سابق مسافرت با کشتی بوده، دریا متلاطم شد. طوفانی شد. یک ارب با غلامش در کشتی بود. این غلام کشتی سوار نشده بود. طوفان ندیده بود. مثلاً اینکه کشتی متلاطم شود و این طرف و آ. بزرگ شدیم و فهمیدیم که دارو آبمیوه نبود!
بزرگ شدیم و فهمیدیم بابابزرگ دیگر هیچگاه باز نخواهد گشت، آنطور که مادر گفته بود!
بزرگ شدیم و فهمیدیم چیزهایی ترسناک تر از تاریکی هم هست...
بزرگ شدیم...به اندازه ای که فهمیدیم پشت هر خنده ی مادر هزار گریه بود! و پشت هر قدرت پدر یک بیماری نهفته... بزرگ شدیم و یافتیم که مشکلاتمون دیگر در . کیلگ یه دیقه دندان به جیگر بگیر ببینم بلاگ اسکای چه جور کار می کنه.
پ.ن. خب واقعا نفهمه.با اجازتون ک الآن هیچ فرقی بین تنظیمات اون تیکه ک نوشته دسته بندی و اون تیکه ی برچسب ها (همین هش تگی ک می زنیم) وجود نداره. هر دوتا شون یه آدرس مجزا درست می کنن ک پستهای علامت زده شده رو تو خودشون نگه می دارن. در صورتی ک این دو تا باید فلسفه ی وجودی ش. بخشی از بیانات حاج آقای فرح زاد در برنامه سمت خدای ۱۹ اسفند ۹۲ ....یک داستان خیلی خوبی را آقای (ره) مثال می زدند. می فرمودند: یک ی سوار کشتی شد. حکیم عاقل و فرزانه ای بود. خوب سابق مسافرت با کشتی بوده، دریا متلاطم شد. طوفانی شد. یک ارب با غلامش در کشتی بود. این غلام کشتی سوار نشده بود. طوفان ندیده بود. مثلاً اینکه کشتی متلاطم شود و این طرف و . ارغوان... این چه رازیست که هر بار بهار با عزای دل ما می آید...   تا الآن دقت نکرده بودم... تا الآن یعنی از اردیبهشت 95 تا امروز... عمو م. داد رفت... عمو ع. فروردین و جون ز. اردیبهشت... بهار رو ولی دوست دارم آخه باور دارم این رفتن به آرامش رسیدن برای اونهاست و خب ما هم که کلاً تو رنج و عذاب آفریده شدیم... پ.ن: عمو م. فاطیمه فوت شده بود و بعد که عمو ع. آقا چرا دقیقا همین امروز که من نیاز داشتم ی خونه نباشه، مامانم باید بی کار باشه.زد داغون کرد برنامه هامو. اگه بود تا الآن نصف کارام انجام شده بود، الآن نشستم خونه ببینم چه گلی بر سر بگیرم که سریع تر رها شم بدون سه شدن.عح. خب حالا بهانه چی بیارم تا از دستش فرار کنم الآن؟بذار بگم می خواستم یه کاری انجام بدم که با توجّه به واکنش های غریزی . تکیه به دیوار ، پشت به پنجره و پشت به نور . تنها ص که میاد صدای همسایست اومده بالای دیوار که اون لعنتی رو درست کنه . - درست شد؟ - مامان درست شد . - نه هیچی نمیاد . - بابا هیچی نمیاد . - الآن چی ؟؟ توله سگ نیا بالا الآن میوفتی پایین . زن بیا این بچه رو بردار ببر . - مامان بابا منو زد . - درست شد ؟ - نه هنوز هیچی نیومده. - حالا چی؟ - نه . مرد چرا بچه رو م. سلام دوستای خوبم.امیدوارم ح ون عالی باشه. دوستان از همتون رسما عذر می خوام اگه یه وقتایی با انتقاد م از یه مطلب یا نوشتتون ناراحتتون .منو حلال کنین.من به خدا واقعا هیچ وقت منظوری نداشتم فقط دوس داشتم دوستام با خوبیاشون همیشه مورد لطف خدا باشن هرچند که همه ی ما مورد لطف خدائیم ولی یه لحظه غفلت ممکنه ما رو از چشم خدا بندازه.واسه همینم ش. سلام دوستای خوبم.امیدوارم ح ون عالی باشه. دوستان از همتون رسما عذر می خوام اگه یه وقتایی با انتقاد م از یه مطلب یا نوشتتون ناراحتتون .منو حلال کنین.من به خدا واقعا هیچ وقت منظوری نداشتم فقط دوس داشتم دوستام با خوبیاشون همیشه مورد لطف خدا باشن هرچند که همه ی ما مورد لطف خدائیم ولی یه لحظه غفلت ممکنه ما رو از چشم خدا بندازه.واسه همینم ش. آیات قران تمثیلاتی هستند که حقایق زندگی در دنیا را بیان می کنند.حقایقی از تاریخ بشر و شکل گیری حیات و نحوه آن که یادگیری ،کف و درک آنها می تواند بهشت را در این دنیا برای ما پدید آورد. بهشت را در این دنیا و الآن که هستیم بسازیم تا راه بهشت را در دنیای دیگر یاد داشته باشیم.
کافی است در نظر بگیریم که آن چیزهایی که در بهشت هست چیست و آن و.    خب خیلی بی دلیل بعد از گذشت چند هفته از فلان امتحان، الآن که داشتم خندوانه می دیدم یهو با خودم فکر گور پدر معدّل نکنه اون بلوک سخته رو بیفتم اصلا؟هر چه قدر بیشتر بهش فکر می کنم احت تو ذهنم قوی تر می شه. فقط کافیه بیست و هشت تا غلط زده باشم و تازه اون مراقبه که باهاش دعوام شد و بهم داد هم بهم قول داده بود سه نمره ای از نمره م کنه!خب. از آنجا که اینجانب، ماه رمضونا همیشه تا سحر بیدارم، امروز موقع سحری از شدت خواب آلودگی داشتم بیهوش میشدم، هر طوری بود غذامو تموم و افتادم! هرچقدر اهل خونه گفتن الآن نخواب کلی کار داری هنوز! گفتم خوابم میااااد!
مامان اومده بالاسرم و میگه: پاشو برات شربت آوردم میگم: نمیخوام میگه: حالا تو نمیخوای بخونی برو جهنم، ولی شربتو بخور که غذ. یک قطره تا بحران آب اگر «آقای هالو» را دیده باشید حتماً بیابانهایی که هن یشه اصلی قصد یداری آن را داشت را به خاطر دارید، که الآن بخشهایی از همین سرزمینی شده که در حال حاضر، نشسته ایم، کار می کنیم، درس می خوانیم و در نهایت زندگی می کنیم، در قوطی کبریتهایی که هم اکنون جای خود را به آن زمینهای وسیع داده. اما تهران سه دهه پیش کجا و الآن کجا؟ رشد بی رویه جمعیت به دلیل مهاجرت به تهران و در پی آن ناهمگونی فرهنگی و عدم برنامه ریزی صحیح و دهها مورد دیگر کلان شهر تهران را با مشکلات فراوان روبرو ساخته است. بفرمایید ادامه مطلب :) آقا به من بگید،الآن از مو قشنگا دقیقا کی باقی مونده تو جام؟هاه.
یکی از دانشجوهای م پیام داده، که : « دیروز خیلی مهربون بود. کارم رو یه نگاه کلی کرد و بعد با دقت و حوصله تصحیح کرد.» بعد میگه: «مشکل شما چیه مگه؟ که میگن خیلی کارتون رو دوست دارن.» من : «دوست دارن؟؟» : : : :o الآن اگر دوست دارن فکر می کنن بگن من پررویی چیزی میشم؟ این چه فکر غلطیه؟؟ نه وااااالا دلگرم میشم که پررو نمیشم! کلاً هم اه اصلاً به من . همین الآن به طرز غریب و هرکی هرکی ای ماشین بهم ارث رسید. :))))من کیلگارا در بیست سالگی ماشین دار شدم!!! :{آخه تو کی اینقدر بزرگ شدی که بخوای ماشین خودتو داشته باشی کیلگ؟واو. خیلی واو.یوهو. امروز که اربعینه، از فردا شب بیایید همه تونو ببرم دور دور تو فرحزاد. جوووون. :-"
بعد از یک سال و نیم گواهی نامه داشتن و استفاده ی مصرانه از وسایل .

از فراقت به جوانی همگی پیر شدیم
بی تو از وادی دنیا همگی سیر شدیم
بی خود از حادثه ی عشق تو دیوانه و مست
عاشق کوی تو گشتیم و زمین گیر شدیم
تا که وصفی ز کمان و خم ابروی تو رفت...
در پی دیدن رویت همگی تیر شدیم
از کمان خانه ی زلفت همه بالا رفتیم
در سراشیبی ابروت سرازیر شدیم گو گدایان در این خانه بیایند که ما
از گ. خدا اجازه؟ ما یادمون نیست تابستونِ خودمون رو چه جوری گذروندیم. زندگی مون ولی سخت میگذره. ناشکری نمی کنیم آقا. خیلی هم دستِ شما درد نکنه، ما که حواس مون هست که هوامون رو دارید. گفتیم سخت میگذره، میگذره ولی. همینش خوبه. اینکه اینجا جایِ ما نیست، دُرُست. اینکه فرق داریم با بقیه، دُرُست. نه که بد باشه ها، نه آقا، ما اصلا نمی خوایم اینجا ج. شت. چه شام غریبانی شد امشب. دیگه حس می کنم کوکائین انداختم بالا.همه چی توهمی شده.یعنی نمی کنید نمی کنید می ذارید اصل شب امتحان، انقلاب می کنید.من الآن گه گیجه گرفتم...  نمی دونم دنبال باشم، بک آپ بگیرم از آرشیوام، دنبال اردر های مامان بابام باشم ک زرت زرت نق می زنن انگار کلید اینترنت زیر دستمه و فرمانده کل قوام، نمی دونم درسمو بخونم. الآن دَقّی قَن 11 روزِ کِ این ویرووس تو بَدَنَمِه :s سردرد، سرگیجه،بدن درد،ح تهوع(گلاب بِ روتون) سرفه،سرفه،سرفه، گلودرد، دل درد، تب و لرز،ضعف... یَنی لامَصَّب گلچینِ مَرَضاست :(( کلافَم کرده :( (((مواظب خودتون باشید نگیرید))) پ ن :خیلی از زار زَدَن بَدَم میاد، حتی وَختی خیلی مریضَمَم دوس ندارم بِ ی بگم؛ امّا این بار باس بگم، بحث، بحثِ اطل. دقّت که می کنم از تمام کلاس ها و ورزش های گروهی، همیشه دقیقا از تیکه ی یارکشی ش متنفر بودم/ هستم/خواهم بود.زور داره با بیست سال سن، بازم بعضی چیزا به سرت بیان.امضا: یک عدد لجن که همیشه تو هیچ گروهی واسش جا نبوده.تقریبا مطمئنّم اکثرا نکشیدید چی میگم. درد داره، هر چند موضوع بچّه گانه ای باشه. پس اگر از بیرون گود نظر می دید، سعی کنید یک دقی. شده تا حالا نتونین خط خودتونُ بخونین؟
من الآن تو این موقعیتم :))))
خیلی مضحکِ انصافاً : یکی از جوب های دانشگا نسبت به مدرسه اینه که عموما اصن کت نداری که سال اوّل دبیرستان  لاش تیکه کاغذی، نقاشی ای، برگه ی مکالمه ای، صحبت رمز گونه ای، برگ درختی چیزی بذاری و بعد سال پیش ی یهو بازش کنی و ببینی عه. مثلا یه برگ درخت خشک شده.
من الآن از بیرون اومدم، از یه درخت آتشین برگ کندم و دارم به این فکر می کنم بذارمش لای چی.
مثلا ا. مرفّهین بی درد میگن جهان سوّم جاییه که یه آیفون تو جیبت باشه و یه دندون اب تو دهنت. یکی به من بگه، پس اینجا کجاست؟ که وقتی میری دندون ابتو درست کنی، دندون پزشک خیلی راحت، نه تنها اون یه دونه دندون ابت رو درست و حس درست نمی کنه و تا آ عمر باید دستت بهش بند باشه، بلکه میزنه یه دندون عقب تر، یه دندون جلوتر از اون دندون ابت رو هم به ف*ک عُظم.


همین جور یه سر زدم، فکم افتاد. گااااد. ببین کیلگ من دیگه دوران اعتیادم به کلشو پشت سر گذاشتم، از مزیت های سال اوّل دانشگا بود. هیچ سالی به اندازه ی اون سال از بی کلشی داغون نشده بودم. مثل این شیره ای ها شده بودم. می رفتم خوابگاشون که اینترنت بگیرم بازی کنم. صندلی م سر کلاس می شد جایی که خوب وصل شه به وای وای دانشگا. ولی خب جوابگو نبود. سرعت مز فی داشتن همه شون و همه ی اتک هام ان می شد. اصلا یکی از دلایلم برای منتقل شدن همین کلش بود، بلیو می. خلاصه بعد مدّتی اینترنت نداشتن، خود به خود هیجانم خو د و دیگه جدّی دنبال ن . 
ولی آخه می دونی کلّه مکعّبی؟ من از داد ۹۳ منتظر این بودم. نمی تونم الآن حال نکنم باهاش. دارم می میییرم از خوشحالی.قشنگ حس اینو دارم ک واسه یه چیزی پایه ای تلاش ، بهش رسیدم الآن.وای وای وای.اکانت کلش لول بالای صد.کی می آد ازم ب ه حالا؟ وای وایوای.حتّی اون زمانا با خودم فکر می کاری نداره ک هر سه ماه یه اکانتو صد می کنم پول در می آرم ازش. ولی مثل همه ی ایده های پول در آرم ش ت خورد چون وقت می گرفت.گاهی می رفتم با لول سی اینا، اکانت اینایی که لولاشون بالای صده رو شخم می زدم با حسرت نگاه می و به خودم می گفتم یعنی می شه یه روز منم...؟من دیگه الآن شاخ کلشم. لول بالای صد، کلن لول هفت، کو لیدر، ویزارد شیش، درگ چار. همه چی تموم اصلا.  تموم شد رفت پی کارش. هدف بعدی لطفا. اجازه خدا؟ ما می دونیم، شاگرد خوبی نیستیم. ولی، آدم خوبی هم نیستیم؟ می دونیم تکلیف هامون رو انجام نمی دیم، می دونیم تنبلیم، اما درس مون رو بلدیم آقا.
بچه که بودیم، سوارِ تاب که می شدیم، می خوندیم : “تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی.” الآن هم، خدایا ما رو نندازی یه وقت. ما امتحان میدیم، شما نمره میدی آقا. نمره گرفتنِ ما اندازه ی کوچیکی . حمله ی تروریستی که دیروز اتفاق افتاد، یه حمله ی تروریستی معمولی نبود. این حمله از طرف گروهی بود که الآن چهار تا کشور به طور مستقیم باهاش درگیرن و خیلی از کشور های دیگه به طور غیرمستقیم. این میتونه یه زنگ خطر برای ایران باشه. این وسط هم که یه عده از ش ت خورده ها در انتخابات که هنوز در حال تبلیغ انتخاباتی هستن، دارن از این اتفاق استفاده . سلام دوستان. تا الآن واسه نظرسنجی 60% بله گفتن که بعضیاشونو بنا به دلایلی تایید ن و با اونا 60% میشه و 40% باقی هم مثل اون 60% درصد بودن و گفته بودن نه. تا الآن عوض عنوان تصویب هر میخواد نشه زودتر بجنبه چون فقط تا 15 آبان وقت دارید. مثل احمقا یه کارتن بزرگ برداشتم و کتاب هام رو گذاشتم توش و الآن یک میلی متر هم ت نمی خوره. خدایا. در تماس تلفنی با یارو : الو غلام . . .بدو که زنت داره زایمان میکنه و میخواد بچه بیاره . . . باشه باشه الآن خودمو میرسونم سپس گوشی رو قطع کرد و شروع کرد به دویدن دوید دوید دوید دوید دوید دوید دوید دوید یه لحظه ایستاد و با خودش گفت : الآن که موقع زایمانش نیست اشکال نداره میرم می بینم دوید دوید دوید دوید دوید دوید دوید دوید دوباره ایستاد و با. و نمی دونم چند بار دیگه باید سرم بیاد تا بفهمم غذای سلفو نمی چپونن تو کوله. غذای سلفو نمی چپونن تو کوله پشتی. بفهم نفهم. بفهم.حاضر بودم یکی غذاشو با ح ی که همیشه جری ظرف کیک شاتوتی رو می کوبونه تو صورت تام، پرت کنه طرفم و سر تا پام رنگین پلو می شد و صبح تا شب مشغول پاسخگویی به تیکّه پرانی های ملس  بچّه ها می شدم، ولی این یدونه کتابم ای. یکم نگران نگران کننده س،طی دو هفته ی اخیر یکم دیگه زیاد از حد با عملکرد قلبم مشکل پیدا .الآن نمی دونم بیش از این به کفشم بگیرم یا نگیرم.والا  تهش حوصله ی حساسیت های مامان بابامو ندارم،اگه هم مرگی م باشه ترجیح می دم همین جوری چشم بسته باش برم جلو.بشم کاپتان میزوگی ای ک به هیشکی نگفت قلبش ابه. چی بود هی سوبا و تارو و کل بچّه های تیم است. از فراقت به جوانی همگی پیر شدیم
بی تو از وادی دنیا همگی سیر شدیم
بی خود از حادثه ی عشق تو دیوانه و مست
عاشق کوی تو گشتیم و زمین گیر شدیم
تا که وصفی ز کمان و خم ابروی تو رفت...
در پی دیدن رویت همگی تیر شدیم
از کمان خانه ی زلفت همه بالا رفتیم
در سراشیبی ابروت سرازیر شدیم گو گدایان در این خانه بیایند که ما
از گ به در ت. زندگی رو قضاوت نکن، فکر انتقام نباش، یادت باشه آدم های روزه دار زنده می مونن ولی آدم های گرسنه می میرن، موقعی که خیالاتت فرو میریزن بخند، و از همه مهمتر، همیشه قدر لحظه لحظه ی این اقامت مضحکت رو تو این جهنم بدون.

اصل نوشت : نوشته ی بالا از استیو تولتز هست. از کتاب جزء از کل.خواندن جزء از کل بعد از مدت ها تجربه ی لذت بخشی بود از خوان. بزرگ شدیم... و فهمیدیم که دارو آبمیوه نبود .. بزرگ شدیم... و فهمیدیم بابابزرگ دیگر هیچگاه باز نخواهد گشت انطور که مادر گفته بود.. بزرگ شدیم... و فهمیدیم چیزهایی ترسناک تر از تاریکی هم هست... بزرگ شدیم... به اندازه ای که فهمیدیم پشت هرخنده مادرهزار گریه بود .. و پشت هر قدرت پدریک بیماری نهفته... بزرگ شدیم... و یافتیم ک مشکلاتمون دیگر در حد یک شک. تا حال پیش خودتون فکر کردین که اگر زبانم لال همین الآن بیفتین بمیرینمی رین بهشت یا جهنم؟
اگه فکر نکردین همین الآن همه ی گذشته تون رو بیارین جلو چشمتون؛ بعد ببینین آیا بهشتی هستین یا جهنمی.
اگه مطمئن هستین که بهشتی هستین نیازی نیست ادامه این مطلب رو بخونید.
ولی اگه مثل من احساس می کنید که شاید از حوری های بهشتی محروم بشین و ادامه ماجرا؛ ادامه مطلب رو یه نگاهی بیندازید ضرر نمی کنید
... ای خدای من چه قدر بچّه، داره گریه می کنه...!جلو دوربین داره گریه می کنه،وریا رو نیگاش کن. عح.خخخ.حداقل واسه چیزی مثه بوقلمون اشک بریز که ارزش داشته باشه عمو،اینو که من الآن یه آبنبات چوبی ب م بدم دستت یادت رفته دو دیقه بعد.
آی دلم می خواد یه دورتیم ملّی آلمانو بندازن جلو استقلال و پرسپولیس، ببینم کدومتون جرئت می کنید برید تو جایگاه . سلام ، بسکه خوشحالم اومدم فقط اینو بنویسم و برم . امروز امتحان سیتی زنی آذین بود . الآن از سر امتحان اومدیم ، دخملم انقدر امتحانش و مصاحبه اش کامل و بی نقص و عالی بود که افسر مسئول گفت هیچ لازم نیست منتظر نامۀ مراسم سوگند بمونی و من همین الآن به تو سیتیزن شیپ اعطا میکنم و روز 11 مارچ بیا برای ادای سوگند ! یعنی دو هفتۀ دیگه ! یعنی لازم نیست مثل من و شادان و شوهرم یک ماه و نیم واسۀ دعوت نامۀ سوگند صبر کنه ! همین الآن با نامۀ دعوت برای 11 مارچ اومدیم خونه :) غیر از آذین فقط یک نفر دیگه بین همۀ شرکت کننده ها به همین مرحله رسید که یه دختر جوان هندی بود . من اصلاً نمیدونستم که این ح هم وجود داره و بعضیها ممکنه همون لحظه تأیید بشن . خیال می همه مثل ما باید صبر کنن ، توی هیچ سایت و وبلاگی هم چنین چیزی نخونده بودم . روز امتحان ما ، همین آقای افسر بهمون گفت از دید من قبول شدین ولی باید قاضی هم مدارک شما رو چک کنه و اگه ایشون تأیید کنه بین 6 تا 8 هفتۀ دیگه نامۀدعوت به مراسم براتون میاد که واقعاً شش هفته گذشت تا نامه اومد و تازه خود اون نامه گفته بود ده روز دیگه بیایین برای ادای سوگند یعنی تقریباً دو ماه بعد امتحان برای سوگند رفتیم ، نه دو هفته ! :) خلاصه خیلی خیلی غافلگیر شدیم و خوشحالیم . یک ماه از مفقودشدن ابراهیم می گذشت. بچّه هایی که با ابراهیم رفیق بودند هیچکدام حال و روز خوبی نداشتند. هر جا جمع می شدیم از ابراهیم می گفتیم و اشک می ریختیم.
برای دیدن یکی از بچّه ها به بیمارستان رفتیم، رضا اونجا بود. وقتی که رضا رو دیدم انگار که داغش تازه شده باشه بلند گریه می کرد.بعد گفت: "بچّه ها دنیا بدون ابراهیم برا من جای زندگی . داستان > محمد رضا شمس: اردک: یک اردک بود که الآن نیست. هیچ هم نمی داند کجا رفته است. س 2 و 25 دقیقه بامداده، داداشم یه سرمای کوشولو خورده و خوابش نمیبره، منم لالام نمیاد،از اتاقش اومده تو اتاق من،پیش هم باشیم که بعدش بخو م! بیچاره مشاغلی که الآن شیفتن و سرکارن! مثل پرستارا،ماماها و کلیه کادر درمان پزشکی و سایرمشاغل،واقعا شیفت شب وحشتناکه به معنای واقعی کلمه،داداشم رفت بخوابه منم باید بخوابم چون فردا قراره صبح زود پ.    برنامه ی این قسمت: آدم [س ] پلاستیکی.همین الآن داغ داغ، روی قاعده ی پله برقی، یه مشمّا ی پلاستیکی (همون کیسه فریزر خودمون - فکر کنم الآن برای اوّلین بار بود تو کل عمرم واژه ی مشمّا رو نوشتم!) دیدم، که با حرکت پلّه ها می اومد پایین، به پایین که می رسید در اثر بادی که از محیط بیرون به ورودی پله ها جریان داشت، دوباره پرت می شد چند پله . یک:چند وقت پیش ب ع ی ک تو کلاس زده بودن نگاه و توجه! ی سری دخترو پسر بودن ک کلی خوشحال بودن و بنظرم ع شادی اومد... و ازونجا ک اصلا توانایی نگهداری حرفامو ندارم، گفتم چقد ع ه خووبه چقد شادن... و با این جمله مواجه شدم ک : چون تو خودت آدم شادی نیستی بنظرت این ع ه شاده! دو:چندوقت پیش ک راجع ب مشکلات حرف میزدیم گفتن ک :شما الآن جوونین دنبال را. بچه ها اینو بگم، فکر کنم به مناسبت تولد حضرت معصومه صدا و سیما آزاد شد و مادر و خواهر کوین دی بروینه رو بدون حجاب از تو تلویزیون تو ورزشگاه سنت پترزبورگ نشون دادن و حتی باهاشون مصاحبه هم کرد میثاقی.عادی بود این؟ آخه من الآن بعد از مدت هاست که گرویدم به تلویزیون و نمی دونم در چه حدش عادیه!همیشه نشون می دن؟ یا الآن قدمی به سمت جلو برداش.