ب ضی چیزا

به نقل از خبرگزاریها در مورد ب ضی چیزا : با یاد خد مممممممخوبین روزه هاتون قبول باشه ایشالانمیدونم ولی احساس میکنم این ماه رمضون میخواد بهترین چیزا برام اتفاق بیفته...اولیش که خوب شدن باباجون بود بع هم تغییر افکارم بود...میخوام خیلی چیزا رو درست کنم یه تغییراتی تو زندگیم بدم برای بهتر شدنش قدیما شبا تو بالا پشت بوم میخو دیم و ستاره ها رو می شمردیم و دلمون به وسعت یه آسمون بود.
این روزها چشم میندازیم به سقف محقر اطاقمون و گرفتاریامونو می شمریم! قدیما یه تلویزیون سیاه و سفید داشتیم و یه دنیای رنگی،
این روزا تلویزیونای رنگی و سه بعدی و یه دنیای خا تری! ... قدیما اگه نون و تخم مرغ تموم میشد راحت می پریدیم و زنگ همسایه ر. تو زندگی خیلی چیزا مهمه... ولی همیشه یه چیزایی هست که از همه چیز مهم تره ... درسته که بعضی اوقات بعضی چیزا رو فراموش می کنیم... درسته خسته میشیم. بد خلق می شیم . یه کم بی احساس می شیم. .. ولی همیشه ادم هایی هستند که از همه چیز و همه مهم ترند ... و تو تو که از همه مهم تری دوست تر می دارمت . بسم الله مهربون :)خیلی بی انصافیه که بعضی چیزا دست خود آدم نیست ... نهایتِ نهایتِ بی انصافیه که یه سری چیزا رو نمیشه با تلاش به دست آورد ... باید "انتظار" بکشی ببینم میرسی یا نه ... "قسمت" و "تقدیرت" هست یا نه ... عادلانه نیست به خدا ...
+ :) گاهی وقتا که به مسائل چرت و پرت که ابن چی گف اون چی گف میپردازم،یا بقیه رو میخونم و بهشون فکر میکنک یه چیزی درونم میگه اره اخه نه که همه ی زندگیت اروم و دیگه هیچ مشکلی نداری داری به این چیزا فکر میکنی وقتی دلم لباس میخواد میگم اره خب انقد خوشی و تفریح میکنیبایدکم اینهمه به فکر این چیزا باشی وقتی دارم با ظرافت لاک میزنم میگه خوبه!هنوز . تو هوای سرد راه میفتادم سمت مدرسه/ و با وجود سرما دلم گرم بود...هندزفریم شده بود همراه همیشگی من و از همه چیز زندگیم با خبر بود!از دوست داشتنام...از کارایی که میکنم...شاید خیلی چیزا درست نبود ولی دلم قرص بود...دلم به چی قرص بود؟!نمیدونم...امروز خیلی چیزا درست شده ولی دلم قرص نیست...نگرانم...مشکل چیه؟!نمیدونم...کاش خودمو نمیزدم به یت! :/مریم ا.  اگ این بهارم برنگردی خونه!میدونم دیگ هیچی یادت نمیمونهههه .

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] از بچگیام یادمه خیلی چیزا داشتم مثل عروسکایی که دو دست لباس اضافه داشتن و از این خونه ها که وسایلشو می چینی و انواع و اقسام لوازم تحریر. یه دوره ای بود خیلی چیزا داشتم ولی همه در حد معمولی تا یه کم بزرگتر شدم و اتفاقات جدید تو زندگیم و مدل اداره ی زندگیمون افتاد. از همون موقع ها یاد گرفتم زود دل م از خواسته هام. از اردو های مشهد راهنمای. تنها میشوی، تنها... خودت را به کار مشغول میکنی، به چیزی که تو را از فکر به تنهایی از فکر به آزار دهنده های زندگی ات برهاند و ... کافی است که یک لحظه و تنها یک لحظه کاری برای سرگرمی نداشته باشی آنوقت... بعضی چیزا هیچوقت عادی نمیشه باور کنید! قدیما شبا تو بالا پشت بوم میخو دیم و ستاره ها رو می شمردیم ودلمون به وسعت یه آسمون بود. این روزها چشم میندازیم به سقف محقر اطاقمون و گرفتاریامون رو می شمریم! قدیما یه تلویزیون سیاه و سفید داشتیم و یه دنیای رنگی، این روزا تلویزیونای رنگی و سه بعدی و یه دنیای خا تری! قدیما اگه نون و تخم مرغ تموم میشد راحت می پریدیم و زنگ همسایه رو هر ساعتی از شبانه روز می زدیم و کلی باهاش می خندیدیم, این روز ها اگه همزمان در واحد اونا باز شه بر میگردیم تا که مجبور نشیم باهاش سلام علیک کنیم! قدیما از هر فرصتی استفاده می کردیم که با دوستان و فامیل ارتباط داشته باشیم چه با نامه چه کارت و چه حضوری. این روزها با "اسمارت فونامون" هم ارتباط با هم نداریم!!! قدیما خیلی چیزا کم بود و دلمون گنده بود، این روزها خیلی چیزا هست ولی از دل، کوک خبری نیست!!! قدیما تو قدیما موند... کاشکی با پیشرفت امروز، حالمون پس نمی رفت، بحث تو یا شخص دیگه ای نیست همیشه برای رسیدن جنگیدم...چون عرف زندگی نمی ک الان نگران این هست که اگر بشه فلانی چه حرفی ممکنه بزنه به اون یکی نحوه آشنایی رو چی بگه من نمی فهمم چرا اصلا باید در مورد این چیزا برای بقیه صحبت کرد؟بقیه چه کاره ان؟ اونی که میشینه به حرف زدن، سوژه دستش ندی هم می جوره چرا من باید حرص این چیزا رو بخ. + فروزان :( - بعععله ؟ + یک ساعت پاشو بیا پیشمون دلمون باز شه ، اعصاب نداریم :( - من دارم ادامه تحصیل میدم نمیشه که در جوار ِ شما نابابان باشم ! + پاشو بیاااااا ! - والله این چند روز معذورم ، باور کن! + من این چیـــــــزاااا حالییییم نییییس !!!! - خب ، اینبار رو استثنا قائل میشم برای زیارتت یه توکِ پا میام چون به مقام خودشناسی رسیدی و اعتراف کرد. قدیما تو قدیما موند!!
قدیما شبا تو بالا پشت بوم می خو دیم و ستاره ها رو می شمردیم و دلمون به وسعت یه آسمون بود.
این روزها چشم میندازیم به سقف محقر اتاقمون و گرفتاریامونو می شمریم!

قدیما یه تلویزیون سیاه و سفید داشتیم و یه دنیای رنگی،
این روزا تلویزیونای رنگی و سه بعدی داریم و یه دنیای خا تری!

قدیما اگه نون و تخم مر. خوب دیگه ..حدود نیم ساعت مونده تا سال 92 هم تموم بشه و وقت خداحافظیه ..کوتاه کنم حرفامو ..خیــــــــلی چیزا رو که دوس نداشتم و تا همین سال قبل تو زندگیم بوده رو ریختم دور ...و خیلی چیزا رو که دوس داشتم به زندگیم اضافه تو این چند وقت اخیر ..خیلی خوبه که آدم بتونه بدیایی رو که تا همین سال گذشته یعنی تا همین چند ماه پیش توز ندگیش بوده رو کنار ب. نوزده سال از بودنم گذشت... خیلی چیزا یاد گرفتم خیلی چیزا تجربه خیلی چیزای کوچیک و بزرگ تو زندگیم دلخوشیم شد

من میتونم عاشقانه عاشق معشوقم باشم میتونم دخترونه دختر باباییم باشم و میتونم امید دل مامانم باشم
من میتونم واس دل خودم همون تارایی باشم که میخوام
من فهمیدم باید بجنگم باید محکم و قوی باشم باید همیشه امیدوار ادامه ب. قدیــــمـــا تو قــــــدیــــمـــــا موند... افسران - ما خیلی قانع بودیم به خدا ..... ما بچه های زمان جنگ بودیم قدیما شبا تو بالا پشت بوم میخو دیم و ستاره ها رو می شمردیم ودلمون به وسعت یه آسمون بود. این روزها چشم میندازیم به سقف محقر اطاقمون و گرفتاریامون رو می شمریم! قدیما یه تلویزیون سیاه و سفید داشتیم و یه دنیای رنگی، این روزا تلویزیونای رنگی و سه بعدی و یه دنیای خا تری! قدیما اگه نون و تخم مرغ تموم میشد راحت می پریدیم و زنگ همسایه رو هر ساعتی از شبانه روز می زدیم و کلی باهاش می خندیدیم, این روز ها اگه همزمان در واحد اونا باز شه بر میگردیم تا که مجبور نشیم باهاش سلام علیک کنیم! قدیما از هر فرصتی استفاده می کردیم که با دوستان و فامیل ارتباط داشته باشیم چه با نامه چه کارت و چه حضوری. این روزها با "اسمارت فونامون" هم ارتباط با هم نداریم!!! قدیما خیلی چیزا کم بود و دلمون گنده بود، این روزها خیلی چیزا هست ولی از دل، کوک خبری نیست!!! قدیما تو قدیما موند... کاشکی با پیشرفت امروز، حالمون پس نمی رفت، بعضی چیزا باید باشن تا حالم به زور هم که شده خوب بشه مثل همین تقارن ها باید باشه تا تو آ ین روز یک سالگی وبلاگ فراموش کنم پس فرداش کنکوری هستش که خیلیا بهم چشم بستن ولی من برنامه های دیگه دارم فراموش کنم به محض اینکه کنکور تموم بشه باید برم سر کار فراموش کنم حساسیت فصلی چقدر منو ازپا در آورده فراموش کنم بدم و بد شد م فراموش کنم که فراموش شدم ..
آقای ربات- آ ین روز قطعا وجود بدی هاست که باعث میشه ما قدر خوبی ها رو بدونیم درسته بعضی چیزا که کلا بد هستن و باید گذاشتشون کنار ولی درمورد بعضی چیزا نظر خاصی نداریم در واقع وقتی بگی نظرت چیه میگی اون بهتره پس اونو انتخاب میکنم خب حرفت درست ولی تو هیچوقت از این هم بدت نمیاد بذاریم این بدم نمیاد ها هم تو زندگیمون باشن همینا باعث میشن قشنگی های زندگی درخش. وبلاگ یکی از بلاگرا برام ستاره ش طلایی شده بود و عنوانش مربوط ب امتحان و چیزا. از تقلب و این چیزا گفته بود. براشون نوشتم آدم گاهی مجبوره تقلب کنه بخاطر توقعاتی که اطرافیان از آدم دارن. من آدم خونی نیستم اما توقع دارن ازم بطرز بد و وحشتناک. از سرزنش شدن بیزارم. و از استرس سرزنش شدنه ک تلاش میکنم خوب بخونم و امتحان بدم که موفق نمیشم اکثر. همه راههای ممکن رو که می تونستم، رفتم. البته به نظر خودم. دیگه نمی دونم باید چیکار کنم. وقتی یه نفر رو نمی تونی هیچ جوری توجیه و قانع کنی، چیکار باید کرد؟ رها کرد؟ نه ، به این راحتی ها هم نیست. کاش می شد ولی نمی شه. بعضی چیزا رو نمی شه رها کرد. یعنی ممکنه راه نرفته ای هم باشه؟ کاش خستگی روحی منو درک می کرد. کاش می فهمید. افسوس. افسوس برای ت. دلم گرفته....دلم از خیلی چیزا گرفتهتا حالا شده به این موضوعفک کنی که سلامتی یه نعمتخ خ خ خ بزرگیه!!!؟؟؟دلم گرفته از خودم از اینکه بدم!!!شاید نتونستم تو زندگیم قدرهیچکاری و هیچ و هیچ چیزیرو اونطوری که باید فهمیده باشمتا حالا دقت کردین که تو زندگیچقدر نشونه جلو پات میذاره؟؟من خودم حتی عرضه اینو نداشتمکه قدر چیزا و ایی که تو همیندنیا دار. چیز زیادی تا ده تیر نمونده تو این مدت به خیلی چیزا فکر به نتایج جالبی هم رسیدم با کلی آدم صحبت اما من تا ده تیر هیچ حرفی نمیزنم تا ببینم تعداد نظرات از نه به ده میرسه یانه؟ تا الان به نتایجی رسیدم که یه تصمیم بیشتر جلو روم نمیذاره تصمیمی که طعمش واسه من تلخه مث حقیقت با ی فنجون اسپرسو... اما نگران نباش واسه تو خیلی شیرینه چون یه مزاحمی . داشتم فکر می به تو . به اینکه چقدر دوست داشتم . ب دلم برات شور میزد .. امشب هواتو .... بعضى وقتا اینجورى میشم . عشقم .. خوبى ؟ این روزها دارن میگذرنو هر روز سخت تر از دیروزه... من موندمو سنگینى خیلى چیزا رو دوشم ... آره .. من همونم که گفتم منتظرت میمونم....گفتم سختیشو تحمل میکنم... فقط بعضى وقتا .... فکرت میزنه به چشمام...بعد از هون جا میریزه پایین.. ..
دلخورم. از خیلی چیزا و خیلی آدما... شاید نشه توضیح داد چرا. اصلا شاید هم خیلی حرفم بی منطق باشه شاید توقعم از اطرافیانم زیاده، نمی دونم...
یه مدته یه چیزی رو دارم به زور با خودم می کشونم اینور و اونور... خیلی دارم اذیت میشم... واقعا نمیدونم باید چیکار کنم؟ نمی دونم چرا همیشه جواب من سکوت و ابهامه...
یه کوچولو خسته شدم... من از زندگیم. این استقامتی که دارم نشون میدماااا :) باران میراث خانوادگی ما بود. کوچک که بودم… از سقف خانه ی ما میچکید بزرگ که شدم، از چشمانم... حسین پناهی پ.ن: داشتم نوشته های پارسال وبلاگمو میخوندم... اعتراف میکنم چقد دلم برای قبلنای وبلاگم تنگ شده...برای سحره شنگول که بعد از صبحانه میومد پست میذاشت و روزشو شروع میکرد... برای قلم شنگولم...سحره شیطون درونم...اصلا این روزا چش شده؟نمیدونم... امشب دارم ب ى سرى نتایج میرسم چ جالبه ک توى تمام صدا هاى شب یلدا صداى بى ص ت گم میشه چ جالبه ک وسط خنده هاى ى جمع تو فکرى هه یکى از میون همون جمعم وقتى تو عمق افکارت گم شدى بهت میگه :هوى صبا بسه بابا بیا بیرون یا خودش میاد یا نامش لبخند بى روحى میزنى و میگى هه شایدم خبر مرگم هه ى نمیفهمه بحث اصلا سر این چیزا نیست با اینکه امشب صداى اجیل و . چه خوب بود امروز در مجموع. بعضی چیزا - مثل سرد شدنش - خب مبهم موند، ولی بعضی چیزا هم روشن شد؛ بعضی چیزا هم خب هنوز زوده و نامعلوم؛ می فهممش که می خواد منطقی باشه، ولی من احساسات شدیدم بهش کورم می کنه. ولی کلا یه مقدار دلگرم شدم. با اینکه رفتنش قطعیه، با اینکه همسر و بچه می خواد، ولی کندن ازش ممکن نیست. نمی دونم چه جوری دقیقا چه اصن ممکنه . ناراحت ش حتی آ ین چیزی نیست که بخوام. هیچوقت. ب واقعا حالم خوب نبود وگرنه با گفتن یسری چیزا که حل شدنی نیستن ناراحتت نمی . این چیزا منو نمیکشه چیزای بدتری هم از سر گذروندم. من زورو ام :دی :)))) اتاقمو مرتب ، کنج دنجمو درست ، تختمم همینطور، جارو ژدم ، میرم و بعدش یه چیزی میخورم و شروع میکنم قول میدم کتابمو تمومش کنم و درست بخونم باید از این . سر راه دریا نشونی بزار, واس این دل تنگ خونه اب.. .. ..
 
 
(ثانیه ها طوری میگذرن که حتی ب ادم امون نمیدن باید یادت بیاد آرزو کنی...ثانیه ها معطل تو نمی مونن ک از گیجی و هپروتی دربیای...سرکه بالا میاری, ب خودت ک میای میبینی خیلی چیزا رفته...خیلی چیزا بر باد رفته... تهشم ختم میشه به: پوففففففففف, امروز چند شنبه بود مگه¿¿¿ دیرو. + باورت نمیشه اما من توی سکوت بهتر نفس میکشم .. + بعضی چیزا رو سخت یاد میگیرم ، مثل صبر . حقیقت دلایل استدلال و واقعیات خیلی خوب و عالی هستن و ی که اینارو میبینه خیلی شخصیت فوق العاده ایه اما همین شخص باید قبول کنه ما تموم واقعیات و مباحث علمی رو نمیدونیم پس در خیلی جاها باید به نتایج صرف، تکیه کنیم مثلا در خیلی لذت ها مثلا در خیلی از عبادت ها هنوز معنی و دلیل خیلی چیزا رو نمیدونیم بخاطر همینم هست که میگیم دیوونگی خب از ن. وقتی پونزده ساله بودم فکر می آینده باید فوق العاده باشه و بی نقص. فکر می بی هیچ زحمتی و طبق روال همه چیز در ایده آل ترین شکل خودش اتفاق میفته و کامل ترین شکلو به خودش می گیره. در باور اون روزام نمی گنجیند که زندگی ممکنه به شکلی پیش بره که هیچ وقت بهش فکر ن و تصوری ازش ندارم.
امروز در آینده ی دیروز زندگی می کنم در حالیکه خیلی چیزا اونطور که فکر می پیش نرفت و روزگار بهم نشون داد می تونه راه های ناشناخته و غیرقابل تصوری رو برای سپری شدن انتخاب کنه. بهم نشون داد می تونه خیلی وقتا باهام یار نباشه و حس منو از خوش ناامید کنه.
از داشتن خیلی چیزا گذشتم و به داشتن خیلی چیزا راضی شدم.
یاد گرفتم همیشه نباید همه چی اونطوری که می خوام باشه تا شاد باشم. همیشه نباید شاد بودنام دلایل بزرگ داشته باشن.
خودم و زندگیمو با داشته هام هماهنگ تا لحظه هایی با شادی هایی به متفاوت از نگاه پونزده سالگیم بسازم. زهرا تو همیشه از همه چی گذشتی
ولی اون چیزا بودند و تو رو اذیت می د
الانم بگذر بشین درس بخون به هیچی فکر نکن امشب یه سری حرفا رد و بدل شد بینمون...یعنی یه سری نقطه نظرات در واقع! که خب اصلا تفاهم نداشتیم...یعنی به خاطر تفاوت های فرهنگی یه حدس هایی میزدم ولی خب به تدریج مسایل خودشو نشون میده..البته شاید هم مثلا در اینده نظرش عوض شه ولی اصن حوصله ندارم بخوام عوضش کنم و دیدگاهشو در مورد بعضی چیزا به چالش بکشم...یه ذره ح های مردسالارانه و دیدگاه سن. چند وقته پیش،ی پیج طلا پیدا کرده بودم و هی ع اشو برا آخاهی میفرستادمع ا رو ک دید،پی ام داده ک :خوبه حالا من با ی دختری ازدواج ک از طلا خوشش نمیومد و عاشق کتاب و این چیزا بود فقط،وگرنه چی میشد(((:جواب دادم:اون قسمت دوم رو ک هنوز عاشقشم ولی قسمت اول مال وقتی بود ک سر کار نمیرفتی، وقتی شوهراشون میرن سر کار،عاشق طلا ملا میشن(((:----خب شما ک غری. آقا چه وضعشه روز که میشه همه به هم س کادو میدن ؟ مثلا که چی ؟ مثلا این یعنی عشقتون میخواین ثابت کنین ؟ خب عشق یعنی دادن دو تا س بهم و دو تا شکلات قرمز ؟!: تازه بعضی ها که مایه دار ترن طلاء هم کادو میدن ! یعنی خ نمیشه تو این روز یک گل با هم دیگه بکارین ؟ یا بهم دیگه کتاب هدیه بدین ؟ سرانه خوندن و مطالعه کتاب تو کشورمون پایین اومده و هر سال هم. bladder p o ع بادکنک رنگی
کاش پدر مادرا بیشتر از هر اسباب بازی دیگه ای برا بچه هاشون بادکنک می یدن. بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می ده.
بهش یاد می ده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.

بهش یاد می ده که چیزای دوست داشتنی می تونن توی یه لحظه، حتی بدون

هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.

و مهمتر از همه بهش یاد می ده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید

اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده...

چون ممکنه برای همیشه از دستش بده تکلیفم را مشخص کن چه مشق کنم در زندگی ؛ دوست داشتن یا ج ؟
+خیلی چیزا رو گذاشتن کنار ، سخته ؛ اما من تونستم پس بازم میشه سلام دوستان من دختری ۲۲ ساله هستم؛ عاشق آشپزی و شیرینی پزی و دسر و این جور چیزا هستم و البته مهارت لازم رو در این کار دارم . به نظرتون به غیر از تاسیس یک رستوران و یا تاسیس یک قنادی میشه به طور مستقل درآمد زایی کرد؟ می خوام با خانوادم و با چند تا از دوستان با هم کار کنیم. به نظرتون خوبه ؟ می خوام غذاهای خانگی و دسر های مختلف و این جور چیز. خاموشی رو زدم،فقط نور ماه تو چشمه!

-انتظار دارم از این پست خیلی چیزا بفهمینا!
برای اثبات قطعه شعری مرقوم بفرمایید! میتونم بگم قریب به هشت یا نه تا پست پیش نویس شد تا الان یکم به خودم مسلط شدم اشک ریختم و نوشتم حرص خوردم و نوشتم به خاطر خیلی چیزا حرص خوردم به خاطر خیلی چیزا هم شادی و از ذوق لبخند گشااااااااااد زدم به ژرفای چاله گونه طور با اشک شوق حتی... نوشتم و نوشتم و نوشتم و خالی شدم،خالی شدم تا الان به این ارامش رسیدم کنار گلای جان و عصرونه میزنم و میگم خدایا شکررررررت :)



همیشه یه سری چیزا توی ذهن هستن که وول بخورن که اخماتو کنن توی هم که ساعت ها دراز بکشی دستتو بذاری زیر سرت و فکر کنی... فکر کنی به همه ی اون چیزا... مثلا فکر کنی به انتظاراتی که بقیه ازت دارن و تو نمیتونی براشون کاری کنی... به دوستایی که هنوز نفهمیدن من ادم دوسالو سه سال پیش نیستم... دیگه حالو حوصله مهمونی رفتنو مهمونی دادن ندارم... دیگه جوا. همیشه یه سری چیزا توی ذهن هستن که وول بخورن که اخماتو کنن توی هم که ساعت ها دراز بکشی دستتو بذاری زیر سرت و فکر کنی... فکر کنی به همه ی اون چیزا... مثلا فکر کنی به انتظاراتی که بقیه ازت دارن و تو نمیتونی براشون کاری کنی... به دوستایی که هنوز نفهمیدن من ادم دوسالو سه سال پیش نیستم... دیگه حالو حوصله مهمونی رفتنو مهمونی دادن ندارم... دیگه جوا. بعضی چیزا خیلی ناراحتم میکنه، مثلن به این دوستم دیروز مسج دادم گفتم بریم بیرون و اینا، گف نمیدونم کی میتونم، شاید هفته ی دیگه. حالا چون یه کتاب لازم داره که من دارمش، مسج داده بریم بیرون.  ممکنه همه ی این چیزا اتفاقی باشه، ولی چرا تا دیروز من گفتم بریم بیرون گفتی نه و فلان. یا اینکه هر وقت میاد خونه ی من، من میدونم که خانواده دوس پس. میشه چیزی رو ندید ولی باورش کرد؟بنظرتون میشه؟!چرا نمیشه، میشه چیزی رو ندید ولی کاملا باورش کرد...هیچیکی تاحالا اتم رو ندیده ولی همه اثر اتم رو دیدن و همه مطمئنن اتم وجود داره...خدارو هم ی ندیده ولی من شخصا تاثیرشو تو زندگی زیاد دیدم و کاملا باورش دارم...ولی!میشه چیزی رو ندید، اثرشم ندید، ولی بازم باورش کرد؟!چطور میشه؟!میشه اصلا؟!خیلییییییییییییییییییییییییییی سخته...خییییییییییییییییللللللللللللللللللللللللللییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییفعلا که به این نتیجه نرسیدم که میشه باور کرد...به این نتیجه هم نرسیدم که نمیشه باور کرد...------------------------------------------------------------کاملا داغونم....در درون حس میکنم دارم د میشم...هیچی ازم نمونه...اینکه در مقابل بعضی چیزا باید ت باشم و بدتر از اون در مقابل بعضی چیزا حتی باید بخندم عذاب بزرگیه...نمیدونم باید چیکار کنم...کاش میتونستم حرفو داد بزنم...داد نمیتونستم بزنم حداقل بگم....بگم که داغونم...بگم که بعضی چیزا منو تا مرز نابودی میبره و برمیگردونه....بگم که بعضی کارا  لهم میکنه...بگم ای کاش اگه نمیتونی کاری انجام بدی نمیتونی بعضی کارارو هم نکنی؟!ای کاش....ای کاش....ای کاش....خستم...خستم و نیست ی که بفهمه من از چی خستم...از این همه بدبختی و این همه فشار...---------------------------------------------------------------------یه حرف آدمو میتونه نابود کنه...یه حرف میتونه دل آدمو بشکنه جوری که 100000تیکه بشه...یه دل میتونه نابود بشه...----------------------------------------------------------------------امشب حالم خیلی خوب نیست....ولی بازم مجبورم سکوت کنم و تحمل کنم و بسوزم... ۱-گاهی یه سری چیزا ممکنه یه سری تلخی ها رو برای آدم زنده کنه ۲- وقتی بهترین دوره زندگی آدم به فنا میره پیش خودت میگی بذار بقیه اش هم به فنا بره ۳-همیشه به خدا میگم چرا من؟
تصاویری از دختران عاشق و رمانتیک بعضی چیزا رو نمیشه نوشت نه که نشه نوشت... اون حس ن که فقط خودت تو وجودت حس کردی! نه به خط و نه به نوشته قابل درک نیست... باید بذاری توی قلب خودت بمونه!شیرینیش رو فقط خودت! میفهمی و بس...
گاهی میخوای یه "دوستت دارم" بنویسی و بچسبونی هر جا که دلت خواست... هر کی هم دید در جواب توضیحی که ازت میخوان فقط یه لبخند بزنی...
لبخند...:))))))) و هیچی نگی! همین! سلام حکایتی بعضی چیزا تو زندگی حکایت ترسوندن ما از یه سر و دو گوش ن در خانه ای بود که قرار بود واردش نشیم فقط یه روایت نامانوس از یه واقعیت روزمره که هر روز باهاش در تعامل هستیم نمی دونم چرا به این فکر نمی دور من همه یه سر و دو گوش هستن خوب:) انکار ش دروغِ. اگه دروغ نبود هیچوقت به انکارش نمیرسید.حداقل در مورد من. اگه همچین چیزی نبود درگیرش نمیشدم.میپذیرمش باجون دل هم قبول دارم ناراحت نیستم .اما با این حس شرم با این حس گناه که شاید نباید باشه همچین چیزی چیکار باید کرد.گناه به خاطر اشتباه من. بودنش طبیعیه ؟؟ شایدم شرمندگی که تهش به ناراحتی از خودم میرسه.شرمندگی از آدم رو به .