ب لب ل پدرت

به نقل از خبرگزاریها در مورد ب لب ل پدرت : مدیرمسئول رو مه کیهان گفت: به شخصی خبر دادند که پدرت فوت کرده است! گفت: راستش را بگوئید! حتما اتفاق ناگواری افتاده که نمی خواهید به من بگوئید! گفتند مرد حس می خواستی چه اتفاق دیگری بیفتد که ناگوارتر از فوت پدرت باشد؟! با زی ا گذاشتن تعهدات خود مدت هاست که را نابود کرده و مسئولان هسته ای کشورمان هنوز در این تردید به سر می برند که از خارج. السلام علیک یا باب الحوائج... بین قنوت پدرت نازنین مانده به پاهای تو چشم زمین پای تو گرچه که نرفت بر رکاب دردل هر شیعه شده قند آب از همه عالم دل تو خسته بود مثل علی دست تو هم بسته بود نام تو نام پدرت شد ولی یاس کبودی به خداوند ،علی می روی ای مرد به سوی عدو شدسپر ت ،آری گلو دید به قنداقه ی تو عزم مرد تیر به قلب پدرت حمله کرد تکه شد و قلب تو . السلام علیک یا باب الحوائج... بین قنوت پدرت نازنین مانده به پاهای تو چشم زمین پای تو گرچه که نرفت بر رکاب دردل هر شعبه شده قند آب از همه عالم دل تو خسته بود مثل علی دست تو هم بسته بود نام تو نام پدرت شد ولی یاس کبودی به خداوند ،علی می روی ای مرد به سوی عدو شدسپر ت ،آری گلو دید به قنداقه ی تو عزم مرد تیر به قلب پدرت حمله کرد تکه شد و قلب تو . مردی به محضر اکرم (ص) آمد وگفت : ای رسول خدا هیچ کار زشتی نیست مگر این که انجام داده ام ,آیا توبه ی من قبول می شود ؟! اکرم (ص) به او فرمودند:آیا پدرت ومادرت زنده هستند ؟او گفت :پدرم زنده است. حضرت فرمودند : برو به پدرت نیکی کن , که همین نیکی به پدر موجب پذیرفتن توبه ی تو خواهد شد. وقتی او رفت (ص) آهسته به گونه ای که نفهمد وناراحت نشود,به حاضران. نمی زنه؟بعدش به گریه افتاد.مادرش گفت:عزیزم دخترکم گریه نکن اشکهایت را پاک کن بابات رفت مسافرت برمی گرده.نازنین درحالی که اشک هایش را پاک میکرد گفت:اسم بابام چیه؟ع ش داریم ببینم ؟مادرش ع همسرش را اورد وبه نازنین دادگفت:اسم پدرت محمد است.نازنین گفت: دلم برای بابام خیلی تنگ شده یکدفعه زنگ خانه به صدا درامد .مینو خانم گفت :دخترم بلند شو .   مبادا به خاطر تو پدرت را سرزنش کنند. باید با گفتار و رفتار و عمل مان آبرو و سابقه پدر را محفوظ نگه داریم، که این یک وظیفه بزرگ است. مستر آهنگران کاری کن که ارادتمندان پدرت وقتی تو را ببینند بگویند احسنت به این پدرت که چنین فرزندی را تربیت کرده نه این که بگویند : "گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل" سوال اینجاست با معلوم الحال بودن چنین فردی ، مسئولین چرا اجازه سخنرانی را در میدن ؟ یعنی نوشتن مقاله در فلان مجله و تدریس در ارجح تر از آگاهی از وضعیت فکری و رفتاری افراد دعوت شده جهت سخنرانی به هاست. والعاقبه للمتقین #سخنرانی #فتنه #آهنگران #محمد علی آهنگران # هرمزگان #خاتمی # انجمن ی هرمزگان #بسیج هرمزگان #انتخابات #بندرعباس #نه به #هرمزگان #ع بندر #دانشجو بندرعباس #hormozgan university سلام الهی قربونت برم سال۱۳۹۳هم رسید وتو کم کم داری دو سال رو پر میکنی میری تو سه سال عزیزم روز سال تحویل حدودا ساعت هشت و نیم بود وما همه دور هم سر هفت سین بودیم تلوزیون هم همش داشت برنامه های گوناگون میداد واسه مادربزرگت هم پنج تومانی عیدی داد ما هم به هر کدام دوتومانی .............شب برع همه خونه ها چکدرمه داشتیم خیلی خوب بود عوضش فرداش . همیشه دوس داشتم برای پدرت غذا درست کنم. خوش خوراک بود و دستپختمو دوس داشت. می دونستم چی دوس داره و براش غذاها رو جوری درست می که از همون لقمه اول به به و چه چهش شروع می شد. عاشقانه غذا درست می و از اینکه لذت می بره هزار برابر انرژی می گرفتم تاغذاهای جدیدتر و دیزاینهای حدیدتری یاد بگیرم. هم آشپزی رو دوست دارم هم از لذت بردن پدرت، لذت می ب. پ مثل پناه ، پ مثل پشتیبان ، پ مثل ... پدر ... __________________________ پدر؛ تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست.. اما همیشه به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند؛ و با وجود همه مشکلات, به تو لبخند زند تا تو دلگرم شوی که اگر بدانی چه ی ، کشتی زندگی را از میان موجهای سهمگین روزگار به ساحل آرام رویاهایت رسانده است؛ "پدرت"را می پرستیدی " پدرت را می پرستیدی " _. نام رودین را من برایت اتتخاب پسرم. چون به دلم نشست و دوستش داشتم , همانطور که عاشقانه تورا دوست دارم.پدرت نام دیگری را اتتخاب کرده بود ولی به حرمت 9 ماهی که من در وجودم پذیرای تو بودم و تو در من رشد کردی , انتخاب مرا پذیرفت . البته همواره دلش می خواست نامی با پیشینه ی محکم تری برایت بگذارد .رودین در لغت به معنی فرزند پسر است و منسوب است ب. در این خبر واکنش جالب پدر ها را در مواجه با جمله " دوستت دارم " فرزندانشان مشاهده می کنید. میخواهم برایت بنویسم از اتفاق امشب !
اما دست و دلم میلرزد از یاداوری اش ، بازگویی اش . همگی میهمان بودیم خانه ی .
تو با بچه های دیگر مشغول بازی بودی و غرق در دنیای ک نه .
لحظه ای متوجه غیبتت شدم .
داخل خانه نبودی ، هیچ کجا ! کی در را باز کرده بودی و به خیابان رفته بودی را هنوز هاج و واجم !
پدرت هراسان تو را از کوچه ی مجاور که کنار یک .
پیام همسرشهیدحججی برای ی جهادی
یک سوال؟ماه ذی الحجه است یا محرم؟ بچه هیئتی ها، بچه مذهبی ها، بچه ولایتی ها، بچه های جهادگر کجا می روند؟ اصلا زود نیست که می روند؟ چقدر زرنگ هستند!رفتند که شب عاشورا شان تنها نماند و پیش اربابشان باشند. حججی ها، ها،حسینی ها و امینی ها خوب می دانستند که اگر شهید نشوند می میرند.زرنگ بودند خوب معامل. لحظاتی که نشستی بغل بستر من این قَدَر گریه نکن فاطمه جان در بر من دیدن اشک تو والله برایم سخت است پس عذابم نده در این نفس آ من تو اجازه نده تنها بشود پیغمبر بعد من باش کنار پدرت دختر من صَرف دین پدرت شد لحظات عمرم وقف شد دار و ندارم به ره همسر من همه ی زندگی ام جیِ شده جان من نیز فدای سر پیغمبر من از همه ثروت من که به هوای دین رفت یک کفن ن. پسر رونالدو پا جای پدر خود گذاشته است و مهارت های فوتبالی خود را به نمایش می گذارد. همیشه برای پدرت می نوشتم ولی حالا برای خودت می نویسم نمی دونم دختری یا پسر نمی دونم خدا بهم بچه می ده یا نمی ده؟! ولی آرامیس صدات میزنم که اسمت آرامش دهنده منه . آرامیسم تو این دنیا ی رو ندارم که باهاش درد و دل کنم حتی پدرت . ازش دور شدم ازم دور شده ، دیگه نمی فهمش ، شده مثل یه بچه ای که همش به حرف مادرش گوش میده ، شده مثل یه پسر بچه ای که ب. لحظاتی که نشستی بغل بستر من این قَدَر گریه نکن فاطمه جان در بر من دیدن اشک تو والله برایم سخت است پس عذابم نده در این نفس آ من تو اجازه نده تنها بشود پیغمبر بعد من باش کنار پدرت دختر من صَرف دین پدرت شد لحظات عمرم وقف شد دار و ندارم به ره همسر من همه ی زندگی ام جیِ شده جان من نیز فدای سر پیغمبر من از همه ثروت من که به هوای دین رفت یک کفن ن. بیا تمامش کنیم....
همه چیز را....
که نه من سد راه تو باشم
و نه تو...
مجبور به ماندن...
نباش...
قول میدهم ی جای تو را نمیگیرد...
اما فراموشم کن...
بخند...
تو که مقصر نبودی...
من این بازی را شروع ...
خودمم تمامش میکنم...
میدانی؟؟؟؟
گاهی....
نرسیدن زیباترین پایان یک عاشقانه است بیا به هم نرسیم. توضیح مختصر به دخترم : دخترم ! پدرت هیچوقت به مادرت خیانت نکرده و نخواهد کرد ! بازی روزگار ما این بود ! دخترم ! داستان زندگی پدرت به همانند " توافق ژ ن و " بود ! "برد برد !!! برای طرفین برد برد بود ُ برای پدرت "بــــــــــــــــــــــــــــــُرد بـــــــــــــــــــــــُرد " طرفین بازی رو بردن و از بابات یه چیزی بردن ! خیالی نیست دخترکم ! دخترم ! مادرت وفادار ترین زنیست ک به عمرم دیدم ! تو هم ب مانند مادرت وفادار باش ! دوستت دارم بابایی روزی دختر یکی از ی احد را دید که در کوچه نشسته و گریه می کند. کنار دخترک روی خاک نشست و او را در آغوش گرفت و پرسید... اللهم صلی علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم **** - « بیا کنار همین نخل و جوی آب بنشینیم عزیز ِمادر. تو هم دلت برای بابایت تنگ شده؟ اوهم مثل تو مسافر است، رفته سوی یثرب برای تجارت، تا تو به دنیا بیایی کم کم میرسد پسرکم ! پسر؟ یعنی میشود این بار پسر باشی ؟ دیگر طاقت ازدست دادنت را ندارم. ما عاشق دختر بودیم،اما به اصرار پدربزرگت هربار خواهرانت ... زندگینامه شیخ رجب علی خیاط
عبد صالح خدا « رجبعلی نکوگویان » مشهور به « جناب شیخ » و « شیخ رجبعلی خیاط » در سال 1262 هجری شمسی، در شهر تهران دیده به جهان گشود. پدرش « مشهدی باقر » یک کارگر ساده بود. هنگامی که رجبعلی دوازده ساله شد پدرش از دنیا رفت و رجبعلی را که از خواهر و برادر تنی بی بهره بود، تنها گذاشت. شیخ رجبعلی
از دوران کودکی شیخ بیش از این اطلاعاتی در دست نیست. اما او خود، از قول مادرش نقل می کند که:
« موقعی که تو را در شکم داشتم شبی [ پدرت غذایی را به خانه آورد] خواستم بخورم دیدم که تو به جنب و جوش آمدی و با پا به شکمم می کوبی، احساس که از این غذا نباید بخورم، دست نگه داشتم و از پدرت پرسیدم....؟ پدرت گفت حقیقت این است که این ها را بدون اجازه [از مغازه ای که کار می کنم] آورده ام! من هم از آن غذا مصرف ن . » ادامه مطلب ﺯﻥ ﻧﺼﻒ ﺷﺐ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻧﯿﺴﺖ ، ... ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﮔﺸﺖ ، ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺯﻝ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻓﮑﺮﯼ ﻋﻤﯿﻖ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺷﮏﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﻓﻨﺠﺎﻧﯽ ﻗﻬﻮﻩ ﻣﯽﻧﻮﺷﯿﺪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ... ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺁﺷﭙﺰ. علی(ع): در نامه ای به«منذربن جارو دعبدی» که در فرمانداری خود مرتکب خیانتی شد: پس از یاد خدا و درود! همانا شایستگی پدرت مرا نسبت به تو خوشبین، و گمان همانند پدرت می باشی، و راه او را می روی، ناگهان به من خبر دادند، که در هوا پرستی چیزی فروگذار نکرده، و توشه ای برای آ ت خود باقی نگذاشته ای، دنیای خود را با تباه آ ت آبادان می کنی، و برای پیوستن به خویشاوندانت از دین خدا بریده ای، اگر آنچه به من گزارش رسیده، درست باشد، شتر خانه ات، و بند کفش تو، از تو با ارزش تر است، و ی که همانند تو باشد، نه لیاقت پاسداری از مرزهای کشور را دارد، و نه می تواند کاری را به انجام رساند، یا ارزش او بالا رود، یا شریک در امانت باشد، یا از خیانتی دور ماند.
نهج البلاغه - نامه 71 جوک دید متاسفانه هر سیب زمینی سرخ کرده ای بالا ه تموم میشه هر چقدرم که یواش بخوریش! اینا سختیای زندگیه : . . . میگن پدر نقش بسیار مهمی در موضوعات اقتصادی بشر داره یعنی چی؟! یعنی یا باید پدرت در بیاد تا پولدار شی یا باید پدر مردم رو درآری تا پولدار شی یا باید پدرت پولدار باشه . بقیه در ادامه مطلب... فرزند عزیزم عباس جان امروز لحظاتی را سپری می کنم که تو تازه وارد پنج ماهگی شده ای... او پنج ما از زندگیت در رحم من می گذرد عزیزم از خداوند می خواهم حافظ تو باشد و تا به دنیا آمدنت مواظب تو باشد و قدمی خیر برای من و پدرت داشته باشی و در زندگی آنگونه باشی که باعث افتخار من و پدرت شوی و همه به وجود تو افتخار کنند فرزندم تو در آستانه ورود به . من نه اصراری دارم و نه خودم را مقید کرده ام به این ج های اضافی. نه ی را دارم که از سر چشم و هم چشمی با هم سر این چیزها رقابت کنیم ! فقط دلم میخواهد چندتایی ع شیک و مرتب داشته باشید. برای یک سالگی ات جشن (تو بخوان دورهمی) نمیگیرم. خودم و خودت و پدرت. راستش تولد یک سالگی پسرکی رفتم و چقدر نچسب بود ! خودش که اصلا متوجه ماجرا نبود و من آن روز تصم. در لحظه ی رستگاری ت نه پدرت سفارشت را کرده بود، نه مادرت بر بالینت حاضر شد، خواهری هم که نداشتی! شاید از همه بیشتر از همسرت، رضا باشی، چون او تو را به تمنای دلت رساند! گویا حسین (ع) با دیدنت مانده که غم غربتت را در دلش چگونه جا کند! به این ساعتهای روز که نزدیک می شم قلبم تالاپ تالاپ صدا می ده. درست مثل دقایقی که پدرت میخواد بیاد خونه.ساعت 9:30-10 شب که می شه هر دوتا مون بیقرار می شیم. تو با هر ص که از توی حیاط میاد یا هر ص که شبیه صدای دیلینگ دیلینگ کلیده، از جا می پری و با هیجان می گی اوه منم پا به پات ، نه پا به چهار دست و پات میام که با هم بریم جلوی در اتاق، خلاصه جونم برات بگه بعد از 4-5 بار که بدو بدو کردیم بالا ه پدرت میادسه تایی می پریم تو بغل هم داد می زنیم و می خندیماین شرح حال هر شبمونه. امروز تولد سهیلاست، تو خونه اکرمی میام که باهم بریم خونه آقاجون. امروز تا شب باید دلتنگ پدرت بمونیم. img_3186.jpg سالها پیش دانش آموزی که ظاهراً کارش را خوب انجام نداده بود، مخاطب قرار دادم و گفتم: فردا باید همراه پدرت به مدرسه بیایی. گفت: آقا من پدر ندارم.! ... یکی دو ماه گذشت... دوباره به دلیل دیگری این دانش آموز به من ارجاع داده شد، غافل از گفتگوی قبلی، گفتم: فردا باید با پدرت به مدرسه بیایی... گفت: آقا قبلاً که گفته بودم، من پدر ندارم.! ... شرمنده شد. لحظاتی که نشستی بغل بستر من این قَدَر گریه نکن فاطمه جان در بر من دیدن اشک تو والله برایم سخت است پس عذابم نده در این نفس آ من تو اجازه نده تنها بشود پیغمبر بعد من باش کنار پدرت دختر من صَرف دین پدرت شد لحظات عمرم وقف شد دار و ندارم به ره همسر من همه ی زندگی ام جیِ شده جان من نیز فدای سر پیغمبر من از همه ثروت من که به هوای دین رفت یک کفن نیست بپیچند بر این پیکر من این همه سال غمی در دل من راه نیافت ولی امشب غم فردای تو آمد سر من می روم زود ز پیش تو دلیلش این است که نبینم چه می آید به سر کوثر من می روم تا که نبینم که به ضرب سیلی چه می آرند به روز گل نیلوفر من پدرت گفته که پهلوی تو را می شکنند وای از صدمه ی مسمار و گل پ ر من وسط هجمه ی مردم تو صدا خواهی زد: محسنم کشته شد ای وای بیا مادر من پرسیدم: «چی گفتی؟» حاج حمید تکرار کرد: «خب بابام شهید شده برویم به مادرم اینا بگیم هنوز هیچ خبر نداره.» دوباره مبهوت پرسیدم: «پدرت شهید شده؟» پرسیدم: «چی گفتی؟» حاج حمید تکرار کرد: «خب بابام شهید شده برویم به مادرم اینا بگیم هنوز هیچ خبر نداره.» دوباره مبهوت پرسیدم: «پدرت شهید شده؟» aboobakr93 نمی خواهم ثنایت گویم چرا که «ثانی اثنین» پروردگار مجالی بر حقیر پرتقصیر نمی گذارد، ولی هرگاه روزهایت را مرور می کنم اشک در دیده هایم حلقه می زند… بیاد آن روز می افتم که پدر کهنس را که محاسنش سفید شده بود، خدمت رسول الله صلی الله علیه و سلم آوردند تا بیاورد. خدای من! چقدر مسرت بخش است! پدرت تاریکی های شرک را رها کرده و به می گرود! پدرت آمد و دستانش را در دست مبارک رسول الله صلی الله علیه و سلم گذاشت. اما دیدم خوشحال نیستی! نه تنها خوشحال نیستی؛ بلکه شانه هایت می لرزید و هق هق گریه هایت فضا را پر کرده بود. اکنون چه وقت گریستن است؟ الآن وقت شادی است، پدرت مسلمان شده، بایستی تبسم از چهره ات محو نشود! مرا ببخش چون تو را نشناخته بودم و نمی دانستم خواهی گفت: ای رسول خدا دوست داشتم این دست، دست عمویت ابوطالب بود، و اگر چشمتان به ش روشن می شد برایم از پدرم بهتر بود، چرا که مسلمان شدن او در نزد شما محبوبتر بود!!! مرا ببخش چرا که از وسعت دل و گستردگی احساست بی خبر بودم و نمی دانستم آن قطره های بلورینی که از چشمانت سرازیر می شود زیباترین قصه ی محبت را برای آیندگان تفسیر می کند. ای خلیفه ی رسول الله صلی الله علیه و سلم، ببخش که تو را نشناختم و فراموش تو آن ی هستی که رسول الله صلی الله علیه و سلم در موردش فرمودند: «اگر قرار بود غیر از الله عزوجل ، ی را بعنوان خلیل برگزینم، ابوبکر را برمی گزیدم». نویسنده: عادل حیدری بیداری ی لحظاتی که نشستی بغل بستر من
این قَدَر گریه نکن فاطمه جان در بر من
دیدن اشک تو والله برایم سخت است
پس عذابم نده در این نفس آ من
تو اجازه نده تنها بشود پیغمبر
بعد من باش کنار پدرت دختر من
صَرف دین پدرت شد لحظات عمرم
وقف شد دار و ندارم به ره همسر من
همه ی زندگی ام جیِ شده
جان من نیز فدای سر پیغمبر من
از همه ثروت من که به هوای دین رفت
یک کفن نیست بپیچند بر این پیکر من
این همه سال غمی در دل من راه نیافت
ولی امشب غم فردای تو آمد سر من
می روم زود ز پیش تو دلیلش این است
که نبینم چه می آید به سر کوثر من
می روم تا که نبینم که به ضرب سیلی
چه می آرند به روز گل نیلوفر من
پدرت گفته که پهلوی تو را می شکنند
وای از صدمه ی مسمار و گل پ ر من
وسط هجمه ی مردم تو صدا خواهی زد:
محسنم کشته شد ای وای بیا مادر من وفات حضرت خدیجه"ام المومنین"(س) تسلیت باد
پدرت شاه اسان و خودت گنج مقامی
پدرت حضرت خورشید و خودت گنج تمامی
غنچه ای نیست که عطر نفست را نشناسد
تو که ذکر صلواتی و درودی و سلامی
ولادت جــــــــــــــــــــــواد (ع) مبارک باد. کل هفته پیش روزها رو با یادآوری خاطرات به دنیا اومدنت سپری کردیم و تمامی لحظات با پدرت این جمله رو می گفتیم که پارسال این موقع.....مسافر کوچولوی من روز شنبه ساعت ۱۲:۰۰ ظهر ۲۹ تیر ماه ۱۳۹۲ به زمین اومد. خدایا شکرت که این معجزه رو به زندگی ما بخشیدی. نزدیک عملیات بود و موهای سرم بلند شده بود. باید کوتاهش می . مانده بودم معطل تو آن برهوت که جز خودمان ی نیست، سلمانی از کجا پیدا کنم. تا این که خبردار شدم که یکی از پیرمردهای گردان یک ماشین سلمانی دارد و صلواتی موها را اصلاح می کند.
رفتم سراغش. دیدم ی زیر دستش نیست. طمع و جلدی با چرب زبانی، قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش. اما کاش ن. مادرجان به پدر قضیه قهر همسر رو گفته، پدر پرسیده علتش چیه؟ مادرجان گفته همسر به ستاره گفته دیگه نمیخوامت، پدر هم بشدت عصبانی شده و گفته به جهنم که نمیخواد! ب اونجا بودم پدرجان بیرون بود وقتی اومد داخل و منو دید یه لحظه احساس از دیدن من با تمام وجودش ش ت، گفت باباجان هر جا نیاز به دخ من بود من هستم، گفتم نه فعلا نیازی نیست...مادرجان از . رئیس جمهوری در دیدار با ولیعهد عربستان ضمن ابراز ارادت و علاقه شخصی اش به پادشاه سعودی گفت: دلتنگ پدرت پادشاه سلمان هستم. او مرد ممتازی است و می دانم که به زودی به اینجا خواهد آمد. همسرم بیکار است و توقع دارد پدر ثروتمندم ج و مخارج زندگی مان را بدهد. بارها از خانواده ام به بهانه های مختلف پول قرض گرفتم اما وقاحتش از حد گذشته و علنی می گوید: «پدرت موظف است ج زندگی ما را هم بدهد و گرنه...» لحظاتی که نشستی بغل بستر من این قَدَر گریه نکن فاطمه جان در بر من دیدن اشک تو والله برایم سخت است پس عذابم نده در این نفس آ من تو اجازه نده تنها بشود پیغمبر بعد من باش کنار پدرت دختر من صَرف دین پدرت شد لحظات عمرم وقف شد دار و ندارم به ره همسر من همه ی زندگی ام جیِ شده جان من نیز فدای سر پیغمبر من از همه ثروت من که به هوای دین رفت یک کفن نیست بپیچند بر این پیکر من این همه سال غمی در دل من راه نیافت ولی امشب غم فردای تو آمد سر من می روم زود ز پیش تو دلیلش این است که نبینم چه می آید به سر کوثر من می روم تا که نبینم که به ضرب سیلی چه می آرند به روز گل نیلوفر من پدرت گفته که پهلوی تو را می شکنند وای از صدمه ی مسمار و گل پ ر من وسط هجمه ی مردم تو صدا خواهی زد: محسنم کشته شد ای وای بیا مادر من خدا را سپاس برای آمدنت ای قشنگترین صدای زندگیم ،تپش قلب توست که با تپش قلب من پیوند می خورد . با آمدنت ای نور چشمانم سکوت زندگیم را ش تی به تاریکی هایم نور بخشیدی . پس برایم بمان و بدان که عاشقانه (چون جان شیرین دوستت دارم ....) پدرت حمید یک کوچک با پیراهن صورتی و موهای فرفری . دخترکی یک و نیم ساله که ع پدرشهیدش را بالای سرش گرفته؛ از یکشنبه گذشته تصویر این دخترک که مهمان کوچک دیدار ی با خانواده ی م ع حرم بوده ، همه جا منتشر شده و دل از خیلی ها برده است. بهار بی مادرت مبارک مهدیه بهار امسال هم زیباست اما تلخ تلخ از نبودن مادر ..... بهارت را بی مادر جشن بگیر .... بخند بلند هم بخند مهدیه که تو تنها دل خوشی پدرت هستی ... شاد باش،که شادی تو بهار پدرت است .. مگذار قطره اشکت را ببیند دل بند زده ی پدرت خورد میشود . بهار امسال هم بلند بخند مهدیه چون تو بهار پدری ﺩﮐﺘﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﻓﺖ، ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺷﺮﻃﯽ ﻗﺒﻮﻝ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﻪ پدرت ﺑﻪﻋﺮﻭﺳﯽ ﻧﯿﺎﯾﺪ !
ﺁﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﭘﯿﺶ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﭼﻨﯿﻦ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺳﻦ ﯾﮏ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﭘﺪﺭﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﺮﺝ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﮐﻨﺪ بشدت و با سختی زیاد کار میکرد.و ﺣﺎﻻ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺷﺮﻁ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﺪﻭﻥ ﺣﻀﻮﺭ پدرم ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﺗﺎﻥ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ !!
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﺯ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻡ ؛ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﺮﻭ ﻭ ﺩﺳﺖ پدرت ﺭﺍ ﺑﺸﻮﺭ...!
ﻓﺮﺩﺍ ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺑﯿﺎ ﻭ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﮕﻢ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺭﺍ ﮐﺮﺩ.. ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺩﺳﺘﺎﯼ پدﺭﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺷﮏ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩ ..

ﺯﯾﺮﺍ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ پدرش ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷدت کار برای ﻣﺮﺩﻡ ﭼﺮﻭﮎ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺗﻤﺎﻣﺎ ﺗﺎﻭﻝ ﺯﺩﻩ ﻭ ﺗَﺮﮎ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ، ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺑﻪ ﻟﺮﺯ ﻣﯿﻔﺘﺎﺩ .

ﻧﺘﻮﻧﺴﺖ ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﮐﻪ ﺭﺍﻩ ﺩُﺭﺳﺖ ﺭﺍ ﺑﻬِﻢ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﯼ !
ﻣﻦ پدرﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯﻡ ﻧﻤﯿﻔﺮﻭﺷﻢ ..

ﭼﻮﻥ ﺍﻭﻥ جوانی ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ( ﺁﯾﻨﺪﻩ )ﻣﻦ ﺗﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩ !!

فدای تمام پدران پاک سِرشت زنی نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست، به دنبال او به طبقه ی پایین رفت و دید که شوهرش در آشپزخانه نشسته و در حالی که یک فنجان قهوه هم روبرویش قرار دارد... در حالی که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود...

زن او را دید که اشک هایش را پاک کرد و کمی از قهوه اش را نوشید...

زن در حالی که داخل آشپزخانه می شد آرام کرد : "چی شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"

شوهرش نگاهش را از قهوه اش برداشت و گفت : هیچی فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می کردیم، یادته؟



زن که حس تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم هایش پر از اشک شد و گفت: "آره یادمه..."

شوهرش به سختی گفت:

_ یادته که پدرت ما رو وقتی که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟

_آره یادمه ...(در حالی که بر روی صندلی کنار شوهرش نشست...)

_یادته وقتی پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفت گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال می فرستمت زندان ؟!

_آره اونم یادمه...

مرد آهی کشید و گفت : اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم.!!! زن نصف شب از خواب بیدار شد متوجه شد که شوهرش در رختخواب نیست بلند شد و به دنبالش گشت.
شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود، به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک هایش را پاک می کرد و فنجانی قهوه می نوشید پیدا کرد … در حالی که داخل آشپزخانه می شد پرسید: چی شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟! شوهرش نگاهش را از دیوا. ( لبخند دختر زیبای من .....) ( لبخند دختر زیبای من ..........) ای گل زیبای من ای ماه ترین ، ماه من فاطمه ، دختر نازنین عطر دستان تو بوی پدرت را میدهد بوی عطر نرگس ، بوی سرزمین عشق تو ای زیبا ترین گل پدرت در خاطره ها ماندگار شد پدرت را بخاطر بسپار بوی یاس ، بوی شیرین شهادت پدر تو ، نماد مردانگیست ، نماد شهادت فاطمه دختر زیبای من بخند ، بخندو نام پدرت را فریاد بزن نام سید مجتبی را، نام پدرت را نام سرزمینت را داد بزن بخند، بخند دختر زیبای من برای سلامتی و تعجیل فرج اقا زمان عج.. صلوات

ع زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک هایش را پاک می کرد و فنجانی قهوه می نوشید پیدا کرد ...در حالی که داخل آشپزخانه می شد پرسید:چی شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!

شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!زن که حس تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال می فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم. جواد علیه السلام :
«بدان که تو هرگز از نگاه خدا دور نیستی، (بلکه) همیشه در محضر خدا هستی. پس مراقب احوال خود باش».
اعیان الشیعه، به نقل از: پرتوی از زندگی چهارده معصوم(ع) نگاهی بر زندگی جواد(ع)، ص 119.

شد باز به روی خلق، باب برکات
ای غرق گنه رسید کشتی نجات
زن دست به دامان جواد و بفرست
بر احمد و آل او دمادم صلوات