ب ود ز ب ود م ه م نیست ب ود م ه م

به نقل از خبرگزاریها در مورد ب ود ز ب ود م ه م نیست ب ود م ه م : آدن
بسوزانم به آهی این زمین هیچش ثمر نیست
چه آتش تا که زان خا ترش اصلا خبر نیست
درختان ریشه در افلاک و قمری در دل خاک
زمستان گرم سوزان است وآتش سرد تر نیست
فریدون یار ضحاک است ومی در ساغرش ریزد
مشو نالان و گریان و بدان خون در جگر نیست
بتابد بر زمین خورشید، اندر روز روشن
ستاره ربٌ و بر ما گرچه خود نورش ز سر نیست
رفیقانم دهندم جام می از شر دردم
ازین دردم هزاران جام می بر من اثر نیست
چه طوفانی ست فصل کرگدن با ذات پستش
درین طوفان خبر جز کر بی بال و پر نیست
"ندا"یی آمده سویم ز عالم من به او جویم
ولی زین دردو درمانم چو او هرگز حجر نیست
چو از ابر سیه ریزد به ظاهر در ٌ و خود پست
سپیدت را کنی ظاهر جنون نامی دگر نیست
زبانت بنه در مشت و مشتت را هویدا کن
همه شعرت به جز فریاد بر یک گوش کر نیست
ب.ن_سپید
(بهنام نجف نیا)
در پرواز شعر تو انگار پر و بالی نیست از زیبارویی نوشتن کار هر جلالی نیست شعر چشمان تو را هر نمیگوید ولی جای وزن و قافیه در شعر تو خالی نیست در یک نگاه وقت عبور نگاهی از جنس سکوت شعری از حافظ خو که در هیچ فالی نیست لحظه ای فصل زمستان به بهار تبدیل شد یادمان رفت یکی هست که چند سالی نیست مدتیست از نگاه ها خلوص عشق کم شده شاید این چشمها را ا. چند وقتی است که از تو خبری نیست که نیست
بی تو شام غم من را سحری نیست که نیست در میان دلم ای یوسف زهرا یک شب
از رد پای شما یک اثری نیست که نیست تا که از خیمه ی نورانی تو دور شدم
از توهم جانب من یک نظری نیست که نیست با گناهان من از تو به سویم نیست گذر
از کنار تو مرا هم گذری نیست که نیست چند وقتی است که با جرم و گناهم آقا
در غیاب تو مرا چشم تری نیست که نیست بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست
سوگند می خورم به مرام پرندگان
در عرف ما سزای پ تفنگ نیست
با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما
وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست
در کارگاه رنگرزان دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست
از بردگی مقام بلالی گرفته اند
در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست
دارد بها. بی نام تو زهرا، گره ای وا شدنی نیست
هرگز نفسی،بی تو ا شدنی نیست

بوسه به گل دست تو معراج رسول است
فرزند ی ام ها شدنی نیست

اصلا چه نیازی به پسر داشت پیمبر
نسل نبوی جز به تو احیا شدنی نیست

سلمان که مرید قدمت بود همیشه
فهمید که بی اذن تو آقا شدنی نیست

خورشید،زیادیست به هر جا که تو باشی
مانند تو هر نور که زهرا شدنی نیست

تو منحصرا بانی این چرخ کبودی
در خلقت ما نقش تو حاشا شدنی نیست

از چشم تو تا عرش خدا فاصله ای نیست
بی عطر تو فردوس فریبا شدنی نیست

باید که خدا بر قلمم واژه گذارد
چون جمله هم شآن تو پیدا شدنی نیست

هیچ از تو نفهمید ی که به جسارت...
...نه گفتن این واقعه املا شدنی نیست

حسن کردی نیست که نیست روزگاری عاشقم بود دگر نیست که نیست یادی از من در دلش اکنون دگر نیست که نیست عشق پاکی بود و یک دنیا صفا در بین ما اما اکنون اثری از آن همه روزهای خوب نیست که نیست در کنار من تو بودی و فقط عشق تو بود اما افسوس اثری از تو دگر نیست که نیست دست گرمی بود و یک دنیا صفا در دست تو حلقه ای در دست من بود دگر نیست که نیست روزی می آید که برگردی پشیمان نازنین اما افسوس اثری از من مگر در زیر خاک نیست که نیست چند وقتی است که از تو خبری نیست که نیست
بی تو شام غم من را سحری نیست که نیست در میان دلم ای یوسف زهرا یک شب
از رد پای شما یک اثری نیست که نیست تا که از خیمه ی نورانی تو دور شدم
از توهم جانب من یک نظری نیست که نیست با گناهان من از تو به سویم نیست گذر
از کنار تو مرا هم گذری نیست که نیست چند وقتی است که با جرم و گناهم آقا
در غیاب تو مرا چشم تری نیست که نیست سنگین تر از غم تو غمی نیست داغ عزیز داغ کمی نیست در پیش قطره اشک عزایت دریای سرخ گریه نمی نیست سر روی نیزه بیرق خون است خونین تر از سرت علمی نیست در دادگاه فتنه فراتر از آن چه بر تو شد ستمی نیست هفتاد بار اگر که بمیریم از فرط عشق تو رقمی نیست آ تو شرط بود و نبودی بی تو وجود جز عدمی نیست کشتی بی نهایت هستی پای سفینه ات بلمی نیست خورشید تو. روزگاری عاشقم بود دگر نیست که نیست یادی از من در دلش اکنون دگر نیست که نیست عشق پاکی بود و یک دنیا صفا در بین ما اما اکنون اثری از آن همه روزهای خوب نیست که نیست در کنار من تو بودی و فقط عشق تو بود اما افسوس اثری از تو دگر نیست که نیست دست گرمی بود و یک دنیا صفا در دست تو حلقه ای در دست من بود دگر نیست که نیست روزی می آید که برگردی پشیمان نازنین اما افسوس اثری از من مگر در زیر خاک نیست که نیست در نیست راه نیست
شب نیست ماه نیست
نه روز و نه آفتاب ما بیرون زمان ایستاده ایم با دشنه تلخی در گرده های مان.
هیچ با هیچ سخن نمی گوید.
که خاموشی به هزار زبان در سخن است
در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای ونوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ا ی... حال استمراری ام خوش نیست
دلم از ان پلکها میخواهد
که تا برهم میخورند،
سالها گذشته باشد...
حال استمراری ام خوش نیست
دلم از آن بارانها میخواهد
که فردای بارش اش
میتوان شسته شدن همه چیز و همه جا را دید؛
آنگونه که بینی اثری از خون و بر آسف ی نیست
حال استمراری ام خوش نیست
دلم میخواهد این سوختن پایان گیرد،
خا تر. همراه بســـــیار است، اما همدمی نیست
مثل تمام غصـــه ها، این هم غمی نیست
دلــبســــته انـــدوه دامـــنگیر خــــود بـــاش
از عــالـــم غـــم دلرباتر عالمـــــی نیـــست
کــــار بــزرگ خــویــش را کـــــوچــک مـپندار
از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست
چشــمی حقیقت بین کنار کعـبه می گفت
«انسان» فراوان است، اما «. مست و هوشیار محتســب ، مـــردی به ره دیــد و گریبانش گرفت مست گفت : ای دوست ! این پیراهـن است ، افســار نیست گفت : مستی ، زان سبــب افتان و خیــزان می روی گفت : جـــرم راه رفتن نیست ، ره همــــوار نیست گفت : می بایــــد تــو را تــا خانـــة قاضــــی برم گفت : رو صبــح آی ، قاضــی نیمه شب بیدار نیست گفت : نــزدیــک است والـی را سـرای ، آنج. رمقی نیست مرا خسته شدم خسته از خوردن و خو دن مفت خسته از هرچه شنیدیم و گفت خسته از بخت سیاهی که ن ... رمقی نیست مرا خسته شدم خسته از آنچه نبردیم و برد خسته از دیو گرانی که نمرد خسته از نان کلانی که بخورد ... رمقی نیست مرا خسته شدم خسته از داشتن مال زیاد خسته از ابر و مه و خسته ز باد خسته از این دل شاد ... رمقی نیست مرا خسته شدم خسته از رشوه خوری های رئیس خسته از قصه ان و پلیس خسته از پوشکم و خشتک خیس ... ادامه دارد... کوفه را با تو حسین جان سر و پیمانی نیست
هرچه گشتم به خدا صحبت مهمانی نیست به خدا نامه نوشتم به حضورت نرسید
آن چه مانده ست مرا غیره پشیمانی نیست کارم این است که تا صبح فقط در بزنم
غربتی سخت تر از بی سر و سامانی نیست جگرم تشنه ی آب و لبِ من تشنه ی توست
بین کوفه به خدا مثل ِ من عطشانی نیست من از این وجه ِ شباهت به خودم میبالم
ق. همراه بســـــیار است، اما همدمی نیست
مثل تمام غصـــه ها، این هم غمی نیست
دلــبســــته انـــدوه دامـــنگیر خــــود بـــاش
از عــالـــم غـــم دلرباتر عالمـــــی نیـــست
کــــار بــزرگ خــویــش را کـــــوچــک مـپندار
از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست
چشــمی حقیقت بین کنار کعـبه می گفت
«انسان» فراوان است، اما «آ.


تا باران نباشد، رنگین کمانی نیست...

تا تلخی نباشد، شیرینی نیست...

تا غمی نباشد، لبخندی نیست...

تا مشکلات نباشند، آسایشی وجود نخواهد داشت...

پس همیشه به خاطر داشته باش:

هدف این نیست که هرگز اندوهگین نباشی

هرگز مشکلی نداشته باشی، هرگز تلخی را نچشیده باشی.

همین دشواری ها هستند که از ما

انسانی نیرومندتر و شایسته تر می سازند،

و لذت و شادی را برای ما معنا می کنند! وقتی اغلب بد ببینی ، خوب بودن ساده نیست!
با وقیحان دائماً محجوب بودن ساده نیست!

سایه روشن بود مرز دشمنان و دوستان ؛
در میان دشمنان محبوب بودن ساده نیست

« رودکی» باشی ولی در چشم مردم «عنصری » –
تا به این اندازه نامطلوب بودن ساده نیست!

ظاهراً چون کوه باشی ؛ منتها چون گردباد –
از درون یک عمر در آشوب بودن ساده نیست!

. وقتی اغلب بد ببینی ، خوب بودن ساده نیست!
با وقیحان دائماً محجوب بودن ساده نیست!

سایه روشن بود مرز دشمنان و دوستان ؛
در میان دشمنان محبوب بودن ساده نیست

« رودکی» باشی ولی در چشم مردم «عنصری » –
تا به این اندازه نامطلوب بودن ساده نیست!

ظاهراً چون کوه باشی ؛ منتها چون گردباد –
از درون یک عمر در آشوب بودن ساده نیست!

. جان بجانان عرض عاشقانرا عار نیست مفلسانرا با کریمان کارها دشوار نیست هر ی را سوی حق از مسلکی ره میدهند راه حق منصور را جز نردبان دار نیست مستی جام هوا بنگر که غیر از جام دوست در میان این خم نه تو ی هشیار نیست خواب غفلت بین که غیر از دیده بینای عشق در همه روی زمین یکدیدهٔ بیدار نیست عقل را در عشق ویران کن که در درگاه دوست عاشقانرا بار ه. زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست گم گشته ی دیار محبت کجا رود؟ نام حبیب هست و نشان حبیب نیست عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست در کار عشق او که جهانیش مدعی است این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست جانا نصاب. زندگی با همه وسعت خویش محفل ت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست اضطراب وهوس دیدن و نادیدن نیست زندگی خوردن و خو دن نیست زندگی جاری شدن است زندگی کوشش و راهی شدن است از تماشاگه آغازحیات تا به جایی که خدا می داند حال من خوب نیست! نه تظاهر است و نه کلیشه اى فراگیر! حال من خوب نیست و فقط گریه از من کم است! مادرم از چشمانم حزن را ربود و در چهره ام آه را کشید! حال من خوب نیست، چون ملکه اى که زمان تاج گذارى کشورش را غارت گر به تاراج برد! *** وقتى که شناختمت درخت ، پرنده داشت! ولى حالا سهم آن شاخه هاى بادى ست که پنجره ى اتاق مرا بهم مى زند و تنهایى را مى ترس. من
من به پرواز خدا ؛ در دل من ؛ در دل تو
مثل هر صبح پر از آیه و نور ؛ بارها!معتقدم...
و قسم می خورم این بار به هر آیه نور...
تا خدا
فاصله ای نیست بیا!!!!!!! تا خدا فاصله ای نیست بیا
با هم از پیچ و خم سبز گیاه تا ته پنجره بالا برویم
و ببینیم خدا
پشت این پنجره
لحظه ای کاشته است!
تا خدا فاصله ای نیست بیا با هم از غربت این . کوک کن ساعتِ خویش

اعتباری به وسِ سحری، نیست دگر

دیر خو ده و برخاسـتنـش دشـوار است

کوک کن ساعتِ خویش !

که مـؤذّن، شبِ پیـش

دسته گل داده به آب

و در آغوش سحر رفته به خواب

کوک کن ساعتِ خویش !

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

که سحر برخیزد

شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

دی. من مى روم، راهى به غیر از دل ب نیست
وقتى زلیخایى که دیدم، پاکدامن نیست
از من نخواه آرامش شب هاى تو باشم
تکلیف من، وقتى که مثل روز، روشن نیست
آواره ى ویرانه ها باشم اگر، غم نیست
تا سقف دارد بر سرم این خانه، ایمن نیست
چنگال تو، بر خون ده ها عاشق آغشته ست
این خصلت گرگ ست و در کفتار، قطعاً نیست
فهمیدم از راز سکوتِ مور. قطعه یی بین دو کوه
سرزمینی است عجیب
خانه ای آنجا هست ، در آن رو به بهشت
پنجره اش سحر آمیز ، حیرت انگیز
تنش از پولاد ! قلبش از جنس حریر ! روزنه هاش می دهد بوی دل انگیز امید
مهربان چون مادر

پشت آن پنجره اسراری هست
دیدنی نیست
گفتنی نیست
، همهمه ، رازونیاز
باز هم راز پنهان ، لیک
گاهگاهی که از آن سوی ، نسیم. من مى روم، راهى به غیر از دل ب نیست
وقتى زلیخایى که دیدم، پاکدامن نیست از من نخواه آرامش شب هاى تو باشم
تکلیف من، وقتى که مثل روز، روشن نیست آواره ى ویرانه ها باشم اگر، غم نیست
تا سقف دارد بر سرم این خانه، ایمن نیست چنگال تو، بر خون ده ها عاشق آغشته ست
این خصلت گرگ ست و در کفتار، قطعاً نیست فهمیدم از راز سکوتِ موریانه ها...!
در چشم من که هیچ بجـز روی یـار نیست
گــوینـد در بهـــار دمــد گــــل ولــی مــرا
گلهـاست در نظـر که یکی در بهـار نیست
خارست و گل، بهر چمن و سیـنه مراست
. کوک کن ساعتِ خویش ! اعتباری به وسِ سحری نیست دگر... دیر خو ده و برخاسـتنـش دشـوار است کوک کن ساعتِ خویش ! که مـؤذّن ، شبِ پیـش ، دسته گل داده به آب . . . و در آغوش سحر رفته به خواب! کوک کن ساعتِ خویش ! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ،که سحر برخیزد شاطران، با مددِ آهن و جوشِ شیرین، دیر برمی خیزند کوک کن ساعتِ خویش! که سحر گاه ی بقچه در زیر بغل، راه. کوک کن ساعتِ خویش ! اعتباری به وسِ سحری نیست دگر... دیر خو ده و برخاسـتنـش دشـوار است کوک کن ساعتِ خویش ! که مـؤذّن ، شبِ پیـش ، دسته گل داده به آب . . . و در آغوش سحر رفته به خواب! کوک کن ساعتِ خویش ! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ،که سحر برخیزد شاطران، با مددِ آهن و جوشِ شیرین، دیر برمی خیزند کوک کن ساعتِ خویش! که سحر گاه ی بقچه در زیر بغل، راه.

وقتی ستاره نیست زمانی که ماه نیست دیگر بگو که شب زدگان را گناه چیست؟!
آه از نهاد آینه ها هم برآمده ست پاشیده خون به صورتشان جای آه نیست
یک اشتباه هستی گل را به باد داد گل؟ یا که باد؟ بانی این اشتباه کیست؟!
بیچاره آن پلنگ که دل را به شب زد و عمری به شوق ماه در این مرگگاه زیست
فریاد کافی است جلوتر نرو از آن کوری و هس. گله هارابگذار! ناله هارابس کن! روزگارگوش ندارد که تو هی شِکوه کنی! زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را... فرصتی نیست که صرف گله وناله شود! تابجنبیم تمام است تمام!! مهردیدی که به برهم زدن چشم گذشت.... یاهمین سال جدید!! بازکم مانده به عید!! این شتاب عمراست ... من وتوباورمان نیست که نیست!! ***زندگی گاه به کام است و بس است؛ زندگی گاه به نام . حالم خوب نیستسنگینمو روزها مقابل آینه ا ین موهای باقیمانده روی سرم را با ژیلت میتراشم و کلاهی روی سرم میگذارم که شبیه ها میشم!! خسته ام سنگینم حالم خوب نیست، و مجبورم ادامه بدم این تاوان اشتباهیه کهخودم مقصر اونم اشتباهی که ...ادامه داره، بیا به اینجا حرف ها سربسته هستند و دردها ادامه دارند ،ای قلمکار ِ قاجاری صحن گوهر شاد واقعا به خاطر این تاخیر متاسفم البته بحث شبکه های اجتماعی تلفن همراه هم بی تاثیر نیست ولی بهر حال شروع یه دوره تازه ست امروز ------------------------------------------------------------------------- زندگی فردا نیست زندگی امروز است زندگی قصه عشق است و امید صحنه غمها نیست به چه می شی نگرانی بیجاست عشق اینجا و تو اینجا و خدا هم اینجاست پای در راه گذار راهها منتظرند تا . گفتی که برو حضرت آقا، شدنی نیست
پس حاصل جمع ، ما شدنی نیست

در ی من عشق گذاری شده گویا
بمبی ست در این که خنثا شدنی نیست

با لشکر بهرام در افتاده مگر باد
بانو گره ی روسریت وا شدنی نیست

پیچیده تر از هرچه بگویم شده مویت
حل اینگونه معما شدنی نیست

زنبور عسل روی لبانت زده کندو
شیرینی لبهای تو معنا شدنی نی. به من نخند پاپتی، زمین همیشه گرد نیست قدم که از رهم بری،جهنمت به پای کیست؟ تو از سر و من از دمش، چه ساده پرت میشویم به روی تخت خواب تو، صدای جیر جیر چیست؟! گمان نبر که ابرها،زمین خیس ازآنشان صدای رعد وبرق آن؟
نه...
از دو تن ز آب خیس! به من نخند پاپتی،تو عشق را بهانه کن هوس که در تنت جهید،جز آن مرا بهانه نیست گذشته روزگار مهر،تپش مر. امروز نیست ...


قرار نیست که فقط غروبهای پنجشنبه تا غروب " "

سراغت را بگیریم ...

قرار نیست فقط ها انتظار " ظهورت " را بکشیم ...

آری ...
" یکشنبه " هم می شود انتظارت را کشید ...

دوریت درد " بی درمان " است

" پسر فاطمه "

امروز نیست اما ... عجیب دلم برایت " تنگ " است فقــر می خواهم بگویم ...... فقر همه جا سر می کشد ....... فقر ، گرسنگی نیست ، ی هم نیست ..... . فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست ....... فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتاب های فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند ...... فقر ، تیغه های برنده ی ماشین بازیافت است ، که رو مه های برگشتی را د می کند ...... فقر ، کتیبه ی سه هزار سال. فرانس پرس ضمن صحبت درباره شخصیت معنوی سلیمانی می نویسد: هیچ چیزی راجع به او و افرادش نمی داند. او همه جا هست و هیچ جا نیست. خبرگزاری فرانسه در گزارشی که از مسائل پیرامونی قاسم سلیمانی تهیه کرده آورده است: مردی که مهم ترین نقش را در کمک به عراق برای پایان دادن مسائلش داشته، فرمانده قدس ایران، همچنان نامرئی است. این استراتژی جدیدی برای. الهی دردهایی هست که نمی توان گفت و گفتنی هایی هست که هیچ قلبی محرم آن نیست الهی اشک هایی هست که با هیچ دوستی نمی توان ریخت و زخم هایی هست که هیچ مرحمی آنرا یام نمی بخشد و تنهایی هایی هست که هیچ جمعی آنرا پر نمی کند الهی پرسش هایی هست که جز تو ی قادر به پاسخ دادنش نیست دردهایی هست که جز تو ی آنرا نمی گشاید قصد هایی هست که جز به توفیق تو می. به نام خداغنچه نشکفته را از سوز سرما خواب نیست
برگ زرد اما چنین آشفته و بی تاب نیست
ماهی تُنگ از قفس جانش به تَنگ آمد ولی
لاک پشت خسته جان را حسرت گرداب نیست
خار اگر در باغ باشد یا بیابان فرق نیست
گل به غیر از بوستان جایی دگر شاداب نیست
چوب تر مینالد از آتش ولیکن چوب خشک
بی صدا می سوزد و چشمش بسوی آب نیست
رود می ری.
دو قدم مانده که پاییز به یغما برود

این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود

هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد......

دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟

گله هارابگذار!

ناله هارابس کن!

روزگارگوش ندارد که تو هی شِکوه کنی!

زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را...

فرصتی نیست که صرف گله وناله. ♥سال ها گذشت...♥
✘فهمیدم همیشه اونى که میخواى نمیشه!✘
✖فهمیدم هر ى که باهاته ا اماً "دوستت" نیست!✖
فهمیدم ى که تو نگاه اول ازش بدت میاد یه روزى میشه صمیمى ترین دوستت و بلع !✔
↩فهمیدم که بى تفاوتى بزرگ ترین انتقامه...↪
∞∞تنفر یه نوع عشقه، دلخورى و ناراحتى از میزان اهمیته!∞∞
☜غرور بزرگ ترین دشمنه،☞
▼▼خدا ب. دنیای ما اندازه ی هم نیست من عاشق بارون وگیتارم من روزها تاظهر میخوابم من هر شبو تاصبح بیدارم دنیای مااندازه ی هم نیست من خیلی وقتا تم سردم وقتی که میرم تو خودم شاید پائیز سال بعد برگردم دنیای ما اندازه ی هم نیست میبوسمت اما نمیمونم تو دائم از اینده میپرسی من حال فردامم نمیدونم تو فکر یه اغوش محکم باش اغوش این دیونه محکم نیست صد بار . راه ظهور تو با گنه بستم دروغ گفته ام آقا که منتظر هستم ی به فکر شما نیست راست می گویم دعا برای تو بازیست راست می گویم اگرچه شهر برای شما چراغان است برای کشتن تو نیزه هم فراوان است من از سرودن شعر ظهور می ترسم دوباره بیعت و بعدش عبور می ترسم من از سیاهی تار می گویم من از خزان شدن این بهار می گویم درون ما عشق یخ زده آقا تمام مزرعه هامان م.
مردى یهودى از حضرت علیه السلام پرسید؛ مرا آگاه کن از چیزى که براى خدا نیست و چیزى که نزد خدا نیست ، و چیزى که خدا نمى داند.آن حضرت علیه السلام به وى فرمود: آنچه را که خدا نمى داند گفتار شما یهود است که مى گویید عزیر پسر خداست و خدا براى خود پسرى سراغ ندارد.
و اما آنچه را که براى خدا نیست شریک است و آنچه که نزد خدا نیست ستم بر بندگان است .
یهودى گفت : گواهى مى دهم که خدا یکتا و یگانه است ، و محمد فرستاده اوست منبع:http://www.mazhabi.ir/ بلندى جاى او نیست او همه جاست. از عمق آب ها تا اوج گنبد کبود و از دلم تا بالاى قاف می روم و سیمرغ من می شوم حال تمام وجودم پر از تو مى شود پر از نور تو. چقدر خ شدن فوق الآدست. حال زمین سبز رنگ و دریای بی کران و باغ آسمان زیبا تر است چون با دیدنش یاد تو مى افتم یاد بزرگی ات نمی خواهم کلاغ قصه باشم که به خانه دلم نرسم می خواهم تا آ ش با تو باشم . همیشه لازم نیست پست بذاریم گاهی اونقدر از قافله عقب می افتیم که فقط باید بدویم و به چیزی فکر نکنیم.. خبر خاصی نیست جز همین گمگشتگی! اگه حرف حس داشتم حتما می نویسم اما موضوع اینجاست که باید اول راه و پیدا کرد بعد مدعی..این روزا جزر و مدم زیاده و ... محبت طبق کتاب مقدس : 1) مهربان و صبور است.
2) حسود نیست و به ی رشک نمی برد.
3) مغرور نیست و هیچگاه خودستایی نمی کند.
4) به دیگران بدی نمی کند.
5) خود خواه نیست و باعث رنجش ی نمی شود.
6) پر توقع نیست و از دیگران انتظار بی جایی ندارد.
7) عصبی و زود رنج نیست و کینه به دل نمی گیرد.
8) هرگز از بی انصافی و بی عد ی خوشحال نمیشود. بلکه از .