ب ک ن تن را زمن من را زجان

به نقل از خبرگزاریها در مورد ب ک ن تن را زمن من را زجان : نمره منفی دارد 1- کلمه ی «جان » در بیت تن زجان و جان ز تن مستور نیست // لیک را دید جان دستور نیست . » در کدام نقش بکار نرفته است؟ 1)مسند 2)نهاد 3) متمم 4) مضاف الیه شعر ایرج میرزا در ارزش مادر پسر رو قدر مادر دان که دایم
کشد رنج پسر بیچاره مادر برو بیش از پدر خواهش که خواهد
تو را بیش از پدر بیچاره مادر زجان محبوب تر دارش که دارد
زجان محبوب تر بیچاره مادر از این پهلو به آن پهلو نغلتد
شب از بیم خطر بیچاره مادر نگهداری کند نه ماه و نه روز
تو را چون جان به بر بیچاره مادر به وقت زادن تو مرگ خ. پسر رو قدر مادر دان که دائم
کشد رنج پسر بیچاره مادر برو بیش از پدر خواه اش که خواهد
تو را بیش از پدر بیچاره مادر زجان محبوب تر دارش که دارد
زجان محبوب تر بیچاره مادر از این پهلو به آن پهلو نغلتد
شب از بیم خطر بیچاره مادر نگهداری کند نه ماه و نه روز
تو را چون جان به بر بیچاره مادر به وقت زادن تو مرگ خود را
بگیرد در نظر بیچ. پسر رو قدر مادر دان که دایم
کشد رنج پسر بیچاره مادر برو بیش از پدر خواهش که خواهد
تو را بیش از پدر بیچاره مادر زجان محبوب تر دارش که دارد
زجان محبوب تر بیچاره مادر از این پهلو به آن پهلو نغلتد
شب از بیم خطر بیچاره مادر نگهداری کند نه ماه و نه روز
تو را چون جان به بر بیچاره مادر به وقت زادن تو مرگ خود را
بگیرد در نظر بیچاره مادر بشوید کهنه و آراید او را
چو کمتر کارگر بیچاره مادر تموز و دی تو را ساعت به ساعت
نماید خشک و تر بیچاره مادر اگر یک عطسه آید از دماغت
پرد هوشش زسر بیچاره مادر اگر یک سرفه بی جا نمایی
خورد خون جگر بیچاره مادر برای این که شب راحت بخو
نخوابد تا سحر بیچاره مادر دو سال از گریه روز و شب تو
نداند خواب و خور بیچاره مادر چو دندان آوری رنجور گردی
کشد رنج دگر بیچاره مادر سپس چون پا گرفتی ، تا نیافتی
خورد غم بیشتر بیچاره مادر تو تا یک مختصر جانی بگیری
کند جان مختصر بیچاره مادر به مکتب چون روی تا باز گردی
بود چشمش به در بیچاره مادر وگر یک ربع ساعت دیر آیی
شود از خود به در بیچاره مادر نبیند هیچ زحمت به دنیا
ز مادر بیشتر بیچاره مادر تمام حا صلش از زحمت این است
که دارد یک پسر بیچاره مادر. ایرج میرزا ای خدا ایخدا من ترا احساس میکنم دررنگ گل سرخ وعطر اقاقی و نسیم سحری در گل بانگ .در نوای خوش اواز قناری که دهد ارامش و زلالی اب روان در بلندای درختان بلوط .در طلوع وغروب خورشید
کمکم کن ای همه هستی من از توبود .تابش گرمی خورشیدنمادی زجان بخشیدن توست
ونمایان شدن قوس وقزح از جانب توپیغامیست که بیاید زپس امروز من فر که پراز خیر بَود زلیخا صبا «گم نمی شوى» سبزى و باهجوم خزان گم نمیشوی نورى که در عبور زمان گم نمیشوی پنداشتند مرگ تو پایان نام توست‏ اما بدان ز باورمان گم نمیشوی مثل عبور ثانیه‏ها، مثل زندگی یک لحظه از وراى جهان گم نمیشوی با آنکه زخم خورده‏ى شام شقاوتی اى صبح! اى سپیده، زجان گم نمیشوی نام تو وسعتیست پر از آبروى عشق‏ باور کن اى همیشه عیان! گم نمیشوی در قلب آنکه عاشق نام بلند توست‏ اى آبروى هر دو جهان گم نمیشوی منبع: نرم افزار روایت حماسه عید صیام آمد و ماه صیام رفت لطف تمام آمد و فیض تمام رفت شد عید فطر و لطف خدا باز تازه شد گرد غم گناه زجان عوام رفت. با فرا رسیدن عید سعید فطر "عید تقوا پیشگان" و حلول ماه شوال المکرم ُجوان رئیس اداره بهزیستی خوسف ضمن تبریک این عید بزرگ و آرزوی قبولی طاعات و عبادات همه بندگان خدا در ماه مبارک رمضان از استقرار ۱۷پایگاه جمع آوری زکات فطره در سطح شهرستان خوسف خبر داد.وی افزود از این تعداد ۴ پایگاه شهری و ۱۳ پایگاه روستایی می باشد. وبلاگ وشاعر می شود نام تمام عاشقان جهان گاهی وقتا بغض یه دنیا توگلوت گیرکرده ونمی شکنه گاهی وقتا سنگینی تمام دنیا سیل می شه وجمع می شه تو چشات اما فرو نمی ریزه؛ ... همین *** پی نوشت : حال این روزام عجیب شبیه تکه ا ترانه ی هندسه ی چارتاره ... مدیا پلیروب رو روشن کنید. ای دل دیدی که هرچه دیدی هیچ است هر قصه دوران که شنیدی هیچ است چندان که به هر سو دویدی هیچ است وامروز گه گوشه ای گزیدی هیچ است خورشید چو رخ بنمود انجم بر خاست فریاد زجان ودل مردم برخاست شعر دگران چه میکنی ؟شعر این است در یا چو پدیدار شد تیمم بر خاست جانی دگر وجانفزایی دگر است شهری دگر وپادشاهی دگر است ما بسته دام هر گ نشویم ما را نظر دوس. شبی ای فتنه گر مهمان من باشی چه خواهد شد ؟
روح سرگردان من بـاشی چه خواهد شد ؟

اگر یک شب غرور حسن روز افزون نهی از سر
به فکر درد بی درمان من بـاشی چه خواهد شد ؟

سراپا آنی و از هر چه گویم خوشتر از آنی
شبی ، روزی ، بتاگر زان من باشی چه خواهد شد ؟

گر ای شیرین تـر از عُمر ، این دل دیوانه بنوازی
گر ای خوشتر زجان ، جانان من باشی چه خواهد شد ؟

غمت ناخوانده مهمانی ست هر شب در سرای من
اگر یک شب تو خود مهمان من باشی چه خواهد شد ؟

به تاریکی سرآمد عمر من ، ای ماه اگر یکشب
چراغ کلبه احزان من باشی ، چه خواهد شد ؟

به دامـان ریختم شب ها ، ز هجران تو کوکب ها
شبی چون اشک بر دامان من باشی چه خواهد شد ؟ عماد اسانی   روزی بپرسی گرزمن چیست  بتر زجان وتن     فاش بگویم  این سخن وطن وطن وطن وطن       3/3/90 بیگی ( سینا ) لنگرودی   بسم الله الرحمن الرحیم «ترجمه ی 5 آیه از سوره آل عمران » ربنـــــا در خلقت این آسمان و این زمین هست نشانه بر دمندان ز تو رب الالمین اختلاف شب و روزش ، نکته هادارد زیاد بر دمندان بود، درسی از این چرخ زمیــن آیه 190 بندگان در حال ذکرند در قیـام و در قیـود در تفکر می شوندبر خلقت این آسمان واین زمین بیهوده نیافریددرعالم،از ملک جهانیان هست. شبی ای فتنه گر مهمان من باشی چه خواهد شد ؟
روح سرگردان من بـاشی چه خواهد شد ؟
اگر یک شب غرور حسن روز افزون نهی از سر
به فکر درد بی درمان من بـاشی چه خواه...د شد ؟
سراپا آنی و از هر چه گویم خوشتر از آنی
شبی ، روزی ، بتاگر زان من باشی چه خواهد شد ؟
گر ای شیرین تـر از عُمر ، این دل دیوانه بنوازی
گر ای خوشتر زجان ، جانان من باشی چه. در سوگ سیمین محمدعلی شیوا رفتی، غمت نشانِ وفا گم نکرد و ماند خون از فراغ در دلِ مردم نکرد و ماند نامت که بر نگینِ زمان نقشِ زندگی ست بر روی مرگِ شوم تبسّم نکرد و ماند دریای دردمندِ حضورت چه پرشکوه از هرزه بادِ فننه تلاطم نکرد و ماند شعرت ز گل سرود به کوریّ خار و خس هیچ اعتنا به زحمتِ کژدم نکرد و ماند از قحطِ عشق گفت ولی فکرِ خلق را دل ناگرانِ قحطی گندم نکرد و ماند شعری که خود عصاره ی فریادِ آبهاست در بسترِ درنگ تورّم نکرد و ماند بر لکنتِ هزاره ی تردید تن نزد در معبدِ سکوت تکلّم نکرد و ماند چون سرو، سربلند ز آوارِ تهمت است شعری که خو به آهِ تظلّم نکرد و ماند * ای کولیِ غریبه ی شب ها! که شعرِ تو جز از شکوهِ صبح ترنّم نکرد و ماند سیمین خیال! خیز و زجان نغمه ای سرای! کو مرگ را قبولِ توهّم نکرد و ماند رفتی و گم شدی به هیاهوی خواب ها امّا شکوهِ یادِ تو ره گم نکرد و ماند گه شوم تنها و گاهی باخودم بیگانه ام ذر میان جمع میباشم گهی افسانه ام ای خدای مهربان دریاب دل زار مر ا تا اسیر مستی و میخوار این میخانه ام ساقیا پیمانه ای دیگر بده جامم لبریزش نما می بده حامم تو پر کن تنها در این خانه ام یا خمار م از می و مستی سخن گویم مدام یا چو مجنون در پی لیلی روان دیو انه ام بگو ای دلبر زیبا ش تی جام زیبا را خم و خمخانه و می را زجان وتن چه میخواهی چو چشمت بر وفا بستی مرا اتش زده رَستی چنان سرشار و سر مستی بگو از من چه میخواهی تو بهترم زجان و تن وطن وطن وطن وطن زعشق تو بوُد که من کنم ز خون خود کفن تو ای فلات بی کران که همچو دشت آسمان ستاره ها به هر زمان ز دامنت گرفته جان بهشتی خاک پر گهر سرشته از تو شد هنر و سکه ی شکوه و فر زده به نام تو ز زر وطن کنام من تویی پدر و مام من تویی همام نام من تویی بسم کلام من تویی ترا سزد که در جهان سرت فرازد آسمان توای فلات آریان بمان همیشه جاودان 27/2/91 بیگی ( سینا ) لنگرودی حق نما، با وفا با من دمی بمان از عشق مان بخوان با یک ترانه خوان دست شوییم زجان آغاز یک ترانه ای آواز عاشقانه ای در سبز آشیانه ای با صوت عارفانه ای نظری به روی تو دل فرش کوی تو در جستجوی تو سفری به سوی تو پروانه ای بی قرار بی قرار وصل یار خود را زده به دار آن چه حال و این چه کار؟ تقدیر تو چه بود؟ عالم تو را چه سود؟ از چه روی او کبود ز تو مگر . نمی خواهم تورا ای عید نوروز بگویم این سخن صد بار در روز دوباره آمدی غم هم دوباره نباشد مشکلت را راه چاره چرا آیی تو شهر و خانه ما بهم ریزی تو این کاشانه ما تو می آیی به همراه گرانی ! تو می دانی چقدری پر زیانی ؟! دوباره آمدی اوضاع این شهر به هم ریزی کنی در کام ما زهر؟ تو که آیی رود آسایش من شنیدی؟ پنبه را از گوش خود کن نمی خواهم ببینم رویت . فرق بین عشق و هوس عشق بود و عاشقی و انتظار مشهد ومکه مدینه عاشقان بیقرار کربلا وعاشقان بی نظیر اهل دل جمکران و انتظار و انتظار و انتظار عاشقان معشوقتان عاشق ترند از شما لایق ترند و بهترند سرور و سالار و مولا عاشق است عشق را قیمت دهند جان داده و دل و می برند عشق عباس و فرات و تشنه های کربلا خیمه ها ازهم جدا و سر زپیکر ها جدا من خج میکشم تا که بگویم عاشقم من کجا اقا کجا غشق علی اکبر کجا عشق بود در ابه با سر بابا دمی عشق بود وبوسه بر لب بابا دمی عاشقانه دیده زینب زینب بنت علی عشق را او دیده و ان عشق باشد مرحمی هرکدام از ما بگوئیم عاشقیم این عشق چیست عاشق و معشوق در این وادی کیست کیست ان که زجان خوب وشیرین بگذرذ من نمیدانم بگو این عاشق و معشوق کیست علی کارگر امروز مرا حالیست حالی تماشاییستدستی به طلب دارم زیرا که یدم خالیستامروز غم شخصی ست که مکتب او باقیستامروز سما و عرض کار همه شان زاریستکو آن سگ رذل و پست او که هدفش خواریستاین قافله را سالار آن معجز الله یستامروز پر از اشکم اشکی که زجان جاریستهر که مرادش غیربی شک ره او فانیستنعمت زخدا بودش به به چه خوش اقبالیستاین قافیه تقدیمش، حرف. امروز مرا حالیست حالی تماشاییستدستی به طلب دارم زیرا که یدم خالیستامروز غم شخصی ست که مکتب او باقیستامروز سما و عرض کار همه شان زاریستکو آن سگ رذل و پست او که هدفش خواریستاین قافله را سالار آن معجز الله یستامروز پر از اشکم اشکی که زجان جاریستهر که مرادش غیربی شک ره او فانیستنعمت زخدا بودش به به چه خوش اقبالیستاین قافیه تقدیمش، حرف. امروز مرا حالیست حالی تماشاییستدستی به طلب دارم زیرا که یدم خالیستامروز غم شخصی ست که مکتب او باقیستامروز سما و عرض کار همه شان زاریستکو آن سگ رذل و پست او که هدفش خواریستاین قافله را سالار آن معجز الله یستامروز پر از اشکم اشکی که زجان جاریستهر که مرادش غیربی شک ره او فانیستنعمت زخدا بودش به به چه خوش اقبالیستاین قافیه تقدیمش، حرف. نام شعر : نخواهم گذشت گر زجهان بگذرم از تو نخواهم گذشت سر رود از پیکرم از تو نخواهم گذشت مردمک چشم من،نقش تو بر خود گرفت ورهمه جا بنگرم از تو نخواهم گذشت سر زنشم گر کنی هیچ نگیرم بدل هر چه ملامت برم از تو نخواهم گذشت دیدن تو هر نفس،ملک جهانم بس است عشق تو می پرورم از تو نخواهم گذشت تا به تمنای تو با تو شدم هم کلام عقل برفت از سرم از تو نخ.

ای فروغ لحظه های تار من
علت شب ناله های زارمن
ای غم هجرت سواد سوز من
وز خی تیرگیها روز من
ای تو مست از ساغر وپیمانه ها
ای ش ته حرمت پیمان ما
میروی دامن کشان ای خودپرست
بعد تو خاک رهت گیرم به دست
سرمه چشمم کنم آن خاک پاک
گر کنی رسوای آفاقم چه باک
ای خی تکیه گاه شانه ام
هم نوای غربت کاشانه ام
در میان . (بخت بیدار) مردی که می پنداشت بدبخت است یابخت او خواب و دربند است به جستجوی فرشته بخت خویش راه بیابان را گرفت در پیش رسید به گرگی بیمار و نحیف گفت سفرت خیر باشد مرد شریف به کجا چنین خسته پا وغمین گفت بخت من در جایی ه به یقین می روم تا بیدارش کنم از جای که ز بدبختی فتادم از پای گفت گر بدی زمن یاد کن جسم رنجور مرا درمان کن بپرس ز چه روی بیم. حق نما، با وفا با من دمی بمان از عشق مان بخوان با یک ترانه خوان دست شوییم زجان آغاز یک ترانه ای آواز عاشقانه ای در سبز آشیانه ای با صوت عارفانه ای نظری به روی تو دل فرش کوی تو در جستجوی تو سفری به سوی تو پروانه ای بی قرار بی قرار وصل یار خود را زده به دار آن چه حال و این چه کار؟ تقدیر تو چه بود؟ عالم تو را چه سود؟ از چه روی او کبود ز تو مگر . جزمن به شهر یار ی شهریار نیست شهری به شاه پروری شهر  یار نیست. دربارگاه سلطنت فقر،شاه را بندنددربه رخ که به دربار بار نیست. من طایربهشتی ام اما دراین قفس حالی اسیرعشقم وجای فرار نیست. برگ خزان به زردی رخسارمن مباد ای گل که درطراوت رویت بهارنیست. ازخون لاله برورق گل نوشته اند کاوخ به عهد لاله رخان اعتبارنیست. شاهدشوای ستاره که آن م. اختصاصی از رزفایل محمد فرخی یزدی 8ص با و پر سرعت .
لینک و ید پایین توضیحاتفرمت فایل word  و قابل ویرایش و پرینتتعداد صفحات: 11 محمد فرخی یز اعرانی که بر سر عقیده جان باخته باشند در قلمرو ادبیات فارسی انگشت شمارند. محمد فرخی یزدی یکی از آنهاست که به سال ۱۳۰۶ ه.ق در یزد متولد گردید.فرخی استعداد شعری و جوهر اعتراض را از همان ایام تحص. ب مردم. قبل از اینکه برم ام ار ای باید این متنو بنویسم. معلوم نیس بعدش حس و حالم چطور باشه. چند روز اخیر خیلی بهم سخت گذشته. داغون داغون. همش سیرم زجان خود رو می و از زمین و زمان شاکی. یه جوری شدم که هیچوقت فکر نمی اینجوری بشم. قبلنا وقتی می دیدم یکی به یکی حسودی میکنه و یا چشم دیدن خوشیهای دیگران رو نداره تعجب می و با خودم میگفتم خوشی او. پدر وقتی اذان می گفت غم داشت / صدای دلنشین زیر و بم داشت همیشه ذکر مولا بر لبش بود / که مولا مایه ی تاب و تبش بود پدر می رفت سوی جا ش / که بالاتر برد دست نیازش پدر می گفت با یک حال غمگین / اغثنی یا غیاث المستغیثین همیشه مادرم یاد علی بود / کنیز عشق اولاد علی بود مرا تعلیم ذکر یا علی داد / طریقه عشق و الفت با علی داد بنام خدا با سلام خدمت دوستان ولادت حضرت علی (ع) و روز پدر را به همه ی پدران مخصوصا پدر خودم تبریک میگم امیدوارم هر روزتون ولادت حضرت علی باشه و روز هاتون را باخیر و برکت آغاز کنید. آمین. ولی واقعا راست میگن که سلطان قلبها مادر و سلطان غمها پدر. پدر عزیزم روزت مبارک. علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را / که به ما سوا فکندی همه سایه ی هما را دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین / به علی شناختم من بخدا قسم خدا را بخدا که درد و عالم اثر از فنا نباشد / چو علی گرفته باشد سر چشمه ی بقا را مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ / به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن / که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من / چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب / که علم کند به عالم ی کربلا را چو به دوست عهد بندد زمیان پاکبازان / چو علی که میتواند که به سر برد وفا را نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت / متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت / که زکوی او غباری بمن آر توتیا را به امید آنکه شاید برسد به خاک پایت / چه پیامها که دارم همه سوز دل صبا را چو توئی قضای گردون به دعای مستمندان / که زجان ما بگردان ره آفت قضا را چه زنم چو نای هر دم زنوای شوق او دم / که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی / به پیام آشنائی بنوازد آشنا را زنوای مرغ یا حق بشو در دل شب / غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا پ. ن: بچه ها نزدیک امتحانات است به همین دلیل ممکن است که حضورم در این فضای مجازی کمرنگ تر بشه به همین دلیل خواهشی که از شما دارم اینه که در این ایام منا از دعای خیرتون بی بهره نفرمایید. ممنون. نمره منفی دارد 1- کلمه ی «جان » در بیت تن زجان و جان ز تن مستور نیست // لیک را دید جان دستور نیست . » در کدام نقش بکار نرفته است؟ 1)مسند 2)نهاد 3) متمم 4) مضاف الیه بیت « تن زجان و جان ز تن مستور نیست/ / لیک را دید جان دستور نیست» تکرار و تأکید کدام بیت است ؟ 1)سر من از ناله من دور نیست / لیک چشم و گوش را آن نور نیست
2 ) هر ی کاو دور ماند از اصل خوی. 10حدیث گهربار اخلاقى 1-تیر زبان قال المؤ منین علیه السلام :
احذروااللسان فانه سهم یخطى .
از زبان بترسید به درستى که آن تیرى است بسیار خطا رونده . بفرمود از زبان خود حذر کن زجان خویشتن دفع خطر کن که آن باشد چو تیرى بس خطاکار تن و جانت کند ناگه گرفتار --------------------------------------
2- نشانه هاى تقوى قال المؤ منین علیه السلام :ان للتقوى علام. شبی دل بود و دلدار دمند دل از دیدار دلبر شاد و سند که با بانگ «بنان» و نام «ایران»
دو چشمم شد زشور عشق، گریان چو دلبر شور اشک شوق را دید
به شیرینی، زمن مستانه پرسید بگو جانا که مفهوم وطن چیست؟
که بی مهرش، دلی گر هست، دل نیست! به زیر پرچم ایران نشستیم
و در را جز به روی عشق بستیم به یمن عشق، درّ ناب سفتیم
و در وصف وطن این گون. avazak.ir line36 تصاویر جداکننده متن (3)avazak.ir line36 تصاویر جداکننده متن (3)avazak.ir line36 تصاویر جداکننده متن (3) دیدار تو بد خواه مرا کور کند احساس مرا زنده و پر شور کند لبخند تو وقتی که به من می نگری هفتاد بلا زجان من دور کند !

avazak.ir line36 تصاویر جداکننده متن (3)avazak.ir line36 تصاویر جداکننده متن (3)avazak.ir line36 تصاویر جداکننده متن (3) ۱۳/۶/۹۲
" ان یکـاد " جان مــن را هـــــم ببر ٬ حتمـــاً بدردت میخورد نازکی ٬ سیمــین بدن ٬ آهـــن بدردت میخــورد چــشمـهـایم را بـیــــا بـردار هـــردو مـــــال تـو در بـلای آسـمـــان جـوشـــن بـدردت میـخــورد نــازنـیــنــــا ٬ یـاد مـــن را ذره ای همـــراه دار در سفــر یـک دانــه ی سوزن بـدردت میـخـورد در خیــــالـت ذره ای از خــاطـــــراتـم جــای ده گــاه گــاهی دانــه ای ارزن بــدردت میــخــورد میـروی حـالا که از ایـن خـانه قـدری صبــر کــن " ان یکـاد " چشـم زخـم مـن بـدردت میـخـورد فصـــــــل آخــــــر مشـــــــتاق فصل آخـرم امـــا از ســــردی مهــــــــر تو بیـــــــزارم تــــا زنـــده ام امــــــــا غــــــــــرورم را از زیــر کفـــــشـت بـر نمـی دارم!
سـردی احساس تو در ذهنـم یعنی همه تعبـــــــیرهــای درد معشـوقه ی نامهــــربــان یعنـی اوج هجــوم غصــه بر یک مــرد
باران بـــــدون چتـــــر خــــوبیهـــات ســـــــرد اسـت و یک با بی روح همچون نمک هــــر لحـــــــــــظه می بـارد بـر روی قلـــــب زخمــــــــــــــــــی و مجــــروح ای کــــاش می فهمــــید چشمــــــانت از چهــره ی من خستــــگی هـــــا را آن چشـــم هایی که به یک ترفنــــــد می آفـــــــرینـد زندگــــــی هــــــــا را با ســـــردی چشمـــــــان تو هــر روز حال دلـم فصــــل زمســـــــــتان اســت خورشید خامـوش و است و بی رونق زنـــــدانـــــی دیــــو شبســـــــتان است حـــال تــو یــک جـــادوســت انگـــاری تو خــــوب باشــی زندگـــی خوب است وقتــــــــی کـه غمگیـــنی جهــــــان من یک مشـــت سنگ و آهن و چوب است یــاد تــو امـــــــا تا تمـــــــام عمـــــــر در قلـــــب من نوری فـــــروزان است هـــــرجــــــا که باشـــم شـک ندارم که بی مـــهــر تو آن شهـــــر زندان است. دیدار تو بد خواه مرا کور کند احساس مرا زنده و پر شور کند لبخند تو وقتی که به من می نگری هفتاد بلا زجان من دور کند !

۱۳/۶/۹۲ پُرِ زخمم و غم قهـرِ تو ماننـد نمک
به گمانم که بمیرم، تـو بگویی بـه درک
به هــــوای تو دلـم ی ــره، آرام و یــواش
می کشــد از ســــر دیــوار حیـــــــاط تـو سـرک
مدتی هـست که فهمیــــــــــ. 17 مرداد روز خبرنگار را به همه خبرنگاران عزیز تبریک میگویم. خبرنگاری کار جذ است اما درآمد آنچنانی ندارد و البته سختیها و مشکلات خاص خود را دارد. خیلی ها به خاطر علاقه به این کار روی آورده اند و البته وسط کار هم آن را رها می کنند !
من هم حدود 12 سال است در کار عکاسی خبری هستم البته شغل اصلی من محسوب نمی شود و بیشتر بخاطر علاقه هستم و بخاطر همین خبرنگار حرفه ای نیستم. ع مربوطه گفتگویم با طلایی فرمانده سابق پلیس تهران سال 84 می باشد... محمد رضا حیاتی یکی از قدیمی ترین و با سابقه ترین خبرنگاران و مجری خبری.... مجموعه پیامها و اشعاری در مورد روز خبرنگار... قلم زدنت، قدم زدن در سرزمین زیبای آرمان هاست و پرگشودن تا قاف
یادمان باشد برای رسیدن به قاف حقیقت آرمان ها باید سیمرغ شویم تا پرگشودنمان، رسیدن باشد



نوشته هایتان طلوع حقیقت و بیان دردهای انی است
که نمی توانند بگویند و فریادشان بی صداست



خبرنگاری شغل، حرفه، هنر و عشق است، هنری و عشقی که خبرنگار باید با جان و دل عاشق آن باشد تا بتواند در این زمینه موفق باشد. روزت مبارک



خبرنگاران طلایه داران جبهه آگاهی و چشم بینا و زبان گویای مردم هستند، روز خبرنگار مبارک



به راستی چه زیباست شه ای که در مقابل قلم زانو زند
و واژه هایی که در خدمت بیان حق برآید...



خبرچین بدبخت هیزم کش است/ همه کار او سوزش و سازش است.



نویسنده توانا، 17 مرداد روز فرهیختگانی چون شماست.
این روز بر شما مبارک...



نوشتن را خدا به شما یاد داد و به قلم فسم خورد و گفت:
«اقرا باسم ربک الذی خلق». درود بر شما پیغمبران، روز بعثتتان مبارک...



اقتضای جان چو ای دل آگهی است/ هرکه آگه تر بود جانش قوی است...



و "قلم” بهانه ای شد تا ذهنمان را از قید کلمات بی شمار رها کرده
و جسورانه در بیکران دنیای "خبر” خلاصه شویم.



شاید قرار این است که به دیگران یادآوری کنیم: زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد
برود. مطمئنا مبارک است روزی که به نام شماست!



ی که روز خبرنگار رو بهمون تبریک نمی گه. خودمون باید به هم تبریک بگیم.
بچه ها روزتون مبارک. قلمتون پرجوهر، صفحاتتون پرخبر، دفتر تلفنتون پرورق.



جان نباشد جز خبر در آزمون/ هرکه را افزون خبر، جانش فزون.



در کام قلم زجان من خون می ریخت/ در صفحه چو اشک چشم مجنون می ریخت
آن دل که نثار دوست باید می شد/ خون می شد و قطره قطره بیرون می ریخت



آگاهی می دهی و امید، روزت فرخنده و قلمت پاینده.



از بوسیدنی های این روزگار، یکی هم بود دست خبرنگار. روزت مبارک...
اولین بار که آیت الله شعر «علی ای همای رحمت» را شنیدند«علی ای همای رحمت» مطلع شعری به یادماندنی از شهریار در فضیلت مولای متقیان حضرت علی علیه السلام است که انقلاب ی، آن را از جمله برترین اشعار در مدح المؤمنین علیه السلام دانسته اند. پایگاه اطلاع رسانی khamenei.ir به مناسبت ولادت حضرت علی علیه السلام گزیده ای از و متن بیانات انقلاب دربار. شبی دل بود و دلدار دمند
دل از دیدار دلبر شاد و سند که با بانگ بنان و نام ایران
دو چشمم شد ز شور عشق گریان چو دلبر شور اشک شوق را دید
به شیرینی ز من مستانه پرسید بگو جانا که مفهوم وطن چیست
که بی مهرش دلی گر هست دل نیست به زیر پرچم ایران نشستیم
ودر را جز به روی عشق بستیم
به یمن عشق در ناب سفتیم
ودر وصف وطن اینگونه گف. گشت غمناک دل و جان عقاب چو ازو دور شد ایام شباب دید کش دور به انجام رسید آفتابش به لب بام رسید باید از هستی دل بر گیرد ره سوی کشور دیگر گیرد خواست تا چاره ناچار کند دارویی جوید و در کار کند صبحگاهی ز پی چاره کار گشت بر باد سبک سیر سوار گله کاهنگ چرا داشت به دشت ناگه از وحشت پر ولوله گشت و ان شبان بیم زده، دل نگران شد پی بره نوزاد دوان کبک. اختصاصی از سورنا فایل حسام الـدیـن چـلپـى 9 ص با و پر سرعت .
لینک و ید پایین توضیحاتفرمت فایل word  و قابل ویرایش و پرینتتعداد صفحات: 9        حسام الـدیـن چـلپـى ( 622 ـــ 687 هـ ق) معـروف به اخى تـرک از اکابر عرفاء و اعاظم صوفـیـه و مرید صدیق مولانا بود کـه از هـمان آوان سال هاى جوانى، در دنـبـال وفـات پدرش اخى ترک ارموى به خدمت مولانا پیوسته بـود در قونیه تولد شد و بار ها اموال خود را در راه مولانا صرف کرده بود اصلاً از اهل ارمیه بوده و خاندان او به قـونـیه مهاجرت کرده اند علاوه بر لقب چلپى که معنى سید و بادار را میدهد به ابن اخیه ترک نیز معروف است. و علت این شهرت آنست که پدران وى از سران طـریقه فـتـوت و فتوت آموز فتیان و جوانمردان بوده اند.      از مقدمه ی مثنوی ، سرآغاز دفتر چهارم ، دفتر پنجم و ششم به خوبی میتوان دانست که حسام الدین در پیش مولانا چه مقام بلندی داشته و تا چه حد مورد دلبستگی و عنایت او بوده است که از وی  بنام هاى مفتاح خزائن عرش و امین کنوز فرش و بایزید وقت و جنید زمان یاد نموده است که از زهد و ورع فوق العاده او بود. همین حسام الدین چلپى است که باعث شد مولانا  کتاب بزرگ مثنوى را که محصول دوران پختگی و کمال ذوق و شه مولانا ست که به یاد دوست خود شمس تبریزی نوشت چنانچه خود او میگوید :  چونکه گـل رفت و گـلـسـتان شد اب  بـوی گـل را از کـه جـویـم ، از گـلاب که مقصود مولوی از گل شمس است و از گلاب حسام الدین.                و به حق میتوان گفت که مثنوی معنوی یکی از گرانبها ترین میراث عرفانی و اخلاقی در ادبیات جهان است  کـه به گـفته محمد خواجوى  شفا بخش دل ها و بر طرف کننده اندوه ها و آشکار کننده حقایق قرآنى و فراخى بخش روزى و نیکو کننده خو هاست ، به یادگار گذاشت .       مولانا عبد الرحمن جامى در نفحات الانس این واقعه را بدین گونه نقل کرده است:{ چون صلاح الدین به جوار رحمت حق پیوست ، عنایت خدمت مولانا و خلافت وى به چلپى حسام الـدیـن منتقل شد و سبب نظم مثنوى آن بود که چون چلپى حسام الـدیـن میل اصحاب را به الهى نامه حکیم سنایى و منطق الطیر شیخ عطار و مصیبت نامه وى دریافـت از خدمـت مولانا درخـواست کرد که اگـر چنانچه به طرز الـهـى نامه سنایى یا منطق الطیر ، کـتابى منظوم گـردد تا دوستان را یادگـار بود غایت عنایت باشد ؛ مولانا فى الحال از سر و دستار خود کاغذى به دست چـلـپى حسام الـدیـن داد و در آنجا هیجـده بیت از اول مثنوى نوشته بود }.  بـشـنـو از نى چون حکایت مى کند     از جــدایـى هـا شـکـأیـت مـى کـنـد  کـز نـیـسـتـان تـا مـرا بـبـریـده انـد     از نـفـیـرم مـرد و زن نـالــیــده انـد       خواهم شرحه شرحه از فراق     تـا بـگـویـم شـــرح درد اشــتــیــاق   هر ی کودورماند ازاصل خویش     بـاز جـویـد روزگـار وصل خویشمـن بـه هـر جـمعـیـتی نـالان شـدم      جـفـت بد حالان و خوشحالان شدمهـر کـسی از ظن خود شد یار من      از درون مـن نـجـسـت اسـرار من    سِــر من از ناله ی من دور نیسـت     لیک چشم و گوش را آن نور نیستتن زجان و جان زتن مستورنیست     لیک را دید جان دستور نیستآتشـست این بانگ نای ونیست باد     هـر کـه أیـن آتـش ندارد نیست بادآتـش عـشـق است کـانـدر نی فـتاد      جوشش عشق است کاندرمی فـتادنی حـریـف هـر که از یاری بُرید      پـرده هـأیـش پـرده هـای مـا دریـدهمچو نی زهری و تریاقی که دید      همچو نی دمساز و مشتاقی که دیدنی حـدیـث راه پـر خون می کـنـد      قـصه هـای عـشق مجنون می کندمحرم این هوش جزبیهوش نیست      مرزبانرا مشتری جزگوش نیست در غـم مـا روز هـا  بـیـگــاه شــد       روزهـا بـا سـوز هـا هـمـراه شـد     روزها گررفت گـو رو باک نیسـت      تو بمان أی آنکه جزتو پاک نیستهر که جز ماهی ز آبـش سیر شـد     هرکه بی روزیست روزش دیرشد در نـیـابـد حـال پخته هـیـچ  خـام       پـس سـخـن کـوتـاه باید والـسـلام       که املای هیجده بیت نخستین مثنوی را خود مولانا و باقى را  حسام الدین نموده است. در حقیقت این هیجده بیت خمیر مایهء شش دفتر بزرگ مثنوی معنوی شریف گردید که در این ات آغازین مثنوی ، نی نقش عمده دارد. شکایت می کند و درد فراق را باز می نماید و می گوید :<< از روزی که مرا از نیزار بریده اند ، همه از ناله های من به فغان آمده اند. البته هر از موطن خود جدا افتد ، در آرزوی رسیدن به موطن اصلی می سوزد. من در هر محفلی گریستم و نالیدم ، با همه طرح دوستی ریختم ، اما هر از دید خود با من انیس شد و اسرار درون مرا جستجو نکرد.مولانا می گوید که آتش عشق در نی افتاده است. همدمی چون نی که هم زهر و هم پادزهر باشد ، نمی توان یافت. نی از راه های پرخون سخن می گوید و حکایت عشق مجنون را برملا می سازد و سپس می فرماید که خام ، حال پُخته را در نمی یابد ، پس سخن را باید کوتاه کرد >>.    به عقیده بعضی از شارحان مثنوی منظور از نی (( انسان کامل )) است و ناله ی انسان کامل از سِر او جدا نیست چنانکه علی (ع) می فرماید:<< انسان را از زبانش می توان شناخت و از سخن او بدو راه توان یافت>>.زبان و گفتار آدمی آنقدر مهم است که در آیات قرآنی چندین جای از آن یاد شده است. ارزش و بی ارزشی آدمیان را به سهولت میتوان از نوع تکلم و سخن گفتن وی تشخیص داد به قول سعدی شیرین سخن:تـا مـرد ســخــن نـگـفـتـه بـاشـدعـیـب و هـنـرش نـهـفـتـه بـاشـد
با
حسام الـدیـن چـلپـى 9 ص
شرح مختصری بر نی نامه مثنوی معنوی
مولوی               

 تحمیّدیه
سنتی پسندیده از گذشتگان ماست که سر آغاز آثارشان را با حمد و ستایش الهی بنا
نهاده اندو هر دم به زبانی صفت حمد دوست را گفته اند : یکی می فرماید : «ای نام تو
بهترین سر آغاز» و دیگری می سراید : «به نام خداوندجان و د» . به نام خدا فردا روز نوزدهم داد ماه ، روز ولادت حضرت علی اکبر(ع) در سال 33 هجری قمری، جوان برومند عرصه عشق و ایثار و جانبازی صحرای کربلا و روز جوان است. ضمن عرض تبریک به همه هموطنان عزیز در سراسر ایران ی به ویژه مردم ایثارگر میغان؛ در زیر مدیحه ای از آیت الله شیخ محمد ابراهیم خلیلی میغانی در وصف حضرت علی اکبر(ع) تقدیم می گردد. باشد که جوا. تا به نشاط و سرور ساقیک روزگار باده ی کبر و غرور ریخت به جام بهار سَورت دَی طی نمود گردش لیل و نهار شد کره ی آفتاب بُرج حَمَل را مدار گشت مزین زمین باز ز نقش و نگار فصل زمستان گذشت باد بهاری وزید شاخ درختان شکفت سبزه و ریحان دمید باز شد از تیره خاک نو گل الوان پدید زرد و بنفش و کبود آبی و سرخ و سپید بس که فزون است رنگ نتواند شمار بسطِ بس. مطالعات طراحی مرکز آموزش ، خلاقیت و آفرینشهای هنری کودک تاریخ ایجاد: 3/14/2016 2:10:02 am تعداد برگ: 262 برگ ورد قیمت: 60000
فصول و فهرست کلی مطالب
مقدمه
تعاریف
فصل اول مطالعات پایه
فصل دوم مبانی نظری
فصل سوم اقلیم و موقعیت قرارگیری
فصل چهارم استانداردها و ضوابط
فصل پنجم برنامه فیزیکی و ریز فضاها
فصل ششم نمونه های موردی.