تنها داداشم

به نقل از خبرگزاریها در مورد تنها داداشم : داداشم با دوس دخترش تازه نامزد کرده ب سر میز شام نامزدش میگه مامانی ویترین اونطورف خونه بود قشنگ تر بودااااااا داداشم یه سکته ناقص زد.... مامانم گفت مگه اونطرف بود دیده بو ؟؟؟؟؟؟ نامزدش گفت نــــــــــه ولی حس اونطرف باشه قشنگتره.... خخخخخخخخ ینی سوتی داد در حد مرگــــــــــ دارم مینویسم شاید به آرامش برسم

پارسال عید خطمو عوض به داداشم اس دادم سلام
نوشت شما منم که دیدم نمیشناسه گفتم بزا یکم ازیتش کنم
که کاش هیچ وقت این کارونمی
خیلی مزاحم داشتم از هر کدوم یه چی یاد گرفته بودم طوری جواب داداشمو دادم که داداشم بم گیر داد که اسمت چیه منم گفتم بعدا دردسر میشه جوابشو ندادم دید که جواب نمیدم شم. سلام و شب بخیر الان شیراز هستم و خونه ی داداشم، حس داره درد میکشه با این حالش از صبح تا عصر ساعت 6 سرکار بود ،الانم که اومد خونه نشست مرغ پاک کرد و د کرد ،بعدش هم از درد دراز کشید ،من فکر میکنم همه ی ما آدمها چوب بی انصافی هامون رو میخوریم داداش منهم متاسفانه بی انصافی هایی در مقابل اعضای خانواده ش کرد ،امشب خیلی براش صحبت و سعی نگاهش ر. داشتن یه داداش دیوونه مثل خودت دنیااییه حس خوب یعنی بودن تو حس خوب یعنی دوست دارم خیلی زیاد حس خوب یعنی تو پای همه شیطنتام باشی حس خوب یعنی اگه دنیا بهم پشت کرد تو پشتم باشی حس خوب یعنی حال الان من واسه بودن داداشم مرسی که هستی داداشیم خودش میدونه با کیم با سلام
من یک مشکل بزرگی دارم این هست که پدرم خیلی سال پیش فوت شده و پیش مادرم و تنها داداشم بودم. تا اینکه برادرم هم چند وقت پیش بر اثر تصادف فوت شد. پسر هستم و بیست سالمه، علاوه بر نیازهای دیگه، به نیاز عاطفی خیلی احتیاج دارم واقعا. با این حالات من خیلی شوخم .
مشکل مالی هم ندارم الحمدالله ولی تنها مشکلم این هست که اگر ازدواج کنم م. داداشم یه بار به ش زنگ زد
داداشم :الو کجایی عروسک
طرف مقابل:من مامان عروسکم
داداشم:پس عروسکم کجاست
طرف مقابل:عروسکت خو ده
داداشم:خو بیدارش کن میخوایم بریم بیرون
طرف مقابل:چشم.رفت بیدارش کرد
یعنی اون لحظه داداشم هنگ کرده بود
میگفت لامصب مامانش خیلی خوب بود ولی خودش خیلی (ع …ن) بود . . :lol: با داداشم نشسته بودیم درس میخوندیمتماس گرفت با مامانم صحبت کنه زد روی اسپیکر منم داشتم میشنیدم اول ام باهاش صحبت کرد بعد تهش گفت سلام لیمو جون رو هم برسون! من یه لبخند ملیح زدم بعد مامانم شروع کرد صحبت تهش یه جمله گفت , بعد خیلی آروم گفت هیس هیچی هم نگو تا لیمو نشنوه من : داداشم :-d (مامان شنید , شنییید , شنیییید ) من : من : بازم من : خب نتون. امروز بهترین روز بود . وقتی به کلاس موسیقی رفتم از من راضیی بود چون من نت ها را خویب بلد بودم. مادرم که نت ها را به من یاد داد تشکر می کنم. به پدرم گفت که مهدی سواد موسیقی عالی دارد و سریع یاد می گیرد برای داداشم روز خوبی بود چون دیروز فاینال زبان نمره ی 20 یا شاید 100گرفتگرفت و می تواند با تبلت بازی کند ولی با عینک ضد اشعه بدجور ابم بدجورداغونم
حال خودم رو نمیفهمم
درگیر داداشم ایم... ی رو میخواد و چندماهه که حرفش رو با بابا زده.. و الان که میخواد اقدام کنه بابام تازه ساز مخالف هاش شروع شده .... 
بقدری امشب حال داداشم اب بود که خونه پیشش موندم و نرفتم مهمونی.. 
وای از اون استیصالی که توی چشماش بود و با اون چشم ها و با اون اضطراب به من زل می زد . man va dadashamo 2 taie dig رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) 1 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) نام رمان : من و داداشم و دوتای دیگه
2 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) نویسنده : ۷۵ کاربر انجمن نودهشتیا 3 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) حجم کتاب : ۵٫۴ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۴ (epub) – اندروید ۰٫۹ (apk)
11 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub ، apk
4 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) تعداد صفحات : ۴۷۶
14 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) خلاصه داستان :
این داستان در مورد یه خواهر و برادره که به صورت ناخواسته و اجباری وارد خونه ی عموشون میشن و اونجا حس درگیر میشن. اونم درگیر یه روح سرگردان که از اونا کمک میخواد. بعد از کلی اتفاق می تونن با خانواده روح ارتباط برقرار کنن و به کمک اونا با عث آرامش اون روح میشن و البته این م ن برای خانواده خودشون هم اتفاقات جالبی می افته. داداشم زمانی که سرود ملی رو میخونه داداشم زمانی که سرویس میزنه داداشم هنگامی که امتیاز گرفتند و خوشحاله داداشم زمانی که دفاع میکنه داداشم زمانی که اسپکش میخوابه داداشم زمانی که تعویض میشه که این بدترین ح بازیه داداشم زمانی که میاد تو زمین و من خوشحال و شنگول نگاه میکنم داداشم زمانی که سرود ملی رو میخونه داداشم زمانی که سرویس میزنه داداشم هنگامی که امتیاز گرفتند و خوشحاله داداشم زمانی که دفاع میکنه داداشم زمانی که اسپکش میخوابه داداشم زمانی که تعویض میشه که این بدترین ح بازیه داداشم زمانی که میاد تو زمین و من خوشحال و شنگول نگاه میکنم اومدم دخترمو بذارم خونه ی مامان، ماشین بردارم برم باشگاه، دیدم مامانم سردرد و تهوع داره، حالش بده. نرفتم.داداشم که بچه ی دومه و ازدواج نکرده، ب به مامان پیله کرده بود که برا اون داداش و خواهرم بابا خونه داده نشستن، منم گلخونه زدم، کمکم کنید خونه اجاره کنم با دوستم باشیم(گلخونه تهران نیست، گرگان گلخونه زدن، الان تو کان زندگی می کنن . محمد پسر م هست :( منو محمد مث خواهر و برادر بودیم :( خیلی صمیمی بودیم:( ای خدااا آخه چرا اونو باید میبردی؟ :( چن روز پیش از کلاس تقویتی لعنتی داشته میرفته خونه با اون ماشین گُنده ها تصادف میکنه... همش هم تقصیر اون ماشین گُنده ی لعنتی بوده... از ماشین محمد که تصادف کرده بود ع گرفتن وقتی دیدمش خیلی وحشت :( فقط صندوق عقب ماشین سالم مونده بود دی. این روزا به همه سخت میگذرد دلهایمان مثل همیشه نیست اضطراب ..بی قراری..دعامهربون ترین داداش دنیا رو در جمعمون داریم داداشی ک شاید از دید بعضیا ناتووانی ذهنی دیده میشه اما از چشم ما اینجور نیست علی همه رو با ذهن کوچکش زیبا میبینه ..در سال 92 داداشم 4 بار در بیمارستان بستری شد..خوشحال بودیم و ارزو داشتیم سال 93 اینگونه پیش نره ..اما تقدیر اینجوری پیش نرفت..الان 4 روزه علی باز هم در بیمارستان بستریه ..و این پست رو برای اون مینویسم برای اینکه از شما بخواهم برای خوب شدنش دعا کنید..درد علی داره همه خانواده رو میکشه ..مادرم و پدرم از همه بدتره حالشون..برای داداشم دعا کنید پ ن : علی در کنار حسام دیروز کلا به تفریح گذشت صبح پاشدیم و با داداشم کلش اف رویال بازی کردیم ، یه مدل جدید اضافه که دئل هست خیلی حال میده بعد رفتیم نمایشگاه الکامپ چون چندتا شرکت آموزشی مثل همیارودپرس و وان کلیک و مدیروب و ... اونجا بودن میخواستم یه پک ب م که خودم یه بخش هاییش رو استفاده کنم و باقیش هم باشه تا داداشم استفاده کنه برای همین با دوستم و داداشم . بسم الله مهربون :)
+عاقا من همه ی درسامو پاس شدم ^.^ تازه مشروطم نشدم d;
+کلا از آدم های باهوش خوشم میاد :) خیلی خیلی ... از حرف زدن باهاشون واقعا لذت میبرم ... تا حالا هزار دفعه خواستم الف رو گیر بندازم نشده d; اصن لعنتی خیلی حواسش جمع عه :
+تا میتونید برجک پسرای اطرافتونو بزنید ! به همین برکت قسم راست میگم دی: کلا با هیچ پسری در صلح نباش. داداشم با کامپیوترش ور میرفت..
بابام اومده میگه پاشو برو دم در دوس دخترت کارت داره…
داداشمم پشم ریزان پاشده میگم چییی؟؟؟؟؟ینی مهسا دمه دره؟؟؟؟
بابامم یه لبخنده ملیح تحویلش داد میگه شوخی پسر…
فقط میخواستم اسمشو بدونم…پس اسمش مهساس!!!!
هیچی دیگه داداشم با ح یورتمه منزلو به سمت افق ترک کرد :)))) ==== کل کل میوه ها:
گل :من شبیه آدمای چاقم!
گردو:من شبیه مغز آدمم!
نارنگی:من شبیه کلیه آدمم!
بادوم:من شبیه چشم آدمم!

خیار:میشه بحثو عوض کنید!! ==== بقییه رو در ادامه ی مطلب بخونید بالا ع فردا شب یه عروسی داریم!عروسی دوست داداشم! 6-7ساله با داداشم کار میکنه،ولی یه آدم خیلی خیلی مادی نگره با اینکه روی ما شناخت داشت من خیلی امیدوار نبودم که ما رو بپسنده ولی داداشم بدش نمی اومده بیاد طرف من!!!و البته این هیچ وقت اتفاق نیفتاد!!مامانشم یه بار اومد خونمون گفت اینقدر بهش گفتم یکی از این همسایه ها رو انتخاب کن این همه دختر خوب!!!غیرمستقیم ما رو میگفت!ولی پسره دنبال یه آدم وضع خوب بوده اینطور که داداشم گفت! حالا بشنوید نحوه آشنایی این با خانمشو یه روز بابای دختره بابای پسره رو توی اتوبوس میبینه و میگه آقای فلانی شما هستی/میگه بله یادش میاد یه روز با هم همسایه بودن! بابای دختره از خانواده پسره میپرسه که جه خبر بچه هات خوبن؟چند تا بچه داری و چکار میکنن و این حرفا!ایشون که میگن یه پسر دارم مجرده و فلان و بمان پدر عروس خانم هم از خوشحالی بال در میاره و میگه من یه دختر مجرد دارما!!!!بعله(بفرما بیا دختر ما رو بگیر!!!)به همین سادگی اینا میرن خواستگاری و میشه!!!!! عرضم به خدمتتون که مادر عروس خانم یه دبستان داره و پدر عروس خانم هم یه مدرسه راهنمایی!!!عروس خانم هم که مطمئنا معاون میباشند!!!و کی برای اون پسر بهتر از این عروس با این وضع مالی؟.... الانم اومده دم در خونمون با یه ماشین خیلی قشنگ(احتمالا میخواد ماشین عروسش کنه!)و یه فلش به شکل قلب آورده میخواد براش آهنگ شاد بریزیم!!! بعله! دارندگی و برازندگی!!! سلام واقعا نمی دونم چی بگم رسیدم خونه دیدم داداشم گوشیمو جواب داده نمی دونم دقیقا چی گفته انقدر اعصابم خورد شد گوشمو به دیوار کوبیدم ریز ریز شد خطمو هم ش تم انقدر عصبانی بودم معذرت میخوام خودت میدونی چقدر دوستت دارم خودت میدونی تمام وجودمی خدا شاهده که نفسمی خیلی دوستت دارم پریسای من خیلی خیلی ... این داداشم اخلاق گندی داره .اگه گوش. man va dadashamo 2 taie dig رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) 1 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) نام رمان : من و داداشم و دوتای دیگه
2 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) نویسنده : ۷۵ کاربر انجمن نودهشتیا 4 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) تعداد صفحات : ۴۷۶
14 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) خلاصه داستان :
این داستان در مورد یه خواهر و برادره که به صورت ناخواسته و اجباری وارد خونه ی عموشون میشن و اونجا حس درگیر میشن. اونم درگیر یه روح سرگردان که از اونا کمک میخواد. بعد از کلی اتفاق می تونن با خانواده روح ارتباط برقرار کنن و به کمک اونا با عث آرامش اون روح میشن و البته این م ن برای خانواده خودشون هم اتفاقات جالبی می افته. 5 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) قالب کتاب : pdf (مخصوص کامپیوتر) – jar (جاوا) و epub (کتاب اندروید و آیفون) و apk
کتاب برای کامپیوتر


کتاب برای موبایل


کتاب برای آندروید


کتاب برای apk

این اولین ز له ای بود که من تجربه یا لااقل به یاد دارم. از ز له خواهشمندم که صبح ها بیاد تا ما لباس مناسب داشته باشیم بتونیم فرار کنیم.قضیه اینطوری بود که من تازه رفته بودم بخوابم و داشتم خواب می رفتم که  یهو زمین نمی دونید چطوری لرزید. انگار دستت رو تند تند به چپ و راست ت می دادی. و یه صدای وحشتناک که احتمالا مصالح ساختمانی بود هم به . امروز من و آبجیم به مناسبت تولد من سالاد ماکارونی درست کردیم که بعد از ظهر ببریم خونه ی مامان بزرگمینا افطاری بخوریم بعد داداشم خیلی شیک بلند شده اومده سر قابلمه ناخونک بزنه بیچاره انقد دلم براش سوزیییییییید...تا وسطای راه اومد بعد یادش اومد روزه س با یه ح غریبی گفت:"حیف که دست و پامو بسته..." داداشه شیکموئه داریم!؟ قربان طرز حرف زدنش واااااااااای خدا هیچ چیزی به اندازه نری (یعنی هری و نایل)منو دیوونه نمیکنه ....دو پسر شیطون گروه من که عاشقشونمممممممممممممممممم الان از داداشم نایل و عشقم هری ع میذارم ....ادامه مطلب هم برید وااااااااااااااااااااااااااااای خدا ...هر کی مثل من احساس میکنه قلبش دیگه کار نمیکنه خبر بده نظر نذاشتین با من طرفین سلام.نمیدونم این متنی که قراره الان بنویسم رو ی خواهد خوند یا نه. امروز با داداشم دعوام شد.اولین باری نیست که دعوامون میشه و تو دعوا ,بزرگترین توهینی که ممکن هست رو میکنه.بزرگترین توهینی که یه نفر میتونه تو زندگیش بشنوه اینه که بهش بگن "تو نمیتونی". قضیه اینه که من لپ تاپم مک هست و داداشم معتقد هست که من بلد نیستم اونقدری که باید با ای. یادمه یه بار دوران راهنمایی بودم و داداشم ابت با مامان رفته بودیم ید یا شایدم هم بیرون، دقیق یادم نیست. یادمه من باهاش بودم و داداشم خونه بود. دقیق یادم نیست چرا ولی من اصرار داشتم یکم دیگه بیرون بمونیم که مامان گفت باید شام بذارم و پسرم خونه است. با شنیده کلمه پسرم عصبی شدم و به مامان پ که آها اون پسرته و من دخترت نیستم؟! کلی مامان از . مامانم یه لیست ید sms کرده بود واسه داداشم که سرراه ب ه وبیاره، یکی از یداش شامپو اوه (ave)بود داداشم رفته به فروشنده گفته شامپوoh دارین؟ گویا فروشنده چندبار با تعجب پرسیده شامپوچی؟ و داداشم هی تکرارمیکردoh oh فک و فامیله ما داریم؟:-) میخواستم برم خونه داداشم.... به زن داداشم زنگیدم کجایی طبق معمول گف خونه بابام...هیچی دیگه گفتم برو خونتون میخوام بیام...داشتم باکتابام ور میرفتم که داداشم خودش اومد...رفتم استقبالش و بهش گفتم میخواستم بیام آشتی کنون فک قهری...خلاصه نشستیم کلی صحبت کردیم...کلی هم نصیحت شنیدم همش میگفت درس بخون ناهار که خوردیم بهرام با زنش اومدن خونمون....خیلی مو دوست دارم...خیلی وقت بود ندیده بودمش واقعا دلم براش تنگ شده بود....الان رفتن خیلی ناراحتم که بخاطر اون بعضی روابط اینجوری شده ولی خب به نفع من شد میتونم تو این خونه سوت وکور راحت درس بخونم...البته امروز که کلا درس تعطیل شد ولی خب یه تصمیمای مهمی هم گرفتم خخخخ تصمیمات کبری....امیدوارم بهشون عمل کنم امروز برع دیروز عالیییییی بود.... الان عاطی بهم پی ام داده جشن تولدم پست اسکیه میای...گفتم حتما...کی هست...گفت۲۸بهمن....بنظرتون فازش چیه...دوماه دیگس تولدش الان دعوت میکنه..... مدیر تیم فوتبال استقلال می گوید تیمش به پیروزی برابر تراکتورسازی نیاز داشت. ب خواهرم و خانم داداشم اومده بودن خونه ی مامان، مامان به ما هم گفت شام بریم خونه شون. ب مامان اصرار داشت شب بمونیم، گفتم: من میرم شما صبح میخواین برین ید، ظهر ناهار بیاین خونه ی ما. از مهمونی یکشنبه برنج سفید داشتم، ماش پختم و لابلا زدم. سر جمع یه ربع وقت گرفت. مامان که اومدن خودشون سالاد درست ، سفره انداختن و نشستیم. البته خانم ب. اعتراف میکنم وقتی بچه بودم روز تولدم شیرینی ها رو با داداشم خوردیم
مامانم رفته بود میوه ب ه !
داداشم گفت به مامان چیزی نگیا !
گفتم باشه !
وقتی مامانم اومد حتی نذاشتم کفششو در بیاره ، گفتم مامان ما شیرینی ها رو نخوردیم ، پیشی اومد خورد :d دیروز روز اول بود ک رفتم. باید با وایزر عصر حرف میزدم. ساعت 3و نیم اومد :/ من از ساعت 1 اونجا بودم :/ چقد شیفت عصر خلوت و بی سر و صدا بود.. هر بخش یک یا دو نفر.. سومروایزر که اومد گفت برو بخش میکروب. خانم فلانی بهت یاد میده با کمی ترس و دلهره رفتم.. چون فکر نمی همین اول کاری منو بفرستن میکروب.. اونم توی این بیمارستان.. دختره ک بهم یاد میداد هم ط. سال 90 بود که خالم و شوهر 16 نفر از فامیل هامونو دوستایی خوانوادگیمون تصمیم گرفتن برن کیش بندرعباس و خوش بگذرونن...خیلی اسرار که بچه هاشونم باهاشون برن ول اونا نرفت ... دوست داشتن مامان با منم برن ولی مامان بابا من نمیتونستنخلاصه خودشون رفتن
6 روز گذشته بود از خواب بلند شدم .. دیدم مامانم دارم جیغ میزنه بابام حرف نمیزه و داداشم حسین ک. اقا دیروز داداشم رفت باشگاه منم به شدت به نگین نیاز داشتم ولی حیف بود پولای خودمو ج کنم برای همین هم به اتاق داداشی مراجعه همیشه این کارو میکنم ولی نمیدونم داداش خلم پولاشو تو کدوم گورستونی قایم کرده بود که منم بعد کلی حفاری نتونستم پیداشون کنم هنوز ناراحتم
" لطفا با نظراتتون باهام همدردی کنید " به مامانش گفته که : مامان من از اسم متین خیلی خوشم میاد, از خودشم همین طور. ولی روم نمیشه صداش کنم.
پی اس اینکه من از خدامه تو بشی زن داداشم که یادمه خیلی بچه بودم یه اتفاق بدی افتاد، فرمانی که مغزم صادر کرد به اینصورت بود: دویدم سمت اتاق، در رو بستم و برای محکم کاری چند تا بالش گذاشتم پشت در، رفتم زیر پتو و دستام رو گذاشتم روی گوش هام و چشمم رو محکم بستم، قلبم به طرز غیرنرمالی تندتند میزد، وقتی چشممو باز که داداشم بغلم کرده بود و موهامو نوازش میکرد، میگفت: نترس هیچی نیست هی.

امروز ناهار آبگوشت داشتیم
طبق معمول منو و داداشم سر استخون قلم ، دعوامون شد !
مامان از تو آشپزخونه داد میزنه :
چتونه خونه رو گذاشتید رو سرتون !
مگه شما سگید که بر استخون دعوا میکنید ؟
صد بار گفتم استخونا برا باباتونه ! :


. .
اون زمان که از این نوشابه شیشه ای ها میفروختن داداشم ۵ سالش بود ( به گفته ی مادر . دو شبِ که با فاصله ی چند روز خواب میبینم توی خارج از کشورم توی یک شهر نزدیک نیویورک و من دارم توی شهر پرس و جو میکنم باهاشون انگلیسی سلیس !!! صحبت میکنم و توی ذهنم متوجه میشم دارم چی میگم و حس خودخفن پنداری هم توی خواب دارم :))) بعد واقعا اونجا مثله اس واقعا خارجه۰حتی ماشین پلیساشونم هموناس جاده هاشون آدماش کلا همه چی۰حالا ب تو خوابم دا. من و داداشم بعضی وقتها توی خانه به پدر و مادرمان کمک می کنیم و بعضی وقت ها هم برای کاری که کردیم دستمزد می گیریم دیروز من توی خانه خیلی به مادرم کمک وقتی مادرم می خواست به من پول بدهد من نگرفتم و گفتم من همیشه برای پول کار نمی کنم بعضی وقت ها برای خوشحال شما کار می کنم که از من راضی باشید. مامانم خیلی از این حرف من خوشش آمد مرا بغل کرد و یک عالمه بوسید بعدش من هم که فهمیدم باز هم یک حرف قشنگ زدم با داداشی ام آمدم در وبلاگم نوشتم تا شما هم بخوانید ع های من و داداشم

باوجود اینکه چهره ام خوبه ودرحدخودم زیبا و همه چیم فی و سایز صورتم (همه هم میگن:-p)گاهی وقتا اصلا از خودم خوشم نمیاد: منی که هر بار میخوام برم بیرون یا جایی کلی جلو آیینه قربون صدقه شکل و شمایل خودم میرم یا تو باشگاه برانداز میکنم تمام اجزای صورتمو و کلیم قند تو دلم اب میشه برا خودم(خودشیفته ام خودتونید:دی) با این همه گاهی وقتا ا. امروز صبح ساعت شش با داداشم سوار اتوبوس بودیم. همین که سوار شدیم چراغا رو خاموش د. داداشم گفت اگه صحبت کنی مردم ناراحت می شن. اما من تازه از خواب بیدار شده بودم و خیلی هم سرحال. تازه حرف زدنم گل کرده بود. دلم می خواست راجع به همه چیز نظر بدم و صحبت کنیم و خاطره تعریف کنم. 
ب هم حالم اول شب خوب نبود هی می گفتم دلم گرفته. بعد یه دوش گرف. جوک های خنده دار فروردین ماه







یه بار داداشم داشت واسم تعریف می کرد که یه آهو رو توی اتوباب زدن دغونش .. ممنم چند بار از اون اتوبات رد شدم ولی هیچ آهویی ندیدم نگو منظور داداشم ماشین آهو بوده :

همبن چند وفت پیش همین که وارد آسانسور شدم یه آقایی گفت سلام منم گفتم سلام حال شما؟ درحالی که داشت با موبایل حرف می. چِرا کع غرارع حوعاویِ اَظیذَمو با عِچ طی صی داداشم اَوَذ کنم :)) هوم :))) . پ.ن: ازمون رغبت و توانایی برای انتخاب رشته، 3 ساعت طول کشید : دوس دارم... بشینم ترک دوچرخه داداشم دوس دارم... 4 فصل بستنی بخورم دوس دارم... بارون زیادی بباره خش الی نشه دوس دارم... همیشه غذای خونه بخورم دوس دارم... امروز عشقم دعوتم کته دوس دارم... شهرم تو لیگ برتر تیم داشته باشه دوس دارم... با داداشم برم مغازه پاستیل ب م دوس دارم... همیشه سبزی تازه سر میز باشه دوس دارم... غافلگیر شم با کارای خوب دوس دارم... . به مامانش گفته که : مامان من از اسم متین خیلی خوشم میاد, از خودشم همین طور. ولی روم نمیشه صداش کنم.
پی اس اینکه من از خدامه تو بشی زن داداشم بانو منتاها ی چن سالی صبر دیگه. همسر افطاری دعوت داشت. اول گفت برو خونه مامانت ولی تا بیاد دیر شد و منصرف شدم. دم افطار رفت و یکی دو ساعت دیگه میاد. امروز باز گفت ذهنش خیلی درگیره. وقتی هم ذهنش درگیره اگر بتونه می خوابه که فرار کنه. گفت ذهنش درگیره خانواده ش و مشکلات کاریشه. خواهرش، مادرش،برادرش.
 از خواهرش که نپرسیدم، معلوم الحاله. گفتم مادرت چه مشکلی داره؟ . بسم الله مهربون :)+انقد خسته م که به زور چشمام رو باز نگه داشتم :) با اینکه درسام تموم نشدن ولی دیگه حوصله ندارم بخونم -_- کلا عادت دارم بلند بلند درس بخونم ، بعد الان صدای خودم همش تو گوشمه d:
+یه نیم ساعتی با داداشم رفتیم بیرون :) طبق معمول جگر و اینا برای خودش ید -_- یعنی منو دار بزنن محاله از این چیزا بخورم -_- چقدم بو میده :\\ یه پیرمردی ه. م ع گسترش فولاد اعلام کرد تیمش برای موفقیت مقابل سپیدرود به میدان می رود. سلام من پسری 20 ساله هستم که هیچ تو خانواده منو نمیبینه . یه برادر و یه خواهر دارم ، داداشم 33 سالش هست و خواهرمم 27 و ازدواج . تو خونمون با من طوری رفتار میشه که انگار 10 سالمه و بچه م.
مثلا خواهرم اگه خونه ما باشه و داداشمم بیاد خونمون اگه لباسش باز باشه سریع یه لباس بسته میپوشه ولی پیش من با تاپ خیلی باز میگرده. یا زنداداشم پیش بابام به. سلام
پسرم و هجده سالمه ، پدرم فوت کرده و با داداشم و مادرم زندگی میکنم . مشکلم اینه که من به اصطلاح کنکور دارم ولی داداشم اعصاب واسم نذاشته . سر کوچیکترین مسئله با خودم یا مادرم بحث میکنه ، خودم به درک ولی خیلی رو اینکه با مادرم با داد حرف بزنه حساسم . یعنی آتیش میگیرم نمیتونم تحمل کنم و بحثی پیش میاد .
در ضمن داداشم سه سال از خودم بز.