تنها داداشم

به نقل از خبرگزاریها در مورد تنها داداشم : فردا باید 10 میلیون به یه طلبکار بدم و یک ریال هم ندارم شنبه هم باید 25 میلیون به طلبکار دیگه بدم که خدایا خودت میدونی پولی ندارموپس خدایا به بزرگی و عظمتت کمکم کن که ابرویم حفظ شود نه وامی نه نزولی نه کمکی از رفیقی.من مانده ام و بد اریهام.شب و روزم شده فکر اگه این 25 میلیون و ندم خونه داداشم به اجرا گذاشته میشه اخه سند اون در رهن بانکه.خد. فک و فامیله دارم من جدید زن داداشم برگشته به داداشم می گه : اگه چی بشه تو منو می بری طلاق می دی ؟ داداشم خیلی جدی برگشته می گه : اگه سکه برگرده به همون ۴۰۰ تومن ! فک و فامیله داریم ؟ با کلی شوق و ذوق رفتم خونه می گم پدر جان مون گفت بین همه ی کلاس ها من بالاترین نمره رو گرفتم می گه : ببین دیگه بقیه چقدر خنگن فک و فامیله داریم ماااا منبع : namaksta. سلام دو دل بودم که ایا سوالم رو اینجا مطرح کنم یا نه ولی تصمیم گرفتم از شما دوستان کمک بگیریم. ما 3 تا برادریم ، دو تاشون متاهل هستند و تنها من مجردم . سال قبل یکی از برادرام که تازه ازدواج کرده بود متاسفانه در اثر بیماری مرحوم شد .
بچه نداشتن و مدتی بعد از فوت برادرم خانومش یا زن داداشم که فامیل هم هستیم برگشت خونه پدرش . از زمانی که . دلم برای خواهرزاده کوچکه ام تنگ شده :(( امشب خواستم برگردم که زن داداشم گفت بمونم فردا بریم بیرون ... دل خواهرزاده کوچکه امم برای من تنگ شده :(( گفت پاشوووو بیا دیگه !!!دلمممم تنگ شده :(( الان من دلتنگ هر چی به داداشم میگم بیا بریم خونه شون بعد برگردیم گوش نمیکنه :(( من خواهرزاده کوچکمووو میخواممممم !! خ این کوچکه قند عسل است :) اصلا مالوی اشه. با سلام
من یک مشکل بزرگی دارم این هست که پدرم خیلی سال پیش فوت شده و پیش مادرم و تنها داداشم بودم. تا اینکه برادرم هم چند وقت پیش بر اثر تصادف فوت شد. پسر هستم و بیست سالمه، علاوه بر نیازهای دیگه، به نیاز عاطفی خیلی احتیاج دارم واقعا. با این حالات من خیلی شوخم .
مشکل مالی هم ندارم الحمدالله ولی تنها مشکلم این هست که اگر ازدواج کنم م. سلام و صبح بخیر داداشم چند روز پیش بیمارستان بستری بود و من با کلی استرس اومدم شیراز ، ولی خب ی ری دارو و دستور کولونوسکوپی داد با کلی پارتی بازی زمان کولونوسکوپی ش افتاد برای پنج شنبه ی هفته ی دیگه و من تا آنموقع اینجا میمانم واسه داداشم یک رژیم غذایی مناسب بیماری ش آماده و به زنداداشم گفتم طبق این رژیم براش غذا آماده کنه و دیگه نذا. بسم الله المسافرین در سفرم.... شیراز بودم و اکنون بوشهر... خیلی بهم سخت میگذشت اما ظاهرا چاره ای جز ساختن نیست البته باید پذیرفت و ساخت نباید سرکوب شد انقدر پذبرش این سفرهای خانواده برایم سخت است که در سفر دائم غر میزنم که برگردیم و ا سر ب داداشم برگشت گفت تو فقط با سفرهای خودت حال میکنی و با ما خیلی بد سفری به او که نگفتم اما سفرهای من . این ماجرا ب اتفاق افتاد:
داداشم که ده سالشه به مامان و بابام میگه:شما نمیدونید فاطیما چطوری روزشو سپری میکنه!!!
اول کامپیوتر
بعد گوشی
دروباره کامپیوتر
و دوباره و دوباره گوشی!!!!!!!
منم اگه گوشی داشتم می تونستم یه بچه ی بی آزار و سربه زیر باشم!!!!!!!!!!!!!
من: همین روزاست که خدا گوشیمو جدی جدی ازم بگیره..! به این دهه هشتادیا اعتماد نکنید! آدم فروشای نامرد!! man va dadashamo 2 taie dig رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) 1 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) نام رمان : من و داداشم و دوتای دیگه
2 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) نویسنده : ۷۵ کاربر انجمن نودهشتیا 3 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) حجم کتاب : ۵٫۴ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۴ (epub) – اندروید ۰٫۹ (apk)
11 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub ، apk
4 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) تعداد صفحات : ۴۷۶
14 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) خلاصه داستان :
این داستان در مورد یه خواهر و برادره که به صورت ناخواسته و اجباری وارد خونه ی عموشون میشن و اونجا حس درگیر میشن. اونم درگیر یه روح سرگردان که از اونا کمک میخواد. بعد از کلی اتفاق می تونن با خانواده روح ارتباط برقرار کنن و به کمک اونا با عث آرامش اون روح میشن و البته این م ن برای خانواده خودشون هم اتفاقات جالبی می افته. داداشم زمانی که سرود ملی رو میخونه داداشم زمانی که سرویس میزنه داداشم هنگامی که امتیاز گرفتند و خوشحاله داداشم زمانی که دفاع میکنه داداشم زمانی که اسپکش میخوابه داداشم زمانی که تعویض میشه که این بدترین ح بازیه داداشم زمانی که میاد تو زمین و من خوشحال و شنگول نگاه میکنم سلام
ترانه هستم یه دختر ١۵ ساله یه برادر دارم که ١٧ سالشه . مامانم بشدت پسر دوسته از همه نظر به داداشم میرسه خیلی بهش محبت میکنه وقتیم میگم چرا میگه اون تو سن بلوغ نیاز به محبت و همایت داره بعدشم میگه تو حسودی نکن . اگه داداشم تو سن بلوغ پس من تو سن چیم؟! منم نیاز به محبت دارم نیاز به یه همدم دارم همیشه از دوستام شنیدم که چقدر با مادر. امروز با دوست جانم رفتیم . برای دومین بار یه اتفاق کذایی رو توی عمرم تجریه ... اولین بار وقتی بود که مامانم به خاطر فشار بالا خون دماغ میشدن. همیشه داداشم مراقب بود تا وقتی که خونش بند میومد. یه بار که داداشم نبود من کنارشون بودم و کارایی که لازم بود انجام دادم ولی خودم فشارم افتاد و سرگیجه گرفتم. خیلی خودمو کنترل تا حال مامان بهتر شد ب. به جا دستات،زبونت کار کنه....


آره والا!:-) یکشنبه پاتختی داداشم بود. ب برگشتیم. چون فامیل دو طرف کاشان بودن اونجا گرفتیم.خوب بود، فقط داداشم یه کم بدقلقی کرد.لباس از یه کانال مامان ید که عروس جان خیلی خوشش اومد. از رو ع انتخاب کرد و وقتی آوردن هم خوشمون اومد.عروس جان موهاش پرکلاغی بود، دودی صورتی زد که داداشم به آرزوش رسید. خیلی دوست داشت رنگ کنه خانمش، عروس جان هم زیربار نمیر. دیروز ظهر شوشو باید میرفت برای کلاسهاش با اش صحبت کنه با داداشم هماهنگ کرد تا شب برسه خونه اون و به بابام زنگ زد تا مامی رو بیاره پیش من بمونه که من تنها نباشم بالا ه شوشو ساعت 3 راه انداختم و به سلامتی رفت و امروز صبح رفته و اگه ایشالله کاراش تا عصری تموم بشه برمیگرده و اگه طول بکشه فردا صبح میاد دلم براش تنگ شدهههههه داداشم با کامپیوترش ور میرفت..
بابام اومده میگه پاشو برو دم در دوس دخترت کارت داره…
داداشمم پشم ریزان پاشده میگم چییی؟؟؟؟؟ینی مهسا دمه دره؟؟؟؟
بابامم یه لبخنده ملیح تحویلش داد میگه شوخی پسر…
فقط میخواستم اسمشو بدونم…پس اسمش مهساس!!!!
هیچی دیگه داداشم با ح یورتمه منزلو به سمت افق ترک کرد :)))) ==== کل کل میوه ها:
گل :من شبیه آدمای چاقم!
گردو:من شبیه مغز آدمم!
نارنگی:من شبیه کلیه آدمم!
بادوم:من شبیه چشم آدمم!

خیار:میشه بحثو عوض کنید!! ==== بقییه رو در ادامه ی مطلب بخونید بالا ع فردا شب یه عروسی داریم!عروسی دوست داداشم! 6-7ساله با داداشم کار میکنه،ولی یه آدم خیلی خیلی مادی نگره با اینکه روی ما شناخت داشت من خیلی امیدوار نبودم که ما رو بپسنده ولی داداشم بدش نمی اومده بیاد طرف من!!!و البته این هیچ وقت اتفاق نیفتاد!!مامانشم یه بار اومد خونمون گفت اینقدر بهش گفتم یکی از این همسایه ها رو انتخاب کن این همه دختر خوب!!!غیرمستقیم ما رو میگفت!ولی پسره دنبال یه آدم وضع خوب بوده اینطور که داداشم گفت! حالا بشنوید نحوه آشنایی این با خانمشو یه روز بابای دختره بابای پسره رو توی اتوبوس میبینه و میگه آقای فلانی شما هستی/میگه بله یادش میاد یه روز با هم همسایه بودن! بابای دختره از خانواده پسره میپرسه که جه خبر بچه هات خوبن؟چند تا بچه داری و چکار میکنن و این حرفا!ایشون که میگن یه پسر دارم مجرده و فلان و بمان پدر عروس خانم هم از خوشحالی بال در میاره و میگه من یه دختر مجرد دارما!!!!بعله(بفرما بیا دختر ما رو بگیر!!!)به همین سادگی اینا میرن خواستگاری و میشه!!!!! عرضم به خدمتتون که مادر عروس خانم یه دبستان داره و پدر عروس خانم هم یه مدرسه راهنمایی!!!عروس خانم هم که مطمئنا معاون میباشند!!!و کی برای اون پسر بهتر از این عروس با این وضع مالی؟.... الانم اومده دم در خونمون با یه ماشین خیلی قشنگ(احتمالا میخواد ماشین عروسش کنه!)و یه فلش به شکل قلب آورده میخواد براش آهنگ شاد بریزیم!!! بعله! دارندگی و برازندگی!!! پسر خالم تعریف میکرد : داداش کوچیکمو بردم مسجد برای یه مرده خوشش اومد این داره میخونه رفت به داداشم گفت : "آفرین عمو" داداشم شو قطع کرد گفت: عمو روزه ام هستم :)))) آغا هیچی دیگه شیش هفت نفر از فرط خنده وضوشون باطل شد ، خوده مردِ هم دوچار یَئس اعتقادی شد :)) بسم الله مهربون :)
امروز نرفتم . یقینن آ ترم با این همه غیبت یه سری درسام حذف میشه . تازه امروز هم خواب موندم ! ب با داداشم تا دیر وقت بیدار بودم و چند قسمت شهرزاد دیدم . میدونستم باید بخوابم و استراحت کنم ولی واقعا کلی دلم برای این دیدن ها و خندیدن هامون تنگ شده بود :) میخواستم ساعت 6 بیدار شم برم ورزش که اصن کلا متوجه زنگ موبایلم نشدم . . man va dadashamo 2 taie dig رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) 1 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) نام رمان : من و داداشم و دوتای دیگه
2 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) نویسنده : ۷۵ کاربر انجمن نودهشتیا 4 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) تعداد صفحات : ۴۷۶
14 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) خلاصه داستان :
این داستان در مورد یه خواهر و برادره که به صورت ناخواسته و اجباری وارد خونه ی عموشون میشن و اونجا حس درگیر میشن. اونم درگیر یه روح سرگردان که از اونا کمک میخواد. بعد از کلی اتفاق می تونن با خانواده روح ارتباط برقرار کنن و به کمک اونا با عث آرامش اون روح میشن و البته این م ن برای خانواده خودشون هم اتفاقات جالبی می افته. 5 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) قالب کتاب : pdf (مخصوص کامپیوتر) – jar (جاوا) و epub (کتاب اندروید و آیفون) و apk
کتاب برای کامپیوتر


کتاب برای موبایل


کتاب برای آندروید


کتاب برای apk

امروز من و آبجیم به مناسبت تولد من سالاد ماکارونی درست کردیم که بعد از ظهر ببریم خونه ی مامان بزرگمینا افطاری بخوریم بعد داداشم خیلی شیک بلند شده اومده سر قابلمه ناخونک بزنه بیچاره انقد دلم براش سوزیییییییید...تا وسطای راه اومد بعد یادش اومد روزه س با یه ح غریبی گفت:"حیف که دست و پامو بسته..." داداشه شیکموئه داریم!؟ قربان طرز حرف زدنش واااااااااای خدا هیچ چیزی به اندازه نری (یعنی هری و نایل)منو دیوونه نمیکنه ....دو پسر شیطون گروه من که عاشقشونمممممممممممممممممم الان از داداشم نایل و عشقم هری ع میذارم ....ادامه مطلب هم برید وااااااااااااااااااااااااااااای خدا ...هر کی مثل من احساس میکنه قلبش دیگه کار نمیکنه خبر بده نظر نذاشتین با من طرفین سلام.نمیدونم این متنی که قراره الان بنویسم رو ی خواهد خوند یا نه. امروز با داداشم دعوام شد.اولین باری نیست که دعوامون میشه و تو دعوا ,بزرگترین توهینی که ممکن هست رو میکنه.بزرگترین توهینی که یه نفر میتونه تو زندگیش بشنوه اینه که بهش بگن "تو نمیتونی". قضیه اینه که من لپ تاپم مک هست و داداشم معتقد هست که من بلد نیستم اونقدری که باید با ای. یادمه یه بار دوران راهنمایی بودم و داداشم ابت با مامان رفته بودیم ید یا شایدم هم بیرون، دقیق یادم نیست. یادمه من باهاش بودم و داداشم خونه بود. دقیق یادم نیست چرا ولی من اصرار داشتم یکم دیگه بیرون بمونیم که مامان گفت باید شام بذارم و پسرم خونه است. با شنیده کلمه پسرم عصبی شدم و به مامان پ که آها اون پسرته و من دخترت نیستم؟! کلی مامان از . مامانم یه لیست ید sms کرده بود واسه داداشم که سرراه ب ه وبیاره، یکی از یداش شامپو اوه (ave)بود داداشم رفته به فروشنده گفته شامپوoh دارین؟ گویا فروشنده چندبار با تعجب پرسیده شامپوچی؟ و داداشم هی تکرارمیکردoh oh فک و فامیله ما داریم؟:-) میخواستم برم خونه داداشم.... به زن داداشم زنگیدم کجایی طبق معمول گف خونه بابام...هیچی دیگه گفتم برو خونتون میخوام بیام...داشتم باکتابام ور میرفتم که داداشم خودش اومد...رفتم استقبالش و بهش گفتم میخواستم بیام آشتی کنون فک قهری...خلاصه نشستیم کلی صحبت کردیم...کلی هم نصیحت شنیدم همش میگفت درس بخون ناهار که خوردیم بهرام با زنش اومدن خونمون....خیلی مو دوست دارم...خیلی وقت بود ندیده بودمش واقعا دلم براش تنگ شده بود....الان رفتن خیلی ناراحتم که بخاطر اون بعضی روابط اینجوری شده ولی خب به نفع من شد میتونم تو این خونه سوت وکور راحت درس بخونم...البته امروز که کلا درس تعطیل شد ولی خب یه تصمیمای مهمی هم گرفتم خخخخ تصمیمات کبری....امیدوارم بهشون عمل کنم امروز برع دیروز عالیییییی بود.... الان عاطی بهم پی ام داده جشن تولدم پست اسکیه میای...گفتم حتما...کی هست...گفت۲۸بهمن....بنظرتون فازش چیه...دوماه دیگس تولدش الان دعوت میکنه..... یه خاطره درباره ی معلم مون : کلاس دوم ابت بودم داداشم که یه سال ازم بزرگ تر بود رو جلد کتاب فارسیم با خ ر بزرگ نوشته بود عروســــــــی معلم منم زورم میامد تا با خط زدن شا ار داداشم کتابم رو کثیف کنم از همین رو چند روزی باهاش سوختم و ساختم هر وقت زنگ فارسی ،املاو انشا میشد خودم رو میانداختم رو کتاب تا یه وقت بد بخت نشم . از قضا چند روزی گذشت تا خانوم معلم مون گفت کتابت رو بده تا املا بگم : داشت املا میگفت که توپید بهم که این چیه ؟؟؟؟ بنا به لرزیدن مثل بید از کلاس منو انداخت بیرون و فرداش گفت پدر و مادرت رو بیار واون روز رو عین اوره ها تو حیاط مدرسه سر : : : الان که نشستم مینویسم خییییییییییییییییییلی خستم دو روزِ که مامانم عصب سیاتیکش درد میکنه و همه ی کارها به عهده ی منه البته منتی نیست من دوست دارم ولی خیلی سخته خ ش امروز درست افطاری به عهده ی من بود یه غذای جدید مدیترانه ای درست با شربت لیمو عمانی و ما با پودر زنجبیل و پودر رازیانه با گنجد(اینا رو درست چون به مامانم گرمی میده تا سیاتیکش زودتر خوب بشه) از همه شون ع گرفتم ولی الان خسته ام شاید فردا بذارم الان که میخواستم کامپیوتر رو روشن کنم من و داداشم با هم سرش دعوامون شد داداشم میگه تو توی روز دو بار میشینی ولی من چی منم بهش گفتم تو میخوای بازی کنی فقط, ولی من کار دارم مث تو نیستم که بیچاره راست میگه ولی خب من نمیتونم از اینجا بگذرم واسه داداش حامدم سلام داداشی گلم !!! امیدوارم خوب و خوش و سالم باشی و هرجا که هستی خدانگهدارت باشه راستش دلم خیلی برات تنگ شده خو واسه دیوونه بازیات ، سوتی های فجیعت ، کلا واسه همه چیت داداشم خیلی میخوامت واسه اون موقع هایی ک ادای خنده هامو در میاوردی ههههه واسه اون موقعی ک پات رفت زیر گاری خخخخخخ واسه موقع هایی ک تو کلاس نیگات می میگفتی چته ؟؟؟ میگفتم برو بابا نیگا تو نمیکنم دارم کلیدو میبینم !!!! خخخخ داداش واست دعا میکنم همیشه خوش و خندون باشی و تو کنکورت موفق باشی ک مطمئنم موفق میشی ایشالله!!! واسه اون پست قبلی هم عذرخواهم داداشم ببخشید ناراحتت دیروز روز اول بود ک رفتم. باید با وایزر عصر حرف میزدم. ساعت 3و نیم اومد :/ من از ساعت 1 اونجا بودم :/ چقد شیفت عصر خلوت و بی سر و صدا بود.. هر بخش یک یا دو نفر.. سومروایزر که اومد گفت برو بخش میکروب. خانم فلانی بهت یاد میده با کمی ترس و دلهره رفتم.. چون فکر نمی همین اول کاری منو بفرستن میکروب.. اونم توی این بیمارستان.. دختره ک بهم یاد میداد هم ط. داداشم کیلومترهاازم دوره،بادادن ی پیام :-) شد!پیام خوبه! س 2 و 25 دقیقه بامداده، داداشم یه سرمای کوشولو خورده و خوابش نمیبره، منم لالام نمیاد،از اتاقش اومده تو اتاق من،پیش هم باشیم که بعدش بخو م! بیچاره مشاغلی که الآن شیفتن و سرکارن! مثل پرستارا،ماماها و کلیه کادر درمان پزشکی و سایرمشاغل،واقعا شیفت شب وحشتناکه به معنای واقعی کلمه،داداشم رفت بخوابه منم باید بخوابم چون فردا قراره صبح زود پ. سلام به همه ی دوستایه گلممممممممم.امروزواقعاخوشحالم چوووووووووووووووووووووووووووووووووونزن داداشمودیروزعمل والان حالش خعلی خوبه.مثه اینکه دعاهامون بالا ه جواب داد.باورتون میشه ماجواب ازمای وپیشه شیش تا بردیم وهمشونم گفتن تومورداره امادیروزکه عملش میگن اصن تومورنبوده!!!میخواستم دیروزبیام تااین خبرخوبوبهتون بدم اماوقت ن .شرمنده.ازهمه ی شماهایی که واسش دعاکردین،یه دنیااااممنونم.ازدیروزکه عملش اگه ببینین توخونه چخبره.همه خوشحالن به خصوص داداشم.کبکش وس میخونه.بازم میگم ازهممممتون که واسه سلامتیش دعاکردین وحتی تووبتون واسش کامنت گذاشتین ممنونم.خیلی ممنونم.امیدوارم که خدااجرشوبه همتون بده.آمیییییییییین.
سام علیک تنها عشق زندگیم مامانمه اصن انقد عاشقشما حد نداره امروزم تولدشه...ولی بدترین تولدشو جشن گرفتیم یه چند روزیه که بنده خدا از نقاط کمر و پهلو درد داشتش امروز از محل کارم زود اومدم و با زن داداشم بردیمش چالوس پیشه متخصص ا ش فهمیدیم خدا یه سنگ 11 میلیمتری برا روز تولدش بهش کادو داده هیچی دیگه تولد کوفتمون شد نه کیکی نه شمعی نه کاد. آقا الان نیم ساعت یه خاطره نوشتم مال دوران مدرسمون یه دفه پاک شد منم دیگه حال ندارم بنویسمش ولی خیلی خنده دار بود شما همینجور الکی نظر بزارین فکر کنین که خوندینش تا منم دلم خوش باشه ...(&) @@@ واسه داداشم رفتیم خواستگاری.. دخدره به داداشم گفته به نظر شما زن باید بمونه خونه یا بیرون کار کنه؟؟ داداشم : به نظر من زن "باید بمونه خونه کار کنه "!!. از قبل کنکور بود که انتظار این روزو می کشیدم تا اینکه روز موعود فرارسید رفتم برای ثبت نام کلاسای رانندگی چه جالب ! به هر سمتی که نگا می همون افرادی که تا دیروز رقابت برای کنکور داشتیم حالا امروز رقابت داریم برای رانندگی فقط با این تفاوت که تو اینجا قبولی مهمه نه اینکه چه نمره ای بیاری و نفر چندم شی. بعد از چندین مرحله از ثبت نام اون خانم متصدی ازم خواست که بشینم و منتظر شم تا صدام بزنن همین که صدا زد «خانم زمردی» یکی از رقبای پسر تازه منو شناخت در صورتیکه من از همون لحظه ی ورود به آموزشگاه شناخته بودمش تمام مراحل داش طی میشد البته با چاشنی غر زدنای داداشم که مدام در گوشم می گف « کی بریم خونه آبجی؟ هنوز کارت تموم نشده؟ پس کی تموم میشه؟ زود باش بریم...» و البته چن تا غر دیگه که از گفتنش تو اینجا معذورم البته یادآوری میکنم که داداشم 4 سالشه و طبیعیه که طاقتش نیاد. همه چی داش بر وفق مراد من پیش میرفت که یکی از مدارکو تو خونه جا گذاشته بودم و این شد که اوضاع بر وفق مراد داداشم شد . برنامه ی کلاسامم از فردا شروع میشه بعدازظهرا ساعت 14:30 تا روز 5 شنبه با امتحان آیین نامه پر ستاره نصیبتون بشه سلام روز بخیر آرومی را در کنار مغز بادوم شیطون گذروندمامروز خوبمکار زیاد دارمکارهای رنگی رنگی
به این هوای سرد توجه نکنید... به دلهای گرمتون توجه کنید که پر امید و آرزوست



پ ن 1 : نه تنها مژده از راه نرسید ... بلکه اینقدر منو حرص داد که دیکه از راه رسیدنش هم لطفی نداره پ ن 2 :  داداشم ب داشت ماکارونی میپخت... اینجا که بود اصلا ماکارونی نمیخوردپ ن 3 : تنها کار مثبتی که دیروز انجام دادم درست یه سالاد پر و پیمون بود... کلی هم تشویق شدمپ ن 4 : از الان منتظر پنجشنبه ام پ ن 5 : دلم برای سربازها میسوزه... تو این سوز و سرما ... دوری و غربت... تازه باید نگهبانی هم بدن... براشون دعا کنیم
سلام سلام هزاروسیصدت ح ون چه طوره؟؟؟منم خوبم ممنون به لطف شما!!!!!!! دددددددددددلم براتون تنگ شده بود!!!!!!بعداز67روزبرگشتم البته کوتاه مدت!!!!!!! آبجی تون امسال کنکوریه!!!!خدابه دادم برسه!!!!!ازهمین آلان غرق دراسترسم!!!!!ازهفت خان رستم گذشتم که الان پشت صفحه کلیدم!!!!اول که بابااینترنتوبه علت شروع امتحانای نهاییم قطع هرچن تضاح دادم!!!!بعدم تا3. دوستان گلم من در ادامه مطلب یه ع از داداشم گذاشتم البته بگم که مال دوسالگیشه...و الان داداشم چهارسالشه...اما ع خوشگلیه... چون ع خانوادگیه من رمز این مطلب رو فقط به دوستام میدم.پس خواهش میکنم از من ناراحت نشید دوستان...♥ جوک های خنده دار فروردین ماه







یه بار داداشم داشت واسم تعریف می کرد که یه آهو رو توی اتوباب زدن دغونش .. ممنم چند بار از اون اتوبات رد شدم ولی هیچ آهویی ندیدم نگو منظور داداشم ماشین آهو بوده :

همبن چند وفت پیش همین که وارد آسانسور شدم یه آقایی گفت سلام منم گفتم سلام حال شما؟ درحالی که داشت با موبایل حرف می. سولام ح ون خوبه ؟منم خوبم ایشالا شومام خوب باشید!چه خبرا اونایی که نیومدید چه خبر؟چر نیومدید3زنگ ریازی خوندیم جاتون خالیپدرمونو در آورداقدر ماس کردیم زنگ آ واولا هنر بود خلاصه...تازه قرار بودید بریم مدرسه تمیز کنیم رفتیم تهران واسه داداشم نشد برید بیچهره جهان گیریهتنها رفته بود تمیز کرده بود ...درمونه بودخلاصه سال نو شدیعنی میشهس. شب تولدم ، شروع به باز ِ کادوها به کادوی بابام که رسیدم دیدم یه پاکته که درش بازه !
توشو که نگاه دیدم نوشته :
هشتاد هزار تومنی رو که سه ماهِ پیش گرفتی ، نمیخواد برگردونی .
تولدت مبارک ! تو مدرسه ی داداشم تبلیغات ِ انتخابات شورای دانش آموزی شروع شده . داداشم ک د شده بعد شعار ِ انتخاباتی اش اینه :
“مدرسه را مختلط میکنم” داداشم ( ۴ ساله ) شبا تا ۳ و ۴ بیداره باید من هم بیدار بمونم باهاش بازی کنم ، دهنم صاف میشه تا بخوابه ساعت ۷ صبح جفت پا میاد توو شکمم پاشو صبح شده وقت خواب نیست وقت بازیه بازی های المپیک رو از کانال عربی می دیدم، گزارشگر هر جمله ای میگه مادربزرگم میگه آمین !
فک و فامیله داریم ؟ پسرخالم رفته بوده خواستگاری ، توی صحبت دو نفره ، دختره : راستش من قصد ازدواج ندارم !
پسرخالم : منم اومده بودم خونه تون میوه بخورم برم پسر م شیش سالشه بهش رک شو دادم تنش کنه میگه من بلد نیستم میگم تو که همه لباساتو تنت میکنی میگه نه این فرق داره این سه تا سوراخ داره نمیدونم سرمو تو کدوم سوراخ م:) شب رفتم خو دم حال نداشتم دوباره پاشم برم کولر رو خاموش کنم به بابام اس ام اس دادم : بابا کولر رو خاموش کن .
جواب داده : شما ؟! : بسم الله مهربون :)+انقد خسته م که به زور چشمام رو باز نگه داشتم :) با اینکه درسام تموم نشدن ولی دیگه حوصله ندارم بخونم -_- کلا عادت دارم بلند بلند درس بخونم ، بعد الان صدای خودم همش تو گوشمه d:
+یه نیم ساعتی با داداشم رفتیم بیرون :) طبق معمول جگر و اینا برای خودش ید -_- یعنی منو دار بزنن محاله از این چیزا بخورم -_- چقدم بو میده :\\ یه پیرمردی ه. خونه ی عزیزم اینا بودیم
چند ساعتی به افطار مونده بود
عزیزم به داداشم گفت بره زولبیا ب ه از شیرینی فروشیه سر کوچه
طبق معمول گشاد بازیش گل کرده بود و هی میگفت الان میرم الان میرم... (آ شم نرفت گشاد آقا)
من لباس پوشیدم که برم
خالم گفت ...
"مهسا نرو یه دفعه دیدی بابات کشیکه تو رو داده باشه بیاد یه بلایی وقتی تنهایی سرت بیاره"<. م ع گسترش فولاد اعلام کرد تیمش برای موفقیت مقابل سپیدرود به میدان می رود. سلام من پسری 20 ساله هستم که هیچ تو خانواده منو نمیبینه . یه برادر و یه خواهر دارم ، داداشم 33 سالش هست و خواهرمم 27 و ازدواج . تو خونمون با من طوری رفتار میشه که انگار 10 سالمه و بچه م.
مثلا خواهرم اگه خونه ما باشه و داداشمم بیاد خونمون اگه لباسش باز باشه سریع یه لباس بسته میپوشه ولی پیش من با تاپ خیلی باز میگرده. یا زنداداشم پیش بابام به. سلام
پسرم و هجده سالمه ، پدرم فوت کرده و با داداشم و مادرم زندگی میکنم . مشکلم اینه که من به اصطلاح کنکور دارم ولی داداشم اعصاب واسم نذاشته . سر کوچیکترین مسئله با خودم یا مادرم بحث میکنه ، خودم به درک ولی خیلی رو اینکه با مادرم با داد حرف بزنه حساسم . یعنی آتیش میگیرم نمیتونم تحمل کنم و بحثی پیش میاد .
در ضمن داداشم سه سال از خودم بز. آخـی بلا ه هری پاتر 2005ام کامل دیدم! میزنیم 2007 و میکنیم با حجم 1.2گیگ داداشم بفهمه ی ِ گیسی ام که دارم میکنه از سرم اگه سرعت بیارن پایین برم مثل بچه آدم درس بخونم! فقط خوابم نگیره ِ ! قبل از اینکه من بفهمم ال کلاسیکو اصن ینی چه! داداش کوشولو رو بردیم یه آرایشگاه که اسمش ال کلاسیکو بود ! +بنده ،هر موقع اسم ال کلاسیکو رو میشنوم یاد کله داداشم میوفتم:
امروز صبح ساعت  8:40 نورا کوچولو دیده به جهان گشود. عزیز لپ گلی لپ قرمزی من. شیرین طلای فسقلی. کوچکترین عضو خانواده پدری ام.با دیدن ع هاش یه حالی شدم. یه حس خاص.یاد روزی افتادم که شکلات بچه خواهرم دنیا اومد و من احساسات عجیبی داشتم. آخه دو ماه قبلش من سقط کرده بودم و همش اشک تو چشمام بود. یادمه اون شب خونه خودمون تنها بودم. تا چندین س.