تهمتن

به نقل از خبرگزاریها در مورد تهمتن : آهنگ جدید ، فوق العاده زیبا و متفاوت بهنام تهمتن بنام چه سخته ترانه و آهنگ : فرزین حسینی تنظیم : بهنام تهمتن لینک مستقیم : تهران موزیک :
www.tehran 608.com/55213/behnam-tahamtan-ft-mohammad-farah-che-sakhteh موزیک باران : www. baran123.org/ /31582/behnam-tahamtan-ft-mohammad-farah-che-sakhteh/ رادیو جوان : www.radiojavan.com/mp3s/behnam-tahamtan-che-sakhteh بیاتو.کام :
www.bia2.com/ /35284 گنجا موزیک : ganja2 275.com/682483/behnam-tahamtan-che-. دوستای گلم کار جدید و شادم (ویژه مراسم عروسی) بنام "فقط امشبو عشقه" بزودی به مرحله ضبط صدا میرسه و انشالله تا چند هفته دیگه مستر نهایی میشه که امیدوارم خوشتون بیاد خودم که نظرم اینه کار شیرینی شده البته باید همینجا یه تشکر خیلی ویژه کنم از دوست خوبو عزیزم محمد فرح که زحمت زیادی برای کل آهنگهای من کشیده امیدوارم همیشه این همکاری ادام. باز گشت عارفانه حاج اذن الله خ از حجّ عمره که به عنوان عوامل اجرایی کاروان حجّ عازم مکهّ مکرّمه ومدینه منوّره شده بود به ایشان وخانواده محترم وانقل ومذهبی خ تبریک عرض می نمایم وبرای ایشان از خدای بزرگ سعادت وتوفیقات بیشتر ی را آرزومندم . ازچپ به راست : حاج اذن الله خ -حاج اقبال تهمتن -حاج حاج سعید محمّدپور -اسد سیفیان -حاج آقا قلی دوست هفت خوان رستم، خوان چهارم، زن جادوگرگوینده: زنده یاد اسماعیل قادر پناه


چو از آفرین گشت پرداختهبیاورد گلرنگ را ساختهنشست از بر زین و ره برگرفتخم منزل جادو اندر گرفتهمی رفت پویان به راه درازچو خورشید تابان بگشت از فرازدرخت و گیا دید و آب روانچنان چون بود جای مرد جوانچو چشم تذروان یکی چشمه دیدیکی جام زرین برو پر نبیدیکی غرم بریان و نان از برشنمکدان و ریچال گرد اندرشخور جادوان بد چو رستم رسیداز آواز او دیو شد ناپدیدفرود آمد از باره زین برگرفتبه غرم و بنان اندر آمد شگفتنشست از بر چشمه فرخنده پییکی جام زر دید پر کرده میابا می یکی نیز طنبور یافتبیابان چنان خانهٔ سور یافتتهمتن مر آن را به بر در گرفتبزد رود و گفتارها برگرفتکه آواره و بد نشان رستم استکه از روز شا بهره غم استهمه جای جنگست میدان اویبیابان و کوهست بستان اویهمه جنگ با شیر و نر اژدهاستکجا اژدها از کفش نا رهاستمی و جام و بویا گل و میگسارنکردست بخشش ورا کردگارهمیشه به جنگ نهنگ اندر استو گر با پلنگان به جنگ اندر استبه گوش زن جادو آمد سرودهمان نالهٔ رستم و زخم رودبیاراست رخ را بسان بهاروگر چند زیبا نبودش نگاربر رستم آمد پر از رنگ و بویبپرسید و بنشست نزدیک اویتهمتن به یزدان نیایش گرفتابر آفرینها فزایش گرفتکه در دشت مازندران یافت خوانمی و جام، با میگسار جوانندانست کاو جادوی ریمنستنهفته به رنگ اندر اهریمنستیکی طاس می بر کفش برنهادز دادار نیکی دهش کرد یادچو آواز داد از خداوند مهردگرگونه تر گشت جادو به چهرروانش گمان نیایش نداشتزبانش توان ستایش نداشتسیه گشت چون نام یزدان شنیدتهمتن سبک چون درو بنگریدبینداخت از باد خم کمندسر جادو آورد ناگه ببندبپرسید و گفتش چه چیزی بگویبدان گونه کت هست بنمای روییکی گنده پیری شد اندر کمندپر آژنگ و نیرنگ و بند و گزندمیانش به خنجر به دو نیم کرددل جادوان زو پر از بیم کرد
کنون رزم virus و رستم شنو / دگرها شنیدستی این هم شنو

که اسفندیارش یکی disk داد / بگفتا به رستم که ای نیکزاد

در این disk باشد یکی file ناب / که بگرفتم از site افراسیاب

چنین گفت رستم به اسفندیار / که من گشنمه نون سنگگ بیار

جوابش چنین داد خندان طرف / که من نون سنگگ ندارم به کف

برو حال می کن بدین disk، هان! / که هم نون و هم آب باشد در آن. چو شب به راهِ تو ماندم که ماهِ من باشی
چراغِ خلوتِ این عاشقِ کهن باشی به سانِ سبزه پریشانِ سرگذشتِ شبم
نیامدی تو که مهتابِ این چمن باشی تو یارِ خواجه نگشتی به صد هنر، هیهات
که بر مرادِ دلِ بی قرارِ من باشی تو را به آینه داران چه فات بوَد
چنین که شیفته ی حسنِ خویشتن باشی دلم ز نازکی خود ش ت در غمِ عشق
وگرنه از تو نیاید که. ایمان بیاوریم به فریادهای ه ی خاک/نگاه خسته ی احساس های ابستن/شراره ها که خزیدند زیر لاک بی مهری/ترانه ها که فسردند به هنگامه ی فریاد/چه سروها که غنودند زیر سایه ی شوم/......

قفس ترانه ی زنجیرهای مستان شد/حماسه های تختی دوران به زیر پا له شد/تمام هفت خان تهمتن به سوگ نشست/.....قسمتی از شعر -سایه ی شوم-از مجموعه شعر-جام ناتمام-محمدزارع. این درختچه های زیبا که حاشیه رودخانه سجرو و کنار زمین ورزشی روستای تهمتن کلا غرس شدند کاری زیبا و درخور ستایش از آقای رمضان دقمه چی دهیار موفق این روستاست. ایشان از جمله دهیاران موفقی است که اهتمام فراوان به حفظ محیط زیست دارد و فعالیتش در این زمینه علاوه بر روستا در تمام منطقه می باشد. بی شک تلاش ایشان در جمع آوری زباله های روز سیزده بدر در مسیر جنگلی جاده حاج شیخ موسی (س) گوشه کوچکی از تلاش های ایشان و همکاران شریفش می باشد.
( فنجان ِ فیل ) با پوشش طنز

شنیدم که فیلی به هندوستان
به وزن و به هیکل ، گران و کلان
هوس کرد فنجان بگیرد به دست
شود بلکه از لذت چای مست...
بزرگان و اشراف آن روزگار
به تدبیر و شه د کار
مگر تا سزاوار فیل سترگ
بجویند فنجان خیلی بزرگ
فرستاده د هر سو گسیل
که پیدا شود بلکه فنجان ِ فیل
به صحرا ، به جنگل ، به دریا زدند
همه هند و بنگال را پا زدند
به هر سمت و سویی که برخاستند
نشد یافت آنی که می خواستند
ازین داستان ، رستم داستان
خبر گشت و گفتا که با ماست آن
یلان و بزرگان ِ اطراف هند
همه پارسا ، خبره ، دانا و رند
شدند عازم خطه ی سیستان
مگر حل نمایند این چیستان
تهمتن ، همان رستم نامدار
برون رفته بود از پی ِ کارزار
کمی صبر د تا باز گشت
مصاف تعارف که آغاز گشت
سخن گفته گردید از هر دری
زبان چرخ زد حول ِ هر محوری
سرانجام صحبت به پایان رسید
همه گفت و گو ها به فنجان رسید
تهمتن ز جا جست مثل فنر
در آورد از گنجه فنجان زر
که تقدیم ِ رندان ِ هندی کند
به تعبیر ابن قصه ، رندی کند
عیال از پس ِ آمد برون
برافروخته ، خشمگین ، چهره خون
که فنجان زرین جهاز من است
به اندوه و غم ، دلنواز من است
مکن دور ، آن را ازین بی قرار
و گر نه سر و گرز ِ اسفندیار
دل رستم از این سخن آب شد
رخش زرد ، همرنگ مهتاب شد
به خود گفت حق با عیال من است
که می گوید این هدیه مال من است
یرون گشت و برگشت با سطل ِ آب
که این است فنجان عالی جناب

محمد ( نجوا کاشانی ) آقای حاج اقبال تهمتن وهمسر مکرّمه ایشان حاجیه خانم پاکیزه حامدی ازسفر معنوی ونورانی حجّ عمره مفرده باز گشتند . ضمن آرزوی قبولی طاعات وعبادات واعمال حجّ این عزیزان برای همه فرزندان ایشان ودوستداران طریق اهل بیت علیهم السّلام چنین سفر های سراسر نور ورحمت آرزومندم . البته به نظر بنده باید اسم این شعر رو میذاشتن دلیل عشق: چه میشد کرد؟ دشمن بر دروازه بود چه میشد کرد؟ محبوس بودیم چه میشد کرد؟ خیابان بسته بود چه میشد کرد؟ شھرتسلیم شده بود چه میشد کرد؟ مردم گرسنه بودند چه میشد کرد؟ بی سلاح مانده بودیم چه میشد کرد؟ شب رسیده بود چه میشد کرد؟ عاشق ھمدیگر شدیم. شاعر:پل الوار ترجمه: حسام تهمتن از یه طرف باید خل بازیای این سه تا دوستی که دارن میرینن رو اعصابمو تحمل کنم از یه طرف گه بازیای و تو کله طول تحصیلم نشده بود یه معلم بهم اینقدر صریح اثبات کنه که فاکیه  پووووووووف واقعا نمیدونم چرا اعصاب ندارم شاید تقریبا چهار ساعت سر یه آزمون باشی اینقدر ادمو عصبی میکنه و من خبر نداشتم بدتر از اون اینه که یکی برام خودشو لوس کنه بگ. آقای حاج اقبال تهمتن وهمسر مکرّمه اش به سرزمین وحی سفر د ضمن آرزوی قبولی حجّ عمره ی ایشان وخانواده اش برای همه زائرین حریم کبریایی سلامتی وتوفیق مسئلت دارم . دراین سفر معنوی ومقدّس حاج اذن الله خ شایق هم بعنوان کاروان به حجّ عمره مشرّف شدند برای آن بزرگوار هم آرزوی سلامتی وتوفیق خدمت بیشتر به مهمانان وزائران خانه خدا از خالق بزرگ خواستارم . باد، شرقی می وزد فریادها ویرانه اش
ابر، باران می زند کوه غم من شانه اش
بغض، طوفان می شود هی خانه ویران می شود
خشم، آتش می شود پیراهن تن خانه اش
می زند خون سیاوش ازیم مقتل به دشت
صوت قرآنش گلوی غنچه دردانه اش
ناله ها می زد فرنگیس از یمن تا شام درد
آی کیخسرو بزن آتش به دیو و لانه اش
از عقیق زرد ما خون صبوری می . ✿⊱╮ سنگی و معنای ش تن را نمی فهمی دل ضربه نرم و مطنطن را نمی فهمی آینه ها به دیدن هم خو نمی گیرند تو حسرت یک لحظه دیدن را نمی فهمی باید برای با تو بودن تهمتن باشم فرق میان آه و آهن را نمی فهمی دنیای پشت عینک دودی تماشایست وقتی که این چشمان روشن را نمی فهمی سرمشق های تازه ای از عشق می خواهی یا با زبان دل نوشتن را نمی فهمی تقابل سنگ و شیش. این آهنگ زیبا رو تقدیم می کنم به دوستان نازنینم آهنگ مام وطن با صدای محسن چاوشی متن شعر: راز خوشبختی من ه در قلب من است تو کجا می گردی قلب من این وطن است خاک مادرزادی ، خانه ی اجدادی این وطن ارثیه ی پشت در پشت من است هیچ ابرقدرتکی ، مرد تسخیرش نیست زن اگر تهمینه ، مرد اگر تهمتن است .. گریه ها کرده وطن ، تاب آورده وطن مام پر درد وطن ، مادری شیرزن است قلب من ! خانه ی من ، خانه ی زخم به تن خسته ام از جانی که گرفتار تن است من به مرگ آگاهم ، مرگ را میخواهم هم وطن ها راهم ، دشمن آتش زدن است. منبع: موسیقی ایرانیان eiranain.ir ریمی جدید ، فوق العاده زیبا و متفاوت بهنام تهمتن بنام اشکای پنهونی ترانه سرا : الناز اسفند فرد آهنگساز : شادمهر عقیلی تنظیم کننده : m.f لینکهای مستقیم : https://www.radiojavan.com/mp3s/mp3/behnam-tahamtan-ashkaye-penhooni-(club-mix) http://www. baran123.org/ /32753/behnam-tahamtan-ashkaye-penhooni-club-mix/ http://www.tehran 621.com/59688/alireza-anari-injaei-2 http://ganja2 302.com/689200/behnam-tahamtan-ashkaye-penhooni-club-mix/ هم اکنون موجود در سی دی کلو.
بسم ربّ النّور / حرکت انقل !! تابحال با این سرعت شعر نگفته بودم! حبّ مولا چه می کنه! برای بانوی سینمای ایران، که در قلب های ما جا داره – خانم الهام چرخنده .
*** آینه در ی تو، نور فروزنده شدی؛ تاج کرامت به سرت، گوهر تابنده شدی/ جان تو مخمور علی، مستی از انگور علی؛ بیخودی از شور علی، شعله ی «چرخنده» شدی/ شور خدا در سر تو، نور شرف در بر . توجانی بتن ای وطن ای توجان برتن من ستایم تورا ای کهن بوم وبر میهن من زمهرت وجودم سرشته همه تار و پودم تویی هست وبودم روان ازتو جان برتن من تویی باب و مامم همه مهرتو نام و کامم و خاکت کنامم تویی خانه و مامن من بُود خصم جانم هرآن بُود دشمن تو به خاکت طمع کرد هر بُود دشمن من چه باکت زدشمن که ما گُرد ودشمن ستیزیم همه پورتو گیو و گودرز و تهمتن من زخاکت وطن همه من به تن بپوشم کفن کنم جان فدایت که بینی تو جان کندن من سزد برفرازی به گردون سر سرفرازی به فرهنگ و دانش ستانی جهان میهن من 11/5/91 بیگی ( سینا ) لنگرودی اختصاصی از رزفایل هفت خوان رستم 13 ص با و پر سرعت .
لینک و ید پایین توضیحاتفرمت فایل word  و قابل ویرایش و پرینتتعداد صفحات: 14 هفت خوان رستمخوان اوّل: بیشه شیر رستم برای رها کی کاوس از بند دیوان بر رخش نشست و بشتاب رو براه گذاشت. رخش شب و روز می تاخت و رستم دو روزه راه را به یک روز می برید، تا آنکه رستم گرسنه شد و تنش جویان خور. http://gachsaran.org/myimages/ferdowsi/rostam_ejhdeha.jpg نبرد کمالی با اژدهای تنگ ساوات شاعر : خسرو دهقان به ساوات که محل رهگذر بود همانجا اژدهایی مستقر بود ز هر رفت می شد ط آن برای راهگزارانان خطر بود محمد بن علی شهرت کمال پور دلیر و زیرک و باهوش و پر زور خودش با چند تنی از دوستانش سفر آغاز بر ره دور کزان روزی روان شد سوی کوهسار برفت بهر شکار در کوه آب نار هماندم می گذشت از تنگ ساوات به ناگه شد دچار اژدها مار کمال چون دید خطاب کرد با غلامی که اژدر هست محل بی گمانی گذشته از کشتنش نیست کار آسان بماند تا ابد این ننگ نامی چو بشنید این اسفند شد هراسان به وحشت قامتش گردید لرزان بگفتا کشتن این هست دشوار بشد وی از سر صحنه گریزان غلامی بود اسفند و کمالی سه مرد با شجاع و خیل عالی ز ترس اژدها اسفند فرار کرد روان شد سوی دستک ایسف عالی کمالی آن یل با فکر و روشن زره پوشیده گشته غرق جوشن به جنگ اژدهای تنگ ساوات سپر در دست مانند تهمتن کمالی باد حلال از شیر مادر که هستی پهلوانی در برابر به جنگ اژدهای تنگ ساوات سپر در دست چون شیر دلاور چو دید که راه بر وی بسته اژدر هماندم بر کف دستش نهاد سر قدم بر استه میدان بگذاشت بشد آماده جنگ آن دلاور کمالی نامور چون اژدها دید به جنگ تن به تن آماده گردید زره پوشید و شمشیر بر کمر بست فلکناز غافل است از جنگ خورشید همان لحظه نهیبی داد به اژدر که ای مار ستمکار ستمگر بزودی از سر راهم برون شو وگر نه دست رفت بر قبض خنجر بخندید اژدهای تنگ ساوات بیا که امروز عمرت رفته بر باد حدود سال و نیم است یا که بیشتر نخوردم هیچ گوشت آدمیزاد دهن باز کرد اژدر چون نهنگی بزد نعره به مانند پلنگی گلوگاهش گرفت آندم کمال پور بزد او از غضب بر نقش سنگی مجهز شد کمال از بهر پیکار بشد او حمله ور بر اژدها مار به زیر ضربه گرز کمال پور بجز آتش نبود چیزی پدیدار کمالی نامدار و نوجوانی دلاور مرد تاریخ جهانی به جنگ اژدر است در تنگ ساوات مهمات آورش باشد غلامی چنان گرز زد به مانند تهمتن نخورد بر اژدها خورد بر کم به زیر آتش گرز کمال پور نظام تنگ ساوات خورده بر هم سپر بر سر نهاده آن دلاور به زیر لب بگفت الله اکبر غضبناک گشت خشم آلود چون شیر بزد گرز گران بر فرق اصغر به زیر لب دعا کرد آن هنرمند که ای بی همتا و یکتا خداوند نجاتم ده از این روز خطر ناک نزار در انتظار همسر و فرزند حدود چهل دقیقه یا به ساعت بجنگیدند این جوان با شجاعت پس از طاعت و یاری خداوند کمال بر اژدها گردید مسمت حدود ساعتی از جنگ بگذشت بزد با شمیر هم گرز و هم دست پس از ساعت به حکم حق تعالی کمال پیروز و اژدر سرنگون گشت چو شد نقش زمین آن مار جنگی که گویی بر سرش آمد کلنگی ز ساوات تا حدود بنگر بر ز خون اژدها گردید رنگی کمالی حمله جنگ شدید کرد به ساوات اژدری بود ناپدید کرد بنازم هر دو بازویش هنرمند امید راهگذاران پر امید کرد شدند خوشحال جمله راهگذاران ب د جملگی شون شکر یزدان دعا د از بهر کمال پور که اینک مشکل ما گشته آسان درخواست کاووس از رستم برای همراهی سیاووش به جنگ با افراسیاب گو پیلتن را برِ خویش خواند / بسی داستان های نیکو براند بدو گفت هم زور تو پیل نیست / چو گردِ پیِ رخشِ تو نیل نیست ز گیتی هنرمند و خامش تویی / که پروردگار سیاووش تویی چو آهن ببندد به کان در گهر / گشاده شود چون تو بستی کمر سیاووش بیامد کمر بر میان / سخن گفت با من چو شیر ژیان همی خواه. اختصاصی از ژیکو تحقیق وبررسی در مورد رستم و اسفندیار با و پر سرعت .
لینک و ید پایین توضیحاتفرمت فایل word  و قابل ویرایش و پرینتتعداد صفحات: 15 رستم و سهرا ون رزم ویروس و رستم شنو         دگرها شنیدستی این هم شنوکه اسفندیارش یک دیسک داد              بگفتا به رستم که ای نیکزاددر این دیسک باشد یکی فایل ناب        که بگرفتم از سایت افراسیابچنین گفت رستم به اسفندیار             که من گشنمه نون سنگک بیارجوابش چنین داد خندان طرف          که من نون سنگک ندارم به کفبرو حال می کن بدین دیسک هان!     که هم نون و هب باشد در آنتهمتن روان شد سوی خانه اش        شتابان به دیدار رایانه اشچو آمد به نزد مینی تاوراش      بزد ضربه بر دکمه پاور اشدگر صبر و آرام و طاقت نداشت       مَر آن دیسک را در درایو اش گذاشتنکرد هیچ صبر و نداد هیچ لفت        یکى لیست از نقشه دیسکت گرفتدر آن دیسک دیدش یکی فایل بود       بزد اینتر آنجا و اِجرا نمودکز آن یک دموشد پس از آن عیان  ابا و موزیک و شرح و بیانبه ناگه چنان سیستمش کرد هنگ    که رستم در آن ماند مهبوت و مَنگچو رستم دگر باره ریست نمود         همى کرد هنگ و همان شد که بودتهمتن کلافه شد و داد زد                  ز بخت بد خویش فریاد زدچو تهمینه فریاد رستم شنود        بیامد که لیسانس رایانه بودبدو گفت همه مشکلش            وز آن دیسک و برنامه ى خوشگلشچو رستم بدو داد قیچی و ریش       یکی دیسک راه انداز آورد پیشیکى تول کیت اَندر دیسک بود          بر اورد آنرا و اِجرا نمودهمى گشت تول کیت هارد اَندرش  چو کودک که گردد پى مادرشبه ناگه یکى رمز ویروس یافت          پى حذف اِمضاى ایشان شتافتچو ویروس را نیک بشناختش           مَر از بوت سکتور بر انداختشیکى ضربه زد به سرش تول کیت     که هر بایت آن گشت هشتادبیتبه خاک اَندر اَفکند ویروس را            تهمتن به رایانه زد بوس راچنین گفت تهمینه به شوهرش        که این بار بگذشت از پل شدگر باره امّا یت مکن                ز رایانه اصلاً تو صحبت مکناسفندیاربه معنای آفریده ی مقدس. لقب آن تَهْم یعنی دلیر است. پسر گشتاسب. او برای گسترش دین بهی بسیار می کوشد و جنگ ها می کند. از جمله، ارجاسب، شاه هونها را ش ت می دهد. به واسطه ی دانه ی اناری که زرتشت به او می دهد، روئین تن می شود. اسفندیار جوانی شایسته و نیرومند است که حسادت اطرافیان خود را برمی انگیزد و از او نزد پدر بدگویی می کنند. گشتاسب به خاطر سعایت اطرافیان به اسفندیار بدگمان می شود و به خیال اینکه او در فکر تاج و تخت است دستور می دهد پسر را در غل و زنجیر به دژ گنبدان ببرند و در آنجا او را به چهار میخ آهنین ببندند. ارجاسب، شاه هونها که از تغییر دین گشتاسب آگاه شده به بهانه ی بازگرداندن دین قبلی به حمله می برد. در این نبرد بسیاری کشته می شوند و ایران ش ت می خورد. گشتاسب ی را نزد اسفندیار می فرستد و عذر گذشته می خواهد و از او می خواهد به کمکش بیاید. اسفندیار که ابتدا از پدر دل آزرده است نمی پذیرد، اما سرانجام قبول می کند و نزد پدر می اید و ارجاسب را ش ت می دهد. اما گشتاسب اهدای تاج و تخت خود به او را منوط می کند به نجات دو خواهر اسفندیار که نزد ارجاسب اسیرند. اسفندیار می پذیرد و در راه رسیدن به روئین دژ که کاخ ارجاسب است از هفت خوان می گذرد. خوان نخست، کشتن دو گرگ غول پیکر؛ خوان دوم، کشتن دو شیر غول پیکر؛ خوان سوم، کشتن اژدهای کشف رود، که اسفندیار برای از بین بردن این اژدها درون صندوقی آهنی پنهان شد و بعد از اینکه اژدها صندوق را به دندان گرفت از آن خارج شده و اژدها را کشت. خوان چهارم، کشتن زن جادو؛ خوان پنجم، کشتن سیمرغ و دو فرزند او، که اسفندیار برای کشتن سیمرغ در صندوقی پنهان شد که روی یک گردونه بود و گرداگرد آن را شمشیر نشانده بودند. بال سیمرغ به هنگام حمله به صندوق در شمشیرها گیر کرد و زخمی شد. اسفندیار نیز از صندوق درآمده و او را به قتل رساند؛ خوان ششم، گذشتن از بیابان پر از برف؛ و خوان هفتم، گذشتن از صحرای سوزان بود. او پس از گذار از هفت خوان، لشکر ایران را به روئین دژ می رساند، اما در می یابد که با جنگ نمی تواند وارد دژ شود. بنابراین به جامه ی بازرگانان درآمده، هشتاد جفت صندوق بر پشت هشتاد شتر استوار می کند و 160 دلاور را در آن ها پنهان می سازد. بیست دلاور دیگر نیز به جامه ی ساربانان در می آیند. بقیه ی لشکر نیز تحت فرمان پشوتن منتظر علامت اسفندیار می مانند. او بر بیست شتر نیز حریر و ابریشم و گوهر بار می کند و وارد دژ می شود. چند روز بعد اسفندیار نان دژ را به مهمانی دعوت می کند و به بهانه ی مهرگان آتشی ب ا می سازد. پشوتن با دیدن آتش لشکر را به سمت دژ می کشد و به نبرد با ان ارجاسب می پردازد. ارجاسب نیز به خیال آنکه دژ در امان است، تمام لشکر را برای کمک به سربازان بیرون می فرستد. با خالی شدن دژ، اسفندیار دلاوران را از صندوق ها درآورده و دژ را تسخیر می کند، خواهرانش را نجات می دهد و گنج های دژ را برداشته و به نزد پدر می رود. اما گشتاسب حاضر نمی شود سلطنت را به او واگذار کند و او را به سیستان می فرستد تا رستم را دست بسته به نزد او بیاورد. اسفندیار از رستم می خواهد که خود را دست بسته تسلیم گشتاسب کند، اما رستم این را نمی پذیرد و اسفندیار مجبور به نبرد تن به تن با او می شود. رستم که پیرمردی است، چون می بیند که نزدیک است از اسفندیار ش ت بخورد، از سیمرغ کمک می طلبد و او راز روئین تنی و نقطه ی ضعف اسفندیار را به او می گوید و تیری از گز به رستم داد تا به کمک آن اسفندیار را نابود کند. در نبرد بعدی رستم تیر گز را به چشم اسفندیار می زند که تنها نقطه ی آسیب پذیر
با
تحقیق وبررسی در مورد رستم و اسفندیار
بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنمزلف سنبل چه کشم عارض چه کنمآه کز طعنه بدخواه ندیدم رویتنیست چون آینه ام روی ز آهن چه کنمبرو ای ناصح و بر دردکشان ده مگیرکارفرمای قدر می کند این من چه کنمبرق غیرت چو چنین می جهد از مکمن غیبتو بفرما که من سوخته من چه کنمشاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداختدستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنممددی گر به چرا. اختصاصی از هایدی تحقیق درباره رستم و اسفندیار (با فرمت word) با و پر سرعت .
لینک و ید پایین توضیحاتفرمت فایل word  و قابل ویرایش و پرینتتعداد صفحات: 15 رستم و سهرا ون رزم ویروس و رستم شنو         دگرها شنیدستی این هم شنوکه اسفندیارش یک دیسک داد              بگفتا به رستم که ای نیکزاددر این دیسک باشد یکی فایل ناب        که بگرفتم از سایت افراسیابچنین گفت رستم به اسفندیار             که من گشنمه نون سنگک بیارجوابش چنین داد خندان طرف          که من نون سنگک ندارم به کفبرو حال می کن بدین دیسک هان!     که هم نون و هب باشد در آنتهمتن روان شد سوی خانه اش        شتابان به دیدار رایانه اشچو آمد به نزد مینی تاوراش      بزد ضربه بر دکمه پاور اشدگر صبر و آرام و طاقت نداشت       مَر آن دیسک را در درایو اش گذاشتنکرد هیچ صبر و نداد هیچ لفت        یکى لیست از نقشه دیسکت گرفتدر آن دیسک دیدش یکی فایل بود       بزد اینتر آنجا و اِجرا نمودکز آن یک دموشد پس از آن عیان  ابا و موزیک و شرح و بیانبه ناگه چنان سیستمش کرد هنگ    که رستم در آن ماند مهبوت و مَنگچو رستم دگر باره ریست نمود         همى کرد هنگ و همان شد که بودتهمتن کلافه شد و داد زد                  ز بخت بد خویش فریاد زدچو تهمینه فریاد رستم شنود        بیامد که لیسانس رایانه بودبدو گفت همه مشکلش            وز آن دیسک و برنامه ى خوشگلشچو رستم بدو داد قیچی و ریش       یکی دیسک راه انداز آورد پیشیکى تول کیت اَندر دیسک بود          بر اورد آنرا و اِجرا نمودهمى گشت تول کیت هارد اَندرش  چو کودک که گردد پى مادرشبه ناگه یکى رمز ویروس یافت          پى حذف اِمضاى ایشان شتافتچو ویروس را نیک بشناختش           مَر از بوت سکتور بر انداختشیکى ضربه زد به سرش تول کیت     که هر بایت آن گشت هشتادبیتبه خاک اَندر اَفکند ویروس را            تهمتن به رایانه زد بوس راچنین گفت تهمینه به شوهرش        که این بار بگذشت از پل شدگر باره امّا یت مکن                ز رایانه اصلاً تو صحبت مکناسفندیاربه معنای آفریده ی مقدس. لقب آن تَهْم یعنی دلیر است. پسر گشتاسب. او برای گسترش دین بهی بسیار می کوشد و جنگ ها می کند. از جمله، ارجاسب، شاه هونها را ش ت می دهد. به واسطه ی دانه ی اناری که زرتشت به او می دهد، روئین تن می شود. اسفندیار جوانی شایسته و نیرومند است که حسادت اطرافیان خود را برمی انگیزد و از او نزد پدر بدگویی می کنند. گشتاسب به خاطر سعایت اطرافیان به اسفندیار بدگمان می شود و به خیال اینکه او در فکر تاج و تخت است دستور می دهد پسر را در غل و زنجیر به دژ گنبدان ببرند و در آنجا او را به چهار میخ آهنین ببندند. ارجاسب، شاه هونها که از تغییر دین گشتاسب آگاه شده به بهانه ی بازگرداندن دین قبلی به حمله می برد. در این نبرد بسیاری کشته می شوند و ایران ش ت می خورد. گشتاسب ی را نزد اسفندیار می فرستد و عذر گذشته می خواهد و از او می خواهد به کمکش بیاید. اسفندیار که ابتدا از پدر دل آزرده است نمی پذیرد، اما سرانجام قبول می کند و نزد پدر می اید و ارجاسب را ش ت می دهد. اما گشتاسب اهدای تاج و تخت خود به او را منوط می کند به نجات دو خواهر اسفندیار که نزد ارجاسب اسیرند. اسفندیار می پذیرد و در راه رسیدن به روئین دژ که کاخ ارجاسب است از هفت خوان می گذرد. خوان نخست، کشتن دو گرگ غول پیکر؛ خوان دوم، کشتن دو شیر غول پیکر؛ خوان سوم، کشتن اژدهای کشف رود، که اسفندیار برای از بین بردن این اژدها درون صندوقی آهنی پنهان شد و بعد از اینکه اژدها صندوق را به دندان گرفت از آن خارج شده و اژدها را کشت. خوان چهارم، کشتن زن جادو؛ خوان پنجم، کشتن سیمرغ و دو فرزند او، که اسفندیار برای کشتن سیمرغ در صندوقی پنهان شد که روی یک گردونه بود و گرداگرد آن را شمشیر نشانده بودند. بال سیمرغ به هنگام حمله به صندوق در شمشیرها گیر کرد و زخمی شد. اسفندیار نیز از صندوق درآمده و او را به قتل رساند؛ خوان ششم، گذشتن از بیابان پر از برف؛ و خوان هفتم، گذشتن از صحرای سوزان بود. او پس از گذار از هفت خوان، لشکر ایران را به روئین دژ می رساند، اما در می یابد که با جنگ نمی تواند وارد دژ شود. بنابراین به جامه ی بازرگانان درآمده، هشتاد جفت صندوق بر پشت هشتاد شتر استوار می کند و 160 دلاور را در آن ها پنهان می سازد. بیست دلاور دیگر نیز به جامه ی ساربانان در می آیند. بقیه ی لشکر نیز تحت فرمان پشوتن منتظر علامت اسفندیار می مانند. او بر بیست شتر نیز حریر و ابریشم و گوهر بار می کند و وارد دژ می شود. چند روز بعد اسفندیار نان دژ را به مهمانی دعوت می کند و به بهانه ی مهرگان آتشی ب ا می سازد. پشوتن با دیدن آتش لشکر را به سمت دژ می کشد و به نبرد با ان ارجاسب می پردازد. ارجاسب نیز به خیال آنکه دژ در امان است، تمام لشکر را برای کمک به سربازان بیرون می فرستد. با خالی شدن دژ، اسفندیار دلاوران را از صندوق ها درآورده و دژ را تسخیر می کند، خواهرانش را نجات می دهد و گنج های دژ را برداشته و به نزد پدر می رود. اما گشتاسب حاضر نمی شود سلطنت را به او واگذار کند و او را به سیستان می فرستد تا رستم را دست بسته به نزد او بیاورد. اسفندیار از رستم می خواهد که خود را دست بسته تسلیم گشتاسب کند، اما رستم این را نمی پذیرد و اسفندیار مجبور به نبرد تن به تن با او می شود. رستم که پیرمردی است، چون می بیند که نزدیک است از اسفندیار ش ت بخورد، از سیمرغ کمک می طلبد و او راز روئین تنی و نقطه ی ضعف اسفندیار را به او می گوید و تیری از گز به رستم داد تا به کمک آن اسفندیار را نابود کند. در نبرد بعدی رستم تیر گز را به چشم اسفندیار می زند که تنها نقطه ی آسیب پذیر
با
تحقیق درباره رستم و اسفندیار (با فرمت word)
این نوشته مربوط به 30 اردیبهشت 94 می باشد سلام خدای خوبم دیروز روز سختی بود اما شکر که تموم شد خدایا من نمی دونم چرا ؟ 10 اردیبهشت گوشی سامسونگ رو پیک ید و با تمام سختی هاش تونستم پیداش کنم الان که فکر می کنم می بینم حتی ارزش نوشتن هم ندارد بماند که دیروز خیلی حرص خوردم خدایا من با بهنام زیاد درگیر میشم وقتی پیشمه دلم ارومه ، وقتی نیست نا. قلبی به پهنای تمام ک شان دارم
از آینه راهی به عمق آسمان دارم

هم سن و سال نوح کشتیبان دریایم
. کنـون رزم ویـروس و رستم شنو . . . دگـــرها شنیــدستی این هـم شنـو
کـه اسفنـدیـارش یکـی دیسک داد . . . بگفتـا بــه رستم کــه ای نیکــــزاد
در این دیسک باشد یکی فایل ناب . . . که بگــرفتم از سـایت افــــراسیاب
چنیــن گفت رستـم بـه اسفنـدیـار . . . که مـن گشنمـه نـون سنگک بیـــار
جوابش چنین داد خنــدان طــرف . . . که مـن نـون سنگک نـ. چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی چراغ خلوت این عاشق کهن باشی به سان سبزه پریشان سرگذشت شبم نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی تو یار خواجه نگشتی به صد هنر هیهات که بر مراد دل بی قرار من باشی تو را به آینه داران چه فات بود چنین که شیفته حسن خویشتن باشی دلم ز نازکی خود ش ت در غم عشق و گرنه از تو نیاید که دلشکن باشی وصال آن لب شیرین به خسروان دادند تو را نصیب همین بس که کو ن باشی زچاه غصه رهایی نباشدت هرچند به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشی خموش سایه که فریاد بلبل از خامی است چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی به یک لبخند زده آتش بجانم عجب ترفند زده آتش بجانم دوچشمت بانو تا ازلای مژگان به دل پیوند زده آتش به جانم باقیدارامید «بیگزاد» 3/6/1393 اگرامروز مهمانِ غم هستیم دچارِ درد های پیهم هستیم چنارِسرکش ازطوفان چه باک است ستبریم استواریم محکم هستیم باقیدارامید «بیگزاد» 16/6/1393 دوچشمت راکه مخمورآفریده پلنگ آسا و مغرورآفریده لبانت را ، یقین در. نقاشی ایرانی ایرانیان از دیر باز در عرصه های مختلف هندی تصویری و تزئینی فعالیت می کرده اند مثلاً نقاشی دیواری توام با گچبری رنگی از عصراشکانیان درایران متداول گشت وتا همین اوا نیز ادامه داشت. بر اساس شواهد سنت دیوار نگاری بسیار کهن تر از سنت تصویرگری وکتاب بوده است. در دوران کهن، دیوارنگاری بیشترین اهمیت را در میان انواع تصویری دا. ای که پیوسته به فکر طلب سیم و زری دوستانت همه رفتند تو چرا بی خبری تو اگر صاحب گنج هستی و قارون زمان روزی از گنج تو و از تو نماند اثری در جهان جاه و جل ز سلیمان گذرد وقت رفتن نتوانی که پشیزی ببری عمر تو گر شود از عمر نبی افزون تر عاقبت زنده نمانی ز جهان می گذری با خبر باش که چون گرگ عجل می آید نگذارد که در این دشت تو آسوده شوی زرگر و کوزه گران پیش عجل ی انند او نپرسد ز ی زرگری یا کوزه گری همه قربانی مرگیم چه شاه و چه گدا می رویم و دگر از ما نیاید خبری همه رفتند عزیزم ، تو هم خواهی رفت وقت رفتن نکند بار گناهی ببری وقت مردن تو پشیمان شوی از کرده خویش آن پشیمانی دگر بر تو ندارد ثمری کو ستم پیشه ضحاک کجا رفت چه شد کو فریدون که بکوبد به سرش و سری کو سیاوش که از من آتش بگذشت کو تهمتن که ببندد به خونش کمری همه دیوانه عالم به عجل تسلیم اند گر تو تسلیم نشوی از همه دیوانه تری نظر من عجل بود و کفن بود و لحد نظر تو چه باشد که تو صاحب نظری تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید
قدرشناسی مردم روستا باغک جنوبی از مدیر عامل بانک صادرات استان بوشهر نامور با پیگیری های مکرر شورا و دهیار روستای باغک جنوبی، مدیریت بانک صادرات استان بوشهر محبت کرده و یک دستگاه خود پرداز با مبلغ 70 میلیون تومان در این روستا نصب د. دلیران تنگستان- با پیگیری های مکرر آقای پژمان رئیس شورای روستا باغک جنوبی و دهیار این روستا آقای پولادی، مدیریت بانک صادرات استان بوشهر محبت کرده و یک دستگاه خود پرداز با مبلغ 70 میلیون تومان در این روستا نصب د. این خودپرداز جهت تسهیل کار مردم روستا نصب شده و عمده کارهای آنها از قبیل برداشت وجه، ید کارت شارژ، پرداخت قبوض و اقساط و ... را انجام می دهد. در همین راستا روز چهارشنبه مورخ 18 تیرماه 93 مردم قدرشناس روستای باغک جنوبی در یک اقدام تشکر آمیز با دعوت از نامور مدیرعامل بانک صادرات استان بوشهر و چند تن از معاونین ایشان، بخشدار محترم آقای غلامزاده و شهردار شهر اهرم آقای کردگار به روستای خود نشان دادند که مردم این سرزمین در همه حال قدردان کار خوب مسئولینند. افتتاحیه این خود پرداز توسط پدر شهید تهمتن صورت گرفت و پس از آن آقای نامور طی سخنانی قول دادند که در صورت استقبال پر شور مردم از این خودپرداز، در آینده نزدیک آن را به یک شعبه بانک تبدیل خواهند کرد. ریاست بانک صادرات استان همچنین از نیروی انتظامی شهرستان تنگستان، بخشدار تنگستان، شورای روستای باغک جنوبی و در راس آن آقای پژمان که مصرانه پیگیر انجام کار بوده اند، تقدیر و تشکر به عمل آورد. پس از مراسم و صرف افطار نیز آقای پولادی دهیار روستا ضمن تشکر از زحمات ریاست بانک صادرات استان و شورای روستای باغک جنوبی، عنوان کرد: «ما فقط می خواهیم با این دعوت نشان دهیم که از کار خوب مسئولین راضی هستیم و مردم ما از این کار آقای نامور رضایت کامل دارند». جهت دیدن تصاویر به ادامه مطلب بروید
اختصاصی از هایدی هفت خوان رست1 با و پر سرعت .
لینک و ید پایین توضیحاتفرمت فایل word  و قابل ویرایش و پرینتتعداد صفحات: 6 هفت خوان رستمخوان اوّل: بیشه شیر رستم برای رها کی کاوس از بند دیوان بر رخش نشست و بشتاب رو براه گذاشت. رخش شب و روز می تاخت و رستم دو روزه راه را به یک روز می برید، تا آنکه رستم گرسنه شد و تنش جویان خورش گردید. دشتی برگور پدیدار شد. رستم پی بر رخش فشرد و کمند انداخت و گوری را به بند در آورد. با پیکان تیر آتشی برافروخت و گور را بریان کرد و بخورد. آنگاه لگام از سر رخش باز کرد و او را بچرا رها ساخت و خود به نیستانی که نزدیک بود درآمد و آنرا بستر خواب ساخت و جای بیم را ایمن گمان برد و ب و برآسود. اما آن نیستان بیشه شیر بود. چون پاسی از شب گذشت شیر درنده به کنام خود باز آمد. پیلتن را بر بستر نی ه و رخش را در کنار او چمان دید. با خود گفت نخست باید اسب را بشکنم و آنگاه سوار را بدرم. پس دمان بسوی رخش حمله برد. رخش چون آتش بجوشید و دودست را برآورد و بر سر شیر زد و دندان بر پشت او فرو برد. چندان شیر را برخاک زد تا وی را ناتوان کرد و از هم درید. رستم بیدار شد، دید شیر دمان را رخش از پای درآورده. گفت «ای رخش ناهوشیار، که گفت که تو با شیر کارزار کنی؟ اگر بدست شیر کشته می شدی من این خود و کمند و کمان وگرز و تیغ و ببر بیان را چگونه پیاده به مازندران می کشیدم؟» این بگفت و دوباره ب و تا بامداد برآسود. خوان دوم: بیابان بی آب چون خورشید سر از کوه برزد تهمتن برخاست و تن رخش را تیمار کرد و زین بروی گذاشت و روی براه آورد. چون زمانی راه سپرد بیابانی بی آب و سوزان پیش آمد. گرمای راه چنان بود که اگر مرغ برآن می گذشت بریان می شد. زبان رستم چاک چاک شد و تن رخش از تاب رفت. رستم پیاده شد و ژوبین در دست چون مستان راه می پیمود. بیابان دراز و گرما زورمند و چاره ناپیدا بود. رستم بستوه آمد و روی به آسمان کرد و گفت «ای داور دادگر، رنج و آسایش همه از توست. اگر از رنج من خشنودی رنج من بسیار شد. من این رنج را برخود یدم مگر کردگار، شاه کاوس را زنهار دهد و ایرانیان را از چنگال دیو برهاند که همه پرستندگان و بندگان یزدان اند. من جان و تن در راه رهائی آنان گذاشتم. تو که دادگری و ستم دیدگان را در سختی یاوری کار مرا مگردان و رنج مرا بباد مده. مرا دستگیری کن و دل زال پیر را بر من مسوزان.»هم چنان می رفت و با جهان آفرین در نیایش بود، اما روزنه امیدی پدیدار نبود و هردم توانش کاسته تر می شد. مرگ را در نظر آورد و بدریغ با خود گفت «اگر کارم با لشکری می افتاد شیروار به پیکار آنان می رفتم و به یک حمله آنان را نابود می ساختم. اگر کوه پیش می آمد بگرز گران کوه را فرو می کوفتم و پست می و اگر رود جیحون برمن   می غرید به نیروی خداداد در خاکش فرو می بردم. ولی با راه دراز و بی آب و گرمای سوزان دلیری و مردی چه سود دارد و مرگی را که چنین روی آرد چه چاره می توان کرد؟»درین سخن بود که تن پیلوارش از رنج راه و تشنگی سست و نزار شد و ناتوان برخاک گرم افتاد. ناگاه دید میشی از کنار او گذشت. از دیدن میش امیدی در دل رستم پدید آمد و شید که میش باید آبشخوری نزدیک داشته باشد. نیرو کرد و از جای برخاست و در پی میش براه افتاد. میش وی را ار چشمه ای رهنمون شد. رستم دانست که این یاوری از جهان آفرین به وی رسیده است. بر میش آفرین خواند و از آب پاک نوشید و سیراب شد. آنگاه زین از رخش جدا کرد و ویرا در آب چشمه شست و تیمار کرد و سپس در پی خورش بشکار گور رفت. گوری را بریان ساخت و بخورد و آهنگ خواب کرد. پیش از خواب رو به رخش کرد و گفت «مبادا تا من ه ام با ی بستیزی و با شیر و دیو پیکار کنی. اگر دشمنی پیش آمد نزد من بتاز و مرا آگاه کن.»خوان سوم: جنگ با اژدهارخش تا نیمه شب در چرا بود. اما دشتی که رستم برآن ه بود آرامگاه اژدهائی بود که از بیمش شیر و پیل و دیو یارای گذشتن برآن دشت نداشتند. چون اژدها به آرامگاه خود باز آمد رستم را ه و رخش را در چرا دید. درشگفت ماند که چگونه ی بخود دل داده و برآن دشت گذشته. دمان رو بسوی رخش گذاشت. رخش بی درنگ ببالین رستم تاخت و رسم روئین برخاک کوفت و دم افشاند و شیهه زد. رستم از خواب جست و شه پیکار در سرش دوید. اما اژدها ناگهان به افسون ناپدید شد. رستم گرد خود به بیابان نظر کرد و چیزی ندید. با رخش تند شد که چرا وی را از خواب باز داشته است و دوباره سر ببالین گذاشت و بخواب رفت. اژدها باز از تاریکی بیرون آمد. رخش باز بسوی رستم تاخت و سم برزمین کوفت و خاک برافشاند. رستم بیدار شد و بر بیابان نگه کرد و باز چیزی ندید. دژم شد و به رخش گفت «درین شب تیره شه خواب نداری و مرا نیز بیدار می خواهی. اگر این بار مرا از خواب باز داری سرت را بشمشیر تیز از تن جدا می کنم و خود پیاده به مازندران می روم. گفتم اگر دشمنی پیش آمد با وی مستیز و کار را بمن واگذار. نگفتم مرا بی خواب کن. زنهار تا دیگر مرا از خواب برنیانگیزی.» سوم بار اژدهای غرّال پدیدار شد و از دم آتش فرو ریخت. رخش از چراگاه بیرون دوید اما از بیم رستم و اژدها نمی دانست چه کند که اژدها زورمند و رستم تیز خشم بود. سرانجام مهر رستم او را ببالین تهمتن کشید. چون باد پیش رستم تاخت و وشید و جوشید و زمین را بسم خود چاک کرد. رستم از خواب خوش برجست و با رخش برآشفت. اما جهان آفرین چنان کرد که این بار زمین از پنهان ساختن اژدها سرباز زد. در تیرگی شب چشم رستم به اژدها افتاد. تیغ از نیام کشید و چون ابر بهار غرید و بسوی اژدها تاخت و گفت «نامت چیست، که جهان برتو سرآمد. می خواهم که بی نام بدست من کشته نشوی.» اژدها غرّید و گفت «عقاب را یارای پ براین دشت نیست و ستاره این زمین را بخواب نمی بیند. تو جان بدست مرگ سپردی که پا درین دشت گذاشتی. نامت چیست؟ جای آن است که مادر برتو بگرید.» تهمتن گفت «من رستم دستان از خاندان نیرمم و بتنهائی لشکری کینه ورم. باش تا دستبرد مردان را ببینی.» این بگفت و به اژدها حمله برد. اژدها زورمند بود و چنان با تهمتن درآویخت که گوئی پیروز خواهد شد. رخش چون چنین دید ناگاه برجست و دندان در تن اژدها فرو برد و پوست او را چون شیر از هم بردرید. رستم از رخش خیره ماند. تیغ برکشید و سر از تن اژدها جدا کرد. رودی از خون بر زمین فرو ریخت و تن اژدها چون کوهی بی جان برزمین افتاد. رستم جهان آفرین را یاد کرد و سپاس گفت و در آب رفت و سرو تن بشست و بر رخش نشست و باز رو براه نهاد. خوان چهارم: زن جادو رستم پویان در راه دراز می راند تا آنکه به چشمه ساری رسید پرگل و گیاه و فرح بخش. خوانی آراسته درکنار چشمه گسترده بود و بره ای بریان با دیگر خوردنی ها درآن جای داشت. جامی زرین پر از باده نیز درکنار خوان دید. رستم شاد شد و بی خبر از آنکه این خوان دیوان است فرود آمد و برخوان نشست و جام باده را نیز نوش کرد. سازی در کنار جام بود. آنرا برگرفت و سرودی نغز در وصف زندگی خویش خواندن گرفت:که آوازه بدنشان رستم استکه ازروز شا بهره کم است همه جای جنگ است میدان اوی بیابان و کوه است بستان اوی همه جنگ با دیو و نر اژدها زدیو و بیابان نیابد رها می وجام و بو یا گل ومرغزار نگردست بخشش مرا روزگار همیشه به جنگ نهنگ اندرم دگربا پلنگان به جنگ اندرم آواز رستم ساز وی بگوش پیرزن جادو رسید. بی درنگ خود را در صورت زن جوان زیبائی بیاراست و پر از رنگ و بوی نزد رستم امید. رستم از دیدار وی شاد شد و براو آفرین خواند و یزدانِ را بسپاس این دیدار نیایش گرفت. چون نام یزدان بر زبان رستم گذشت ناگاه چهره زن جادو دگرگونه شد و صورت سیاه اهریمنی اش پدیدار گردید. رستم تیز در او نگاه کرد و دریافت که زنی جادوست. زن جادو خواست بگریزد. اما رستم کمند انداخت و سر او را سبک خواست بگریزد. اما رستم کمند انداخت و سر او را سبک به بند آورد. دید گنده پیری پر آژنگ و پر نیرنگ است. خنجر از کمر گشود و او را از میان بدو نیمه کرد.خوان پنجم: جنگ با اولاد رستم از آنجا باز راه دراز را در پیش گرفت و تا شب میرفت و شب تیره را نیز همه ره سپرد. بامداد بسرزمینی سبز و ّم و پرآب رسید. همه شب رانده بود و از سختی راه جامه اش به خوی آغشته بود و به آسایش نیاز داشت. ببر بیان را از تن بدر کرد و خود از سر برداشت و هردو را در آفتاب نهاد و چون خشک شد دوباره پوشید و لگام از سر رخش برداشت و او را در سبزه زار رها کرد و بستری از گیاه ساخت و سپر را زیر سر و تیغ را کنار خویش گذاشت و در خواب رفت.دشتبان چون رخش را در سبزه زار دید خشم گرفت و دمان پیش دوید و چوبی گرم بر پای رخش کوفت و چون تهمتن از خواب بیدار شد به او گفت «ای اهرمن، چرا اسب خود را در کشتزار رها کردی و از رنج من برگرفتی؟» رستم از گفتار او تیز شد و برجست و دو گوش دشتبان را بدست گرفت و بیفشرد و بی آنکه سخنی بگوید از بن برکند.دشتبان فریاد کنان گوش های خود را برگرفت و با سر و دست پر از خون نزد "اولاد" شتافت که درآن سامان سالار و پهلوان بود. وش برآورد که مردی غول پیکر با جوشن پلنگینه و خود آهنین چون اژدها بر سبزه ه بود و اسب خود را در کشتزار رها کرده بود. رفتم تا اسب او را برانم برجست و دو گوش مرا چنین برکند. اولاد با پهلوانان خود آهنگ شکار داشت. عنان را بسوی رستم پیچید تا وی را کیفر کند. اولاد و لشکرش نزدیک رستم رسیدند. تهمتن بر رخش برآمد و تیغ در دست گرفت و چون ابر غرّنده رو بسوی اولاد گذاشت. چون فراز یکدیگر رسیدند اولاد بانگ برآورد که «کیستی و نام تو چیست و پادشاهت کیست؟ چرا گوش این دشتبان را کنده ای و اسب خود را در کشتزار رها کرده ای. هم اکنون جهان را بر تو سیاه می کنم وکلاه ترا به خاک می رسانم.» رستم گفت «نام من ابر است، اگر ابر چنگال شیر داشته باشد و بجای باران تیغ و نیزه ببارد. نام من اگر بگوشت برسد خونت خواهد فسرد. پیداست که مادرت ترا برای کفن زاده است.» این بگفت و تیغ آبدار را از نیام بیرون کشید و چون شیری که در میان رمه افتد درمیان پهلوانان اولاد افتاد. بهر زخم شمشیر دو سر از تن جدا می کرد. به اندک زمانی لشکر اولاد پراگنده و گریزان شد و رستم کمند بر بازو چون پیل دژم در پی ایشان می تاخت. چون رخش به اولاد نزدیک شد رستم کمند کیانی را پرتاب کرد و سر پهلوان را در کمند آورد. او را از اسب به زیر کشید و دو دستش را بست و خود بر رخش سوار شد. آنگاه به اولاد گفت «جان تو در دست منست. اگر راستی پیشه کنی و جای دیو سفید و پولاد غندی را بمن بنمائی و بگوئی کاوس شاه کجا در بند است از من نیکی خواهی دید و چون تاج و تخت را به گرز گران از شاه مازندران بگیرم ترا برین مرز و بوم پادشاه می کنم. اما اگر کژی و ناراستی پیش گیری رود خون از جشمانت روان خواهم کرد.»اولاد گفت «ای دلیر، مغزت را از خشم بپرداز و جان مرا برمن ببخش. من رهنمون تو خواهم بود و خانه دیوان و جایگاه کاوس را یک یک بتو خواهم نمود. از اینجا تا نزد کاوس شاه صد فرسنگ است و از آنجا تا جایگاه دیوان صد فرسنگ دیگر است، همه راهی دشوار. از دیوان دوازده هزار پاسبان ایرانیان اند. بید و سنجه سالار دیوان اند و پولاد غندی سپهدار ایشان است. سر همه نرّه دیوان دیو سفید است که پیکری چون کوه دارد و همه از بیمش لرزان اند. تو با چنین برز و بالا و دست و عنان و با چنبن گرز و سنان شایسته نیست با دیو سفید درآویزی و جان خود را در بیم بیندازی. چون از جایگاه دیوان بگذری دشت سنگلاخ است که آهو را نیز یارای دویدن برآن نیست. پس از آن رودی پرآب است که دو فرسنگ پهنا دارد و از نره دیوان "کنارنگ" نگهبان آن است. آنسوی رود سرزمین «بزگوشان» و «نرم پایان» تا سیصد فرسنگ گسترده است و از آن پس تا شاه نشین مازندران باز فرسنگ های دراز و دشوار در پیش است. شاه مازندران را هزاران هزاران سوار است، همه با سلاح و آراسته. تنها هزارو دویست پیل جنگی دارد. تو تنهائی و اگر از پولاد هم باشی میسائی.» رستم خندید و گفت «تو شه مدار و تنها راه را بمن بنمای.ببینی کزین یک تن پیلتنچه آید بدان نامدار انجمن به نیروی یزدان پیروزگر به بخت و به شمشیر و تیر و هنر چو نبینند تاو برو یال من به جنگ اندرون زخم کوپال من بدرّد پی و پوستشان ازنهیب عنان را ندانند باز از رکیب اکنون بشتاب و مرا به جایگاه کاوس ی کن.» رستم و اولاد شب و روز می تاختند تا بدامنه کوه اسپروز، آنجا که کاوس با دیوان بنرد کرده و از دیوان آسیب دیده بود، رسیدند. خوان ششم: جنگ با ارژنگ دیو چون نیمه ای از شب گذشت از سوی مازندران وش برآمد و به هرگوشه شمعی روشن شد و آتش افروخته گردید. تهمتن از اولاد پرسید «آنجا که از چپ و راست آتش افروخته شد کجاست؟» اولاد گفت «آنجا آغاز کشور مازندران است و دیوان نگهبان درآن جای دارند و آنجا که درختی سر به آسمان کشیده خیمه ارژنگ دیو است که هر زمان بانگ و غریو برمی آورد.» رستم چون از جایگاه ارژنگ دیو آگاه شد برآسود و ب . چون بامداد برآمد اولاد را بردرخت بست وگرز نیای خود سام را برگرفت و مغفر خسروی را بر سرگذاشت و رو به خیمه ارژنگ دیو آورد. چون بمیان لشکر و نزدیک خیمه رسید چنان نعره ای برکشید که گوئی کوه و دریا از هم دریده شد. ارژنگ دیو چون آن غریو را شنید از خیمه بیرون جست. رستم چون چشمش بروی افتاد در زمان رخش را برانگیخت و چون برق براو فرود آمد و سرو گوش و یال او را دلیر بگرفت و بیک ضربت سر از تن او جدا کرد و سرکنده و پرخون او را در میان لشکر انداخت. دیوان چون سر ارژنگ را چنان دیدند و یال و کوپال رستم را بچشم آوردند دل در برشان بلرزه افتاد و هراس در جانشان نشست و رو بگریز نهادند. چنان شد که پدر بر پسر در گریز پیشی می گرفت. تهمتن شمشیر برکشید و در میان دیوان افتاد و زمین را از ایشان پاک کرد و چون خورشید از نیمروز بگشت دمان به کوه اسپروز بازگشت. رسیدن رستم نزد کی کاوسآنگاه رستم کمند از اولاد برگرفت و او را از درخت باز کرد و گفت «اکنون جایگاه کاوس شاه را بمن بنما.» اولاد دوان در پیش رخش براه افتاد و رستم در پی او بسوی زندان ایرانیان تاخت. چون رستم به جایگاه ایرانیان رسید رخش وشی چون رعد برآورد. بانگ رخش بگوش کاوس رسید و دلش شگفته شد و آغاز و انجام کار را دریافت و رو به لشکر کرد و گفت « وش رخش بگوشم رسید و روانم تازه شد. این همان وش است که رخش هنگام رزم پدرم کی قباد با ترکان برکشید.» اما لشکر ایران از نومیدی گفتند کاوس بیهوده  می گوید و از گزند این بندهوش و د از سرش بدر رفته و گوئی در خواب سخن می گوید. بخت از ما گشته است و از این بند رهائی نخواهیم یافت.در این سخن بودند که تهمتن فرود آمد. غوغا در میان ایرانیان افتاد و بزرگان و ان ایران چون طوس و گودرز و گیو و گستهم و شیدوش و بهرام او را در میان گرفتند. رستم کاوس را برد و از رنج های دراز که بروی گذشته بود پرسید. کاوس وی را درآغوش گرفت و از زال زر و رنج و سختی راه جویا شد.
با
هفت خوان رست1
سهراب: چگونه می شُدمی دانست؟ به جز پرسیدن؛ و من از هر ی پرسیدم! هر نشانه ای پنهان کرد ... [با اشاره به زخم] این است آنچه من در پی آن آمدم؟ گفتم پدرم کیست که نامش نمی برند؟ آیا دیوخوی بدکاری است؟ هرزه تب اری؟ باج سِتان گردنه گیری؟ نمک نشناسی بار دشمن کِش؟ در بند سیاهچالی است در کُند یا زنجیر؟ گفتم پدرم کیست که نامش نمی برند؟ ... تهمینه: گفتم نام رستم شنیده ای؟ سهراب: گفتم مرا با وی چکار؟ تهمینه: چه باید می گفتم؟ سهراب: آیا پدرم به دست وی کشته شده؟ پدرم را آیا در بند کرده است؟ پدرم آیا از بندگان اوست؟ گفتم مرا با گردنکِش زاولی چکار، که هر چه هر جا می شنوم از اوست؟ تهمینه: گفتم نام وی زشت مبر، اگر از پدر می پُرسی! و در آیینه خود را ببین که گویی جوانی اوست! سهراب: گفتم نه، نه، نه! دو پهلو گفتن وانهید؛ و مرا با سخنان نهفته مپیچانید! تهمینه: خاموشی تا کی؟ گفتم گوش بسپار تا نیک بشنوی سهراب؛ گردنکِش سیستان –تهمتن- پدر توست! آن که، هر چه، هر جا می شنوی از اوست! خواهی سر بلند کن، خواهی از سر بیفکن! سهراب: (گیج) چهارده سال بی پدر؛ ور که فرزند نام وَرتر پدری! گفتم آهسته آهسته؛ پیلتن مرا پدر است و نامش را از من دریغ می کردید؟ تهمینه: گفتمش مادر گیتی فرزندی چُنو نزاد، آری؛ ور که از نام وی مرا چه رسید؟ چرا نام وی را چون رَختِ اندوه بر تنت می ؛ تا هر شبانه بنشینی و چون من روز بشمری! گفتم اگر نام وی نمی بردم، از آن بود که اشکم نامش تَر نکند! پیلتن هیچ از تهمینه یاد آورد؟گفتم اگر نام وی نمی بردم از هراس گزندی به تو بود! ... سهراب: گفتم آهسته آهسته! با این نام اشکتان را بسیار دیده ام؛ مباد که فرزند خشم و کین باشم! گفتم آیا فرزند مِهر شما هستم؟ دای من -ژنده رزم- گواهی کن! تهمینه: آری گواهی کن ژنده رزم؛ برادرم، چون مادر را باور نمی کند! سهراب: گفتم باور نمی کنم –آری- که می ترسم، از مهر مادری است که مرا سر به آسمان می سایی! ژنده رزم: گواهم به شاهرگم و این خِرد که در سَر دارم! بسیارند به خون وی تشنه! گفتیم مباد که چون ش تن وی نتوانند، به ش تن تو، دلش پاک بشکَرَند ... تهمینه: و باز دیگر، اگر نام وی نمی گفتم همه از آن بود، که مباد مهرِ وی، تو را به ایران کِشد، آری، پدر بگزینی و تهمینه فراموش کنی؛ همچنان که رستم کرد! رستم: (بی تاب) های؛ یکی از مهربانی مرا جگر بدَرَد! در یادبود بیست و هشتمین سالگرد شهید حمیدرضا شریف الحسینی هر وقت، مولوی برایم از عشق می خواند؛ نبرد عشق را جز عشق دیگری چرا یاری نگیری زو نکوتر؟ یاد شهیدان می افتم، مردانی که از همه خواسته هاشان، ازهمه آنچه بر آنان حلال بود، دست کشیدند و در دامن عشقی بزرگ تر زدند، یاد شهیدانی می افتم که دنیا را، دنیای حلال را، خواستن ها را، خواستن ها. درس اول (الهی ) 1- درعبارت « پیغام او مفتاح فتوح است وذکر او مرهم دل مجروح است ومهراو بلانشینان راکشتی نوح است » به کدام یک از مفاهیم زیر اشاره ندارد ؟ الف – بخشایندگی ب- آرامش بخشی پ- نجات بخشی ت- مشکل گشایی 2- باتوجه به عبارت زیر به سؤالات پاسخ دهید . « سلام اودروقت صباح مومنان راصبوح است وذکر او مرهم دل مجروح است ومهراوبلانشینان راکش. جواب بازی ج انه کلاسیک مرحله 497 - ja lbaz.blog.ir لیست مراحل ج انه کلاسیک جواب مرحله 497 ج انه کلاسیک - ja lbaz.blog.ir جستجوی آسان کلمه مورد نظر پاسخ ج انه کلاسیک،جواب مراحل ج انه کلاسیک،جواب های ج انه کلاسیک،ج انه کلاسیک،پاسخ سوالات بازی ج انه کلاسیک،جواب تمام مراحل بازی ج انه کلاسیک،جواب مراحل ج انه کلاسیک،راهنمای حل ج ،راهنمای کلمات حل ج ،راهنمای کلمات ج ی،جواب مرحله ج انه کلاسیک،جواب بازی ج انه کلاسیک افقی ۱ خداشناسی
عرفان خداشناسی در حل ج - ja lbaz.blog.ir
افقی ۱ خارج شدن
بیرونامدن
افقی ۲ زشتی
قبح
افقی ۲ برابری
مساوات
افقی ۲ مادر حضرت عیسی
مریم
افقی ۳ شهری در استان کهگیلویه و بویراحمد
باشت
افقی ۳ راه رفتن ک نه
تاتی
افقی ۳ خالق «لغت نامه»
دهخدا
افقی ۴ دست ها
ایادی
افقی ۴ تصدیق روسی
دا
افقی ۴ خبر
پیام
افقی ۵ شبیه و مانند
فش
افقی ۵ پروردگارا
یارب
افقی ۵ دختران
بنات
افقی ۵ مادرزن
خش
افقی ۶ جمع فن
فنون
افقی ۶ فرو ریختن دیوار
اوار
افقی ۶ استخوان
قص
افقی ۷ شهر آرزو
امل
افقی ۷ از هم جدا شده
گسیخته
افقی ۷ مرگ
ممات
افقی ۸ ادعاها
دعاوی
افقی ۸ امر از آمدن
بیا
افقی ۸ تیره و تار
تاریک
افقی ۹ زن یا شوهر
همسر
افقی ۹ تیم فوتبال اسپانیایی
لوانته
افقی ۹ جانشین
وصی
افقی ۱۰ آسیب
اک
افقی ۱۰ تمام، همگی
ی ر
افقی ۱۰ پایتخت اردن
امان
افقی ۱۱ بددل
غر
افقی ۱۱ رنج
محنت
افقی ۱۱ سمبل مورد پرستش
توتم
افقی ۱۱ ریختن آب
صب
افقی ۱۲ تمامیت
کلیت
افقی ۱۲ نگاه خیره
زل
افقی ۱۲ از کار افتاده
ناکار
افقی ۱۳ سزاوار دشنام
لعنتی
افقی ۱۳ باشد
بواد
افقی ۱۳ علت
مسبب
افقی ۱۴ دنباله
بقیه
افقی ۱۴
مجاورت
افقی ۱۴ بانگ
اوا
افقی ۱۵ اثری از تقی مدرسی
ادابزیارت
افقی ۱۵ شبیه
مانند
عمودی ۱ معلول
عقبافتاده
عمودی ۱ بیشتر
غالبا
عمودی ۲ جذب
ربایش
عمودی ۲ طراح و سازنده بنا
معمار
عمودی ۲ گره زدن
عقد
عمودی ۳ گناه
ا
عمودی ۳ ظرف آب جوش
فلاسک
عمودی ۳ کشوری در قاره سیاه
کنیا
عمودی ۴ دین داشتن
تدین
عمودی ۴ پرحرفی
ور
عمودی ۴ شعله ور
ملتهب
عمودی ۵ رطوبت
نم
عمودی ۵ بیهودگی
یاوگی
عمودی ۵ اثری از صادق چوبک
یحیی
عمودی ۶ شش عرب
ست
عمودی ۶ تیم فوتبال فرانسوی
رنس
عمودی ۶ گرفتگی زبان
لکنت
عمودی ۶ باده
می
عمودی ۷ دارای نزاکت
باادب
عمودی ۷ خشکی
یبوست
عمودی ۷ درخور
بجا
عمودی ۸ حرف نهم یونانی
یوتا
عمودی ۸ نیکان
اخیار
عمودی ۸ بسیار زیارت کننده
زوار
عمودی ۹ عقیده انتخاباتی
رای
عمودی ۹ کشور آسیایی
بوتان
عمودی ۹ قرائت
تلاوت
عمودی ۱۰ بانگ قمری
وت
عمودی ۱۰ امان
پناه
عمودی ۱۰ پیچ و تاب
تاو
عمودی ۱۰ باب
در
عمودی ۱۱ ن صومعه
دیار
عمودی ۱۱ لقب رستم
تهمتن
عمودی ۱۱ آب مروارید
تم
عمودی ۱۲ مادران
امهات
عمودی ۱۲ آب آشامیدنی
ما
عمودی ۱۲ پیش

عمودی ۱۳ کوتاه شده
مرخم
عمودی ۱۳ ملخ دریایی
قمرون ملخ دریایی در حل ج - ja lbaz.blog.ir
عمودی ۱۳ دیگران
ان
عمودی ۱۴ نظر
دید
عمودی ۱۴ ویژگی ها
خصایص
عمودی ۱۴ از مواد بهداشتی
صابون
عمودی ۱۵ به تماشا گذاشتن
نمایش
عمودی ۱۵ ی با بازی امین حیایی و لعیا زنگنه
تکیهبرباد جواب بازی ج انه 966 - ja lbaz.blog.ir لیست مراحل بازی ج انه جواب بازی ج انه مرحله 966 - ja lbaz.blog.ir جستجوی آسان کلمه مورد نظر ج انه یک مرحله 966 ja lbaz.blog.ir جواب تمام مراحل بازی ج انه،حل مراحل ج انه،پاسخ بازی ج انه،پاسخ سوالات بازی ج انه،راهنمای حل ج ،راهنمای کلمات حل ج ،راهنمای کلمات ج ی،جواب بازی ج انه،ج انه کشوری در شرق هند -> بنگلادش
مخفف تو را -> ترا
نام قدیم آمل -> امارد نام قدیم آمل در حل ج - ja lbaz.blog.ir
زردپی -> وتر
بازیگر سریال پایتخت -> لینداکیانی بازیگر سریال پایتخت در حل ج - ja lbaz.blog.ir
نویسنده -> کاتب
دود -> دخ
چیرگی و غلبه -> استیلا
کنایه از کج و ناراست -> چپاندرقیچی
کنیه رستم -> تهمتن
خمیده و منحنی -> ناراست
نگهبانی -> پاسداری
قلعه حکومتی -> ارگ
لیست غذا -> منو
از خود راضی -> ننر
ور آمدن خمیر -> وز
کرسی و چها ایه -> تخت
عدد ماه -> سی
گداطبعی -> کنسی
آهو -> مرال
خون سفید -> لنف
هندو -> بودا
لوله گوارشی -> مری
بازیگر زن مخمصه -> لالهاسکندری
ای ی در آلمان -> زارلند
روشنایی -> ضو
از ای استان بوشهر -> دیلم
شکوه -> فر
دشمن سرسخت -> لد
پادشاه -> کیا
قایق پارویی -> کانو
شهر نیروگاه شمال -> نکا
زمین -> ارض
ناپخته و خام -> ناازموده
کلمه آرزو -> کاش
از گازها -> کلر
صندوق ک ن ملل متحد -> یونیسف
تپه -> تل
بنده خانه زاد -> قن
نان مانده -> بیات
شمشیر از غلاف کشیدن -> تجرید
پیمانه -> کیل
از عناصر اربعه -> باد
برنج شوشتری -> کات
از لوازم آرایش -> ریمل
فریاد و فغان -> داد
نادانی و کم دی -> بلاهت
از ماه های فرنگی -> سپتامبر
جنگ شاه اسماعیل با عثمانی -> چالدران
آبنوس -> شیز
برجستگی لاستیک -> اج
نالوطی -> نامرد
سوی چپ -> یسار
پاشنه پا -> کعب
حرف ندا -> ای
پلیدی -> رجس
کر -> نسر
حسد -> رشک
سپیدار -> پد
فرو بردن غذا -> بلع
تصغیر مردم -> مردمک
سخن چینی -> سعایت
بافتها -> نسوج
رشته کوهی در قاره -> راکی
بازیچه -> لعبت
بندگی -> یوغ
راهب بو -> شمند
تغار چوبی -> لاوک
آفت و گزند -> بلا
تاج وس -> کرت
لنز -> عدسی
مقام -> جاه
مخالف هم بودن -> منافات
حاصل کار -> عملکرد
گذشت و عفو -> بخشایش
قورباغه -> وک
خودستایی -> منم
واحد پول ساسانیان -> درم
از جوندگان -> موش
حرف همراهی -> با
پاکیزه -> تمیز
نام دیگر کشور مراکش -> مغرب
کهنسال -> مسن
مرد خفاشی -> بتمن
واحد پول ژاپن -> ین
داخل -> درون
نام قدیم استانبول -> تختروم
پاسخ -> جواب
چروک پوست -> یرا
غذای زمین -> کود
رنگ ناخن -> لاک
حس بویایی -> شم
رنگ آتشین -> سرخ
اصرار کننده -> سمج
صدای کلفت -> باس
شیر خوردنی -> لبن
بزرگوار -> شریف
باقی جان -> نا
اسباب و لوازم -> وسایل
پیشوند فقدان -> بی
پشت سر -> ورا
رشته کوه کشور اندونزی -> باریزان
آرامش دهنده -> تسلیبخش
همه هستی -> کاینات جواب بازی ج انه (2) 955 لیست مراحل بازی ج انه 2 جواب بازی ج انه (2) مرحله 955 جستجوی آسان کلمه مورد نظر پاسخ ج انه 2،جواب مراحل ج انه 2،جواب های ج انه 2،ج انه 2،پاسخ سوالات بازی ج انه 2،جواب تمام مراحل بازی ج انه 2،جواب مراحل ج انه دو،راهنمای حل ج ،راهنمای کلمات حل ج ،راهنمای کلمات ج ی
شیاد
شارلاتان
جدا نشدنی
لاینفک جدا نشدنی در حل ج - ja lbaz.blog.ir
دومین
ثانویه
چیز
شی
مملو
پر
اطاق قطار
واگن
دلیر
رشید
دیو

برع
وارونه
سال ترکی
ییل
همراه بی داد
داد
سگ ک نه
هاپو
پرتو درمانی
رادیوتراپی
بجز
الا
مرد جوان
شاب
شاخه نورسته
شنار
بسیار گرم شدن
تافتن
تصفیه کننده
پالایشگر
فایده
سود
بازگرداندن
تاویل
مأیوس
نومید
رود طولانی اروپا
راین
دودمان
خاندان
کور
ن نا
عذر نابجا
بهانه
طعام
خورد
تباه و هلاک
دمار
محمد علی جمال زاده
راهابنامه
همچون مرد
مردانه
عدد مقدس
هفت
پشیمانی
ندامت
جغد
بوف
پایانه
ترمینال
ویتامین ج ی
کا
نیستی
هلاکت
لقب رستم
تهمتن
نازا
سترون
مادر
امنه
جنگیدن در راه خدا
جهاد
فرضیه
تیوری
نغمه پرداز
سراینده
پیش مزد
دشت
دیده شده
مشهود
ابزار

کلفتی
ضخامت
مخلص
ارادتمند
اثر امین فقیری
شب
پیوست ها
ضمایم
به آتش کشیدن
سوزاندن
نوشته قابل انتشار
نشریه
کاتب
دبیر
زیاد تلاش می کند
سختکوش
طرد شده
رانده
آتشدان
تون
عاشق
دلبسته
چوب خوشبو
ند
ناگزیر
لابد
سبزی د ی
تره
کشور پرجمعیت
هند
ناشایست
ناروا
ترساننده
هایل
ضمیر بیگانه
یو
سال ترکی
ییل
مقتضی
لازمه
اثر نیکلای گوگول
نفوسمرده اثر نیکلای گوگول در حل ج - ja lbaz.blog.ir
قطعه ف ی نازک و دراز
میله
با محبت
مهربان
طغیان
نافرمانی
از یک پدر و مادر نیستند
ناتنی
نوشته درست دانستن چیزی
تاییدیه
آیین
دین
نیستی
فنا
رود روسیه
دن
شمشیر
سیف
حرف افسوس
وای
مبحثی در ریاضیات
لگاریتم
راه رفتن اشخاص مست
تلوتلو
بی سر و پا
لات
از واحد های نظامی
هنگ
نشانه
هدف
یابنده
نایل
از نت ها
فا
سرو کوهی
ورس
مادر خودمانی
ننه
پرخور
رس
آفت گندم
سن
ماه چهارم میلادی
اوریل
سریر
گاه
مالدار
بای
شاعر سده شش
انوری شاعر سده شش در حل ج - ja lbaz.blog.ir
ضرب
تنبک
حساب و شمار
امار
فرق سر
تارک
حرارت
گرمی
شش عدد از هر چیز
جین
سیاح
توریست
بسیار خوب
دبش
هوشیار
بیداردل
خوک نر
ساد
چوب خوشبو
ند
درون دهان
نج
تپانچه
تس
مظهر لاغری
نی
بجای آوردن
تبین
رفع اتهام
تبریه
شبیه
همشکل
شهر مصر
اسکندریه اختصاصی از نیک فایل تحقیق درمورد ادبیات حماسی 11 ص با و پر سرعت .
لینک و ید پایین توضیحاتفرمت فایل word  و قابل ویرایش و پرینتتعداد صفحات: 11 ادبیات حماسیدر حماسه شاعر با داستان هایی شفاهی سروکار دارد که در آن ها شرح پهلوانی ها، عواطف و احساسات مختلف مردم یک روزگار و مظاهر میهن دوستی و فداکاری و جنگ با قباهی ها و ها آمده است. هر ح. اختصاصی از یارا فایل تحقیق در مورد ادبیات حماسی 11 ص با و پر سرعت .
لینک و ید پایین توضیحاتفرمت فایل word  و قابل ویرایش و پرینتتعداد صفحات: 11 ادبیات حماسیدر حماسه شاعر با داستان هایی شفاهی سروکار دارد که در آن ها شرح پهلوانی ها، عواطف و احساسات مختلف مردم یک روزگار و مظاهر میهن دوستی و فداکاری و جنگ با قباهی ها و ها آمده است. هر . پوریای ولی و فرهنگ پهلوانی http://s1.picofile.com/file/7609317846/282i4g0.jpg پوریای ولی و فرهنگ پهلوانی : – واژه پهلوان از واژگان اصیل پارسی و معادل است با : یل . گو . گرد . کندآور . شیراوژن . پیلتن . تهمتن . دلاور و از این قبیل که در واقع مظهر قدرت و دلیری به حساب می آیند . از جمله خصوصیات ظاهری پهلوان قدرت بدنی . عضلات قوی . جثه بزرگ . یال و کوپال . کتف وبازو . بر و بالا . چستی وچالاکی و چابکی است . فنون پهلوانی عبارت بوده از کشتی . سوارکاری و تیراندازی که طی قوانین خاصی در زورخانه و دشت و میادین نبرد می آموختند . مفهوم پهلوان در ایران باستان بسی پرمحتواتر از آن بوده که امروز هست . پهلوان بودن در قدرت بدنی خلاصه نمی شود . بلکه سجایای اخلاقی و صفات نیک انسانی نیز لازمه کار است . ویژگی های پهلوان در ابعاد اخلاقی . ایمانی . انسانی . عاطفی و احساسی نمود پیدا می کند . فاکتورهای اصلی پهلوانی عبارتند از . یکتاپرستی . منش . مناعت طبع . اتکا به نفس . دفاع از نام و نشان و سیانت از عزت و آبرو و پرهیز از ننگ اسارت . انسان دوستی . فرزانگی . شجاعت . تواضع . وقار، متانت . وفا . ایثار، گذشت . حق شناسی، صمیمیت . بخشندگی و تواضع . بیان خلق و خوی پهلوانی چندان که باید آسان نیست . شاید بهتر آن باشد که از بلندای تاریخ به گذشته های دور دوران باستان برگردیم و این نام و نشان را در شرح داستانهای حماسی رستم دستان بجوئیم که اوآینه تمام نمای خصائل پهلوانی بوده است . و در این راه از شاهنامه کمک بگیریم . چرا که اسطوره های پهلوانی در فرهنگ ایرانی ، همانا پهلوانان شاهنامه هستند . و حکیم طوس در توصیف آئین پهلوانی سنگی تمام گذاشته . او قدرت بدنی پهلوان را اینگونه وصف می کند . تن پیل داری و چنگال شیر زمانی نباشی زپیکار سیر تن پیل و هوش دل موبدان بماناد برتو چنین جاودان تن پیل و چنگال شیران تراست چو پیروز گر باشی ایران تراست ببینی کز این یک تن پیلتن چه آید بر آن نامدار انجمن اختصاصی از فایلکو هفت خوان رستم با و پر سرعت .
هفت خوان رستم
هفت خوان رستم لینک پرداخت و *پایین مطلب* فرمت فایل:word (قابل ویرایش و آماده پرینت)تعدادصفحه:13خوان اوّل: بیشه شیر رستم برای رها کی کاوس از بند دیوان بر رخش نشست و بشتاب رو براه گذاشت. رخش شب و روز می تاخت و رستم دو روزه راه را به یک روز می برید، تا آنکه رستم گرسنه شد و تنش جویان خورش گردید. دشتی برگور پدیدار شد. رستم پی بر رخش فشرد و کمند انداخت و گوری را به بند در آورد. با پیکان تیر آتشی برافروخت و گور را بریان کرد و بخورد. آنگاه لگام از سر رخش باز کرد و او را بچرا رها ساخت و خود به نیستانی که نزدیک بود درآمد و آنرا بستر خواب ساخت و جای بیم را ایمن گمان برد و ب و برآسود. اما آن نیستان بیشه شیر بود. چون پاسی از شب گذشت شیر درنده به کنام خود باز آمد. پیلتن را بر بستر نی ه و رخش را در کنار او چمان دید. با خود گفت نخست باید اسب را بشکنم و آنگاه سوار را بدرم. پس دمان بسوی رخش حمله برد. رخش چون آتش بجوشید و دودست را برآورد و بر سر شیر زد و دندان بر پشت او فرو برد. چندان شیر را برخاک زد تا وی را ناتوان کرد و از هم درید. رستم بیدار شد، دید شیر دمان را رخش از پای درآورده. گفت «ای رخش ناهوشیار، که گفت که تو با شیر کارزار کنی؟ اگر بدست شیر کشته می شدی من این خود و کمند و کمان وگرز و تیغ و ببر بیان را چگونه پیاده به مازندران می کشیدم؟» این بگفت و دوباره ب و تا بامداد برآسود. خوان دوم: بیابان بی آب چون خورشید سر از کوه برزد تهمتن برخاست و تن رخش را تیمار کرد و زین بروی گذاشت و روی براه آورد. چون زمانی راه سپرد بیابانی بی آب و سوزان پیش آمد. گرمای راه چنان بود که اگر مرغ برآن می گذشت بریان می شد. زبان رستم چاک چاک شد و تن رخش از تاب رفت. رستم پیاده شد و ژوبین در دست چون مستان راه می پیمود. بیابان دراز و گرما زورمند و چاره ناپیدا بود. رستم بستوه آمد و روی به آسمان کرد و گفت «ای داور دادگر، رنج و آسایش همه از توست. اگر از رنج من خشنودی رنج من بسیار شد. من این رنج را برخود یدم مگر کردگار، شاه کاوس را زنهار دهد و ایرانیان را از چنگال دیو برهاند که همه پرستندگان و بندگان یزدان اند. من جان و تن در راه رهائی آنان گذاشتم. تو که دادگری و ستم دیدگان را در سختی یاوری کار مرا مگردان و رنج مرا بباد مده. مرا دستگیری کن و دل زال پیر را بر من مسوزان.» هم چنان می رفت و با جهان آفرین در نیایش بود، اما روزنه امیدی پدیدار نبود و هردم توانش کاسته تر می شد. مرگ را در نظر آورد و بدریغ با خود گفت «اگر کارم با لشکری می افتاد شیروار به پیکار آنان می رفتم و به یک حمله آنان را نابود می ساختم. اگر کوه پیش می آمد بگرز گران کوه را فرو می کوفتم و پست می و اگر رود جیحون برمن  می غرید به نیروی خداداد در خاکش فرو می بردم. ولی با راه دراز و بی آب و گرمای سوزان دلیری و مردی چه سود دارد و مرگی را که چنین روی آرد چه چاره می توان کرد؟» 
درین سخن بود که تن پیلوارش از رنج راه و تشنگی سست و نزار شد و ناتوان برخاک گرم افتاد. ناگاه دید میشی از کنار او گذشت. از دیدن میش امیدی در دل رستم پدید آمد و شید که میش باید آبشخوری نزدیک داشته باشد. نیرو کرد و از جای برخاست و در پی میش براه افتاد. میش وی را ار چشمه ای رهنمون شد. رستم دانست که این یاوری از جهان آفرین به وی رسیده است. بر میش آفرین خواند و از آب پاک نوشید و سیراب شد. آنگاه زین از رخش جدا کرد و ویرا در آب چشمه شست و تیمار کرد و سپس در پی خورش بشکار گور رفت. گوری را بریان ساخت و بخورد و آهنگ خواب کرد. پیش از خواب رو به رخش کرد و گفت «مبادا تا من ه ام با ی بستیزی و با شیر و دیو پیکار کنی. اگر دشمنی پیش آمد نزد من بتاز و مرا آگاه کن.» خوان سوم: جنگ با اژدها
با
هفت خوان رستم
اختصاصی از ژیکو تحقیق ادبیات حماسی 11 ص با و پر سرعت .
لینک و ید پایین توضیحاتفرمت فایل word  و قابل ویرایش و پرینتتعداد صفحات: 11 ادبیات حماسیدر حماسه شاعر با داستان هایی شفاهی سروکار دارد که در آن ها شرح پهلوانی ها، عواطف و احساسات مختلف مردم یک روزگار و مظاهر میهن دوستی و فداکاری و جنگ با قباهی ها و ها آمده است. هر حماسه باید دارای سه زمینه ی «داستانی»، « قهرمانی »، « ملی » باشد.حماسه طبیعی :منظومه های حماسه طبیعی عبارت است از نتایج افکار و علایق و عواطف یک ملت که در طی قرن برای بیان وجوه عظمت و نبوغ آن قوم است. این نوع حماسه ها سرشار از یاد جنگ ها پهلوانانی ها، جان فشانی ها و در عین حال لبریز از آثار تمدن و مظاهر روح و فکر مردم یک کشور در قرن های معینی از ادوار ایشان است که معمولاً از آن ها بود و رهایی پهلوانی تغییر می کنیم.در منظومه های حماسی شاعر به ابداع و آفرینش توجهی ندارد بلکه داستان های مدون کتبی یا شفاهی را که ظاهراً بعضی وقایع خارجی سرچشمه گرفته اند با قدرت شاعرانه ی خویش نقل می کند. نمونه هایی از حماسه طبیعی می توان نبرد رستم و اشکبوس و شاهنامه ابوالقاسم فردوسی را در ادب فارسی نام برد.حماسه مصنوعاین نوع حماسه تقلیدی از حماسه است. در تدوین حماسه مصنوع همه افراد یک قوم یا ملت دخ ندارند بلکه فقط شاعر آن را می سراید و در آن به جای آفرینش حماسه به بازآفرینی حماسه می پردازند.در حماسه مصنوع شاعر با داستان های پهلوانی و معینی سروکار ندارد بلکه خود به ابداع و ابتکار می پردازد و داستانی را به وجود می آورد در این حماسه ها شاعران آزاد و مختارند با رعایت قواعد و قوانینی که ناظر بر شعر حماسی است به دل خواه موضوع داستان خود را ابداع کنند تخیل خویش را در آن وارد کنند.برای نمونه می توان سروده ی ویرژیل شاعر روم باستان و سفرنامه حمدالله مستوفی در زبان فارسی را نام برد.از کتاب زبان و ادبیات و2 عمومی دوره پیش ی.درس مشترک کلیه رشته استفاده شده در فصل دوم و سوم و صفحه 15رستم و اشکبوس1- دلیری کجا نام او اشکبوس همی بر وشید بر سان دلاوری که نام او اشکبوس بود مانند طبل فریاد کشید.2- بیامد که جوید ز ایران نبرد سر هم نبرد اندر آرد به گردبه طرف ایران آمد برای جنگیدن که سر هم نبرد خودش را به خاک بمالد.3- بشد تیز رهام با خود و گبر همی گرد رزم اندر آمد به ابررهام خیل سریع با کلاه خود و زره جنگی به طرف میدان رفت آنقدر جنگ شدت داشت که مانند گردی از زمین بلند شد.4- برآویخت رهام با اشکبوس برآمد ز هر دو سپه بوق و رهام با اشکبوس گلاویز شد و صدای شیپور و طبل جنگی از هر دو بلند شد.5- به گرز گران دست برد اشکبوس زمین آهنین شد سپهر آبنوساشکبوس گرز سنگین خود را به دست گرفت زمین مثل آهن سخت شد و آسمان پر از گرد و غبار شد.6- برآمیخت رهام گرز گران غمی شد پیکار دست سرانرهام گرز سنگین خود را گلاویز کرد و دست هر دو از نبرد با گرزهای سنگین خسته شد.7- چو رهام گشت از کشانی ستوه بپیچید زو روی و شد سوی کوههنگامی که رهام از کشانی به ستوه آمد رویش را از او برگرداند و به طرف کوه فرار کرد.8- ز قلب اندر آشفت توس بزد اسب کاید بر اشکبوستوس از وسط خشمگین شد اسبش را به حرکت درآورد و به جنگ اشکبوس رفت.9- تهمتن برآشفت و با توس گفت که رهام را جام باده ست جفترستم خشمگین شد و به توس گفت رهام همیشه اهل بزم و خواری است.10- تو قلب سپه را به آیین بدار من اکنون پیاده کنم کارزارتو مرکز را منظم کن من همین حالا بدون اسب به جنگیدن می روم ( جنگ را شروع می کنم ).11- کمانِ به زه را با زو فکند به بند کمر بر، بزد تیر چندکمانی که آماده تیراندازی بود به بازو انداخت و به بند کمرش چند تا تیر گذاشت.12- وشید که ای مردم رزم آزمای هماوردت آمد مشو بازجای
با
تحقیق ادبیات حماسی 11 ص
اختصاصی از ژیکو تحقیق درمورد زندگینامه نامداران جها1 با و پر سرعت .
لینک و ید پایین توضیحاتفرمت فایل word  و قابل ویرایش و پرینتتعداد صفحات: 25 زندگینامه نامداران جهانخسرو پرویز : خسرو پرویز سازنده حماسه بزرگ خسرو و شیرین نیز بود که عشق جاودانه اش بهشیرین برای همیشه در تاریخ به ثبت رسید . که با اندوه بعدها از فره ایزدیدور میگردد و از آن مقام و ابهت خود میکاهد . فردوسی نیز از آ ین سالهایشاهنشاهی خسرو شکایت می کند ولی وی از شاهنشاهان مقتدر ایران بود اسانی - ابوبکر علی بن محمد : شیمیدان ایرانی که بقول ابن ندیم و بگفته کیمیاگران به کیمیا دست یافتخالد بن عبدالملک مرورودی : اهل مرورود در اسان بزرگ - در زمان مامون خلیفه عباسی بر آمد - ستاره شناس بود و پسرش محمد و نوه اش عمر هم منجم بودندخوارزمی - محمد بن احمد کاتب : از دایره المعارف نویسان سده چهارم هجری است.کاتب مفاتیح العلوم وی شامل مباحثی در حساب،هندسه،نجوم،موسیقی،مکانیک و شیمیخشایارشا : فرزند داریوش . او یکی دیگر پادشاهان هخا ان بود که وی را فاتح سرزمین های آتن اروپا میدانند. او آتن را به کلی تصرف کرد . دلیل لشگر کشی وی ع یونانیان ازقوانین آن روزگار بود زیرا لیدی که از زمان سلسله مادها جزوی از ایران بود که توسط یونان به آتش کشیده شده بود ایران از دریا گذشتند و آتن را تصرف نمودند .خازنی - عبدالرحمن : فیزیک دان و مخترع برآمده در اسان بزرگ در ابتدای سده ششم هجریجهان برزین : دوره ساسانی - سازنده تخت تاقدیسعبدالرحمن جامی : شاعر نامدار قرن 8 پیش ت در ادب - علم - عرفان سیر و سلوک که به تازی و پارسی شعرهای خود را سروده استجرجانی ابو سعید ضریر (گرگانی ) : مرگ در ( 846-945 م /232-231 ه) ستاره شناس و ریاضی داندقیقی طوسی : شاعر قرن چهارم هجری - ایرانی زرتشتی - نخستین گردآورنده شاهنامه پیش از فردوسی بزرگداریوش : وی در سال 521 بر تخت پادشاهی ایران رسید . او ساخت کاخ تخت جمشید را آغاز نمود و بعد از سه سال بررسی و ساختن ماکت از کاخ تخت جمشید با کمک ین خلاق که بعدها به موزه هنر تمام کشورها شناخته شد بنای این کاخ جاودانه را گذاشت و بیش از نیمی از آن را در زمان خود ساخت و ادامه ان توسط جانشینش خشیارشا تکمیل و بعد از وی فرزند او انجام گرفت . داریوش هخا کانالی در 2500 سال پیش ساخت که بعدها به کانال سوئز معروف گردید . طول این کانال دریایی به بیش از 161 کیلیومتر میرسیده است و از عرض آن دو کشتی به راحتی عبور می د . داریوش خطی جدید برای ایرانیان بوجود آورد که بعدها از خطوط رایج دنیا شد . داریوش ، ایران را به بزرگ ترین کشور جهان آنروز مبدل کرد ( بیش از 28 کشور ) . داریوش آموزش رایگان را برای قشر عوام کشور به صورت اجباری در آورد و طرح سواد آموزی را اجباری نمود و . . .رستم : ملقب به تهمتن . پهلوان بزرگ ایران . فرزند زال و رودابه . نواده سام ومهراب کابلی که در عهد کیقباد و کیکاوس و کیخسرو با تورانیان جنگید و ازخود دلاوری ها و رشادتهای شگفت انگیز بر جای گذاشت .رستم فرخزاد : کبیر ایران که در جنگ با اعراب کشته شد . او سپهسالار بزرگ ایران در زمان شاهنشاهی یزدگرد سوم بود که حماسه ای در جنگ قادسیه بوجود آورد که تاریخ نیاکانمان را زیبا تر از همیشه ساخت در نهایت به دست کشته شدرودکی : شاعر بزرگ قرن 4 هجری از ایرانیان سمرقندی و ناظم کلیله و دمنهروزبه : دوره خلافت عمربن خطاب - طراح ای بصره و کوفهرابعه  : به احترام بانوان ایران زمین یکی از دهها زن برجسته ایرانی را نیز اینجا می آوریم . نخستینزن ایرانی که پس از حمله وحشیانه اعراب به ایران و تسلط کامل به کشورمان
با
تحقیق درمورد زندگینامه نامداران جها1
image result for ‫چون شب به راه تو ماندم‬‎چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی                               چراغ خلوت این عاشق کهن باشیبه سان سبزه پریشان سرگذشت شبم                               نیامدی تو که مهتاب این چمن باشیتو یار خواجه نگشتی به صد هنر هیهات                               که بر مراد دل بی قرار من باشیتو را به آینه داران چه فات بود                               چنین که شیفته حسن خویشتن باشیدلم ز نازکی خود ش ت در غم عشق                               و گرنه از تو نیاید که دلشکن باشیوصال آن لب شیرین به خسروان دادند                               تو را نصیب همین بس که کو ن باشیزچاه غصه رهایی نباشدت هرچند                               به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشیخموش سایه که فریاد بلبل از خامی است                               چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی "هوشنگ ابتهاج ( سایه )"
rubén darío
1865-1916 روبن داریو خزانی در بعدازظهرِ پریده رنگ ابرها می گذرند سرگردان در آسمانِ خاموش می پلکند. سرش میان دستانش، خیالپرداز می بافد رؤیای ابرها و برگهای پاییزی رنگش را. 5آه، اندوه خودمانی اش، آههای طولانی اش، و آن درخشش طلایی که دیدگانش را تیره کرده است! و سراسر برق نگاههای لطیف، طره های بور، گلسرخ لبریزان دست می آورَد دلجویانه، ناگهان چهره ها هر کجا لبخند می زنند 10در های طلاآگین هوا! *** در بعدازظهر پریده رنگ دلربا دوشیزه ا ی پریوش نزدم می آید و برایم داستانهایی از بسیاری شگفتی می گوید سرشار از هجا و آهنگ ماه، 15و آموخته ام چه سان شگرف پرندگان می خوانند، و کدام نسیمها بر دریا می آورند، همه ی آن های پنهان در مه یا سوسوها را، حضوری زودگذر، در رؤیاهای دختری جوان. *** و زمانی عطش به میلی بیکران 20بر من مانند تبی مالک بود، و می گفتم، «می خواهم دریابم همه ی درخشش را، عطر را، آتش را و لذت از زندگانی درونم را، الهام بدهم همواره به روحم!» و آن دوشیزه ی پریوش صدایم کرد تا او را دنبال کنم، و هنگامی که صحبت می کرد 25گویی چنگی را با ضربه ای نرم دستانی مهرورز ناگهان بر می انگیختند: او زبان امید را هجی می کرد، همچنان که صدایم می کرد. *** آه، عطش برای آرمان! از بلندای کوهی بزرگ که با شب جنگلی ساخته بود 30 نشانم داد همه ی ستاره ها را و نامشان را گفت؛ باغی طلایی بود که به هر سو می بالید گل زنبق سپهر fleur de lys را، برگ وبارش شعله. و فریاد کشیدم، «بیشتر!» و آن گاه سپیده دم بر آمد. *** سپیده دم گلگون برآمد؛ بر پیشانی خود تیره ساخت 35شکوهمندی لطیفش را، و به نظرم آمد دختری، با گشودن روزنه اش، می بیند دلداده اش را در تماشای خود، و شگفتزده سرخ می شود اما نمی تواند او را از دیدگان خود پنهان کند. *** و بانگ بر کشیدم، «بیشتر!» دوشیزه ی پریوش لبخند زد 40و گلها را صدا زد، و گلها دل انگیز و شاداب بودند و خیس و با فره،- گلسرخ بکری که در بیشه ها خودبخود می بالد، های ناب بلند و رموک و لطیف، گل مرواریدی شاد و محجوب مانند کودکی؛ 45خشخاشها و جعفریها، و همه کمیاب شکوفه هایی که هوای شامگاهی را با رؤیاها گرانبار می کنند. *** اما بانگ برکشیدم، «بیشتر!» و آن گاه بادها روفتند بردبارانه قهقهه ی دنیا را، ندای همه ی دلدادگان شادمان در جنگلهای بهار را، 50و طنینها، و همه ی مویه ی دلپذیرِ برگ نجواگر و پرنده ی جنوب رو را، آوازهای بی کلام و آهنگهای هرگز ناشنیده را. دوشیزه ی پریوش، خندان، رهنمودم کرد به جایی که آسمان بر سر دنیا فرو می پاشد، بر فرازِ 55بلندیها و ژرفناهای امیدواری و نومیدی، آن سوی تیررسِ آوازخوانی و عشق. و آن گاه چنبر، لفاف، و می گویم اینجا آن همه سپیده دم بود. و در ژرفناهایش رخسار زنی می درخشید بی همتا.- 60آه، هرگز، ایزدان هنر muses، هرگز نتوانستند تو را بگویند آن سرخوشیِ مقدس را که مرا برافروخت!- «بیشتر؟.....» گفت پریوش به شیوه ی خندانش، اما فقط رخساری را می دیدم. و در رؤیا بودم. اَبوالنَّجم احمَدبن قوص بن احمد منوچهری دامغانی در گذشته به سال ۴۳۲ هجری قمری شبی گیسو فروهشته به دامن
پلاسین معجر و قیرینه گرزن بکردار زنی زنگی که هرشب
بزاید کودکی بلغاری آن زن کنون شویش بمرد و گشت فرتوت
از آن فرزند زادن شد سترون شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک
چو بیژن در میان چاه او من ثریا چون منیژه بر سر چاه
دو چشم من بدو چون چشم بیژن همی برگشت گرد قطب جدی
چو گرد بابزن مرغ مسمن بنات النعش گرد او همی گشت
چو اندر دست مرد چپ فلاخن دم عقرب بت د از سر کوه
چنانچون چشم شاهین از نشیمن یکی پیلستگین منبر مجره
زده گردش نقط از آب روین نعایم پیش او چون چار خاطب
به پیش چار خاطب چار مؤذن مرا در زیر ران اندر کمیتی
کشنده نی و سرکش نی و توسن عنان بر گردن سرخش فکنده
چو دو مار سیه بر شاخ چندن دمش چون تافته بند بریشم
سمش چون ز آهن پولاد هاون همی راندم فرس را من به تقریب
چو انگشتان مرد ارغنون زن سر از البرز برزد قرص خورشید
چو خون آلوده ی سر ز مکمن به کردار چراغ نیم مرده
که هر ساعت فزون گرددش روغن برآمد بادی از اقصای بابل
هبوبش خاره در و باره افکن تو گفتی کز ستیغ کوه سیلی
فرود آرد همی احجار صد من ز روی بادیه برخاست گردی
که گیتی کرد همچون خز ادکن چنان کز روی دریا بامدادان
بخار آب خیزد ماه بهمن برآمد زاغ رنگ و ماغ پیکر
یکی میغ از ستیغ کوه قارن چنانچون صدهزاران من تر
که عمدا در زنی آتش به من بجستی هر زمان زان میغ برقی
که کردی گیتی تاریک روشن چنان آهنگری کز کورهٔ تنگ
به شب بیرون کشد تفسیده آهن وشی برکشیدی تند تندر
که موی مردمان کردی چو سوزن تو گفتی نای رویین هر زمانی
به گوش اندر دمیدی یک دمیدن بلرزیدی زمین لرزیدنی سخت
که کوه اندر فتادی زو به گردن تو گفتی هر زمانی ژنده پیلی
بلرزاند ز رنج پشگان تن فرو بارید بارانی ز گردون
چنانچون برگ گل بارد به گلشن و یا اندر تموزی مه ببارد
جراد منتشر بر بام و برزن ز صحرا سیلها برخاست هر سو
دراز آهنگ و پیچان و زمین کن چو هنگام عزایم زی معزم
به تک خیزند ثعبانان ریمن شامگاهی گشت صافی
ز روی آسمان ابر معکن چو بردارد ز پیش روی اوثان
حجاب ماردی دست برهمن پدید آمد هلال از جانب کوه
بسان زعفران آلوده محجن چنانچون دو سر از هم باز کرده
ز زر مغربی دستاورنجن و یا پیراهن نیلی که دارد
ز شعر زرد نیمی زه به دامن رسیدم من به درگاهی که ت
ازو خیزد، چو رمانی ز معدن به درگاه سپهسالار مشرق
سوار نیزه باز خنجر اوژن علی بن محمد میر فاضل
رفیع البینات صادق الظن جمال ملکت ایران و توران
مبارک سایهٔ ذوالطول والمن خجسته ذوفنونی رهنمونی
که درهر فن بود چون مرد یکفن سیاست ش بهتر سیاست
زلیفن بستنش بهتر زلیفن یگانه گشته از اهل زمانه
به الفاظ متین و رای متقن تهمتن کارزاری کو به نیزه
کند سوراخ در گوش تهمتن فروزان تیغ او هنگام هیجا
چنان دیبای بوقلمون ملون به طول و عرض و رنگ و گوهر و حد
چو خورشیدی که در تابد ز روزن که گر زین سو بدو در بنگرد مرد
بدانسو در زمین بشمارد ارزن اگر بر جوشن دشمن زند تیغ
به یک زخمش کند دو نیمه جوشن چوپرگاری که از هم باز دری
ز هم باز اوفتد اندام دشمن الا یا آفتاب جاودان تاب
هنرور یارجوی حاسد افکن شنیدم من که ب ای ایستاده
رسیدی تا به زانو دست بهمن رسد دست تو از مشرق به مغرب
ز اقصای مداین تا به مدین ن دشمنان از پیش ضربت
بیاموزند الحانهای شیون چنانچون ک ن از پیش الحمد
بیاموزند ابجد را و کلمن نسب داری حسب داری فراوان
ازیرا نسبتت پا ت و مسکن الا تا مؤمنان گیرند روزه
الا تا هندوان گیرند لکهن به دریابار، باشد عنبر تر
به کوه اندر، بود کان خماهن نریزد از درخت ارس کافور
نخیزد از میان لاد لادن زیادی م و م زیادی
میان مجلس شمشاد و انوشه خور، طرب کن، جاودان زی
درم ده، دوست خوان دشمن پراکن به چشم بخت روی ملک بنگر
به دست سعد پای نحس بشکن به ت چهرهٔ نعمت بیارای
به نعمت خانهٔ همت بیاکن همه ساله به دلبر دل همی ده
همه ماهه به گرد دن همی دن همه روزه دو چشمت سوی معشوق
همه وقته دو گوشت سوی ارغن

الف آن موقع شب هیش رد نمی شود؛ مگر خوابگردی شادخوار با چشمان باز و خالی بر گونه ی چپش اما خشنود. می گوید: بچه ها، به الف بگویید نطفه ی ماه به ثمر نشست. پریان بر ص ه های بنفش با شانه های چوبین گیسوانشان را رشته رشته بافته اند. پسران زنگوله ی ایوانها و معابد را از قافله ی فستران سترده اند و سیلاب بنفشه ها و نقره های شرنگ آگین تا زیر پلکان سر بر کشیده اند. تندیس مرد پیر دیرزمانی است در کوره راههای پرت و پوشالی از هم گسسته است. اورنگت را پای گنج نبشته ی اندوهزا به خون سربی کلاغ اندوده ام، پادشاها. کلون آفت ، آن گل سرخ کهنسال را در ظلمات زرین و نوشین در پنجه ی کهنه کار و لجنبارم تنگاتنگ سوده ام. طنز کابوس ازدواج
برای اندکی دلگشایی
.
خواستــگاری رفتـه بودم زن بگیــرم بــی دلیل
دختری پشت نقاب، میمون و زشت، امّا اصیل رفته بودم همســری پیدا کنم کم سنّ و سال
دختـرک ترشیــده بود در مــوزه ای مثل فسیل هرچه از زیبایی و حسنش بگویم جا کم است
بشکـــه ای آمد کنــارم، مانکنـــی ماننـــد فیل از طلا و سور و سات و مهــر. اختصاصی از سورنا فایل زندگی نامه عارفان بزرگ 11 ص با و پر سرعت .
لینک و ید پایین توضیحاتفرمت فایل word  و قابل ویرایش و پرینتتعداد صفحات: 12  خواجه عبدالله انصاریاز عارفان قرن پنجم است که ملقب به شیخ ال ، پیر انصار و پیر هرات است. از آثار مشهور او الهی نامه ، زادالعارفین ، مناجات نامه و رساله ی دل و جان را می توان نام برد وی در سال 481 هـ .ق در هرات در گذشت .سید محمد حسین بهجت تبریزیوی در سال 1285 در تبریز دیده به جهان گشود. وی از برجسته ترین شاعران غزل سرای معاصر است و در سرودن انواع شعر نیز مهارت داشته است . از آثار مشهور او می توان به منظومه ی حیدر بابایه سلام (به زبان ترکی آذربایجانی و کلیات (در پنج جلد)) و همای رحمت که یکی از مشهورترین سروده های وی در وصف علی (ع) است . وی در سال 1367 درگذشت.باذل مشهدییکی از سروده های وی حمله ی حیدری که به صورت مصنوع و سنتی است می توان نام برد . شاعر در این منظومه به شرح زندگی گرامی (ص) و حضرت علی (ع) پرداخته است .محمد علی جمال زادهدر سال 1274 شمسی در خانواده أی در اصفهان به دنیا آمد در پ7 سالگی برای تحصیل به بیروت رفته و سپس رهسپار پاریس شد. او نخستین مجموعه ی داستان های کوتاه ایرانی را تحت عنوان یکی بود یکی نبود در سال 1300 منتشر کرد و به خاطر همین مجموعه به وی لقب پدر داستان نویسی ایران را اعطا د . آثار دیگر وی عبارتند از دارالمجانین ، سرو ته یک کرباس ، تلخ و شیرین ، هفت کشور ، شورآباد ، راه آب نامه ، قصه های کوتاه برای بچه های ریش دار و قصه ها را نام برد . وی در سال 1376 در ژنو درگذشت .بزرگ علویوی در سال 1282 به دنیا آمد وی از نخستین تحصیل کرده های ایرانی در آلمان بود و سالهای دراز عمر خود را در این کشور گذراند . از سال 1332 تا 1357 نوشته های او در ایران اجازه ی انتشار نداشت . از آثار مشهور وی می توان (چشمهایش ، چمدان ، میرزا و سالاری ها ) را نام برد . وی در سال 1357 جان به جان آفرین تسلیم کرد.سیمین دانشوردر سال 1300 در شیراز متولد شد. وی همسر جلال آل احمد بود . نخستین مجموعه ی او (آتش خاموش ) در سال 1327 منتشر شد . مشهورترین اثر او (سو و شون) نام دارد که داستان زندگی مشترک دو قهرمان اصلی داستان به نام زری و یوسف است . نویسنده همچنین به توصیف زندگی مردمان فارس در خلال جنگ جهانی دوم و تسلط انگلیسیان می پردازد.هریت پیچروی در سال 1811 در یکی از روستاهای ای کنتاکی به دنیا آمد. او از خانواده ای مذهبی و تهی دست بود یکی از آثار او (کلبه عموتم) بود که با نوشتن این داستان پر جنب و جوش و بی سیلیقه در میان مبارزان راه سیاه پوستان به راه انداخت و در مدتی کوتاه شهرت جهانی یافت.پابلو نروددر سال 1904 به دنیا آمد . (تو را می خوانم) یکی از آثار اوست که در آن وجدان بیدار و فریاد خشم آلود مردم شیلی و انقل و حماسی و بشری است. از دیگر آثار او در این باره (انگیزه ی نی ون کشی و جشن انقلاب شیلی ) را می توان نام برد . وی با سرودن این آثار بر ضد نظام زورگو و ستمگر حاکم قیام می کند.جبرا ابراهیم جبرادر سال 1826 میلادی در ناصریه دیده به جهان گشود. تحصیلات مقدماتی را در فلسطین و دوره های عالی را در کمبریج انگلستان و هاروارد در رشته ی ادبیات انگلیسی گذراند . یکی از آثار او ( در بیابان های تبعید است) .ویکتور هوگودر سال1802 میلادی مشهورترین شاعر رمانتیک قرن نوزدهم فرانسه و از بزرگترین ادیبان و نویسندگان جهان است . وی مردی آزادمنش و خواه و طرفدار اصلاحات اجتماعی به نفع طبقات محروم و رنج دیده بود. از ده سالگی به شعر گفتن پرداخت و در 25 سالگی شاعری سرشناس بود. او با وجود سن کم به عضویت فرهنگستان فرانسه در آمد و مدتی مجالس قانون گذاری این کشور بود. مهمترین آثار او (بینوایان ، کوژ پشت نتردام ، کارگردان دریا و مردی که می خندید) است.ویلیام سیدنی پورتروی در سال 1862 در به دنیا آمد . وی معروف به اُ . هنری بود . شهرت وی بیشتر مرهون داستانهای کوتاه و احساساتی و نیمه واقع گرایانه ی اوست که در آنها اغلب به زندگی مردم تهی دست جامعه می پردازد. از آثار مشهور وی ( قلب ، مغرب ، آواز شهر ، راه های سرنوشت ، اختیارات ، چرخ و فلک ) می باشد.سناییوی از شاعران بزرگ قرن ششم است . سنایی را باید تأثیر گذارترین شاعران در حوزه های مختلف شعر فارسی چون مثنوی ، قصیده ، و قطعه دانست . او در قصیده های خود از مضامینی چون زهد و حکمت و اخلاق و عرفان بهره می گیرد. او نخستین ی است که افکار و اصطلاحات عرفانی را با مضامین عاشقانه در هم آمیخته است .لغتمعنیلغتمعنیراحت روحآرامش دهندة روحمفتاح فتوحکلید گشایش هاصمدبی نیاز طبلبرِپهلویستوهخسته شدهتهمتنقوی تنکارزارمیدان
با
زندگی نامه عارفان بزرگ 11 ص