حدیثه مامان

به نقل از خبرگزاریها در مورد حدیثه مامان : خیار و گوجه و پیازهایی که پوست کنده بودم را گذاشتم توی سینی و اوردم نشستم وسط حال جلوی مامان و بی مقدمه گفتم مامان برایم ترکی آواز میخوانی ؟ مامان بدون هیچگونه موافقت یا عدم موافقت نگاهم کرد ومثل همیشه گفت ریز دشون کن و رفت توی اشپزخانه بالای سر دیگ قرمه سبزی به خیارها لبخند زدم ! این یعنی مامان داشت اماده میشد مامان شروع کرد و من یک. تحولی نوین در صنعت فرزند بودن رقم زدمبه مامان گفتم که مامان! من تابستون می خوام برم دشتیاری. گفت خب؟ گفتم هیچی. خبر دادم. این برای منی که هر دفعه سر ست رنگ روسری با مانتو هم از مامان م میگیرم حقیقتا تحوله! یعنی حتا شاید اولین باریه که بدون م با مامان مطمئنم که حتا اگر پشیمون کننده باشه من قطعا و بلا شک اونو می خوام! بزرگ شدم؟ تقدیم به فرزندم به مناسبت یک سالگی
پسر بابا و مامان
پسر بابا، تاج سر بابا.....................پسر مامان، گل پسر مامانشده یک ساله، تاج سر بابا............می کند تاتی، گل پسر ماماندائما خندان، تاج سر بابا................با دو دندانش، گل پسر مامانمی کند بازی، تاج سر بابا..........پر ز شور و شوق، گل پسر مامانسر و تن سالم، تاج سر بابا............هیکلش تو پر، گل پ. توی این هفته هرروز ی ساعت خاص از خونه میزنم بیرون و فقط دور میزنم با ماشین... یکی دو ساعت ، عکاسی ، آهنگ گوش دادن و ... سرشب: بابا: نگفتی با کی میری؟ کجا میری؟ توضیح میدم قانع نمیشه و میره! رو به مامان :بم شک دارین؟:)) مامان: نه تو که هرچی بشه به خودم میگی من: مامان؟:)) مامان: خب وقتشه دیگه ! من:مامان:
اپیزود دوم! روزبعد: مامان: کجا میری؟ من: ب. مامان جون : مانیا امروز توی حیاط همه برگهای خشک رو می ریخت رو سرش و حس خودش رو کثیف کرد مهتا : مامان جون زندگی همینه دیگه ما : ************** مامان مریم : صمد محبوبه اینا از برنج جدیدی که گرفتن راضی ان مهتا : از بچشون هم راضی ان ؟؟؟ مامان مریم : ********************* مامان مریم : مهتا فردا تو مهد کودکتون جشنه مهتا : یعنی تولد مهدمونه ؟؟؟ الان چند سالشه ؟؟؟بزرگ شده ؟ مامان مریم : ***************** مهتا: مامان چطوری میشه ابر رو بخوری ؟ مامان : باید بری بالای کوه ها تا برسی به ابرا مهتا : آدمایی که پول ندارن غذا ب ن باید از کوه بالا برن و ابر بخورن مامان مریم : مهتا: مامان مایوم کوچیک شد نگهدار برای داداشم. اونم کوچیک شد اون یکی رو بده بهش. اونم کوچیک شد برو براش ب . یادت نره که من می خوام داداش از تو دلت درآری.

مهتا: مامان واسه چی باید همش آب دهن قورت بدیم؟ اَه چه دنیای بدیه. مهتا: مامان خدا تو آسموناس؟
مامان: خدا همه جا هست. تو قلبمون. تو گلای زیبا. تو صدای پرنده ها.
مهتا: یعنی خدا تو . مامان رسید خسته و کوفته و داغون جان هم از شیراز شش و نیم رسید یعنی بابا از پنج دقیقه به شش زنگ زد که رسید یا نه از بس که به مامان زنگ زده بود مامان بهش گفته بود وای به ح اگه زنگ بزنی دیگه جرات نمیکرد بهش زنگ بزنه از پنج دقیقه به شش تا همین حالا هر نیم ساعت به نیم ساعت زنگ زد نگذاشت امروز که مزاحمی نیست راحت بخوابم ب هم یه آدم بیشعور تک زن. هنگام رکوع و سجود بود ، سرمان خم در مقابل الله ، صدای کودکی از آنطرف به گوش می رسید : « مامان ، مامان ، مامان ، مامان ، مامان و ... » رکوع و سجود به پایان رسید و رکعت بعد آغاز شد و هنوز کودک صدا می زد : « مامان ، مامان ، مامان ، مامان ، مامان و ... » اما جو از مادر نمی شنید ، آری دست کودک از دست مادر جدا شده بود ، ناگهان کودک به خود آمد و به رها ش. ساعت نزدیک شش غروب است و پدرام باید به کلاس زبان برود. پدرام منتظر مامان می شود تا او را به موسسه برساند. مامان نگران دیر شدن کلاس پدرام است. با عجله مانتو تن می کند و به همراه پدرام از خانه خارج می شوند. پدرام همانطور که دست مامان را گرفته و دو قدم از درب منزل فاصله گرفته اند نگاه متعجبانه ای به او می اندازد و می گوید: عزیز جون! همینطور. - مامان - بعله ؟ - من می خوام به دنیا بیام ... - باشه

- مامان - بعله ؟ - من شیر می خوام - باشه

- مامان - بعله ؟ - من جیش دارم - خب

- مامان - بعله ؟ - من سوپ چنگ می خوام - چشم

- مامان - بعله ؟ - من ازون لباس خلبانی ها می خوام - باشه

- مامان - بعله؟ - من بوس می خوام - قربونت بشم

- مامان - جونم ؟ - من شکلات آناناسی می خوام - باشه

- مامان - بعله ؟ - من یه خط موبایل می خوام با گوشی سونی - چشم

- مامان - بعله ؟ - من یه مهمونی باحال می خوام - باشه عزیزم

- مامان - بعله ؟ - من زن می خوام - باشه عزیز دلم

- مامان - بعله ؟ - من دیگه زن نمی خوام - اوا ... باشه

- مامان - .. بعله - من کوفته تبریزی می خوام - چشم

- مامان - بعله ؟ - من بغل می خوام - بیا عزیزم

- مامان - بعله ؟ - مامان - بعله - مامان - ... جونم ؟ - مامان ح خوبه ؟ - آره

- مامان ؟ - چی می خوای عزیزم ؟ - تو رو می خوام .. خیلی - ... - بابا - بعله ؟ - من می خوام به دنیا بیام - به من چه بچه .. به مامانت بگو

- بابا - هان؟ - من شیر می خوام - لا اله الا الله

- بابا - چته ؟ - من از اون ماشین کوکی های قرمز می خوام - آروم بگیر بچه

- بابا - اههههه - من پول می خوام - چی ؟؟؟؟ !!!

- بابا - اوهوم ؟ - منو می بری پارک ؟ - من ماشینمو نمی برم تو پارک تو رو ببرم ؟

- بابا - هان ؟ - من زن می خوام - ای بچه پررو .. دهنت بو شیر می ده هنوز

- بابا - .... - من جیش دارم - پوففف

- بابا - درد - من زن نمی خوام - به درک

- بابا - بلا - بابا - زهرمار - من یه اتاق شخصی می خوام - بشین بچه

- بابا - مرض - منو دوست داری - ها ؟

- بابا - ... - بابا - رر پفففف - بابا - خفه - بابا - جونت در بیاد

- بابا - دیگه چته ؟ - من مامانمو می خوام!! مامان : نه تنها دوستت دارم، بلکه عاشقت هستم پسر : چه سخت!! مامان : نه تنها دوستت دارم، عاشقت هم هستم مامان : حالا خوبه؟ دیگه سخت نیست؟ پسر : آره حالا خوبه مامان : خوب اینم معنی همون قبلی رو میده پسر (با یک لحن متفکرانه) : خب آره اینجوری آسونتر از اونه ولی بازم برای بچه ها سخته !!!! دخترک 4 سال و نه ماهه ی من مامان بیا ببین پام کپک زده!!!! نه دخترم پات کبود شده مامان بیا ببین پام پوسیده!!!! نه مامان نپوسیده فقط یکم پوسته پوسته شده!!! مامان ع مو برا نفرستاند!!!(نفرست) و حرف های دوست داشتنی تر: از اومدم بیرون بیا موهامو سفشار کن که میخام برم کلاس سفره ارایی بهشون تزهیین سالاد اولویه یاد بدم پ.ن: هزاران پی نوشت داشتم برای خ. مامان :مامان جون خواب ت.ب رو دیده بود من که لم دادم و دارم نارنگی می خورم: یه دفعه پا شدم عه حالا چجوری بوده مامان : فرشته شده بوده و با یه فرشته ام ازدواج کرده بوده من : چشام هنوزم دارن میخندن انقد که خوشحالم خیلی خوشحال خوشبخت بشی :) 10 سال بعد... مامان فردا جلسه اولیا مربیاست معلممون گفته همه مامان باباشون بیان! نه پسرم من نمی رم! چرا؟ آخه ناظمتون دوران دبیرستانم بود.مدیرتون هم بچه محلمون بود هی تیغش می زدم!بابای اشکان دوستتم باهاش دوست بودم.به بابات بگو بره! مامان بابایی میگه اگه خانوم معلمتت بفهمه من باباتم مردودت می کنه. ...
که میشد صبح ساعت نه زنگ میزد: مینا بردار بچه ها رو بیایین اینجا. قرمه درست .. دلم برا بچه ها تنگ شده! بعد هم که میرفتم میگفت: ب کوفته درست برات نگه داشتم (میدونست که بچه ها دوست ندارند و درست نمیکنم). حالا مامان نیست.
این که تلفن زنگ زد و شماره خونه مامان افتاده بود دلم هری ریخت. شهلا بود: مینا قرمه درست ناهار بیایید اینجا! حالا گاهی من مامان اونم گاهی اون مامان من! دلم میخواهد مثل بچگی هایم ورق هایم بزنم زیر بغلم و بگویم " مامان انشامو بخونم؟ " مامان هم خوب است حتی مثل همان وقتها زل زده به صفحه ی تلوزیون یا کتاب آشپزی یا در حال خورد سبزی ها بگوید "بخون" و من هم هرچیزی که نوشته ام را بخوانم . و مامان حتی ظاهری گوش بدهد . و حتی خوب است بعدش که من پرسیدم " قشنگ بود مامان ؟ پاکنویس کنم یا واستم بابا بیاد . من ازش خوشم اومده بود. هر ی اونو نمیپسندید.حتی وقتی به مامان نشونش دادم کلی عیب و ایراد گذاشت روش.گفت زود اب میشه.گفت زود آب میره توش.ولی دل ِ منو گرفته بود.فقط اون چشممو گرفته بود.مشکی بود.مامان قبولش نداشت.از ب تاحالا هر چی میگم تو خونه سریع مامان میگه تو دیگه حرف نزن کفش شرشره ای ! این داستان دقیق بخونید با مامان و بابا داشتیم تلویزیون تماشا می کردیم که مامان گفت : ” من خسته ام و دیر وقته . میرم بخوابم “مامان بلند شد ، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد . بعدش همه لباسهای کثیف را در لباسشویی ریخت ، ظرفها را شست ، برای سلام زندگی مامان.فردا ماه رمضان شروع میشه.یادش بخیر پارسال این موقع توی دل مامان بودی اما مامان نمیدونست.فردا مصادف با اولین روز ماه مبارک و ماهگرد 3ماهگی گلکم هست.شما 3ماهو پر کردی و رفتی توی 4 ماه.این ی ال مثل برق و باد گذشت.سالهای بعد هم به سرعت میان ومیرن.امیدوارم گذشته درخشان وآینده پر باری داشته باشیم.راستی یه خبر ..آیلین کوچولو . یه پسر که وقتی ناراحتی بیاد پیشت و بهت بگه: "مامان بیا بوست کنم که دیگه ناحااَت نباشی." یه پسر که وقتی یه ذره صداتو دلخور می کنی بگه: "مامان چرا ناحااَتی؟" یه پسر که وقتی یه لباس جدید می پوشی بگه: "واااااااای چه اَشنگه." یه پسر که وقتی آرایش می کنی بگه: "مامان چه خوشگل شدی." متن جدید به خاطر تابستان { از آرمان }


مامان ؛ متن جدید به خاطر تابستان کی میاد ؟
اگه هوا گرم بود ، ستاره ها هم اومدن بیرون ؛
بریم تووی حیاط ، کنارِ حوض بخو م ؟
مامان ؛ چرا وقتی باد میاد درختا می لرزن ؟
یعنی گنجشکا روی درخت می شینن ؟!
مامان ؛ تابستون بریم دریا؟ آخه تلوزیون می گفت
اونجا یه عااالمه ماهی داره . . .
مامان اجازه هست موهامو زیتونی کنم؟.. نه
مامان اجازه هست تونیک صورتی بپوشم؟.. نه
ماماااااااااان یعنی چی که همش میگی نه… من۱۸ سالم شده هااااااا
مامان :اااااااااه حامد خفه میشی یا بیام کنم؟؟
بیل: «مامان هنوز از دست بابا عصبانیه.» بی بی: «چرا؟» بیل: «خب ببین عزیزم، من مامان رو خیلی دوست دارم، اما همون کاری رو باهاش که تو با امیلی کردی.» بی بی: «به مامان لگد زدی؟» بیل: «بدتر! بهش شلیک . نه اینکه مثل وقتی که بازی می کنیم ادا در بیارما، نه! واقعی بهش شلیک .» بی بی: «چرا؟ می خواستی ببینی بعدش چه اتفاقی میفته؟» بیل: «نه. من می دونس. وبقیه ی ماجرا......اول شهریور بود که  مامان رفت خونه ی آقای قلی زاد با بچه هاش صحبت کنه که ببینه راضی هستن یا نه ......ما به خاطر یه سری مسایل مجبور شدیم سالگرد آقا رو یه هفته زودتر که پنجشنبه 9 شهریور میشد بگیریم ....و 10 شهریور سال 1396 که عید سعید قربان بود   مامان عزیزم به عقد آفای قلیزاذ در آمد روزهای پر تنش و خیلی با استرسی بودو خیلی اتفاقها ولی گذشت هر چی بود ....و مهمونی دوره ای خونه ی لیلا 17 شهریور شب عید سعد خم بود ...و حاج آقا قلیزاده هم تو اون مهمونی حضور داشت و 21  شهریور ماه روز   مامان وحاج  قلیزادو حسن و لیلا چهار نفری   رفتن کربلا خوشا به حالشون ....این اولین سفر مامان و حاج آقا بود ؛چقدر خوب که اولین سفرشون زیارتی بود ...هم فال بود و هم تماشاو در نهایت 28  شهریور از کربلا برگشتن و 31 شهریور نهار ولیمه ی کربلا  شون رو تو خونه ی مامان بهمون دادن و اون آ ین باری بود که خونه ی مامان همه جمع بودیم نمیدونم آیا دوباره پیش میاد که خونه ی مامان که حالا خونه ی حاجی هست دور هم جمع بشیم یا نه ؟؟؟؟؟

مادر که بالای سرت نباشد، بزرگ هم که باشی؛ کار بلد هم که باشی؛ هم که باشی؛ حتی اگر بابا دستپختت را دوست داشته باشد؛ انگار یک جای کارت می لنگد. انگار دست و دلت به کار نمی رود بدون مامان. حتی وقتی که آشپزی می کنی، و نیز سر سفره ی سحر و افطار انگار اعتماد به نفس کافی نداری. اصلا اوضاع یک جوری پیش می رود بدون مامان. گنجشک های گرمازده ی توی حی. شاران جونم امسال چهارتا تولد مامان شما هم هستی چه خوشحالم وقتی شما از تولد مامان خوشحالی چه شادم وقتی شمع تولد منو شما فوت میکنی زندگی با تو مفهوم دیگری دارد بودن با تو را دوست دارم دوست دارم صد سال با تو با شم و آرزوهای خوب و اتفاقات خوب با تو باشد مامان ها ما را دوست دارند و از ما مراقبت می کنند ولی کاری که بلد نیستند به خاطر سپردن اسم افراد معروف است. دختر ناز مامان الان زنگ زدم خونه مامانی و شما خودت گوشی رو برداشتی. سلام کردی کفتمی خوبی گفتی خوبم و گفتم چه خبر گفتی سلامتی. بعدشم مامانی پرسید که کیه گفتی مامان. الهی مامان فدات شه نمی دونی چقد ذوقت . راستش از کلی وقت پیش که یه بار پشت تلفن صدام رو شنیده بودی و گریه کرده بودی دیگه خیلی وقت بود که جرات نی تلفنی باهات صحبت کنم تا این دف. مامان بزرگ الوچه ها رو ریخته توی آب جوش با نمک و بعد بهش شکر اضافه کرده(یه همچین چیزی) حالا هم آلوچه هارو آورد خونمون.به مامانم که قبل از من امتحان کرد میگم ترشه؟ مامان بزرگم میگه نه شیرین و ترشه .بهش میگم ترش و شیرین، کمی فکر میکنه و میگه اره راست میگی شیرین و ترش =))))) میگم خب این که همون شد گومبولی لپ قرمزی ام امشب اینجاست خداروشکر :) خ. میخواهیم با مامان بریم خونه ای بزرگ مامان، نه مامان و نه من دل و دماغ درست و حس داریم، از پنجشنبه تا حالا همه ش خبری بد اول ش که این قضیه آتش سوزی پلاسکو، بعدش بیماری کلیوی پسر مامانم ( الان میخواهیم بریم دیدنش) بعد اینکه کار بابا که گیر اداره جات افتاده و حال بد ِ روح و جسم خودم رو بدتر کرده لعنت به این سرزمین که بجز غم چیز دیگری نیست ت.
قابلمه ی سنگین را بلند می کنم؛ درد از دست چپم می گذرد، رهایش می کنم..
ماماا یک بار خورده بود به یک اتوبوس؛ دستش ضرب دیده بود. کار که می کرد، درد کهنه زنده می شد. چشم هایش را می بست و لب می گزید. کوچک بودم. می گفتم "مامانم شی ته"
فکر می کنم به آن تصادف احمقانه؛ به قصه هایی که بر من گذشت.. فکر می کنم به آن کودکی که دارم "مامان شی ته"اش م. بعد از کلی دعوا بد وبیراه اب شدن ذهن مامان توسط بابا کتک خوردنم از مامان... (سر فرصت همه چیزو میگم) یه دعوا با بابا مامان فهمید کی مقصره فردا دارم میرم... اما نه برای همیشه... حداقل برای یه هفته ارامش دارم... خسته ام از همه دورو بریام... حتی از علی... دیگه علی رو هم ندارم... اما از ب که برنامه ماه عسل رو دیدم عجیب آرامش گرفتم... شبای قدره... منو یا. مامان صبح زنگ زد گفت زنگ زدم گفتن نیاید مادربزرگ شون مریض احوال ِ. مامان گفت بی شعور بازی درآوردی هی در نه آوردی اوناهم کلاس گذاشتن!
بنده بسی خوشحال از این رُخ ِ داد.
مامان و آقای صبح رفته بودن بیرون، آقای شلوار یدن. اومدن خونه آقای رفتن شلوار رو پرو کنن، من و مامان تو آشپزخونه بودیم. آقای از وقتی وارد خونه شدن هی داشتن از شلواری که یده بودن تعریف می ؛ مامان هم می گفتن "اوووو نگاه حالا هی تعریف می کنه :))" بعد صدای آقای اومد که "عه اینکه است!" مامان "واقعا؟ است؟" آقای در حالی که شلوار پاشون بود، اومد. تا قبل مامان شدن، معنی بعضی حرفا رو آدم نمیفهمه.هیچ لذتی بالاتر از نگاه به فرزند نیست. خو ده نگاهت میکنه و آدم حس میکنه، قشنگترین موجود دنیا نگاهش می کنه.
وقتی حرف میزنی و وسط جمع برمیگرده سمت صدات، قند تو دلت آب میشه.وقتی فصتو تو سرشو تکیه میده و آروم میشه.وقتی فقط با صدای تو دلداری میشنوه و سکوت میکنه.مامان شدن سخته ولی یه دقیقه ب. قشنگ این 96 طوری شروع شد که ینی زر زیادی بزنی بدترشو سرت میارما! روابط داغونه ینی،فقط رابطه من و پاندا بهتر شد ازونور رابطه ها بچه ها و مامان اب و ابتر شد.ریزه ریزه قضیه پاندا رو دارم به مامان میگم، نمیدونم کار ورستی میکنم یا نه.ولی پاندا موافق گفتنشه و همش سوال میکنه که برخورد مامان چی بوده.خدا جانا؟ بخیر کن.خب؟ امروز بعدازظهر نمیدونم اینو نوشتم یا نه
 
امروز مامان بزرگم به من میگه تا حالا میگفت زهرا پشت مامانم هست ولی الان میبینم نیست
مامان بزرگم گوشش سنگینه
جوری جواب دادم که مامانم بشنوه
که میخواد خودشو لوس نکنه.هی دنبالش راه میفت م چه کار کنم هی میگه هیچی.خوب قشنگ بگه.
 
  مامان وقتی 17 ساله بوده ازدواج کرده. بابا وقتی 22 ساله بوده خودش مامان رو انتخاب کرده . مامان می گوید بابا شیفته اش بوده و قبل تر ها برایش شعر عاشقانه می گفته. اما بابا انکار می کند. با برق چشم ها و لبخند روی لب هایش، انکار می کند. مامان عاشق است. هنوز شعر ها را حفظ می خواند. بابا مغرور است. مامان را خیلی خیلی دوست دارد. مامان صبور است. بابا. ١٠ سال بعد...
مامان فردا جلسه اولیا مربیاست
معلممون گفته همه بچه ها مامان باباشون بیان!
نه پسرم من نمی رم!
چرا؟
آخه ناظمتون دوران دبیرستانم بود.
مدیرتون هم بچه محلمون بود هی تیغش می زدم!
بابای اشکان دوستتم باهاش دوست بودم.
به بابات بگو بره!
مامان بابایی میگه اگه خانوم معلمتت بفهمه من باباتم مردودت می کنه.... توی آشپزخونه نشستم مشغول پاک لوبیا. یکی از لوبیا ها میفته رو زمین، جلوی یخچال. همون موقع مامان میخواد در ِ یخچال رو باز کنه که لوبیا میره زیر ِ پای ِ مامان. میگم: مامان لوبیاهه رفت زیر پات. بِدِش. همونجور ایستاده طی ِ حرکاتی آکروباتیک لوبیا رو بین انگشت شست و سبابه ی پای راستش میگیره و میاردش بالا. لوبیا رو میگیرم و رو به مامان میگم: ای. هفته ی گذشته تولد یکی از دوستان هیراد بود که خیلی هم به هیراد و دوستانش خوش گذشت. شب که مامان از تولد پرسید هیراد جواب داد که کیک تولد را مامان دوستم پخته بود. مامان تو چرا نمی ری کلاس آشپزی؟ مامان گفت که تو از غذاهایی که من می پزم خوشت نمی اد؟ هیراد گفت نه منظورم اینه که تو برامون کیک و شیرینی درست کنی! مامان پاسخ داد که من وقت نمی کنم، نمی بینی باید برم مطب و به کار خونه برسم و... . هیراد هم گفت خوب مطب نرو! قیافه ی مامان دیدنی بود چند روز پیش (یکشنبه 17 اسفند) تو کلاس یه برنامه ای داشتن که باید هر ی چیزی درست می کرد و می برد. هیراد به مامان گفت براش ژله درست کنه، مامان هم شب مجبور شد حدود 40 تا ژله ی کوچیک درست کنه و همه را تو یخچال چابده و یه دسر شکلاتی خوشمزه. فردا هم همه را تو یه عالم سینی جا داد و برد مدرسه. ظهر که هیراد اومد خونه خیلی خیلی خوشحال بود. گویا بچه ها همه از ژله و دسر هیراد خیلی تعریف کرده بودن. مخصوصا خانم معلم از دسرشکلاتی خیلی خوششون اومده بود. حالا به نطر می رسه کمی هیراد آروم شد. + مامان شما سر جریانای 88 بودی ؟ - بودم فندق مامان، ولی 10 سالم بود. نمی تونستم بفهمم چی درسته چی غلط. سلام مامان. دلم نمی خواد چیزی بگم، ولی تو نطفه ی هنوز بسته نشده ای هستی که اون دنیا، نشستی، دستاتو زدی زیر چونت، داری منو پدرتو نگاه می کنی. جان من، برام دعا می کنی؟ سلام مامان گلم.خوبی؟ما که نیستم.مامان جونم ماه رمضان هر روز اشوبی در دلم غوغا بود.دلتنگه نفسهای گرمت هستم.خیلی دلم برات تنگ شده.طاقتم تموم شده.یعنی چقدر باید تحمول کنم ت ام پیشت.سخته تحمل این دنیا بدون تو.مامانی به همه چی فکر میکردی جز یتیمی بچه هات.مامانی خونه بی تو صفایی نداره.مامان اگه امروز نیایی خوابم میمیرم. سلام دیروز صبح مهدی اجازه گرفت که مامان من برم خونه مامان بزرگ؟گفتم باشه برو.لباس پوشید و رفت.دیروز عصر برگشت خونه .بعد از چند دقیقه گفت :خداحافظ دارم میرم.میگم کجا؟ مهدی:خونه مامان بزرگ. من:خوب تو که میخواستی برگردی ،چرا اومدی؟ شارژر تبلت رو نشونم داده میگه :بخاطر این برگشتم ... مامان پری نازنینم، گاهی بدجورررررر دلم تنگ لالایی گفتن هایت میشود..

بعدا نوشت:مامان پری نه مادرم است نه مادربزرگم... بوی تن مامان را نمی دهد. - پروانه شام! «زهرمار...» این تعریف من از شام است. شامی که دست پخت مامان نیست. به نام خداوندگار فرشته کوچولو: یکی از همین روزا چشمامو که باز ، دلم یه ماجراجویی ناب خواست. یه ماجراجویی ای که بعدش بگم این همونی بود که همه عمر به دنبالش بودم ... خودشه من باید مامان باشم. مامان یه فرشته کوچولو که با هم بزرگ بشیم. که بهش عشق بدم بدون اینکه ازش عشق بخوام یا ازش برنجم. حالا من مامانی بالفعل شدم که هنوز فرشته امو بغل ن . ما. مامان و بابا چون روز تولدتو آمادگی نداشتن یک هفته بعدش کلی واست تدارک دیدن واست تولد گرفتن.نازگل مامان نمی دونم چرا ولی از چند روز قبلش همش به مامان سیما میگفتی تولدم آبی باشه .مامانی هم سالن و با تور تزئین کرد تاز کیک پسرمم یه ماشین آبی خوشگل بود .خلاصه ها و ها تو جشن پسرم دعوت بودن .نازگل مامان ذوق و شوقت وصف شدنی نیست انگار باورت نم.