حرفی برای گفتن ندارم اما به بهانه ی تو پست می گذارم

به نقل از خبرگزاریها در مورد حرفی برای گفتن ندارم اما به بهانه ی تو پست می گذارم : باران را می گذارم ببارد باد را می گذارم بوزد پرنده ها را می گذارم به ایوانم پناه آورند پنجره را می گذارم بخار گیرد
تو را... تنها تو را نمی توانم کاری کنم که بیایی
(م.تدینی) امروز 15 تیر است. دقیقا یک سال پیش شروع به وبلاگ نویسی و دیگر نمی خواهم از هیجان وبلاگ نویسی بگویم. همین بس که تجربه ای بس گرانبها بود. اما در این یک سال بنا به دلایلی حرفهای زیادی برای گفتن داشتم که هر از گاهی با دوستان به اشتراک می گذاشتم. اما دیگر تمام شد. همه آن احساسات زیبا از من گرفته شد و حالا تبدیل به یک آدم عادی شده ام. آدم عادی ه. این روزا جنگ بین بد و بدترها است***انتخابات است و دوره دروغ گفتن ها***و قرار است سواری بگیرند چها اها***و ی کنند بدون ردی از پاها***و با تمام وجود***تپش قلب ما را پاییزی تر کنند***و با تمام قوا***نبض دست ما را بارانی تر کنند***و چهارسال با فامیل به به کنند***و قبر ما را تنگ و تنگ تر ند***و من نه میلی برای شنیدن وعده ها دارم***و نه حرفی برای گفتن به ا. من به عرصه ای که در آن استعداد ندارم پا نمی گذارم. حس می کنم در بازیگری استعداد ندارم و نمی توانم موفق باشم. البته بازیگران بزرگی در سینمای ایران حضور دارند که اگر من ورود کنم اصلا دیده نخواهم شد. من به عرصه ای که در آن استعداد ندارم پا نمی گذارم. حس می کنم در بازیگری استعداد ندارم و نمی توانم موفق باشم. البته بازیگران بزرگی در سینمای ایران حضور دارند که اگر من ورود کنم اصلا دیده نخواهم شد. حادثه ساختمان پلاسکو..... غم و درد تهران..... حرفی برای گفتن ندارم. گفت بهشت رو به بها میدن یا بهانه؟ گفتن بها. ادامه مطلب سرمربی تیم امید گفت:هر زمان از سال که دنبال بازیکن تیم امید می رویم بهانه ای وجود دارد یکبار لیگ و یکبار بدنسازی. این دفعه با تاج جلسه می گذارم. سرمربی تیم امید گفت:هر زمان از سال که دنبال بازیکن تیم امید می رویم بهانه ای وجود دارد یکبار لیگ و یکبار بدنسازی. این دفعه با تاج جلسه می گذارم. خدای من....
سرم به سوی آسمانت تو را طلب می کنم
و بی تابم بی تاب تر از همیشه
سنگین و بی رمق دلم پر می زند و این چهار چوب تنگ را نمی خواهد و بالا را بهانه می گیرد
گله دارم از بندگانت ....
براستی بنده تو می تمواند فراموش کند از کجا آمده و در نهایت به کجا خواهد رفت
می تواند هر چه دلش خواست بگوید هر چه دلش خواست انجام دهد کجای این بند. ما را به غمزه کشت و قضا را بهانه کرد
خود سوی ما ندید و حیا را بهانه کرد دستی به دوش غیر نهاد از رهِ کَرم
ما را چو دید لغزش پا را بهانه کرد آمد برون خانه چو آواز ما شنید
بخشیدن نواله گدا را بهانه کرد رفتم به مسجد از پی نظّارۀ رخش
دستی به رخ کشید و دعا را بهانه کرد زاهد نداشت تاب جمال پری رُخان
کُنجی گرفت و ترس خدا را بهانه کر. به نام خدا حرفی هست که همیشه نگفتنش بهتر از گفتن است دردی هست که در خود خوردنش بهتر از ناله سر دادن است روزهایی هست که در تقویم خط خوردنش بهتر از بودن است و من شاعرانه ترین واژه نگفته ایام خود می شوم حرفی که نه نوشته،نه خوانده می شوم با زخم های تا استخوان خورده، خود پیر می شوم راهی ندارم جز فریاد های مرده در تنگ ریختن با ماهی قرمز در ، . آرسن ونگر، سرمربی آرسنال، پس از ش ت 5-1 تیمش مقابل بایرن مونیخ، تاکید کرد که هیچ بهانه ای برای این نتیجه ندارد. یواشکی صورتم را می گذارم روی صورتت
می دانم دیوارها حرفت را نمی فهمند
می دانم حق با توست
اما نه به اندزه ی دلتنگی من
آه عزیزکم...
صورتت خیس شده!
ابرهای بهانه ات
راه چشمانم را خوب یاد گرفته اند...
حالا برت می دارم
می گذارمت سر جات
کنار قرآن.

"محسن حسینخانی" دلم فقط بهانه تو را دارد !
تو می دانی بهانه چیست ؟
بهانه همان است که شبها خواب را از چشم من می گیرد ٬
بهانه همان است که روزها میان انبوهی از آدمها چشمانم را پیِ تو می گرداند ٬
بهانه همان صبری ست که به لبانم سکوت می دهد تا گلایه ای نکنم از نبودنت از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برایم بگوید.

پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه کارت آید؟

گفتم: دنبال گلی می گردم. می شناسی اش؟؟؟

گفت: کدامین گل تو را اینچنین بی تب و تاب کرده است؟

گفتم: به دنبال زیباترینم.

گفت: گل سرخ را می گویی؟

گفتم: سرختر از آن سراغ ندارم.

گفت: به عطر کدامی. یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید و تمیز باشد ی آن را قاب نمی گیرد باید حرفی برای گفتن داشت
#فریدون فرخزاد دست و دلی نمانده برایم که بعد از ایناز عشق و عاشقی بِسُرایم ترانه ایاحساس می کنم که ندارم در این جه گر برای خنده و گریه ، بهانه ای
زهرا موسی پور از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برایم بگوید. پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه کارت آید؟ گفتم: دنبال گلی می گردم. می شناسی اش؟؟؟ گفت: کدامین گل تو را اینچنین بی تب و تاب کرده است؟ گفتم: به دنبال زیباترینم. گفت: گل سرخ را می گویی؟ گفتم: سرختر از آن سراغ ندارم. گفت: به عطر کدامین گل شبیه است؟ گفتم: خوشتر از آن بوی دیگری نمی شناسم. گفت. پسر است دیگر می رود حتی رابطه ی 2ساله را لحظه ای به یاد نمی آورد ... پسر است دیگر نه ی درکار است نه آبرویی ...هرروز تعویض... پسر است دیگر خوشی میزند زیر دلش وبه بهانه ی تنهابودم ونیاز داشتم ولت می کند... پسراست دیگرسحرراتنها گذاشته است ... پسراست دیگربه جای سحرش مریمش رادارد ... من چیزی برای گفتن ندارم ....پسراست دیگر انتظار دیگری نمی توان داش. عضو هیات رئیسه فدراسیون فوتبال با تمجید از عملکرد کی روش در دیدار برابر چین گفت: با تفکرات کی روش حریف حرفی برای گفتن نداشت. این روزها حرفی برای گفتن نمانده است اما گفتن چیزی نیست که بی حرف بماند انگار گفتن حقیقتی است که حرف ندارد بی آنکه حرفی به زبان بیاورد. حرفی برای گفتن نمانده است وای .چقدر این شعر.حرف دارد برای گفتن؟! برای دیدن صورت زیبایت بهانه های کوچکی می یابم....
اینها بهانه های کوچک زندگی اند
برای دیدن تو!
برای با تو بودن! دوست داشتن تو !

خو دن های ناگهانی!
حرف زدن با صدای خواب آلود!
چشمک زدن به من!
شوخی با دست های من!
خوردن آلوچه با شکم خالی!
میان دود و خاک و غبار نفس عمیق کشیدن !
نگاههای پر از معنی....
بوس. دیروز برای طفلی می گریستم
که کفش نداشت
امروز برای مردی که پا ندارد
و فردا برای خودم که هیچ...
-محمدحسین جعفریان-نه !
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ ی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز و هر ی را
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار<. برگرد که من تاب دل تنگ ندارم
با حرف بیا حوصله ی جنگ ندارم

خیلی به سکوت دل خود کرده ام عادت
اعصاب سه تار و دف و آهنگ ندارم

درد است که جای هوس بوسه ی داغت
بر روی لبم جز رژ پر رنگ ندارم

درگیر توام منزجر از فلسفه و درک
بگذار بگویند که فرهنگ ندارم

از خانه ی تو فاصله یک متر زیاد است
خب حق بده من طاقت فرسنگ . از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برایم بگوید.



پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه کارت آید؟



گفتم: دنبال گلی می گردم. می شناسی اش؟؟؟



گفت: کدامین گل تو را اینچنین بی تب و تاب کرده است؟



گفتم: به دنبال زیباترینم.



گفت: گل سرخ را می گویی؟



گفتم: سرختر از آن سراغ ندارم.



گفت: به عطر کدامین گل شبیه است؟



گفتم: خوشتر از آن بوی دیگری نمی شناسم.



گفت: از یاس می گویی؟



گفتم: سپیدتر از آن نیز نمی دانم.



گفت: در کدامین گلستان می روید؟



گفتم: در گلستانی که از شرم دیدگانش هیچ گل دیگری نمی روید



به ناگاه دیدم پروانه،



مستانه بی قرار شده است.



بی تاب تر از من ناآرامی می کند ....



از این گل و آن بوته، سراغش را می جوید ....



گفت: اسمش چیست که اینگونه از آدمیان دل برده است؟



گفتم به زیبایی نامش ندیدم.



گل نرگس را می گویم. می شناسی اش؟؟؟







به ناگاه دیدم پروانه، توان سخن گفتن ندارد.



بالهایش به روشنی شمع می درخشید.



گویی شعله از درون، وجودش را به هاب درآورده بود.



توان رفتن نداشت ...



به سختی خود را به روی باد نشاند و از مقابل دیدگانم دور شد ....



آری....



او گل نرگس را یافته بود. شرار ه های وجودش خبر از آن گل زیبا می داد ....



اینک دوباره من ماندم و این نام آشنا و غریب ....



در صحراهای غربت, تا آدینه ای دیگر, به انتظار نشسته ام،



تا شاید به همراه پروانه ای, به دیار آشنایت قدم گذارم ....



مهدی جان ....



پروانه وارم کن که دیگر تحمل دوریت ندارم ....



مولای من می دانم که لحظه دیدار نزدیک است اما دیگر توان ثانیه ها را ندارم ....
خخخخخخخخخخخخخ ههههههههههههههه هاهاهاهاهاهاهاهاها هوهوهوهوهوهوهوهو هی هی هی هی هی سیدوووووووووووووووووووو مصطفی روووووووووووووووو هههههههههههه....واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا مردم...نظرتون؟؟؟؟؟؟؟ چرا امروز بی خداحافظی رفتی ؟؟؟.. دلم برایت پرمیکشد ... دلم گرفته است.. تو را میخواهم... دوست ندارم ی تو را به هم بریزد.. دوست ندارم دل آزرده شوی ...... هرگز نمی گذارم ی تو را ناراحت و خشمگین کند...هرکه ،هرچه باشد از روی زمین محوش می کنم .. حتی اگر خودم باشم ... شاید عشق من به خودت را نمی فهمی ...به تو حق می دهم... عشق من به تو فراتر از این هاست... از این که فکرش را می کنم که چقدر تو را دوست دارم به خود می خندم.... تو بیشتر از این ها که فکر میکنی عزیز دل منی .... نمیدانم چرا حرفی برای گفتن ندارم چرا همیشه همه چی برایم جزو تکرارهای همیشگیست درونم پر اما خالی از همه مباشد میخندم اما میدانم در حال گریه هستم راه میروم اما پاهایم از هر حسی خالیست انگار به جلو نمیروند احساسم یک احساس پوچ و تهی است همه هستن اما تنهای تنهایم!!!! دانا / محمود علیزاده طباطبایی در خصوص اتمام مرخصی مهدی هاشمی و عدم بازگشت وی به زندان گفت: اطلاعی از این موضوع ندارم، طی روزهای گذشته به شدت درگیر کار بودم و تماسی نداشتم. محمود علیزاده طباطبایی خانواده هاشمی؛ در خصوص اتمام مرخصی مهدی هاشمی و عدم بازگشت وی به زندان اظهار داشت: اطلاعی از این موضوع ندارم، طی روزهای گذشته به شدت درگیر کار بودم و تماسی نداشتم. وی در پاسخ به سوالی مبنی بر اینکه آیا توضیحی در خصوص روند قانونی مرخصی زندانیان پس از فوت بستگان دارد یا خیر گفت: در این رابطه هیچ حرفی برای گفتن ندارم. روز سوم بهمن بود که محسنی اژه ای سخنگوی دستگاه قضا رسما اعلام کرد که ...

ادامه خبر سوم اسفند روز تولد دبیر شورای نگهبان است به همین بهانه ی از اذان گفتن آیت الله جنتی برای یک کودک در فضای مجاز منتشر شده است. به دلیل استقبال شما مسلمانان عزیز زمان اذان مغرب یک ساعت تمدید شد! ***** به حیف نون گفتند: میخونی؟ گفت عادت ندارم. گفتن روزه چی؟ گفت طاقت ندارم گفتن پس چرا سحری وافطار میخوری؟ گفت دیگه اونقدر ها هم کافر نیستم! ***** آخ یه لیوان شربت آب لیمو حال میده الان! . . . (ستاد افزایش اجر معنوی روزه داران) **** خدایا ماه رمضان را مثل جام جهانی هر4سال یکبار. او تو را نگاه می کند نزدیک ظهر است وارد خانه می شوی کیفت را پرت می کنی روی میز و ولو می شوی روی مبل چقدر خسته ای... زمین و زمان را به هم می دوزی و شروع می کنی به بد و بیراه گفتن از گرمای هوا از دغدغه ها و مشغله ها ی روزگار و زندگی ات همین طور غر می زنی و او تو را نگاه می کند صدای اذان به گوش می رسد او تو را دعوت می کند اذان نغمه ی آرامش است خودت هم خوب می دانی که چقدر دلنشین است گوش سپردن به نوای حی علی الصلاه اما بهانه می آوری که خسته ام و حوصله ندارم تلویزیون را روشن می کنی و به خواب می روی... و او نگاه می کند بیدار که می شوی دیگر خسته نیستی برمی خیزی و آبی به سرو صورتت می زنی او باز هم نگاه می کند تا ببیند کی دعوتش را پاسخ می گویی اما تو... دقایقی بعد گوشیت زنگ می خورد و تو چقدر شتاب می کنی برای پاسخ به آن!!! او باز هم نگاه می کند پس از پایان مکالمه به ساعت نگاه می کنی یادت می افتد تا دقایقی دیگر برنامه ی فوتبال پخش خواهد شد با خوشحالی مشغول تماشا می شوی او باز هم تو را نگاه می کند مسابقه که تمام می شود چیزی به غروب آفتاب نمانده لحظه ای تمام روز از خاطرت می گذرد... به یاد می آوری بهانه هایی را که برای به ﺗﺄخیر انداختن قرارت آورده ای به این فکر می کنی که اگر با یکی از دوستانت قرار داشته باشی و با چند ساعت ﺗﺄخیر سر قرارت حاضر شوی چه اندازه شرمنده خواهی شد؟! چگونه است که قرارت با پروردگار مهربانت را به ﺗﺄخیر می اندازی؟؟؟ من به همه مردم ایران احترام می گذارم و در تمام دوران بازیگری، چنین جوی را ندیدم و از همه سپاسگزارم. قلعه نویی سرمربی تراکتورسازان بعد از ش ت غافلگیرانه مقابل صبای قم گفت: اگر گل دوم صبا خطا نبود من مربیگری را کنار می گذارم، شرف ندارم اگر این کار را نکنم اما اگر خطا بود خواهشاً دیگر به اکبریان قضاوت… سلام. به بهانه میلاد مبارک زمان(عج)، یه غزل قدیمی تقدیم می کنم به ساحت مقدس ایشان: بهانه ای که ندارم به غیرِ نام شما و انتظار فراوان به یک سلام شما و قرنِ یخ زده ای که خدایشان سنگی است ش ته می شود آیا به آن قیام شما ِ مریمِ باور چرا نمی آیی همیشه پر زده این دل به سوی بام شما همیشه با تو نبودن بهانة تلخی است توقعی که ندارم به جز مرام شما به. پیش وت استقلال با تاکید بر اینکه اختلاف فاحشی بین بازیکنان استقلال و العین وجود داشت، گفت: استقلال در این مسابقه حرفی برای گفتن مقابل حریفش نداشت. دلم بهانه ی تو را دارد

تو میدانی بهانه چیست؟

بهانه همان است که شبها خواب از چشم خیس من می د

بهانه همان است که روزها میان انبوهی از آدم ها چشمانم را پی تو میگرداند

بهانه همان صبریست که به لبانم سکوت میدهد

تا گلایه ای نکنم از نبودنت.. امروز فراخوان ارشد بدون آزمون شهید بهشتی اومد روی سایتش ولی متاسفانه لرستان رو توی لیست هایی که دانشجویانش اجازه ثبت درخواست دارن نیست! - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - هیچ حرفی برای گفتن ندارم! برداشت آزاد! بضی وقتا آدم فقط بیدار میمونه ک فرداش دیرتر بیدار شه + ینی من بلدم دنچر بسازم بازم؟! ینی قراره سوژه ا بشم؟ چرا حس میکنم از لحاظ علمی حرفی ندارم برای گفتن... من ک قبلا هزار بار خوندمشون +جهش فکری راه خوبیه برای فرار از افکار آزاردهنده ♫♫ از آسمانم، ماتم ببارد.... هراسِ ِ بی‌ تو ماندنم ادامه دارد
نمی‌نویسم ترانه بی‌ تو.....چگونه پر کشد خیالِ واژه بی‌ تو؟
به لب رسیده جان! کجایی؟ کجایی؟ که برده طاقتم ج
باران تویی! به خاکِ من بزن
بازا ببین! که بی‌ مه‌ِ تو من هوای پر زدن ندارم!
باران تویی! به خاکِ من بزن
بازا ببین! که در ر‌هِ تو من نفس بریده . من جورِ دیگر نمی توانم باشم
نــه سیاست دارم
نــه عشوه گری می دانم
نــه می دانم کدام حرف را کجا
به چه منظور
برایِ که
باید به زبان بی آورم
وقتی می رنجم؛ بهانه گیر می شوم
زمین و زمان را بهانه می کنم
سیاست ندارم برایِ لبخند به وقت رنجش
برای تلافی
و تو
هیچکدامِ اینها را نــه که نفهمیده باشی
نــه !
در. بدون مقدمه میگم...
خدا! با اینکه حرفی برای گفتن باقی نذاشتم ولی هنوز یه حرفایی هست که میخوام بشنوی، با اینکه میدونم نگفته ها رو میشنوی و ندیده ها رو می بینی.
اما بر خلاف شاعر که میگه بعضی حرفا رو نمیشه گفت و بعضی حرفا گفتنی نیست، ولی حرفایی هست که عین درده باید گفت تا علاجش پیدا بشه.
من اومدم پس از دوسال چون یادمه آ ین نامه ای که واست فرستادم رمضان دو سال پیش بود.
میدونم مقصر من هستم. من بدم و در مقابل همه ی بدی هام میتونم بگم شرمنده ام، همین!چون حرفی برای گفتن ندارم وقتی تمام حرف هایم تویی...
میدونم هر روز و هر ساعت منتظر من بودی تا بیام سراغت و من نیومدم. نه که فک کنی فراموشت خدا، نه ...
نیومدم چون توقع داشتم تو بیای تا... برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، از تو بیزارم ، بهانه هایت را برایم تکرار نکن حرفی نزن ، بی خیال ، اصلا مقصر منم ، هر چه تو بگویی ، بی وفا منم!
نگو میروی تا من خوشبخت باشم ، نگو میروی تا من از دست تو راحت باشم…
نگو که لایقم نیستی و میروی ، نگو برای آرامش من از زندگی ام میروی….
این بهانه ها تکراریست ، هر چه دوست داری بگو ، خیالی نیست. http://womenhc.com/media/blogs/sedighe-tahere-noshahr/moharam88.jpg خدای من....
سرم به سوی آسمانت تو را طلب می کنم
و بی تابم بی تاب تر از همیشه
سنگین و بی رمق دلم پر می زند و این چهار چوب تنگ را نمی خواهد و بالا را بهانه می گیرد
گله دارم از بندگانت ....
براستی بنده تو می تواند فراموش کند از کجا آمده و در نهایت به کجا خواهد رفت
می تواند هر چه دلش خواست بگوید هر چه دلش خواست انجام دهد کجای این بندگی است؟!!!!
من کوچکم و خود بنده ....بنده ای شرمنده و حق قضاوت ندارم
اما دلم سخت گرفته و جز تو ی را نمی شناسم برای گفتن.....
اینجا دورویی بیدادمی کند دین مال می آورد!!!!!!!!!!!!!
تظاهر به دینداری ارزش شده.... خدایا مگر عشق تو حرف اول را نمی زند؟
مگر مامن عشق دل نیست؟ مگر حرف دل راز نیست؟ مگر جای حرف دل نیست؟ چگونه براحتی حرف می زنند و در عمل... بگذار دلم بمیرد طاقت ندارم..... تو خ و من هیچ ...
حتی نمی دانم بنده هستم یا نه...
کمکم کن ...تا عشقم را نفروشم به نان...
قانع باشم به ریزه نان سفره ارباب.... دلم میخاد با ی حرف بزنم اما ی نیست ... جالب اینکه وقتی ی هم پیدا میشه حرف بزنم اما نمیتونم و هیج حرفی برای گفتن ندارم و مهر سکوت میخورم برلبان و قلب و کلمات که باید سرازیر شونند از ذهنم و دهنم ... بازیکن تیم فوتبال استقلال خوزستان گفت: نیمه دوم نفتی ها حرفی برای گفتن نداشتند. هنوز حالم خوب نشده...البته از چند روز پیش بهترم...نمیدونم چرا با این اوضاع رفتم صفحه ی اینستاگرامشون و ع های قدیمی رو دیدم...فعلا حرفی برای گفتن ندارم...
چه ی می تواند بگوید
" تمام شد " و
دروغ نگفته باشد ؟

" نادر ابراهیمی "

وزنه برداری خیلی کثیف است و حرفی برای گفتن ندارم. این بار دوم است و نمی دانم دیگر چه کاری باید انجام دهم. تصمیم من این است که دیگر وزنه برداری را با این شرایط کنار بگذارم
+ از بیخ ریشه بیماری ها رو بِکَنه خدا به حق خداوندی خودش

چند دقیقه بعد نوشت! : وقتی بعد از ارسال مطلب، کانال فانوس رو باز میکنی و با این فایل مواجه میشی! :))) من هیـــچ حرفی برا گفتن ندارم!