خاطرات روزمره مامان و دختری

به نقل از خبرگزاریها در مورد خاطرات روزمره مامان و دختری : در ویدئوی زیر روایتی از خاطرات مشترک حشمت مهاجرانی و علی پروین را می شنوید که در اولین ویژه برنامه جام جهانی روی آنتن تلویزیون تعریف شد؛ از ماجرای کتلت های مادر علی پروین در سفرهای خارجی گرفته تا گذاشتن پول در دستمال یزدی! مهتا : مامان خدا ما رو ساخته ؟ مامان : بله دخترم مهتا : خدا مثل ما دست داره ؟ مامان : نه مثل ما دست نداره مهتا : پس چطوری ما رو ساخته؟ مامان : امممممم ( در حال فکر ) مهتا : من می دونم خدا به فرشته هاش دستور داده اونا هم ما رو ساختن ********* مهتا : مامان من ب یه عالمه خوابای خوب دیدم فکر کنم چون زود خو دم خدا بهم خوابای خوب هدیه داد از این حرف ها که بگذریم باز هم مثل همیشه مامان می اید و هی غر میزند و هی غر میزند که کتاب هایت در اتاقت پخش است . پاشو جمعشان کن تا ننداختم بیرون.بعضی وقت ها هم میگوید مگه کنکورت تموم نشد؟پس چرا نمیری کتاباتو اهدا کنی کتابخانه.یا برو بده به دخترعمت که ایشون کنکور داره استفاده کنه.یا حداقل پاشو برو بزار انباری.چقد تنبلی تو.دختر به تنبل. از قسمت پیوند ها کلیپ های صوتی رو کنید. کلیپ های صوتی خاطرات - کلیپ های صوتی خاطرات - کلیپ های صوتی خاطرات - کلیپ های صوتی خاطرات - کلیپ های صوتی خاطرات - کلیپ های صوتی خاطرات - کلیپ های صوتی خاطرات - کلیپ های صوتی خاطرات - کلیپ های صوتی خاطرات - کلیپ های صوتی خاطرات - کلیپ های صوتی خاطرات - کلیپ های صوتی خاطرات - کلیپ های صوتی خاطرات - کلیپ . در روزهای پایانی سفر دو ماهه تابستانی ما به ایران از مهتاب که برای برگشتن لحظه شماری میکرد پرسیدم چرا عجله داری ؟ گفت دلم برای بابا تنگ شده بعد بلافاصله گفت مامان من ایران رو دوست دارم ...بعد گفت من رو هم دوست دارم و بعد کمی فکر کرد و گفت مامان اصلن من همه دنیا رو دوست دارم .... این جملاتش مرا به وجد آورد نه فقط به خاطر اینکه به هدفم از تر. و خاطرات نه مجال گریز مى دهند، نه رخصت خلوتى! خاطرات، روح تو را مى درند در رخوت سرد روزهایت! چنان بارانى ات مى کنند که برگ ریزان سهم تو مى شود! خاطرات، از تو و لحظه هایت عبور مى کنند؛ مى دوى و مى دوند و نمى دانى کدامیک زنده تر است . . . شاعر: نیکی فیروزکوهی خیار و گوجه و پیازهایی که پوست کنده بودم را گذاشتم توی سینی و اوردم نشستم وسط حال جلوی مامان و بی مقدمه گفتم مامان برایم ترکی آواز میخوانی ؟ مامان بدون هیچگونه موافقت یا عدم موافقت نگاهم کرد ومثل همیشه گفت ریز دشون کن و رفت توی اشپزخانه بالای سر دیگ قرمه سبزی به خیارها لبخند زدم ! این یعنی مامان داشت اماده میشد مامان شروع کرد و من یک. شک داشتم به مامان بگم یا نه .. از صبح که این خبر رو بهم داد به هم ریختم و دعا همه برنامه ریزی هاش بهم بخوره ! زنگ زدم به مامان. آرومم کرد. راه حل داد. با هم م کردیم و چند تا گزینه بهم پیشنهاد داد تا مطرح کنم. عالی بود. اگر خودم تنهایی با این مسئله مواجه میشدم قطعا اشتباه تصمیم میگرفتم و فقط اعصابم د میشد ! هرچند هنوز تصمیم نهایی گرفته نشده، . خاطرات را باید سطل سطل از زندگی بیرون کشید…
خاطرات نه سر دارند،نه ته!!!
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند…
میرسند گاهی وسط یک فکر،گاهی وسط یک خیابون…
وگاهی حتی وسط یک صحبت سردت میکنند؛
رگ خوابت را بلدند! زمینت میزنند…
خاطرات تمام نمیشوند،تمامت میکنند…!!! خاطرات سفر مان به شهر بهشت را خوب یادت مانده جانکم.
از آن روز مدام و مدام یاداوری میکنی و لبخند می زین ! میگی : مامان یادته هواپیما سوار شدیم رفتیم رضا سلام ؟
یادته بارسال ( همان دوست مجازی ات پارسا ) رو ؟ یادته بازی کردیم ؟
انقــــدر با عشق تعریف میکنی که دل آدم غنــــــــــــج میره برات !
انقدر زیبا از رضا میگی که نمیشه هلاکت ن. مو مائی مامان.............. این روزا بیشترین و تنها ترین سرگرمیت اینه که دائم لباس عوض کنی صندل هاتو بپوشی و واسه مامان قرررررر بدی .................... مامان موهامو بباف مامان موهامو شونه کن و تلمو بزن مامان موهامو با کش ببند............... مامان رنگ لاکم رو عوض کن مامان عطر بزنم؟؟؟؟ حلما میدونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ تو عروسک باربی منییییی میدونی مامان عاشق اینه. سلام عزیز دل مامان دقیقا روز تولدت یعنی 20 اردیبهشت قطع شد و من نتونستم روز تولدت برات بنویسم. تولد 5 سالگیت مبارک پسر خوشگل مامان . الهی مامان به قربونت بره ان شاا. 120 سال با سلامتی و شادی زندگی کنی و عاقبت به خیر بشی. امروز روز 11 ماه رمضان است و تو هر روز می گی منم روزه ام اما همش زولبیا و بامیه می خوری عاشق بامیه هستی . مامان به فدای تو اینم لینکش :http://www.iransong.com/v ?id=79850 مار میشین دیلواپَسهَ ،/غوصه خورهِ می دَستهَ جا/جاقالان بیگید اونهَ تی زای وَگَردهِ اَ روزان/بیمیرم تی نامِره ، تی او دونهَ چوشمانهِ ره/مار مَرَهَ حلال کُون،/کَرَه دِه واوینم مامان/مامان جان پیله خانوم / گوله مریم خسته دینی /کی چُتو تی زای جوانی پیر بوسته/ مامان کی اَمرَه جوز تو /بَگَم می رمزه و رازه/ تَ. مامان جون : مانیا امروز توی حیاط همه برگهای خشک رو می ریخت رو سرش و حس خودش رو کثیف کرد مهتا : مامان جون زندگی همینه دیگه ما : ************** مامان مریم : صمد محبوبه اینا از برنج جدیدی که گرفتن راضی ان مهتا : از بچشون هم راضی ان ؟؟؟ مامان مریم : ********************* مامان مریم : مهتا فردا تو مهد کودکتون جشنه مهتا : یعنی تولد مهدمونه ؟؟؟ الان چند سالشه ؟؟؟بزرگ شده ؟ مامان مریم : ***************** مهتا: مامان چطوری میشه ابر رو بخوری ؟ مامان : باید بری بالای کوه ها تا برسی به ابرا مهتا : آدمایی که پول ندارن غذا ب ن باید از کوه بالا برن و ابر بخورن مامان مریم : خدارو شکر از تعطیلات نوروز بیشترین استفاده سفری رو کردیم. همه این سفرها هم بسیار بسیار دلچسب بود حقیقتا. زهراجان هم که در آستانه راه رفتن بود، با سفر به جنوب شرایط تمرین راه نوردی، برایش فراهم شد. و او هم از این شرایط کمال استفاده رو میکرد. ریحانه جان هم بسیار همراه بود و شیرینی سفر رو برامون دو چندان کرد. لحظه سال تحویل رو بعد از چها. من: مامان ...؟ من حالم اصلا خوب نیست ....
مامان : بریم ینی ؟
من : آره فکر کنم بریم بهتره ...
مامان : خب فقط سرت و دلت درد میکنه دیگه ...؟
+من حرفی از دل درد نزده بودم:)
مامان جونم ... میدونم همیشه واست دردسرم ... میدونم همش
از دستم حرص میخوری ... میدونم:(
و میدونم آ ش میگی بچمی میبخشمت ...
مامان جونم ... دوستت دارم:*
هیچ تو دنیا واسم تو نمیشه ...
همیشه پیشم بمون:*

... وقتی صداش می : "مامان" به جای اینکه بگه بله جواب میداد: مامان! بعدها که خودم مادر شدم همین شد. رها ولی یکبار خندید و پرسید: مگه من مامان توام که بهم میگی مامان؟! منم گفتم: خب یعنی جانِ مامان!
حالا پریروز که دلم برا صدا مامانم تنگ شده بود مامان مینا رو صدا زدم! اون هم نه گذاشت و نه ورداشت جواب داد: مامان جان! پنج ماهی بود صدای مامان گفت. روح من،مملو از احساس سرد و یخ زده بود با آمدن زمستان بارانی از خاطرات بر آشیانه ای که سالهاست روحم در آن مخفی شده بود و با گرمای آن زندگی می کرد شروع به بارش کرد افکارم آشفته شد سعی می راهی بیابم اما آن آشیانه با سیلی از خاطرات ویران شده بود و همچنان باران خاطرات بر روح من می بارید به فکر فرو رفتم! من به آن مخفیگاه اکتفا کرده بودم آیا ا. دیگه نمیخوام رمزی باشه ..............
دلم گرفته ...... مامان بیشتر از من ....... عادت کرده بودیم ....... به وجود نی نی ......... به شب بیداریهاش ...... به خنده هاش ..... به گریه هاش ................ مامان از فردا باید بره سر کار ..... و نمیتونه بازم در مرخصی باشه ...... و ابجی هم به همراه نی نی راهیه خونه مادربزرگش شد ................من تا به حال یه نی نی رو از نزدیک برای مدت رو. های ز!! بچه هاازین سه موضوع یکی روانتخاب کنیدتاازین ب بعدباتوجه به اوناپست گذاشته بشه.! 1-خاطرات روزمره خودم مثل پست ع ای فضولیم. 2-پست های نظرسنجی مثل سه تاسوال تصویری وب. 3-مطالب طنزودیگرمطالبی که به دلخواه خودم باشه ومتفرقه. نمیدونم چه جوری تونستم به امروز برسم؟ پارسال در چنین روزی برای بودنت شیرینی پخش پسرم. درست پارسال در چنین روزی برای هدیه خدا کلی اشک ریختیم و شکر کردیم. اون موقع نمی دونستم این خوشی پایان غم انگیزی داره. چه روزی بود! صدای تپش قلبت رو شنیدم. ص که شد همه زندگی من صدائی که زندگیم رو تغییر داد اما افسوس و صد افسوس! پسرم مامان هنوزم به تو و . مامان: غارِ علی صدر کجاست؟!داداش: اصفهان مامان: بله؟! :/ داداش: شیراز نیست؟! مامان: o_o داداش: استانِ گلستان مامان: غارِ علی صدر گلستانه؟! :/ داداش: فهمیدم یزده مامان: اولش "ه" داره داداش: آها... فهمیدم... هرمزگانه مامان: محممممممممددددددد خاموش کن اون تلوزیونو...
+ نتیجه ی اخلاقی: هیچگاه از ک نِ خود در حالِ تماشای فوتبال درس نپرسید :) + هیچ وقت هیجانِ داداشم وقتی که داره pes17 بازی میکنه رو درک ن ! + اثرِ هنریِ آقا داداش روی کاغذِ تمرینِ بنده :))
من و مامان امشب توی عروسی لباس ست پوشیدیم :) یه پارچه ی مشترک رو دادیم خیاط دو تا پیراهن برامون دوخت. صورتی :) مدل شون کاملا مثل هم نیست ولی مشخصه. چندنفر بهمون گفتن. مامان میگه اون موقع که کوچیک بودی ازین کارا نمی که ! عیبی نداره الان ست میکنیم :) میگم اگه یه دختر داشتم برا اونم لباس میدوختیم سه تا مثل هم :)
من: مامان، جیگره؟ مامان: جیگر؟ نه! من: مامانِ جیگرخوار مامان: به به! ماشاءالله! دختر بزرگ ! من: خو ی که جیگر بخوره میشه جیگرخوار دیگهههه! اصن بدین من بخورم بشم تسنیم جیگرخوار! مامان: آفرین! آفرین! دستت درد نکنه! من: مامان جیگرتخمرغه؟ مامان: نخیر! من: مامان یه تخمرغم توش بزنین خیلی خوشمزه میشه مامان: هه! جیگر نیس که! و من رفتم نگاه و ضایع . - مامان - بعله ؟ - من می خوام به دنیا بیام ... - باشه

- مامان - بعله ؟ - من شیر می خوام - باشه

- مامان - بعله ؟ - من جیش دارم - خب

- مامان - بعله ؟ - من سوپ چنگ می خوام - چشم

- مامان - بعله ؟ - من ازون لباس خلبانی ها می خوام - باشه

- مامان - بعله؟ - من بوس می خوام - قربونت بشم

- مامان - جونم ؟ - من شکلات آناناسی می خوام - باشه

- مامان - بعله ؟ - من یه خط موبایل می خوام با گوشی سونی - چشم

- مامان - بعله ؟ - من یه مهمونی باحال می خوام - باشه عزیزم

- مامان - بعله ؟ - من زن می خوام - باشه عزیز دلم

- مامان - بعله ؟ - من دیگه زن نمی خوام - اوا ... باشه

- مامان - .. بعله - من کوفته تبریزی می خوام - چشم

- مامان - بعله ؟ - من بغل می خوام - بیا عزیزم

- مامان - بعله ؟ - مامان - بعله - مامان - ... جونم ؟ - مامان ح خوبه ؟ - آره

- مامان ؟ - چی می خوای عزیزم ؟ - تو رو می خوام .. خیلی - ... - بابا - بعله ؟ - من می خوام به دنیا بیام - به من چه بچه .. به مامانت بگو

- بابا - هان؟ - من شیر می خوام - لا اله الا الله

- بابا - چته ؟ - من از اون ماشین کوکی های قرمز می خوام - آروم بگیر بچه

- بابا - اههههه - من پول می خوام - چی ؟؟؟؟ !!!

- بابا - اوهوم ؟ - منو می بری پارک ؟ - من ماشینمو نمی برم تو پارک تو رو ببرم ؟

- بابا - هان ؟ - من زن می خوام - ای بچه پررو .. دهنت بو شیر می ده هنوز

- بابا - .... - من جیش دارم - پوففف

- بابا - درد - من زن نمی خوام - به درک

- بابا - بلا - بابا - زهرمار - من یه اتاق شخصی می خوام - بشین بچه

- بابا - مرض - منو دوست داری - ها ؟

- بابا - ... - بابا - رر پفففف - بابا - خفه - بابا - جونت در بیاد

- بابا - دیگه چته ؟ - من مامانمو می خوام!! پسرک سه سال و نیمه ام هنوز شیر توی شیشه شیر و فقط هم توی بخل مامان میخورد. الان شیشه شیرش را دادم دستش و گفتم برو خودت بخور مامان کار دارم ...شیشه را گرفته و با یک ح مظلومانه ای میگوید : پس من تو بخل چه خانومی شیر بخورم ؟ چه طور دلم می آمد بخلش نکنم شیرش را بخورد ؟ خاطرات قطره قطره ذهن را متلاشی میکنند ذوب میشوند و قطره قطره میچکند بر دیواره های روحت و آن را میسوزانند خاطرات یکجوری تو را آتش میزنند در ذهن که لبخند خا تریت را باد میبرد و اندک اندک از بین میرود و این خاطرات هستند که میچکند و تو را آب میکنند "سونیا"

صبح زود، از دیدن خانم توی ماشبن و آقایی که داره در رو می بنده، یاد یکی از اون خاطرات آزارنده افتادم :  

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] عزیز مامان دیگه مردی شدی برای خودت. تولدت مبارک عزیزم چه زود گذشت این روزها و خاطراتش برامون فقط موند. ب تولدت بود و همه خونه مامان مینا جمع بودیم و شما هم حس کیف کردی و شمعتو فوت میکردی ولی خاموش نمیشد با اون فوت کوچولو و یواشت عزیزم. خیلی شب خوبی بود.مامان با اینکه پا درد داشت ولی برات مهمونی قشنگی گرفت.فقط جای خالی بود خاطرات شب ی که به دنیا اومدی رو همش با خودم تکرار می و لذت میبردم. امروز صبح هم وا ن 1 سالگیت رو زدیم،خدا رو شکر فعلا که ح خوبه عزیزم. 2 روز قب تولدت هم رفتیم آتلیه ع گرفتیم،انقدر شیطونی کردی و چهار دست و ما کل یو رو می دوییدی.ولی فکر کنم ع ای قشنگی بشن. خیلی خوشحالم.همه چیز خوب بود و تولدت بسیار بسیار خوب بود. ایشالا همیشه خوشبخت باشی و همای سعادت رو شونه هات جا خوش کنه. مامان و بابا خیلی دوست دارن عزیزم. مامان :مامان جون خواب ت.ب رو دیده بود من که لم دادم و دارم نارنگی می خورم: یه دفعه پا شدم عه حالا چجوری بوده مامان : فرشته شده بوده و با یه فرشته ام ازدواج کرده بوده من : چشام هنوزم دارن میخندن انقد که خوشحالم خیلی خوشحال خوشبخت بشی :) 10 سال بعد... مامان فردا جلسه اولیا مربیاست معلممون گفته همه مامان باباشون بیان! نه پسرم من نمی رم! چرا؟ آخه ناظمتون دوران دبیرستانم بود.مدیرتون هم بچه محلمون بود هی تیغش می زدم!بابای اشکان دوستتم باهاش دوست بودم.به بابات بگو بره! مامان بابایی میگه اگه خانوم معلمتت بفهمه من باباتم مردودت می کنه. ...
که میشد صبح ساعت نه زنگ میزد: مینا بردار بچه ها رو بیایین اینجا. قرمه درست .. دلم برا بچه ها تنگ شده! بعد هم که میرفتم میگفت: ب کوفته درست برات نگه داشتم (میدونست که بچه ها دوست ندارند و درست نمیکنم). حالا مامان نیست.
این که تلفن زنگ زد و شماره خونه مامان افتاده بود دلم هری ریخت. شهلا بود: مینا قرمه درست ناهار بیایید اینجا! حالا گاهی من مامان اونم گاهی اون مامان من! خیلی جالب و بامزه است وقتی نسل های قدیمی یعنی پدربزرگ و مادربزرگ ها وارد فضاهای جدید مجازی میشن (:  مامان بنده تازه چند روزه وارد تلگرام شدند ... یعنی مامانم همیشه نسبتا به روز بوده و چند ساله گوشی اندرویید داره ولی تا حالا می گفت که نمی خوام وارد تلگرام و اینا بشم ... ولی چند روز پیش که رفته بوده خونه ی خواهر کوچیکه ام ، خواهرم مامان . مهر مامان حلا دیگه وسایل خونه رو میگیری و سر پا میایستی و کلی شیطون شدی بعضی اوقاتم می افتی و گریه رو سر میدی مهر مامان دیگه بیرون رو میشناسهو همش به سمت در اشاره میکنه مهر مامان وقتی ی اماده میشه و لباس میپوشه متوجه میشه که میخواهد بره بیرون
مامان به علت سن بالا وقتی که خیلی کار میکنه و خستگیش به نقطه اوج میرسه، فشار خونش دچار جزر و مد میشه و بالا و پایین میره، در چنین وضعیتی، مامان کمی عصبی میشه و برای نجات از این وضعیت باید یک غذای تپل بخوره و یه کمی هم بیشتر از حد معمول بخوابه.تو یکی از این همین روزهای خاص، تو آشپزخونه مشغول خوردن نهار بودم و مامان خسته از کار روزان. نشسته ام توی هال. کاناپه ی زرد خالیست و من نشسته ام رو مبل کوچک و تنگ گوشه ی هال. این یعنی حالم خوب نیست. آدم برای اینکه دراز بکشد و فکر کند، باید درصدی از آرامش خیال را داشته باشد. آدم برای خستگی در ، باید هنوز توان داشته باشد. من نداشتم. منتظر بودم ی بیاید و چیزی بگوید تا دلم بشکند و گریه کنم. توان تنها گریه هم نداشتم. از توی اتاق صدای ب. سلام زندگی مامان.فردا ماه رمضان شروع میشه.یادش بخیر پارسال این موقع توی دل مامان بودی اما مامان نمیدونست.فردا مصادف با اولین روز ماه مبارک و ماهگرد 3ماهگی گلکم هست.شما 3ماهو پر کردی و رفتی توی 4 ماه.این ی ال مثل برق و باد گذشت.سالهای بعد هم به سرعت میان ومیرن.امیدوارم گذشته درخشان وآینده پر باری داشته باشیم.راستی یه خبر ..آیلین کوچولو . یه پسر که وقتی ناراحتی بیاد پیشت و بهت بگه: "مامان بیا بوست کنم که دیگه ناحااَت نباشی." یه پسر که وقتی یه ذره صداتو دلخور می کنی بگه: "مامان چرا ناحااَتی؟" یه پسر که وقتی یه لباس جدید می پوشی بگه: "واااااااای چه اَشنگه." یه پسر که وقتی آرایش می کنی بگه: "مامان چه خوشگل شدی." متن جدید به خاطر تابستان { از آرمان }


مامان ؛ متن جدید به خاطر تابستان کی میاد ؟
اگه هوا گرم بود ، ستاره ها هم اومدن بیرون ؛
بریم تووی حیاط ، کنارِ حوض بخو م ؟
مامان ؛ چرا وقتی باد میاد درختا می لرزن ؟
یعنی گنجشکا روی درخت می شینن ؟!
مامان ؛ تابستون بریم دریا؟ آخه تلوزیون می گفت
اونجا یه عااالمه ماهی داره . . .
بعد گفت : برم شانه را بیارم شانه کنم خوب بشه ازش پرسیدم شانه کردی خوب شد مامان جان : گفت نه شانه کنم خوب میشه تو پارک نشسته بودم با دیدن اون همه بجه دلم برای بجه هام تنگ شد توی دلم فقط میگفتم جان مامان... من یه دخترم دختری خوشگل که هر جا میره صدای پاشنه کفشش همه جا می پیچه من یه دخترم دختری با نمک که هر وقت مامان و بابا دعوا شون می شد اون ها رو می خندود من یه دخترم دختری قوی که هر وقت قبلش میشکنه خودش رو نگه میداره و نمی زاره بقیه چیزی بفهمن من یه دخترم دختری رها ،رها از درد ،وظیفه و گریه من یه دخترم مامان و بابای من یک دفتر خاطرات قدیمی دارن. که از اول عقدشون تا 10 سال بعد اون خاطراتشون رو اونجا می نوشتن. من وقتی بچه تر بودم یه سری هایلایت های مهم مثل خاطره ی روزی که به دنیا اومدم یا تو فامیل ی به دنیا اومد یا ازدواج کرد رو بارها و بارها خوندم. اما خب دیگه زیاد به بقیه ش کاری نداشتم... چند روز پیش مامان دفتر رو از کمد کشید بیرون و داد . مامان مای:باز دوباره کجا شال و کلا کردین مای:قابل توجه بعضیا داریم میریم نامزدی انگ و کاتارامامان مای:خوب من چه مای:به شما چه اگه شما رضایت می دادین الان این مهمونی مال ما بود مامان مای:ما قبلا راجب این موصوع حرف زدیم حالا بس کن زوکو:بگین من بدونم چرا اجازه نمی دین مامان مای:واقعا نمی دونی فک می مای تا حالا صد بار واست گفته زوکو:مای چرا نمی زارنمای:دلایل مامان مامان باباها معمولا چیه می گن زوکو یبار ترکت کرده پس بازم می کنه زوکو:باور کنین این طوری نیستمامان مای:پس صابت کن زوکو:چه جوری اونش دیگه به تو مربوطه نه به من دم در خونه ی انگ مای:زوکو من اگه به نرسم خودمو می کشم واسه قسمت بعد 11 نظر رد کن بیاد دنبال خاطرات گذشتم می گردم...خاطرات زمان .... آهای تویی که تو اون دوران برگی از خاطراتم بودی ....نه بدون همه خاطراتم بودی .... باهام تماس بگیر دوس دارم بدونم کجای در چه حالی..... روزگار چطور میگذره.........منتظرم)نی نی ها( + برگشتم و دارم حرص میخورم...! + مامان هی میگه خدارو شکر کن.... حتما یه خیری هست ..
اصولا فراموش به طور طبیعی امکان پذیر نیست.بهترین کاری که میشه در این مورد کرد جایگزینی خاطرات غیر از خاطراتی هست که می خواهیم کمتر به ذهن بیاد.
ذهن ما ح چرخشی دارد.یعنی خاطرات را به طور طبیعی مورد بازبینی قرار می دهد.زیرا خاطرات بخشی از سیستم دفاعی بدن را تشکیل می دهند تا انسان را از کارهایی که او را دچار مشکل کرده اند باز دارد. به روز های شیرین زندگی فکر کن به خاطرات از یاد رفته وخوب به موفیت هایت خاطرات قدیمی رادور بریزخاطرات بد پس به اینده ی شیرین و خاطرات شیرین فکر کن مثل کلاف سر در گمم کاشکی میشد چند شبانه روز گریه کردتا اشک خشک شود و همه خاطرات پاک بچه که بودم مامان گاهی زیر لب میکرد .. عجب دردی به دل دارم /اگر گویم زبان سوزد/اگر در دل نگه دارم مغز استخوان سوزد...وما فکر میکردیم این یه شعریه که مامان طبق عادت میخونه ولی حالا به خوبی میدونم که عادت نبود در بود که گفتن نداشت مثل دردای امروز من اگر گوی. شش سال پیش تو همچین شبی،من بیدار بودم. فکر کنم تا خود صبح که قرار بود بریم بیمارستان ،من بیدار بودم.نمی دونم تو اون شب چند تا فکر از مغز شلوغم گذشت. یک حس مبهمی بود از ترس و هیجان و نگرانی و استرس . من و پدرت با قرار صبح زود را گذاشته بودیم. فکر کردیم هر چی زودتر بریم خیلی بهتره!! تو الان پسرک من ،تو همچین شبی راحت خو دی و مادرت تمام خاطرات تولد تو را مرور می کند. مانی نازنینم،نمی دونم تو این 6 سال چند روزش مامان خوبی بودم ،ولی این را می تونم با اطمینان بگم ،هر روزی که شروع می شد ،من تصمیم می گرفتم امروز تلاش کنم که یک مامان بهتری نسبت به روز قبل باشم. خیلی اوقات با خودم فکر می کنم اون قدر که تو لایقشی ،من نتوستم خوب باشم . ولی مطمئن باش هیچ ی اندازه من دلش به دل تو گره تخورده. پسرکم امشب که صبح بشه ،صبح که از خواب بیدار بشی ،ساعت 9 که بشه ،تو می تونی با افتخار بگی مامان امروز تولد یکی از بهترین پسر های این دنیاست