خوابگرد

به نقل از خبرگزاریها در مورد خوابگرد : آیا بعد از گذشتن چند ساعت از خواب کودکتان او را سرگردان و متحیر و گیج در راهرو خانه پیدا میکنید؟اگر شما بچه ای دارید که خوابگرد است و شب ها در خواب راه میرود این را بدانید که شما تنها نیستید.ممکن است که دلسرد کننده به نظر برسد اما راه رفتن در خواب در ک ن خیلی عادی است.ی ری گام های ساده میتواند کودک شما را هنگام راه رفتن در خواب از خطر ح. نویسنده و پژوهشگر در گفت وگوی مشروح با فارس:لقب منافقین به ی که زنش را به مسعود رجوی هدیه کردصفاءالدین تبرائیان گفت: بعد از اینکه مهدی ابریشمچی همسرش (مریم عضدانلو) را در اختیار مسعود رجوی قرار می دهد به «ایثارگر بزرگ» ملقب می شود و از این ازدواج به نام «انفجار رهایی» یاد می کنند. به گزارش خبرنگار تاریخ خبرگزاری فارس، این مرور و باز. + بعضی از بزرگترین آثار هنری از نوعی ساده سازی اخلاقی سر بر اورده اند. + اما بهترین اتفاق های چند ماه اخیر تئاتر تلاش هایی فارق از قید و بند های معمول بودند که ماسک ها یا کلیشه های شخصیتی را به شکل کاملا کمیک در کارشان می آوردند. + تئاتر فقط به نمایشنامه، یا به عبارتی به ادبیات ، منحصر نمیشود.
+ ...تمرکز خوابگرد گونه ی او در انجام این ک. بهرام بیضایی در ۵ دی ۱۳۱۷ در تهران متولد شد.

خانواده اش اهل آران و بیدگل بودند. پدر وی تعزیه خوان بوده و عمو و پدربزرگش دست اندرکار تعزیه و تنظیم متن برای تعزیه. وی در سالهای آ دبیرستان در سن 20ویک سالگی برخوانی "آرش" را به رشته تحریر درآوُرد. سپس تحصیلات ی را در رشتهٔ ادبیات رها کرد و در سال ۱۳۳۸ به استخدام ادارهٔ کل ثبت اسناد و املاک دماوند درآمد [آف اژدهاک]. در سال ۱۳۴۱ [نگارش طرح کوتاه "خوابگرد"]به ادارهٔ هنرهایدراماتیک (که بعدها به ادارهٔ برنامه های تئاتر تغییر هویت داد) منتقل شد. در این سال پژوهش های نمایش در ایران را در مجلهٔ موسیقی چاپ کرد.در سال ۱۳۴۴ با منیراعظم رامین فر ازدواج کرد که حاصل این ازدواج سه فرزند به نام های نیلوفر (۱۳۴۵)، ارژنگ (۱۳۴۶ (فوت شده درصد روزگی) ) و نگار (۱۳۵۱) می باشد. او یکی از پایه گذاران و اعضای اصلی کانون نویسندگان ایران در سال ۱۳۴۷ بود که درسال ۱۳۵۷از آن کانون کناره گیری کرد [یا کنار زده شد؟]. در سال ۱۳۴۸ به عنوان مدعو با تهران همکاری کرد. در سال ۱۳۵۲ از ادارهٔبرنامه های تئاتر به تهران به عنوان یار تمام وقت نمایش دانشکدهٔ هنرهای زیبا و مدیریت رشتهٔ هنرهای نمایشی انتقال یافت. در سال ۱۳۶۰پس از بیست سال کار تی از تهران ا اج شد.در سال های ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۶ خانواده اش از ایران مهاجرت د. در سال ۱۳۶۵ پدرش نعمت الله (ذکایی) بیضایی مرحوم شد. او در سال ۱۳۷۱ با مژده شمسایی ازدواج کرد. فرزند آ ش نیاسان در سال ۱۳۷۴ متولد شد. در سال ۱۳۷۵ به دعوت پارلمان بین المللی نویسندگان در استراسبورگ اقامت نمود. در سال ۱۳۷۶ به ایران بازگشت و کار بر روی نمایش بانو آئویی نوشتهٔ میشیما یوکیو را پس از هجده سال دوری از صحنه آغاز کرد. مادرش نیره موافق در سال ۱۳۸۰ بدرود حیات گفت. وی هم اکنون در ایالات متحده اقامت دارد و در یو سی ای ال مشغول تدریس و تحقیق است. در سال ۲۰۱۲ جایزه میراث فرهنگ استنفورد به او اهدا شد و در سال ۲۰۱۳ نیز هاروارد جایزه ی سینا را به بیضایی اهدا کرد. وی، چنان که خود گفته است، در سال های پس از انقلاب فرهنگی اجازه ی تدریس در های ایران را ندارد. بهرام بیضایی به روایت (شادروان) زاون قوکاسیان

وبگاه ویژه بهرام بیضایی وبگاه ویژه بهرام بیضایی وبگاه ویژه بهرام بیضایی وبگاه ویژه بهرام بیضایی وبگاه ویژه بهرام بیضایی وبگاه ویژه بهرام بیضایی وبگاه ویژه بهرام بیضایی وبگاه ویژه بهرام بیضایی وبگاه ویژه بهرام بیضایی وبگاه ویژه بهرام بیضایی بزودی این برگه تایپ و کامل می گردد. چــند باری وسوسه شدم آدرس شخصی داشته باشم؛ بی منت و هر بار، ِ رجیم را راندم از خودم. من وبلاگ نویس نبودم و نیستم؛ جزو آن دسته هم نیستم که رو مه نگار یا داستان نویس یا شاعر یا هرچیزنویسِ دیگری باشند و وبلاگ نوشتن را آفت قلم شان بدانند. دنیای وبلاگ نویس ها با دنیای من متفاوت است؛ گرچه من مخاطب جدی وبلاگ ها بوده ام، گرچه هم پای تغییرات وب. یکی از حساسیت های پدرم که به ما هم منتقل شد، تعصّب بر روی املای صحیح کلمات بود. دوران دبستان اگه اجازه داشتیم اوراق امتحانی درس های ریاضی و علوم و اجتماعی رو تا 18 (و با کمی اغماض تا 17) به ایشون نشون بدیم. اما نمره 19.75 درس دیکته بهیچوجه قابل قبول نبود و اگه خانوم معلممون میگفت 20 بار از روش بنویس، پدر بنده تا 100 بار هم سابقه داشت که دستور ا. از کودکی علاقه شدیدی به دیدن مناطق جن زده داشتم
از وقتی که فارق حصیل شدم بهمراه دو دوست صمیمی ام
فرشید و مینا که هم ی هم بودیم و بعدا فرشید و مینا
ازدواج به سفرهای گروهی میریم و راجب ارواح تحقیق میکنیم…
صبح به آرامی بیدار شدم و دست و صورتم رو شستم در آیینه نگاهی
به خودم انداختم ، تلویزیون رو روشن در یک دستم کنترل و در دس.