خواستی آتش به جان من زنی این بار هم

به نقل از خبرگزاریها در مورد خواستی آتش به جان من زنی این بار هم : قبل آشناییمون بود ! با همه تعجب اومده بودی و به ما سه نفر برخورد کردی . بعد از انجام کارها خواستی هر سه ی مارو برسونی ! خانم ر هم از خداخواسته قبول کرد . من آ همه رسوندی توی راه هم اصلا با هم حرف نزدیم . وقتی رسیدی خونمون اومدی و نشستی ما اون شب مهمون داشتیم و شما هم شدی مهمون ناخوانده ! برام جای تعجب داشت که چرا نمی ره فقط دنبال یه تعارف ا. مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید. سقراط به مرد جوان گفت که همراه او به کنار رودخانه بیاید. وقتی به رودخانه رسیدند هر دو وارد آب شدند به حدی که آب تا زیر گردنشان رسید. در این لحظه سقراط سر مرد را گرفته و به زیر آب برد. مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط جو. مردی نزد حسین(ع) آمد وگفت:
من مردی معصیت کارم و نمی توانم از معصیت ونافرمانی خدا دست بردارم.پس مرا موعظه ای فرما.
پس حضرت فرمود:
پنج چیز انجام بده وهر گناهی خواستی به جای آر.
*اول:رزق وروزی خدا را نخور وهر گناهی خواستی به جای آر.
*دوم:از ولایت وس رستی خدا خارج شو وهر گناهی خواستی به جای آر.
*سوم:جایی را جستجو کن که خدا تو را نبیند وهر گناهی خواستی به جای آر.
*چهارم:هنگامی که ملک الموت آمد تا روح تو را قبض کند وجانت را بگیرد او را از خود دور کن وهر گناهی خواستی به جای آر.
*پنجم: هنگامی که خدا تو را داخل آتش می کند پس داخل نشو وهر گناهی خواستی به جای آر.

[بحار الانوار-جلد 78 ص-126 ] ♥•٠· ای سراسر زیبایی، ای سراسر علم، خواستی بگویم که آمدم ... از همان اول ترسیدم ... ترسیدم کم بیاورم ... ترسیدم دیگر روی خوش نبینم ... تو باز خواستی بگویم که آمدم ... دوباره ترسیدم ... از اینکه خودم را گم کنم ... تو باز خواستی بگویم که آمدم ... گفتم: من که از خود چیزی ندارم! با چه رویی بگویم که آمدم؟ اصلا من کیم که بیایم؟ تو باز خواستی بگویم که آمدم ... گ. دور میمانمهمانطور که خواستیشبها به ع ت به جای قدمهایت خیره نمیشومفراموش میکنم که بودیهمانطور که خواستیدیگر دنبال سرابت نمی افتمجای پایت را نمیبوسماشکهایمنفسهایمجانموحتی انگشتری هدیه ات را....همانطور که خواستیاز من تنها جسمی میماندخالی.... شعر از:نویده حیدرزاده بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم‏ به نام خداوند بخشنده بخشایشگر عارف عالَم را محضر خدا می داند و او را شاهد، حاضر و ناظر بر جمیع امور. این اعتقاد نه تنها مانع صدور گناهو خلاف از او می شود بلکه سبب آسان شدن تحمّل مصائب نیز می گردد.
مردی خدمت حسین (علیه السلام) آمد و گفت: می خواهم گناه نکنم ولی نمی توانم. موعظه ای کن (تا مانع صدور گناه از من شود). (علیه السلام) فرمود: پنج کار را و آن گاه هر چه خواستی گناه کن (وگرنه دست از گناه بکش): 1 ـ روزی خدا را نخور و هر چه خواستی گناه کن.
2 ـ از ولایت خدا خارج شو و هر چه خواستی گناه کن.
3 ـ جایی پیدا کن که خدا تو را نبیند و هر چه خواستی گناه کن. ........... خواستی آتش به جان من زنی این بار هم

شعله ی آتش فشانت را به دوشت ریختی..


علی_نیاکوئی_لنگرودی اگر خواستی از عشق فرار کنی، در زمان گذشته و یا در زمان آینده زندگی کن ، ولی اگر خواستی رودخانه عشق را در درونت جاری سازی در زمان حال زندگی کن ، زیرا عشق فقط در زمان حال ممکن است.
                  روی ان الحسین بن علی علیهما السلام جاءه رجل و قال : انا رجل عاص و لا اصبرعن المعصیة فعظنی بموعظة . فقال علیه السلام افعل خمسة اشیاء و اذنب ما شئت . فاول ذلک : لا تاکل رزق الله و اذنب ما شئت ، و الثانی ا ج من ولایة الله و اذنب ما شئت ، و الثالث : اطلب موضعا لا یراک الله و اذنب ما شئت ؛ و الرابع : اذا جاءملک الموت لیقبض روحک فادفعه عن نفسک و اذ. سلام دارم میرم واسه ی همیشه فقط الان وقت ندارم پست آ مو بذارم چون دیالوگی بینمون نیس ک بخوام بمونم و فقط منولوگه و برای خودم این همه مینویسم و خ ش بی انصافی بخودمه این همه وقت بذارم واسه زوخان(اگه کامنت بذاری شاید نرم البته اگه گذاشتی بگو دفه ی بعدی کی میای وبلاگ چون سر زدن هرروز باتوجه ب اینکه نوخونه اینترنت ندارم ی خورده سخته) راست. نه به دیروزهایی که بودی می شم

نه به فرداهایی که شاید بیایی....

میخواهم امروز را زندگی کنم

خواستی باش

خواستی نباش!!!!
در صبح آشنایی شیرینمان ، تو را گفتم که مرد عشق نئی باورت نبود در این غروب تلخ ج هنوز هم می خواهمت چو روز نخستین ولی چه سود ؟ می خواستی به خاطر سوگندهای خویش در بزم عشق بر سر من جام نشکنی می خواستی به پاس صفای سرشک من این گونه دل ش ته به خاکم نیفکنی پنداشتی که کوره سوزان عشق من دور از نگاه گرم تو خاموش می شود ؟ پنداشتی که یاد تو ، این یاد . مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفتزده کرد. مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا. خودت خواستی که من مجبور باشم برم جایی که از تو دور باشم تو پای منو از قلبت بریدی خودت خواستی که من اینجور باشم خودت خواستی که احساسم بشه سرد * خودت خواستی کاریم نمیشه کرد می دیدم دارم از چشمات میفتم مدارا و چیزی نگفتم برام بودن تو بازی نبود و به این بازی دلم راضی نبود و از او * تو تونستی ولی من نتونستم برات بودن من کافی نبود و حقیقت این . هر صفحه ای رو دونه به دونه
در سکوت محض یارم می خونه
می گیره گاهی ازم بهونه میگه که درسات واسه من سخته
میگم تو خوبی بزن به تخته میاد پاییز و می رسه خونه
تموم شد فصله گل و جوونه
برگ درختا رو به خزونه می سازن برگا رنگین کمونی
می افته یادم نامهربونی فردا که اومد دوباره بهار
دسته گل بگیر برایم بیار
یکیشو بردار رو دلم بذار با برگ درخت زمین رنگینه
آسمون ابری ولی غمگینه تو هم که دلت ، شده راه بندون
پشت میله ها کردیم تو زندون
زخمامو بدوز غم نشه خندون هر جایی خواستی تو خودت برو
به یاد میارم همیشه تو رو ع اتو بازم کرده ام مرور
یاد تو میداد به دلم سرور
ش تم دیگه ندارم غرور هر چی که خواستی واسه تو میشم
قول بده بهم بمونی پیشم کرده ام بهشت ، واست آرزو
زده ام ع ت ، دستم با وضو
بیشتر می خواستی ، تو منو ازو می خواستم باشی از دلم به دور
ولی تو موندی نرفتی به زور بالاتو باز کن تو پرواز
عشق تو زیباست الهه ی ناز
قولی که دادیم به یادم انداز تو رو می خواستم از همون ازل
عشقت غزاله درونه غزل سلطان عشق 27/7/92
ک شان 1 بهت نمیگم دوستت دارم...ولی قسم میخورم که دوستت دارم

بهت نمیگم هر چیزی روکه بخوای بهت میدم

چون همه چیزم تویی

نمیخوام خوابتو ببینم...چون تو خوش تر از خو

اگه یه روز چشات پر اشک شد و دنبال یه شونه گشتی

که گریه کنی...

صدام کن...بهت قول نمیدم که تت کنم

نم پابه پات گریه میکنم...

اگه دنبال مجسمه سکوت میگشتی صدام کن

قول میدم سکوت کنم...

اگه دنبال ابه میگشتی تا نفرتتو توش خالی کنی

صدام کن چون قلبم تنهاست...

اگه یه روز خواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم

اما همیشه به پات میمونم که برگردی...

اگه یه روز خواستی بمیری قول نمیدم جلوتو بگیرم

اما اینو بدون

"من قبل ازتو میمیرم" دعوا کن .. دعوا کن ..
ولی با کاغذت!
اگراز ی ناراحتی یک کاغذ بردار و یک مداد هرچه خواستی به او بگویی روی کاغذ بنویس.
خواستی داد هم بکشی تنها سایز کلماتت را بزرگ کن نه صدایت را ...
آرام که شدی برگرد و کاغذت را نگاه کن ..
آنوقت خودت قضاوت کن!
حالا میتوانی تمام خشم نوشته هایت را با پاک کنت پاک کنی. دلی هم نشکانده ای.وجدانت را نی. هر وقت خواستی بدونی که ی دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببینی:

اگه نگات کرد عاشقته .

اگه خج کشید بدون برات میمیره

اگه سرشو انداخت پایین و یه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو میمیره

و اگر هم خندید بدون اصلا دوست نداره.

از طرف یه دوست! 545b875c68fa1usi.jpg دعواکن… ولی با کاغذت

اگراز ی ناراحتی؛ یک کاغذبردارو یک مداد

هرچه خواستی به او بگویی,روی کاغذبنویس.

خواستی هم داد بکشی تنهاسایزکلماتت را بزرگ کن

نه صدایت را…

آرام که شدی،برگردوکاغذت رانگاه کن.

آنوقت خودت قضاوت کن

حالامیتوانی تمام خشم نوشته هایت رابا پاک کن عزیزت پاک کنی

دلی هم نشکانده ای, وجدانت را نیازرده ای.

جش همان مدادو پاک کن بود,نه بغض و پشیمانی

"گاهی میتوان از کوره خشم پخته تربیرون آمد" أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَى(علق14)– آیا نمی دانید که خداوند می بیند روزی جوانی نزد حسن عسکری علیه السلام آمد و عرض کرد من مردی گنه کارم و نمی توانم گناه نکنم ، مرا نصیحتی کن . آن جناب در جواب اوفرمود پنج کار به جای آور و سپس هر گناهی که خواستی ؛ رزق و روزی خدا را مخور و سپس هر گناهی را که خواستی ؛ از تحت ولایت خداوند خارج شو و آن گاه هر گناهی را که خواستی ؛ برای انجام گناه جایی برو ، که خداوند تو را نبیند و بعد از آن هر گناهی که خواهی ؛ هر گاه ملک الموت آمد که جانت را بگیرد ، او را از خود دور گردان و هرگناهی که خواستی انجام بده ؛ چون فرشته موکل بر دوزخ ، خواست تو را در آتش افکند ، از آن امتناع کن و داخل مشو ، آنگاه هر گناهی را که خواستی ایشان با بیان اینکه گناه ن خیلی آسان تر از گناه و سپس توبه است گفتند: برای اینکه گناه نکنیم باید شرم و حیا داشته باشیم سلام خدمت خودمون .. از قرار پیداست که چند وقتی نه زنگی نه اسی و...خوب این چ کاریه سرمن با خدا شرط میزاری ..!!!خواهشا دیگه هر وقتی چیزی از خدا خواستی به خودم بگو من با خدا درمیون میزارم ن که خودت بری قول و قرارت رو سر من بزاری ...بعد بگی محمد جان من به خدا قول دادم..بعد منم میگم غلط کردی قول دادی....دیوانه هم خودتی راستی قبولی شمارا در مدرسه تی. یکروز گم کردی مرا در خود، در چشم های قهوه ای پوشت
آنقدر دنبال خودم گشتم تا سر درآوردم از آغوشت می خواستی تا شادی ات باشم، می خواستی ات باشم
می خواستی تا بال پروازت، حالا سرم باریست بر دوشت پس دربیاور روزهایم را یک روز پائیزی از انگشتت
بیرون بکش سردردهایم را در یک غروب تلخ از گوشت هرچند دردی کهنه می ماند در گوشه ای از ناخودآ. بنام خدا عید سعید فطر بهترین بهانه ای است تا همه ی ما با همه ی وجود مناجات خواجه عبدالله انصاری را کرده از خدای بزرگ استدعا کنیم که: " الهی به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی، دریاب که می توانی... الهی، عمر خود به باد و بر تن خود بیداد ، گفتی و فرمان ن ، درماندم و درمان ن ، ... الهی، اگر تو مرا خواستی من آن خواستم که تو خو. سلام امشب دیگر نمی خوابم خواستی زنگ بزن تا صبح حرف بزنیم. ب نصف کیک ها را به همسایه دادم الان دو تکه مانده که در را می بندم خودم با چایی می خورم امیدوارم به دل نگیری ولی نشانی از آمدن تو نبود. نخ دندانم تمام شده خمیر دندان هم امروز صبح تمام شد بعضی وقت ها فکر می کنم رابطه ی هم مثل آن تکه ی آ باقیمانده ی خمیردندان است که امروز صبح از خیرش گذشتم. کاش یا شروع نمی شدی یا تمام نمی شدی. اینکه بد ار باشی تا ثروتمند شوی مثل این است که بزدل باشی تا در جنگ زنده بمانی باید خودم کارخانه ی تولید حال خوب بزنم خواستی بیا شریک شویم حرف زدن با تو بقیه اش با من. + خیلی خوبه که این پست ها چهل روز بعد حذف میشه :) ارتباطی ساده و بی دردسر می خواستی
رازداری مطمئن از هر نظر میخواستی

عاشقی با چشم و گوش بسته منظور تو بود ؟
یا غلامی گیج و لال و کور و کر میخواستی؟

بوسه نه! همخوابه نه! حتی قراری ساده نه!
دفتری از خاطرات بی خطر میخواستی!

سن من از این ادا اطوارها دیگر گذشت!
مردِ کامل بودم اما تو پسر میخواستی!

گفته بودم کار من ع. دعوا کن ..
ولی با کاغذت!
اگراز ی ناراحتی یک کاغذ بردار و یک مداد هرچه خواستی به او بگویی روی کاغذ بنویس.
خواستی داد هم بکشی تنها سایز کلماتت را بزرگ کن نه صدایت را ...
آرام که شدی برگرد و کاغذت را نگاه کن ..
آنوقت خودت قضاوت کن!
حالا میتوانی تمام خشم نوشته هایت را با پاک کنت پاک کنی. دلی هم نشکانده ای.وجدانت را نیازرده ای. . حتی فکرشم نمی انقدر ساده باشیم. فکر نمی انقدر راحت آدمهایی باشن که برای منافع خودشون احساس و اعتماد و شخصیت و احترام مارو به بازی بگیرن و ما حیثیت عزیزان خودمون رو با توهمی از حق فدای اونها کنیم. خدایا می خواستی به ما همینو بگی. می خواستی به من بگی باهوش باشم ولی من در نهایت سادگی بودم؟ خدایا می خواستی که نفس اماره ام رو نشونم بدی؟می . #داستان_آموزنده   در یکی از مجالس مرد جوانی از سقراط در خصوص رمز موفقیت پرسید. سقراط به مرد جوان گفت: فردا صبح به رودخانه بیایید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی آن دو وارد رودخانه شدند. عمق آب تا زیر گردنشان رسید، اما سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد!   جوان تلاش می کرد . ممنون از این همه توجه از اینکه برای احساسات من ارزش قائلی همین کارها و سکوت ن ت باعث شده که الان زندگی زیبایی کنار هم داشته باشیم نه ناگفته ای وجود داشته باشه نه عذ نه دلی که از درد سکوت تو بغض کرده باشع ممنون که نذاشتی هیچوقت نبودتو احساس کنم همیشه و تحت هر شرایطی کنارم بودی وقتی خواستی برم با اینکه همه زندگیم بودی با من بودنو بهت تحمیل ن هرکاری خواستی همیشه انجام شد ممنون که توام با من اینطوری بودی. همون چهار شماره طبق نقل حضرت علی(ع) مردی نزد اکرم(ص) آمد و عرض کرد: «عملی به من یاد بده که با انجام آن محبوب خداوند قرار گیرم و همین طور، مردم [هم] مرا دوست بدارند، و خداوند، مالم را افزایش دهد، و بدنم سالم، و عمرم طولانی شود و در روز قیامت نیز با خودت [ای رسول خدا] محشور شوم.»
«فَقَالَ: سِتُّ خِصَالٍ مُحْتَاجٌ إِلَی سِتِّ خِصَال: اِذَا أَرَدْ. من طلاق میخوام چون میخوام برگردم به دوران مجردی - اوه واسه چی تو طلاق میخوای  خوشی زده زیر سرت  هر  چی  که  خواستی برات یدم ماشین میخواستی خونه میخواستی فرش کاشان رو میخواستی خالا چی شده همیشه هم که به تو گفتم  عزیزم دوستت دارم مهمانی ها جشنها و هر کاری خواستی  مثل یک خدمتکار  برای تو انجام دادم  راستش  رو  .
شکایت هایم مال تو، عمیق ترین غم هایم مال تو، همه ی همه اش. جز خودت که یداری ندارد. راستش را بخواهی من این معرفت را نداشتم هیچ وقت. خودت تنها خواستی ام. هرکجا رفتم تنها و غریب خواستی ام. مثل روز اول خلقت. مثل مرگ، مثل تاریکی قبر، مثل روزی که از خاک برخیزم. اینطور خواسته ای و اینطور می پسندم.


* عنوان: سوره یوسف، آیه هشتاد و شش.

ارتباطی ساده و بی دردسر می خواستی

رازداری مطمئن از هر نظر میخواستی


عاشقی با چشم و گوش بسته منظور تو بود ؟

یا غلامی گیج و لال و کور و کر میخواستی؟


بوسه نه! همخوابه نه! حتی قراری ساده نه!

دفتری از خاطرات بی خطر میخواستی!
سن من از این ادا اطوارها دیگر گذشت!

مردِ کامل بودم اما تو پسر میخواس. الهی قمشه ای:
دعواکن، ولی با کاغذت، اگر از ی ناراحتی یک کاغذ بردار و یک مداد هرچه خواستی به او بگویی، روی کاغذ بنویس خواستی هم داد بکشی؛ تنها سایز کلماتت را بزرگ کن نه صدایت را. آرام که شدی، برگرد و کاغذت را نگاه کن، آنوقت خودت قضاوت کن. حالا میتوانی تمام خشم نوشته هایت را با پاک کن عزیزت پاک کنی. دلی هم نشکانده ای، وجدانت را نیازر. ازم خواستی من تمومش کنم درو باز ،نگفتم برو درو باز ،غرورت ش ت همین جا من از دست دادم تو رو ازم خواستی من تمومش کنم منی که ازت قبله مو ساختم به رویای من یک نفس مونده بود ببین من چه جایی تو رو باختم من اِنقدر تنها شدم بعدِ تو که قلبم حریف ش تن نشد که حتی به چشمم تمام جهان یه شب قدرِ تنهاییِ من نشد من از لحظه ای که تو رو باختم یه لحظه نبودم . برای من که تا الان هرروز که خواستی بری مهد خودم تک تک لباساتو پوشیدم،خودم موهاتو شونه زدم و خوشگل ،خودم بوسیدمت و راهی ت نمیدونی چقدر سخته که حتی به مامان خودم بخوام برنامه صبحاتو بگم،لباساتو،تکلیفات رو،صبح صبحونه چی میخوری و ...و ....اشک توی چشام حلقه زد وقتی صبح سوار سرویس مدرسه ت شدی و تازه اون موقع باورم شد که قراره چهار روز نبینم. خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های همیشگیرو قول نداده خدا جاده های آسون و هموارو سفرهای بی معطلیرو قول نداده قول نداد وه ها بدون ص ه باشن و شیب نداشته باشند رود خونه ها گل آلود و عمیق نباشند ولی خدا رسیدن یه روز خوب روقولداده پس توی ناملایمات زندگی هم شکر کن و فقط از خودش کمک بگیر حتی اون وقتی هم که حس کردیبه اون چیزی که می خ. 5ـ حضرت ابراهیم ادهم (وفات سال 162 هجری قمری در شام ) ایشان همان ی بودند که پادشاهی بلخ و بخارا را رها د و لباسهای چوپان خود را برتن نموده و به تقوی و زهد پرداختند. ـ می فرمودند برای یک سفر کوتاه دنیایی خودتان را آماده می کنید و هیچ چیز را فراموش نمی کنید اما برای سفر دور قیامت دست خالی می روید. ـ از راهی می گذشتند دیدند بر روی سنگی نوشته بود (ای آدمیزاد و ای ی که طالب بهشت هستی چگونه به آنچه می دانی عمل نمی کنی اما چیزهایی را می خواهی که نمی دانی) ـ فردی از ایشان درخواست می کند که او را نصیحت کند فرمودند شش نصیحت برایت دارم که به آنها عمل کنی: 1ـ اگر گناه کردی و بی امری خدا نمودی از روزی او مخور عرض کرد چگونه از رزق او نخورم در حالیکه فقط او رازق است فرمودند آیا عیب نیست نان خور ی باشی و بی امری او کنی. 2ـ اگر خواستی از فرمان خدا س یچی کنی در ملک او این کار را نکن عرض نمود شمال و جنوب و شرق و غرب از آن اوست پس کجا روم؟ فرمود تو که بنده ضعیفی هستی آیا دوست داری ی در ملک تو از اوامر تو س یچی کند. 3ـ اگر خواستی گناهی کنی در جایی آن را انجام بده که خدا آن را نبیند عرض کرد خدا که با چشم قدرت همه چیز را می بیند فرمودپس خیلی ناپسند و زشت است که رزق او را بخوری و در ملک خدا زندگی کنی و جلو چشمان خدا گناه کنی. شکلک های محدثه
اگر خواستی تکیه بدهی ، نه به چهره ها اعتماد کن ، نه به زبان ها . اما به دوتا چیز می شود تکیه کرد : یکی مرام و مردونگی دوم ایمان و خداباوری بامرام ، نمک می شناسد و با ایمان ، ظلم نمی کند . به نام خدا مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسیدکه چیست؟سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند.سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود.وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان -او را شگفت زده کرد.مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قویتر بود و . شاید یک روز خواستی برگردی اون روز اینجا در اختیار توئه عجیب بود رابطه میان این پدر و پسر. من گمان نمی کنم در تمام عالم، میان یک پدر و پسر، این همه تعلق، این همه عشق، این همه انس و این همه ارادت حاکم باشد. من همیشه مبهوت این رابطه ام. گاهی احساس می که رابطه حسین با علی اکبر فقط رابطه یک پدر و پسر نیست. رابطه باغبان با زیباترین گل آفرینش است، رابطه عاشق و معشوق است. رابطه دو انیس و همدل ج ناپذ. دعواکن… ولی با کاغذت اگراز ی ناراحتی؛ یک کاغذبردارو یک مداد هرچه خواستی به او بگویی,روی کاغذبنویس.خواستی هم داد بکشی تنهاسایزکلماتت را بزرگ کن نه صدایت را… آرام که شدی،برگردوکاغذت رانگاه کن.آنوقت خودت قضاوت کن حالامیتوانی تمام خشم نوشته هایت رابا پاک کن عزیزت پاک کنی دلی هم نشکانده ای, وجدانت را نیازرده ای. جش همان مدادو پاک کن بود,نه بغض و پشیمانی "گاهی میتوان از کوره خشم پخته تربیرون آمد.... با تو میبینم هنوز روزگار بهتری.خواستی، میمیرم برات ؛ با دل عاشق تری....

اگر در خود ش تم، بدون ! هنوز یاد تو هستم.
پوفه های برف آهسته آهسته پایین می آیند. از پنجره به بیرون خیره می شوی . بچه ها آدم برفی شان را دوره کرده اند. کلاغ روی لبه پنجره می نشیند و غاری بلند می کشد و دور می شود، نمی دانی از کجا شروع شد و چه طور باید اتفاق افتاده باشد، همه چیز توی ذهنت دور می شود و بی شکل . وقتی نگاه شان کردی آشنا نیامدند و آن ها بهت زده نگاهت کرده بودند و گفته بود. دعوا کن .. ولی با کاغذت! اگراز ی ناراحتی یک کاغذ بردار و یک مداد هرچه خواستی به او بگویی روی کاغذ بنویس. خواستی داد هم بکشی تنها سایز کلماتت را بزرگ کن نه صدایت را ... آرام که شدی برگرد و کاغذت را نگاه کن .. آنوقت خودت قضاوت کن! حالا میتوانی تمام خشم نوشته هایت را با پاک کنت پاک کنی. دلی هم نشکانده ای.وجدانت را نیازرده ای. جش همان مداد و پاک . ب ازم یه بغل مهربون خواستی گفتی خسته ای خیلی قبلش خیلی غرزده بودی دیگه کلافم کرده بودی اما بغلت وتمام سعیم که مهربون باشم نمی دونی چرا دیگه بوی تنت حس نمی کنم همون بوی بچگی همون بویی که عاشقش بودم دارم سعیم می کنم تا تیکه تیکه های رابطمونو بزارم کنار همو بچسبونم به خاطر جوجوهامون میخوام دلم خیلی بزرگ کنم اونقدی که کمتر برنجم می خوا. مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد. مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود. سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا" سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی، بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد. سلام مسافر ها که از کوچه ها میگذری ، فانوست را هم بیاور یادت نرود ... کوچه های شهر ما را ظلمت پر کرده ... از کربلا که خواستی بگذری قبلش مقداری آب و غذا هم همراهت بردار تاکید میکنم ... "آب" را یادت نرود ... از مدینه که خواستی بگذری ... حواست به گوشه ی عبایت باشد یک وقت به میخ در گیر نکند ... یادت نرود ... از شام که خواستی بگذری ... اصلا نمان ...مردم ای. اونی که می خواستی تو غبارا گم شد مرغـی شد و پشت حصـارا گم شد
اسم تـــورو روبال مرغـــا نوشـت
رو کنده ی سبـــز درختـــا نوشـــت یه روز که بارون میومد بهـش گفت
یه روز دیگه رو موج دریــا نوشت
دریا با موجاش اونو از خودش روند
مرغ هــوا گـم شد و اونو گریــــوند بـاد اومــد و تو جنگـلا قـــدم زد
اسم تــــو رو از همــه جا قل.