خودمو عشق است

به نقل از خبرگزاریها در مورد خودمو عشق است : نمیدونم چرا ولی اینجا سختمه که از خودمو و حالم بگم. بازم نمیدونم چرا ولی شدیدا نیاز دارم که از خودمو حال و هوام بنویسم. اینا باعث شدن تا یه خونه جدید بشازم و اونجا فقط از خودم و حال و هوام بگم... به این نوشتنا نیاز دارم! و همینطور به ی که خوب حالمو بفهمه... د.ن:دوستتون دارم...ممنونم که هستید! قبلنا همیشه میگفتم خدایا کاری کن که اول خودم از خودم راضی باشم بعد تو... یادمه قبلنا وسط طوفان هایی که الان وحشی تر شدن آرامش خاصی داشتم یادمه قبلنا هیچی نمیترسوندم چون ا هرچیزی چه خوب چه بد میگفتم خدایاشکرت اما الان وسط اون طوفان وحشی خودمو گم این گمشدن هم وقتی شروع شد که رابطم با دوستم «ز»بهم خورد و بعدها«الف»و«س»و خیلی دوست های د. آخ چقدر اشک جمع شده بود توی چشمام و من بی خبر بودم..تمام دیروز رو اشک ریختم..از صبح گریه ...تا آ ه شب..دیگه چشمام تارشده بود وسرم از درد داشت میترکید و وزنمو به زور روی پاهام تحمل می که دوستم "ز" زنگ زد!"ز" تنها دوستیه که باهاش میشینم و مینوشم.گفت از تولدش که اون هفته بود و من تهران بودم ونتونستم برم واسم یه پیک کنارگذاشته.با حال نذارم خودم. راه راه فقط به ساده نبودن نمیگن دوراهی هم میتونه باشه نمیخوام جایی باشم که نمیخوان باشم گرچه خیلی ها میخوان باشم. اصلا جمله رو کیف کنین دی ی ی بی حال تر از همیشه س میگن مریضه کاش میشد برم ببینمش دلم تنگتته کاش میشد بیام میدونم نمیدونی که نمیشه شایدم دل رو زدم به دریا و رفتم هرکی نمیخواد میتونه چشماشو ببنده بمن چه هرچی خودمو زدم به ات. چقد جالبه میگن بودن در کنار ی که دوستش نداری و نبودن در کنار ی که دوستش داری هر دو رنج است...حالا واسه من شده بودن در کنار آدمهایی ک یه عدشونو دوس دارم کلا رنج است چون این وسط یادم رفته خودمو دوست داشته باشم... تا حالا اینقد حساس و زودرنج نسبت به اطرافیانم نبودم درد و رنج همه رو حس میکنم و شاید گاهی خوشی ها ی عمیقشون.... آدم جالبی شدم... انگار خودمو نمیشناسم ب خواب میدیدم یکی بهم میگه تو دیگه نباید خودتو ببینی تو آینه نگاه کن و چیزی نبین و من توی آینه نگاه خودم بودم اما خودمو ندیدم ... ترسیده بودم ... دوباره نگاه ... کمتر شده بودم ... همون صدا گفت باید بیشتر بتونی از خواب پ ! ...
همون لحظم انگار داشت غرور منو میگرفت که خودمو تونستم نبینم بیدار که شدم حالم از این “من” به هم خورد ...
#صرف ثبت م. راستش به نظرم میاد وقتی یکی نمی تونه احساساتش یا هر چیز دیگه رو کنترل کنه و یهو وسط حرف زدن با آدم بد حرف می زنه، ولو این بد حرف زدن فقط لحن تند باشه یا داد، تنها کاری که آدم باید انجام بده که در واقع انجام ندادنه! اینه که با طرف صحبت رو ادامه نده بدون هیچ توضیحی یه کات و تمام شدن حرف خب این موضوعی بود که تو تجربه بحثای مجازی و حقیقی بهش . ای که بی تو خودمو، تک و تنها می بینم! هر جا که پا می ذارم؛ تو رو اون جا می بینم! یادمه چشمای تو پُر درد و غصه بود! قصه ی غربتِ تو قدِ صد تا قصه بود! یاد تو هر جا که هستم با منه ! داره عمر منو آتیش می زنه . . . تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد حالا اون دستا کجاست؟ اون دو تا دستای خوب چرا بی صدا شده لب قصه های خوب . . . من که باور ندارم؛ اون همه خاطره مُرد . . . عاشق آسمونا، پشت یک پنجره مُرد . . . آسمون سنگی شده خدا انگار خو ده! انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده! یاد تو هر جا که هستم با منه ! داره عمر منو آتیش می زنه . . . خدام گم شده. خدام منو گم کرده یا شاید منو گذاشته سر ِ راه، خداخواسته! من طفل بی پناهی بودم. خدای دیگه ای نداشتم. تنها بودم. تنها هستم. پس لااقل منو ببر بذار دم در قصر خدای کشتار.یا منو تحویل خدای مرگ بده. این کارو با من نکن! اینجوری زجرکش می شم. اینجوری خیلی باید رنج ببینم تا خودمو برسونم در خونه ی مرگ. حداقل شهامتشو بهم بده که یه جوری خود. هیچ امیدی نیست. تو مرگ غرق میشم دستو پا میزنم هی بهوش میام دوباره بی حسی تارییکی فراموش میکنم یادم میاد من دیونم نه نه دیونه نشدم هنوز مونده چرا زندم؟ نمیدونم چمه فقط میتونم خودمو تحمل کنم این بدنوبکشم دنبال خودم بزور بزور یه دریا تو چشم یه کوه تو گلوم چجوری تونستم؟ چرا زندم باید بمیرم این حال سنگینِ خیلی سنگین خیلی سنگین خیلی. با ا. part one
امروز امتحانام تموم شد.لازمه ب ذکره ک ب از خوشحالی خوابم نمیبرد و بی دلیل میخندیدم!
بعدش عصر تصمیم ب منت کشی گرفتم و با خودم رفتم بیرون.خودمو ب یه کتاب و یه و یه انیمیشن مهمان (خوب منت کشی ج داره دیگه!) ک موثر واقع نشد و هنوز نتونستم خودمو راضی کنم ک دیگه آشتی کنیم!

part two
امروز اصلا شبیه اون روزایی نیس ک امتحانا تموم م. بعضی وقتا از کوره در میرم! نمیتونم جلوی خودمو بگیرم..نمیتونم خودمو کنترل کنم.... مثل سگ پاچه میگیرم! یهو قاطی می کنم.....چرا! بعدشم پشیمون میشمو از خودم بدم میادا. نمونش همین امروز. امروز خونواده اشیوددعوت و همش سر پا بودم. جونم درومد هیشکیم کمکم نکرد . دست تنها... خواهر شوهره ام بیرون بود و نیومد کمک. ساعت ۸ با نازو ادا اومدو گفت کاری ندار. گاهی هی مرور میکنم، مگه من چی از زندگی میخوام...حتی پول هم به اندازه شرافت و انسانیت برام مهم نیست. ولی یهویی همش درگیر مسائل و آدمای پیچیده میشم. مقصر من نیستم بخدا، انگار سرنوشتم اینجور رقم خورده...، میشه من خودمو بکشم کنار....خدا من که خودمو کشیدم کنار ولی انگار قرار نیست سالم و بی دغدغه زندگی کنم و این سرنوشت منه.... خیلی عصبیم...
یه آشوب و اضطراب...
از همه ایراد میگیرم
از کوچیکترین برخوردها ناراحت و افسرده میشم
هیچی برام معنی نداره
کلی کار موندهرو سرم که عذاب وجدان انجام ندادنشون داغونم میکنه
کلی درس که استرس آوره برام
صبح کلاسمو نرفتم....

خدایا چرا من اینقد ظرفیتم کمه؟چرا اینقد زود کم میارم
ب از حرص میخاستم سر خودمو بکوبم به دی. فهمیدم که خودم دست خودمو می بندم!! این ها همه ش عذر و بهانه است. من می تونم هر کاری خواستم انجام بدم! اینکه ی تشویقم نمی کنه دلیل خوبی برای درجا زدن و دست به کار نشدن نیست!! من باید راه خودمو برم. درسته که اگه محیط آرامش و شاد باشه موفق شدن راحته، ولی اگه همه چی حاضر و آماده نبود که دیگه نمیشه آدم بشینه دست رو دست بذاره! باید خودش بلند شه و. تا حالا شده از ی خوشتون بیاد؟ من از یکی خوشم میاد. منتظر بودم عیدو بهم تبریک بگه لااقل. تبریک نگفت که نگفت. حالا نه که عاشق چاک باشم. اصلا نمیدونم ازش خوشم میاد یا فقط تحسینش میکنم؟ دختر بودن چقد سخت میشه گاهی. اصلا بیخیال. جا برای خاطرخواهی کشیدن ندارم دیگه. حوصله امید بستن و انتظار الکیم ندارم. من هیچوقت نتونستم خودمو تو خوشبختیای ب. دیروز مدیرای شرکت بهم تبریک گفتن و کارم تو این شرکت شروع شد ... امیدوارم به وسیله ی این شرکت به خواسته هام برسم. ممنون دختر م هستم این شغل رو. این روزا دارم خودمو اماده میکنم برای کنکور ارشد. + میدونید وقتی ی رو دوست داشته باشید و اون هر روز حرف از ج بزنه چه طعمی داره؟ الان حس درد دارم تو روحم... تصمیم گرفتم زندگی خودمو عوض کنم. به قول مهرن. سلام
میدونم طولانیه ولی خواهش میکنم تا آ بخونید و بهم را ار بدید ممنونم. من *۲سالمه .
اول از میگم :
راستش همه ی مسئولیت ها از شورای صنفی گرفته تا انجمن علمی و شورای دانشجویی و...حتی بسیج رو یه عده از دانشجو ها به عهده گرفتن و من خیلی خودمو مقایسه میکنم با دانشجو هایی که مسئولیت به عهده دارن . اگر هم وارد تشکلی شدم همیشه یه عضو عاد. سلامشبتون بخیر دوستاناین دو سه هفته ای رفتم حس سرم شلوغ بودهاز یه طرف کلاسا شدیدا فشرده شدهاز یه طرفم کارای عیداصلا وقت نمیکنم بنویسماگه یادتون باشه گفته بودم که این ترم کارورزی داریمرفتن به مدارس و دیدن بچه ها از نزدیک خیلی جالب تر از اون چیزیه که برامون تعریف میکننسر کلاس که نشسته بودم وقتی خودمو جای معلم میذاشتم با خودم می گفتم. چقدر نوشتن خوبه ولی من نوشتنم نمیاد. بیصبرانه منتظرم مدرسه بچه ها تموم بشه و بعدش جیم بزنم برم تهرون. عروسمون دوروز مهلت داده که بعد تعطیلی خودمو برسونم بهش. ولی من تا بیام خودمو جمع وجور کنم چند روزی طول میکشه. آریا که از الان اصرار داره نیاد همش میگه تهرونم شد مسافرت. بچم به خودم نرفته. به احتمال زیاد امسال خونه به فروش بره. تا یکماه. علی رغم میل باطنیم به مدتِ چند روز دارم میرم مسافرت! نمی دونم چرا بهم اصرار دارن که انقدر صریح نگم از انجامِ کاری خوشم نمی یاد؟ یعنی چون ممکنه اطرافیان نظرشون در موردم عوض شه و یا در موردم حرفای بدی بزنن!؟؟؟ خب چه اهمیتی داره که نظر مثبتِ بقیه در موردم برگرده یا نظرِ منفیشون مثبت شه! یا بخوان در موردم بد بگن؟ وقتی دوست ندارم کاری رو ا. دیگه مث قبل ازت عصبانی نمیشم که چرا بهم سر نمیزنی چرا جوابمو نمیدی فقط دلخور میشم مث الان که میتونی پست بذاری میتونی تو چند مرحله کامنت تایید کنی ولی نمیتونی یه جواب به من بدی تو وایبر کامنت عمومی تو وب نمیذاری خصوصی که میشه بذاری نمیشه؟ دوس دارم یه مدت کاملا نباشم برات تا غرورم شخصیتم برگرده بهم تا تو هم برام مثل بقیه بشی و باهات مث. واقعا لذت بسته پست بیشتر از لذت دریافتشه!اینو چوپانی داره میگه که نشسته کف اتاقو بهارونه هاشو مینویسه برای دوستای دیده و نادیده و دسته بن ون میکنه که فردا پست بشن!هی باخودم میگم کاش بیشتر بودن! کاش بیشتر بودید :)انقده! دارم کیف میکنم نصفه شبی~_^
+یه روز تولد دوستی بود و رفتم شهرشون بعد سالها! چون دور هستن! زنگ خونشونو زدمو اومد دم . - خودمو تو رنگ چشماش جا گذاشتم . +هوممممم، تمومه. مرور روزهایی که بهم گذشته حس خوبی بهم میده. حتی روزای بدش..همین که گذشتن خوبه... ولی جدیدا یه چیزی خیلی اذیتم میکنه.و اون این که نکنه حتی یک نفر با خوندن وبلاگ من (نیس خیلیم بازدیدکننده داره!) احساس بدی بهش دست داده باشه. فکر میکنم بهتره از اینجا به بعد زندگیم تو همون سررسید که خیلی وقتام بهش بی مهری میکنم ثبت شه. اینجارم نمیبندم چون دوس. الان دارم خودمو میخورم تا جلوی خودمو بگیرم که یه چیزی نگم.یه تیکه از کلیه مو تا الان خوردم خخخ ولی خ چرا باید اینقدر بدخلقی کنم؟خودمم نمیدونم.آخه کاری نکرده که.مگه میشه تو بخندی،هرچندم الکی ولی بقیه نخندن که تو ناراحت نشی؟این تو خودمم ها.مثلا داشتم با خودم حرف میزدم شمام سعادت داشتین حرفای یه سید با خودش رو بشنوین خخخ پی نوشت: میخوا. این مدت بیشتر هر وقتی دارم به گذشته و خودم و تو و شرایط و این روزا و ایندمون فکر میکنم مثلا خودمو محکم گرفتم و دارم هرجور شده رو به راه میکنم خودمو دلم خیلی تنگ شده برات... اگه بی خبرمو پیامی نمیدم گوشی ندارم خورد زمین ش ت...باید درستش کنم شاید این دوریا و سختیا برا اینه که قدر همو خیلی بدونیم... دوست دارم نفسم همین که میدونم یه لحظه هم از. فکر کنم برم همون وبلاگ رمزیه فقط برای خودم و دو سه نفر دیگه بنویسم سنگین ترم... با سلام خدمت دوستان عزیز! بالا ه بعد از چند وقت اومدم. الان تقریبا 5 ماهی هست پا به رکاب نشدم.حتی یه ذره! واقعا درگیر روزمرگی شدم! درگیر کاری که نتیجه خاصی هم نداره! درگیری و درگیری و درگیری! چند روز پیش وحید (همسفرم) باهام تماس گرفت و گفت برای عید یه برنام خوب داره و هنوز همرکاب نداره! یکی اینکه خودمو آماده نمیبینم ! اما میتونم آماده کنم. همش خودمو جدا میدونم از ادما.باید بگم همش به خودم که جزئی از کلی...انقد خودتو تک افتاده نبین میخوام براتون قصه بگم
قصه حال دل خودمو
هه
اتل متل دیوونه
یه دل دارم که خونه
تمام
با ای کنسرت آرون خودمو تو خلسه فرو بردم. انقد که نسبت به دردای امروز بی حس بشم.  امروز تا حدودای ساعت یک خواب بودم. ولی خب الان بعد دو ساعت ول گردی دیگه تصمیم گرفتم خودمو جمع کنم. _از الان به بعد میخوام بشینم پای دفترم. دفترمو بنویسم که تا پایان نامه ی بچه ها تموم بشه و به بدمش زودتر. _زبانو شروع کنم این دیگه واقعا اساسیِ چند وقته یدمشون . :/ _ادامه ی کتابمو بخونم. _کارای یه عکاس رو ببینم. برای امروز فعلا همینا. فردا یه.
کنارم نشستى، من میخندم و به بهانه ى خنده خودمو به تو مى چسبونم. میگى شوخى ن . من بازم مى خندم. دارم غش مى کنم کم کم. میگى جدى گفتم؛ بعد پامیشى و میرى. من هنوز دارم غش مى کنم. درو باز مى کنى، من هنوز به بوى تنت تو هوا خودمو چسبوندم و مى خندم. درو مى بندى -خیلى جدى-میرى. من از خنده غش مى کنم. من غش مى کنم. من هنوز غش . تو دارى توى پنجره کوچیک و. می خواهم دیگر از ی گله نکنم، چون مز فه گله کنی و توجیه های مس ه یا حتا جواب های سرد و مز ف بگیری. دیگه منتظر کمک ی نمی مونم. چون انتظار را باید از خودِ خدا خواست. دیگر درد هایم را با ی قسمت نمی کنم ، چون تنها خداست که ارزش درد تقسیم را دارد. می خواهم جای انتظار برای دیگران بمانم تا لبخند هایم را تقسیمشان کنم. بخندم و شادی بهشان هدیه کنم. می. خدا کنه تا صبح بتونم همه چیو تموم کنم
حالا من اینو می گم بعد می رم می شینم مث می بینم و صبح با یه نوع امیدواری کی و الکی زندگی سگی خودمو ادامه می دم. امروز خودمو تحویل گرفتم ، ن تی ما هم سالهای جوانی رو در خدمت تعلیم بودیم ، حتما که نباید بقیه به آدم تبریک بگن و هدیه بدن ، یه بلوز خوشگل جوون پسند برای خودم یدم خودمو به یه بستنی قیفی مهمون و ذوق داشتم زودتر به قسمت نونش برسم آ شم نفهمیدم ما که اینقدر نون بستنی رو دوست داریم چرا هفت هشت تا نمی یم انگار نون ته بستنی یه چیز دیگه اس ، بله روز خوبی بود ازش بی نهایت لذت بردم یاد روزایی که تدریس می افتادم چه زود گذشت ، هنوزم گاهی که برای ید میرم یه نفر منو میشناسه و میاد جلو با ادب بهم سلام میکنه و میگه منو یادتون نیست / شاگردتون بودم، یا در پارک قدم میزنم و یا حتی در بیمارستان یکی از شاگردای قبلیم و دیدم یعنی اون منو شناخت ، چه کنم تعدادشون خیلی زیاد بود ذهنم ... و این حس خوبی بهم میده سعی می کنم وقتی یه آدمی رو می بینم که تکلیفش با خودشم معلوم نیس، خودمو اذیت نکنم، بگم ولشون کن دیوونن. اومدن مبلمونو بردن داریم می‌فروشیم که یک چیزهای نو ب یم و بسازیم  باید خودمو هم . درد داره اما ... ساعت هشت شب گوشیم زنگ خورد و هِلِکو هلک خودمو از تخت خزوندم به سمت پذیرایی تا جواب بدمیکی از همکارای بیمارستانعارض بود:نمیخوای بیای؟!حالا من چون سری پیش خوش و م و خجسته گفتم نگو که شبکارم!با تعجب و خنده گفت خسته نباشی! و این یعنی بودم!باز هم داستان کشیک فراموش ای من!. نفهمیدم چطور لپتاپو جمع و کولمو بستمو دوتا پرتقال انداختم تو کیف. واقعیتش اینه که من هیچوقت اون ادمی نبودم که فکر می هستم و با فکر به اینکه همیشه خودمو قول زدم از خودم متنفر میشم... علامه جعفری می گوید :فردی برای من تعریف میکرد که: تو یکی از زیارتام که مشهد رفته بودم به رضا گفتم یا رضا دلم میخواد تو این سفر خودمو از نظر تو بشناسم که چه جوری منو می بینی .نشونه شم این باشه که تا وارد صحنت شدم از اولین حرف اولین ی که با من حرف می زنه من پیامتو بگیرم.وارد صحن که شدم خانوممو گم اینور بگرد،اونور بگرد،یه دفعه دیدم داره می. عشق قشنگیش به همین هست یروز هست کنارته نگرانته ازت مراقبت میکنه یروزم دیگه نگرانت نیست حالا ببینیم سرنوشت اونایی که عاشق هم بودن و به هم رسیدن چی شده هیچی بعد چند ماه دیگه نه از نگاههای عاشقانه خبری هست نه نگران همدیگه میشن برای هم مثل دوتافرد عادی میشن اینجوری میشه که ده سال یه زندگی بار رو تحمل میکنی بعد بخودت میای و میخوای همه چی. بعضی وقتا واقعا توی دوس داشتن ی شورشو درمیارم همیشه با وجود اینکه میدونم با زیاد نزدیک شدن و زیاد دور شدن به ی خودم دوس داشتنی هامو از دست میدم بازم راهمو اشتباه میرم میخوام از امروز شروع کنم... نمیخوام این بار تو رو از دست بدم نمیخوام برای تو تکراری شم نمیخوام خودمو اذیت کنم میخوام ذهنمو از یه سری وابستگی ها جدا کنم تا بتونم بهتر کنار تو باشم،جوری که خودمم اذیت نشم میخوام این بار خودمو ببینم نمیخوام دیگه خودمو نادیده بگیرم نمیخوام با زیادی بودنم زیادی شم میخوام قدرمو بدونی میخوام گاهی نباشم تا فرصت شناختمو بهت بدم خدایا .. میشه این بار تنهام نزاری؟ خ ی س ب ا ر و ن من امروز یه بار تا مرز گریه رفتم و برگشتم. ولی بازم می تونم بنویسم، رو به بهبود، پارت چهارم. ۱ مو از سرت کم بشه میمیرم!  خودمو نمیبخشم!  خیلی اذیتت .... دلم میخواد خودم خودمو آروم کنم... نه واسه خودنمایی مینویسم نه واسه اینکه بهم ترحم شه.. فقط دیگه نمیتونم... فقط خستم... میدونم همه خستن همه کم آوردن... همه مشکل دارن و فقط دارن نفس میکشن... همه مثه من الکی میخندن که دق نکنن.. همه همه همه... ولی من چی.... من ... من هیچی نیستم احساس میکنم تموم شدم... ته کشیدم... دیگه ... دیگه قلبمم این روزا درست نمیتپه ب. حقیقتش اینه که من خودمو بیان میکنم، هر جایی که بتونم و فرصتش باشه، از جمله اینجا و با نوشته هام و خب تمام تلاشمو می کنم که به اندازه ی کافی جذاب و فرهیخته به نظر بیام :) من تو را دوستت ندارم، علاقه ای به شنیدن قصه ی تو، به سلف ا پرشن تو ندارم، مگر اینکه برام مفید باشی، مگر اینکه آرزوم این باشه که مثل تو باشم، و اونموقع میام وبلاگت، و میخ. خندید:
-بگو...گوش میکنم...
یک ابرومو دادم بالا:
-من بگم؟تو گفتی میخوای حرف بزنی.....
-خب آره....میخواستم بپرسم میشه بگید اون کبودی روی گردنتون چطوری بوجود اومده....
و خندید..........گر گرفتم:
-کامران ن ن ن ن ....
-خیل خب...آروم باش لطفا..........
پاشد و اومد کنارم روی تخت نشست....خودمو کشیدم عقب...آشکارا ناراحت شد:
-شفق این چه رفتاری. کلا هیچوقت ماه عسل رو جدی دنبال ن .امسال هم که کلا نگاهش نمی . امروز رفتم نشستم سر سفره ی افطار دیدم ماه عسله.یه زن و شوهر رو دعوت کرده بودن.اسم شوهره احسان بود.که خانمش مثل اینکه تصادف کرده بود و روی ویلچر بود.5 سال پیش فکر میکنم. با چیزایی که از اینا شنیدم، الان با خودم درگیرم اگه من اسم خودمو میذارم مرد، پس این احسان چیه؟؟ اگه این احس.