داداشم کرد تو م

به نقل از خبرگزاریها در مورد داداشم کرد تو م : فردا باید 10 میلیون به یه طلبکار بدم و یک ریال هم ندارم شنبه هم باید 25 میلیون به طلبکار دیگه بدم که خدایا خودت میدونی پولی ندارموپس خدایا به بزرگی و عظمتت کمکم کن که ابرویم حفظ شود نه وامی نه نزولی نه کمکی از رفیقی.من مانده ام و بد اریهام.شب و روزم شده فکر اگه این 25 میلیون و ندم خونه داداشم به اجرا گذاشته میشه اخه سند اون در رهن بانکه.خد. فک و فامیله دارم من جدید زن داداشم برگشته به داداشم می گه : اگه چی بشه تو منو می بری طلاق می دی ؟ داداشم خیلی جدی برگشته می گه : اگه سکه برگرده به همون ۴۰۰ تومن ! فک و فامیله داریم ؟ با کلی شوق و ذوق رفتم خونه می گم پدر جان مون گفت بین همه ی کلاس ها من بالاترین نمره رو گرفتم می گه : ببین دیگه بقیه چقدر خنگن فک و فامیله داریم ماااا منبع : namaksta. دلم برای خواهرزاده کوچکه ام تنگ شده :(( امشب خواستم برگردم که زن داداشم گفت بمونم فردا بریم بیرون ... دل خواهرزاده کوچکه امم برای من تنگ شده :(( گفت پاشوووو بیا دیگه !!!دلمممم تنگ شده :(( الان من دلتنگ هر چی به داداشم میگم بیا بریم خونه شون بعد برگردیم گوش نمیکنه :(( من خواهرزاده کوچکمووو میخواممممم !! خ این کوچکه قند عسل است :) اصلا مالوی اشه. داداشم یه بار به ش زنگ زد
داداشم :الو کجایی عروسک
طرف مقابل:من مامان عروسکم
داداشم:پس عروسکم کجاست
طرف مقابل:عروسکت خو ده
داداشم:خو بیدارش کن میخوایم بریم بیرون
طرف مقابل:چشم.رفت بیدارش کرد
یعنی اون لحظه داداشم هنگ کرده بود
میگفت لامصب مامانش خیلی خوب بود ولی خودش خیلی (ع …ن) بود . . :lol: امروز بهترین روز بود . وقتی به کلاس موسیقی رفتم از من راضیی بود چون من نت ها را خویب بلد بودم. مادرم که نت ها را به من یاد داد تشکر می کنم. به پدرم گفت که مهدی سواد موسیقی عالی دارد و سریع یاد می گیرد برای داداشم روز خوبی بود چون دیروز فاینال زبان نمره ی 20 یا شاید 100گرفتگرفت و می تواند با تبلت بازی کند ولی با عینک ضد اشعه بدجور ابم بدجورداغونم
حال خودم رو نمیفهمم
درگیر داداشم ایم... ی رو میخواد و چندماهه که حرفش رو با بابا زده.. و الان که میخواد اقدام کنه بابام تازه ساز مخالف هاش شروع شده .... 
بقدری امشب حال داداشم اب بود که خونه پیشش موندم و نرفتم مهمونی.. 
وای از اون استیصالی که توی چشماش بود و با اون چشم ها و با اون اضطراب به من زل می زد . man va dadashamo 2 taie dig رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) 1 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) نام رمان : من و داداشم و دوتای دیگه
2 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) نویسنده : ۷۵ کاربر انجمن نودهشتیا 3 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) حجم کتاب : ۵٫۴ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۴ (epub) – اندروید ۰٫۹ (apk)
11 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub ، apk
4 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) تعداد صفحات : ۴۷۶
14 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) خلاصه داستان :
این داستان در مورد یه خواهر و برادره که به صورت ناخواسته و اجباری وارد خونه ی عموشون میشن و اونجا حس درگیر میشن. اونم درگیر یه روح سرگردان که از اونا کمک میخواد. بعد از کلی اتفاق می تونن با خانواده روح ارتباط برقرار کنن و به کمک اونا با عث آرامش اون روح میشن و البته این م ن برای خانواده خودشون هم اتفاقات جالبی می افته. داداشم زمانی که سرود ملی رو میخونه داداشم زمانی که سرویس میزنه داداشم هنگامی که امتیاز گرفتند و خوشحاله داداشم زمانی که دفاع میکنه داداشم زمانی که اسپکش میخوابه داداشم زمانی که تعویض میشه که این بدترین ح بازیه داداشم زمانی که میاد تو زمین و من خوشحال و شنگول نگاه میکنم داداشم زمانی که سرود ملی رو میخونه داداشم زمانی که سرویس میزنه داداشم هنگامی که امتیاز گرفتند و خوشحاله داداشم زمانی که دفاع میکنه داداشم زمانی که اسپکش میخوابه داداشم زمانی که تعویض میشه که این بدترین ح بازیه داداشم زمانی که میاد تو زمین و من خوشحال و شنگول نگاه میکنم اومدم دخترمو بذارم خونه ی مامان، ماشین بردارم برم باشگاه، دیدم مامانم سردرد و تهوع داره، حالش بده. نرفتم.داداشم که بچه ی دومه و ازدواج نکرده، ب به مامان پیله کرده بود که برا اون داداش و خواهرم بابا خونه داده نشستن، منم گلخونه زدم، کمکم کنید خونه اجاره کنم با دوستم باشیم(گلخونه تهران نیست، گرگان گلخونه زدن، الان تو کان زندگی می کنن . به جا دستات،زبونت کار کنه....


آره والا!:-) یکشنبه پاتختی داداشم بود. ب برگشتیم. چون فامیل دو طرف کاشان بودن اونجا گرفتیم.خوب بود، فقط داداشم یه کم بدقلقی کرد.لباس از یه کانال مامان ید که عروس جان خیلی خوشش اومد. از رو ع انتخاب کرد و وقتی آوردن هم خوشمون اومد.عروس جان موهاش پرکلاغی بود، دودی صورتی زد که داداشم به آرزوش رسید. خیلی دوست داشت رنگ کنه خانمش، عروس جان هم زیربار نمیر. بسم الله مهربون :)
+عاقا من همه ی درسامو پاس شدم ^.^ تازه مشروطم نشدم d;
+کلا از آدم های باهوش خوشم میاد :) خیلی خیلی ... از حرف زدن باهاشون واقعا لذت میبرم ... تا حالا هزار دفعه خواستم الف رو گیر بندازم نشده d; اصن لعنتی خیلی حواسش جمع عه :
+تا میتونید برجک پسرای اطرافتونو بزنید ! به همین برکت قسم راست میگم دی: کلا با هیچ پسری در صلح نباش. داداشم با کامپیوترش ور میرفت..
بابام اومده میگه پاشو برو دم در دوس دخترت کارت داره…
داداشمم پشم ریزان پاشده میگم چییی؟؟؟؟؟ینی مهسا دمه دره؟؟؟؟
بابامم یه لبخنده ملیح تحویلش داد میگه شوخی پسر…
فقط میخواستم اسمشو بدونم…پس اسمش مهساس!!!!
هیچی دیگه داداشم با ح یورتمه منزلو به سمت افق ترک کرد :)))) ==== کل کل میوه ها:
گل :من شبیه آدمای چاقم!
گردو:من شبیه مغز آدمم!
نارنگی:من شبیه کلیه آدمم!
بادوم:من شبیه چشم آدمم!

خیار:میشه بحثو عوض کنید!! ==== بقییه رو در ادامه ی مطلب بخونید پسر خالم تعریف میکرد : داداش کوچیکمو بردم مسجد برای یه مرده خوشش اومد این داره میخونه رفت به داداشم گفت : "آفرین عمو" داداشم شو قطع کرد گفت: عمو روزه ام هستم :)))) آغا هیچی دیگه شیش هفت نفر از فرط خنده وضوشون باطل شد ، خوده مردِ هم دوچار یَئس اعتقادی شد :)) بسم الله مهربون :)
امروز نرفتم . یقینن آ ترم با این همه غیبت یه سری درسام حذف میشه . تازه امروز هم خواب موندم ! ب با داداشم تا دیر وقت بیدار بودم و چند قسمت شهرزاد دیدم . میدونستم باید بخوابم و استراحت کنم ولی واقعا کلی دلم برای این دیدن ها و خندیدن هامون تنگ شده بود :) میخواستم ساعت 6 بیدار شم برم ورزش که اصن کلا متوجه زنگ موبایلم نشدم . . man va dadashamo 2 taie dig رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) 1 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) نام رمان : من و داداشم و دوتای دیگه
2 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) نویسنده : ۷۵ کاربر انجمن نودهشتیا 4 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) تعداد صفحات : ۴۷۶
14 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) خلاصه داستان :
این داستان در مورد یه خواهر و برادره که به صورت ناخواسته و اجباری وارد خونه ی عموشون میشن و اونجا حس درگیر میشن. اونم درگیر یه روح سرگردان که از اونا کمک میخواد. بعد از کلی اتفاق می تونن با خانواده روح ارتباط برقرار کنن و به کمک اونا با عث آرامش اون روح میشن و البته این م ن برای خانواده خودشون هم اتفاقات جالبی می افته. 5 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) قالب کتاب : pdf (مخصوص کامپیوتر) – jar (جاوا) و epub (کتاب اندروید و آیفون) و apk
کتاب برای کامپیوتر


کتاب برای موبایل


کتاب برای آندروید


کتاب برای apk

این اولین ز له ای بود که من تجربه یا لااقل به یاد دارم. از ز له خواهشمندم که صبح ها بیاد تا ما لباس مناسب داشته باشیم بتونیم فرار کنیم.قضیه اینطوری بود که من تازه رفته بودم بخوابم و داشتم خواب می رفتم که  یهو زمین نمی دونید چطوری لرزید. انگار دستت رو تند تند به چپ و راست ت می دادی. و یه صدای وحشتناک که احتمالا مصالح ساختمانی بود هم به . قول میدم دیگه اذیتش نکنم . فقط دوباره بی درد نگام کنه :( واااااااااای خدا هیچ چیزی به اندازه نری (یعنی هری و نایل)منو دیوونه نمیکنه ....دو پسر شیطون گروه من که عاشقشونمممممممممممممممممم الان از داداشم نایل و عشقم هری ع میذارم ....ادامه مطلب هم برید وااااااااااااااااااااااااااااای خدا ...هر کی مثل من احساس میکنه قلبش دیگه کار نمیکنه خبر بده نظر نذاشتین با من طرفین سلام.نمیدونم این متنی که قراره الان بنویسم رو ی خواهد خوند یا نه. امروز با داداشم دعوام شد.اولین باری نیست که دعوامون میشه و تو دعوا ,بزرگترین توهینی که ممکن هست رو میکنه.بزرگترین توهینی که یه نفر میتونه تو زندگیش بشنوه اینه که بهش بگن "تو نمیتونی". قضیه اینه که من لپ تاپم مک هست و داداشم معتقد هست که من بلد نیستم اونقدری که باید با ای. یادمه یه بار دوران راهنمایی بودم و داداشم ابت با مامان رفته بودیم ید یا شایدم هم بیرون، دقیق یادم نیست. یادمه من باهاش بودم و داداشم خونه بود. دقیق یادم نیست چرا ولی من اصرار داشتم یکم دیگه بیرون بمونیم که مامان گفت باید شام بذارم و پسرم خونه است. با شنیده کلمه پسرم عصبی شدم و به مامان پ که آها اون پسرته و من دخترت نیستم؟! کلی مامان از . مامانم یه لیست ید sms کرده بود واسه داداشم که سرراه ب ه وبیاره، یکی از یداش شامپو اوه (ave)بود داداشم رفته به فروشنده گفته شامپوoh دارین؟ گویا فروشنده چندبار با تعجب پرسیده شامپوچی؟ و داداشم هی تکرارمیکردoh oh فک و فامیله ما داریم؟:-) میخواستم برم خونه داداشم.... به زن داداشم زنگیدم کجایی طبق معمول گف خونه بابام...هیچی دیگه گفتم برو خونتون میخوام بیام...داشتم باکتابام ور میرفتم که داداشم خودش اومد...رفتم استقبالش و بهش گفتم میخواستم بیام آشتی کنون فک قهری...خلاصه نشستیم کلی صحبت کردیم...کلی هم نصیحت شنیدم همش میگفت درس بخون ناهار که خوردیم بهرام با زنش اومدن خونمون....خیلی مو دوست دارم...خیلی وقت بود ندیده بودمش واقعا دلم براش تنگ شده بود....الان رفتن خیلی ناراحتم که بخاطر اون بعضی روابط اینجوری شده ولی خب به نفع من شد میتونم تو این خونه سوت وکور راحت درس بخونم...البته امروز که کلا درس تعطیل شد ولی خب یه تصمیمای مهمی هم گرفتم خخخخ تصمیمات کبری....امیدوارم بهشون عمل کنم امروز برع دیروز عالیییییی بود.... الان عاطی بهم پی ام داده جشن تولدم پست اسکیه میای...گفتم حتما...کی هست...گفت۲۸بهمن....بنظرتون فازش چیه...دوماه دیگس تولدش الان دعوت میکنه..... یه خاطره درباره ی معلم مون : کلاس دوم ابت بودم داداشم که یه سال ازم بزرگ تر بود رو جلد کتاب فارسیم با خ ر بزرگ نوشته بود عروســــــــی معلم منم زورم میامد تا با خط زدن شا ار داداشم کتابم رو کثیف کنم از همین رو چند روزی باهاش سوختم و ساختم هر وقت زنگ فارسی ،املاو انشا میشد خودم رو میانداختم رو کتاب تا یه وقت بد بخت نشم . از قضا چند روزی گذشت تا خانوم معلم مون گفت کتابت رو بده تا املا بگم : داشت املا میگفت که توپید بهم که این چیه ؟؟؟؟ بنا به لرزیدن مثل بید از کلاس منو انداخت بیرون و فرداش گفت پدر و مادرت رو بیار واون روز رو عین اوره ها تو حیاط مدرسه سر : : : الان که نشستم مینویسم خییییییییییییییییییلی خستم دو روزِ که مامانم عصب سیاتیکش درد میکنه و همه ی کارها به عهده ی منه البته منتی نیست من دوست دارم ولی خیلی سخته خ ش امروز درست افطاری به عهده ی من بود یه غذای جدید مدیترانه ای درست با شربت لیمو عمانی و ما با پودر زنجبیل و پودر رازیانه با گنجد(اینا رو درست چون به مامانم گرمی میده تا سیاتیکش زودتر خوب بشه) از همه شون ع گرفتم ولی الان خسته ام شاید فردا بذارم الان که میخواستم کامپیوتر رو روشن کنم من و داداشم با هم سرش دعوامون شد داداشم میگه تو توی روز دو بار میشینی ولی من چی منم بهش گفتم تو میخوای بازی کنی فقط, ولی من کار دارم مث تو نیستم که بیچاره راست میگه ولی خب من نمیتونم از اینجا بگذرم واسه داداش حامدم سلام داداشی گلم !!! امیدوارم خوب و خوش و سالم باشی و هرجا که هستی خدانگهدارت باشه راستش دلم خیلی برات تنگ شده خو واسه دیوونه بازیات ، سوتی های فجیعت ، کلا واسه همه چیت داداشم خیلی میخوامت واسه اون موقع هایی ک ادای خنده هامو در میاوردی ههههه واسه اون موقعی ک پات رفت زیر گاری خخخخخخ واسه موقع هایی ک تو کلاس نیگات می میگفتی چته ؟؟؟ میگفتم برو بابا نیگا تو نمیکنم دارم کلیدو میبینم !!!! خخخخ داداش واست دعا میکنم همیشه خوش و خندون باشی و تو کنکورت موفق باشی ک مطمئنم موفق میشی ایشالله!!! واسه اون پست قبلی هم عذرخواهم داداشم ببخشید ناراحتت سال 90 بود که خالم و شوهر 16 نفر از فامیل هامونو دوستایی خوانوادگیمون تصمیم گرفتن برن کیش بندرعباس و خوش بگذرونن...خیلی اسرار که بچه هاشونم باهاشون برن ول اونا نرفت ... دوست داشتن مامان با منم برن ولی مامان بابا من نمیتونستنخلاصه خودشون رفتن
6 روز گذشته بود از خواب بلند شدم .. دیدم مامانم دارم جیغ میزنه بابام حرف نمیزه و داداشم حسین ک. اقا دیروز داداشم رفت باشگاه منم به شدت به نگین نیاز داشتم ولی حیف بود پولای خودمو ج کنم برای همین هم به اتاق داداشی مراجعه همیشه این کارو میکنم ولی نمیدونم داداش خلم پولاشو تو کدوم گورستونی قایم کرده بود که منم بعد کلی حفاری نتونستم پیداشون کنم هنوز ناراحتم
" لطفا با نظراتتون باهام همدردی کنید " به مامانش گفته که : مامان من از اسم متین خیلی خوشم میاد, از خودشم همین طور. ولی روم نمیشه صداش کنم.
پی اس اینکه من از خدامه تو بشی زن داداشم که یادمه خیلی بچه بودم یه اتفاق بدی افتاد، فرمانی که مغزم صادر کرد به اینصورت بود: دویدم سمت اتاق، در رو بستم و برای محکم کاری چند تا بالش گذاشتم پشت در، رفتم زیر پتو و دستام رو گذاشتم روی گوش هام و چشمم رو محکم بستم، قلبم به طرز غیرنرمالی تندتند میزد، وقتی چشممو باز که داداشم بغلم کرده بود و موهامو نوازش میکرد، میگفت: نترس هیچی نیست هی. آقا الان نیم ساعت یه خاطره نوشتم مال دوران مدرسمون یه دفه پاک شد منم دیگه حال ندارم بنویسمش ولی خیلی خنده دار بود شما همینجور الکی نظر بزارین فکر کنین که خوندینش تا منم دلم خوش باشه ...(&) @@@ واسه داداشم رفتیم خواستگاری.. دخدره به داداشم گفته به نظر شما زن باید بمونه خونه یا بیرون کار کنه؟؟ داداشم : به نظر من زن "باید بمونه خونه کار کنه "!!. از قبل کنکور بود که انتظار این روزو می کشیدم تا اینکه روز موعود فرارسید رفتم برای ثبت نام کلاسای رانندگی چه جالب ! به هر سمتی که نگا می همون افرادی که تا دیروز رقابت برای کنکور داشتیم حالا امروز رقابت داریم برای رانندگی فقط با این تفاوت که تو اینجا قبولی مهمه نه اینکه چه نمره ای بیاری و نفر چندم شی. بعد از چندین مرحله از ثبت نام اون خانم متصدی ازم خواست که بشینم و منتظر شم تا صدام بزنن همین که صدا زد «خانم زمردی» یکی از رقبای پسر تازه منو شناخت در صورتیکه من از همون لحظه ی ورود به آموزشگاه شناخته بودمش تمام مراحل داش طی میشد البته با چاشنی غر زدنای داداشم که مدام در گوشم می گف « کی بریم خونه آبجی؟ هنوز کارت تموم نشده؟ پس کی تموم میشه؟ زود باش بریم...» و البته چن تا غر دیگه که از گفتنش تو اینجا معذورم البته یادآوری میکنم که داداشم 4 سالشه و طبیعیه که طاقتش نیاد. همه چی داش بر وفق مراد من پیش میرفت که یکی از مدارکو تو خونه جا گذاشته بودم و این شد که اوضاع بر وفق مراد داداشم شد . برنامه ی کلاسامم از فردا شروع میشه بعدازظهرا ساعت 14:30 تا روز 5 شنبه با امتحان آیین نامه پر ستاره نصیبتون بشه

باوجود اینکه چهره ام خوبه ودرحدخودم زیبا و همه چیم فی و سایز صورتم (همه هم میگن:-p)گاهی وقتا اصلا از خودم خوشم نمیاد: منی که هر بار میخوام برم بیرون یا جایی کلی جلو آیینه قربون صدقه شکل و شمایل خودم میرم یا تو باشگاه برانداز میکنم تمام اجزای صورتمو و کلیم قند تو دلم اب میشه برا خودم(خودشیفته ام خودتونید:دی) با این همه گاهی وقتا ا. امروز صبح ساعت شش با داداشم سوار اتوبوس بودیم. همین که سوار شدیم چراغا رو خاموش د. داداشم گفت اگه صحبت کنی مردم ناراحت می شن. اما من تازه از خواب بیدار شده بودم و خیلی هم سرحال. تازه حرف زدنم گل کرده بود. دلم می خواست راجع به همه چیز نظر بدم و صحبت کنیم و خاطره تعریف کنم. 
ب هم حالم اول شب خوب نبود هی می گفتم دلم گرفته. بعد یه دوش گرف. جوک های خنده دار فروردین ماه







یه بار داداشم داشت واسم تعریف می کرد که یه آهو رو توی اتوباب زدن دغونش .. ممنم چند بار از اون اتوبات رد شدم ولی هیچ آهویی ندیدم نگو منظور داداشم ماشین آهو بوده :

همبن چند وفت پیش همین که وارد آسانسور شدم یه آقایی گفت سلام منم گفتم سلام حال شما؟ درحالی که داشت با موبایل حرف می. چِرا کع غرارع حوعاویِ اَظیذَمو با عِچ طی صی داداشم اَوَذ کنم :)) هوم :))) . پ.ن: ازمون رغبت و توانایی برای انتخاب رشته، 3 ساعت طول کشید : شب تولدم ، شروع به باز ِ کادوها به کادوی بابام که رسیدم دیدم یه پاکته که درش بازه !
توشو که نگاه دیدم نوشته :
هشتاد هزار تومنی رو که سه ماهِ پیش گرفتی ، نمیخواد برگردونی .
تولدت مبارک ! تو مدرسه ی داداشم تبلیغات ِ انتخابات شورای دانش آموزی شروع شده . داداشم ک د شده بعد شعار ِ انتخاباتی اش اینه :
“مدرسه را مختلط میکنم” داداشم ( ۴ ساله ) شبا تا ۳ و ۴ بیداره باید من هم بیدار بمونم باهاش بازی کنم ، دهنم صاف میشه تا بخوابه ساعت ۷ صبح جفت پا میاد توو شکمم پاشو صبح شده وقت خواب نیست وقت بازیه بازی های المپیک رو از کانال عربی می دیدم، گزارشگر هر جمله ای میگه مادربزرگم میگه آمین !
فک و فامیله داریم ؟ پسرخالم رفته بوده خواستگاری ، توی صحبت دو نفره ، دختره : راستش من قصد ازدواج ندارم !
پسرخالم : منم اومده بودم خونه تون میوه بخورم برم پسر م شیش سالشه بهش رک شو دادم تنش کنه میگه من بلد نیستم میگم تو که همه لباساتو تنت میکنی میگه نه این فرق داره این سه تا سوراخ داره نمیدونم سرمو تو کدوم سوراخ م:) شب رفتم خو دم حال نداشتم دوباره پاشم برم کولر رو خاموش کنم به بابام اس ام اس دادم : بابا کولر رو خاموش کن .
جواب داده : شما ؟! : بسم الله مهربون :)+انقد خسته م که به زور چشمام رو باز نگه داشتم :) با اینکه درسام تموم نشدن ولی دیگه حوصله ندارم بخونم -_- کلا عادت دارم بلند بلند درس بخونم ، بعد الان صدای خودم همش تو گوشمه d:
+یه نیم ساعتی با داداشم رفتیم بیرون :) طبق معمول جگر و اینا برای خودش ید -_- یعنی منو دار بزنن محاله از این چیزا بخورم -_- چقدم بو میده :\\ یه پیرمردی ه. این پست فقط واسه داداشم کیوانه داداش گلم خیلی دنب گشتم ولی نتونستم پیدات کنم تا اینکه خودت منو پیدا کردی... خیلی دلم برات تنگ شده بود. اندازه داداشم دوست دارم و همیشه دعا می کنم که همه چیزای خوب برای تو باشه.
خیلی گلی کیوان جون.
مخصوصا دخترا حتما بخونن‼️
داداشم منو دید تو خیابون..
با یه نگاه تندبهم فهموند برو خونه تا بیام..
خیلی ترسیده بودم..
الان میاد حس منو تنبیه میکنه..
نزدیک غروب رسید..
وضو گرفت دو رکعت خوند
بعد از گفت بیا اینجا
خیلی ترسیده بودم
گفت آبجی بشین☺️
نشستم
بی مقدمه شروع کرد
یه روضه از خانوم حضرت زهرا خوند❗️
حس گریه ک. آخ آخ ای وااااااااااااااااااااااای من نمیدونستم ملکه یخی یعنی چی؟ داداشم اومد همین الان گفت  قهقههحذفش کنم ع شو به نام خالق مهربونم کم کم داره شمارش مع شروع میشه شمارش مع ،ماه مهونی خدا نمیگم روزه گرفتن سخت نیست همین الان از تشگنی دارم کلافه میشم _to_take_umbrage2.gif اما من عاشق این ماهمم اون چند روزی که فندق خونمون بود یه روز سحر آماده به عهده من شد آخه مامان خسته بود گفتم راحت بخواب من سحری آماده میکنم مامان میگفت گوشیت را بزار رو زنگ چون ممکنه خوابت ببره من خندیدم گفتم نه مامان تاخود سحربیدارم اما تا 3صبح بیشتر نتونستم بیدار باشم beggingساعت گوشیم گذاشتم رو 3:30 وخو دم وقتی داشتم میز سحر می چیدم تازه فهمیدم چه کار سختیه سحری آماده ب داداشم وخانومش با پسته(نی نی داداشم)خونمون بودن واسه سحر داداشم با چشم خوابالو می خواست پسته را آروم کنه اینقدر بامزه،پسته هم به نشانه اعتراض جیغ می کشید تمام کارش شبیه کارای داداشم خیلی بامزه شده امروز برنامه "امروز هنوز تموم نشده"حرفای مهمونش خیلی عالی بود حرفاش به دل می نشست امشب اولین شب قدر امشب شب انتخاب واحده سرنوشته وسایتای خدا تا خود صبح بازه دارم لحظه شماری میکنم واسه خوندن دعای جوشن کبیر واسه قران برسر گذاشتن واسه طلب بخشش از خدا امشب نذر ونیت زولبیا وبامیه بدم به بابا گفتم واسم ب ه انشالله خدا ازم قبول کنه من برم کمک مامانم که داره صدام میکنهballoons امروز با دوست جانم رفتیم . برای دومین بار یه اتفاق کذایی رو توی عمرم تجریه ... اولین بار وقتی بود که مامانم به خاطر فشار بالا خون دماغ میشدن. همیشه داداشم مراقب بود تا وقتی که خونش بند میومد. یه بار که داداشم نبود من کنارشون بودم و کارایی که لازم بود انجام دادم ولی خودم فشارم افتاد و سرگیجه گرفتم. خیلی خودمو کنترل تا حال مامان بهتر شد ب. به یادت هستم و خواهم بود؛... حتی اگه دنیا با تموم خوشی هاش سرگرمم کنه... داداش عزیزم...عزیز دلم...تولدت مبارک داداشم دلم برات تنگ شده خیلی خیلی خیلی واسه نصیحتات ،واسه حرفات،واسه دل گرمیات دلم دردو دل با داداش میخواد دلم داداشمو میخواد...!!! دلم واسه حرفات تنگ شده.. واسه نخسته گفتنت که همه ی خستگیامو ازم دور میکرد؛ واسه اضافه کلمه دل به هم. سلام یه سلام غمگین نمیدونم اصن ی دیگه اینجا میاد یانه ولی مینویسم واسه همون چندتا دوست همیشگی که همیشه بهم سر زدن حالمون خوب نیس شایان دو ۳۵ روز دوبار عمل شد عملاش خیلی خطرناک بودن ش میگه تو ۴۰۰۰ نفر سه نفر غده هاشون اینقدر وحشی و تهاجمین شایان یکی از اون ۳ نفره شایان با اون هیکلش الان اب شده شده پوست و استخون الهی بمیرم که میترسه.... . هرچی رو مخ داداشم کار که منو ببره بیرون دور دور بحرفم نکرد که نکرد که نکرد. حوصلم پوکیده  آقا یه روز بابام بهم گفت برو موبایل مامانتو بیار رفتم آوردم گفت یه زنگ به من بزن زدم دیدم نام مخاطب رو نوشته جنگ کلی باهم خندیدیم بعد مامانم اومد گفت چی شده منم خیلی سریع واقعیت رو گفتم آقا بیا ببین یک دعوایی شد منم رفتم زیرماشین قایم شدم تا شب شب که داداشم داشت میرفت دستشویی از پایین ماشین پاشو گرفتم داداشم یک دادی کشید بابام پرید ب. سلام یکی یه دونه خدام:))))) سلام صاحب عصر:))) سلاااااام داداشم:)) خوبین شمااااا؟ مث همیشه روزمو با شما شروع به امیده اینکه یه قدم به خدای احد واحدم نزدیک شم داداش مهدی ببین این برنامه امروزمه ببین خوبه!؟ دروغ وقسم و غیبت و پرخاشگری و قضاوت اشتباه از این قبیل چیزا که نه نه نه سعی کنم مامان بابام احترام بیشتر بزارم مثلا تمرین کنم پامو جلوش. به نام خدای پاکی هـا یادم باشد هـمیـشـه بـایـد در خـانه یـک جعبـه مدادرنگی و یـک دفتر نقاشـی داشـتـه باشم . . . تـا وقـتی یـک مهمان کوچـکِ دوست داشتـنی بـه خانـه ام می آیـد بهانـه ای داشته باشم برای همــقـد او شدن . . . مثل همین دیـشب . . . محمد مهمان ما بود،. . حالا عاشق کشتی شده، هر دفعه که میان اینجا با داداشم کشتی میگیره...قدش تازانو داداشم هم نمیرسه،بعد جلوش می ایسته ،با اخم نگاش میکنه .. دستاشومیاره بالا ک بندازه روگردن داداشم واسه شروع کشتی تمام این مدت فقط باچشام تعقیبش می که بیاد از کنارم رد شه،منم با یه حرکت غافلگیرانه بربایمش ! کنار در اتاقم ،گرفتمش تو بغلم ... واسه اینکه از دستم فرارکنه ، یه جوری بهم فهموند که می خوام نقاشی بکشم . . . خوب میدونه که حتما مدادرنگی ها رو بهش میدم . . . نشستیم به نقاشی کشیدن ... بهش گفتم یه خورشید بکش . . . مدادرنگی زرد رو برداشت به اندازه یه نخود!دایره ای که به مثلث می ماند رو کشید . . . منم واسه ش می کشیدم.صداشومهربون میکرد و میگفت:"خوشگلههه" دلم پرواااز می کنه وقتی اینو میگه : ) چقدر چقدر چقدر خوب است که در خانه از این پسرکوچولوها داشته باشی که از اینوره خونه بدوئه اونور خونه ... تمااااام غم های دنیا رو تو لبخندش گم کنی و با هر خنده ش، بمیـری ! عاشق میوه هم هست ! کلا غذا ! یه هلو آبی هم برام کشید : ) +بچه ها نعمت های پاک خدا هستن ،آینه های خوبی هان . . مث گل ها ، مث آسمون . . پراز حس آرامش و خوشبختی . .