داداشم کرد تو م

به نقل از خبرگزاریها در مورد داداشم کرد تو م : فردا باید 10 میلیون به یه طلبکار بدم و یک ریال هم ندارم شنبه هم باید 25 میلیون به طلبکار دیگه بدم که خدایا خودت میدونی پولی ندارموپس خدایا به بزرگی و عظمتت کمکم کن که ابرویم حفظ شود نه وامی نه نزولی نه کمکی از رفیقی.من مانده ام و بد اریهام.شب و روزم شده فکر اگه این 25 میلیون و ندم خونه داداشم به اجرا گذاشته میشه اخه سند اون در رهن بانکه.خد. فک و فامیله دارم من جدید زن داداشم برگشته به داداشم می گه : اگه چی بشه تو منو می بری طلاق می دی ؟ داداشم خیلی جدی برگشته می گه : اگه سکه برگرده به همون ۴۰۰ تومن ! فک و فامیله داریم ؟ با کلی شوق و ذوق رفتم خونه می گم پدر جان مون گفت بین همه ی کلاس ها من بالاترین نمره رو گرفتم می گه : ببین دیگه بقیه چقدر خنگن فک و فامیله داریم ماااا منبع : namaksta. دلم برای خواهرزاده کوچکه ام تنگ شده :(( امشب خواستم برگردم که زن داداشم گفت بمونم فردا بریم بیرون ... دل خواهرزاده کوچکه امم برای من تنگ شده :(( گفت پاشوووو بیا دیگه !!!دلمممم تنگ شده :(( الان من دلتنگ هر چی به داداشم میگم بیا بریم خونه شون بعد برگردیم گوش نمیکنه :(( من خواهرزاده کوچکمووو میخواممممم !! خ این کوچکه قند عسل است :) اصلا مالوی اشه. داداشم یه بار به ش زنگ زد
داداشم :الو کجایی عروسک
طرف مقابل:من مامان عروسکم
داداشم:پس عروسکم کجاست
طرف مقابل:عروسکت خو ده
داداشم:خو بیدارش کن میخوایم بریم بیرون
طرف مقابل:چشم.رفت بیدارش کرد
یعنی اون لحظه داداشم هنگ کرده بود
میگفت لامصب مامانش خیلی خوب بود ولی خودش خیلی (ع …ن) بود . . :lol: امروز بهترین روز بود . وقتی به کلاس موسیقی رفتم از من راضیی بود چون من نت ها را خویب بلد بودم. مادرم که نت ها را به من یاد داد تشکر می کنم. به پدرم گفت که مهدی سواد موسیقی عالی دارد و سریع یاد می گیرد برای داداشم روز خوبی بود چون دیروز فاینال زبان نمره ی 20 یا شاید 100گرفتگرفت و می تواند با تبلت بازی کند ولی با عینک ضد اشعه این ماجرا ب اتفاق افتاد:
داداشم که ده سالشه به مامان و بابام میگه:شما نمیدونید فاطیما چطوری روزشو سپری میکنه!!!
اول کامپیوتر
بعد گوشی
دروباره کامپیوتر
و دوباره و دوباره گوشی!!!!!!!
منم اگه گوشی داشتم می تونستم یه بچه ی بی آزار و سربه زیر باشم!!!!!!!!!!!!!
من: همین روزاست که خدا گوشیمو جدی جدی ازم بگیره..! به این دهه هشتادیا اعتماد نکنید! آدم فروشای نامرد!! man va dadashamo 2 taie dig رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) 1 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) نام رمان : من و داداشم و دوتای دیگه
2 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) نویسنده : ۷۵ کاربر انجمن نودهشتیا 3 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) حجم کتاب : ۵٫۴ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۴ (epub) – اندروید ۰٫۹ (apk)
11 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub ، apk
4 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) تعداد صفحات : ۴۷۶
14 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) خلاصه داستان :
این داستان در مورد یه خواهر و برادره که به صورت ناخواسته و اجباری وارد خونه ی عموشون میشن و اونجا حس درگیر میشن. اونم درگیر یه روح سرگردان که از اونا کمک میخواد. بعد از کلی اتفاق می تونن با خانواده روح ارتباط برقرار کنن و به کمک اونا با عث آرامش اون روح میشن و البته این م ن برای خانواده خودشون هم اتفاقات جالبی می افته. داداشم زمانی که سرود ملی رو میخونه داداشم زمانی که سرویس میزنه داداشم هنگامی که امتیاز گرفتند و خوشحاله داداشم زمانی که دفاع میکنه داداشم زمانی که اسپکش میخوابه داداشم زمانی که تعویض میشه که این بدترین ح بازیه داداشم زمانی که میاد تو زمین و من خوشحال و شنگول نگاه میکنم سلام
ترانه هستم یه دختر ١۵ ساله یه برادر دارم که ١٧ سالشه . مامانم بشدت پسر دوسته از همه نظر به داداشم میرسه خیلی بهش محبت میکنه وقتیم میگم چرا میگه اون تو سن بلوغ نیاز به محبت و همایت داره بعدشم میگه تو حسودی نکن . اگه داداشم تو سن بلوغ پس من تو سن چیم؟! منم نیاز به محبت دارم نیاز به یه همدم دارم همیشه از دوستام شنیدم که چقدر با مادر. به جا دستات،زبونت کار کنه....


آره والا!:-) یکشنبه پاتختی داداشم بود. ب برگشتیم. چون فامیل دو طرف کاشان بودن اونجا گرفتیم.خوب بود، فقط داداشم یه کم بدقلقی کرد.لباس از یه کانال مامان ید که عروس جان خیلی خوشش اومد. از رو ع انتخاب کرد و وقتی آوردن هم خوشمون اومد.عروس جان موهاش پرکلاغی بود، دودی صورتی زد که داداشم به آرزوش رسید. خیلی دوست داشت رنگ کنه خانمش، عروس جان هم زیربار نمیر. بسم الله مهربون :)
+عاقا من همه ی درسامو پاس شدم ^.^ تازه مشروطم نشدم d;
+کلا از آدم های باهوش خوشم میاد :) خیلی خیلی ... از حرف زدن باهاشون واقعا لذت میبرم ... تا حالا هزار دفعه خواستم الف رو گیر بندازم نشده d; اصن لعنتی خیلی حواسش جمع عه :
+تا میتونید برجک پسرای اطرافتونو بزنید ! به همین برکت قسم راست میگم دی: کلا با هیچ پسری در صلح نباش. داداشم با کامپیوترش ور میرفت..
بابام اومده میگه پاشو برو دم در دوس دخترت کارت داره…
داداشمم پشم ریزان پاشده میگم چییی؟؟؟؟؟ینی مهسا دمه دره؟؟؟؟
بابامم یه لبخنده ملیح تحویلش داد میگه شوخی پسر…
فقط میخواستم اسمشو بدونم…پس اسمش مهساس!!!!
هیچی دیگه داداشم با ح یورتمه منزلو به سمت افق ترک کرد :)))) ==== کل کل میوه ها:
گل :من شبیه آدمای چاقم!
گردو:من شبیه مغز آدمم!
نارنگی:من شبیه کلیه آدمم!
بادوم:من شبیه چشم آدمم!

خیار:میشه بحثو عوض کنید!! ==== بقییه رو در ادامه ی مطلب بخونید پسر خالم تعریف میکرد : داداش کوچیکمو بردم مسجد برای یه مرده خوشش اومد این داره میخونه رفت به داداشم گفت : "آفرین عمو" داداشم شو قطع کرد گفت: عمو روزه ام هستم :)))) آغا هیچی دیگه شیش هفت نفر از فرط خنده وضوشون باطل شد ، خوده مردِ هم دوچار یَئس اعتقادی شد :)) بسم الله مهربون :)
امروز نرفتم . یقینن آ ترم با این همه غیبت یه سری درسام حذف میشه . تازه امروز هم خواب موندم ! ب با داداشم تا دیر وقت بیدار بودم و چند قسمت شهرزاد دیدم . میدونستم باید بخوابم و استراحت کنم ولی واقعا کلی دلم برای این دیدن ها و خندیدن هامون تنگ شده بود :) میخواستم ساعت 6 بیدار شم برم ورزش که اصن کلا متوجه زنگ موبایلم نشدم . . man va dadashamo 2 taie dig رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) 1 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) نام رمان : من و داداشم و دوتای دیگه
2 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) نویسنده : ۷۵ کاربر انجمن نودهشتیا 4 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) تعداد صفحات : ۴۷۶
14 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) خلاصه داستان :
این داستان در مورد یه خواهر و برادره که به صورت ناخواسته و اجباری وارد خونه ی عموشون میشن و اونجا حس درگیر میشن. اونم درگیر یه روح سرگردان که از اونا کمک میخواد. بعد از کلی اتفاق می تونن با خانواده روح ارتباط برقرار کنن و به کمک اونا با عث آرامش اون روح میشن و البته این م ن برای خانواده خودشون هم اتفاقات جالبی می افته. 5 رمان من و داداشم و دوتای دیگه 75 کاربر نودهشتیا (pdf و موبایل) قالب کتاب : pdf (مخصوص کامپیوتر) – jar (جاوا) و epub (کتاب اندروید و آیفون) و apk
کتاب برای کامپیوتر


کتاب برای موبایل


کتاب برای آندروید


کتاب برای apk

این اولین ز له ای بود که من تجربه یا لااقل به یاد دارم. از ز له خواهشمندم که صبح ها بیاد تا ما لباس مناسب داشته باشیم بتونیم فرار کنیم.قضیه اینطوری بود که من تازه رفته بودم بخوابم و داشتم خواب می رفتم که  یهو زمین نمی دونید چطوری لرزید. انگار دستت رو تند تند به چپ و راست ت می دادی. و یه صدای وحشتناک که احتمالا مصالح ساختمانی بود هم به . قول میدم دیگه اذیتش نکنم . فقط دوباره بی درد نگام کنه :( واااااااااای خدا هیچ چیزی به اندازه نری (یعنی هری و نایل)منو دیوونه نمیکنه ....دو پسر شیطون گروه من که عاشقشونمممممممممممممممممم الان از داداشم نایل و عشقم هری ع میذارم ....ادامه مطلب هم برید وااااااااااااااااااااااااااااای خدا ...هر کی مثل من احساس میکنه قلبش دیگه کار نمیکنه خبر بده نظر نذاشتین با من طرفین سلام.نمیدونم این متنی که قراره الان بنویسم رو ی خواهد خوند یا نه. امروز با داداشم دعوام شد.اولین باری نیست که دعوامون میشه و تو دعوا ,بزرگترین توهینی که ممکن هست رو میکنه.بزرگترین توهینی که یه نفر میتونه تو زندگیش بشنوه اینه که بهش بگن "تو نمیتونی". قضیه اینه که من لپ تاپم مک هست و داداشم معتقد هست که من بلد نیستم اونقدری که باید با ای. یادمه یه بار دوران راهنمایی بودم و داداشم ابت با مامان رفته بودیم ید یا شایدم هم بیرون، دقیق یادم نیست. یادمه من باهاش بودم و داداشم خونه بود. دقیق یادم نیست چرا ولی من اصرار داشتم یکم دیگه بیرون بمونیم که مامان گفت باید شام بذارم و پسرم خونه است. با شنیده کلمه پسرم عصبی شدم و به مامان پ که آها اون پسرته و من دخترت نیستم؟! کلی مامان از . مامانم یه لیست ید sms کرده بود واسه داداشم که سرراه ب ه وبیاره، یکی از یداش شامپو اوه (ave)بود داداشم رفته به فروشنده گفته شامپوoh دارین؟ گویا فروشنده چندبار با تعجب پرسیده شامپوچی؟ و داداشم هی تکرارمیکردoh oh فک و فامیله ما داریم؟:-) میخواستم برم خونه داداشم.... به زن داداشم زنگیدم کجایی طبق معمول گف خونه بابام...هیچی دیگه گفتم برو خونتون میخوام بیام...داشتم باکتابام ور میرفتم که داداشم خودش اومد...رفتم استقبالش و بهش گفتم میخواستم بیام آشتی کنون فک قهری...خلاصه نشستیم کلی صحبت کردیم...کلی هم نصیحت شنیدم همش میگفت درس بخون ناهار که خوردیم بهرام با زنش اومدن خونمون....خیلی مو دوست دارم...خیلی وقت بود ندیده بودمش واقعا دلم براش تنگ شده بود....الان رفتن خیلی ناراحتم که بخاطر اون بعضی روابط اینجوری شده ولی خب به نفع من شد میتونم تو این خونه سوت وکور راحت درس بخونم...البته امروز که کلا درس تعطیل شد ولی خب یه تصمیمای مهمی هم گرفتم خخخخ تصمیمات کبری....امیدوارم بهشون عمل کنم امروز برع دیروز عالیییییی بود.... الان عاطی بهم پی ام داده جشن تولدم پست اسکیه میای...گفتم حتما...کی هست...گفت۲۸بهمن....بنظرتون فازش چیه...دوماه دیگس تولدش الان دعوت میکنه..... یه خاطره درباره ی معلم مون : کلاس دوم ابت بودم داداشم که یه سال ازم بزرگ تر بود رو جلد کتاب فارسیم با خ ر بزرگ نوشته بود عروســــــــی معلم منم زورم میامد تا با خط زدن شا ار داداشم کتابم رو کثیف کنم از همین رو چند روزی باهاش سوختم و ساختم هر وقت زنگ فارسی ،املاو انشا میشد خودم رو میانداختم رو کتاب تا یه وقت بد بخت نشم . از قضا چند روزی گذشت تا خانوم معلم مون گفت کتابت رو بده تا املا بگم : داشت املا میگفت که توپید بهم که این چیه ؟؟؟؟ بنا به لرزیدن مثل بید از کلاس منو انداخت بیرون و فرداش گفت پدر و مادرت رو بیار واون روز رو عین اوره ها تو حیاط مدرسه سر : : : الان که نشستم مینویسم خییییییییییییییییییلی خستم دو روزِ که مامانم عصب سیاتیکش درد میکنه و همه ی کارها به عهده ی منه البته منتی نیست من دوست دارم ولی خیلی سخته خ ش امروز درست افطاری به عهده ی من بود یه غذای جدید مدیترانه ای درست با شربت لیمو عمانی و ما با پودر زنجبیل و پودر رازیانه با گنجد(اینا رو درست چون به مامانم گرمی میده تا سیاتیکش زودتر خوب بشه) از همه شون ع گرفتم ولی الان خسته ام شاید فردا بذارم الان که میخواستم کامپیوتر رو روشن کنم من و داداشم با هم سرش دعوامون شد داداشم میگه تو توی روز دو بار میشینی ولی من چی منم بهش گفتم تو میخوای بازی کنی فقط, ولی من کار دارم مث تو نیستم که بیچاره راست میگه ولی خب من نمیتونم از اینجا بگذرم واسه داداش حامدم سلام داداشی گلم !!! امیدوارم خوب و خوش و سالم باشی و هرجا که هستی خدانگهدارت باشه راستش دلم خیلی برات تنگ شده خو واسه دیوونه بازیات ، سوتی های فجیعت ، کلا واسه همه چیت داداشم خیلی میخوامت واسه اون موقع هایی ک ادای خنده هامو در میاوردی ههههه واسه اون موقعی ک پات رفت زیر گاری خخخخخخ واسه موقع هایی ک تو کلاس نیگات می میگفتی چته ؟؟؟ میگفتم برو بابا نیگا تو نمیکنم دارم کلیدو میبینم !!!! خخخخ داداش واست دعا میکنم همیشه خوش و خندون باشی و تو کنکورت موفق باشی ک مطمئنم موفق میشی ایشالله!!! واسه اون پست قبلی هم عذرخواهم داداشم ببخشید ناراحتت سال 90 بود که خالم و شوهر 16 نفر از فامیل هامونو دوستایی خوانوادگیمون تصمیم گرفتن برن کیش بندرعباس و خوش بگذرونن...خیلی اسرار که بچه هاشونم باهاشون برن ول اونا نرفت ... دوست داشتن مامان با منم برن ولی مامان بابا من نمیتونستنخلاصه خودشون رفتن
6 روز گذشته بود از خواب بلند شدم .. دیدم مامانم دارم جیغ میزنه بابام حرف نمیزه و داداشم حسین ک. اقا دیروز داداشم رفت باشگاه منم به شدت به نگین نیاز داشتم ولی حیف بود پولای خودمو ج کنم برای همین هم به اتاق داداشی مراجعه همیشه این کارو میکنم ولی نمیدونم داداش خلم پولاشو تو کدوم گورستونی قایم کرده بود که منم بعد کلی حفاری نتونستم پیداشون کنم هنوز ناراحتم
" لطفا با نظراتتون باهام همدردی کنید " به مامانش گفته که : مامان من از اسم متین خیلی خوشم میاد, از خودشم همین طور. ولی روم نمیشه صداش کنم.
پی اس اینکه من از خدامه تو بشی زن داداشم که یادمه خیلی بچه بودم یه اتفاق بدی افتاد، فرمانی که مغزم صادر کرد به اینصورت بود: دویدم سمت اتاق، در رو بستم و برای محکم کاری چند تا بالش گذاشتم پشت در، رفتم زیر پتو و دستام رو گذاشتم روی گوش هام و چشمم رو محکم بستم، قلبم به طرز غیرنرمالی تندتند میزد، وقتی چشممو باز که داداشم بغلم کرده بود و موهامو نوازش میکرد، میگفت: نترس هیچی نیست هی. آقا الان نیم ساعت یه خاطره نوشتم مال دوران مدرسمون یه دفه پاک شد منم دیگه حال ندارم بنویسمش ولی خیلی خنده دار بود شما همینجور الکی نظر بزارین فکر کنین که خوندینش تا منم دلم خوش باشه ...(&) @@@ واسه داداشم رفتیم خواستگاری.. دخدره به داداشم گفته به نظر شما زن باید بمونه خونه یا بیرون کار کنه؟؟ داداشم : به نظر من زن "باید بمونه خونه کار کنه "!!. از قبل کنکور بود که انتظار این روزو می کشیدم تا اینکه روز موعود فرارسید رفتم برای ثبت نام کلاسای رانندگی چه جالب ! به هر سمتی که نگا می همون افرادی که تا دیروز رقابت برای کنکور داشتیم حالا امروز رقابت داریم برای رانندگی فقط با این تفاوت که تو اینجا قبولی مهمه نه اینکه چه نمره ای بیاری و نفر چندم شی. بعد از چندین مرحله از ثبت نام اون خانم متصدی ازم خواست که بشینم و منتظر شم تا صدام بزنن همین که صدا زد «خانم زمردی» یکی از رقبای پسر تازه منو شناخت در صورتیکه من از همون لحظه ی ورود به آموزشگاه شناخته بودمش تمام مراحل داش طی میشد البته با چاشنی غر زدنای داداشم که مدام در گوشم می گف « کی بریم خونه آبجی؟ هنوز کارت تموم نشده؟ پس کی تموم میشه؟ زود باش بریم...» و البته چن تا غر دیگه که از گفتنش تو اینجا معذورم البته یادآوری میکنم که داداشم 4 سالشه و طبیعیه که طاقتش نیاد. همه چی داش بر وفق مراد من پیش میرفت که یکی از مدارکو تو خونه جا گذاشته بودم و این شد که اوضاع بر وفق مراد داداشم شد . برنامه ی کلاسامم از فردا شروع میشه بعدازظهرا ساعت 14:30 تا روز 5 شنبه با امتحان آیین نامه پر ستاره نصیبتون بشه

باوجود اینکه چهره ام خوبه ودرحدخودم زیبا و همه چیم فی و سایز صورتم (همه هم میگن:-p)گاهی وقتا اصلا از خودم خوشم نمیاد: منی که هر بار میخوام برم بیرون یا جایی کلی جلو آیینه قربون صدقه شکل و شمایل خودم میرم یا تو باشگاه برانداز میکنم تمام اجزای صورتمو و کلیم قند تو دلم اب میشه برا خودم(خودشیفته ام خودتونید:دی) با این همه گاهی وقتا ا. دوستان گلم من در ادامه مطلب یه ع از داداشم گذاشتم البته بگم که مال دوسالگیشه...و الان داداشم چهارسالشه...اما ع خوشگلیه... چون ع خانوادگیه من رمز این مطلب رو فقط به دوستام میدم.پس خواهش میکنم از من ناراحت نشید دوستان...♥ جوک های خنده دار فروردین ماه







یه بار داداشم داشت واسم تعریف می کرد که یه آهو رو توی اتوباب زدن دغونش .. ممنم چند بار از اون اتوبات رد شدم ولی هیچ آهویی ندیدم نگو منظور داداشم ماشین آهو بوده :

همبن چند وفت پیش همین که وارد آسانسور شدم یه آقایی گفت سلام منم گفتم سلام حال شما؟ درحالی که داشت با موبایل حرف می. دوس دارم... بشینم ترک دوچرخه داداشم دوس دارم... 4 فصل بستنی بخورم دوس دارم... بارون زیادی بباره خش الی نشه دوس دارم... همیشه غذای خونه بخورم دوس دارم... امروز عشقم دعوتم کته دوس دارم... شهرم تو لیگ برتر تیم داشته باشه دوس دارم... با داداشم برم مغازه پاستیل ب م دوس دارم... همیشه سبزی تازه سر میز باشه دوس دارم... غافلگیر شم با کارای خوب دوس دارم... . به مامانش گفته که : مامان من از اسم متین خیلی خوشم میاد, از خودشم همین طور. ولی روم نمیشه صداش کنم.
پی اس اینکه من از خدامه تو بشی زن داداشم بانو منتاها ی چن سالی صبر دیگه. بسم الله مهربون :)+انقد خسته م که به زور چشمام رو باز نگه داشتم :) با اینکه درسام تموم نشدن ولی دیگه حوصله ندارم بخونم -_- کلا عادت دارم بلند بلند درس بخونم ، بعد الان صدای خودم همش تو گوشمه d:
+یه نیم ساعتی با داداشم رفتیم بیرون :) طبق معمول جگر و اینا برای خودش ید -_- یعنی منو دار بزنن محاله از این چیزا بخورم -_- چقدم بو میده :\\ یه پیرمردی ه. م ع گسترش فولاد اعلام کرد تیمش برای موفقیت مقابل سپیدرود به میدان می رود. سلام من پسری 20 ساله هستم که هیچ تو خانواده منو نمیبینه . یه برادر و یه خواهر دارم ، داداشم 33 سالش هست و خواهرمم 27 و ازدواج . تو خونمون با من طوری رفتار میشه که انگار 10 سالمه و بچه م.
مثلا خواهرم اگه خونه ما باشه و داداشمم بیاد خونمون اگه لباسش باز باشه سریع یه لباس بسته میپوشه ولی پیش من با تاپ خیلی باز میگرده. یا زنداداشم پیش بابام به. آخـی بلا ه هری پاتر 2005ام کامل دیدم! میزنیم 2007 و میکنیم با حجم 1.2گیگ داداشم بفهمه ی ِ گیسی ام که دارم میکنه از سرم اگه سرعت بیارن پایین برم مثل بچه آدم درس بخونم! فقط خوابم نگیره ِ ! قبل از اینکه من بفهمم ال کلاسیکو اصن ینی چه! داداش کوشولو رو بردیم یه آرایشگاه که اسمش ال کلاسیکو بود ! +بنده ،هر موقع اسم ال کلاسیکو رو میشنوم یاد کله داداشم میوفتم:
بسم الله مهربون :)حس خوب مث :
+مث وقتی که میبینم هنوزم ع م بک گراند موبایلشه *_* +مث وقتایی که ساعت ها با آزاده و نرگس چرت و پرت میگیم و میخندیم :) +مث آ شبهایی که از شدت خستگی دارم بیهوش میشم ولی از تلاشم راضیم :) +مث وقتایی که پی ام میده ! +مث وقتایی که فک میکنم به سال دیگه این موقع :) +مث وقتایی که داداشم با ذوق به دوستاش معرفیم میکنه و نورا. داداشم رفت خونه ی خودش! حالا همه همه 2 ساعت باهم اختلاف داریما ولی همین که اون یه شهر دیگه باشه و ما یه شهر دیگه، خب آدم دلش تنگ میشه دیگه؛ امروز همه وسایلاشو برد و فقط کتاباش مونده که قراره من آ هفته براش ببرم، اتاقش رو هم به محض تخلیه تصاحب :)))) دلم براش تنگ شده اما از اتاقش نمیتونستم بگذرم حالا بماند که اتاق من از اتاق اون خیلی بهتره . سلام خسته نباشید
دختری هستم بین ۱٨ تا ۲۲ سن دارم . راستش من کلا آدم ساده ای ام و وقتی آدما بهم بدی میکنن اون جرات و جسارت رو ندارم که جوابشون رو کوبنده بدم . حتی بارها شده بهم طعنه زدن اما چون حاضر جواب نیستم و کلا ساده ام نادیده میگیرم.
اما بعد تو خونه و خلوت کلی حرص میخورم تو ذهنم بارها باهاشون دعوا میکنم که همین یه ذره آرومم میک. ب داداشم اومد تو اتاقم شروع کرد به خوندن اون هم با چه آب و ت . بعدداداشم تا قنوت گرفت منم بی هوا با صدا ن اشیده ایی شروع به خوندن:ربنا یا ربنا یاربنا... یه دفعه دیدم داداشم سرخ وسفید شد و گفت:الله اکبر یادم افتاد باید ت شم...موقع تشهد رکعت چهارمش که رسید اومدم از کنارش رد شم بیهوا موهاشو به هم ریختم.داداشمم قاطی کرد رفت رکعت پنجم ش که تموم شد افتاد دنبالم بعد اومده به مامان میگه:من سر قنوت بودم این اومده ربنا یا ربنا میخونه هول شدم منم باهاش ربنا یا ربنا خوندم .ا ش هم رکعت پنجم رو به م اضافه بسم الله مهربون :)حس خوب مث :
+مث وقتی که میبینم هنوزم ع م بک گراند موبایلشه *_* +مث وقتایی که ساعت ها با آزاده و نرگس چرت و پرت میگیم و میخندیم :) +مث آ شبهایی که از شدت خستگی دارم بیهوش میشم ولی از تلاشم راضیم :) +مث وقتایی که پی ام میده ! +مث وقتایی که فک میکنم به سال دیگه این موقع :) +مث وقتایی که داداشم با ذوق به دوستاش معرفیم میکنه و نورا. بسمه تعالی در محرم سال 1393 اتفاق افتاد ، در شب عاشورا یکی از کارآموزانم به من پیام داد که امشب ذ خانم مومنی خیلی براتون دعا یک لحظه مکثی و با تعجب جوابش را دادم ممنون ولی بابت چی ؟ اتفاقی افتاده ؟ در جوابم نوشت : امشب داداشم که فلج است لقمه غذا داخل راه هوایی اش گیر کرده بود و نا خود آگاه یادم افتاد که شما سر کلاس چقدر تأکید می کردید که . 1 اومدیم بازار عموم میگه:عمو ب +چی ب م عمو؟ _نمیدونم فقط ب :
2 رفتیم یه مغازه وسایل خونه من عقب وایسادم گویا زن عمو ومامان داشتن بحث می چی برای من ب ن! دخترعموم میگه:توبرای جهاز یدن خودت نظر نمیدی؟؟ من؟:/ ولی یه حوله براخودم یدم^_^ حوله آشپزخونست شبیه لباس بچه گوگولیه^_^ یه مانتوام یدم,سه مدل پوشیدم هرسه تاش بهم میومد,ولی ازونجایی که ف. سلام اول این ع و خوب بخونین و بعد اینکه ما مسلمونیم چرا موقع خ ظی میگیم بای چرا به جای کلمات انگلیسی کلماتی خوب رو استفاده نکینم مثلا به جای الو بگیم سلام علیک به جای اوکی بگیم انشاءالله چرا به جای بای نمیگیم خداحافظ یا بگیم در امان خدا واقعا تا حالا فکر کردین حالا این تصویر رو خوب بخونین خب پس سعی کنین این کلمات رو استفاده کنین خب ح ون چطوره منم خوبم الحمدلله واقعا باورم نمیشه عید اومد یعنی اینقدر سریع داره عیدمیشه راستی از سوتی های داداشم تو شهر بگم ما با دوستای دانشکاهیمون رفته بودیم پیتزا فروشی یه چیزم بگم داداشم تو همون دانشکاهیه که من هستم به صورت کاملا تصادفی یه جا قبول شدیم دوقولو هم نیستیم دوسال بزرگتره ازم فکرکنم سوال براتون پیش اومده خب بگین جواب میدم بریم ادامشرفتیم نشستیم داداشم رف چندتا نوشابه برداره سمت چپ نوشته بود باز همون اوپن به انگلیسی بعد داداشم سمت راستو گرفته بود هی میکشید :دی اون صاحب مغازه هم یه جور با تعجب نگاش میکرد بعدداداشم فهمید داره اشتباه میکشه اون طرفو باز کرد راحت باز شد خخخخخخخخخخخخ بعد رفتیم لوازم تحریر فروشی سمت راست و چپه مغازه بزرگ زده بود اوپن برادرمم به جای اینکه درو به سمت چپ و راست باز کنه دوتا درو گرفته بود به سمت خودش میکشید وای خدا چقدر خندیدیم تا دوساعت همینطور میخندیدیم بعد دختره که تو مغازه کار میکرد قشنگ معلوم بود جلو خندشو میگیره چقدر زیاد شدا خب در پناه خدا یاعلی خدانگهدار