داستان با مادرشوهر خواهرشوهر

به نقل از خبرگزاریها در مورد داستان با مادرشوهر خواهرشوهر : سلام مادرشوهر زیاد حال خوبی نداره ، یکشنبه همسر خان اومد اداره دنبالم و رفتیم ید و بعد دخترک رو از خونه مادرشوهر برداشتیم و رفتیم خونه بعد من رفتم آمپول زدم و برگشتم خونه شام خورشت بادمجان درست ، همسر رفت کلاس تنبور و من یکمی خونه رو مرتب و جارو زدم و دستی به آشپزخونه کشیدم ساعت از نه گذشته بود که خواهرشوهر زنگ زد که حال مامان اب به د. یک ایرانی بر اثر شلیک پلیس جان باخت/ ردپای عروس در اسید پاشی به مادرشوهر/ عامل جنایت گلابدره قصاص شد/ زورگیری در اطراف ترمینال جنوب/ س مزاحم توقیف شد/ توقیف مینی بوس حامل ذغال قاچاق/ تکرار سرقت خودرو به شیوه پرونده بنیتا/ محاکمه مرد دو زنه به جرم قتل همسراول/ کلاهبرداری گسترده با فروش زمین های وقفی امشب تولد کاف هست و من در کمال بی حوصلگی رفتم دوتا شلوارک براش یدم چون شلوارک ندارهبعدشم یه کیک کوچولو سفارش دادم کافیه نه؟جبران گوشی اپل و سو رایزشو نمیکنه ولی  لیاقتش بیشتر نیس----همیشه تولدش براش فسنجون درست می ولی حالا هم غذا از ب داریم ... هم کارمو به هم ریخته دل و دماغ ندارم زیاد تحویلش بگیرم.----یه مادرشوهر دارم شاه نداره... ب. http://mawtani.al-shorfa.com/shared/images/2009/04/04/cl 1-650_416.jpg در بین سوادآموزان در ردیف اول یک حاج خانمی می نشست و در ردیف سوم عروس او می نشست. من تا ماه سوم خبر نداشتم اینها مادرشوهر و عروس هستند. خیلی برایم عجیب بود. یکی از پسرهای این حاج خانم اسیر شده بود و دیگری نیز شهید شده بود. پسری که اسیر شده بود همسر آن خانمی بود که در ردیف سوم می نشست. این مادرشوهر می گفت عروسش چندین سال است که صبر کرده حالا به عقد برادرشوهری که مجرد است در بیاید. آن خانم هم می گفت امکان ندارد. من دلم روشن است که همسرم بر می گردد. سر همین قضیه هم با هم قهر بودند...... چهارشنبه بعدازظهر دنبال آوا رفتم و از مهد آوردمش اونم خوشحال از اینکه چند روزی رو تعطیله صبح پنجشنبه پا شدیم و با دختر گل مامان کلی خونه رو جمع کردیم با هم بازی کردیم تا باباجون با کلی ید وارد شد حدس بزنید دختری اول سراغ چی رفت خوب معلومه نون چون اون چیزی رو بیشتر از نون دوست نداره کلی شیطنت کرد تا خوابش برد بعد افطاری باباجون رو اماده کردیم و اوا خوشحال از این که قراره دوباره صبحونه بخوره صبح دوباره به تمیز خونه گذشت بعد ازظهر حاضر شدیم که بریم خونه مادرشوهر جان قرار بود برای افطار به خاطر تنوعش بریم مسجد و آوا هم کلی خوشحال که قراره مسجد بریم خلاصه جای همگی خالی افطار کردیم و زمان برگشت به خونه مادرشوهر جان زن عمو برای فردا شب افطار دعوتمون کرد و از این نظر که شب قدر بود و مسیر خونه مادرشوهر جان هم یکم به خونمون دوره شب قرار شد اونجا بمونیم آوا و همسری خو دند من و مادرشوهر جان رفتیم برای مراسم شب قدر که تا ساعت 3 طول کشید چند بار اساسی خوابم برد که مادرشوهر جان سریع مطلب رو گرفت و در یک حرکن انتهاری بیدارم کرد خلاصه اومدیم خونه سحری های خوشمزه رو خوردیم و خو دیم تازه خوابمون سنگین شده بود که ساعت 7:30 آوا خوانوم خوابش کامل شد و بیدار شد من که خواب خواب بودم ولی بنده خدا مادر اصلا خوابش نبرد شب هم افطاری رفتیم و ساعت 12 رسیدیم خونه و کلی کم خو شب بخیر خیلی جالبه حتما امتحان کنید!
چه ی همیشه درقلب شما جای دارد؟
1-عددی دلخواه بین(1-9)انتخاب کنید.
2-آنرابا10جمع کنید.
3-دوباره با5 جمع کرده .
4-بازحاصل بدست آمده رابعلاوه8 کنید.
5-این بارعدددلخواهی راکه ابتداانتخاب کردیداز جواب کم کنید. حالاباتوجه به لیست زیرشخصی که همیشه درقلبتان جای دارد را بی د
1-عشق
2-پدر
3-مادر
4-خواهر
5-برادر
6-عمو
7-
8-
9-
10-همسر
11-نامزد
12-دوست
۱۳-همسایه
۱۴_فرزند
۱۵_مادربزرگ
۱۶-پدربزرگ
۱۷-معلم اول ابت
۱۸-پدرشوهر ۱۹-مادرشوهر
۲۰-مادرزن
۲۱-پدرزن
۲۲-خواهرشوهر
۲۳-" زمان" [عج]
۲۴-باجناق
۲۵-برادرزن
۲۶-رفیق فابریک
۲۷-نوه
۲۸-رئیس
۲۹-خواهرزن
۳۰-برادرشوهر شاید جاخورده باشید ولی بدونید" او" همیشه تو اعماق قلب شما جا داره ...اینطور نیست؟ من : مادربزرگ،شما؟ به تازگی دختری وارد زندگی برادرم شده و قصدشون از همون ابتدای رابطه ازدواج بوده...دختر خوبیه و مهمتر اینکه برادرم دوسش داره.اگه این رابطه به ازدواج ختم بشه من میشم خواهر شوهر اون دختر!...با خودم به واژه ی"خواهرشوهر"فکر می که دیدم حس خوبی بهش ندارم و دنبال دلیلش گشتم.
دلیلش رو توی رفتارهای بعضی از هام پیدا ...دلیلش همون ن علیه ن معروفه!<. مجله خانه بخت: اگر با همسرتان اختلاف دارید هیچ گاه نزد مادرشوهرتان آن را علنی و آشکار نکنید زیرا این کار یعنی که مادرشوهر در زندگی ما دخ کن! معمولا نوعروسانی که اتفاقا مدرک ی هم دارند و خودشان را در زمینه علم و حداقل رسیدگی به امور منزل و زندگی، صاحب نظر و رای می دانند با وارد شدن به زندگی مشترک و دیدن و شنیدن نصیحت های مادرشوهر- که مثلا این کار اشتباه است و نباید این غذا را این طور طبخ کنی- احساس می کنند مادرشوهر می خواهد در زندگی خصوصی آن ها دخ کند.
این احساس وقتی به اوج خودش می رسد که مادرشوهر می گوید: «مادر، شوهرت این غذا را دوست ندارد.» یا رو به پسرش می گوید: «بمیرم چقدر لاغر شدی!» در این صورت، ممکن است نوعروس هم بخواهد گربه را دم حجله بکشد و این طور می شود که اختلاف ها شروع می شود. عروسیمون برگزار شد، البته خیلی خوب نه، بخاطر مادرشوهرم. اینقدری اذیت کرد که همکارام که تو عروسی بودن همش میگفتن دلمون میخواست بیایم خفش کنیم. مثلا اینکه صندلی آوردن گذاشتن کنار صندلی داماد که تو عروسی مادرش کنارش بشینه اونجا،!! اگه میشد منو بلند می اون بشینه کنار داماد. یا اینکه تو عروس کشونی اومد عقب ماشین ما نشست. یا اینکه شب پاتخ. مامانبزرگم میگفت اون موقع ها رسم نبوده خیلی سر و صورتو ترتمیز کنن قبل ازدواج که هیچی,اصن حکم حرام داشت! یه بار وقت عروسی, هر سالم دم دمای عید مثلا,یه خانومی میومد تو محل,عروسای خونه, دور از چشم مادر شوهر, یواشکی میبردنش ته انباری,صورتاشونو بند می انداخت... عروسا یواشکی دوقرون از شوهرشون میگرفتن میدادن به خانوم. بعدم وقتی حضرت خانوم.می. خب راستش هفته قبل چهارشنبه رفتیم کرج. خونه خواهر شوهر. چون خیلی وقت بود نرفته بودیم باید میرفتیم. چهارشنبه رو مرخصی گرفتم که با عجله کار نکنم. حوصله استرس نداشتم. از صبح پا شدم به کارهام رسیدم و وسیله هامونو جمع و دوش گرفتم و منتظر همسر شدم تا بیاد و حرکت کنیم. ظهر اومد ناهار فسنجون داشتیم. قبلا درست کرده بودم گذاشته بودم تو فریزر. همو. نخستین جلسه تحقیق از دختر جوان که مدتی قبل توسط عروس خانواده، هدف اسیدپاشی قرار گرفته بود، در دادسرای امور جنایی تهران برگزار شد. داستان یک قطره عسل با فرمت pdf
داستان یک قطره عسل در تلگرام
بهترین داستان یک قطره عسل جدید ترین داستان یک قطره عسل داستان های یک قطره عسل ادامه مطلب به مادر شوهرم‌میگم نسیمم قبل از ازدواج لاغر بود؟ گفت آره.یه انگشتای نازکی داشت.میگفتم خدا این چطور میخواد کار کنه داستان ماه بود و روباه داستان ماه بود و روباه داستان ماه بود و روباه داستان ماه بود و روباه داستان ماه بود و روباه ادامه مطلب داستان اصلی و کرم با فرمت pdf
جدید ترین داستان اصلی و کرم داستان کرم داستان اصلی داستان جدید اصلی و کرم ادامه مطلب داستان این روزها

این روز ها داستان های زیادی میشنویم داستان های در خور یک وقت برای تحریر یک پاراگراف متن . داستانی که شاید پدیده نو ظهور عدم شرافت باشد . تهی دستی و از رو نرفتن های اشخاصی که با در دست داشتن یک برگه پا در محیطی میگذارند که آ عاقبت شان میشود تاریخ جلد سوم راهنمایی ! خوشبختانه ب بعد از افطار یه مهمون قمی برای مادرشوهر می رسه و عملا خواهرشوهر مجبور میشه بیشتر از تایم وظیفه اش، بمونه. وقتی مهمون رفت، خواهرشوهر هم رفت. در نتیجه من و مدیر با فاصله ی زمانی نزدیک به هم رسیدیم. البته  قبل از اینکه برم منزل مادرشوهر، رفتم خونه ی خودمون و از توی یخچال کیک تولد و دسری که درست کرده بودم رو برداشتم. کادو. داستان بعثت برای تلگرام
زیبا ترین داستان بعثت بهترین داستان بعثت جدید ترین داستان بعثت داستان های بعثت ادامه مطلب این داستان منبعش از زندگیه یکی از دوستان هست ی پسر. البته داستان با نسخه واقعیش ی تفاوت هایی داره مثلا تو داستان اون پسرو می ن اما تو واقعیت مامان باباش بعد از ٦ سال بچه رو میندازن بیرون. اینم تنها بزرگ میشه و کلی سختی کشیده. حالا من داستان زندگیه این دوستو با تغییرات نوشتم ایران نوشت:نخستین جلسه تحقیق از دختر جوان که مدتی قبل توسط عروس خانواده، هدف اسیدپاشی قرار گرفته بود، در دادسرای امور جنایی تهران برگزار شد. داستان ساغر و سامیار داستان ساغر و سامیار داستان ساغر و سامیار داستان ساغر و سامیار داستان ساغر و سامیار داستان ساغر و سامیار
ادامه مطلب سلام به همه. همگی خوبید انشالله؟  پاییزتون مبارک. دوشنبه یه سری نوشتم ولی چرکنویس بود، اومدم دیدم پاک شده، دیگه وقتش نبود مجدد تایپ کنم. توی خیلی از وبلاگها هم دیدم پستاشون پاک شده بود، فهمیدم بلاگ.اسکای. گشنه بوده.همه رو خورده. خلاصه دوباره مینویسم.
از ادامه پست قبل بگم. که اون هفته اتفاق خاصی نیفتاد، پنج شنبه به تمیز خونه گذشت،  شام هم رفتم خونه مامانم، که خیلی خوب بود و خوش گذشت، مادرشوهر اومد خونه مون، برام بشقاب آورده بود، یه بار گفته بودم میخوام سرویس چینی دمِ دستی ب م، که گفت من برات میارم ، خلاصه که دستش درد نکنه. مادرشوهر یه دوستی داره که هرسال به ایمان و کیمیا(دختر خواهرشوهر بزرگه) کیف و لوازم حریر میده. دلیلش رو نمیدونم البته. خلاصه اون روز با مادرشوهر رفتیم گرفتیم، چقدرم ترافیک بود، خلاصه رفتیم گرفتیم و بعدم رفتیم ناهار خوردیم. مادرشوهر شبش رفت خونه ی خودش، چون شنبه صبح زود جایی کار داشت، و چون  اول مهر بود، ما هم ایمان رو میخواستیم ببریم مدرسه، گفت دیرش میشه و شب نموند. شنبه هم که ایمان رفت مدرسه و از زیر قرآن ردش و رسوندیمش مدرسه و یه کم وایسادیم و بعدم رفتیم اداره هامون. من موندم اون پدر مادرایی که دوساعت جلوی مدرسه ای می ایستن  که درش بسته شده و بچه ها رفتن سرِ کلاس، هدفشون چیه؟ واقعا منتظرن چه اتفاقی بیفته؟ حالا اگه اول ابت باشه باز یه چیز، میگیم ناآشناست به محیط شاید بهونه بگیره، مدرسه ایمان کلاس های هفتم و هشتم هستن، با اینحال مادرا جلویه مدرسه ایستاده بودن!!! بگذریم، خلاصه یه هفته ی پرکارِ دیگه شروع شد، پنج شنبه هم رفتیم سمتِ آمل و ناهار خوردیم و برگشتیم، مادرشوهر هم زنگ زد به سامان که براش آب میوه و کیک بگیره که خیرات بده، هم من خیلی حالم بد بود، همه ش خواب بودم، سامان و ایمان رفتن کیک و آب میوه گرفتن و برگشتن. تاسوعا هم که همش خونه خواب بودم، دوست مادرشوهر غذا میداد که سامان رفت گرفت و برگشت(کباب بود)،  عاشورا هم باز سامان رفت از خونه دوست مادرشوهر غذا گرفت و برگشت(قیمه بود)، بعد از ظهر رفتیم یه کم دور زدیم و برگشتیم. توی هفته هم اتفاق خاصی نیفتاد، جز اینکه من یه وام از اداره گرفتم که همون اول نصفش بابت قرض هامون رفت. پنج شنبه صبح سامان گیر داد بریم لباس بگیریم، ما هم رفتیم و من فقط یه لباس واسه خونه یدم و گوشواره استیل(انقد ناااازه یدم سه هزار تومن)، سامان دو جفت کفش و یه پیراهن و یه شلوار گرفت، ایمان هم شلوار و کلاه و سوئی ید، ناهار خوردیم و برگشتیم، بعداز ظهرم خونه رو تمیز ، هم مادرشوهر اومد خونه مون، که شنبه با سامان برن آبادان، شنبه رفتن و برگشتن، زمین رو فروختن و فعلا فقط سهم برادر سامان رو دادن. البته سامان ریخت به حساب من، چون یدار قرار بود حساب.به.حساب. کنه که سامان کارت بانک ملی نداشت و خلاصه ریخت برای من. یک شنبه هم بعد از اداره رفتم واسه خودم دو تا مانتو یدم که یکیش پاییزه ست، دوشنبه هم رفتیم پلیس.+10 برای پاسپورت گرفتن. کاراش رو انجام دادیم و منتظریم بیاد به آدرس خونه. البته قرار نیست جایی بریم ولی گفتیم داشته باشیم تا ببینیم چی پیش میاد. دیروزم با دوستم حرف میزدم که گفت اقدام کرده برای بارداری و انشالله قرار من بشمدیگه اتفاق قابل عرضی نیست.      امیدوارم اوضاع بر وفق مرادتون باشه و چرخ روزگار براتون خوب بچرخه.
+من همیشه درس خوندن رو دوست داشتم، اونقدر که وقتی مدارس تعطیل میشد گریه می ، یادمه اول دبستان رو با مادرم و خواهرم رفتم، اون موقع خواهرم چهارم ابت بود توی همون مدرسه. اصلا گریه ن و اتفاقا خیلی خوشحال بودم، من وقتی بچه بودم خیلی سختی کشیدم خیلی. ولی مدرسه رو همیشه دوست داشتم. درس خوندن همیشه خوبه، چه مدرسه باشه چه . ولی مدرسه یه چیزِ دیگه ست. امیدوارم همه ی بچه ها با دل خوش برن مدرسه. + همچنان ما  در گیر تغییرات شهر.دار. هستیم، فعلا که یه چند رورزی میشه مدیرعامل عوض شده، تا ببینیم چه تغییراتی توی مدیرا و روسا بوجود میاد.+ دلم میخواد به جز روزانه نویسی مطالب کاربردی هم بزارم ولی اصلا وقت نمیشه.

++اى فرزندان نعمتهایم را که بر شما ارزانى داشتم به یاد آرید و به پیمانم وفا کنید تا به پیمانتان وفا کنم و تنها از من بترسید (۴۰-۲)

داستان شیرین و فرهاد داستان شیرین و فرهاد داستان شیرین و فرهاد داستان شیرین و فرهاد داستان شیرین و فرهاد داستان شیرین و فرهاد ادامه مطلب داستان طوطی و بازرگان با فرمت pdf
داستان جدید طوطی و بازرگان داستان بازرگان داستان طوطی داستان های طوطی و بازرگان ادامه مطلب mother مادر father پدر grandmother مادربزرگ grandfather پدربزرگ brother برادر sister خواهر fiance نامزد wife همسر-خانم husband همسر-شوهر son فرزند پسر daughter فرزند دختر father-in-law پدرشوهر-پدرزن mother-in-law مادرشوهر-پدرشوهر sister-in-law خواهرزن-خواهرشوهر-جاری-زن برادر brother-in-law برادرشوهر-برادرزن-شوهرخواهر-باجناق cousin عموزاده- زاده- زاده- زاده nephew پسرخواهر-پسر برادر زن و خواهر شو. به گفته معاون آموزش ابت آموزش و پرورش برای نوروز سال ۹۷ داستان خوانی، داستان گویی و داستان نویسی توسط دانش آموزان ابت جایگزین پیک نوروزی می شود.
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت، ولی هرگز نمی توانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرّ و بحث می د. عاقبت روزی دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمّی به او بدهد تا بتواند مادرشوهرش را بکشد!
داروساز گفت که اگر سمّ خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود همه به او شک خواهند برد. پس معجونی به دختر داد و گفت : هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهرت بریز تا سمِّ معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادرشوهر مدارا کند تا ی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادرشوهر هم بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت : آقای عزیز دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد بمیرد. خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سمّ را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم نگران نباش آن معجونی که به تو دادم سمّ نبود، بلکه سمّ در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است. نمدونم چرا ولى رفتنت برام شده ی داستان ... ی داستان که فقط باهاش میخوابم باهاش بیدار میشم ... انگار داستان بچگیمه داستان منو چیزایی ک توى بچگى ارزوم بودو بهش نرسیدم... مامانم هر شب شاهد این داستان هست... اسم داستانش غمه مامانم میگه لعنت لعنت ب تو ...خودشو میگه اما تو راضى بودى ب همه این چیزار رفتى... سلام به همه. خوبید خوش گذشته تا الان ؟ امیدوارم بقیه ش هم عالی باشه براتون.من چیکار کنم از دستِ بعضیاتون. هربار باید دنبال یکی بگردم. اون سری دنبال شمیم میگشتم الان دنبال لی لا. چرا نمینویسی یه مدته؟؟؟؟ حتی کامنت هم ندیدم ازش تو وبایی که میدونم میخوند. لی لا خبر بده از خودت خواهر.......از اون بدتر آوین. نمیدونم اون چرا دیگه نمینویسه. آوین کجایی؟ دقیقا کجایی؟؟؟دوستانی هم که ازشون خبر دارن لطف کنن اطلاع بدن بی زحمت
خب برم سراغ روزانه نویسی. تا بیست.و.هفت.تیر. نوشتم که بود. چهارشنبه یادم نیست چی به چی بود ولی احتمالا مثل همه ی روزا بوده. پنج شنبه هم به تمیز خونه و لباس شستن و جمع گذشت. واسه ناهار هم آبگوشت گذاشتم. بعداز ظهرشم سامان رفت دنبال مادرش و اومدن خونه. قرار بود با هم برن آبادان برای همون زمینی که دارن. سامان لباسا و وسایلشو آماده کرد و شام خوردیم و حدودایه ساعت یازده شب حرکت به سمت آبادان. با ماشین رفتن. من و ایمانم یه کم بعد خو دیم. سامان حدودایه ساعت نُه صبح زنگ زد گفت رسیدن اهواز و دارن میرن سمت آبادان. مادرشوهر میگفت برن خونه ی همون فامیلشون ولی سامان میگفت دوست نداره بره. خلاصه حدودایه ساعت 11  سامان اس.ام.اس. داد که به من زنگ بزن من نمیخوام اینجا بمونم مثلا تو دوستمی میخوام بیام پیشت. منم زنگ زدم بهش. خلاصه سامان رفت یه هتل گرفت  و موند اونجا. بعدش هم مادرشوهر رفته بود پیشش. خلاصه رو اونجا بودن. منم به کارای خونه رسیدگی . برنج هامون سوسک.برنج. گذاشته بود بردم روی پشت.بوم. زیرآفتاب و دو ساعت بعد هم آوردمش خونه همه ی سوسکها از بین رفته بود. شنبه هم که یه روز عادی بود و شبش به داداش کوچیکه گفتم اومد خونه مون و یه کم حرف زدیم راجع به کارش و رفت. یک شنبه صبح هم سامان اینا حرکت به سمت تهران و حدودایه ساعت هشت.شب. رسیدن خونه. سامان برای من دوتا ادکلن و ژیلت و رنگ مو آورده بود برای ایمان هم یه تلنبه.ی.دوچرخه. و یه قفل.دوچرخه و یه سی.دی.ای .با . با ما و بیسکوییت. مادرشوهر هم شب موند خونه مون و صبحش رفت.طول هفته هم اتفاقی نیفتاد. چهارشنبه. سامان گفت فردا یه روزه بریم شمال و برگردیم. منم گفتم باشه. ولی باید بعداز ظهرش جایی میرفتم. خلاصه رفتم و زنگ زدم به سامان. سامان گفت توقع داشتم زودتر بری خونه وسایل جمع کنی نه اینکه بری  به کار خودت برسی. منم گفتم کاری ندارم که نهایت میخوام دوش بگیرم و یه دست لباس بردارم که اگه شب موندیم. خلاصه یک ساعت بعد زنگ زد گفت مامانم فهمیده پنج شنبه نیستیم ناراحت شده(از این بابت که ما نبودیم بیاد خونمون و دوست نداشته بمونه خونه، حوصله ی خواهرشوهر رو نداره) اگه با ما بیاد اشکال نداره؟ منم گفتم نه مشکلی نیست. خلاصه من کارم ساعت پنج و نیم تموم شد و میخواستم با مترو برم خونه که زود برسم ولی سامان گفت من نزدیکم صبر کن بیام. منم منتظر شدم حدودایه شش بود که رسید. مادرشوهر تو ماشین بود. خلاصه تو ترافیک موندیم و ساعت هشت رسیدیم خونه!!! توی ماشین که بودیم گوشی مادرشوهر زنگ خورد و یکی از دوستاش بود. گفت که فردا مهمون داره و از مادرشوهر خواست بره کمکش(مادرشوهر دست پختش خیلی خوبه برای همین میخواست که بره کمکش) مادرشوهر هم قبول کرد!!! سامان خیلی عصبانی شد،  گفت من بهت گفتم بیا شمال گفتی باشه. من دارم میرسم خونه، فردا هم صبح زود میخوام برم شمال، من الان توی این ترافیک تورو کجا ببرم؟؟ مادرشوهر هم گفت برام ماشین بگیر خودم میرم. یا صبح زود خودم میرم. سامان هم ناراحت شد. خلاصه رسیدیم خونه و تو راه هم پیتزا گرفتیم واسه شام. شام خوردیم و یه کم نشستیم و مادرشوهر اصرار کرد بره خونه ش که سامان گفت نمیره شمال و فردا خودش مادرشوهر رو میرسونه. مادرشوهر هم رفت خو د. منم به سامان گفتم حالا که نمیری لااقل پولِ دوستم رو بده. یهو سامان داد و بیدادش رو گذاشت که عجب غلطی از تو پول گرفتم ، دوستت هم مس ه ش رو درآورده!!! الان برات واریز میکنم(اینترنتی) فقط دست از سرم بردار ببر بندازش جلوش، دیگه هم نمیخواد واسه من پول قرض کنی!!!!  منم گفتم چته تو؟ پول مردمو میخوای پس بدی پررو هم هستی؟ مگه تو بهش پول دادی که طلبکاری؟ اشتباه کرده پول داده کارِت راه بیفته که الان اینجوری میکنی؟ خلاصه واریز کرد به حسابمو چند دقیقه بعد هم خو دیم.فرداش که میشد پنج شنبه پنج مرداد، بیدار شدمو صبحانه خوردم مادرشوهر و سامان نبودن. منم بعد صبحانه رفتم دوش گرفتم. وقتی اومدم بیرون سامان اومده بود. گفت آماده بشید بریم شمال!!! خلاصه لباس و وسایل برداشتم و رفتیم. حدودایه 3 بعد از ظهر رسیدیم عباس.آباد. البته ناهار رو تو جاده خوردیم که خیلی هم خوشمزه بود. سامان ازم عذرخواهی کردو منم گفتم وقتی مادرت برنامه ت رو بهم میریزه تو حق نداری دادش رو سرِ من بزنی. من کیسه بو تو نیستم. خلاصه که آشتی کردیم. میدونستم یه مدت نمیتونه بره مسافرت واسه همین نمیخواستم مسافرت رو بهش زهر کنم. البته اون روز من به شددددت ناراحت بودم ولی به روی خودم نیاوردم. خلاصه رسیدیم و رفتیم جنگل و بعدم رفتیم ویلا بگیریم که یه چندجا رفتیم خوشمون نیومد و آ سر یه مناسب پیدا کردیم. شام نیمرو خوردیم و بعدم خو دیم. فرداش بعد از صبحانه ویلا  رو تحویل دادیم و رفتیم دریا و جنگل و بازار و برگشتیم تهران. ناهار رو خونه خوردیم. خیلی خوش گذشت ولی هوا خیلی گرم بود. باقی روز به تمیز خونه گذشت و چندباری هم ماشین لباسشویی رو روشن . راستی مادرم هم رفته بود اصفهان برای گرفتن ارث م. یه داشتم بچه نداشت بعد از فوتش سه دونگ خونه ای که به نامش بود به وراثش رسید که مادر منم یه سهمی داشت.خلاصه که پنج شنبه شب رفت و شنبه قبل از ظهر هم خونه بود. با داداش بزرگه رفته بود.شنبه هم که اومدیم اداره و باز یه هفته ی تکراری که همه ش کار بود و کار. اون کاری هم که گفتم بازرس ازمون خواسته تایید شده و من باید انجام بدمپنج شنبه به تمیز خونه گذشت. واسه ناهار هم مادرشوهر اومد خونمون و بعدازظهرشم رفتیم فروشگاه و پارک و آب و  آتش ، صبح مادرشوهر رفت خونه ش. گفت واسه بیست و هفتم مرداد  واسه خواهرشوهر کوچیکه سالگرد گرفته( چه زود ی ال شد) و ما رو هم  دعوت کرد که بریم. گفت به مامان و خواهرم هم بگم که البته بعید میدونم مامانم بیاد. واسه چهلم هم نیومد پارسال. الان که کلا از فامیل ی نیست بیشتر دوستایه مادرشوهر هستن. مادرشوهر رفت و منم یه کم جمع و جور و ناهار خوردیم و بعدازظهرم رفتیم  خونه ی مامانم و یه کم نشستیم و بعدم اومدیم خونه. شنبه که تعطیل بود و اداره ی ما تعطیل بود ولی سامان رفت سرِکار. واسه شام قرمه سبزی درست بسیااااار خوشمزه. جای همگی خالی. ایمان که اصلا گوشت نمیخوره گفت برام گوشت بزاریک شنبه هم که اومدم اداره و فعلا همه ی روزا مثل هم بوده، بجز یک شنبه که بابت یه کاری با یکی از همکارایه مالی بحثم شد.آهان راستی که سامان مادرشو رسوند خونه ش قبلش برده بودش بهشت.زهرا. سرِخاک خواهرشوهر. سامان میگفت با مادرش جر و بحثش شده و دعواشون شده. بحثشون سرِ زمینِ.آبادان بوده. سامان میخواد زمین رو خودش برداره. در واقع میخواد سهم خواهرا و برادرش رو بده و زمین رو ب ه. مادرش هم از اون زمین ارث میبره. به مادرش گفته سهم خواهرشوهر بزرگه و برادرش رو بده و سهم مادر و خواهرشوهر مرحوم بمونه و بعدا بده. خواهرشوهر مرحوم که شوهرش راضی میشه، سامان هم به مادرش گفته سه دونگ زمین رو به نامت میزنم!  وقتی سامان گفت با مادرش دعواش شده و مادرشوهر گیر داده که حتما به نامش کنه، منم گفتم سامان چون مادرت گیر داده میگم ولی چرا باید سه دونگ به نامش بشه؟؟؟ تو هم سهم بقیه رو بدی هم خودت از اون زمین سهم داری باید سه دونگ به نامت بشه، مادرت هم که طبق قانون کلا یک ششم حدودا سهم داره (سهم ارث شوهرش و دخترش)  اونم سه دونگ؟؟؟!!! سامان چیزی نگفت گفت حالا بزار ببینم چی میشه اصلا پولم جور میشه یا نه. منم دیگه ادامه ندادم.ایمان  این روزا گیر داده گوشی موبایل هوشمند میخواد، من اصلا راضی نیستم براش ب یم. هم اینکه هزینه ش زیاده، هم اینکه اگه بگیرم نگهداریش برای بچه سخته. ضربه بخوره زود اب میشه و اینکه من نمیخوام همه ش سرش تو گوشی و ای .با . باشه. از طرفی  من تا الان سه میلیون پول دوچرخه دادم براش(دوبار برده) ای .با . هم یه میلیون و دویست شد. گوشی هم زیر هفتصد تومن بدرد نمیخوره. چون ایمان میخواد روش بازی نصب کنه. اما من چندسال میخوام یه انگشتر ب م هنوز نشده. احتمالا نمیگیریم براش. البته که کلا هیچ پولی هم ندارم. ب دوباره گیر داده بود گوشی میخوام. فعلا نگفتم نمیگیرم برات تا ببینم چی پیش میاد و خدا چی میخواد.
دوست تون دارم هوااااارتا. مواظبه خودتون باشید.
+ پنج شنبه پنجم مرداد شانزدهمین سالگرد فوت پدرم بود. اون روز هم که میرفتیم شمال برای همین سرحال نبودم و چندباری تو مسیر گریه . البته جوری که ی نفهمید. نمیخواستم بنویسم چون چندتا از ودستان وبلاگی همون روزا تولدشون بود. گفتم شاید ناراحت بشن. ولی گفتم مرگ حقه. پس نوشتم. ببخشید اگه ناراحت شُدید. بابای عزیزم روحت شاد. دلم همیشه برات تنگه.+دلم میخواد ماشین ب م ولی پول ندارم. جدیدا توی تا ی زیاد پیشنهاد دوستی بهم میشه. اعصابم د میشه. دلم میخواد خودم ماشین داشته باشم.+احساس میکنم یه چیزی رو یادم رفته. اگه یادم اومد مینویسم حتما. 

++پس آدم از خدای خود کلماتی آموخت و خداوند توبه او را پذیرفت، زیرا خدا بسیار توبه پذیر و مهربان است. (۲-۳۷)

مارک رنتون: ... و فقط برای یه لحظه، حس خیلی خوبی داشتم... انگار همه با هم یه حس مشترک داشتیم؛ انگار همه با هم دوست صمیمی بودیم؛ یه لحظه ی خیلی خاص بود؛ همچین حس هایی می تونه عمیقاً آدم رو تحت تأثیر قرار بده... اما این لحظه ها هیچ وقت خیلی طولانی نیستن.... رگ ی (۱۹۹۶)
به گمونم حدیثه هیچ وقت خیلی از من خوشش نمی اومد، منم شناختم ازش سطحیه و ا. داستان ثریا در اغما داستان ثریا در اغما داستان ثریا در اغما داستان ثریا در اغما داستان ثریا در اغما ادامه مطلب فردوسی ظاهراً در دوران قتل دقیقی به نظم داستان هایی مشغول بوده و داستان های منفرد است که داستان بیژن ومنیژه یا رزم بیژن وگرازان از داستان های مشهور قدیم بوده که غیر از فردوسی در آثار بعضی از شعرای دیگر عهد غزنوی نیز اشاراتی در این باب دیده می شود. برای اجتناب از استرس خانوادگی، ما از مادرشوهرها (و البته از چند عروس) درباره حرف هایی که برایشان سنگین می آید سوال کردیم و از کارشناسان پرسیدیم چطور می توان با آرامش با این مسائل رسیدگی کرد. پرونده عروسی که توسط مادر شوهر مورد ضرب و شتم قرار گرفت و در نهایت در بیمارستان پس از احراز مرگ مغزی جان باخت، در دادگاه عمومی بخش شیبکوه همچنان در دست بررسی است. داستان سفید برفی داستان سفید برفی داستان سفید برفی داستان سفید برفی داستان سفید برفی ادامه مطلب سلام. روز و روزگار خوش.بالا ه اومدم جریان دعوام با مادرشوهر رو بگم که هنوزم که هنوزه یادم میاد عصبانی میشم به شدددت. دعوای من و مادرشوهر برمیگرده به عید سال نود و دو. والا باید بگم خدمتتون مادرشوهر به شدددت تحت تاثیر خواهرشوهر بزرگه ست. در واقع اگه باهم مشکلی نداشته باشن و دوست باشن، مادر شوهر تمام اخلاق و رفتارش شبیه به اون میشه در حدی که سامان هم متوجه میشه و به زبون میاره. از اونجایی هم که خواهر شوهر هم از من و هم از سامان بیزاره در نتیجه مادرشوهر با ما بدرفتاری میکنه. اون سال هم مادرشوهر با دخترش روابطش خوب بود در نتیجه کلا با ما مشکل داشت. خلاصه من وقتی ازدواج خونه ای که گرفتیم سمتِ خونه ی مادرشوهر بود، حدود یک ربع پیاده روی داشت تقریبا. شماره ی خونه مون شبیه هم بود، فقط دو رقمِ آ ش متفاوت بود. یه بار که ما از همین مسافرتهای یک روزه رفته بودیم(فکر کنم آ ای بهمن ماه بود)  داشتیم برمیگشتیم که داداش بزرگم زنگ زد به موبایلم و یه سری سوال مربوط به موبایل داشت که پرسید، کلا این داداشم خیلی سوال میپرسه، در واقع اگه بدونه ی هست که جوابشو بده اصلا دقت نمیکنه و هربار از طرف میپرسه. اون روز از همینجور سوالها داشت. جواب سوالش رو که دادم گفت مادرشوهرت چطوره؟!!! خب از اونجایی که داداشم هیچ وقت این سوالو نمیپرسید من خیلی تعجب گفتم خوبه ممنون، چطور؟ که گفت هیچی همینجوری! فردای اون روز که من با مامانم حرف میزدم به مامانم گفتم جریان رو. گفتم دیروز با داداش حرف زدم و آ ش حالِ مادرشوهر رو پرسیده و گفتم که تعجب . مامانم هم گفت داداشم اولش شماره ی خونه رو گرفته که ظاهرا اشتباه زنگ میزنه خونه ی مادرشوهر چون یادش نبوده کدوم خونه ی منه کدوم خونه ی مادرشوهر. مادرشوهر هم باهاش خیلی بدرفتاری میکنه. مامانم میگفت داداشم زنگ زده و خودشو معرفی کرده، گفته برادر زنه سامانم، که مادرشوهر باهاش خیلی بد حرف زده بود و گفته واسه چی زنگ زدی بارِ آ ِت باشه!!! مامانم گفت داداشم فکر کرده شاید سامان با مادرش دعواش شده. که من یادم افتاد سامان با مادرش جر و بحث لفظی کرده بود. اصلا هم چیزِ مهمی نبود اما چون خواهرشوهر خیلی توگوش مادرشوهر خونده بود مادرشوهر خیلی شاکی شده بود. البته بنظر من حتی بدترین دعوای سامان با مادرش هیچ ربطی به برادر من نداشت. منم به سامان گفتم جریان رو. گفتم فکر کنم مامانت خیلی از دستت ناراحته و جریان اینه، ازش معذرت خواهی کن. خلاصه اون جریان گذشت تا عید شد. اون سال ما قرار بود با مادرشوهر بریم آبادان. سوم چهارم عید بود. بعدازظهرش مامانم اومد خونه مون عیددیدنی و شبش قرار بود راه بیفتیم بریم سمتِ آبادان. مامانم فقط با داداش بزرگه اومده بود(همون که مادرشوهر باهاش بد حرف زده بود) وقتی هم مامانم اینا میرفتن خونه شون هول هولی شد و نرفتن خونه ی مادرشوهر. البته مامانم گفت داداشم از دستِ مادرشوهر ناراحته و چون داداشم هست مامانم نمیره خونه ی مادرشوهر و وقتی ما از مسافرت برگشتیم خودش تنها میره عید دیدنی خونه مادرشوهر. خلاصه مامانم رفت خونه ش و ما هم شبش رفتیم دنباله مادرشوهر و حرکت کردیم سمت آبادان. اون وقتها مادرشوهر یه برادر داشت که اهواز زندگی میکرد، روز آ مسافرت ما رفتیم خونه شون. توی راه که بودیم مادرشوهر آدرس میداد بهمون که مثلا از فلان سمت برو یا از فلان خیابون برو. سامان رانندگی میکرد و مادرشوهر کنارش نشسته بود. سرظهر بود و ماهم گرسنه بودیم، سامان از همه گرسنه تر و تشنه تر. بعد از اینکه مادرشوهر چندبار آدرس اشتباه داد، سر همین جریان هم با سامان دعواش شد، من آدرس رو از روی تابلوهای خیابون پیدا . خلاصه رفتیم خونه شون. اونا هم قرار بود از بیرون ناهار بگیرن. خلاصه کباب سفارش دادن و ما هم لباسمون رو عوض کردیم، سامانم داشت لباس عوض میکرد. یهو مادرشوهر رفت توی آشپزخونه نشست به گریه !!! و به سامان بد و بیراه میگفت. که به چه حقی جلویه این(منو میگفت!) با من بد حرف زدی! سامانم جوابش رو داد و با هم دعواشون شد، منم داشتم دوتاشون رو آروم می . هرچی هم زن ه سامان اومد تشون کنه هیچکدوم ول کن نبودن. خلاصه سامان چمدونه خودمون رو برد گذاشت توی ماشین و گفت من برمیگردم تهران. من و ایمان رو صدا کرد که بریم، هرچی بهش گفتم الان عیده لااقل یه کم بشین پیشِ ت گوش نداد. من تا بیام مانتو بپوشم و شلوار پایه ایمان کنم طول کشید، سامانم داشت ماشینو از حیاط میبرد بیرون. یهو مادرشوهر به زن ه سامان با صدای بلند گفت همه ش تقصیرِ اینه(منو نشون میداد) این یه فتنه ایه که دومی نداره، پسرمو ازم گرفته، نوه م رو ازم گرفته! خیلی هم بی تربیته(من تا اینجاش داشتم میشنیدم و جواب نمیدادم، با خودم گفتم بالا ه مادرِ اعصابشم ده داره یه چیزی میگه. از طرفی خج هم کشیده بابت رفتارش دنبالِ مقصر میگرده، اینه که چیزی نگفتم)  به مادرش رفته. اونم خیلی بی ادبه از سن و سالش خج نمیکشه!!! نمیدونه من بزرگترم باید بیاد خونه م عیددیدنی!!!  مادرشوهر تا اسم مادرم رو آورد منم اون روی ناجورم که مسلمان نشنود کافر نبیند رو  بهش نشون دادم، من روی مادرم خیلی حساسم یعنی فکر کنم همه حساسن، اسمه مادرم رو که آورد نتونستم جوابش رو ندم. هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم، دادی میزدم بیا و ببین، یکی باید منو آروم میکرد. بهش گفتم تو از سن و س خج بکش که حرفِ دهنت رو بفهمی بیخود کردی به مادرِ من توهین میکنی، تو خودت کی هستی و چه تربیتی داری که به مادرِ من توهین میکنی. تو با هشتاد سال سن هنوز نمیدونی وقتی با پسرت جروبحثت شده نباید تلافیش رو سرِ برادرِ من خالی کنی. برادرِ من برای من مثلِ پدر می مونه، شما به چه حقی بهش پشتِ تلفن توهین میکنی؟ اونوقت توقع عیددیدنی هم داری؟ شما الان خیلی باادبی که میخوای به من و مادرم ادب یاد بدی؟ یه بار دیگه اسم مادرم رو بیار تا ببینی چه بلایی سرت میارم و بهت نشون بدم به کی میگن فتنه، تا دیگه به من که همیشه احترامت رو دارم و خیلی وقتا به سامان میگم خیلی حرفا رو بهتون نزنه نگی فتنه. خودت فتنه و بی تربیتی که احترام خونه ی برادرت رو نگه نمیداری و با پسرت دعوا میکنی. همه ی اینا رو هم داد میزدم و میگفتم. و زن ه سامان همه ش ازم عذرخواهی می که تورو خدا آروم باش شما ببخشید و این حرفا، سامانم اومد به زور منو کشید برد توی راهرو که بیا بریم. و زن ه سامان اومدن جلویه در برای خداحافظی و اینکه به سامان بگن با عصبانیت رانندگی نکنه. منم از هردوشون عذرخواهی و گفتم ببخشید اینجا دعوامون شد. این چند روز خیلی تحمل کرده بودم دیگه نشد هیچی نگم. ه سامان باز معذرت خواهی کرد و گفت من خواهرم رو میشناسم و میدونم اون مقصره. یه بار دیگه تنها بیاید خونه مون و این حرفا. ما هم برگشتیم تهران. البته رفتیم یه جا سامان ناهار خورد و یه سی دی پلی.استیشن هم برای ایمان یدیم(اون موقع ای .با . نداشت) بعدم که اومدیم تهران و چون نزدیکه آ قرارداد خونه مون بود رفتیم سمت خونه ی مامانم خونه ببینیم که جایی رو پیدا میکنیم به پولمون بخوره یا نه که یه خونه ی نوسازِ کلید نخورده پیدا کردیم و همونو گرفتیم و بعد از تعطیلات.عید اسباب کشی کردیم. یادمه اون سال روز مادر آ ای فروردین یا اولایه اردیبهشت و وسط هفته بود. من همیشه شب قبل میرم خونه ی مادرم و روز مادر میرم خونه ی مادرشوهر. اون سال هم برای مامانم یه ظرف پیر یده بودم. شبش با شیرینی رفتیم خونه ی مادرم. فرداش که میشد روز مادر سامان از سرکار که برگشت جلویه تلوزیون نشسته بود و داشت مصاحبه ی روز مادر که توی خانه ی سالمندان انجام میشد رو میدید، دیدم چشماش پرِ اشک شده. گفتم میخوای بریم خونه ی مادرت؟ گفت نه. گفتم اگه نری بعدا پشیمون میشی ها. گفت نه نمیشم، ولی میدونم مادرم هم راهم نمیده تو مادرم رو نمیشناسی. گفتم حتی اگه راهت هم نده بهتره بری چون بعد از 120 سال اگه اتفاقی براش بیفته هیچ وقت اینروز رو فراموش نمیکنی و میگی یه سال که مادرم زنده بود نرفتم دیدنش. گفت اگه بخوام برم تو هم میای؟ گفتم آره. خلاصه رفتیم و به شددددت هم ترافیک بود، یه صف طولانی هم برای ید شیرینی تحمل کردیمو رفتیم خونه ی مادرشوهر. یادمه سامان کلی هم غر زد که ببین چه ترافیکیه معلوم نیست کِی برسیم و کِی برگردیم. منم جوابش رو نمیدادم. آخه خونه ی مامانه من با مادر سامان حدود نیم ساعت فاصله داره با ماشین البته اگه اصلا ترافیک نباشه. توی ترافیک گاهی سه چهار ساعت هم میشه. خلاصه رفتیم و سرایدار در و باز کرد یه چیزی هم گفت تو این مایه ها که چرا اومدی الان مادرت بیرونت میکنه. انگار مادرشوهر به سرایدار گفته بود سامانو راه نده (مادرشوهر برای همه درد دل میکنه) سامان گفت بیا برگردیم که گفتم تا اینجا اومدیم نهایت بیرونت میکنه از اینکه بالاتر نیست. خلاصه به زور بردمش. رفتیم و مادرشوهر خونه بود و مهمون داشت. یکی از فامیلهاشون از آبادان اومده بود. رفتارش خوب بود باهامون. البته خواهرشوهر خونه نبود، سامان گفت فکر راهم نمیدی. مادرشوهر گفت نه چرا راهت ندم پسرمی! خلاصه صلح برقرار شد و سامان از مادرش عذرخواهی کرد. ولی من عذرخواهی ن حقش بود هرچی که گفتم. الانم که دارم مینویسم بازم عصبانی شدم از دست مادرشوهر فامیلشون میگفت مادرشوهر فکر کرده ما نمیریم و گفته میدونم سامانم بخواد بیاد ندا نمیزاره خلاصه گفتیم خونه رو عوض کردیم و این حرفا و یه کم نشستیم و برگشتیم خونه مون. البته من متوجه شدم مادرشوهر نمیخواسته سامان رو راه بده خونه ش ولی جلویه فامیلشون خج کشیده و اینکه با خواهرشوهرم هم دعواش شده بوده سرِ اینکه چرا برات مهمون میاد!!! از اون سال به بعد من با مادرشوهر دیگه جروبحث ن ، البته سامان اینا کلا مدلشون اینجوریه که اگه بفهمن جوابشون رو میدی کاریت ندارن و اگه بی زبون باشی پررو میشن. خلاصه که مادرشوهر هم چیزی نمیگه به اون صورت و اون حرفایی هم که میزنه من به خاطر خوبی هاش، بخاطر سامان، بخاطر بزرگواریه خودم و بخاطر سن و سالش چیزی نمیگم.
وای خدا رو شکر نوشتمش، انگار یه باری از روی دوشم برداشته شد. امیدوارم شما همیشه از خوبی های مادرشوهرتون و خوشی هاتون بنویسید.


++ الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم.

سؤال: با شوهرم هیچ مشکلی ندارم، ولی دخ های مادرشوهرم دارد زندگی ام را از هم می پاشد. باید با دخ های مادرشوهرم چکار کنم؟
پاسخ: دخ باید تعریف بشود و این خیلی مهم است. خیلی افراد هر حرکتی که مادرشوهر یا مادر زن می کنند به آن دخ می گویند. بعضی مواقع خیرخواهی و نصیحت است. بالا ه مادرشوهر است و سن بالاتری دارد و سال های بیشتری در این دنیا ز. به امید خدا قصد دارم مجموعه داستان کوتاهی ترتیب داده و آماده کنم . لذت داستان نوشتن یکی از تجربیاتی است که امیدوارم نصیب همه علاقه مندان حوزه ادبیات بشود . از سال 81 و 82 تا اکنون مدتها بود که برای داستان نوشتن تلاشی نکرده بودم و خوشحالم که دوباره این اتفاق افتاد . فعلا اولین داستان را تقدیم حضورتان می کنم تا بعد . امیدوارم همچنان از نظ. نمیدونم داستان زندگی من چطوری تموم میشه اما اینو میدونم که هیچ جای این داستان، از تسلیم شدن من چیزی نخواهی خوند! میزان نوشت: پرونده عروسی که توسط مادر شوهر مورد ضرب و شتم قرار گرفت و در نهایت در بیمارستان پس از احراز مرگ مغزی جان باخت، در دادگاه عمومی بخش شیبکوه همچنان در دست بررسی است. زن دامپزشک که از دخ های مادرشوهر و خانواده همسرش در زندگی شان به تنگ آمده بود، بعد از 4 سال مهریه اش را به اجرا گذاشت تا شاید تلنگری به شوهرش بزند. مهریه ای که 291 شمش طلای 10 گرمی سوئیسی بود. زن دامپزشک که از دخ های مادرشوهر و خانواده همسرش در زندگی شان به تنگ آمده بود، بعد از ۴ سال مهریه اش را به اجرا گذاشت تا شاید تلنگری به شوهرش بزند. مهریه ای که ۲۹۱ شمش طلای ۱۰ گرمی سوئیسی بود. وای بچه ها!!تورو خدا برین این ه رو ببین. خواهر شوهر بازی در حد لالیگاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!! http://tasvirnama.net/videoid-1077-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b1%20%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1! داستان خانواده آقای هاشمی داستان خانواده آقای هاشمی داستان خانواده آقای هاشمی داستان خانواده آقای هاشمی داستان خانواده آقای هاشمی ادامه مطلب در این مجموعه داستان گروهی، بیشتر داستان ها از نظر فضا، موقعیت و حتی نوع روابط آدم ها دارای ارتباط هستند، به طوری که انگار شخصیتی وجود دارد که در آنها تکرار می شود. به سعیده زنگ زدن میگم اون تربچه ای که شیر نخورد خورد بالا ه؟ مادرشوهر ملی ازپشت تلفن شنیده.میگه کدومو میگه؟اونی که شبیه سهیل ه با اونی که شبیه آقاگله؟ «فریبا با خانواده شوهرش اختلاف داشت و از من خواست تا هم به روی مادرشوهرش اسید بپاشم و هم با جاسازی مواد در مغازه شوهرش برای او پاپوش درست کنم تا شوهرش به زندان بیفتد.» داستان ضرب المثل بیگانه اگر وفا کند ، خویش من است داستان ضرب المثل بیگانه اگر وفا کندداستان ضرب المثل بیگانه اگر وفا کندداستان ضرب المثل بیگانه اگر وفا کند خویش من استاز آن به بعد هر وقت بخواهند ارزش وفاداری را مثال بزننداین ضرب المثل را به کار می برند. داستان ضرب المثل بیگانه اگر وفا کند  یکی بود ، یکی نبود .ماری بود و سو. روش سخنرانی - روش داستانی ایجاد انگیزه

#آموزش_روش_سخنرانی
#ایجاد_انگیزه
#روش_داستانی

روش داستانی ایجاد انگیزه

روشی که در آن با بیان یک داستان جذّاب در ابتداى سخنرانى، مى‏توان در مخاطب انگیزه استماع ایجاد کرد. اغلب مردم (عالم و عامى) از داستان تأثی ذیرند و از آن لذّت مى‏برند؛ از این‏رو، در قرآن کریم براى تربیت انسانها، از داستان به وفور استفاده شده است.

شرایط اختصاصی:

1. داستان انتخ بسیار جذاب و مهم و تاثیر گذار باشد.

2. قسمت بسیار جذاب و جالب داستان ابتدا مطرح شود.

3. حتما پرورش داده شود و پرورش به اندازه و مناسب باشد.

پرورش داستان:

1 – پرورش مکان وقوع داستان

2 – پرورش زمان وقوع آن

3 – پرورش شخصیت اصلی داستان

4. داستان مستند باشد و تحریف نداشته باشد ، استناد داستان به ذکر نام شخصیتهای داستان ، مکان ، تاریخ و زمان داستان و یا ذکر منبع داستان می تواند باشد.

5. داستان اصل قرار نگیرد و بلافاصله بعد از داستان ارتباط قوی با موضوع منبر ایجاد شود.