داستان با مادرشوهر خواهرشوهر

به نقل از خبرگزاریها در مورد داستان با مادرشوهر خواهرشوهر : یک ایرانی بر اثر شلیک پلیس جان باخت/ ردپای عروس در اسید پاشی به مادرشوهر/ عامل جنایت گلابدره قصاص شد/ زورگیری در اطراف ترمینال جنوب/ س مزاحم توقیف شد/ توقیف مینی بوس حامل ذغال قاچاق/ تکرار سرقت خودرو به شیوه پرونده بنیتا/ محاکمه مرد دو زنه به جرم قتل همسراول/ کلاهبرداری گسترده با فروش زمین های وقفی http://mawtani.al-shorfa.com/shared/images/2009/04/04/cl 1-650_416.jpg در بین سوادآموزان در ردیف اول یک حاج خانمی می نشست و در ردیف سوم عروس او می نشست. من تا ماه سوم خبر نداشتم اینها مادرشوهر و عروس هستند. خیلی برایم عجیب بود. یکی از پسرهای این حاج خانم اسیر شده بود و دیگری نیز شهید شده بود. پسری که اسیر شده بود همسر آن خانمی بود که در ردیف سوم می نشست. این مادرشوهر می گفت عروسش چندین سال است که صبر کرده حالا به عقد برادرشوهری که مجرد است در بیاید. آن خانم هم می گفت امکان ندارد. من دلم روشن است که همسرم بر می گردد. سر همین قضیه هم با هم قهر بودند...... سلام به همه.قرار بود از خواهر.شوهر.بزرگه بگم.خواهرشوهر بزرگه بچه ی دومه و دختر اول. پنجاه و یک سالشه تا حالا سنش رو حساب نکرده بودم خ . توی سن بیست سالگی ازدواج کرده و جدا شده چون شوهر ش دست بزن داشته.  چند سال بعد(حدود هفت هشت سال بعد، دقیق نمیدونم) مجدد ازدواج میکنه با شوهر فعلیش. به گفته بقیه از اول اخلاقش تند بوده و با همه مشکل داشته. مخصوصا خانواده ش. رفتارش جوریه که انگار بابت خانواده ش شرمنده ست و خانواده ش رو دوست نداره و یه جورایی ر شأنه براش بگه خانواده م اینه. بارها هم گفته که نه من خواهر و برادری دارم و نه خواهر ی هستم. از همه هم به شددددت طلبکاره. سه تا بچه داره. دو تا پسر و یه دختر. پسر بزرگش نه درس خونده(دیپلم هم نداره) نه کارِ مشخصی داره،  پسر دومش خیلی  پسر خوبیه. آروم و منطقی. دخترش 9 ماه از ایمان کوچیکتره و امسال کلاس پنجم بود.
شوهرش قبل از اینکه ورش ت بشه سفره.خونه.سنتی. داشت توی فرحزاد. وضع مالیشون خوب بود. خیلی خوب نه ولی سعی می خودشون رو خیلی بالا نشون بدن. مادرشوهرم خونه ش میدون.المپیکه. اوایل خواهرشوهر هم همون سمتا بوده ولی بعد از یه مدت میره ولنجک. یه خونه 190 داشت با سه تا اتاق خواب بزرگ و یه سالن خیلی بزرگ. زیادی ول جی می .  شوهرش یه مبلغ زیادی چک دستِ مردم داشت که بابتش یه مدت زندانی بود و بعد آزاد شد تا بتونه چک ها رو پاس کنه. چیزی حدود 400 میلیون بدهی. هنوز هم بدهی هاش صاف نشده. خب از نظر من این همه بدهی یه شبه به وجود نمیاد. ظاهرا که خواهر شوهر اصلا رعایت نمیکرده. اینو از حرفهای خودش فهمیدم. چون وقتی طلبکارا چکهاش رو میزارن اجرا اول از همه پول پیشِ خونه رو ضبط میکنن. که البته چیزی هم ازش نمونده بوده ظاهرا. فکر کنم پول پیش حدود 70 میلیون بوده و ماهانه سه میلیون میدادن. وقتی طلبکارا پولو ضبط میکنن صاحب خونه یه بخشی رو برمیداره بابت خسارت چون زودتر از موعد داشتن تخلیه می یه بخشی رو هم برمیداره بابت اجاره ی عقب افتاده، خواهر شوهر هم وسایلش رو میبره میزاره پارکینگِ خونه ی دوستِ پسرِ بزرگش. یه مدت اونجا بود و باز یه جایی رو اجاره برای  وسایلشون که توی کرج بود. خودش و بچه هاش هم که خونه ی مادرشوهر بودن. شوهرش هم زندان. من اون موقع تازه عروسی کرده بودم و خونه ی خودم بودم. مادرشوهر خیلی بهشون گفت وسایل رو بفروشن، خواهرشوهر هم یه پراید داره که به نامه خودشه، مادرشوهر میگفت ماشین رو هم بفروشن و با پول وسایل یه جایی رو رهن کنن. وسایلش خیلی زیاد بود، اگه میفروختن پول خیلی خوبی بود. چهاردست مبل و سه تا کولر.گازی و دو تا ترد.میل و سه تا تلوزیون و سه تا و یخچال ساید و ماشین.ظرفشویی و ماشین.لباسشویی و ... خیلی وسایلش زیاد بود. خب نفروختن و  از طرفی پول اجاره انباری هم که اجاره کرده بودن رو ندادن. من دیگه نفهمیدم وسایلش چی شد، فقط یادمه خواهرشوهر میگفت اون انبار کرج برای اینکه اجاره ندادن چندتا تیکه رو برداشته جای مبلغ اجاره و بقیه رو هم گذاشته دمِ در!!! من که باور ن خواهرشوهر  بیخیال وسایلش شده باشه احتمالا فروختن ولی نگفتن تا بتونن همچنان از مادرشوهر پول بگیرن. گفتم ول ج بوده خواهرشوهر چون میگفت ماشین ظرفشویی رو تازه یده بودم سه بار استفاده کرده بودم!!! ظرفشویی رو حدود هشت میلیون یده بود! خب مگه میشه  زنی شوهرش این همه بدهی داشته باشه و ندونه! اونم خواهرشوهر که جزو زنهای بااقتدار حساب میشه و شوهر و بچه هاش حرفش رو گوش میدن. یادمه یکی از طلبکارا چکش پونزده میلیونی بود و پول اونو اول دادن. خب ظرفشویی نصف پول اون بود!!! خلاصه یه مدت بعد شوهرش آزاد شد و یه خونه گرفت حوالی نواب. خواهرشوهر با مادرشوهر یه دعوایه حسااا کرد و رفت خونه ی خودش. فکر کرده بود خونه خیلی  شاهانه است، برای همین با مادرشوهر دعوا کرده بود، به مادرش گفته بود من چندشم میشه رویه مبلایه تو میشینم! حالم بهم میخوره به وسایلت دست میزنم!!! اون موقع نزدیک عید بود و ما واسه عید دیدنی رفتیم خونه ش. یه خونه ی خیلی کوچیک، که شاید چهل متر هم نمی شد. انقدر کوچیک بود که نمیشد تو سالنش که بیشتر شبیه راهرو بود مبل بزاری! دیوار ش که توی سالن بود نم داده بود و رنگ دبوار تغییر کرده بود!!! خلاصه فردایه روزی که ما رفتیم خونه ش به مادرشوهر زنگ زده بود و گریه کرده بود و گفته بود ش انقد کوچیکه که توش جا نمیشم. آخه خواهرشوهر اضافه وزنش خیلی  زیاده. فکر کنم 50 کیلو اضافه وزن داشته باشه.وزنش  صد و ده و قدش 160 یا 165 باید باشه. خلاصه که باز برگشت خونه ی مادرشوهر. فکر کنید سه تا بچه ش با شوهرش. همه توی خونه ی مادرشوهر بودن. شوهرش سرکار نمیرفت. برادرش بهش ماشین داده بود کار کنه ولی توی خونه ی مادرشوهر میخورد و میخو د!!! یه بار که مادرشوهر بهش گفته بود بره سرِ یه کاری و به فکر آینده ی بچه ها و زنش باشه، خواهر شوهر با مادرش دعوا کرده بود که توی زندگیه من دخ نکن! خودمون میدونیم چیکار کنیم!!! مادرشوهر هم گفته بود وقتی توی خونه ی من میخورید و میخو د به منم مربوطه. من فقط یه حقوق.بازنشستگی. دارم چه جوری ج این همه آدم رو بدم!!! خواهر شوهر گفته بود وظیفته! مادری، داری وظیفه ت رو انجام میدی!!! وقتی مادرشوهر اینارو تعریف میکرد بهش گفتم این سری گفت وظیفته، بهش بگو تو هم مادری پس وظیفه ت رو انجام بده نه اینکه توی خونه بخوری و بخو . مادرشوهرم برای دخترش کار پیدا کرد سمت خونشون ولی خواهرشوهر نرفت!!! ترجیح میده بشینه توی خونه و بقیه جش رو بدن. مادرشوهر یه بار دیگه هم با شوهرِ خواهرشوهر دعوا کرده بود سرِ بیکاریش که اونم از خونه رفته بود و تا الان فقط میاد سر میزنه بهشون یا زن و بچه ش میرن دیدنش. کلا  خواهرشوهر از اوناست که از همه طلبکاره و به نظرش همه بهش بی احترامی میکنن، که به نظر من اینم تقصیر خانواده ش و مخصوصا مادرشوهره. چون زیادی بابت این رفتارش دل به دلش میده. مثلا وقتی من تازه ازدواج کرده بودم، همه ش به مادرشوهرم میگفت ندا میاد اینجا به من سلام نمیکنه و محل نمیزاره بهم. در حالیکه من هربار میرفتم هم سراغ شوهرش رو میگرفتم هم پسرِ بزرگش رو. بیشتر اوقات هم که میرفتیم خونه ی مادرشوهر، با دخترش میرفت توی اتاق و به مادرشوهر میگفتن به ما بگه که خونه نیستن!!! تا وقتی هم ما اونجا بودیم بیرون نمیومدن! یه بار که برای بار هزارم مادرشوهر گفت خواهرشوهر بهش گفته سری قبل که من اونجا بودم،  بهش بی احترامی و بهش سلام ن ! منم با صدای بلند جوری که خواهرشوهر بشنوه (توی اتاق بود ولی گفته بود مادرشوهر بگه خونه نیست)  گفتم چیه هربار شما این حرفو تکرار میکنی؟!!!  خوبه خودتون میشنوین سلام میکنم و حتی سراغ بچه هاش رو هم میگیرم! نمیدونم والا یا گوشش  مشکل داره یا آ ایمر داره که هربار اینو میگه. شما هم جای اینکه بهش بگی شنیدی سلام میای حرفایه بی مورد اونو به منتقل میکنی؟؟؟ مثله اینکه هربار بی احترامی کرده من احترام هوا بَرش  داشته، فکر کرده خبریه. من اینبار ببینمش مخصوصا نه سلام میکنم نه احترامی میذارم بهش تا فرق احترام  و بی احترامی رو بفهمه. نمیدونم شایدم حسادت میکنه. خوبه جایه مادرمنه، من از بچه ی اولش فقط هشت سال بزرگترم. انگار من هرچی هیچی نمیگم بدتره، منم میدونم از این به بعد چه جوری رفتار کنم(توی تمام  مدتی که من داشتم این حرفارو میزدم مادرشوهر با چشم و ابرو داشت اشاره میکرد که چیزی نگو تو اتاقه) بی احترامی رو اون میکنه که میره تو اتاق درو میبنده فکر میکنه ی نمیفهمه خونه ست و نمیاد بیرون، نیومدنش یعنی بی احترامی دیگه، نکنه از نظر اون احترام این چیزاست؟!(زده بودم به سیم آ ) سامان هم بنده خدا هنگ کرده بود چیزی نمیگفت. مادرشوهر بنده خدا فقط گفت نمیدونم والا. ما هم  یه کم نشستیم و بعد رفتیم. ولی دیگه مادرشوهر نگفت خواهرشوهر چی گفته و دیگه نگفت سلام نکردی و این حرفااینم که گفتم رفتارش دلیله اصلیش مادرشوهر و خانواده ش هستن چون به این رفتارهای طلبکارانه ش بها میدن و نازش رو میکشن.اینم بگم که کلا خواهرشوهر با سامان مشکل داره. چون مادر ایمان رو اون معرفی کرده بوده و ظاهرا یه چندباری بهش گفتن این نونی بود که تو تویه دامن ما گذاشتی. اون اوایل هم که با من خیلی لج بود سرِ همین موضوع بود. چون میگفت اگه اونی که من معرفی خوب نیست تو هم نمیتونی مورد بهتر پیدا کنی.  خیلی سعی میکرد با حرفا و رفتارش بین من و سامان و اب کنه ولی خوشبختانه موفق نشد. یه بار هم که من دعوایه خیلی بدی با مادرشوهر تقصیر خواهرشوهر و حرفاش بود. الانم که توقع داره سامان ماهانه بهش یه مبلغی کمک کنه. ولی ابدا اگه من بزارم. من تو این گرما بیام سرِ کار واسه یه ذره پول بعد اون بشینه تو خونه خودشو باد بزنه و ناله کنه پول ندارم! دو تا پسراش میرن سرِ کار ولی از مادرشوهر پول میگیره! یه ریال هم تو خونه ج نمیکنن. معلوم نیست برنامه شون برای آینده چیه و قرارِ چیکار کنن.فقط میدونم خواهرشوهر روزبه روز بیشتر طلبکار و پررو میشه. اون سری هم که مادرشوهرو کتک زده بود!  ولی مادرشوهر دلش نمیاد بیرونش کنه از خونه، میگه جایی  نداره بره. ولی به نظر من بیرونش کنه بهتره چون میره دنبالِ زندگیش. اینجوری شوهرش هم دنبال کار میره و زندگیشون س ا میشه. اینجوری شوهره خیالش راحته که بچه هاش تامینن عین خیالش نیست اونم یه بار خونه ی خواهرشه یه بار خونه ی برادرش.
دیگه چیزی یادم نمیاد بنویسم ازش. فعلا همینا. اگه جاییش مبهم بود بگید توضیح بدم

++ روز و روزگار خوش



خیلی جالبه حتما امتحان کنید!
چه ی همیشه درقلب شما جای دارد؟
1-عددی دلخواه بین(1-9)انتخاب کنید.
2-آنرابا10جمع کنید.
3-دوباره با5 جمع کرده .
4-بازحاصل بدست آمده رابعلاوه8 کنید.
5-این بارعدددلخواهی راکه ابتداانتخاب کردیداز جواب کم کنید. حالاباتوجه به لیست زیرشخصی که همیشه درقلبتان جای دارد را بی د
1-عشق
2-پدر
3-مادر
4-خواهر
5-برادر
6-عمو
7-
8-
9-
10-همسر
11-نامزد
12-دوست
۱۳-همسایه
۱۴_فرزند
۱۵_مادربزرگ
۱۶-پدربزرگ
۱۷-معلم اول ابت
۱۸-پدرشوهر ۱۹-مادرشوهر
۲۰-مادرزن
۲۱-پدرزن
۲۲-خواهرشوهر
۲۳-" زمان" [عج]
۲۴-باجناق
۲۵-برادرزن
۲۶-رفیق فابریک
۲۷-نوه
۲۸-رئیس
۲۹-خواهرزن
۳۰-برادرشوهر شاید جاخورده باشید ولی بدونید" او" همیشه تو اعماق قلب شما جا داره ...اینطور نیست؟ من : مادربزرگ،شما؟ به تازگی دختری وارد زندگی برادرم شده و قصدشون از همون ابتدای رابطه ازدواج بوده...دختر خوبیه و مهمتر اینکه برادرم دوسش داره.اگه این رابطه به ازدواج ختم بشه من میشم خواهر شوهر اون دختر!...با خودم به واژه ی"خواهرشوهر"فکر می که دیدم حس خوبی بهش ندارم و دنبال دلیلش گشتم.
دلیلش رو توی رفتارهای بعضی از هام پیدا ...دلیلش همون ن علیه ن معروفه!<. مجله خانه بخت: اگر با همسرتان اختلاف دارید هیچ گاه نزد مادرشوهرتان آن را علنی و آشکار نکنید زیرا این کار یعنی که مادرشوهر در زندگی ما دخ کن! معمولا نوعروسانی که اتفاقا مدرک ی هم دارند و خودشان را در زمینه علم و حداقل رسیدگی به امور منزل و زندگی، صاحب نظر و رای می دانند با وارد شدن به زندگی مشترک و دیدن و شنیدن نصیحت های مادرشوهر- که مثلا این کار اشتباه است و نباید این غذا را این طور طبخ کنی- احساس می کنند مادرشوهر می خواهد در زندگی خصوصی آن ها دخ کند.
این احساس وقتی به اوج خودش می رسد که مادرشوهر می گوید: «مادر، شوهرت این غذا را دوست ندارد.» یا رو به پسرش می گوید: «بمیرم چقدر لاغر شدی!» در این صورت، ممکن است نوعروس هم بخواهد گربه را دم حجله بکشد و این طور می شود که اختلاف ها شروع می شود. دختری بعد از ازدواج نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با او جر و بحث می کرد. عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادرشوهرش بمیرد،همه به او شک خواهند کرد،پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غ. مامانبزرگم میگفت اون موقع ها رسم نبوده خیلی سر و صورتو ترتمیز کنن قبل ازدواج که هیچی,اصن حکم حرام داشت! یه بار وقت عروسی, هر سالم دم دمای عید مثلا,یه خانومی میومد تو محل,عروسای خونه, دور از چشم مادر شوهر, یواشکی میبردنش ته انباری,صورتاشونو بند می انداخت... عروسا یواشکی دوقرون از شوهرشون میگرفتن میدادن به خانوم. بعدم وقتی حضرت خانوم.می. مهلت یک ماهه زن جوان برای ید خانه در منطقه شمال تهران به شوهرش، باعث شد تا برای همیشه از همسرش جدا شود. عروس و خواهرشوهر در نقش یدار وارد طلافروشی ها می شدند و وقتی حواس مغازه دار را پرت می د دست به سرقت می زدند. داستان سندباد با فرمت pdf
داستان سندباد در تلگرام
داستان سندباد و هفت دریا
جدید ترین داستان سندباد داستان های سندباد ادامه مطلب داستان ضرب المثل ها داستان ضرب المثل ها داستان ضرب المثل ها داستان ضرب المثل ها داستان ضرب المثل ها ادامه مطلب داستان شیخ صنعان داستان شیخ صنعان داستان شیخ صنعان داستان شیخ صنعان داستان شیخ صنعان ادامه مطلب داستان اصلی و کرم با فرمت pdf
جدید ترین داستان اصلی و کرم داستان کرم داستان اصلی داستان جدید اصلی و کرم ادامه مطلب ایران نوشت:نخستین جلسه تحقیق از دختر جوان که مدتی قبل توسط عروس خانواده، هدف اسیدپاشی قرار گرفته بود، در دادسرای امور جنایی تهران برگزار شد. سلام. میدونم ادامه داستان خیلی طول کشید اما واقعا برای ساختن بستر ادامه داستان باید کلی فکر می چون هم باید ادله کافی و قانع کننده ای پیدا می که داستان به این سمت جدید کشیده بشود و هم اینکه باید درباره مکان ها و مناطق مورد استفاده در داستان تحقیق می تا داستان مستندتر و واقعی تر پیش برود. ادامه داستان را در ادامه ملطب بخوانید .... داستان بعثت برای تلگرام
زیبا ترین داستان بعثت بهترین داستان بعثت جدید ترین داستان بعثت داستان های بعثت ادامه مطلب خواهرشوهر خیلی دنبال اینه که بگه،من عقل کلم، باسلیقه ام، تو بی سلیقه و خنگ.قبل عروسی مدام میگفت، لباس چیکار کردی، تک خواهرته. چاق و بدهیکل شدی. پاشو برو شانزه لیزه لباس ب . بریم یه کلاه گیس قشنگ ب ، بذار سرت، نرو آرایشگاه، و...هزار مدل نظر داد. منم لحظه آ تازه تصمیم گرفتم لباس هندی طلایی بپوشم. روز قبل عروسی هم آرایشگاه رو اکی . تو . از وقتی اومدیم، اصلا سبزی نگرفتیم. یا مامان پاک کرده و شسته شده برامون فرستادن، یا مادرشوهر :) #حس خوب و دلگرم کننده ی حمایت :) #دستشونم درد نکنه :) mother مادر father پدر grandmother مادربزرگ grandfather پدربزرگ brother برادر sister خواهر fiance نامزد wife همسر-خانم husband همسر-شوهر son فرزند پسر daughter فرزند دختر father-in-law پدرشوهر-پدرزن mother-in-law مادرشوهر-پدرشوهر sister-in-law خواهرزن-خواهرشوهر-جاری-زن برادر brother-in-law برادرشوهر-برادرزن-شوهرخواهر-باجناق cousin عموزاده- زاده- زاده- زاده nephew پسرخواهر-پسر برادر زن و خواهر شو. داستان شیرین و فرهاد داستان شیرین و فرهاد داستان شیرین و فرهاد داستان شیرین و فرهاد داستان شیرین و فرهاد داستان شیرین و فرهاد ادامه مطلب داستان طوطی و بازرگان با فرمت pdf
داستان جدید طوطی و بازرگان داستان بازرگان داستان طوطی داستان های طوطی و بازرگان ادامه مطلب سلام به همه. خوبید خوش گذشته تا الان ؟ امیدوارم بقیه ش هم عالی باشه براتون.من چیکار کنم از دستِ بعضیاتون. هربار باید دنبال یکی بگردم. اون سری دنبال شمیم میگشتم الان دنبال لی لا. چرا نمینویسی یه مدته؟؟؟؟ حتی کامنت هم ندیدم ازش تو وبایی که میدونم میخوند. لی لا خبر بده از خودت خواهر.......از اون بدتر آوین. نمیدونم اون چرا دیگه نمینویسه. آوین کجایی؟ دقیقا کجایی؟؟؟دوستانی هم که ازشون خبر دارن لطف کنن اطلاع بدن بی زحمت
خب برم سراغ روزانه نویسی. تا بیست.و.هفت.تیر. نوشتم که بود. چهارشنبه یادم نیست چی به چی بود ولی احتمالا مثل همه ی روزا بوده. پنج شنبه هم به تمیز خونه و لباس شستن و جمع گذشت. واسه ناهار هم آبگوشت گذاشتم. بعداز ظهرشم سامان رفت دنبال مادرش و اومدن خونه. قرار بود با هم برن آبادان برای همون زمینی که دارن. سامان لباسا و وسایلشو آماده کرد و شام خوردیم و حدودایه ساعت یازده شب حرکت به سمت آبادان. با ماشین رفتن. من و ایمانم یه کم بعد خو دیم. سامان حدودایه ساعت نُه صبح زنگ زد گفت رسیدن اهواز و دارن میرن سمت آبادان. مادرشوهر میگفت برن خونه ی همون فامیلشون ولی سامان میگفت دوست نداره بره. خلاصه حدودایه ساعت 11  سامان اس.ام.اس. داد که به من زنگ بزن من نمیخوام اینجا بمونم مثلا تو دوستمی میخوام بیام پیشت. منم زنگ زدم بهش. خلاصه سامان رفت یه هتل گرفت  و موند اونجا. بعدش هم مادرشوهر رفته بود پیشش. خلاصه رو اونجا بودن. منم به کارای خونه رسیدگی . برنج هامون سوسک.برنج. گذاشته بود بردم روی پشت.بوم. زیرآفتاب و دو ساعت بعد هم آوردمش خونه همه ی سوسکها از بین رفته بود. شنبه هم که یه روز عادی بود و شبش به داداش کوچیکه گفتم اومد خونه مون و یه کم حرف زدیم راجع به کارش و رفت. یک شنبه صبح هم سامان اینا حرکت به سمت تهران و حدودایه ساعت هشت.شب. رسیدن خونه. سامان برای من دوتا ادکلن و ژیلت و رنگ مو آورده بود برای ایمان هم یه تلنبه.ی.دوچرخه. و یه قفل.دوچرخه و یه سی.دی.ای .با . با ما و بیسکوییت. مادرشوهر هم شب موند خونه مون و صبحش رفت.طول هفته هم اتفاقی نیفتاد. چهارشنبه. سامان گفت فردا یه روزه بریم شمال و برگردیم. منم گفتم باشه. ولی باید بعداز ظهرش جایی میرفتم. خلاصه رفتم و زنگ زدم به سامان. سامان گفت توقع داشتم زودتر بری خونه وسایل جمع کنی نه اینکه بری  به کار خودت برسی. منم گفتم کاری ندارم که نهایت میخوام دوش بگیرم و یه دست لباس بردارم که اگه شب موندیم. خلاصه یک ساعت بعد زنگ زد گفت مامانم فهمیده پنج شنبه نیستیم ناراحت شده(از این بابت که ما نبودیم بیاد خونمون و دوست نداشته بمونه خونه، حوصله ی خواهرشوهر رو نداره) اگه با ما بیاد اشکال نداره؟ منم گفتم نه مشکلی نیست. خلاصه من کارم ساعت پنج و نیم تموم شد و میخواستم با مترو برم خونه که زود برسم ولی سامان گفت من نزدیکم صبر کن بیام. منم منتظر شدم حدودایه شش بود که رسید. مادرشوهر تو ماشین بود. خلاصه تو ترافیک موندیم و ساعت هشت رسیدیم خونه!!! توی ماشین که بودیم گوشی مادرشوهر زنگ خورد و یکی از دوستاش بود. گفت که فردا مهمون داره و از مادرشوهر خواست بره کمکش(مادرشوهر دست پختش خیلی خوبه برای همین میخواست که بره کمکش) مادرشوهر هم قبول کرد!!! سامان خیلی عصبانی شد،  گفت من بهت گفتم بیا شمال گفتی باشه. من دارم میرسم خونه، فردا هم صبح زود میخوام برم شمال، من الان توی این ترافیک تورو کجا ببرم؟؟ مادرشوهر هم گفت برام ماشین بگیر خودم میرم. یا صبح زود خودم میرم. سامان هم ناراحت شد. خلاصه رسیدیم خونه و تو راه هم پیتزا گرفتیم واسه شام. شام خوردیم و یه کم نشستیم و مادرشوهر اصرار کرد بره خونه ش که سامان گفت نمیره شمال و فردا خودش مادرشوهر رو میرسونه. مادرشوهر هم رفت خو د. منم به سامان گفتم حالا که نمیری لااقل پولِ دوستم رو بده. یهو سامان داد و بیدادش رو گذاشت که عجب غلطی از تو پول گرفتم ، دوستت هم مس ه ش رو درآورده!!! الان برات واریز میکنم(اینترنتی) فقط دست از سرم بردار ببر بندازش جلوش، دیگه هم نمیخواد واسه من پول قرض کنی!!!!  منم گفتم چته تو؟ پول مردمو میخوای پس بدی پررو هم هستی؟ مگه تو بهش پول دادی که طلبکاری؟ اشتباه کرده پول داده کارِت راه بیفته که الان اینجوری میکنی؟ خلاصه واریز کرد به حسابمو چند دقیقه بعد هم خو دیم.فرداش که میشد پنج شنبه پنج مرداد، بیدار شدمو صبحانه خوردم مادرشوهر و سامان نبودن. منم بعد صبحانه رفتم دوش گرفتم. وقتی اومدم بیرون سامان اومده بود. گفت آماده بشید بریم شمال!!! خلاصه لباس و وسایل برداشتم و رفتیم. حدودایه 3 بعد از ظهر رسیدیم عباس.آباد. البته ناهار رو تو جاده خوردیم که خیلی هم خوشمزه بود. سامان ازم عذرخواهی کردو منم گفتم وقتی مادرت برنامه ت رو بهم میریزه تو حق نداری دادش رو سرِ من بزنی. من کیسه بو تو نیستم. خلاصه که آشتی کردیم. میدونستم یه مدت نمیتونه بره مسافرت واسه همین نمیخواستم مسافرت رو بهش زهر کنم. البته اون روز من به شددددت ناراحت بودم ولی به روی خودم نیاوردم. خلاصه رسیدیم و رفتیم جنگل و بعدم رفتیم ویلا بگیریم که یه چندجا رفتیم خوشمون نیومد و آ سر یه مناسب پیدا کردیم. شام نیمرو خوردیم و بعدم خو دیم. فرداش بعد از صبحانه ویلا  رو تحویل دادیم و رفتیم دریا و جنگل و بازار و برگشتیم تهران. ناهار رو خونه خوردیم. خیلی خوش گذشت ولی هوا خیلی گرم بود. باقی روز به تمیز خونه گذشت و چندباری هم ماشین لباسشویی رو روشن . راستی مادرم هم رفته بود اصفهان برای گرفتن ارث م. یه داشتم بچه نداشت بعد از فوتش سه دونگ خونه ای که به نامش بود به وراثش رسید که مادر منم یه سهمی داشت.خلاصه که پنج شنبه شب رفت و شنبه قبل از ظهر هم خونه بود. با داداش بزرگه رفته بود.شنبه هم که اومدیم اداره و باز یه هفته ی تکراری که همه ش کار بود و کار. اون کاری هم که گفتم بازرس ازمون خواسته تایید شده و من باید انجام بدمپنج شنبه به تمیز خونه گذشت. واسه ناهار هم مادرشوهر اومد خونمون و بعدازظهرشم رفتیم فروشگاه و پارک و آب و  آتش ، صبح مادرشوهر رفت خونه ش. گفت واسه بیست و هفتم مرداد  واسه خواهرشوهر کوچیکه سالگرد گرفته( چه زود ی ال شد) و ما رو هم  دعوت کرد که بریم. گفت به مامان و خواهرم هم بگم که البته بعید میدونم مامانم بیاد. واسه چهلم هم نیومد پارسال. الان که کلا از فامیل ی نیست بیشتر دوستایه مادرشوهر هستن. مادرشوهر رفت و منم یه کم جمع و جور و ناهار خوردیم و بعدازظهرم رفتیم  خونه ی مامانم و یه کم نشستیم و بعدم اومدیم خونه. شنبه که تعطیل بود و اداره ی ما تعطیل بود ولی سامان رفت سرِکار. واسه شام قرمه سبزی درست بسیااااار خوشمزه. جای همگی خالی. ایمان که اصلا گوشت نمیخوره گفت برام گوشت بزاریک شنبه هم که اومدم اداره و فعلا همه ی روزا مثل هم بوده، بجز یک شنبه که بابت یه کاری با یکی از همکارایه مالی بحثم شد.آهان راستی که سامان مادرشو رسوند خونه ش قبلش برده بودش بهشت.زهرا. سرِخاک خواهرشوهر. سامان میگفت با مادرش جر و بحثش شده و دعواشون شده. بحثشون سرِ زمینِ.آبادان بوده. سامان میخواد زمین رو خودش برداره. در واقع میخواد سهم خواهرا و برادرش رو بده و زمین رو ب ه. مادرش هم از اون زمین ارث میبره. به مادرش گفته سهم خواهرشوهر بزرگه و برادرش رو بده و سهم مادر و خواهرشوهر مرحوم بمونه و بعدا بده. خواهرشوهر مرحوم که شوهرش راضی میشه، سامان هم به مادرش گفته سه دونگ زمین رو به نامت میزنم!  وقتی سامان گفت با مادرش دعواش شده و مادرشوهر گیر داده که حتما به نامش کنه، منم گفتم سامان چون مادرت گیر داده میگم ولی چرا باید سه دونگ به نامش بشه؟؟؟ تو هم سهم بقیه رو بدی هم خودت از اون زمین سهم داری باید سه دونگ به نامت بشه، مادرت هم که طبق قانون کلا یک ششم حدودا سهم داره (سهم ارث شوهرش و دخترش)  اونم سه دونگ؟؟؟!!! سامان چیزی نگفت گفت حالا بزار ببینم چی میشه اصلا پولم جور میشه یا نه. منم دیگه ادامه ندادم.ایمان  این روزا گیر داده گوشی موبایل هوشمند میخواد، من اصلا راضی نیستم براش ب یم. هم اینکه هزینه ش زیاده، هم اینکه اگه بگیرم نگهداریش برای بچه سخته. ضربه بخوره زود اب میشه و اینکه من نمیخوام همه ش سرش تو گوشی و ای .با . باشه. از طرفی  من تا الان سه میلیون پول دوچرخه دادم براش(دوبار برده) ای .با . هم یه میلیون و دویست شد. گوشی هم زیر هفتصد تومن بدرد نمیخوره. چون ایمان میخواد روش بازی نصب کنه. اما من چندسال میخوام یه انگشتر ب م هنوز نشده. احتمالا نمیگیریم براش. البته که کلا هیچ پولی هم ندارم. ب دوباره گیر داده بود گوشی میخوام. فعلا نگفتم نمیگیرم برات تا ببینم چی پیش میاد و خدا چی میخواد.
دوست تون دارم هوااااارتا. مواظبه خودتون باشید.
+ پنج شنبه پنجم مرداد شانزدهمین سالگرد فوت پدرم بود. اون روز هم که میرفتیم شمال برای همین سرحال نبودم و چندباری تو مسیر گریه . البته جوری که ی نفهمید. نمیخواستم بنویسم چون چندتا از ودستان وبلاگی همون روزا تولدشون بود. گفتم شاید ناراحت بشن. ولی گفتم مرگ حقه. پس نوشتم. ببخشید اگه ناراحت شُدید. بابای عزیزم روحت شاد. دلم همیشه برات تنگه.+دلم میخواد ماشین ب م ولی پول ندارم. جدیدا توی تا ی زیاد پیشنهاد دوستی بهم میشه. اعصابم د میشه. دلم میخواد خودم ماشین داشته باشم.+احساس میکنم یه چیزی رو یادم رفته. اگه یادم اومد مینویسم حتما. 

++پس آدم از خدای خود کلماتی آموخت و خداوند توبه او را پذیرفت، زیرا خدا بسیار توبه پذیر و مهربان است. (۲-۳۷)

«خبرجنوب» نوشت: آ ین جزئیات از پرونده زنی که متهم به قتل عمدی عروسش با ساطور است، فاش شد. برای اجتناب از استرس خانوادگی، ما از مادرشوهرها (و البته از چند عروس) درباره حرف هایی که برایشان سنگین می آید سوال کردیم و از کارشناسان پرسیدیم چطور می توان با آرامش با این مسائل رسیدگی کرد. ده تکنیک داستان سرایی داستان سرایی بهترین راه حل برای ارائه حجم زیاد اطلاعات است. انسان ها از شنیدن و فهمیدن داستان هیجان زده می شوند. داستان مانند یک رخت آویز شناختی عمل می کند که می توانیم احساسات، شخصیت ها، اقدامات و نتیجه گیری هایی را که نماد داستان زندگی انسان است، به آن آویزان کنیم. نمدونم چرا ولى رفتنت برام شده ی داستان ... ی داستان که فقط باهاش میخوابم باهاش بیدار میشم ... انگار داستان بچگیمه داستان منو چیزایی ک توى بچگى ارزوم بودو بهش نرسیدم... مامانم هر شب شاهد این داستان هست... اسم داستانش غمه مامانم میگه لعنت لعنت ب تو ...خودشو میگه اما تو راضى بودى ب همه این چیزار رفتى... پرونده عروسی که توسط مادر شوهر مورد ضرب و شتم قرار گرفت و در نهایت در بیمارستان پس از احراز مرگ مغزی جان باخت، در دادگاه عمومی بخش شیبکوه همچنان در دست بررسی است. کارگاه داستان نویسی و نقد داستان با حضور اعضای انجمن داستان هرمزگان در سیریک برگزار شد. فردوسی ظاهراً در دوران قتل دقیقی به نظم داستان هایی مشغول بوده و داستان های منفرد است که داستان بیژن ومنیژه یا رزم بیژن وگرازان از داستان های مشهور قدیم بوده که غیر از فردوسی در آثار بعضی از شعرای دیگر عهد غزنوی نیز اشاراتی در این باب دیده می شود. سؤال: با شوهرم هیچ مشکلی ندارم، ولی دخ های مادرشوهرم دارد زندگی ام را از هم می پاشد. باید با دخ های مادرشوهرم چکار کنم؟
پاسخ: دخ باید تعریف بشود و این خیلی مهم است. خیلی افراد هر حرکتی که مادرشوهر یا مادر زن می کنند به آن دخ می گویند. بعضی مواقع خیرخواهی و نصیحت است. بالا ه مادرشوهر است و سن بالاتری دارد و سال های بیشتری در این دنیا ز. داستان ثمره ی انتظار داستان ثمره ی انتظار داستان ثمره ی انتظار داستان ثمره ی انتظار داستان ثمره ی انتظار ادامه مطلب میزان نوشت: پرونده عروسی که توسط مادر شوهر مورد ضرب و شتم قرار گرفت و در نهایت در بیمارستان پس از احراز مرگ مغزی جان باخت، در دادگاه عمومی بخش شیبکوه همچنان در دست بررسی است. داستان سفید برفی داستان سفید برفی داستان سفید برفی داستان سفید برفی داستان سفید برفی ادامه مطلب وای بچه ها!!تورو خدا برین این ه رو ببین. خواهر شوهر بازی در حد لالیگاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!! http://tasvirnama.net/videoid-1077-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b1%20%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1! به امید خدا قصد دارم مجموعه داستان کوتاهی ترتیب داده و آماده کنم . لذت داستان نوشتن یکی از تجربیاتی است که امیدوارم نصیب همه علاقه مندان حوزه ادبیات بشود . از سال 81 و 82 تا اکنون مدتها بود که برای داستان نوشتن تلاشی نکرده بودم و خوشحالم که دوباره این اتفاق افتاد . فعلا اولین داستان را تقدیم حضورتان می کنم تا بعد . امیدوارم همچنان از نظ. زن دامپزشک که از دخ های مادرشوهر و خانواده همسرش در زندگی شان به تنگ آمده بود، بعد از 4 سال مهریه اش را به اجرا گذاشت تا شاید تلنگری به شوهرش بزند. مهریه ای که 291 شمش طلای 10 گرمی سوئیسی بود. نمیدونم داستان زندگی من چطوری تموم میشه اما اینو میدونم که هیچ جای این داستان، از تسلیم شدن من چیزی نخواهی خوند! به سعیده زنگ زدن میگم اون تربچه ای که شیر نخورد خورد بالا ه؟ مادرشوهر ملی ازپشت تلفن شنیده.میگه کدومو میگه؟اونی که شبیه سهیل ه با اونی که شبیه آقاگله؟ از اون جا که خیلی ها سوال می کنن که آیا این داستان واقعی هست یا نه من دو باره می گم که این داستان صد در صد واقعی هست من عاشق یه نفر هستم به نام نگار اینم داستان خودم هست و نگار. نگار خودشم هم میاد داخل این وبلایگ و داستان رو می خونه اگه نظرات اون نبود شاید اینقدر دل گرمی برای اینکه داستان رو بنویسم نداشتم داستان خانواده آقای هاشمی داستان خانواده آقای هاشمی داستان خانواده آقای هاشمی داستان خانواده آقای هاشمی داستان خانواده آقای هاشمی ادامه مطلب کارگاه «داستان دینی» با حضور مجید قیصری، دبیر جشنواره داستان کوتاه خاتم، در حوزه هنری استان همدان برگزار شد. این چندروزه سوتی پشت سوتی دادم.سوتیهای ناجور،خنده دار،آبرو بر...دقیقا نمیدونم واسه چی این اتفاق میفته برام.گیجم،یا...نمیدونم.هفته پیش همسری رفته بودتهران هم واسه کارش هم برای دیدن خانواده اش زنگ زدم خونشون وسط های حرف زدن صداش رو خیلی آروم کرد و گفت: ام مادرشوهر شده بهش تبریک بگو.بعد هم گوشی داد به .بعد از سلام و احوال پرسی گفت:آره دیگه ازیه دختری خوشمون اومده بود و دیدیم دختر خوبیه رفتیم خواستگاری و....بالا ه رفتم تو گروه مادرشوهر ها.یه لحظه قفل یادم نمیومداسم پسر امین(همسری) چی بود گفتم:وای مبارکه پس هدی ازدواج ؟ ت شد ویه دفعه شلیک خنده بلند شد (کودک درونم باپتک کوبوند تو مخم که آخه خنگولی مادرشوهر شده نه مادرزن)هرکار می یه کلمه بگم تا درستش کنم چیزی به ذهنم نرسید . باخنده گفت:وای خدا بگم چیکارت نکنه آخه توچه قدر بانمکی میگم مادرشوهر شدم هادی زن گرفته هادی...دعا کن هدی هم ازدواج کنه...نمیدونستم چی باید بگم به همین دلیل زدم زیر خنده وگفتم:وای به خدا یه لحظه قاطی نمیدونم چرا اینطوری شد اسم هارواشتباه گفتم شرمنده مبارک باشه جون.بعد هم همسری گوشی رو گرفت و تامیتونست خندید اون شب بدجور سوتی دادم یه لحظه احساس خانم شیرزادم توی برنامه ساختمان پزشکان. ×این هم از ع کیک تولدم همسری قاطی کرده بوده نمیدونسته 21سالمه یا20 ...>کلیک×از همسری سرماخوردگی گرفتم کل بدنم کوفته اس گلوم گرفته چشام هم قرمزه .دماغمم باد کرده.الان حس ترسیدی مگه نه؟ امروز صبح  رفتم منزل مادرشوهر. می دونستم نوبت من و همسره.ولی همسر زودتر از من رفته بود. وقتی رسیدم، بهش گفتم که اومدم ناهار درست کنم که اگه خودش بیرون کار داره، بتونه بره. صبر کرد. مقداری از کارهای اولیه ی ناهار رو برام انجام داد و پیش از ظهر رفت. قرار شد بعد از اذان ظهر بره دنبال بچه ها و اونها رو برای ناهار بیاره منزل مادرشوهر.ناها. داستان ضرب المثل بیگانه اگر وفا کند ، خویش من است داستان ضرب المثل بیگانه اگر وفا کندداستان ضرب المثل بیگانه اگر وفا کندداستان ضرب المثل بیگانه اگر وفا کند خویش من استاز آن به بعد هر وقت بخواهند ارزش وفاداری را مثال بزننداین ضرب المثل را به کار می برند. داستان ضرب المثل بیگانه اگر وفا کند  یکی بود ، یکی نبود .ماری بود و سو. روش سخنرانی - روش داستانی ایجاد انگیزه

#آموزش_روش_سخنرانی
#ایجاد_انگیزه
#روش_داستانی

روش داستانی ایجاد انگیزه

روشی که در آن با بیان یک داستان جذّاب در ابتداى سخنرانى، مى‏توان در مخاطب انگیزه استماع ایجاد کرد. اغلب مردم (عالم و عامى) از داستان تأثی ذیرند و از آن لذّت مى‏برند؛ از این‏رو، در قرآن کریم براى تربیت انسانها، از داستان به وفور استفاده شده است.

شرایط اختصاصی:

1. داستان انتخ بسیار جذاب و مهم و تاثیر گذار باشد.

2. قسمت بسیار جذاب و جالب داستان ابتدا مطرح شود.

3. حتما پرورش داده شود و پرورش به اندازه و مناسب باشد.

پرورش داستان:

1 – پرورش مکان وقوع داستان

2 – پرورش زمان وقوع آن

3 – پرورش شخصیت اصلی داستان

4. داستان مستند باشد و تحریف نداشته باشد ، استناد داستان به ذکر نام شخصیتهای داستان ، مکان ، تاریخ و زمان داستان و یا ذکر منبع داستان می تواند باشد.

5. داستان اصل قرار نگیرد و بلافاصله بعد از داستان ارتباط قوی با موضوع منبر ایجاد شود.


میوه های فامیل: نارنج: مادرشوهر چون فشار رو میاره پایین نارنگی: شوهر چون راحت میشه پوستشوکند لیموشیرین: جاری چون به مرور تلخ میشه خیار: خواهرشوهر چون ازدستش رودل میکنی برای اختتامیه ترم اول کلاس های داستان نویسی باید یک داستان مینوشتیم و ارائه مبکردیم. منم یه داستان نوشتم به نام "عمامه " که از اسم میشه تشخیص داد به کدام قشر اختصاص دارد. البته میخواستم این داستان رو نگه دارم برای خودم که اگه قرار شد یه روزی کتاب چاپ کنم این داستان های نخونده هم داخلشون باشه اما دیدم هم خیلی وقته پست نذاشتم و هم نزدیکه عیده گفتم این داستان رو عمومی بذارم. امیدوارم بپسندید.کل داستان 9 صفحه هست.در فرمت "پی دی اف" هست. پیشاپیش برایتان سالی پر از خوبی و خوشی در کنار خانواده تان را آرزو میکنم. داستان عمامه برای داستان اینجا کلیک کنید تا به صفحه منتقل شوید هوشنگ گلشیری داستان نویس، منتقد، آموزگار داستان نویسی، سردبیر مجله کارنامه و.... در این مختصر نخست بخشی از «چرا داستان می نویسم» به قلم هوشنگ گلشیری را می خوانید. سلام بچه ها... خوبین؟؟ خوشین؟؟ من اومدم با قسمت اول داستان قشنگم دوباره تابستون شروع شد و داستان نوشتن من هم شروع شد... امیدوارم خوشتون بیاد فعلا رمان در دست نوشتن هست.. و ادامه مطلب قفله... باید خواننده های داستان زیاد بشه... پس هر که دوست داره داستانم رو بخونه.. کامنت بزاره... مرسی...