داستان با مادرشوهر خواهرشوهر

به نقل از خبرگزاریها در مورد داستان با مادرشوهر خواهرشوهر : اصولاً مادر عروس جز تعریف از دخترش کار دیگری ندارد! اگر مادر عروس از هنرها و مزایای دخترش برای بقیه نگوید، توقع دارید چه ی این وظیفه خطیر را بر عهده بگیرد؟

در همین راستا اگر ت یازدهم را عروس فرض کنیم (بلا نسبت عروس، دور از جان ت یازدهم! ) یکی مثل صادق زیباکلام اگر مادر بزرگ عروس نباشد، حکماً مادر عروس محسوب می شود! هرچه باشد جناب. سلام به همه.قرار بود از خواهر.شوهر.بزرگه بگم.خواهرشوهر بزرگه بچه ی دومه و دختر اول. پنجاه و یک سالشه تا حالا سنش رو حساب نکرده بودم خ . توی سن بیست سالگی ازدواج کرده و جدا شده چون شوهر ش دست بزن داشته.  چند سال بعد(حدود هفت هشت سال بعد، دقیق نمیدونم) مجدد ازدواج میکنه با شوهر فعلیش. به گفته بقیه از اول اخلاقش تند بوده و با همه مشکل داشته. مخصوصا خانواده ش. رفتارش جوریه که انگار بابت خانواده ش شرمنده ست و خانواده ش رو دوست نداره و یه جورایی ر شأنه براش بگه خانواده م اینه. بارها هم گفته که نه من خواهر و برادری دارم و نه خواهر ی هستم. از همه هم به شددددت طلبکاره. سه تا بچه داره. دو تا پسر و یه دختر. پسر بزرگش نه درس خونده(دیپلم هم نداره) نه کارِ مشخصی داره،  پسر دومش خیلی  پسر خوبیه. آروم و منطقی. دخترش 9 ماه از ایمان کوچیکتره و امسال کلاس پنجم بود.
شوهرش قبل از اینکه ورش ت بشه سفره.خونه.سنتی. داشت توی فرحزاد. وضع مالیشون خوب بود. خیلی خوب نه ولی سعی می خودشون رو خیلی بالا نشون بدن. مادرشوهرم خونه ش میدون.المپیکه. اوایل خواهرشوهر هم همون سمتا بوده ولی بعد از یه مدت میره ولنجک. یه خونه 190 داشت با سه تا اتاق خواب بزرگ و یه سالن خیلی بزرگ. زیادی ول جی می .  شوهرش یه مبلغ زیادی چک دستِ مردم داشت که بابتش یه مدت زندانی بود و بعد آزاد شد تا بتونه چک ها رو پاس کنه. چیزی حدود 400 میلیون بدهی. هنوز هم بدهی هاش صاف نشده. خب از نظر من این همه بدهی یه شبه به وجود نمیاد. ظاهرا که خواهر شوهر اصلا رعایت نمیکرده. اینو از حرفهای خودش فهمیدم. چون وقتی طلبکارا چکهاش رو میزارن اجرا اول از همه پول پیشِ خونه رو ضبط میکنن. که البته چیزی هم ازش نمونده بوده ظاهرا. فکر کنم پول پیش حدود 70 میلیون بوده و ماهانه سه میلیون میدادن. وقتی طلبکارا پولو ضبط میکنن صاحب خونه یه بخشی رو برمیداره بابت خسارت چون زودتر از موعد داشتن تخلیه می یه بخشی رو هم برمیداره بابت اجاره ی عقب افتاده، خواهر شوهر هم وسایلش رو میبره میزاره پارکینگِ خونه ی دوستِ پسرِ بزرگش. یه مدت اونجا بود و باز یه جایی رو اجاره برای  وسایلشون که توی کرج بود. خودش و بچه هاش هم که خونه ی مادرشوهر بودن. شوهرش هم زندان. من اون موقع تازه عروسی کرده بودم و خونه ی خودم بودم. مادرشوهر خیلی بهشون گفت وسایل رو بفروشن، خواهرشوهر هم یه پراید داره که به نامه خودشه، مادرشوهر میگفت ماشین رو هم بفروشن و با پول وسایل یه جایی رو رهن کنن. وسایلش خیلی زیاد بود، اگه میفروختن پول خیلی خوبی بود. چهاردست مبل و سه تا کولر.گازی و دو تا ترد.میل و سه تا تلوزیون و سه تا و یخچال ساید و ماشین.ظرفشویی و ماشین.لباسشویی و ... خیلی وسایلش زیاد بود. خب نفروختن و  از طرفی پول اجاره انباری هم که اجاره کرده بودن رو ندادن. من دیگه نفهمیدم وسایلش چی شد، فقط یادمه خواهرشوهر میگفت اون انبار کرج برای اینکه اجاره ندادن چندتا تیکه رو برداشته جای مبلغ اجاره و بقیه رو هم گذاشته دمِ در!!! من که باور ن خواهرشوهر  بیخیال وسایلش شده باشه احتمالا فروختن ولی نگفتن تا بتونن همچنان از مادرشوهر پول بگیرن. گفتم ول ج بوده خواهرشوهر چون میگفت ماشین ظرفشویی رو تازه یده بودم سه بار استفاده کرده بودم!!! ظرفشویی رو حدود هشت میلیون یده بود! خب مگه میشه  زنی شوهرش این همه بدهی داشته باشه و ندونه! اونم خواهرشوهر که جزو زنهای بااقتدار حساب میشه و شوهر و بچه هاش حرفش رو گوش میدن. یادمه یکی از طلبکارا چکش پونزده میلیونی بود و پول اونو اول دادن. خب ظرفشویی نصف پول اون بود!!! خلاصه یه مدت بعد شوهرش آزاد شد و یه خونه گرفت حوالی نواب. خواهرشوهر با مادرشوهر یه دعوایه حسااا کرد و رفت خونه ی خودش. فکر کرده بود خونه خیلی  شاهانه است، برای همین با مادرشوهر دعوا کرده بود، به مادرش گفته بود من چندشم میشه رویه مبلایه تو میشینم! حالم بهم میخوره به وسایلت دست میزنم!!! اون موقع نزدیک عید بود و ما واسه عید دیدنی رفتیم خونه ش. یه خونه ی خیلی کوچیک، که شاید چهل متر هم نمی شد. انقدر کوچیک بود که نمیشد تو سالنش که بیشتر شبیه راهرو بود مبل بزاری! دیوار ش که توی سالن بود نم داده بود و رنگ دبوار تغییر کرده بود!!! خلاصه فردایه روزی که ما رفتیم خونه ش به مادرشوهر زنگ زده بود و گریه کرده بود و گفته بود ش انقد کوچیکه که توش جا نمیشم. آخه خواهرشوهر اضافه وزنش خیلی  زیاده. فکر کنم 50 کیلو اضافه وزن داشته باشه.وزنش  صد و ده و قدش 160 یا 165 باید باشه. خلاصه که باز برگشت خونه ی مادرشوهر. فکر کنید سه تا بچه ش با شوهرش. همه توی خونه ی مادرشوهر بودن. شوهرش سرکار نمیرفت. برادرش بهش ماشین داده بود کار کنه ولی توی خونه ی مادرشوهر میخورد و میخو د!!! یه بار که مادرشوهر بهش گفته بود بره سرِ یه کاری و به فکر آینده ی بچه ها و زنش باشه، خواهر شوهر با مادرش دعوا کرده بود که توی زندگیه من دخ نکن! خودمون میدونیم چیکار کنیم!!! مادرشوهر هم گفته بود وقتی توی خونه ی من میخورید و میخو د به منم مربوطه. من فقط یه حقوق.بازنشستگی. دارم چه جوری ج این همه آدم رو بدم!!! خواهر شوهر گفته بود وظیفته! مادری، داری وظیفه ت رو انجام میدی!!! وقتی مادرشوهر اینارو تعریف میکرد بهش گفتم این سری گفت وظیفته، بهش بگو تو هم مادری پس وظیفه ت رو انجام بده نه اینکه توی خونه بخوری و بخو . مادرشوهرم برای دخترش کار پیدا کرد سمت خونشون ولی خواهرشوهر نرفت!!! ترجیح میده بشینه توی خونه و بقیه جش رو بدن. مادرشوهر یه بار دیگه هم با شوهرِ خواهرشوهر دعوا کرده بود سرِ بیکاریش که اونم از خونه رفته بود و تا الان فقط میاد سر میزنه بهشون یا زن و بچه ش میرن دیدنش. کلا  خواهرشوهر از اوناست که از همه طلبکاره و به نظرش همه بهش بی احترامی میکنن، که به نظر من اینم تقصیر خانواده ش و مخصوصا مادرشوهره. چون زیادی بابت این رفتارش دل به دلش میده. مثلا وقتی من تازه ازدواج کرده بودم، همه ش به مادرشوهرم میگفت ندا میاد اینجا به من سلام نمیکنه و محل نمیزاره بهم. در حالیکه من هربار میرفتم هم سراغ شوهرش رو میگرفتم هم پسرِ بزرگش رو. بیشتر اوقات هم که میرفتیم خونه ی مادرشوهر، با دخترش میرفت توی اتاق و به مادرشوهر میگفتن به ما بگه که خونه نیستن!!! تا وقتی هم ما اونجا بودیم بیرون نمیومدن! یه بار که برای بار هزارم مادرشوهر گفت خواهرشوهر بهش گفته سری قبل که من اونجا بودم،  بهش بی احترامی و بهش سلام ن ! منم با صدای بلند جوری که خواهرشوهر بشنوه (توی اتاق بود ولی گفته بود مادرشوهر بگه خونه نیست)  گفتم چیه هربار شما این حرفو تکرار میکنی؟!!!  خوبه خودتون میشنوین سلام میکنم و حتی سراغ بچه هاش رو هم میگیرم! نمیدونم والا یا گوشش  مشکل داره یا آ ایمر داره که هربار اینو میگه. شما هم جای اینکه بهش بگی شنیدی سلام میای حرفایه بی مورد اونو به منتقل میکنی؟؟؟ مثله اینکه هربار بی احترامی کرده من احترام هوا بَرش  داشته، فکر کرده خبریه. من اینبار ببینمش مخصوصا نه سلام میکنم نه احترامی میذارم بهش تا فرق احترام  و بی احترامی رو بفهمه. نمیدونم شایدم حسادت میکنه. خوبه جایه مادرمنه، من از بچه ی اولش فقط هشت سال بزرگترم. انگار من هرچی هیچی نمیگم بدتره، منم میدونم از این به بعد چه جوری رفتار کنم(توی تمام  مدتی که من داشتم این حرفارو میزدم مادرشوهر با چشم و ابرو داشت اشاره میکرد که چیزی نگو تو اتاقه) بی احترامی رو اون میکنه که میره تو اتاق درو میبنده فکر میکنه ی نمیفهمه خونه ست و نمیاد بیرون، نیومدنش یعنی بی احترامی دیگه، نکنه از نظر اون احترام این چیزاست؟!(زده بودم به سیم آ ) سامان هم بنده خدا هنگ کرده بود چیزی نمیگفت. مادرشوهر بنده خدا فقط گفت نمیدونم والا. ما هم  یه کم نشستیم و بعد رفتیم. ولی دیگه مادرشوهر نگفت خواهرشوهر چی گفته و دیگه نگفت سلام نکردی و این حرفااینم که گفتم رفتارش دلیله اصلیش مادرشوهر و خانواده ش هستن چون به این رفتارهای طلبکارانه ش بها میدن و نازش رو میکشن.اینم بگم که کلا خواهرشوهر با سامان مشکل داره. چون مادر ایمان رو اون معرفی کرده بوده و ظاهرا یه چندباری بهش گفتن این نونی بود که تو تویه دامن ما گذاشتی. اون اوایل هم که با من خیلی لج بود سرِ همین موضوع بود. چون میگفت اگه اونی که من معرفی خوب نیست تو هم نمیتونی مورد بهتر پیدا کنی.  خیلی سعی میکرد با حرفا و رفتارش بین من و سامان و اب کنه ولی خوشبختانه موفق نشد. یه بار هم که من دعوایه خیلی بدی با مادرشوهر تقصیر خواهرشوهر و حرفاش بود. الانم که توقع داره سامان ماهانه بهش یه مبلغی کمک کنه. ولی ابدا اگه من بزارم. من تو این گرما بیام سرِ کار واسه یه ذره پول بعد اون بشینه تو خونه خودشو باد بزنه و ناله کنه پول ندارم! دو تا پسراش میرن سرِ کار ولی از مادرشوهر پول میگیره! یه ریال هم تو خونه ج نمیکنن. معلوم نیست برنامه شون برای آینده چیه و قرارِ چیکار کنن.فقط میدونم خواهرشوهر روزبه روز بیشتر طلبکار و پررو میشه. اون سری هم که مادرشوهرو کتک زده بود!  ولی مادرشوهر دلش نمیاد بیرونش کنه از خونه، میگه جایی  نداره بره. ولی به نظر من بیرونش کنه بهتره چون میره دنبالِ زندگیش. اینجوری شوهرش هم دنبال کار میره و زندگیشون س ا میشه. اینجوری شوهره خیالش راحته که بچه هاش تامینن عین خیالش نیست اونم یه بار خونه ی خواهرشه یه بار خونه ی برادرش.
دیگه چیزی یادم نمیاد بنویسم ازش. فعلا همینا. اگه جاییش مبهم بود بگید توضیح بدم

++ روز و روزگار خوش



یادم نیست گفتم یا نه، خواهرشوهر یه عالمه گوشت لوبیا رو خورد، موقع رفتن هم هی گفت:باید برم خونه شام بپزم.با یه ح منزجری گفت. گفتم:اگه ناهار رو دوست داشتی، بدم ببری.خسیسیش اومد بگه خیلی خوشم اومد. گفت:آره. شما چی بخورین شام؟گفتم:من درست می کنم برنج. خورشت هم هست. اندازه دو نفر غذا کشیدم براش. هی می گفتم، بسه؟می گفت، نه بریز. کمه. خوب. ، خواهرشوهر کیست؟ مغز متفکر و طراح اصلی برنامه های سازمان جاسوسی خانواده شوهر و بهم زننده هرگونه خوشی. او معاون اول مادرشوهر و دبیر جلسات ضد عروس است. نوع اهلی آن متاهل بوده و وحشی آن اغلب مجرد میباشد. دارای نیش گزنده بوده و پس از مسموم ط ، آن را توسط برادرش هلاک میکند...! عروسیمون برگزار شد، البته خیلی خوب نه، بخاطر مادرشوهرم. اینقدری اذیت کرد که همکارام که تو عروسی بودن همش میگفتن دلمون میخواست بیایم خفش کنیم. مثلا اینکه صندلی آوردن گذاشتن کنار صندلی داماد که تو عروسی مادرش کنارش بشینه اونجا،!! اگه میشد منو بلند می اون بشینه کنار داماد. یا اینکه تو عروس کشونی اومد عقب ماشین ما نشست. یا اینکه شب پاتخ. مامانبزرگم میگفت اون موقع ها رسم نبوده خیلی سر و صورتو ترتمیز کنن قبل ازدواج که هیچی,اصن حکم حرام داشت! یه بار وقت عروسی, هر سالم دم دمای عید مثلا,یه خانومی میومد تو محل,عروسای خونه, دور از چشم مادر شوهر, یواشکی میبردنش ته انباری,صورتاشونو بند می انداخت... عروسا یواشکی دوقرون از شوهرشون میگرفتن میدادن به خانوم. بعدم وقتی حضرت خانوم.می. مهلت یک ماهه زن جوان برای ید خانه در منطقه شمال تهران به شوهرش، باعث شد تا برای همیشه از همسرش جدا شود. عروس و خواهرشوهر در نقش یدار وارد طلافروشی ها می شدند و وقتی حواس مغازه دار را پرت می د دست به سرقت می زدند. خودتان رفته اید، اما مخفی تان که چشم و گوشتان حساب می شود، در خانه مادرشوهر مانده است تا برایتان هر چه شنیده، دو تا هم رویش بگذارد و گزارش کند. داستان یک قطره عسل با فرمت pdf
داستان یک قطره عسل در تلگرام
بهترین داستان یک قطره عسل جدید ترین داستان یک قطره عسل داستان های یک قطره عسل ادامه مطلب داستان شیخ صنعان داستان شیخ صنعان داستان شیخ صنعان داستان شیخ صنعان داستان شیخ صنعان ادامه مطلب ایران نوشت:نخستین جلسه تحقیق از دختر جوان که مدتی قبل توسط عروس خانواده، هدف اسیدپاشی قرار گرفته بود، در دادسرای امور جنایی تهران برگزار شد. خواهرشوهر خیلی دنبال اینه که بگه،من عقل کلم، باسلیقه ام، تو بی سلیقه و خنگ.قبل عروسی مدام میگفت، لباس چیکار کردی، تک خواهرته. چاق و بدهیکل شدی. پاشو برو شانزه لیزه لباس ب . بریم یه کلاه گیس قشنگ ب ، بذار سرت، نرو آرایشگاه، و...هزار مدل نظر داد. منم لحظه آ تازه تصمیم گرفتم لباس هندی طلایی بپوشم. روز قبل عروسی هم آرایشگاه رو اکی . تو . از وقتی اومدیم، اصلا سبزی نگرفتیم. یا مامان پاک کرده و شسته شده برامون فرستادن، یا مادرشوهر :) #حس خوب و دلگرم کننده ی حمایت :) #دستشونم درد نکنه :) داستان بعثت برای تلگرام
زیبا ترین داستان بعثت بهترین داستان بعثت جدید ترین داستان بعثت داستان های بعثت ادامه مطلب این داستان منبعش از زندگیه یکی از دوستان هست ی پسر. البته داستان با نسخه واقعیش ی تفاوت هایی داره مثلا تو داستان اون پسرو می ن اما تو واقعیت مامان باباش بعد از ٦ سال بچه رو میندازن بیرون. اینم تنها بزرگ میشه و کلی سختی کشیده. حالا من داستان زندگیه این دوستو با تغییرات نوشتم جلسه داستان خوانی: فردا- 4شنبه ساعت 5 در سرای محله داوودیه برقرار است. با داستان خوانی آقایان: جواد جزینی با داستان: اگر شبی از شب ها مسافری)و سیروس نفیسی با داستان : هلال ماه روی کر. ضمنا، 15 مرداد جلسه ای برای کتاب های خانمها قدرتی با رمان: "سایه عقاب روی پیاده رو" و کهنه چیان با مجموع داستان "تهمینه در راه" در چیستا برگزار می گردد.
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت، ولی هرگز نمی توانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرّ و بحث می د. عاقبت روزی دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمّی به او بدهد تا بتواند مادرشوهرش را بکشد!
داروساز گفت که اگر سمّ خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود همه به او شک خواهند برد. پس معجونی به دختر داد و گفت : هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهرت بریز تا سمِّ معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادرشوهر مدارا کند تا ی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادرشوهر هم بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت : آقای عزیز دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد بمیرد. خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سمّ را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم نگران نباش آن معجونی که به تو دادم سمّ نبود، بلکه سمّ در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است. داستان شیرین و فرهاد داستان شیرین و فرهاد داستان شیرین و فرهاد داستان شیرین و فرهاد داستان شیرین و فرهاد داستان شیرین و فرهاد ادامه مطلب کانال تلگرام داستان
کانال تلگرام داستان
لینک کانال تلگرام داستان
عضویت در کانال تلگرام داستان
گروه و کانال تلگرام داستان
ادامه مطلب در اولین گام باید مراقب قضاوت های زودهنگام باشید و سریعاً رفتارهای مادر همسرتان را به منزله دخ قلمداد نکنید، چه بسا نیت ایشان خیر باشد و برای پیشبرد زندگی تان. پرونده عروسی که توسط مادر شوهر مورد ضرب و شتم قرار گرفت و در نهایت در بیمارستان پس از احراز مرگ مغزی جان باخت، در دادگاه عمومی بخش شیبکوه همچنان در دست بررسی است. سؤال: با شوهرم هیچ مشکلی ندارم، ولی دخ های مادرشوهرم دارد زندگی ام را از هم می پاشد. باید با دخ های مادرشوهرم چکار کنم؟
پاسخ: دخ باید تعریف بشود و این خیلی مهم است. خیلی افراد هر حرکتی که مادرشوهر یا مادر زن می کنند به آن دخ می گویند. بعضی مواقع خیرخواهی و نصیحت است. بالا ه مادرشوهر است و سن بالاتری دارد و سال های بیشتری در این دنیا ز. داستان شازده کوچولو داستان شازده کوچولو داستان شازده کوچولو داستان شازده کوچولو داستان شازده کوچولو
ادامه مطلب به زوی مجموعه داستان های نوروزی 2 با عناوین داستان حاکم و فقیر افسانه ی ماه تنها و داستان فرشته های کوچک نویسنده مرضیه نیایش داستان ثریا در اغما داستان ثریا در اغما داستان ثریا در اغما داستان ثریا در اغما داستان ثریا در اغما ادامه مطلب فردوسی ظاهراً در دوران قتل دقیقی به نظم داستان هایی مشغول بوده و داستان های منفرد است که داستان بیژن ومنیژه یا رزم بیژن وگرازان از داستان های مشهور قدیم بوده که غیر از فردوسی در آثار بعضی از شعرای دیگر عهد غزنوی نیز اشاراتی در این باب دیده می شود. میزان نوشت: پرونده عروسی که توسط مادر شوهر مورد ضرب و شتم قرار گرفت و در نهایت در بیمارستان پس از احراز مرگ مغزی جان باخت، در دادگاه عمومی بخش شیبکوه همچنان در دست بررسی است. توی رابطه خواهر شوهری و عروس به نظرمن عروس بیشتر می تونه به ی رابطه خوب کمک کنه! چون عضو جدیدیه که وارد خونواده شوهر میشه! پس نیاز داره که دقت کنه روی رفتارهاشون و نقاط حساس اونا رو درک کنه و سعی کنه تا مواظب این حساسیت ها باشه. این موضوع در مورد دامادها هم صدق می کنه. چون عروس یا داماده که با خانواده همسرشون درارتباطن ! زن دامپزشک که از دخ های مادرشوهر و خانواده همسرش در زندگی شان به تنگ آمده بود، بعد از 4 سال مهریه اش را به اجرا گذاشت تا شاید تلنگری به شوهرش بزند. مهریه ای که 291 شمش طلای 10 گرمی سوئیسی بود. وای بچه ها!!تورو خدا برین این ه رو ببین. خواهر شوهر بازی در حد لالیگاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!! http://tasvirnama.net/videoid-1077-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b1%20%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1! «داستان» جایی است که ضربه های مهم داستان خود را آشکار می کنید. برای اینکه داستان شخصیت محور باشد، این ضربه ها باید از شخصیت نشئت بگیرند: نه اینکه چه اتفاقی می افتد، چرا و چگونه شخصیت کاری را که انجام می دهد، انجام می دهد وچگونه اعمال باعث دگرگونی خودش واطرافیانش می شود. به این ترتیب تاثیر و قدرت داستان بیشتر و مسلما جالبتر می شود، به. تعبیر خواب داستان در سر زمین رویاها آمده: یک داستان میخوانید : خبر ازدواج یکی از نزدیکان. داستان مینوسید : ناکامی نزدیک میشود. یک داستان چاپ میکنید : در انجام کارها سهل انگاری نکنید . یک کتاب داستان می ید : پولتان را زیادی بخطر نیندازید . به سعیده زنگ زدن میگم اون تربچه ای که شیر نخورد خورد بالا ه؟ مادرشوهر ملی ازپشت تلفن شنیده.میگه کدومو میگه؟اونی که شبیه سهیل ه با اونی که شبیه آقاگله؟ مادر همسر با بغض داشت تعریف میکرد که این سری که با خواهر شوهر یکی مونده به آ ی رفتن مسافرت خیلی بهشون بد گذشته و اونا تا تونستن به حساب پدرشوهر ریخت و پاش . حتی از سوغاتی هایی که پدر شوهر اینا یدن فقط سه تاش رو گذاشتن ( برای ۳ تا از خواهر شوهر ها ) و بقیه ش رو بردن با خودشون. به چشم خودم دیدم وگرنه باورم نمیشد که یه خواهر اینقدر پست باشه ؛ . این چندروزه سوتی پشت سوتی دادم.سوتیهای ناجور،خنده دار،آبرو بر...دقیقا نمیدونم واسه چی این اتفاق میفته برام.گیجم،یا...نمیدونم.هفته پیش همسری رفته بودتهران هم واسه کارش هم برای دیدن خانواده اش زنگ زدم خونشون وسط های حرف زدن صداش رو خیلی آروم کرد و گفت: ام مادرشوهر شده بهش تبریک بگو.بعد هم گوشی داد به .بعد از سلام و احوال پرسی گفت:آره دیگه ازیه دختری خوشمون اومده بود و دیدیم دختر خوبیه رفتیم خواستگاری و....بالا ه رفتم تو گروه مادرشوهر ها.یه لحظه قفل یادم نمیومداسم پسر امین(همسری) چی بود گفتم:وای مبارکه پس هدی ازدواج ؟ ت شد ویه دفعه شلیک خنده بلند شد (کودک درونم باپتک کوبوند تو مخم که آخه خنگولی مادرشوهر شده نه مادرزن)هرکار می یه کلمه بگم تا درستش کنم چیزی به ذهنم نرسید . باخنده گفت:وای خدا بگم چیکارت نکنه آخه توچه قدر بانمکی میگم مادرشوهر شدم هادی زن گرفته هادی...دعا کن هدی هم ازدواج کنه...نمیدونستم چی باید بگم به همین دلیل زدم زیر خنده وگفتم:وای به خدا یه لحظه قاطی نمیدونم چرا اینطوری شد اسم هارواشتباه گفتم شرمنده مبارک باشه جون.بعد هم همسری گوشی رو گرفت و تامیتونست خندید اون شب بدجور سوتی دادم یه لحظه احساس خانم شیرزادم توی برنامه ساختمان پزشکان. ×این هم از ع کیک تولدم همسری قاطی کرده بوده نمیدونسته 21سالمه یا20 ...>کلیک×از همسری سرماخوردگی گرفتم کل بدنم کوفته اس گلوم گرفته چشام هم قرمزه .دماغمم باد کرده.الان حس ترسیدی مگه نه؟ امروز صبح  رفتم منزل مادرشوهر. می دونستم نوبت من و همسره.ولی همسر زودتر از من رفته بود. وقتی رسیدم، بهش گفتم که اومدم ناهار درست کنم که اگه خودش بیرون کار داره، بتونه بره. صبر کرد. مقداری از کارهای اولیه ی ناهار رو برام انجام داد و پیش از ظهر رفت. قرار شد بعد از اذان ظهر بره دنبال بچه ها و اونها رو برای ناهار بیاره منزل مادرشوهر.ناها. داستان خانواده آقای هاشمی داستان خانواده آقای هاشمی داستان خانواده آقای هاشمی داستان خانواده آقای هاشمی داستان خانواده آقای هاشمی ادامه مطلب کارگاه «داستان دینی» با حضور مجید قیصری، دبیر جشنواره داستان کوتاه خاتم، در حوزه هنری استان همدان برگزار شد. ایسنتاگرام داستان های کاربران را اکنون در تب explore قرار داده است که شامل داستان های می شود که دارای یک هشتگ با استیکر جغرافیایی هستند. اکنون اسنپ چت نیز قابلیت ایجاد داستان های جدید به صورت گروهی توسط کاربرانش را معرفی کرده است، داستان های که custom stories نام دارند. داستان ماهی سیاه کوچولو داستان ماهی سیاه کوچولو داستان ماهی سیاه کوچولو داستان ماهی سیاه کوچولو داستان ماهی سیاه کوچولو ادامه مطلب ادامه: داستان جنگ، داستان زیبای رفاقت هاست داستان بعثت برای ک ن داستان بعثت برای ک ن داستان بعثت برای ک ن داستان بعثت برای ک ن داستان بعثت برای ک ن ادامه مطلب ساجده سلیمی: حسین پاینده در مقاله ای تحت عنوان «وجودشناسی پسامدرن در داستانی از یک نویسنده» به بررسی داستان «تمام زمستان مرا گرم کن» نوشته علی خ می پردازد و به وجوه پسامدرنیستی این داستان اشاره می کند. رکنا نوشت: دعوای عروس و مادرشوهرش کافی بود تا راز هووی خارجی فاش شود. چندی پیش یک زن خارجی در حالی که صورتش زخمی بود، خود را به پلیس کلانتری رساند و از حمله خونین زن ناشناسی برداشت. جلسه سوم- کارگاه نقد داستان حوزه در روز 1 مرداد ماه93 در محل حوزه هنری برگزار شد. در این جلسه دو ساعته که از ساعت 17 برگزار شد، تعداد 17 نفر از داستان نویسان حضور داشتند. داستان های نقد شده در کارگاه : 1. خانم زهره میر عیسی خانی / داستان آکالیفا 2. خانم مریم بیات تبار / داستان وقتی که نبودی 3. آقای محمد صمدی / داستان چادر گلدار در ادامه خانم مر. رکنا نوشت: دعوای عروس و مادرشوهرش کافی بود تا راز هووی خارجی فاش شود. چندی پیش یک زن خارجی در حالی که صورتش زخمی بود، خود را به پلیس کلانتری رساند و از حمله خونین زن ناشناسی برداشت. داستان کوتاهی از ادگار آلن پو به اسم نقاب مرگ سرخ را برای مطالعه و نقد و بررسی قرار دادم . این داستان به همراه 18 داستان کوتاه از این نویسنده در کت که مشاهده میکنید آمده . برای مشاهده متن کامل داستان به ادامه مطلب مراجعه فرمایید . / با تشکر سلام من خوندم، واقعا عالی بود! قلم نویسنده عالی بود، به گونه ای که با خوندن کتاب، کامل صحنه داستان جلوی چشام به نمایش در میومد! خودم رو تو اون صحنه ها احساس می ! چندین جا بود که پابه پای شخصیت های داستان گریه ! شب ها که داستان رو می خوندم، بدون اینکه متوجه بشم تا ساعت 3 یا 3:30 پای داستان می شستم، منی که زیاد اهل داستان و رمان نیستم! واقعا .
به نام خدا

شروع داستان "چوب خدا صدا ندارد"

امیدوارم این داستان هم مانند داستان فراز و نشیبی عاشقانه مورد توجه شما عزیزان قرار بگیرد. قبلا از لطف و عنایت یکایک عزیزانم متشکرم .
این داستان کاملا واقعی هست و فقط نام کاراکترها عوض شده .

با سپاس فراوان: گیتی رسائی


تاریخ : چهارشنبه 15 دی 1395 21:06 نویسنده : گیتی رسائی