دخترک ت ن ه ا

به نقل از خبرگزاریها در مورد دخترک ت ن ه ا : پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید فقط بخاطر صحبت با اون... بعد از یک ماه پسرک مرد... وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده... دخترک گریه کر. بسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که دختر تو یه سی دی فروشی کار می کرداما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هرروز به اون فروشگاه میرفت و یه سی دی می ید فقط به خاطر صحبت با اون ..... بعد از یک ماه بسرک تصادف کرد و مرد..وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر بسرک گفت که اون مرده و اون رو به اتاق بسر برد ...دخترک دید که تمام سی دی ها باز نشد. مسولان به کمک دخترک رامیانی که به علت هزینه های کمر شکن درمان با مشکلات زیادی مواجه شده بود آمدند. پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید فقط بخاطر صحبت با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد. دخترک افغان که ازسوی پدرش مورد قرارگرفته، هم اکنون سرگشته وحیران، در انتظار حکم قانون و کمک نهادهای حمایتی است. در یک شب زمستانی، دخترک با خانواده اش درحال بازگشت از میهمانی بود، هوا سرد بود، دخترک در خودش جمع شده بود، دستهایش را روی اش گره کرده بود تا گرم شود، با سرعت گام برمیداشت که زودتر به خانه برسد، در همان حال بود که متوجه شد بازوی خود را با دستش گرفته و می فشارد، احساس کرد که این اتفاق خیلی برایش آشناست، یک روزی یک جایی یک ی همین گونه با. این سحر یازدهمین سحری است که من مادر هستم .. دخترک درست چند دقیقه قبل از اذان صبح سی ام تیر به دنیا آمد .. خانوم ع ل وی به من گفت : نمی دونم بگم صبح به خیر یا شب به خیر .. دخترک توی دست پرستار به من نگاه می کرد ..چشم های دخترک برق می زد.. .. چشم های دخترک برق می زند .. می گوید : حالا من child هستم یا baby .. می گویم :احتمالا child و خنده ام می گیرد .. می گوید : لقمان همان ی است که می گویند ادب از که آموختی ؟ - اولوالعزم که نبود؟ خوابم می آید .. می گویم اگه هوا روشن بشه خوابت نمی بره ها ! می پُرسد : کیومرث کیه ؟ من ناخودآگاه می گویم پسر بابام . زنده است ؟ باباتو می گم! ومن با خودم می گویم کیومرث نوه باباست .. پدر کیومرث هم زنده نیست .. تازه یادم می آید از دیروز می خواستم یک چیزی بنویسم از کیومرث از پدرش از .. و حالا دخترک از کجا اسم کیومرث به فکرش رسیده ؟ از کیومرث می نویسم.. امروز .. شاید هم یک روز دیگر .. .. دخترک یازده ساله ی من سالروز تولد تو و سالروز مادری من مبارک .. دخترک گل فروش سال ها در آرزوی یدن یک کفش قرمز بود و پول هایی را که از فروختن گل های مریم به دست آورده بود، در قلک کوچکش جمع می کرد.
آن روز صبح هم مثل همیشه، در فکر و رویایش بود که ناگهان در اثر برخورد با اتوموبیلی به گوشه ای پرتاب شد.
وقتی چشمانش را باز کرد، خود را روی تختی سپید و تمیز دید که در کنار آن هدیه ای قرار داشت.
دخترک با خوشحالی هدیه را باز کرد٬ یک جفت کفش قرمز بود.
چشمان دخترک لبریز از شادی شد٬ ولی افسوس، او نمی دانست که پاهایش دیگر توان رفتن ندارد.

گوشواره های بابرکت از نفس قدسی ی م ع حرم شفای دخترک کاشانی شد. خیلی خیلی قشنگه حتما بخونین : ﻗﺎﺿﯽ ﺣﮑﻢ ﺭﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ : ﺍﻋﺪﺍﻡ ! ﺣﻀﺎﺭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ! ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺳﺮﺗﺎ ﭘﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻧﻢ ﻧﻤﯿﺸﻨﯿﺪ ! ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﻥ ! ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ ! ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮ ﺑﮑﺸﻪ ﺍ. نقرس خودش را به همسرجان برگردانده... و حالا من و غذاهای دخترک و رژیم همسرجان و .... این همه مشغله دیگر را کجای دلم بگذارم ...با این همه مشغله نمی توانم مثل سری قبلی کلی جوشانده و دمنوش و غذاهای رژیمی برایش تهیه کنم ...در واقع همسرجان تنهاست .. تنها مانده .. من و دخترک هم تنها .. دخترک تنها .. من تنها ... همه و همه تنهایم! همسرجان درگیر ساختن خانه. ﻗﺎﺿﯽ ﺣﮑﻢ ﺭﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ: ﺍﻋﺪﺍﻡ ! ﺣﻀﺎﺭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ! ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺳﺮﺗﺎ ﭘﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻧﻢ ﻧﻤﯿﺸﻨﯿﺪ! ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﻥ! ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ! ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮ ﺑﮑﺸﻪ ﺍﻣﺎ ... ﻫﺮﺷﺐ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻣﯿﺪﯾﺪ ﺗ. می خواهم با پای دل بروم .. بروم نه! بشتابم به کمک ز له زدگان....کاش دخترک بزرگتر بود... یا نه حتی همسرجان اجازه می داد با دخترک بروم...من خوب پرستاری می کنم! خوب جان می دهم به این کار!!!!!!!

- دلم غرق خون است! ع ها را که می بینم زار می زنم! .. به زمین چنگ می زنم! ع های تن بی جان ک ن در آغوض و پدر و مادر!!!!!!!!آخ خداخداااااااااااااااااااااااااااا فاصله ی میان دخترک و پیر مرد تنها یک نیمکت بود روبروی یک آبنمای سنگی در پارک * پیرمرد از دخترک پرسید:ناراحتی؟* -نه* -مطمئنی؟* -نه* -چراگریه میکنی ؟* -دوستام منو دوست ندارن * -چرا* -چون زشتم * -بهت گفتن؟ * -نه * -ولی به نظرم توقشنگ ترین دختری هستی که تا حالا دیدم** -واقعا* -بله* دخترک بلند شد لبخندی زدوبه طرف دوستانش دوید* اشک ازچشمان پیر مرد جاریشدومدتی بعد او در کیفش را باز کردوعصای سفیدش را از کیفش در آورد ورفت* منبع(من وما) آرمیون عاقبت عاشق شد
 
دخترک زمستانی / وقتی برف می بارید
 
عاشق یک مرد / یک رنگ
 
مردی که آدم برفی ها برایش دست تکان می دادند
 
در انبوه دنیای رنگارنگ
 
دخترک گم کرد او را
 
آفتاب نزدیک است / برف ها آب خواهند شد
 
به دنبال ردپایش روی برف ها
 
کدام ردپا...او را به او می رساند؟
 
 " نیما هوشمند "



من با دست های آویخته ی تو
در فروردین که هیچ

در اسفند هم شکوفه می دهم ...

"حامد نیازی" یک روز کافکا ، در حال قدم زدن در پارک ، چشمش به دختربچه ای می افتد که داشت گریه می کرد.

کافکا جلو می رود و علت گریه ی دخترک را جویا می شود.
دخترک همانطور که گریه می کرد پاسخ می دهد :
«عروسکم گم شده !»
کافکا با ح ی کلافه پاسخ می دهد :
« امان از این حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت. »

دخترک دست از گریه می کشد و بهت زده می پرسد : «از ک. چقدر امروز حس خوبی دارم! چقدر آرومم و خوشحال! رفتم دنبال دخترک، خیلی شاد و خندون اومد بیرون و گفت مهد کودک خیلی خوبه! از صبح هم چندبار تو دوربینهای مهد میدیدم که بالا ه داره با بچه های دیگه ارتباط برقرار میکنه و قاطی بازیها میشه(این دوربین هم ما رو از کار و زندگی انداخته هااا) غذاش رو هم تند تند خودش داشت میخورد :) یه چیز بامزه دیگه هم ا. عشق شیخ ساده دل به دخترک بی دین!

جوانی ساده که ناگهان مجذوب دخترکی شد، او نتوانست نگاهش را از وی بردارد، لحظاتی به طور مداوم به او نگاه کرد. عشق دخترک در دل شیخ افتاد. فورا از مناره پایین آمد و بدون اینکه جماعت را برگزار کند، مسجد را ترک کرد و به در خانه دخترک رفت.

پس از در زدن، پدر دخترک در را باز کرد. جوان خود را معرفی کرد و. از اسمون بجا بارون سیل میبارید دخترک خیس شده بود پسری با چتر اومد و بهش گفت خانم بیا زیر چترمن مریض نشی، ولی دخترک ک دوس نداشت چتر ی جز عشقش بالاسرش باشه گفت :شنیدم زیر بارون دعاها مستجاب میشن دارم واسه سلامتی عشقم دعا میکنم. دخترک از میان جمعیتی که شاهد اجرای مراسم تعزیه بودند رد میشود درحالیکه عروسک وقمقه اش را محکم زیر بغل گرفته است آنطرفتر شمر با هیبتی خشن، همانطور که دور حسین (ع) می چرخد ونعره می زند که قطه ای آب به تو و یارانت نخواهد رسید ، چشمش به دخترک می افتد او با قدم های کوچکش از پله های تعزیه بالا می رود. از مقابل شمر میگذرد. مقابل حسین(ع) می ایست. می دانم کاری جز چرخیدن در شبکه ها ندارد... تلگرام ...لاین...وایبر...واتس آپ...اینستاگرام... سالهاست کارش وب گردی است...یادداشتها را از این فضا کپی می کند و در فضای دیگر پیست...و اینقدر این کار را ادامه می دهد که زمان را گم می کند... از صبح تا غروب می خوابد...از غروب تا صبح در وب می گردد... دخترک بیمار شده...حمایت های پی در پی خانواده و پوشاندن خطای. داستان عاشقانه: پسری یه دختر رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار می کرد. اما به دختر درمورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت ویک سی دی می ید فقط به خاطرصحبت با اون....... بعد از یک ماه پسرک مرد.......وقتی دخترک به خونه اون رفت وازش خبر گرفت. مادر پسرک گفت:که او مرده واون رو به اتاق پسر برد....... دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده ....... دخترک گریه کرد وگریه کرد تا مرد............ میدونی چرا گریه میکرد؟؟؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش توی جعبه سی دی میگذاشت وبه پسرک میداد..........   دخترک به انی گل میداد که شبیه پدرش بودند... یا او ، انها را شبیه پدرش میدید... و بعد به احترام دل ش ته اش ، خدا شهادت را نصیبشان میکرد... این استنباط شخصی خودم از ماجراست ... من باور میکنم... دخترک چشم براه بود ... شوخی که نیست ... آن دخترک خسته و اخمویی که درونم نشسته و هر از گاهی نهیبم می زند که: هی! حواست هست که می شد همه چیز بهتر باشد و نیست؟ این دخترک آرام و خندانی که انگشت می گذارد روی لب های دخترک اخموی درون که: هیس... می دانم... و شب داد که به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد. دخترکی بود و پسرکی.... پسرک چشمک زد....دخترک خندید...... پسرک گفت توعشق منی....دخترک گفت عاشقتم..... درحالی که هیچ یک نمی دانستند عشق چیست...... دخترک گفت حرف بزن....دست نزن.... پسرک ک***و شرهایی را به نام عاشقانه در گوشش خواند.... دخترک ادامه داد.... دست بزن....بوس نکن.... پسرک همچون حیوانی چنگ می زد.... دخترک همچون حیوانی رام هوس شد و حیا را به شرو و ور عاشقانه باخت.... ادامه داد و این دایره هر روز تکرار شد تا گند زده شود به عشق و تمام حیای یک زن.... *زن*اگر زن باشد*حیا*دارد... *مرد*اگر مرد باشد *وفا*دارد... و آدمیت بها دارد.......... من موقع تحویل گرفتن دخترک از مهد سلام دختر گلم توپ می خوام (شب گذشته فاطمه خانم توپش را گاز گرفت و توپ سوراخ شد و !) من: توپ چه رنگی می خوای؟ توپ نارنجی من (با فکر در مورد اینکه آیا مغازه سر راه توپ نارنجی داره یا نه): توپ صورتی نمی خواهی دخترم؟ . . . تا های مغازه دخترک به سه رنگ رضایت داده بود، قرمز، صورتی و زرد. من (با توجه به نزدیک شدن به م. دخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیه اند رد میشود. عروسک و قمقمه اش را محکم زیر بغل میگیرد. شمر با هیبتی خشن، همانطور که دور حسین(علیه السلام) میچرخد و نعره میزند، از گوشه ی چشم دخترک را می پاید. او با قدم های کوچکش از پله های سکوی تعزیه بالا میرود. از مقابل شمر میگذرد، مقابل حسین(علیه السلام) می ایستد و به لبهای سفید شده . - سلام عمو!
سرش را چرخاند ، درست روبرویش، دخترکی هفت ساله  با لباس های شاد و روسری که یک پرش یه آسمان اشاره می کرد..
- سلام !
دخترک با همان گویش و لهجه ی زیبای ترکی اش گفت:
- عمو میشه آب بخورم !
مرد همچنان خیره به دستها و چشم های دخترک ، اشاره کرد که بیاید داخل مغازه ، ظهر بود و همه جا خلوت. 
دخترک لیوان را برداشت ، و نز. پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد.
اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید
فقط بخاطر صحبت با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت
ماد سرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده…
دخترک. بد نیست زخم خوردن.. خیالهایت کم رنگ تر و بی جاتن تر شود شاید.. دنیا را واقعی تر ببینی .. اعتراض نکن.. دنیا متفاوت از تصورات توست.. بگذار بشنوی و ببینی و حس کنی و گداخته شوی دخترک موروشن .. بگذار خوب دشنه ها در تن و جان نازک ت بنشینند دخترک.. پسری روزها پشت در منزل دخترک را میپایید؛

برای دختر سوال بود که اگر او مرا دوست دارد،

پس چرا پا پیش نمیگذارد و با پدرم صحبت نمیکند ؟!

درست است که ماشین پسرک قدیمی بود،

ولی برای دخترک عشق و محبت مهمتر بود!

روزها و ماه ها به همین منوال گذشت و دخترک بسیار کنجکاو شده بود،

روزی دل خود را قرص کرد و رفت تا ح. یک روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود ؛ دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود .
همونطور که از جلوی کشیش رد شد ، با گریه و هق هق گفت : " من نمیتونم به کانون شادی بیام ! "

کشیش با نگاه به لباس های ، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای ن. پاسی از نیمه شب گذشته بود دخترک بی خواب شده بود، قرار بود اون شب رو خونه ی بهترین دوستش سپری کنه... بعد از قریب به 6 سال حالا این اولین بار بود که قرار بود که مثل قدیمها تا صبح با هم بشینن و حرف بزنن ، رفیق قدیمی کمی بعد از غلت زدن تو رخت خواب به خواب رفته بود و دخترک روزهای گذشته رو مرور می کرد و با خودش فکر کرد شاید که نه حتما این ا ین فر. 19 اردیبهشت 94 یه روز یه دختری بود که زیادی حساس بود، زیادی فانتزی داشت و فانتزی به سطحی ترین روزمره های زندگیش هم رسوخ کرده بود. اوضاع داشت از کنترل خارج میشد، فانتزی هایی که واقعی نمیشدن دخترک رو عصبی می و دخترک زورش به فانتزی ها نمیرسید. یه روز تصمیم گرفت اعتراف کنه. نه اینکه فقط بگه «چرا اتاقت این شکلیه؟…قرار نبود این شکلی باشه!». دخترک اعتراف کرد هرچند خیلی سخت بود. دخترک سعی کرد به ساده ترین شیوه ممکن روزمره هاش رو توصیف کنه…ولی فهمید اعتراف هیچ چیز رو درست نمیکنه. یه بار دیگه اوضاع اب شد…! دو راهب که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیاری به دیار دیگر سفر می د سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت که از آن بگذرد. وقتی راهبان نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آنها تقاضای کمک کرد. یکی از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند. راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزیز، ما راهبان نباید به ن نزدیک شویم. تماس با آنها برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتیکه تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی. راهب اولی با خونسردی و با ح ی بی تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و آن را رها نمیکنی." قهوه را برداشتم و کنار پنجره ایستادم نگاهی به کوچه همیشه خلوتمان ...از تلخی قهوه کمی چهره ام جمع شد به سختی قورتش دادم یک لحظه از ذهنم گذشت " راستی سیگاربهمن تلخ تراز این قهوه نبود؟"...در اتاق ارام بازشد نگاهم به سمت در افتاد...دخترک با لباس خواب عروسکی اش در حالی که هق هقش سکوت اتاق را بهم میزد نزدیکم شد...روی دو زانوام نشستم گفتم: هیییش . دخترک بوشهری شایعه خودکشی خود را تکذیب کرد و گفت: به پشم ک.... که م توی فضای مجازی پرشده،....وی افزودمن هیچگاه از کار خود پشیمان نیستم،درضمن تاکید کرد من معلول نیستم وبا اگاهی کامل این کار راانجام دادم،،، درا او تاکید کرد که ... خودمه امکان دار ه زمانی یخچال هم توش م :)))... لینک منبع_کلیک کن ﺭﻭﺳﺮﯾﺖ ﺭﺍ ﺳﻔﺖ ﺑﺒﻨﺪ !!!ﻟﺒﺎسهایت ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ !!!ﺍﺭﺍﯾﺶﻧﮑﻦ .ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ !!!ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ.ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﺶ ﺗﺸﻨﻪ ﺍﻧﺪ.ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﺩﺍﺭﯼ، ﻭﻟﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﯾﮏ ﺷﺒﻨﺪ.ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﯼ ﺷﺨﺼﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺍﻣﺎﻣﻘﺼﺪ ﻫﻤﻪ ،ﻣﮑﺎﻥ ﺧﺎﻟﯿﺴﺖ . دخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیه اند رد می شود.عروسک و قمقمه اش را زیر بغل می گیرد. شمر با هیبتی خشن، همان طور که دور حسین (علیه السلام) می چرخد و نعره می زند، از گوشه ی چشم دخترک را می پاید. او با قدم های کوچکش از پله های سکوی تعزیه بالا می رود. از مقابل شمر می گذرد، مقابل حسین( علیه السلام )می ایستدو به لب های سفید شده ا. ب دخترک چشم قهوه ایم می اموزم ک تنها ب فکر منافع خودش نباشد حتی اگر با این کار شاهد تمام نامردی ها عالم شود ب او می اموزم برای موفقیتش دیگران را له نکند حتی اگر بارها زیر دست و پا له شود ب او می اموزم عشق را با جان و دل بچشد حتی اگر بارها با هوس رو به رو شود ب دخترک لباس صولتی ام می اموزم تقصیر ادم ها نیست اگر بارها حس کرد دارد قلبش هزار ت. انیمیشن کوتاه دخترک کبریت فروش (the little match 2006) ک دای اسکار بهترین انیمیشن کوتاه در سال 2007 بر اساس داستانی از نویسنده و شاعر بنام دانمارکی هانس کریستین اندرسون است. دخترک گل فروش،کنارهمه ماشین هارفت
تابلکه بتونه گل هاش روبفروشه...

آقا توروخدا،یه شاخه گل ب برای خانومت ببر...
آقاتوروخدا،جون بچه ت..
ولی هیچی گیرش نیامد،جزنگاه های تحقرآمیزراننده ها...!!

همینطوری که بغض گلوش وگرفته بود ؛
نگاهش،به اون طرف خیابون افتاد..!

چشم های پرتمنای راننده ها،روبه یک خانوم ایستاده کنارخیابان،
رو دید..
راننده ها؛ هی می گفتن:خانم چند!؟

دخترک تودلش گفت:آخه اون خانوم که گل هم نمی فروشه..!!!
ازاون روزهمش ،منتظر اینه که بزرگ بشه... دخترک گل فروش ذهن من درگیر است برگه ی ذهن من با مداد سبز لجنی خط خطی گردیده نفس اماره و لوامه من سالهاست بر سر این ناقابل سر دعوا دارند ذهن من مغشوش است چه کنم آ من با کدام جور شوم؟ که در این وانفسا دختر زیرک دنیا سر راهم سد شد. مست گشتم از نوع نگاهش که انگار شرب خمر بود برق نگاهش که نگاهش حد شد دخترک سوی دل من پر زد عقل را در ملا عام دل من سر زد سر من گ.
روزی روزگاری پسرکی با دخترکی بچگییشان را سر د بعد از سال ها پسرک احساس کرد که دیگر نمیتواند بدونه آن دخترک زندگی کند خواست که به دخترک احساسش را بگوید یعد از چند روز دخترک را دید و پسرک با کمی من من ...! به دخترک گفت عاشقت شده ام و با تمام وجود دوستت دارم دخترک کمی مکث کرد و گفت که او نیز پسرک را دوست دارد دخترک وپسرک سالهای سال با یکدیگر بودند و با هم بزرگ شدند ولی خانواده هایشان نمیدانستند که ایندو یکدیگر را میخواهند یه مدتی پسرک برای کار به شهری دیگر رفته بود در این مدت برای دخترک خاستگار امد و دخترک بدونه هیچ دلیلی به آن پسر جواب مثبت داده بود گذشت و گذشت تا پسرک امد برای عید با هزار و یک رویا ... عید شد و پسرک به همراه خانواده اش برا عید دیدنی رفتند خانه خانواده دخترک که ای کاش هیچوقت نمیرفتن ....
پسری در کناره پدره دخترک ایستاده بود که پسرک هیچوقت اورا ندیده بود سلام و احوال پرسی د و نشستن و گرم حرف زدن شدند پسرک تو فکر این بود که آن پسر کیست دخترک در آشپز خانه داشت وسایل پزیرایی را اماده میکرد که مادره دخترک به پسرک گفت که برود و به دخترک کمک کند. پسرک رفت پیشه دخترک و دخترک با جساتی بی حد از پسرک پرسید پسره خوشتیپه پسرک با کنجکاوی پرسید راستی این کیه .دخترک گفت نامزدمه مگه نمیدونستی ....؟

پسرک انگار دنیارا برسرش اب کرده باشند گفت چی ؟؟؟؟کیه ؟نامزدت!!!!! گفت مگه قرار نبود ما...... دخترک بدونه جواب دادن سرش را انداخت پایین و هیچی نگفت.... پسرک همان جا پاهایش سست شد و افتاد زمین همه ی رویاهایش نابود شد پسرک بعد از چند دقیقه خودش را جمع کرد و با چشمانی گریان بدونه هیچ حرفی از خانه زد بیرون و رفت به همان شهری که رفته بود پسرک دنیایش نابود شده بود بعد از یک ماه کارت عروسیه عشقش رو براش فرستادن پسرک برگشت به خانه و رفت به عروسیه همه ش .درهمان شب پسرک خود کشی کرد و ۲ماه رفت کما بعد ۲ماه پسرک به هوش امد و فقط تنها چیزی که گفت .گفت عشقم زندگیش خوبه .اخه چرا اینکارو کرد ؟و هزار و یک چرا ؟ذره ذره آب میشد هی روزگار نامرد بسم الله
دخترک این روز های قصه...
در این گیر و دار سال نو...
این روزها که خیلی ها سرگرم ید هستند...سرگرم نو همه چیز...تو باید خاطره هایت را نو کنی...
دخترک آرام قصه....
با بغض سخت جا خوش کرده در گلویم برایت مینویسم...تولدت مبارک!
امروز بیست و پنج اسفند ماه تولد کوثر.... گل ریحانه شهید م ع حرمیست....
تولدت مبارک کوثر خانم...
ام. او بزرگ بود ... دخترک خیال میکرد که او بزرگ است ... قد وقواره اش.. وپهنای شانه هاش ... و آهان ...! دستهایش ...! آنقدر بزرگتر که کافی باشند برای گرفتن... درآغوش کشیده شدن... گم شدن ...! به سمت آسمان که پرتابش کرد... دل دخترک قرص قرص بود ... تخت ..! هرچه دخترک بالاترمیرفت ... اوکوچکتر نمیشـــــــــــــــــــــــد ..! . . . چند لحظه بعــــد... دستهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای جاذبه برای درآغوش کشیدن دخترک به سمت بالا دراز شدند ... سقوط ... سقوط ...... ودخترک بادلی مطمئن ...! در شتاب اینهمه سقوط.. به دنبال دستهایی بزرگ بود که برایش دراز شده باشند ... . . . . دستی نبود ... نه بزرگ.... نه کوچک .... فقط ص محو میکرد : " لبانت را میبوسم .." صدا عطر همان دستها را داشت .. دخترک چشمانش را بست ... ولبهایش را کمی تنگ کرد ... . . . نه ص ... نه بوسه ای ... قهقهه ای در فضا پیچید .. ودخترک در آغوش فــــــــــــــــــــــــــراخ زمین ... برای همیشه ش ت ...!
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید فقط بخاطر صحبت با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
دختری عاشق پسری بود.پسر اصلا حتی به او نگاه هم نمیکرد.چرا که دختر چادری بود!پسرک هر روز دخترای زیبا را سوار میکرد و با خود به تفریح و گردش میبرد.ماشین گرانبهایی داشت و دختران زیبایی اطراف او جمع میشدند.دخترک عاشق هرروز از دور اشک میریخت و از دور پسر را نظاره میکرد.روزی پای تخته نوشت عشق چیست؟هر ی روی تخته چیزی نوشت .پسرک نوشت پول و دخ. دخترک برگشت چه بزرگ شده بود پرسیدم:پس کبریت هایت کو؟ پوزخندی زد. گونه اش آتش بود سرخ, زرد.... گفتم:می خواهم امشب... باکبریت های تواین سرزمین رابه آتش بکشم! دخترک نگاهی انداخت ,تنم لرزید... گفت:کبریت هایم ران یدند سالهاست تن می فروشم...............................

دخترک رو می بینم... روی تختش دراز کشیده... هدفونشو توی گوشش گذاشته... و پاهاش رو به دیوار تکیه داده... معلق...

یه حباب نامرئی...
که دخترک و تمام متعلقاتشو در بر گرفته...
و بیرون ازون فقط یه هیچ بی انتهاست...