دخترک ت ن ه ا

به نقل از خبرگزاریها در مورد دخترک ت ن ه ا : پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید فقط بخاطر صحبت با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد انیمیشن «دخترک آت ی» و های «شکار» و «سکوت» از جشنواره ای یی جوایزی را به دست آوردند. پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید فقط بخاطر صحبت با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد. ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻤﺎﻧﯿﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﺟﻮﺭﻩ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎﺷﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﯽ . ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﮐﺮﺩ، ﺩﺧﺘﺮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﻠﺮﺯﯾﺪ ﻭﻟﯽ ﺳﺨﻦ ﻧﻤﯽ ﮔﻔﺖ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ ﻋﺸﻘﺶ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﻮﺩ ... ﭘﺴﺮﮎ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺍﺑﺮﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﺑﻮﺳﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ... ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﮎ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭼﺮﺥ ﺧﯿﺎﻃﯽ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽ ﺷﺪ ... ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﺪﻧﺶ ﻣﯽ ﺳﻮﺧﺖ ﻭﻟﯽ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﻧﻤﯽ ﺁﻣﺪ ... ﭘﺴﺮﮎ ﭼﻨﺪ ﺗﮑﺎﻥ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﯼ ﻋﺮﻭﺳﮑﻢ؟؟؟ ﭘﺴﺮﮎ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﯾﺪ، ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ... ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺳﻼﻡ ﻋﺸﻘﻢ ﻭﻟﯽ ﭘﺴﺮﮎ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻔﺖ: ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺯﻧﮓ ﻧﺰﻥ ﻭ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩ ... ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻋﺮﻭﺳﮑﺶ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺞ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﺮﯾﺴﺖ ... ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺖ ... ﺗﺒﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﮎ! ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﻗﺼﻪ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﮕﻔﺘﯽ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺷﺪﻡ در یک شب زمستانی، دخترک با خانواده اش درحال بازگشت از میهمانی بود، هوا سرد بود، دخترک در خودش جمع شده بود، دستهایش را روی اش گره کرده بود تا گرم شود، با سرعت گام برمیداشت که زودتر به خانه برسد، در همان حال بود که متوجه شد بازوی خود را با دستش گرفته و می فشارد، احساس کرد که این اتفاق خیلی برایش آشناست، یک روزی یک جایی یک ی همین گونه با. این سحر یازدهمین سحری است که من مادر هستم .. دخترک درست چند دقیقه قبل از اذان صبح سی ام تیر به دنیا آمد .. خانوم ع ل وی به من گفت : نمی دونم بگم صبح به خیر یا شب به خیر .. دخترک توی دست پرستار به من نگاه می کرد ..چشم های دخترک برق می زد.. .. چشم های دخترک برق می زند .. می گوید : حالا من child هستم یا baby .. می گویم :احتمالا child و خنده ام می گیرد .. می گوید : لقمان همان ی است که می گویند ادب از که آموختی ؟ - اولوالعزم که نبود؟ خوابم می آید .. می گویم اگه هوا روشن بشه خوابت نمی بره ها ! می پُرسد : کیومرث کیه ؟ من ناخودآگاه می گویم پسر بابام . زنده است ؟ باباتو می گم! ومن با خودم می گویم کیومرث نوه باباست .. پدر کیومرث هم زنده نیست .. تازه یادم می آید از دیروز می خواستم یک چیزی بنویسم از کیومرث از پدرش از .. و حالا دخترک از کجا اسم کیومرث به فکرش رسیده ؟ از کیومرث می نویسم.. امروز .. شاید هم یک روز دیگر .. .. دخترک یازده ساله ی من سالروز تولد تو و سالروز مادری من مبارک .. دخترک گل فروش سال ها در آرزوی یدن یک کفش قرمز بود و پول هایی را که از فروختن گل های مریم به دست آورده بود، در قلک کوچکش جمع می کرد.
آن روز صبح هم مثل همیشه، در فکر و رویایش بود که ناگهان در اثر برخورد با اتوموبیلی به گوشه ای پرتاب شد.
وقتی چشمانش را باز کرد، خود را روی تختی سپید و تمیز دید که در کنار آن هدیه ای قرار داشت.
دخترک با خوشحالی هدیه را باز کرد٬ یک جفت کفش قرمز بود.
چشمان دخترک لبریز از شادی شد٬ ولی افسوس، او نمی دانست که پاهایش دیگر توان رفتن ندارد.

خیلی خیلی قشنگه حتما بخونین : ﻗﺎﺿﯽ ﺣﮑﻢ ﺭﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ : ﺍﻋﺪﺍﻡ ! ﺣﻀﺎﺭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ! ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺳﺮﺗﺎ ﭘﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻧﻢ ﻧﻤﯿﺸﻨﯿﺪ ! ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﻥ ! ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ ! ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮ ﺑﮑﺸﻪ ﺍ. رکنا:مرد جوان پس از ربودن دخترک 15 ماهه سناریوی ی اش را به اجرا رساند و برای رد گم کنی پیکر نیمه جان دخترک را در رودخانه غرق کرد. پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید فقط بخاطر صحبت با اون... بعد از یک ماه پسرک مرد... وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده... دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد... میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی می گذاشت. پسری روزها پشت در منزل دخترک را میپایید؛ برای دختر سوال بود که اگر او مرا دوست دارد، پس چرا پا پیش نمیگذارد و با پدرم صحبت نمیکند ؟! درست است که ماشین پسرک قدیمی بود، ولی برای دخترک عشق و محبت مهمتر بود! روزها و ماه ها به همین منوال گذشت و دخترک بسیار کنجکاو شده بود، روزی دل خود را قرص کرد و رفت تا حرف دل پسرک را گوش کند… از او پرسید ۶م. ﻗﺎﺿﯽ ﺣﮑﻢ ﺭﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ:
ﺍﻋﺪﺍﻡ !
ﺣﻀﺎﺭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ!
ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺳﺮﺗﺎ ﭘﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ
ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻧﻢ ﻧﻤﯿﺸﻨﯿﺪ!
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﻥ!
ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ!
ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮ ﺑﮑﺸﻪ ﺍﻣﺎ ... ﻫﺮﺷﺐ ﮐﺎ. خدایش اشکمو دراورد...


دخترﮎ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻤﻌﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺗﻌﺰﯾﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺩ
ﻣﯿﺸﻮﺩ،
ﺩﺭﺣﺎﻟﻴﻜﻪ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻭﻗﻤﻘﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺯﯾﺮ ﺑﻐﻞ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ;
ﺁﻧﻄﺮف تر ﺷﻤﺮ ﺑﺎ ﻫﯿﺒﺘﯽ ﺧﺸﻦ، ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ‏(ﻉ‏)
ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺪ ﻭﻧﻌﺮﻩ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻛﻪ ﻗﻄره ﺍﻱ ﺁﺏ ﺑﻪ . شب ها را خو ده و نخو ده صبح می کنم... هر یک ساعت دخترک را شیر میدهم.. اغلب شبها بد خو می کند... حین خواب یا ناله می کند یا صداهایی از خودش در می اورد که متوجه می شوم نا ارام است .... صبح ها از ساعت هشت و نیم تا چهار بعد از ظهر به امورات دخترک و خانه و شکم و ..  رسیدگی می کنم....گاهی به مامی سر میزنم .... ساعت را نگاه می کنم.. می گذرد اما من همچ. دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟ مهمان با مهربانی جواب داد:بله. دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد، بعضی از اونا خیلی بانمک بودن دربین اونا یک عروسک باربی هم بود. مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟ ... و پیش خودش فکر کرد:حتما” باربی. اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه ای که یک دست هم نداشت . دخترک به پانزده میزد حتما مادرش بود که با او آمده بود دو سه بار زیر چشمی نگاه کرد و چشمهایش را یدمادرش بود شاید کفشهای بلند صورتی که به رنگ مانتو تنگ و کوتاهش میخورد از اولی که نشسته بود روبروی تخت جلویی دود بود که از دهانش خارج میشد بوی ادکلن تند و چهره محو زن و قلیان و دود دخترک نگاهش را معصومانه می یدچشمهای زن میچرخید نگاهم را از چ. پسری روزها پشت در منزل دخترک را میپایید؛ برای دختر سوال بود که اگر او مرا دوست دارد، پس چرا پا پیش نمیگذارد و با پدرم صحبت نمیکند ؟! درست است که ماشین پسرک قدیمی بود، ولی برای دخترک عشق و محبت مهمتر بود! روزها و ماه ها به همین منوال گذشت و دخترک بسیار کنجکاو شده بود، روزی دل خود را قرص کرد و رفت تا حرف دل پسرک را گوش کند… از او پرسید ۶م. دخترک از میان جمعیتی که شاهد اجرای مراسم تعزیه بودند رد میشود درحالیکه عروسک وقمقه اش را محکم زیر بغل گرفته است آنطرفتر شمر با هیبتی خشن، همانطور که دور حسین (ع) می چرخد ونعره می زند که قطه ای آب به تو و یارانت نخواهد رسید ، چشمش به دخترک می افتد او با قدم های کوچکش از پله های تعزیه بالا می رود. از مقابل شمر میگذرد. مقابل حسین(ع) می ایست. پسری روزها پشت در منزل دخترک را میپایید؛
برای دختر سوال بود که اگر او مرا دوست دارد،
پس چرا پا پیش نمیگذارد و با پدرم صحبت نمیکند ؟!
درست است که ماشین پسرک قدیمی بود،
ولی برای دخترک عشق و محبت مهمتر بود!
روزها و ماه ها به همین منوال گذشت و دخترک بسیار کنجکاو شده بود،
روزی دل خود را قرص کرد و رفت تا حرف دل پسرک را گوش. خیلی قشنگه دخترک از میان جمعیتی که شاهد اجرای مراسم تعزیه بودند رد میشود درحالیکه عروسک وقمقه اش را محکم زیر بغل گرفته است آنطرفتر شمر با هیبتی خشن، همانطور که دور حسین (ع) می چرخد ونعره می زند که قطره ای آب به تو و یارانت نخواهد رسید ، چشمش به دخترک می افتد او با قدم های کوچکش از پله های تعزیه بالا می رود. از مقابل شمر میگذرد. مقابل حس. دخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیه اند رد میشود
عروسک وقمقمه اش را محکم زیر بغل می گیرد.
شمر باهیبتی خشن همانطور که دور حسین {*علیه السلام*} میچرخدونعره میزند ،از گوشه چشم دخترک را می پاید...
دخترک باقدم های کوچکش از پله های سکوی تعزیه بالا می رود...
از مقابل شمر میگذرد،مقابل حسین {*علیه السلام*} می ایستد وبه لبهای سفید شده اش زل می زند قمقمه اش را که آب تویش قلپ قلپ صدا میدهد مقابل او میگیرد ،شمشیر از دست شمر می افتد ورجز خوانی اش قطع میشود
دخترک می گوید:بخور برای تو آوردم"وبرمیگردد روبروی شمر می ایستد مردمکهای دخترک زیر لایه براق اشک می لرزد
توی چشم های شمر نگاه میکند وبابغض میگوید :بابای بد!!!!...
چرخید شمر تعزیه، شاعر دلش ش ت
یک قطره اشک آمد و پای غزل نشست دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟ مهمان با مهربانی جواب داد:بله. دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد، بعضی از اونا خیلی بانمک بودن دربین اونا یک عروسک باربی هم بود. مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟ ... و پیش خودش فکر کرد:حتما” باربی. اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه ای که یک دست هم نداشت . روزی دخترکی گوشه ای نشسته و گریه میکرد...پیرمردی از آنجا عبور میکرد و صدای گریه اش را شنید،به کنارش رفت و از او پرسید:چرا گریه میکنی دخترم؟؟؟دخترک گفت:دوستانم مرا مس ه میکنند...پیرمرد:چرا؟؟؟؟؟دخترک:می گویند من زشت هستم...پیرمرد: اما اینطور نیست...دخترک: واقعا؟؟؟؟پیرمرد: بله.تو زیباترین دختری هستی که دیده ام...دخترک لبخندی زد،صورت پیر. ﻗﺎﺿﯽ ﺣﮑﻢ ﺭﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ : ﺍﻋﺪﺍﻡ !!!!
ﺣﻀﺎﺭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ! ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺳﺮﺗﺎ ﭘﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻧﻢ ﻧﻤﯿﺸﻨﯿﺪ! ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﻥ ! ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﯾﻪ... ﻣﯿﮑﺮﺩ! ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮ ﺑﮑﺸﻪ ﺍﻣﺎ ... ﻫﺮ ﺷﺐ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻣ. پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید فقط بخاطر صحبت با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا اینکه یه روز از دنیا میره … میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد... همشهری دو - مریم سعیدنژاد: شاید بارها داستان دخترک کبریت فروش را خوانده باشید. حالا ما در دنیای واقعی یک دخترک کبریت فروش پیدا کرده ایم که ب و کاری جالب دارد. خبرگزاری فرهنگیان: در پی انتشار خبری با عنوان «ا اج دخترک دانش آموز از مدرسه به خاطر پیوند کلیه» بر روی وجی خبرگزاری ، مسوولان آموزش و پرورش کهریزک تصمیم گرفتند تا به منزل دخترک یاد شده معلم خصوصی بفرستند. دخترکی بود تنها...در خیابان...در سرمای سردی پاییز... زمین...نه سپید پوش بود...نه گرمای طاقت فرسای داشت...نه غیرقابل تحمل...زمین...فقط کمی بارانی بود...فقط کمی... ردّ پای دخترک برسنگ فرش جای نمیگذاشت... ردّ پای دخترک ی را بدنبال خودش نمی کشاند... ردّ پای دخترک وجود نداشت...کفش هایش نبود... کفش هایش کهنه نبود...کفش هایش وجود نداشت... هوای سرد بود و دخ. داستان دخترک... دخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیه اند، رد میشود عروسک و قمقمه اش را محکم زیر بغل میگیرد شمر باهیبتی خشن، همانطور که دور حسین میچرخد و نعره میزند، از گوشه ی چشم دخترک را می پاید دختر با قدم های کوچکش از پله های سکوی تعزیه بالا می رود از مقابل شمر میگذرد، مقابل حسین می ایستد و به لب های سفید شده اش زل میز. سلام . دلم برات خیلی تنگ شده بود

پسرک از شادی تو پوست خود نمی گنجید...

راست میگفت ...خیلی وقت بود که ندیده بودش..

دلش واسش یه ذره شده بود..

تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱۶سال بیشتر نداشت

باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالا ه کاری کرد که باهم دوست شدن

دخترک نگاهی به ساعت. و حسین (ع)
اشکمو دراورد...

دخترﮎ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻤﻌﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺗﻌﺰﯾﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺩ
ﻣﯿﺸﻮﺩ،
ﺩﺭﺣﺎﻟﻴﻜﻪ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻭﻗﻤﻘﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺯﯾﺮ ﺑﻐﻞ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ;
ﺁﻧﻄﺮف تر ﺷﻤﺮ ﺑﺎ ﻫﯿﺒﺘﯽ ﺧﺸﻦ، ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ‏(ﻉ‏)
ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺪ ﻭﻧﻌﺮﻩ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻛﻪ ﻗﻄره ﺍﻱ ﺁ. دخترک رو به مادرش کرد و گفت: مامان چرا خانم مربیمون چادر میپوشه ولی شما نمی پوشی؟
مامانش جواب داد: آخه دخترم وقتی چادر میپوشم گرمم میشه. تازه چادر دست و پا گیر هم هستش.
دخترک با خودش گفت: چرا مامانم چادر نمی پوشه و میگه گرمم میشه و فردا صبح وقتی که رفت مهد کودک، همین سوال رو پرسید، چادر دست و پا گیره ولی شما چادر می پوشی؟ گرمتون نمیشه؟ دست و پاتون رو نمیگیره؟

خانم مربی یه لبخند زد و گفت: عزیزم فردا که اومدی مهد کودک جوابت رو میدم.
دخترک بعد از کلی اسرار و خواهش قبول کرد که فردا جوابش رو بگیره.
فردا صبح وقتی که دخترک منتظر جوابش بود، رفت پیش خانم مربی و گفت: خانم خب الان جوابم رو بده؟
خانم مربی هم گفت باشه عزیزم؛ بعد دستش رو کرد توی کیفش و یه چادر سفید کوچولو و خنک در آورد و گفت :
بفرما عزیزم اینو سرت کن ببینم چه شکلی میشی؟
بعد دخترک که داشت از خوشحالی بال در می آورد گفت: این مال منه؟ خوشگل شدم؟
خانم مربی هم جواب داده: آره که مال خودته خیلی هم خوشگلت کرده. حالا برو پیش دوستات و نشون شون بده؛ ولی نگی من بهت دادم ها وگرنه همه از من چادر میخوان!!
دخترک غافل از اینکه جواب سوالش رو نگرفته بود رفت پیش دوستاش و شروع کرد به پز دادن با چادر قشنگش.
عصر که دخترک میخواست آماده بشه و بره خون،خانم مربیش بهش گفت: دختر خوبم، تو چادر گرمت شد؟
دخترک گفت: نه!!!
خانم مربی دوباره پرسید: دست و پات رو چی؟ دست و پات رو گرفت؟
دخترک گفت: نه!!! خیییلی هم عالی بود. دستتون درد نکنه .
فردا صبح وقتی که مامان دخترک با چادر اومد درب مهد کودک تا دخترک رو مهد بزاره؛ یکی از پسر های مهد رفت پیش خانم مربی و گفت: خانم، نمیشه ما هم چادر بپوشیم مثل شما؟ چرا آقایون چادر نمی پوشن؟! پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید فقط بخاطر صحبت با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت ماد سرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
دخترک بوشهری شایعه خودکشی خود را تکذیب کرد و گفت: به پشم ک.... که م توی فضای مجازی پرشده،....وی افزودمن هیچگاه از کار خود پشیمان نیستم،درضمن تاکید کرد من معلول نیستم وبا اگاهی کامل این کار راانجام دادم،،، درا او تاکید کرد که ... خودمه امکان دار ه زمانی یخچال هم توش م :)))... لینک منبع_کلیک کن فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی
دخترک کمی آن طرف تر بر روی نیمکت چوبی در کنار پیرمرد نشسته بود و رو به آب نمای سنگی گریه می کرد .
پیرمرد از دخترک پرسید :
– ناراحتی؟
– نه
– مطمئنی ؟
– نه
– چرا داری گریه می کنی ؟
– دوستام منو دوست ندارن
– چرا دوست ندارن؟
– جون. این ماجرا کاملا واقعیه اما ازم خواست که اسمی ازشون نبرم زندگی شون شده آینه عبرت واسه بقیه ازم خواست اینجا بزارم تا بقیه تو این باتلاق نیوفتن حقم داره تصمیم درستی گرفته چیزی نیس که آدم عمرشو پای امتحان ش بزاره آخ که تعریف می کرد و اشک از چ سرازیر میشد خیلی دلم به حالش سوخت فکر نمی کرد چنین آینده ای داشته باشه اما چه میشه کرد که گریبان. نشسته بود و مشغول نقاشی بود ! مامان و باباش خیلی دوسش داشتند و همیشه کلی ازش تعریف می د .این بار این نقاشیش رو برد و بهشون نشون داد! یه خانم کشیده بود که داشت مامان بزرگش رو درمان میکرد ! مامانش گفت :حتما این خانم خودتی ،آره عزیزم؟ باباش گفت :فدای دخترم بشم که میخواد بشه ! دخترک لبخند زد و پرید توی بغل مامان و بابا ! روزهای بعد باز هم نقا. این روزها یکی از سوالهای ثابت همه از دخترجانمان اینست که میری کلاس اول؟؟؟؟؟؛!!!! خدددداااااا این آخه به کجاش میاد کلاس اولی بشه وااای و ... حق میدهیم به همه ی اطرافیان وقتی برای سنجش رفتیم مسیول سنجش با دیدن وزن دخترک گفت کوچیکترین ثبت نام کننده کلاس اولیست و من بلافاصله بحث راهدایت به هوش و خلاقیت دخترک حساس شده رو کوچک بودنش لباس فر. ی تکانش می داد، چشم که باز کرد، مش منیر را دید که با جوراب هایی که فقط پنج شنبه ها وقتِ زاده رفتن عوضشان می کرد، پا روی بازویِ دخترک گذاشته بود و هی تکانش می داد، پاشو پاشو آفتاب هم در اومد. از جا بلند شد، آفتاب نزده بود که هیچ هنوز وس ها هم نمی خواندند. رفت سمتِ آشپزخانه، سماور را آب کرد، بویِ آشنایِ نفت و گوگرد سوخته که تویِ مشامش پیچ. روزی دخترک از مادرش پرسید: 'مامان نژاد انسان ها از کجا اومد؟مادر جواب داد: خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژادانسان ها به وجود اومد. دو روز بعد دختر همین سوال رو از پدرش پرسید. پدرش پاسخ داد: 'خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد..' دخترک که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت: تو گفتی خدا ان. قاﺿﯽ ﺣﮑﻢ ﺭﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ : ﺍﻋﺪﺍﻡ !!!!
ﺣﻀﺎﺭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ! ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺳﺮﺗﺎ ﭘﺎ ﭘﺮ
ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ
ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻧﻢ ﻧﻤﯿﺸﻨﯿﺪ!
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﻥ ! ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﯾﻪ......
ﻣﯿﮑﺮﺩ! ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮ ﺑﮑﺸﻪ ﺍﻣﺎ ...
ﻫﺮ . سلام . دلم برات خیلی تنگ شده بود

پسرک از شادی تو پوست خود نمی گنجید...

راست میگفت ...خیلی وقت بود که ندیده بودش..

دلش واسش یه ذره شده بود..

تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱۶سال بیشتر نداشت

باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالا ه کاری کرد که باهم دوست شدن

دخترک نگاهی . فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه..
- مطمئنی؟
- نه...
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم!
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره... دخترک رو به مادرش کرد و گفت: مامان چرا خانم مربی مون چادر می پوشه ولی شما نمی پوشی؟ مامانش جواب داد: آخه دخترم وقتی چادر می پوشم گرمم میشه. تازه چادر دست و پا گیر هم هستش. دخترک با خودش گفت: چرا مامانم چادر نمی پوشه و میگه گرمم میشه و فردا صبح وقتی که رفت مهد کودک، همین سوال رو پرسید، چادر دست و پا گیره ولی شما چادر می پوشی؟ گرمتون نمیشه؟ دست و پاتون رو نمی گیره؟ خانم مربی یه لبخند زد و گفت: عزیزم فردا که اومدی مهد کودک جوابت رو میدم. دخترک بعد از کلی اصرار و خواهش قبول کرد که فردا جوابش رو بگیره. فردا صبح وقتی که دخترک منتظر جوابش بود، رفت پیش خانم مربی و گفت: خانم خب الان جوابم رو بده؟ خانم مربی هم گفت باشه عزیزم؛ بعد دستش رو کرد توی کیفش و یه چادر سفید کوچولو و خنک در آورد و گفت : بفرما عزیزم اینو سرت کن ببینم چه شکلی میشی؟ بعد دخترک که داشت از خوشحالی بال در می آورد گفت: این مال منه؟ خوشگل شدم؟ خانم مربی هم جواب داده: آره که مال خودته خیلی هم خوشگلت کرده. حالا برو پیش دوستات و نشون شون بده؛ ولی نگی من بهت دادم ها وگرنه همه از من چادر می خوان!! دخترک غافل از اینکه جواب سوالش رو نگرفته بود رفت پیش دوستاش و شروع کرد به پز دادن با چادر قشنگش. عصر که دخترک می خواست آماده بشه و بره خون،خانم مربیش بهش گفت: دختر خوبم، تو چادر گرمت شد؟ دخترک گفت: نه!!! خانم مربی دوباره پرسید: دست و پات رو چی؟ دست و پات رو گرفت؟ دخترک گفت: نه!!! خیلی هم عالی بود. دستتون درد نکنه . فردا صبح وقتی که مامان دخترک با چادر اومد درب مهد کودک تا دخترک رو مهد بزاره؛ یکی از پسر های مهد رفت پیش خانم مربی و گفت: خانم، نمیشه ما هم چادر بپوشیم مثل ما؟ چرا آقایون چادر نمی پوشن؟! در روزشمار وقایع حسینی به روزی می رسیم که دخترکی از میان کاروان در کاخ یزید ناله می کند و با سر بریده درد دل می کرد و می گفت که چه ی این سر را به خون رنگین کرده است. مجتبی فراورده - بخش سینما و تلویزیون تبیان قافله سالار ماه می ت د بر ویرانه های باب الصغیر،
و سایه های بلند باروها گسترده بود بر زمین،
باب الصغیر ماتم سرا بود و جغد بر دیوار نشسته بود و می نالید.
دخترک پریشان بود، افسرده و غمگین می گریست،
ن همه گِرد آمدند به دلداری،
زینب و فاطمه و سکینه و رباب، رمله و هانیه و ام وهب.
دخترک بی تاب و بی قرار،
محبوب خود را می خواند،
گریه می کرد و به فغان می نالید،
عاقبت مراقبان کاروان، کلافه شدند، طاقت از کف بدادند و رفتند،
لحظه ای گذشت، برگشتند، با طَبقی با د وش.
طَبق را مقابل دخترک گذاشتند و باز رفتند.
دخترک ناله کنان، گریه سر داد و بهانه می گرفت،
به امید، سر پوش طَبق را برداشت،
سر خونینِ در طَبق، پُر فروغ ت د،
دخترک ناله از ته دل کشید و به فغان آمد،
گفت: چه ی این سر را، به خون رنگین کرد؟
این رگ را، چه ی جُراَت کرد که بُرید؟
چه ی ما را، به یتیمی و تنهایی نشاند؟
ما به چه بعد تو دل بندیم؟
پی هم به آه و اشک می نالید،
غم تنهایی را به سوز دل از سَر می پُرسید،
آنقدر گفت و نوحه خواند و مویه سر داد، تا در و دیوار با او هم ناله شدند،
سر فرود آورد و لبان سر را بوسید،
دخترک صیحه ای زد و جان داد.
پیرمرد از دختر پرسید :چرا غمگینی ؟چرا اشک میریزی ؟دخترک گفت : دوستام منو دوست ندارن ...چرا؟چون قشنگ نیستم ...اینو ی بهت گفته ؟نه...ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که تا به حال دیده ام ...راست میگی ؟آره از ته قلبم ...دخترک بلند شد و پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شادچند دقیقه بعد پیرمرد اشک هایش را پاک کرد ...کیفش را باز کرد ...عصای سفید.

دخترک رو می بینم... روی تختش دراز کشیده... هدفونشو توی گوشش گذاشته... و پاهاش رو به دیوار تکیه داده... معلق...

یه حباب نامرئی...
که دخترک و تمام متعلقاتشو در بر گرفته...
و بیرون ازون فقط یه هیچ بی انتهاست...


دختری عاشق پسری بود.پسر اصلا حتی به او نگاه هم نمیکرد.چرا که دختر چادری بود!پسرک هر روز دخترای زیبا را سوار میکرد و با خود به تفریح و گردش میبرد.ماشین گرانبهایی داشت و دختران زیبایی اطراف او جمع میشدند.دخترک عاشق هرروز از دور اشک میریخت و از دور پسر را نظاره میکرد.روزی پای تخته نوشت عشق چیست؟هر ی روی تخته چیزی نوشت .پسرک نوشت پول و دخ. پسری روزها پشت در منزل دخترک را میپایید؛
برای دختر سوال بود که اگر او مرا دوست دارد،
پس چرا پا پیش نمیگذارد و با پدرم صحبت نمیکند ؟!
درست است که ماشین پسرک قدیمی بود،
ولی برای دخترک عشق و محبت مهمتر بود!
روزها و ماه ها به همین منوال گذشت و دخترک بسیار کنجکاو شده بود،
روزی دل خود را قرص کرد و رفت تا حرف دل پسرک را گوش کند…
از او پرسید ۶ماه است که تو کنار منزل ما می ایستی و مرا میپایی،
وقتی ماشینت را میبینم ضربان قلبم تندتر میشود و…
هدف تو چیست؟!
پسر گفت: وای فای خونتون پسورد نداره . . ! :d دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف
پدرش افتاد :"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی
آ ماه کفش های قرمز رو برات می م" دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود
گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه
تا... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...