دخترک فوتبالی

به نقل از خبرگزاریها در مورد دخترک فوتبالی : پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید فقط بخاطر صحبت با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد انیمیشن «دخترک آت ی» و های «شکار» و «سکوت» از جشنواره ای یی جوایزی را به دست آوردند. پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید فقط بخاطر صحبت با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد. ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻤﺎﻧﯿﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﺟﻮﺭﻩ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎﺷﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﯽ . ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﮐﺮﺩ، ﺩﺧﺘﺮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﻠﺮﺯﯾﺪ ﻭﻟﯽ ﺳﺨﻦ ﻧﻤﯽ ﮔﻔﺖ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ ﻋﺸﻘﺶ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﻮﺩ ... ﭘﺴﺮﮎ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺍﺑﺮﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﺑﻮﺳﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ... ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﮎ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭼﺮﺥ ﺧﯿﺎﻃﯽ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽ ﺷﺪ ... ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﺪﻧﺶ ﻣﯽ ﺳﻮﺧﺖ ﻭﻟﯽ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﻧﻤﯽ ﺁﻣﺪ ... ﭘﺴﺮﮎ ﭼﻨﺪ ﺗﮑﺎﻥ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﯼ ﻋﺮﻭﺳﮑﻢ؟؟؟ ﭘﺴﺮﮎ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﯾﺪ، ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ... ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺳﻼﻡ ﻋﺸﻘﻢ ﻭﻟﯽ ﭘﺴﺮﮎ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻔﺖ: ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺯﻧﮓ ﻧﺰﻥ ﻭ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩ ... ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻋﺮﻭﺳﮑﺶ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺞ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﺮﯾﺴﺖ ... ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺖ ... ﺗﺒﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﮎ! ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﻗﺼﻪ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﮕﻔﺘﯽ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺷﺪﻡ در یک شب زمستانی، دخترک با خانواده اش درحال بازگشت از میهمانی بود، هوا سرد بود، دخترک در خودش جمع شده بود، دستهایش را روی اش گره کرده بود تا گرم شود، با سرعت گام برمیداشت که زودتر به خانه برسد، در همان حال بود که متوجه شد بازوی خود را با دستش گرفته و می فشارد، احساس کرد که این اتفاق خیلی برایش آشناست، یک روزی یک جایی یک ی همین گونه با. این سحر یازدهمین سحری است که من مادر هستم .. دخترک درست چند دقیقه قبل از اذان صبح سی ام تیر به دنیا آمد .. خانوم ع ل وی به من گفت : نمی دونم بگم صبح به خیر یا شب به خیر .. دخترک توی دست پرستار به من نگاه می کرد ..چشم های دخترک برق می زد.. .. چشم های دخترک برق می زند .. می گوید : حالا من child هستم یا baby .. می گویم :احتمالا child و خنده ام می گیرد .. می گوید : لقمان همان ی است که می گویند ادب از که آموختی ؟ - اولوالعزم که نبود؟ خوابم می آید .. می گویم اگه هوا روشن بشه خوابت نمی بره ها ! می پُرسد : کیومرث کیه ؟ من ناخودآگاه می گویم پسر بابام . زنده است ؟ باباتو می گم! ومن با خودم می گویم کیومرث نوه باباست .. پدر کیومرث هم زنده نیست .. تازه یادم می آید از دیروز می خواستم یک چیزی بنویسم از کیومرث از پدرش از .. و حالا دخترک از کجا اسم کیومرث به فکرش رسیده ؟ از کیومرث می نویسم.. امروز .. شاید هم یک روز دیگر .. .. دخترک یازده ساله ی من سالروز تولد تو و سالروز مادری من مبارک .. ی تکانش می داد، چشم که باز کرد، مش منیر را دید که با جوراب هایی که فقط پنج شنبه ها وقتِ زاده رفتن عوضشان می کرد، پا روی بازویِ دخترک گذاشته بود و هی تکانش می داد، پاشو پاشو آفتاب هم در اومد. از جا بلند شد، آفتاب نزده بود که هیچ هنوز وس ها هم نمی خواندند. رفت سمتِ آشپزخانه، سماور را آب کرد، بویِ آشنایِ نفت و گوگرد سوخته که تویِ مشامش پیچ. گوشواره های بابرکت از نفس قدسی ی م ع حرم شفای دخترک کاشانی شد. خیلی خیلی قشنگه حتما بخونین : ﻗﺎﺿﯽ ﺣﮑﻢ ﺭﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ : ﺍﻋﺪﺍﻡ ! ﺣﻀﺎﺭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ! ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺳﺮﺗﺎ ﭘﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻧﻢ ﻧﻤﯿﺸﻨﯿﺪ ! ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﻥ ! ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ ! ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮ ﺑﮑﺸﻪ ﺍ. نقرس خودش را به همسرجان برگردانده... و حالا من و غذاهای دخترک و رژیم همسرجان و .... این همه مشغله دیگر را کجای دلم بگذارم ...با این همه مشغله نمی توانم مثل سری قبلی کلی جوشانده و دمنوش و غذاهای رژیمی برایش تهیه کنم ...در واقع همسرجان تنهاست .. تنها مانده .. من و دخترک هم تنها .. دخترک تنها .. من تنها ... همه و همه تنهایم! همسرجان درگیر ساختن خانه. ﻗﺎﺿﯽ ﺣﮑﻢ ﺭﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ: ﺍﻋﺪﺍﻡ ! ﺣﻀﺎﺭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ! ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺳﺮﺗﺎ ﭘﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻧﻢ ﻧﻤﯿﺸﻨﯿﺪ! ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﻥ! ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ! ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮ ﺑﮑﺸﻪ ﺍﻣﺎ ... ﻫﺮﺷﺐ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻣﯿﺪﯾﺪ ﺗ. فاصله ی میان دخترک و پیر مرد تنها یک نیمکت بود روبروی یک آبنمای سنگی در پارک * پیرمرد از دخترک پرسید:ناراحتی؟* -نه* -مطمئنی؟* -نه* -چراگریه میکنی ؟* -دوستام منو دوست ندارن * -چرا* -چون زشتم * -بهت گفتن؟ * -نه * -ولی به نظرم توقشنگ ترین دختری هستی که تا حالا دیدم** -واقعا* -بله* دخترک بلند شد لبخندی زدوبه طرف دوستانش دوید* اشک ازچشمان پیر مرد جاریشدومدتی بعد او در کیفش را باز کردوعصای سفیدش را از کیفش در آورد ورفت* منبع(من وما) آرمیون عاقبت عاشق شد
 
دخترک زمستانی / وقتی برف می بارید
 
عاشق یک مرد / یک رنگ
 
مردی که آدم برفی ها برایش دست تکان می دادند
 
در انبوه دنیای رنگارنگ
 
دخترک گم کرد او را
 
آفتاب نزدیک است / برف ها آب خواهند شد
 
به دنبال ردپایش روی برف ها
 
کدام ردپا...او را به او می رساند؟
 
 " نیما هوشمند "



من با دست های آویخته ی تو
در فروردین که هیچ

در اسفند هم شکوفه می دهم ...

"حامد نیازی" یک روز کافکا ، در حال قدم زدن در پارک ، چشمش به دختربچه ای می افتد که داشت گریه می کرد.

کافکا جلو می رود و علت گریه ی دخترک را جویا می شود.
دخترک همانطور که گریه می کرد پاسخ می دهد :
«عروسکم گم شده !»
کافکا با ح ی کلافه پاسخ می دهد :
« امان از این حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت. »

دخترک دست از گریه می کشد و بهت زده می پرسد : «از ک. چقدر امروز حس خوبی دارم! چقدر آرومم و خوشحال! رفتم دنبال دخترک، خیلی شاد و خندون اومد بیرون و گفت مهد کودک خیلی خوبه! از صبح هم چندبار تو دوربینهای مهد میدیدم که بالا ه داره با بچه های دیگه ارتباط برقرار میکنه و قاطی بازیها میشه(این دوربین هم ما رو از کار و زندگی انداخته هااا) غذاش رو هم تند تند خودش داشت میخورد :) یه چیز بامزه دیگه هم ا. عشق شیخ ساده دل به دخترک بی دین!

جوانی ساده که ناگهان مجذوب دخترکی شد، او نتوانست نگاهش را از وی بردارد، لحظاتی به طور مداوم به او نگاه کرد. عشق دخترک در دل شیخ افتاد. فورا از مناره پایین آمد و بدون اینکه جماعت را برگزار کند، مسجد را ترک کرد و به در خانه دخترک رفت.

پس از در زدن، پدر دخترک در را باز کرد. جوان خود را معرفی کرد و. از اسمون بجا بارون سیل میبارید دخترک خیس شده بود پسری با چتر اومد و بهش گفت خانم بیا زیر چترمن مریض نشی، ولی دخترک ک دوس نداشت چتر ی جز عشقش بالاسرش باشه گفت :شنیدم زیر بارون دعاها مستجاب میشن دارم واسه سلامتی عشقم دعا میکنم. دخترک از میان جمعیتی که شاهد اجرای مراسم تعزیه بودند رد میشود درحالیکه عروسک وقمقه اش را محکم زیر بغل گرفته است آنطرفتر شمر با هیبتی خشن، همانطور که دور حسین (ع) می چرخد ونعره می زند که قطه ای آب به تو و یارانت نخواهد رسید ، چشمش به دخترک می افتد او با قدم های کوچکش از پله های تعزیه بالا می رود. از مقابل شمر میگذرد. مقابل حسین(ع) می ایست. می دانم کاری جز چرخیدن در شبکه ها ندارد... تلگرام ...لاین...وایبر...واتس آپ...اینستاگرام... سالهاست کارش وب گردی است...یادداشتها را از این فضا کپی می کند و در فضای دیگر پیست...و اینقدر این کار را ادامه می دهد که زمان را گم می کند... از صبح تا غروب می خوابد...از غروب تا صبح در وب می گردد... دخترک بیمار شده...حمایت های پی در پی خانواده و پوشاندن خطای. داستان عاشقانه: پسری یه دختر رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار می کرد. اما به دختر درمورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت ویک سی دی می ید فقط به خاطرصحبت با اون....... بعد از یک ماه پسرک مرد.......وقتی دخترک به خونه اون رفت وازش خبر گرفت. مادر پسرک گفت:که او مرده واون رو به اتاق پسر برد....... دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده ....... دخترک گریه کرد وگریه کرد تا مرد............ میدونی چرا گریه میکرد؟؟؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش توی جعبه سی دی میگذاشت وبه پسرک میداد..........   دخترک به انی گل میداد که شبیه پدرش بودند... یا او ، انها را شبیه پدرش میدید... و بعد به احترام دل ش ته اش ، خدا شهادت را نصیبشان میکرد... این استنباط شخصی خودم از ماجراست ... من باور میکنم... دخترک چشم براه بود ... شوخی که نیست ... آن دخترک خسته و اخمویی که درونم نشسته و هر از گاهی نهیبم می زند که: هی! حواست هست که می شد همه چیز بهتر باشد و نیست؟ این دخترک آرام و خندانی که انگشت می گذارد روی لب های دخترک اخموی درون که: هیس... می دانم... و شب داد که به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد. دخترکی بود و پسرکی.... پسرک چشمک زد....دخترک خندید...... پسرک گفت توعشق منی....دخترک گفت عاشقتم..... درحالی که هیچ یک نمی دانستند عشق چیست...... دخترک گفت حرف بزن....دست نزن.... پسرک ک***و شرهایی را به نام عاشقانه در گوشش خواند.... دخترک ادامه داد.... دست بزن....بوس نکن.... پسرک همچون حیوانی چنگ می زد.... دخترک همچون حیوانی رام هوس شد و حیا را به شرو و ور عاشقانه باخت.... ادامه داد و این دایره هر روز تکرار شد تا گند زده شود به عشق و تمام حیای یک زن.... *زن*اگر زن باشد*حیا*دارد... *مرد*اگر مرد باشد *وفا*دارد... و آدمیت بها دارد.......... من موقع تحویل گرفتن دخترک از مهد سلام دختر گلم توپ می خوام (شب گذشته فاطمه خانم توپش را گاز گرفت و توپ سوراخ شد و !) من: توپ چه رنگی می خوای؟ توپ نارنجی من (با فکر در مورد اینکه آیا مغازه سر راه توپ نارنجی داره یا نه): توپ صورتی نمی خواهی دخترم؟ . . . تا های مغازه دخترک به سه رنگ رضایت داده بود، قرمز، صورتی و زرد. من (با توجه به نزدیک شدن به م. دخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیه اند رد میشود. عروسک و قمقمه اش را محکم زیر بغل میگیرد. شمر با هیبتی خشن، همانطور که دور حسین(علیه السلام) میچرخد و نعره میزند، از گوشه ی چشم دخترک را می پاید. او با قدم های کوچکش از پله های سکوی تعزیه بالا میرود. از مقابل شمر میگذرد، مقابل حسین(علیه السلام) می ایستد و به لبهای سفید شده . - سلام عمو!
سرش را چرخاند ، درست روبرویش، دخترکی هفت ساله  با لباس های شاد و روسری که یک پرش یه آسمان اشاره می کرد..
- سلام !
دخترک با همان گویش و لهجه ی زیبای ترکی اش گفت:
- عمو میشه آب بخورم !
مرد همچنان خیره به دستها و چشم های دخترک ، اشاره کرد که بیاید داخل مغازه ، ظهر بود و همه جا خلوت. 
دخترک لیوان را برداشت ، و نز. پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد.
اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید
فقط بخاطر صحبت با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت
ماد سرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده…
دخترک. بد نیست زخم خوردن.. خیالهایت کم رنگ تر و بی جاتن تر شود شاید.. دنیا را واقعی تر ببینی .. اعتراض نکن.. دنیا متفاوت از تصورات توست.. بگذار بشنوی و ببینی و حس کنی و گداخته شوی دخترک موروشن .. بگذار خوب دشنه ها در تن و جان نازک ت بنشینند دخترک.. پسری روزها پشت در منزل دخترک را میپایید؛

برای دختر سوال بود که اگر او مرا دوست دارد،

پس چرا پا پیش نمیگذارد و با پدرم صحبت نمیکند ؟!

درست است که ماشین پسرک قدیمی بود،

ولی برای دخترک عشق و محبت مهمتر بود!

روزها و ماه ها به همین منوال گذشت و دخترک بسیار کنجکاو شده بود،

روزی دل خود را قرص کرد و رفت تا ح. یک روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود ؛ دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود .
همونطور که از جلوی کشیش رد شد ، با گریه و هق هق گفت : " من نمیتونم به کانون شادی بیام ! "

کشیش با نگاه به لباس های ، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای ن. پاسی از نیمه شب گذشته بود دخترک بی خواب شده بود، قرار بود اون شب رو خونه ی بهترین دوستش سپری کنه... بعد از قریب به 6 سال حالا این اولین بار بود که قرار بود که مثل قدیمها تا صبح با هم بشینن و حرف بزنن ، رفیق قدیمی کمی بعد از غلت زدن تو رخت خواب به خواب رفته بود و دخترک روزهای گذشته رو مرور می کرد و با خودش فکر کرد شاید که نه حتما این ا ین فر. 19 اردیبهشت 94 یه روز یه دختری بود که زیادی حساس بود، زیادی فانتزی داشت و فانتزی به سطحی ترین روزمره های زندگیش هم رسوخ کرده بود. اوضاع داشت از کنترل خارج میشد، فانتزی هایی که واقعی نمیشدن دخترک رو عصبی می و دخترک زورش به فانتزی ها نمیرسید. یه روز تصمیم گرفت اعتراف کنه. نه اینکه فقط بگه «چرا اتاقت این شکلیه؟…قرار نبود این شکلی باشه!». دخترک اعتراف کرد هرچند خیلی سخت بود. دخترک سعی کرد به ساده ترین شیوه ممکن روزمره هاش رو توصیف کنه…ولی فهمید اعتراف هیچ چیز رو درست نمیکنه. یه بار دیگه اوضاع اب شد…! دو راهب که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیاری به دیار دیگر سفر می د سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت که از آن بگذرد. وقتی راهبان نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آنها تقاضای کمک کرد. یکی از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند. راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزیز، ما راهبان نباید به ن نزدیک شویم. تماس با آنها برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتیکه تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی. راهب اولی با خونسردی و با ح ی بی تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و آن را رها نمیکنی." قهوه را برداشتم و کنار پنجره ایستادم نگاهی به کوچه همیشه خلوتمان ...از تلخی قهوه کمی چهره ام جمع شد به سختی قورتش دادم یک لحظه از ذهنم گذشت " راستی سیگاربهمن تلخ تراز این قهوه نبود؟"...در اتاق ارام بازشد نگاهم به سمت در افتاد...دخترک با لباس خواب عروسکی اش در حالی که هق هقش سکوت اتاق را بهم میزد نزدیکم شد...روی دو زانوام نشستم گفتم: هیییش . دخترک بوشهری شایعه خودکشی خود را تکذیب کرد و گفت: به پشم ک.... که م توی فضای مجازی پرشده،....وی افزودمن هیچگاه از کار خود پشیمان نیستم،درضمن تاکید کرد من معلول نیستم وبا اگاهی کامل این کار راانجام دادم،،، درا او تاکید کرد که ... خودمه امکان دار ه زمانی یخچال هم توش م :)))... لینک منبع_کلیک کن ﺭﻭﺳﺮﯾﺖ ﺭﺍ ﺳﻔﺖ ﺑﺒﻨﺪ !!!ﻟﺒﺎسهایت ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ !!!ﺍﺭﺍﯾﺶﻧﮑﻦ .ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ !!!ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ.ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﺶ ﺗﺸﻨﻪ ﺍﻧﺪ.ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﺩﺍﺭﯼ، ﻭﻟﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﯾﮏ ﺷﺒﻨﺪ.ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﯼ ﺷﺨﺼﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺍﻣﺎﻣﻘﺼﺪ ﻫﻤﻪ ،ﻣﮑﺎﻥ ﺧﺎﻟﯿﺴﺖ . دخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیه اند رد می شود.عروسک و قمقمه اش را زیر بغل می گیرد. شمر با هیبتی خشن، همان طور که دور حسین (علیه السلام) می چرخد و نعره می زند، از گوشه ی چشم دخترک را می پاید. او با قدم های کوچکش از پله های سکوی تعزیه بالا می رود. از مقابل شمر می گذرد، مقابل حسین( علیه السلام )می ایستدو به لب های سفید شده ا. ب دخترک چشم قهوه ایم می اموزم ک تنها ب فکر منافع خودش نباشد حتی اگر با این کار شاهد تمام نامردی ها عالم شود ب او می اموزم برای موفقیتش دیگران را له نکند حتی اگر بارها زیر دست و پا له شود ب او می اموزم عشق را با جان و دل بچشد حتی اگر بارها با هوس رو به رو شود ب دخترک لباس صولتی ام می اموزم تقصیر ادم ها نیست اگر بارها حس کرد دارد قلبش هزار ت. انیمیشن کوتاه دخترک کبریت فروش (the little match 2006) ک دای اسکار بهترین انیمیشن کوتاه در سال 2007 بر اساس داستانی از نویسنده و شاعر بنام دانمارکی هانس کریستین اندرسون است. روزی دخترک از مادرش پرسید: 'مامان نژاد انسان ها از کجا اومد؟مادر جواب داد: خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژادانسان ها به وجود اومد. دو روز بعد دختر همین سوال رو از پدرش پرسید. پدرش پاسخ داد: 'خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد..' دخترک که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت: تو گفتی خدا ان. قاﺿﯽ ﺣﮑﻢ ﺭﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ : ﺍﻋﺪﺍﻡ !!!!
ﺣﻀﺎﺭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ! ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺳﺮﺗﺎ ﭘﺎ ﭘﺮ
ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ
ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻧﻢ ﻧﻤﯿﺸﻨﯿﺪ!
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﻥ ! ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﯾﻪ......
ﻣﯿﮑﺮﺩ! ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮ ﺑﮑﺸﻪ ﺍﻣﺎ ...
ﻫﺮ . سلام . دلم برات خیلی تنگ شده بود

پسرک از شادی تو پوست خود نمی گنجید...

راست میگفت ...خیلی وقت بود که ندیده بودش..

دلش واسش یه ذره شده بود..

تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱۶سال بیشتر نداشت

باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالا ه کاری کرد که باهم دوست شدن

دخترک نگاهی . فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه..
- مطمئنی؟
- نه...
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم!
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره... دخترک رو به مادرش کرد و گفت: مامان چرا خانم مربی مون چادر می پوشه ولی شما نمی پوشی؟ مامانش جواب داد: آخه دخترم وقتی چادر می پوشم گرمم میشه. تازه چادر دست و پا گیر هم هستش. دخترک با خودش گفت: چرا مامانم چادر نمی پوشه و میگه گرمم میشه و فردا صبح وقتی که رفت مهد کودک، همین سوال رو پرسید، چادر دست و پا گیره ولی شما چادر می پوشی؟ گرمتون نمیشه؟ دست و پاتون رو نمی گیره؟ خانم مربی یه لبخند زد و گفت: عزیزم فردا که اومدی مهد کودک جوابت رو میدم. دخترک بعد از کلی اصرار و خواهش قبول کرد که فردا جوابش رو بگیره. فردا صبح وقتی که دخترک منتظر جوابش بود، رفت پیش خانم مربی و گفت: خانم خب الان جوابم رو بده؟ خانم مربی هم گفت باشه عزیزم؛ بعد دستش رو کرد توی کیفش و یه چادر سفید کوچولو و خنک در آورد و گفت : بفرما عزیزم اینو سرت کن ببینم چه شکلی میشی؟ بعد دخترک که داشت از خوشحالی بال در می آورد گفت: این مال منه؟ خوشگل شدم؟ خانم مربی هم جواب داده: آره که مال خودته خیلی هم خوشگلت کرده. حالا برو پیش دوستات و نشون شون بده؛ ولی نگی من بهت دادم ها وگرنه همه از من چادر می خوان!! دخترک غافل از اینکه جواب سوالش رو نگرفته بود رفت پیش دوستاش و شروع کرد به پز دادن با چادر قشنگش. عصر که دخترک می خواست آماده بشه و بره خون،خانم مربیش بهش گفت: دختر خوبم، تو چادر گرمت شد؟ دخترک گفت: نه!!! خانم مربی دوباره پرسید: دست و پات رو چی؟ دست و پات رو گرفت؟ دخترک گفت: نه!!! خیلی هم عالی بود. دستتون درد نکنه . فردا صبح وقتی که مامان دخترک با چادر اومد درب مهد کودک تا دخترک رو مهد بزاره؛ یکی از پسر های مهد رفت پیش خانم مربی و گفت: خانم، نمیشه ما هم چادر بپوشیم مثل ما؟ چرا آقایون چادر نمی پوشن؟! در روزشمار وقایع حسینی به روزی می رسیم که دخترکی از میان کاروان در کاخ یزید ناله می کند و با سر بریده درد دل می کرد و می گفت که چه ی این سر را به خون رنگین کرده است. مجتبی فراورده - بخش سینما و تلویزیون تبیان قافله سالار ماه می ت د بر ویرانه های باب الصغیر،
و سایه های بلند باروها گسترده بود بر زمین،
باب الصغیر ماتم سرا بود و جغد بر دیوار نشسته بود و می نالید.
دخترک پریشان بود، افسرده و غمگین می گریست،
ن همه گِرد آمدند به دلداری،
زینب و فاطمه و سکینه و رباب، رمله و هانیه و ام وهب.
دخترک بی تاب و بی قرار،
محبوب خود را می خواند،
گریه می کرد و به فغان می نالید،
عاقبت مراقبان کاروان، کلافه شدند، طاقت از کف بدادند و رفتند،
لحظه ای گذشت، برگشتند، با طَبقی با د وش.
طَبق را مقابل دخترک گذاشتند و باز رفتند.
دخترک ناله کنان، گریه سر داد و بهانه می گرفت،
به امید، سر پوش طَبق را برداشت،
سر خونینِ در طَبق، پُر فروغ ت د،
دخترک ناله از ته دل کشید و به فغان آمد،
گفت: چه ی این سر را، به خون رنگین کرد؟
این رگ را، چه ی جُراَت کرد که بُرید؟
چه ی ما را، به یتیمی و تنهایی نشاند؟
ما به چه بعد تو دل بندیم؟
پی هم به آه و اشک می نالید،
غم تنهایی را به سوز دل از سَر می پُرسید،
آنقدر گفت و نوحه خواند و مویه سر داد، تا در و دیوار با او هم ناله شدند،
سر فرود آورد و لبان سر را بوسید،
دخترک صیحه ای زد و جان داد.
پیرمرد از دختر پرسید :چرا غمگینی ؟چرا اشک میریزی ؟دخترک گفت : دوستام منو دوست ندارن ...چرا؟چون قشنگ نیستم ...اینو ی بهت گفته ؟نه...ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که تا به حال دیده ام ...راست میگی ؟آره از ته قلبم ...دخترک بلند شد و پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شادچند دقیقه بعد پیرمرد اشک هایش را پاک کرد ...کیفش را باز کرد ...عصای سفید.

دخترک رو می بینم... روی تختش دراز کشیده... هدفونشو توی گوشش گذاشته... و پاهاش رو به دیوار تکیه داده... معلق...

یه حباب نامرئی...
که دخترک و تمام متعلقاتشو در بر گرفته...
و بیرون ازون فقط یه هیچ بی انتهاست...


دختری عاشق پسری بود.پسر اصلا حتی به او نگاه هم نمیکرد.چرا که دختر چادری بود!پسرک هر روز دخترای زیبا را سوار میکرد و با خود به تفریح و گردش میبرد.ماشین گرانبهایی داشت و دختران زیبایی اطراف او جمع میشدند.دخترک عاشق هرروز از دور اشک میریخت و از دور پسر را نظاره میکرد.روزی پای تخته نوشت عشق چیست؟هر ی روی تخته چیزی نوشت .پسرک نوشت پول و دخ. پسری روزها پشت در منزل دخترک را میپایید؛
برای دختر سوال بود که اگر او مرا دوست دارد،
پس چرا پا پیش نمیگذارد و با پدرم صحبت نمیکند ؟!
درست است که ماشین پسرک قدیمی بود،
ولی برای دخترک عشق و محبت مهمتر بود!
روزها و ماه ها به همین منوال گذشت و دخترک بسیار کنجکاو شده بود،
روزی دل خود را قرص کرد و رفت تا حرف دل پسرک را گوش کند…
از او پرسید ۶ماه است که تو کنار منزل ما می ایستی و مرا میپایی،
وقتی ماشینت را میبینم ضربان قلبم تندتر میشود و…
هدف تو چیست؟!
پسر گفت: وای فای خونتون پسورد نداره . . ! :d دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف
پدرش افتاد :"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی
آ ماه کفش های قرمز رو برات می م" دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود
گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه
تا... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...