دخترک فوتبالی

به نقل از خبرگزاریها در مورد دخترک فوتبالی : پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید فقط بخاطر صحبت با اون... بعد از یک ماه پسرک مرد... وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده... دخترک گریه کر. بسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که دختر تو یه سی دی فروشی کار می کرداما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هرروز به اون فروشگاه میرفت و یه سی دی می ید فقط به خاطر صحبت با اون ..... بعد از یک ماه بسرک تصادف کرد و مرد..وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر بسرک گفت که اون مرده و اون رو به اتاق بسر برد ...دخترک دید که تمام سی دی ها باز نشد. مسولان به کمک دخترک رامیانی که به علت هزینه های کمر شکن درمان با مشکلات زیادی مواجه شده بود آمدند. پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید فقط بخاطر صحبت با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد. دخترک افغان که ازسوی پدرش مورد قرارگرفته، هم اکنون سرگشته وحیران، در انتظار حکم قانون و کمک نهادهای حمایتی است. در یک شب زمستانی، دخترک با خانواده اش درحال بازگشت از میهمانی بود، هوا سرد بود، دخترک در خودش جمع شده بود، دستهایش را روی اش گره کرده بود تا گرم شود، با سرعت گام برمیداشت که زودتر به خانه برسد، در همان حال بود که متوجه شد بازوی خود را با دستش گرفته و می فشارد، احساس کرد که این اتفاق خیلی برایش آشناست، یک روزی یک جایی یک ی همین گونه با. این سحر یازدهمین سحری است که من مادر هستم .. دخترک درست چند دقیقه قبل از اذان صبح سی ام تیر به دنیا آمد .. خانوم ع ل وی به من گفت : نمی دونم بگم صبح به خیر یا شب به خیر .. دخترک توی دست پرستار به من نگاه می کرد ..چشم های دخترک برق می زد.. .. چشم های دخترک برق می زند .. می گوید : حالا من child هستم یا baby .. می گویم :احتمالا child و خنده ام می گیرد .. می گوید : لقمان همان ی است که می گویند ادب از که آموختی ؟ - اولوالعزم که نبود؟ خوابم می آید .. می گویم اگه هوا روشن بشه خوابت نمی بره ها ! می پُرسد : کیومرث کیه ؟ من ناخودآگاه می گویم پسر بابام . زنده است ؟ باباتو می گم! ومن با خودم می گویم کیومرث نوه باباست .. پدر کیومرث هم زنده نیست .. تازه یادم می آید از دیروز می خواستم یک چیزی بنویسم از کیومرث از پدرش از .. و حالا دخترک از کجا اسم کیومرث به فکرش رسیده ؟ از کیومرث می نویسم.. امروز .. شاید هم یک روز دیگر .. .. دخترک یازده ساله ی من سالروز تولد تو و سالروز مادری من مبارک .. ی تکانش می داد، چشم که باز کرد، مش منیر را دید که با جوراب هایی که فقط پنج شنبه ها وقتِ زاده رفتن عوضشان می کرد، پا روی بازویِ دخترک گذاشته بود و هی تکانش می داد، پاشو پاشو آفتاب هم در اومد. از جا بلند شد، آفتاب نزده بود که هیچ هنوز وس ها هم نمی خواندند. رفت سمتِ آشپزخانه، سماور را آب کرد، بویِ آشنایِ نفت و گوگرد سوخته که تویِ مشامش پیچ. برترین ها در یادداشتی به قلم ایمان عبدلی نوشت: انتشار تصاویری از دخترک ژیمناستیک کار ایرانی در ارمنستان که با پوششی نامناسب همراه بود، افکار عمومی را برانگیخته کرد. خیلی خیلی قشنگه حتما بخونین : ﻗﺎﺿﯽ ﺣﮑﻢ ﺭﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ : ﺍﻋﺪﺍﻡ ! ﺣﻀﺎﺭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ! ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺳﺮﺗﺎ ﭘﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻧﻢ ﻧﻤﯿﺸﻨﯿﺪ ! ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﻥ ! ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ ! ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮ ﺑﮑﺸﻪ ﺍ. رکنا:مرد جوان پس از ربودن دخترک 15 ماهه سناریوی ی اش را به اجرا رساند و برای رد گم کنی پیکر نیمه جان دخترک را در رودخانه غرق کرد. پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید فقط بخاطر صحبت با اون... بعد از یک ماه پسرک مرد... وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده... دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد... میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی می گذاشت. معرفی انیمیشن کوتاه the little match - دخترک کبریت فروش
دخترک کبریت فروش، انیمیشن کوتاهی محصول دیزنی است که داستانی تلخ و ناراحت کننده را در روز کریسمس تعریف می‌کند. پسری روزها پشت در منزل دخترک را میپایید؛ برای دختر سوال بود که اگر او مرا دوست دارد، پس چرا پا پیش نمیگذارد و با پدرم صحبت نمیکند ؟! درست است که ماشین پسرک قدیمی بود، ولی برای دخترک عشق و محبت مهمتر بود! روزها و ماه ها به همین منوال گذشت و دخترک بسیار کنجکاو شده بود، روزی دل خود را قرص کرد و رفت تا حرف دل پسرک را گوش کند… از او پرسید ۶م. ﻗﺎﺿﯽ ﺣﮑﻢ ﺭﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ:
ﺍﻋﺪﺍﻡ !
ﺣﻀﺎﺭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ!
ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺳﺮﺗﺎ ﭘﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ
ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻧﻢ ﻧﻤﯿﺸﻨﯿﺪ!
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﻥ!
ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ!
ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮ ﺑﮑﺸﻪ ﺍﻣﺎ ... ﻫﺮﺷﺐ ﮐﺎ. خدایش اشکمو دراورد...


دخترﮎ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻤﻌﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺗﻌﺰﯾﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺩ
ﻣﯿﺸﻮﺩ،
ﺩﺭﺣﺎﻟﻴﻜﻪ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻭﻗﻤﻘﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺯﯾﺮ ﺑﻐﻞ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ;
ﺁﻧﻄﺮف تر ﺷﻤﺮ ﺑﺎ ﻫﯿﺒﺘﯽ ﺧﺸﻦ، ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ‏(ﻉ‏)
ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺪ ﻭﻧﻌﺮﻩ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻛﻪ ﻗﻄره ﺍﻱ ﺁﺏ ﺑﻪ . شب ها را خو ده و نخو ده صبح می کنم... هر یک ساعت دخترک را شیر میدهم.. اغلب شبها بد خو می کند... حین خواب یا ناله می کند یا صداهایی از خودش در می اورد که متوجه می شوم نا ارام است .... صبح ها از ساعت هشت و نیم تا چهار بعد از ظهر به امورات دخترک و خانه و شکم و ..  رسیدگی می کنم....گاهی به مامی سر میزنم .... ساعت را نگاه می کنم.. می گذرد اما من همچ. دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟ مهمان با مهربانی جواب داد:بله. دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد، بعضی از اونا خیلی بانمک بودن دربین اونا یک عروسک باربی هم بود. مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟ ... و پیش خودش فکر کرد:حتما” باربی. اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه ای که یک دست هم نداشت . دخترک به پانزده میزد حتما مادرش بود که با او آمده بود دو سه بار زیر چشمی نگاه کرد و چشمهایش را یدمادرش بود شاید کفشهای بلند صورتی که به رنگ مانتو تنگ و کوتاهش میخورد از اولی که نشسته بود روبروی تخت جلویی دود بود که از دهانش خارج میشد بوی ادکلن تند و چهره محو زن و قلیان و دود دخترک نگاهش را معصومانه می یدچشمهای زن میچرخید نگاهم را از چ. پسری روزها پشت در منزل دخترک را میپایید؛ برای دختر سوال بود که اگر او مرا دوست دارد، پس چرا پا پیش نمیگذارد و با پدرم صحبت نمیکند ؟! درست است که ماشین پسرک قدیمی بود، ولی برای دخترک عشق و محبت مهمتر بود! روزها و ماه ها به همین منوال گذشت و دخترک بسیار کنجکاو شده بود، روزی دل خود را قرص کرد و رفت تا حرف دل پسرک را گوش کند… از او پرسید ۶م. دخترک از میان جمعیتی که شاهد اجرای مراسم تعزیه بودند رد میشود درحالیکه عروسک وقمقه اش را محکم زیر بغل گرفته است آنطرفتر شمر با هیبتی خشن، همانطور که دور حسین (ع) می چرخد ونعره می زند که قطه ای آب به تو و یارانت نخواهد رسید ، چشمش به دخترک می افتد او با قدم های کوچکش از پله های تعزیه بالا می رود. از مقابل شمر میگذرد. مقابل حسین(ع) می ایست. پسری روزها پشت در منزل دخترک را میپایید؛
برای دختر سوال بود که اگر او مرا دوست دارد،
پس چرا پا پیش نمیگذارد و با پدرم صحبت نمیکند ؟!
درست است که ماشین پسرک قدیمی بود،
ولی برای دخترک عشق و محبت مهمتر بود!
روزها و ماه ها به همین منوال گذشت و دخترک بسیار کنجکاو شده بود،
روزی دل خود را قرص کرد و رفت تا حرف دل پسرک را گوش. خیلی قشنگه دخترک از میان جمعیتی که شاهد اجرای مراسم تعزیه بودند رد میشود درحالیکه عروسک وقمقه اش را محکم زیر بغل گرفته است آنطرفتر شمر با هیبتی خشن، همانطور که دور حسین (ع) می چرخد ونعره می زند که قطره ای آب به تو و یارانت نخواهد رسید ، چشمش به دخترک می افتد او با قدم های کوچکش از پله های تعزیه بالا می رود. از مقابل شمر میگذرد. مقابل حس. دخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیه اند رد میشود
عروسک وقمقمه اش را محکم زیر بغل می گیرد.
شمر باهیبتی خشن همانطور که دور حسین {*علیه السلام*} میچرخدونعره میزند ،از گوشه چشم دخترک را می پاید...
دخترک باقدم های کوچکش از پله های سکوی تعزیه بالا می رود...
از مقابل شمر میگذرد،مقابل حسین {*علیه السلام*} می ایستد وبه لبهای سفید شده اش زل می زند قمقمه اش را که آب تویش قلپ قلپ صدا میدهد مقابل او میگیرد ،شمشیر از دست شمر می افتد ورجز خوانی اش قطع میشود
دخترک می گوید:بخور برای تو آوردم"وبرمیگردد روبروی شمر می ایستد مردمکهای دخترک زیر لایه براق اشک می لرزد
توی چشم های شمر نگاه میکند وبابغض میگوید :بابای بد!!!!...
چرخید شمر تعزیه، شاعر دلش ش ت
یک قطره اشک آمد و پای غزل نشست دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟ مهمان با مهربانی جواب داد:بله. دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد، بعضی از اونا خیلی بانمک بودن دربین اونا یک عروسک باربی هم بود. مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟ ... و پیش خودش فکر کرد:حتما” باربی. اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه ای که یک دست هم نداشت . روزی دخترکی گوشه ای نشسته و گریه میکرد...پیرمردی از آنجا عبور میکرد و صدای گریه اش را شنید،به کنارش رفت و از او پرسید:چرا گریه میکنی دخترم؟؟؟دخترک گفت:دوستانم مرا مس ه میکنند...پیرمرد:چرا؟؟؟؟؟دخترک:می گویند من زشت هستم...پیرمرد: اما اینطور نیست...دخترک: واقعا؟؟؟؟پیرمرد: بله.تو زیباترین دختری هستی که دیده ام...دخترک لبخندی زد،صورت پیر. ﻗﺎﺿﯽ ﺣﮑﻢ ﺭﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ : ﺍﻋﺪﺍﻡ !!!!
ﺣﻀﺎﺭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ! ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺳﺮﺗﺎ ﭘﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻧﻢ ﻧﻤﯿﺸﻨﯿﺪ! ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﻥ ! ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﯾﻪ... ﻣﯿﮑﺮﺩ! ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮ ﺑﮑﺸﻪ ﺍﻣﺎ ... ﻫﺮ ﺷﺐ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻣ. پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید فقط بخاطر صحبت با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا اینکه یه روز از دنیا میره … میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد... همشهری دو - مریم سعیدنژاد: شاید بارها داستان دخترک کبریت فروش را خوانده باشید. حالا ما در دنیای واقعی یک دخترک کبریت فروش پیدا کرده ایم که ب و کاری جالب دارد. خبرگزاری فرهنگیان: در پی انتشار خبری با عنوان «ا اج دخترک دانش آموز از مدرسه به خاطر پیوند کلیه» بر روی وجی خبرگزاری ، مسوولان آموزش و پرورش کهریزک تصمیم گرفتند تا به منزل دخترک یاد شده معلم خصوصی بفرستند. دخترکی بود تنها...در خیابان...در سرمای سردی پاییز... زمین...نه سپید پوش بود...نه گرمای طاقت فرسای داشت...نه غیرقابل تحمل...زمین...فقط کمی بارانی بود...فقط کمی... ردّ پای دخترک برسنگ فرش جای نمیگذاشت... ردّ پای دخترک ی را بدنبال خودش نمی کشاند... ردّ پای دخترک وجود نداشت...کفش هایش نبود... کفش هایش کهنه نبود...کفش هایش وجود نداشت... هوای سرد بود و دخ. داستان دخترک... دخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیه اند، رد میشود عروسک و قمقمه اش را محکم زیر بغل میگیرد شمر باهیبتی خشن، همانطور که دور حسین میچرخد و نعره میزند، از گوشه ی چشم دخترک را می پاید دختر با قدم های کوچکش از پله های سکوی تعزیه بالا می رود از مقابل شمر میگذرد، مقابل حسین می ایستد و به لب های سفید شده اش زل میز. سلام . دلم برات خیلی تنگ شده بود

پسرک از شادی تو پوست خود نمی گنجید...

راست میگفت ...خیلی وقت بود که ندیده بودش..

دلش واسش یه ذره شده بود..

تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱۶سال بیشتر نداشت

باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالا ه کاری کرد که باهم دوست شدن

دخترک نگاهی به ساعت. و حسین (ع)
اشکمو دراورد...

دخترﮎ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻤﻌﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺗﻌﺰﯾﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺩ
ﻣﯿﺸﻮﺩ،
ﺩﺭﺣﺎﻟﻴﻜﻪ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻭﻗﻤﻘﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺯﯾﺮ ﺑﻐﻞ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ;
ﺁﻧﻄﺮف تر ﺷﻤﺮ ﺑﺎ ﻫﯿﺒﺘﯽ ﺧﺸﻦ، ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ‏(ﻉ‏)
ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺪ ﻭﻧﻌﺮﻩ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻛﻪ ﻗﻄره ﺍﻱ ﺁ. دخترک رو به مادرش کرد و گفت: مامان چرا خانم مربیمون چادر میپوشه ولی شما نمی پوشی؟
مامانش جواب داد: آخه دخترم وقتی چادر میپوشم گرمم میشه. تازه چادر دست و پا گیر هم هستش.
دخترک با خودش گفت: چرا مامانم چادر نمی پوشه و میگه گرمم میشه و فردا صبح وقتی که رفت مهد کودک، همین سوال رو پرسید، چادر دست و پا گیره ولی شما چادر می پوشی؟ گرمتون نمیشه؟ دست و پاتون رو نمیگیره؟

خانم مربی یه لبخند زد و گفت: عزیزم فردا که اومدی مهد کودک جوابت رو میدم.
دخترک بعد از کلی اسرار و خواهش قبول کرد که فردا جوابش رو بگیره.
فردا صبح وقتی که دخترک منتظر جوابش بود، رفت پیش خانم مربی و گفت: خانم خب الان جوابم رو بده؟
خانم مربی هم گفت باشه عزیزم؛ بعد دستش رو کرد توی کیفش و یه چادر سفید کوچولو و خنک در آورد و گفت :
بفرما عزیزم اینو سرت کن ببینم چه شکلی میشی؟
بعد دخترک که داشت از خوشحالی بال در می آورد گفت: این مال منه؟ خوشگل شدم؟
خانم مربی هم جواب داده: آره که مال خودته خیلی هم خوشگلت کرده. حالا برو پیش دوستات و نشون شون بده؛ ولی نگی من بهت دادم ها وگرنه همه از من چادر میخوان!!
دخترک غافل از اینکه جواب سوالش رو نگرفته بود رفت پیش دوستاش و شروع کرد به پز دادن با چادر قشنگش.
عصر که دخترک میخواست آماده بشه و بره خون،خانم مربیش بهش گفت: دختر خوبم، تو چادر گرمت شد؟
دخترک گفت: نه!!!
خانم مربی دوباره پرسید: دست و پات رو چی؟ دست و پات رو گرفت؟
دخترک گفت: نه!!! خیییلی هم عالی بود. دستتون درد نکنه .
فردا صبح وقتی که مامان دخترک با چادر اومد درب مهد کودک تا دخترک رو مهد بزاره؛ یکی از پسر های مهد رفت پیش خانم مربی و گفت: خانم، نمیشه ما هم چادر بپوشیم مثل شما؟ چرا آقایون چادر نمی پوشن؟! پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید فقط بخاطر صحبت با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت ماد سرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
دخترک بوشهری شایعه خودکشی خود را تکذیب کرد و گفت: به پشم ک.... که م توی فضای مجازی پرشده،....وی افزودمن هیچگاه از کار خود پشیمان نیستم،درضمن تاکید کرد من معلول نیستم وبا اگاهی کامل این کار راانجام دادم،،، درا او تاکید کرد که ... خودمه امکان دار ه زمانی یخچال هم توش م :)))... لینک منبع_کلیک کن فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی
دخترک کمی آن طرف تر بر روی نیمکت چوبی در کنار پیرمرد نشسته بود و رو به آب نمای سنگی گریه می کرد .
پیرمرد از دخترک پرسید :
– ناراحتی؟
– نه
– مطمئنی ؟
– نه
– چرا داری گریه می کنی ؟
– دوستام منو دوست ندارن
– چرا دوست ندارن؟
– جون. این ماجرا کاملا واقعیه اما ازم خواست که اسمی ازشون نبرم زندگی شون شده آینه عبرت واسه بقیه ازم خواست اینجا بزارم تا بقیه تو این باتلاق نیوفتن حقم داره تصمیم درستی گرفته چیزی نیس که آدم عمرشو پای امتحان ش بزاره آخ که تعریف می کرد و اشک از چ سرازیر میشد خیلی دلم به حالش سوخت فکر نمی کرد چنین آینده ای داشته باشه اما چه میشه کرد که گریبان. نشسته بود و مشغول نقاشی بود ! مامان و باباش خیلی دوسش داشتند و همیشه کلی ازش تعریف می د .این بار این نقاشیش رو برد و بهشون نشون داد! یه خانم کشیده بود که داشت مامان بزرگش رو درمان میکرد ! مامانش گفت :حتما این خانم خودتی ،آره عزیزم؟ باباش گفت :فدای دخترم بشم که میخواد بشه ! دخترک لبخند زد و پرید توی بغل مامان و بابا ! روزهای بعد باز هم نقا. این روزها یکی از سوالهای ثابت همه از دخترجانمان اینست که میری کلاس اول؟؟؟؟؟؛!!!! خدددداااااا این آخه به کجاش میاد کلاس اولی بشه وااای و ... حق میدهیم به همه ی اطرافیان وقتی برای سنجش رفتیم مسیول سنجش با دیدن وزن دخترک گفت کوچیکترین ثبت نام کننده کلاس اولیست و من بلافاصله بحث راهدایت به هوش و خلاقیت دخترک حساس شده رو کوچک بودنش لباس فر. دخترک گل فروش،کنارهمه ماشین هارفت
تابلکه بتونه گل هاش روبفروشه...

آقا توروخدا،یه شاخه گل ب برای خانومت ببر...
آقاتوروخدا،جون بچه ت..
ولی هیچی گیرش نیامد،جزنگاه های تحقرآمیزراننده ها...!!

همینطوری که بغض گلوش وگرفته بود ؛
نگاهش،به اون طرف خیابون افتاد..!

چشم های پرتمنای راننده ها،روبه یک خانوم ایستاده کنارخیابان،
رو دید..
راننده ها؛ هی می گفتن:خانم چند!؟

دخترک تودلش گفت:آخه اون خانوم که گل هم نمی فروشه..!!!
ازاون روزهمش ،منتظر اینه که بزرگ بشه... دخترک گل فروش ذهن من درگیر است برگه ی ذهن من با مداد سبز لجنی خط خطی گردیده نفس اماره و لوامه من سالهاست بر سر این ناقابل سر دعوا دارند ذهن من مغشوش است چه کنم آ من با کدام جور شوم؟ که در این وانفسا دختر زیرک دنیا سر راهم سد شد. مست گشتم از نوع نگاهش که انگار شرب خمر بود برق نگاهش که نگاهش حد شد دخترک سوی دل من پر زد عقل را در ملا عام دل من سر زد سر من گ.
روزی روزگاری پسرکی با دخترکی بچگییشان را سر د بعد از سال ها پسرک احساس کرد که دیگر نمیتواند بدونه آن دخترک زندگی کند خواست که به دخترک احساسش را بگوید یعد از چند روز دخترک را دید و پسرک با کمی من من ...! به دخترک گفت عاشقت شده ام و با تمام وجود دوستت دارم دخترک کمی مکث کرد و گفت که او نیز پسرک را دوست دارد دخترک وپسرک سالهای سال با یکدیگر بودند و با هم بزرگ شدند ولی خانواده هایشان نمیدانستند که ایندو یکدیگر را میخواهند یه مدتی پسرک برای کار به شهری دیگر رفته بود در این مدت برای دخترک خاستگار امد و دخترک بدونه هیچ دلیلی به آن پسر جواب مثبت داده بود گذشت و گذشت تا پسرک امد برای عید با هزار و یک رویا ... عید شد و پسرک به همراه خانواده اش برا عید دیدنی رفتند خانه خانواده دخترک که ای کاش هیچوقت نمیرفتن ....
پسری در کناره پدره دخترک ایستاده بود که پسرک هیچوقت اورا ندیده بود سلام و احوال پرسی د و نشستن و گرم حرف زدن شدند پسرک تو فکر این بود که آن پسر کیست دخترک در آشپز خانه داشت وسایل پزیرایی را اماده میکرد که مادره دخترک به پسرک گفت که برود و به دخترک کمک کند. پسرک رفت پیشه دخترک و دخترک با جساتی بی حد از پسرک پرسید پسره خوشتیپه پسرک با کنجکاوی پرسید راستی این کیه .دخترک گفت نامزدمه مگه نمیدونستی ....؟

پسرک انگار دنیارا برسرش اب کرده باشند گفت چی ؟؟؟؟کیه ؟نامزدت!!!!! گفت مگه قرار نبود ما...... دخترک بدونه جواب دادن سرش را انداخت پایین و هیچی نگفت.... پسرک همان جا پاهایش سست شد و افتاد زمین همه ی رویاهایش نابود شد پسرک بعد از چند دقیقه خودش را جمع کرد و با چشمانی گریان بدونه هیچ حرفی از خانه زد بیرون و رفت به همان شهری که رفته بود پسرک دنیایش نابود شده بود بعد از یک ماه کارت عروسیه عشقش رو براش فرستادن پسرک برگشت به خانه و رفت به عروسیه همه ش .درهمان شب پسرک خود کشی کرد و ۲ماه رفت کما بعد ۲ماه پسرک به هوش امد و فقط تنها چیزی که گفت .گفت عشقم زندگیش خوبه .اخه چرا اینکارو کرد ؟و هزار و یک چرا ؟ذره ذره آب میشد هی روزگار نامرد بسم الله
دخترک این روز های قصه...
در این گیر و دار سال نو...
این روزها که خیلی ها سرگرم ید هستند...سرگرم نو همه چیز...تو باید خاطره هایت را نو کنی...
دخترک آرام قصه....
با بغض سخت جا خوش کرده در گلویم برایت مینویسم...تولدت مبارک!
امروز بیست و پنج اسفند ماه تولد کوثر.... گل ریحانه شهید م ع حرمیست....
تولدت مبارک کوثر خانم...
ام. او بزرگ بود ... دخترک خیال میکرد که او بزرگ است ... قد وقواره اش.. وپهنای شانه هاش ... و آهان ...! دستهایش ...! آنقدر بزرگتر که کافی باشند برای گرفتن... درآغوش کشیده شدن... گم شدن ...! به سمت آسمان که پرتابش کرد... دل دخترک قرص قرص بود ... تخت ..! هرچه دخترک بالاترمیرفت ... اوکوچکتر نمیشـــــــــــــــــــــــد ..! . . . چند لحظه بعــــد... دستهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای جاذبه برای درآغوش کشیدن دخترک به سمت بالا دراز شدند ... سقوط ... سقوط ...... ودخترک بادلی مطمئن ...! در شتاب اینهمه سقوط.. به دنبال دستهایی بزرگ بود که برایش دراز شده باشند ... . . . . دستی نبود ... نه بزرگ.... نه کوچک .... فقط ص محو میکرد : " لبانت را میبوسم .." صدا عطر همان دستها را داشت .. دخترک چشمانش را بست ... ولبهایش را کمی تنگ کرد ... . . . نه ص ... نه بوسه ای ... قهقهه ای در فضا پیچید .. ودخترک در آغوش فــــــــــــــــــــــــــراخ زمین ... برای همیشه ش ت ...!
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید فقط بخاطر صحبت با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
دختری عاشق پسری بود.پسر اصلا حتی به او نگاه هم نمیکرد.چرا که دختر چادری بود!پسرک هر روز دخترای زیبا را سوار میکرد و با خود به تفریح و گردش میبرد.ماشین گرانبهایی داشت و دختران زیبایی اطراف او جمع میشدند.دخترک عاشق هرروز از دور اشک میریخت و از دور پسر را نظاره میکرد.روزی پای تخته نوشت عشق چیست؟هر ی روی تخته چیزی نوشت .پسرک نوشت پول و دخ. دخترک برگشت چه بزرگ شده بود پرسیدم:پس کبریت هایت کو؟ پوزخندی زد. گونه اش آتش بود سرخ, زرد.... گفتم:می خواهم امشب... باکبریت های تواین سرزمین رابه آتش بکشم! دخترک نگاهی انداخت ,تنم لرزید... گفت:کبریت هایم ران یدند سالهاست تن می فروشم...............................

دخترک رو می بینم... روی تختش دراز کشیده... هدفونشو توی گوشش گذاشته... و پاهاش رو به دیوار تکیه داده... معلق...

یه حباب نامرئی...
که دخترک و تمام متعلقاتشو در بر گرفته...
و بیرون ازون فقط یه هیچ بی انتهاست...