دخملک بی خیال

به نقل از خبرگزاریها در مورد دخملک بی خیال : بی هوا می نویسم ... دیگه روزانه نویسی نیست . فقط نوشتنه1. سه روزه میام سرکار به امید اینکه از ماه 7 بهم (دوم تیرماه) مرخصی بدن 2. خبرهای داغ که اطرافمونه 3. خبر خواستگاری هم زمان دو تا دختر ها که یکیشون به مرحله عقد داره میرسه (همون که سر ندادن خبر بارداری ازم قهر کرده) 4. عروسی پسر هم احتمالا نزدیک باشه . اگرچه تازگیا تصادف ، شکر خدا همشون سا. از خیالات تو میآید بلا چون خی فاسد آمد جابجا گه خیال فرجه و گاهی دکان گه خیال علم و گاهی خان و مان گه خیال م ب و سوداگری گه خیال تاجری و داوری گه خیال نقره و فرزند و زن گه خیال بوالفضول و بوالحزن گه خیال کاه و گاهی قماش گه خیال مفرش و گاهی فراش گه خیال آسیا و باغ و راغ گه خیال میغ و ماغ و لیغ و لاغ که خیال آشتی و جنگها گه خیال نام ها و ننگه. دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم
با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر ساده ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می شوی
چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش ش ت
گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آ ش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال های کاغذی
فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه های اشک کاشت.
عرفان نظرآهاری از اول هفته ی گذشته، چهارشنبه رو مرخصی رد ... جشن مدرسه ی دخملکم بود...جشنی که سالن آمفی تئاتری رو بیرون مدرسه گرفته بودند و پدر ها و مادرها رو دعوت کرده بودند...غذای این جشن به عهده خانواده ها بود...هر باید چیزی درست می کرد و می برد...جشن ساعت 12 شروع می شد تا 5. تصمیم گرفتم سالاد الویه درست کنم.دقیقا" بعد از ظهر، یه کار فوری اومد تو شرکت که ب. پرنده قشنگی بود و پر زد
رفیق روز تنگی بود و پر زد
خیال دلش دنبال عشقه
پی خوش آب و رنگی بود و پر زد

اگه سکه دو رو داره اسیر دست بازاره
نه عشقی داره تو کارش نه مهری داره بازارش
تو که سکه نبودی یار بودی
به ظاهر عاشق و غمخوار بودی
منو گمراه کردی وای بر من
تو هم افسونگر و مکار بودی

خیال که تو فصل بهارم
بها . رفتی و همچنان به خیال من اندری گویی که در برابر چشمم مصوری فکرم به منتهای جم نمی رسد کز هر چه در خیال من آمد نکوتری مه بر زمین نرفت و پری دیده برنداشت تا ظن برم که روی تو ماست یا پری تو خود فرشته ای نه از این گل سرشته ای گر خلق از آب و خاک تو از مشک و عنبری ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست کز تو به دیگران نتوان برد داوری با دوست کنج فقر ب. - دیروز عصر، دخملک کنسرت پیانو داشت، قطعه ای که نواخت، for elise بود از بتهوون، که خیلی قشنگ و بی عیب نواخت...کلا کنسرت خوبی بود...بچه ها همه آمادگی داشتند...به نظرم این تیپ کارها باعث بالا رفتن اعتماد به نفس بچه ها میشه...و ترس و خج شون از حضور در جمع، میریزه... - ب بطور اتفاقی، به دیدن «جامه دران» در سینما فلسطین دعوت شدیم. نمیخوام وارد حواشی . dm-c-dm
خیال کن روزگارم روبه راهه
dm-c-dm
خیال کن رفتیو دلم نمرده
bb-c-dm
خیال کن مهربون بودیو قلبم
dm-am
کنار تو ازت زخمی نخورده
dm-c-dm
خیال کن هیچی بین ما نبوده
dm-c-dm
خیال کن خیلی ساده داری میری
bb-c-dm
خیال کن بی خیال بی خیالم
dm-am
شاید اینجوری ارامش بگیری
dm-c-dm
گذشتی از منو ت نشستم
dm-c-dm
گذشتی از منو د. خیال کن روزگارم روبراهه ، خیال کن رفتی و دلم نمرده
خیال کن مهربون بودی و قلبم ، کنار ِ تو ازت زخمی نخورده
خیال کن هیچی بین ِ ما نبوده ، خیال کن خیلی ساده داری میری
خیال کن بی خیال ِ بی خیالم ، شاید اینجوری آرامش بگیری
گذشتی از من و ت نشستم ، گذشتی از من و دیدی که خستم
تو یادت رفته که توی ِ چه حالی ، کنارت بودم و زخمات و ب. معنی وفا را که می جویند تمام رنگ ها همان رنگ های ذهن است، نیازردن، بد خیال ن ، در عالم خیال و نظر یک نشان داشتن و حتا بیشترش یادها را چون واقع عزیز داشتن. حالا از دوری است یا خاطره ناخوش یا نمی دانم هر چیز دیگر که از پس بعضی حرف ها آدم حس می کند که خار در چشم و استخوان در گلویش مانده است. زیستن در محیط حرفه ای نیازمند اخلاق حرفه ای است. هر. در هوس خیال او، همچو خیال گشته ام... خیال کن روزگارم رو به راهه خیال کن رفتی و دلم نمرده خیال کن مهربون بودی و قلبم کنار تو ازت زخمی نخورده خیال کن هیچی بین ما نبوده خیال کن خیلی ساده داری میری خیال کن بیخیالِ بیخیالم، شاید اینجوری آرامش بگیری گذشتی از منو ت نشستم، گذشتی از منو دیدی ک خستم تو یادت رفته ک توی چ حـــــالی، کنارت بودم و زخماتو بستم خیال کن ک سرم گرمه عزیزم . once upon a december - love story
once upon a december - love story گاها حس میکنم دوستم داشتى ، در تمام مسیرِ دگرگونى هاىِ منْ ، منْ پشت به این خیال باطل بستم که شاید دوستم داشتى و از بى خبرىِ من ، تو بودى گاها چشمهایم را با پشت دست مالیدم ، بارها پشت به تو پلک زدم و چشم بستم و چشم باز و چشم بستمبار ها خواستم به پشت سر نگاه کنم که شاید تو دوستم داشتىنگاه ن ، نگاه. در خاطراتم نه چندان دور خدا بود ولی از من دور
جوانی بودم شاد و خنده رو زنده بودم من بخواست او
بخ دم خواب دیدم چو روز توی خواب دل گرفت چو روز
خو د دیدم اما رویا بود زندگی در ان برام پیدا بود
توی خواب دیدم من گندم زاری میدویدم من به سوی یاری
دختری دیدم موی طلایی اشنا بود برایم انگار چند سالی
نزدیک شدم من اومد تو اغوش حس خو. "به نام خالق عشق" سی دی خیال شفا با مشارکت سرکار خانم سارا و دوستان در تاریخ 10/4/93 بیان شد: یکی از دوستان سی دی خیال شفا را با بیان خاطره ای آغاز د: وقتی مسافرم مصرف کننده بود، گمان می این راه هیچ سلامتی در پی ندارد. و فکر می این ماده برای وی شفا است، عصبانیت از وی دور می کند، آرامش دارد، بعد از مصرف، می توانستم با وی صحبت کنم، و واقعاً خیا. نشسته ام و به خیال های نی شیده می شم، به بودن های نبوده و خیال های مجال خیال پردازی نیافته. چه دردناک بود با سوزی چنین در دل، تن به هیچ خیال نسپردن و سخت تر از آن به دنبال نشانه ها نگشتن، راه بر هر راه بستن، از سکوتت لذت بردن و چشم بر راه تنهاتر از این شدن، نهادن. این یک خداحافظی است با دنیای بودن ها و نبودن ها، نبودن ها و بودن ها ... خداح. بگذار در خیال رنگین کمان باشیم در انحنای هر چه باد و بارانی است در شعله های برگ ریز پاییزی در کوچه های تنگ قدیمی یک شهر با ردّ پای عابرانی دلتنگ لبخندهای ک ن نی سوار معصوم با تمام ماهیان حوض مادربزرگ حسّ گمشده ی کودکی زیر آواری با خواب های شیشه ای با خاطرات مهت با آفتاب ظهر تابستان بگذار در خیال رنگین کمان باشیم-از مجموعه شعر -جام نا. خیال کرده بودم به من بازمی گردی. خیال می خواهی گفت که "بیا عاشق مسکین/ که تو آشفته ی مایی سر اغیار نداری". اشتباه خیال کرده بودم. همیشه اشتباه خیال می کنم. خودآگاهی به زوال عقل به معنای کمی عاقل بودن نیست؟ - به معنای واقعی کلمات باغریم چاتدییر به جز خیال دهان تو نیست در دل تنگ که مباد چو من در خیال محال ملال مصلحتی می نمایم از جانان که به جِد ننماید زجان خویش ملال قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولی به خاک ما گذری کن که خون مات حلال این روزها تمام تلاشم این است....از کاه....کوه نسازم.... تمام تلاشم این است که وقتی کوه میینم...نهراسم... تمام تلاشم این است...غم ها و غصه هایم تنها برای من است و بس.... این روزا تنها به این فکر میکنم... بی خیال همه چیز...بی خیال همه چیزهایی که نمی توانم بگویم... بی خیال همه چیزهایی که ناراحت و غمگینم می کنند... بی خیال دنیا و با خود می گویم:دیر یا زو.
سالهای سال ت و پرت‎های نفس رادرنیامده به شکل واژه دور ریختمچون نخواستم کاغذ سفید بی‎گناه را لکه دار نام فانی خودم کنمیا نخواستم متاع بنجلی به نام شعرقالب ی به نام مشتری کنماینقدر شعور داشتم که حس کنممردم سخن شناس میهنمروی حرف نغز را اگر ندیده اندطعم حرف نغز را چشیده اندبوی حرف نغز را شنیده اندمردم سخن شناس میهنمحرف نغز را هر . من که نفهمیدم برا اینکه هیچ وقت فرصت ندادن حرفمو بزنم برا اینکه راس میگم دیگه حوصله راس گفتنم ندارم تصیم گرفتم بی خیال همه چیز بشم بی خیال فکر بی خیال زندگی بی خیال گشنگی ... بی خیال بی خیال بی خیال خیال خیال خیال درست امروز حالم گرفتس ولی میگم ای خدا کاری بندهات بخنده چونکه امروز با ادمای بر خورد که بوی از انسانیت نبردن و سعی دارن برا کنترل خودشون از کلمات تلخ استفاده کنن برا نگه داشتن خودشون دس به هر کاری میزنن دور از اینکه با خود و با دیگران صادق باشن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر صد میلیارد دلار داشتم، شب اول وسط میدان شهر یک میلیارد از آن را آتش می زدم و در گرمای غریب و نور بی سویش خیال خیس لبخند تو را جستجو می و ناامیدانه به خواب می رفتم. شب دوم وسط میدان شهر یک میلیارد از آن را آتش می زدم و در گرمای غریب و نور بی سویش خیال خیس لبخند تو را جستجو می و ناامیدانه به خواب می رفتم. شب سوم وسط میدان شهر یک میلیارد . بی خیال تمام هیاهوی اطراف

بر ساحل زندگی قدم می زنم

بی خیال فکر تو

دنیای خود را نقاشی می کنم

بی خیال تمام آنچه باید باشد

نگین عشق را بر انگشت خود می آویزم

بی خیال همه رفت ها

به داشته های خود دل می بندم

اما

بگذار قدم بزنم...

قدم هایی سرشار از احساس بر ساحل زندگی

این روزها... به جز باد سحرگاهی که شد دمساز خا تر؟

که هر دم می گشاید ای از راز خا تر


به پای شعله یدند وخوش دامن کشان رفتند

ی زان جمع دست افشان نشد دمساز خا تر


تو پنداری هزاران نی در آتش کرده اند اینجا

چه خوش پر سوز می نالد، زهی آواز خا تر!


سمندرها در آتش دیدی و چون باد بگذشتی

کنون در رستخیز عشق بین . بی خیال تمام هیاهوی اطراف

بر ساحل زندگی قدم می زنم

بی خیال فکر تو

دنیای خود را نقاشی می کنم

بی خیال تمام آنچه باید باشد

نگین عشق را بر انگشت خود می آویزم

بی خیال همه رفت ها

به داشته های خود دل می بندم

اما

بگذار قدم بزنم...

قدم هایی سرشار از احساس بر ساحل زندگی

این روزها... پرواز آن نگاه تو با بال ابرویت دل میبرد زمن ومرا میکشد سویت ای گلعذاربس که پری روی ودلبری گم گشته ایم درخم ابرو و گیسویت گمگشته خیال توام وه دراین سراب بازا بیا که من بنشینم به پهلویت تک بوسه ای نشان به لبم ای امید صبح از آن دهان خوش لب وآنهم سخنگویت گفتم "رها" خیال که در سرنشانده ای گفتا تو را که قبله دلهاست ابرویت من روز خود را با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده است
آغاز می کنم
من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم وز شوق این خیال
که دستم به دست توست
من به جای راه رفتن
پرواز می کنم. پی نوشت: از وبلاگ نگار برداشتم!نمی دونم شعر از کیه اما به دلم نشست دوستانم که برای تولد تم سفارش می دهند،هیجان مرا بیشتر . آیت الله جوادی آملی در دیدار عوامل موسی کلیم الله گفت: به برکت انقلاب ی، سینما معقول شده و محدوده آن از دور بین حس و خیال، به انتقال از عقل به خیال و از خیال به حس گسترش یافته است. ای هرآنکه چون من دلت تنگ آمده دلتنگی های تو دلتنگم می کند و قصه های پروازت قفس را بر من تنگ تر. ک شان می خواهم تا گسترش پرواز ذهنم را در خود جای دهد که مرا در این کره کوچک خاکی بند و زنجیر سرنوشت پایبند کرده است. کاش می توانستم ستاره ای شوم در آسمان لا یتناهی. کاش می توانستم روح را برای ساعاتی هم که شده از قالب جان رهایی بخشم وارد خیال بی. «جنی» ۱۱ ساله، دخترکی خیال باف است و تنها ی که به داستان سرایی های او گوش می داد «سندر بلک» پیر بود که در جوانی ناخدای کشتی بوده. میدانی رفیق،حرف زیاد است اما عاقبت دست بدان سرو بلندت برسد...تا آن وقت خدا خدا کن عمود باشم،استوار! باران کج بار پاییزیست.میزند شلاق خود بر دامن این دشت.من اینجا پشت درهای نمادینیپشت چارچوبی خیال انگیز خیالاتی به سر دارمخیالی چون خیال صبح فروردین خیال ماهی قرمزولی اینجا میان دشت بی رحمی فرو میریزد هر برگی ز عمر باطل و خاموش روزگارم. ولی اینجا همه صبحش پر است از خشم و رسوایی و دلتنگی....من اینجا پشت غمهای فرو خوردهداشته ام خلوت خیس. صبحانه را مهیا کن
با چند لقمه از لبخند
لبخند لقمه ای نان است چایی بریز تلخی کن
بی چای تلخ، صبحانه
از پایبست ویران است رگهام بی تو چون هستند
خونمرده اند،بن بست اند چشمم قدگاه کفشت!
با کفشهایی از چشمت
تا راه می روی در من
رگ تا رگم خیابان است گاهی کمی حسین،اما
بسیار منزوی هستم
دیوانه بازی ام کم نیست آقای منزوی. مــن غلام قمــرم ، غیـــر قمـــر هیــــچ مگو پیش مـــن جــز سخن شمع و شکــر هیچ مگو سخن رنج مگو ،جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری رنج مبر ، هیچ مگو دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت آمـــدم ، نعـــره مــزن ، جامه مـــدر ،هیچ مگو گفتــم :ای عشق مــن از چیز دگــر می ترســم گــفت : آن چیـــز دگـــر نیست دگـر ، هیچ مگو من به گــوش تـــو س. می خواهم خیال  کنم آنکه دوستش داری منم. همان که برایش  شعر  میگویی ... همان که  دلتنگه آغوشش میشوی...   بگذار خیال کنم آنکه دوستش داری منم... آنوقت آمده ام و برای  هر دومان  چای  ریخته ام تو سرت را میان آغوش من جا کرده ای ... و تمام بغض مردانه ات را ... بگذار این معامله بین خودمان بماند تمام شهر  خوابند قرارمان کنار شمعد.


آیت الله العظمی وحید اسانی مد ظله العالی:



خیال، دامنه اش قابل قیاس با نظر نیست.

شما تا کجا می بینید و خیال شما تا کجا می رود؟!

 بین نظر و خیال چقدر فاصله است؟

بین خیال و عقل چقدر فاصله است؟

 یعنی آنچه شما به چشمتان می بینید

 تا آنچه که به خی ان می ی د

و تا آنچه که به عقلت. * قلب در لغت به معنای دگرگون و تغییر دادن است؛ و قلب را از آن رو که مدام در حال دگرگونی است قلب گویند. معنای دیگر واژه قلب "خالص هر چیز" و "جوهره هرچیز" است.  تعبیر "قلب" یا "دل" در ادبیات عرفانی به ابزار درونیِ سالک برای کشف و شهود اشاره دارد که همان ساحتِ "خیال خلاق" است. خیال خلاق اصل و منشأ پدیدار شدن جهان و منشأ آثاری است  که در جها. * قلب در لغت به معنای دگرگون و تغییر دادن است؛ و قلب را از آن رو که مدام در حال دگرگونی است قلب گویند. معنای دیگر واژه قلب "خالص هر چیز" و "جوهره هرچیز" است.  تعبیر "قلب" یا "دل" در ادبیات عرفانی به ابزار درونیِ سالک برای کشف و شهود اشاره دارد که همان ساحتِ "خیال خلاق" است. خیال خلاق اصل و منشأ پدیدار شدن جهان و منشأ آثاری است  که در جها.
بی خیال تمام هیاهوی اطراف

بر ساحل زندگی قدم می زنم

بی خیال فکر تو

دنیای خود را نقاشی می کنم

بی خیال تمام آنچه باید باشد

نگین عشق را بر انگشت خود می آویزم

بی خیال همه رفت ها

به داشته های خود دل می بندم

اما

بگذار قدم بزنم...

قدم هایی سرشار از احساس بر ساحل زندگی

این روز. مهر نوشت: هادی آفریده، کارگردان «پردیس های خیال» از ویژگی این اثر که به باغ های قدیمی ایرانی می پردازد، گفت. خیال تو دل ما را شکوفه باران میرد آن که به هر لحظه یاد یاران کرد
نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچیددل خزان زده ام را پر از بهاران کرد.
"مهدی سهیلی"
محمدجواد ظریف در جریان حضور در جمع اعضا و فعالان اتاق بازرگانی ایران گفت: برخی خیال نکنید که اگر آقای رفت و اصولگرایان آمدند موفق می شوند. بعضی ها خیال نکنند که اگر ایران رفت آنها سر کار می آیند. اکنون ایران یعنی این جغرافیا و موجودیت عظیم پرافتخار تاریخی با این مردم و توانمندی ها و امکانات مورد هدف است و ان شاءالله ما این هدف را ناک. نمایشگاه نقش خیال در نگارخانه سوره حوزه هنری مازندران ب ا می شود. شاگردان برانکو، با توجه به تساوی های استقلال و تراکتورسازی تبریز، در صورت از دست دادن امتیاز نیز خیال شان آسوده است و خطری آن ها را تهدید نمی کند.
همیشه تو زندگیت جوری رفتار کن که خوشبین باشی اما خوش باور نباشی...اعتماد داشته باشی و دیدت مثبت باشه به قضایا اما خوش خیال نباشی...آدمی اگر تو زندگیش نیمه پر لیوان رو همیشه نگاه کنه هیچ وقت بازنده نیست و احساس ش ت نمیکنه ، اما خوش باور بودن و خوش خیال بودن دنیایی از تفاوت هاست با خوشبین بودن . آدمی که خوشبین باشه واقعیات رو میبینه ا. بر بلندای آسمان... بر خاک زمین... در اعماق آب... رها ... ساخته های ذهن خیال بافم را... اما... نمی دانم... خی ... برکدام... چوب رختیه ذهن پریشانم... آویزان شده است... که... هنوز هم ... حتی ... در خواب... رهایم نمی کنی... ماندگار داد 93 پیش وت تیم پرسپولیس تهران گفت:پیروزی مقابل نفت سبب شد خیال بازیکنان تا حد زیادی برای قهرمانی راحت شود اما باید با اقتدار به کار خود ادامه دهند. شعرهایم ست مثلِ افکارم در ازدحامِ واژه هایی ک ناشیانه استعارهِ آغوشت را طلب میکند حالا تو ای وحشیِ خیال عاقلانه ... از تنِ صبر و سکوت لباسِ حوصله را کن همیشه این فکرا میاد سراغم... بعد دو ساعت کلنجار رفتن باهاشون یهو ب خودم میگم بیخیال... مث الان. ب قول گفتنی « زن خوب زنی بی خیال است »