در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

به نقل از خبرگزاریها در مورد در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست : بیشتر از یک ماه است که برگشته ایم اصفهان. با کوله باری از تجربه! به وضوح نسبت به 3 سال و نیم پیش که از این شهر رفتیم پخته تر شده ایم. دیمان نسبت به همه چیز تغییر کرده... آدمیزاد بسیار موجود عجیبی است! اوضاع کار حبه رو به راه است به لطف خدا. خودم هم با سه تا شرکت قرار داد دورکاری بسته ام. عنوان شغلی؟ به نوعی نویسندگی!! و تازه فهمیده ام چه علا. چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا این جاست سرم بـه دنیی و عـقـبی فرو نـمی آید تـبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست در اندرون مـن خسته دل ندانـم کیسـت که من خموشم و او در فغان و در غوغاست دلـم ز برون شد کـجایی ای مـطرب بـنال هان که از این کار ما به نواست مرا بـه کار جـهان هرگز الـتـفات نـبود رخ تو در نظر من چنین خوشـش آراسـت نخـفـتـه ام ز خیالی کـه می پزد دل من خـمار صدشـبـه دارم خانه کجاست چـنین کـه صومعـه آلوده شد ز خون دلم گرم به باده بشویید حق به دست شماست از آن بـه دیر مـغانـم عزیز می دارند کـه آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست چـه ساز بود که در می زد آن مـطرب کـه رفـت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست ندای عـشـق تو ـب در اندرون دادند فـضای سینـه حافـظ هنوز پر ز صداست ع فوق مربوط به چهارم فروردین ماه ۹۳ میباشد و اینجا دقیقا شلمچه است . همان مکان پرواز ده هزار پرستوی عاشق . محل وصل زمین به آسمان در دی ماه ۶۵ . دربین جمع دوست رزمنده ام جانباز محمد فصیحی با قیافه ای شوریده و دلتنگ از فراق دوستان را میبینید که در کنار دوستان نشسته و در حالی که چفیه دوران جنگ را به گردن آویخته است ُ انگار اصلا اینجا نیست ُ گویا در فضای دیگری سیر میکند و شاید الان خود را در لابلای خاکریزها و صداهای خم و تیربار و ... در حال خیز ۵ثانیه میبیند ! شاید اینک در کنار جسد دوستان شهید است و لحظه های وداع را مرور میکند . شاید هم احساس راحتی میکند که برای چند روزی از هیاهوی تکراری و دنیازده شهر دور شده و خود را به بیابان سوزان شلمچه رسانده است . بگذریم ُ ادامه سفر نامه بماند تا پست بعدی و اما در ادامه مطلب دلگویه ای دارم که خواندنش خالی از لطف نیست . لطفا ادامه مطلب را کلیک کنید تو را چه شده،
کدام خطای نابخشودنی تو را در دوزخ «خود» فرو برده است
تو را کدام خط کشی و کدام کناره، از انبوه مردم به کنار داشته
فراری از هیاهو، در کنج خالی ذهنت در جستجو، کدام ترس بر تو سایه افکنده
سراپا خشمی و خاموش
سراپا امیدی و مأیوس
افتانی و خیزان
زخمی از این همه افتادن و خسته از این همه خاستن
دستی زخمی بر زان. فهم درست بسیاری از آیات قرآنی، گروگان آشنایی با فرهنگ اعراب جاهلی و مردم صدر است؛ یعنی ماجرای ت ت و کانت ت، اینجا هم جاری است. مثلا قرآن مجید، بارها با شاعران بی مهری کرده و ساحت را از «شاعری» مبرا خوانده است؛ مانند آنجا که می گوید شعر در شأن او نیست: «و ما علّمناه الشعر و ماینبغی له.» اما انی که بر پایۀ این آیات و نیز روایات مشابه، نف. دهان: لذت بخش ترین قسمت دستگاه گوارش... تنها جایی که می فهمیم چه می خوریم...
با 32 سرکوب گر به نام دندان ... 6غده ی بزاق خالی کن ... یک زبان هم آن وسط با پرزهای چشایی اش مدام گزارش کیفیت می دهد...

حلق: چهارراهی که سه راه آن بسته است و لقمه غذایی موقع بلع در کمال فقط باید از مری بگذرد..

زبان کوچک: کیسه ای آویزان در سقف حلق که نمیگذار. خسته ام دلم گرفتهاز این بی عد ی ها.از خستگی های پایا ن ناپذیر.از ندانم کاری ها.از اینکه چرا فراموش کرده ایم و فراموش شدیم.خسته ام از بعضی دیر شدن ها .از تمام دل رنجوری ها.از سنگ دلی ها.خسته ام از ناباوری ها و نابرابری ها.خسته ام از صبر و تحمل از درخواست های نابجااﺯ ﻋﺸﻖ ﻫﺎﻱ ﺩﺭﻭﻏﻴﻦ.اﺯ ﺩﻟﻮاﺑﺴﺘﮕﻲ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﺟﺎ.ﺧﺴﺘﻪ اﻡ اﺯ ﻧﺎ. سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را
جان نثار افشان خاک آستان آرم تو را

از کدامین باغی ای مرغ سحر با من بگوی
تا پیام طایر هم آشیان آرم تو را

من خموشم حال من می پرسی ای همدم که باز
نالم و از ناله خود در فغان آرم تو را

شکوه از پیری کنی زاهد بیا همراه من
تا به میخانه برم پیر و جوان آرم تو را

ناله بی تاثیر و افغان بی اثر چون زین دو من
بر سر مهر ای مه نامهربان آرم تو را

گر نیارم بر زبان از غیر حرفی چون کنم
تا به حرف ای دلبر نامهربان آرم تو را

در بهار از من مرنج ای باغبان گاهی اگر
یاد از بی برگی فصل خزان آرم تو را

خامشی از قصه عشق بتان هاتف چرا
باز خواهم بر سر این داستان آرم تو را

هاتف اصفهانی دیگر خسته شدم از این تزهای روشنفکری. که مثلا اهل کتابم، اهل وبلاگ نویسیم، اهل ادبیاتم، اهل موسیقیم، اهل و نقدم. که می دانم فلان فیلسوف چه گفته یا فلانی چه نگفته. از این همه خودم نبودن ها خسته شده ام. از این همه جوگیری ها. از اینکه هر بار وبلاگم را حذف ، مدت زیادی نگذشته برگشتم، و دوباره همان آش و همان کاسه. از اینکه هربار به چیزی بند و ب. دیر شد میدونم...هنوز امتحانام تموم نشده...یادتون هستم اما کمی تا قسمتی وقت نمیکنم سر بزنم...روزای بدی رو دارم سپری میکنم...میدونم میخواید بگید روز خدا بد نمیشه و از این حرفا...اما یه کمی فشار رومه...هم از نظر کاری هم غیر کاری...فصل اظهارنامه ست و حساب کتابای شرکت جدید همش اشتباهه و ما باید کل سال 92 رو اصلاح کنیم...شبا چند ساعتی دیرتر میخواب. فایل صوتی و تصویری مداحی حرم میگن شبای غوغاست با نوای عباسی، مداح اهل بیت (ع) در اینجا آماده دریافت است. دیگر نه من نه این معانی معیوب..دیگر نه من نه این شهادت اشک..دیگر از تکرار ترانه خسته ام از این پنجره های بسته خسته ام! خسته ام از این دقایق بی لبخند... باران ببارد یا نبارد من می روم با دست هایت چتری برای پروانه ها بسازم. دیگر چه می شود که نام گل های باغچه را به خاطر نیاورم یا اصلا ندانم که کدام شاعر شبتاب قافیه ها را از قاب غمگین پنجره پر. عاشقت هستم ، نگو این را نمی دانی دگر
در دلم از عشق تو غوغاست، می دانی دگر

در سرم پیچیده شور عاشقی و اشتیاق
می کنم ابراز آن را ، نیست پنهانی دگر

می نویسم یک غزل هرشب بدانی عاشقم
دفتر شعر مرا اما نمی خوانی دگر

با همه دلبستگی ها می گذاری می روی
در کنارم لحظه ای هرگز نمی مانی دگر

درد من افزون شد از وقتی کن. نمایشگاه نقاشی هادی فراهانی با عنوان «صورتش بیرون و معنیش اندرون» این روزها در گالری گلستان دایر است، نمایشگاهی که روایتی خاص از هویت دارد و با دستمایه قرار دادن چهره های قاجاری برشی از گسست فرهنگی را ارائه می کند. رمقی نیست مرا خسته شدم خسته از خوردن و خو دن مفت خسته از هرچه شنیدیم و گفت خسته از بخت سیاهی که ن ... رمقی نیست مرا خسته شدم خسته از آنچه نبردیم و برد خسته از دیو گرانی که نمرد خسته از نان کلانی که بخورد ... رمقی نیست مرا خسته شدم خسته از داشتن مال زیاد خسته از ابر و مه و خسته ز باد خسته از این دل شاد ... رمقی نیست مرا خسته شدم خسته از رشوه خوری های رئیس خسته از قصه ان و پلیس خسته از پوشکم و خشتک خیس ... ادامه دارد... اختصاصی از رزفایل خدا شناسی 7ص با و پر سرعت .
لینک و ید پایین توضیحاتفرمت فایل word  و قابل ویرایش و پرینتتعداد صفحات: 8 اولین و بدیهی ترین شناخت ها خداشناسی است... آیا در خ که آفرینندة آسمان ها و زمین است شکی هست؟... ابراهیم:10فاطر در لغت به معنای خالقی است که بدون نمونه می آفرینند و نیز به معنای شکافنده است؛ و چون به هنگام خلقت آسم. خسته م از این روزگار بی قرار خسته م از این خستگی بی مثال خسته م از این شام های بی زوال خسته م از تمثال های بی عیار خسته از اب و هوا و خاک و خون خسته از این حال درگیر جنون خسته از این خستگی های عمیق خسته ی این بی نوایی ها رفیق.... خیلی پی نوشت های مختلفی نوشتم ولی همه رو پاک هیچ کدوم شنیده نمی شد ، باور نمی شد... من نمی گم من نه منم، من نه منم ن. فغان و اندوه همچو درختى ریشه کرده درین فغانستان آ دگر تا به کى بلبلان به جاى چهچه زوزه کشند درین فغانستانملت دلیر افغان تمام عمر را صرف دفاع زین وطن کرد که روزى داشته باشد وطنى م و آباد بنام افغانستانمردمان پاکش جهاد دو همچو شهیدان خون دادنددریغا که هنوزم نامها با پیکرها مدفون گشته و یادى نشداز آن شهیدانمردم افغان شجاعت را فداى شر. اختصاصی از یاری فایل خدا شناسی با و پر سرعت .
لینک و ید پایین توضیحات فرمت فایل word  و قابل ویرایش و پرینت تعداد صفحات: 8   اولین و بدیهی ترین شناخت ها خداشناسی است ... آیا در خ که آفرینندة آسمان ها و زمین است شکی هست؟... ابراهیم:10 فاطر در لغت به معنای خالقی است که بدون نمونه می آفرینند و نیز به معنای شکافنده است؛ و چون به هنگام خلقت آسمان ها و زمین، اولاً آفرینش بدون نمونة قبلی بود و ثانیاً، گویی پردة تاریکِ نیستی شکافته شد و نور هستی در آسمان ها و زمین آشکار گشت؛ این واژه دربارة خلقت آن ها به کار رفته است؛ یا این که اشاره ای است به این یافتة جدید ستاره شناسان که همة کرات و منظومه ها در روز اول به صورت توده ای بزرگ و به هم پیوسته بود که بر اثر حرکت به دور خود و نیروی گریز از مرکز، شکافته شد و قطعاتی از آن به خارج پرتاب شد و منظومه ها و ک شان ها و ثوابت و سیارات به وجود آمد. قرآن فرموده است که نگاه به آسمان و زمین و تفکر در آفرینش آن ها هرگونه شک و تردید را دربارة وجود خداوند از دل می زداید. حسین علیه السلام دربارة بدیهی بودن شناخت خدا در دعای «عرفه» چنین عرضه داشته اند: «چگونه چیزی که خود در هستی اش محتاج توست می تواند دلیل وجود تو باشد؟ آیا پدیدارتر و آشکارتر از تو چیزی هست که آن روشن کنندة هستی تو باشد؟ ای خدا، تو کی نبودی تا به دلیلی بر بودنت محتاج باشی؟ کی دور بوده ای تا آثار و آفرینشت تو را به ما نزدیک و آشنا کند؟ کور باد آن چشمی که تو را مراقب خود نبیند...» عقل می گوید عالَم باید خ داشته باشد. آیا آنان از غیر چیزی [که دیگران از آن خلق شده اند] آفریده شده اند؟ یا آنان خود آفرینندة خویش اند؟ طور:35 انسان یا بدون آفریننده و خود به خود به وجود آمده و یا خود آفرینندة خویش بوده و یا آفرینندة دیگری داشته است. این که انسان خود آفرینندة خود باشد قطعاً و مسلماً به حکم عقل باطل است، زیرا هیچ پدیدة ممکنی خود به خود به وجود نمی آید؛ و این نیز که خود خالق خویش باشد و یا موجوداتی مثلِ او خالقش باشند به حکم عقل باطل است؛ زیرا اولاً، اگر چنین بود، لازم می آمد که انسان از ازل وجود داشته باشد و ثانیاً، اگر خود خالق خویش بود، همة کمالات و زیبایی ها را در خود قرار می داد و نقایص و مرض ها و مرگ را از خود دور می کرد، حال آن که چنین نیست. پس باید پذیرفت که آفرینندة انسان از جنسِ او یا موجودی شبیه او نیست. ذات نایافته از هستی بخش کی تواند که شود هستی بخش اگر انسان قلب خود را از آلودگی ها پاک کند، نور توحید را در خود می یابد. و آن گاه که پروردگار تو از صلب بنی آدم اولادشان را برگرفت و آنان را [به وسیلة درک عقولشان و ابلاغ ان] بر خودشان گواه گرفت که آیا من پروردگار شما نیستم؟ همة آنان گفتند: چرا، گواهی دادیم. [خدا چنین کرد] تا مبادا در روز قیامت بگویید ما از آن [(یعنی توحید و ربوبیت)] غافل بودیم. اعراف:172 این آیه، که به آیة میثاق و آیة اَلَست معروف است، اشاره دارد به عالم ذر. آنچه در این آیة شریفه به روشنی آمده این است که انسان ها نوعی معرفت و آگاهی فطری به خدای یگانه دارند، به گونه ای که جای هیچ گونه عذر و ادّعای خطایی برای آنان نمی ماند؛ زیرا خداوند به آنان فرمود: «اَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ» و آنان پاسخ دادند: «بَلی شَهِدْنا». از این رو انسان در روز قیامت نمی تواند بگوید که با ربوبیت الهی آشنا نبوده است، و هم چنین نمی تواند پیروی از پدران و پیشینیانش را بهانة شرک و گمراهی خود قرار دهد. پس این آیه نشانة شعور باطنی انسان به خدای خویش و درک عمیق قلبی از اوست. پس انسان ذاتاً و فطرتاً خداجو و خداخواه است؛ و خداپرستی او پاسخی است به خواستة درونی اش پس حق گرایانه به این دین [(دین )] روی آور؛ [و] هرگز تبدیلی در آفرینش [تکوینی] خدا نباشد. این است دین ثابت و استوار؛ اما بیشتر مردم نمی دانند. روم:30 خدا در این آیه خطاب به صلی الله علیه و آله وسلم می فرماید: دین را وجهة نظر خود قرار بده؛ یعنی توجهت کاملاً به سوی دین باشد؛ خود را درست مواجه با دین قرار بده، نکند بخشی از وجودت به دین پشت کرده باشد؛ سرشت خ ، که خدا همة انسان ها را بر آن سرشته، این است؛ یعنی خداخواهی و رو به سوی او . خداوند می خواهد بفرماید که ای ، چیزی بر خلاف فطرت و خواست فطری به تو نگفتم. تمام توجهت به دین باشد. البته باید به این نکته دقت کرد که احکام دین و قواعد اصولی دین موافق با نوع آفرینش انسان است: اگر در دین دستور داده شده که خدا را پرستش کنید، پرستش خدا موافق فطرت و خلقت آدمی است؛ اگر گفته شده است دیگران را یاری و عد را مراعات کنید و ستم نکنید، انسان باطناً این ها را می طلبد؛ و این است راز پیروزی دین خدا، . در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست نظمِ حیرت انگیز عالم گواه وجود خداست
با
خدا شناسی
آه فغان شعر عاشقانه ی آه و فغان از ستاره فرخی نژاد دسته بندی:عاشقانه کبک شو تا که در این معرکه افشا نشوی
دیگر از جاذبه ی چشم من اغوا نشوی مصلحت نیست تو را مرد بنامند عوام
سعی کن تا که در این نام هویدا نشوی ای شرر بارترین حادثه در زندگیم
پس بکش پاکه در این مهلکه رسوا نشوی دور شو از منو از حال ابم که دریغ
سوژه ی شاعر پر شورو تمنا نشوی اگر آلوده به ننگم " تو برو خود راباش"
که مرا مجتهدو صاحب فتوا نشوی بخت اگر یار شدو همهمه ها پیچیدند
تو در این مخمصه ها پاک و مبرا نشوی نظری بر خود و اعمال خودت اندازی
مالک حیثیت و آیه ی طاها نشوی تا ابد بر لب من آه و فغان است بدان
تا نفس هست از این آه مجزا نشوی شعر آه فغان از ستاره فرخی نژاد / کبک شو تا که در این... شعر مرتبط با این شعر:شعر آه فغان از ستاره فرخی نژاد / کبک شو تا که در این... شما می توانید این شعر را به صورت سند pdf دریافت نمایید. دریافت
عنوان: آه و فغان
حجم: 383 کیلوبایت
توضیحات: شعر آه و فغان از ستاره فرخی نژاد ثبت نظر از شعر برای دل، دگر خسته شدم از اینه خجل، دگر خسته شدم انقدر نبوده ای که غیبتت حتم شدست! از پنجه حبس گل، دگر خسته شدم آتش به دلم رسید، بس سوزاندم... از بوی سپند وهل دگر خسته شدم دربست نشسته ام سر دنیا.هی..... از زندگی ل دگر خسته شدم باران که نمیزند دلم خوش باشد از چتر و گل وشنل دگر خسته شدم یک خنده طلب کنم زیادست آقا؟! از بغض کمین دل، دگر خس. خسته ام خسته...
نه فقط از دنیا نه فقط از مردم نه فقط از خویشان
خسته ام از خود خسته ام از بودن
می خواهم بخوابم و خواهش می کنم برای بهشت هم ی بیدارم نکند!! هوالمحبوب
دیروز بعد از کلاس، ملیسا دختر سبزه ی کلاس ششم، یک بسته ی کادو پیچ شده رو گرفت سمت من و گفت خانوم برای شما یدمش.گفتم به چه مناسبت عزیزم؟ گفت با مامان رفته بودیم برج سفید خوشم اومد براتون گرفتم. بسته را گرفتم و ازش تشکر . تشکر معمولی و رد شدم. ذوق چشم های دخترک را ندیدم وقتی میگفت خانوم خوشتون اومد؟من حتی بسته رو باز هم ن . نمیدانم وقتی ی کار خوبی برایم میکند چه جو باید بدهم. وقتی یکی از بچه ها میگوید دوستت دارم هنگ میکنم یا سرسری می گویم منم دوست دارم عزیزم. در مقابل کتاب شعری که مدتها دنبالش بود و من بی مناسبت بهش هدیه کلی قربان صدقه ام می رود و من یخ میکنم و لبخند کجکی میزنم. منی که سمبل شیطنت و خنده و شلوغ کاری در هرجایی بودم. منی که کلاس های خشک و بی روح تاریخ ادبیات را به کرکره خنده تبدیل می . منی که از سر خوشی مسیر تا خوابگاه بچه ها را از خنده روده بر می . منی که پایه ی همه ی دیوانه بازی ها بودم؛ حالا خیلی چیزها یادم رفته است. نه لاک ارغوانی سارا خوشحالم میکند، نه یک بغل کت که از نمایشگاه به خانه آورده ام، نه دو لپی کیک خامه ای خوردن و نه شکلات بغل چای عصرانه. یک جور بدی تلخ شده ام، یک جور عجیبِ مز فی شده ام. تلخ، سرد، عبوس، به درد نخور. انتظار آدم را پیر میکند، از دست دادن آدم را تلخ میکند، وابستگی پدر آدم را در می آورد. تصور کن این حال اب را، که نه حوصله ی تنهایی را دارد نه حوصله ی جمع را، نه میتواند تمام وابستگی هایش را رها کند و برود و نه میتواند بیش از این تحمل کند. بغض و شب ها زیر پتو گریه تا کی؟ باید یک جایی این نبودن ها عادی می شد، باید یک جایی آدم ها جا می ماندند در خاطره ها، باید همان طور که من فراموش شدم ، همان طور که به خاطره ها پیوستم، باید فراموش می شدی.... از مهربان بودن هم خسته ام، از اینکه به در همه بخورم و هیچ به دردم نخورد خسته ام، از نقش آدم های خوب را بازی خسته ام، از ناجی بودن خسته ام. از انتظار معجزه هم خسته ام.



+ تولد 29 سالگیت مبارک یار دیرینم، غم ها گم و گور و شادی ها به جشن و سرور.
+ مینای عزیز پیوند تون رو صمیمانه تبریک میگم و برای استواری پیوندتون دعا میکنم. + خبرای رونق کار آدم ها همیشه خوشحالم میکنه، مخصوصا عزیزترها، خوشحالم که کار و بارت گرفته و دعا میکنم آرزوهای بلند پروازانه ات رو یکی یکی به واقعیت بدل کنی. + تولد آراز کوچولوی ناز مبارک عزیزدلم. ان شاءالله مایه ی افتخارتون باشه. از عشق ندانم که کیم یا به که مانم
شوریده تنم عاشق و سرمست و جوانم

از بهر طلب آن یار جفا جوی
دل سوخته پوینده شب و روز دوانم

با نتوانم که بگویم غم عشقش
نه نیز ی داند این راز نهانم

ده سال فزونست که من فتنهٔ اویم
عمری سپری گشت من اندوه خورانم

از بس که همی جویم دیدار فلان را
ترسم که بدانند که من یار فلانم

از ناله که می نالم مانندهٔ نالم
وز مویه که می مویم چون موی نوانم

ای وای من ار من ز غم عشق بمیرم
وی وای من ار من به چنین حال بمانم

سنایی غزنوی  خسته ام از کاری که پنج و نیم به وقت صبح شروع و هفت و نیم به وقت عصر اتمام، خسته ام از استرس روز کاری فردا، خسته ام از ی که هیچوقت تموم نمیشه که اگه تموم بشه باز هوس طی پله های ترقی به سرم میزنه به دنبالش جمله گُه خوردم، خسته ام از پولی که برای من بی پولیه، خسته ام از جمله خسته ام، خسته ام از دیدن گ دختر جوانی که چند ماه پیش پوست صورتی صاف . روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و اب از مــــی انــــگور کنیـــــد مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال ابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیــ. ❤وقتۍ گریبان عدم، با دست خلقت مۍ درید وقتۍ ابد چشم تو را پیش از ازل مۍ آفرید وقتۍ زمین ناز تو را در آسمانہا مۍ کشید وقتۍ عطش طعم تو را با اشکہایم مۍ چشید من عاشق چشمت شدم، نہ عقل بود و نہ دلۍ چیزۍ نمۍ دانم از این دیوانگۍ و عاقلۍ یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظہ بود آندم کہ چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود وقتۍ کہ من عاشق شدم، بہ نامم سجده کرد آدم زمینۍ تر شد و عالم بہ آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو، نہ آتشۍ و نہ گلۍ چیزۍ نمۍ دانم از این، دیوانگۍ و عاقلۍ من عاشق چشمت شدم، شاید کمۍ هم بیشتر چیزۍ در آن سوۍ یقین، شاید کمۍ هم کیش تر آغاز و ختم ماجرا، لمس تماشاۍ تو بود دیگر فقط تصویر من، در مردمک هاۍ تو بود❤ شاعر: افشین یداللهی **************** **************** بسم الله الرحمن الرحیم آن یگانه محبوب ازلی هر تعینی را محب خویش گرداند. از ازل شیرازه ی عشق و محبت در وجود همه ی تعینات و مخلوقات تزریق شد. هر به مرتبه ای. و در من نیز به همین منوال. و من از ازل عاشق چشمانی شدم که مست و مخمور مرا عاشقانه می نگریست و با تمام عطش وجودی اش مرا به سوی خود فرا می خواند تا به وحدت با او برسم و از کثرات و تعلقات جدا گردم و مرغ باغ ملکوت بودنم را به نسیان نسپارم. محبوب ازلی من نگاه مستانه ات در ازل چنان مرا مست کرد؛ که وقتی پا به عرصه ی عالم ناسوت نهادم هنوز بارقه های مستی در تمام وجودم تلألؤ داشت... چه کرده بودی با دل من که چون سرگشته ای حیران به هر کوی و برزن تو را می جسته و می جویم و بسان موسی هر ناری ببینم به سوی آن کشیده می شوم : آنس من جانب الطور ناراً و احساس انس می کنم. ازین بابت که نار از نور است و حرارتی از نور دارد و سرمای وجودم را به گرمای تو می رساند. و بدان امیدم که ندای ربانی تو را بشنوم که : « إنّی أنا الله » چکنم که از ازل هاب دیدنت هاب لمس ت هاب با تو بودن و با تو یکی شدن مرا تبدار خویش ساخته و بسان زلیخا که در ره یوسف از تمام اموال خویش گذشت و به هر و رهزنی عنایتی می کرد... شده ام زلیخا. ولی تو کجا و یوسف کجا؟ که تو خالق یوسفی. که یوسف هر چه داشت از تو داشته و هر چه یوسفان دارند همه از تو دارند و بی تو هیچ اند. پس چیست جمال تو؟ چیست کمال تو؟ تو کیستی که در درون من خسته دل غوغا به راه انداخته ای؟ این که گوید در دل من راز کیست؟ بشنوید این صاحب آواز کیست؟ که من خموشم و او در فغان و در غوغاست آه که هیچ را قدرت درک این شوریدگی نیست. جنونی که خمیده ام ساخته آنگونه که در بر هر سروقدی خم می شوم؛ فرش راهش می شوم... لیک... خود به جایی ره نمی سپارم. شده ام سایه ای که خستگان را طراوت و نیرو می دهد و خویش به دنبال آفتاب خود می گردد و به هر سو که او بخواهد مایل می شود. الا یا أهل العالم منم مجنون آن لیلی کزو در دل نشان دارم. منم دلداده ی یوسف که روی از من نهان دارد. منم تبدار آن شیرین که لعل لب به جان دارد. و ازین پس فقط شرح جنون خواهم گفت. شرح عشق و عاشقی. با همو که مرا چنان مومی به دست خویش به هر شکلی به هر رویی که میلش می کشد می سازد و می بالد و می بوید و ... می نازدش. سلام ای عشق سلام ای آه برخاسته از شوق درون. دلداده ات: سایه خسته ام; از آدم های اطرافم آن هایی که خودشان را دلسوز آدم نشان می دهند ولی درکش نمی کنند آن هایی که برای دیگران تصمیم می گیرند خسته ام از آن هایی که ادعای دوستی می کنند ولی از هزار دشمن بدترند خسته ام از آدم های خبرچین و دروغگو آن هایی که پشت سر آدم هزار جور حرف می زنند خسته ام از روز ها و آدم های تکراری خسته ام از یکنواختی زندگی خسته ام...از خودم:) به حق این عزیز بیاین دعا کنیم همه مریض ها شفا پیدا کنن آمیـــــــــــــــــن
گاهی خسته می شود ...
خسته از سرنگ های بی رحم همیشگی
خسته از انتظار بر روی تخت
خسته از تهوع های بی وقت
خسته از نگاه دیگران
خسته از جمله تکراری "خدا شفا بده
خسته از اینکه صدای بازی بچه ها همیشه آنسوی پنجره است
گاهی با خود می گوید : کِی تمام می شود
بدون آنکه معنیِ "تمام" برایش معلوم باشد دلِ زود باورم را به کرشمه ای ربودی
چو نیاز ما فزون شد، تو به ناز خود فزودی به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما
من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم
تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی؟ ز درون بُوَد وشم ولی از لبِ خموشم
نه حکایتی شنیدی، نه شکایتی شنودی چمن از تو م ای اشک روان که جویباری
توووی معرفی ام می نویسم، طراح سایت، عکاس، ساز، تصویربردار، نویسنده، خبرنگار، بازیگر، گرافیست، مدیر و ... . اما واقعیت اینکه که اینها هر کدام اقیانوسی هستند و من تنها قطره ای از هر کدام به قدر تشنگی چشیده ام.
دو خصیصه تنبلی و ندانستن دو متحرک برایم بوده و ازشان فراری بوده ام. یعنی ندانستن ام باعث نشده که بنشینم و کاری انجام ندهم بلکه کار را با تجربیات و علمی که داشته ام، انجام دادم.
do to learn.
زندگی ، انجام دادن و تجربه ، بهترین ان من بودند. دانم که ندانم. علیپور

#بلدم #هیچ_ندانم #تجربه # #دانستن #علم #اقیانوس #قطره #تشنگی #فرار #فراری #زندگی
#طراح_سایت #طراح # ساز #عکاس #بازیگر #مدیر #نویسنده
#dotolearn #doit #domore #do_to_learn #do_more سخت نازک گشت جا لطافت های عشقدل نخواهمجان نخواهمآن من کو؟ آن من؟تا خموشممن ز گ ار تو ریحان میبرمچون بنالمعطر گیرد دفتر از ریحان من هم جان و هم گلوله به شر خسته می شوند در جنگ ساقه ها و تبر خسته می شوند چون عشق هی مناظره با عقل می کند گاهی در این میان دل و سر خسته می شوند تصویر گم نمی شود و سنگ و آینه تنها در این مصاف خطر خسته می شوند سربازها از آن همه تیری که خورده اند اقلیم ها از این همه شر خسته می شوند *** چون ماه سهم روشنی این حوالی است تنها پلنگهای بپر خسته می شوند . برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید چه امید بندم به این زندگانی
که در نا امیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی بنالم ز محنت همه روز تا شام
بگریم ز حسرت شام تا روز
تو گویی سپندم بر این آتش طور
بسوزم از این آتش آرزوسوز بود کاندرین جمع ناآشنایان
پیامی رساند مرا آشنایی؟
شنیدم سخن ها زه مهر و وفا،لیک
ندیدم نشانی زه مهر و وفایی چو با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ،بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم ندانم در آن چشم عابدفریبش
کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگر سوز از چیست؟ ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بی قرار که آرام گیرد ؟
ندانم که از بخت بد، آ کار
لبانٍ که از آن لبان کام د؟ شریعتی از گفتگو و گفتن بسیار خسته ام از حیله و فریب تو مکارخسته ام سالهاست که درهجوم روزگارسرد این بار از خود و از کار خسته ام یادت بخیر تشله و آن غولک روان در امتداد کوچه و بازار خسته ام آن نان نیم سوخته و آب جویبار از بهر یاد آن همه بسیارخسته ام مهر و وفا و الفت ما پاک پاک بود دنیا شده فریب ز دلدار خسته ام دل داده ام برای خودت نازنین من غیر ا. http://www.abartazeha.ir/wp-content/uploads/2015/10/beautiful-black-p os-profile-8.jpg
چه گویم از غم دیرین ، ندانم

زتلخیها و، از شیرین ، ندانم

ازین بغضی که جانم برلب آورد
مراآتش شده آذین ، ندانم

#گیتی_رسائی
تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی تنها ترین تنها منم سر گشته و رسوا منم آه ای فلک ای آسمان تا کی ستم بر عاشقان بشنو تو فریاد مرا آه ای خدای مهربان آه ای فلک ای آسمان تا کی ستم بر عاشقان بشنو تو فریاد مرا آه ای خدای مهربان
پشت ماهور دلت ما را ببین

کنار کشتی به گل نشسته ما را ببین

اندرون ناله های شب ما را ببین

هم نوا با مرغ یاهو ما را ببین

اندرون سرخی شفق ما را ببین

همزمان با غروب خورشید ما راببین

اندرون ی آلاله ها ما را ببین

همزمان با کوچ پرستو ها ما را ببین

هنگام غم زیر باران دلت ما را ببین

درسکوت آیینه ها رازیست آنجا ما را ببین
آفاق خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی / بشنود یک نفر از نامزدش دل برده/ مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی/ که به پرونده ی جرم دخترش برخورده / خسته ام مثل پسر بچه که درجای شلوغ / بین دعوای پدر مادر خود گم شده است / خسته مثل زن راضی شده به مهر طلاق / که پس از بخت بدش سوژه ی مردم شده است/ خسته مثل پدری که پسر معتادش/ غرق در درد خماری شده فریاد زده/ مثل یک . از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم . لامصب اینهمه حجمِ از غمگین بودن رو نمیشه نوشت ، وقتی که نمیدونم؛ هم دلیل مشخصی نداره، هم یه دلیل نداره ،به دلایل مبهم تا حالا غمگین بودی؟؟؟؟؟؟؟؟من آنم ، من آنم که ندانم ..
+ این روزا هرچی بیشتر تمرین سکوت میکنم ، بیشتر حرف میزنم

پ.ن:یه جای کار میلنگه....
شعر: با منِ بی ِ تنها شده یارا تو بمان/همه رفتند از این خانه خدا را تو بما. به دیدارم چه روزی خواهی آمد "؟- که من زیباترین جامه بپوشم !- به چینم آنقدر گلهای زیبا - که شی که من یک گل فروشم - ازآن ترسم تورا تا من ببینم - زشادی من به بازم عقل وهوشم - به وقت ترک من دانستی ای دوست ؟! - که بعد از تو دگر خانه بدوشم - ... اگر روزی به دیدارم نیایی !- دگر تا آ دنیا خموشم ******* تقدیم به روح پر آوازه وپر فتوح شادروان پرویز ستوده شایق سرکلاس نشسته بودیم: یکی از بچه ها گفت :خسته نباشید آقا دبیر : خسته نیستم عزیزم (همراه با نیشخند)

5 دقیقه بعد یکی دیگه از بچه ها : اقا خسته نباشید !!

معلم :گفتم که عزیزم ... خسته نیستم ....

5 دقیقه بعد یکی دیگه از بچه ها :

آقــــــــــا خســـــــــــــته نبـــــــــــاشید دیگه !

معلم : چه خبرتونه تنبلا !

اصل. ستاره صحرااااااااااا با من بگو تو ..از قصه کربلا ................!!!!
از حرم تا قتلگه سعی و صفاست
رد پای اهل بیت مصطفی است .....
این جهت ذبح علی اکبر ببین
آن جهت خون علی اصغر بببین
و ندر آن سوی ..............
ذوالجناح آمد ولیکن بی سوار
خسته با زین و رک سوخته
حسن در گوشه ای سر در گریبان
بگفتا با خواهرش زینب کبری
که ای زینب بی برادر گشته ایم
بی و بی یارو یاور گشته ایم
شیعیان ماه محرم امده
شیعه را از خواب خوش بیرون کنید
کربلا غوغاست............ لبیک را بگو
چون حر پشیمان نشوییم آهنگ حامد همایون حاکم احساس • شیوا موزیک     آهنگ حامد همایون حاکم احساس • شیوا موزیک آهنگ جدید حامد همایون حاکم احساس ایز برگ حامد همایون ، اهنیگ با نام حاکم احساس همراه با متن و کیفیت عالی و ترانه سرا : معصومه رضایی و ساناز حسینی / موزیک : حامد همایون / تنظیم کننده : سامان ی new song by hamed homayoun – hakeme ehsas with text in saba- hakeme ehsas آهنگ حامد همایون حاکم احساس متن آهنگ حاکم احساس حامد همایون تو همانی که توانی بکشانی دل مارا به جهانی که دلم میخواهد
من همانم که به جز عشق ندانم نتوانم بسپارم به ی دل چون دلم میخواهد
که تو هم دردی و درمان و من این درد که جان می م و تاب ندارم
که سپارم به نگارم دل بی صبر و قرارم بی قرارم من چه عشقی به تو دارم
تاخیر نکن حکم بده حاکم احساس تا موی تو و دست من و شانه مهیاست
سازی بزن و سوز دل خسته دوا کن گیسوی تو پیچیده ترین معضل دنیاست
تاخیر نکن حکم بده حاکم احساس تا موی تو و دست من و شانه مهیاست
سازی بزن و سوز دل خسته دوا کن گیسوی تو پیچیده ترین معضل دنیاست
تو همانی که توانی بکشانی دل مارا به جهانی که دلم میخواهد
من همانم که به جز عشق ندانم نتوانم بسپارم به ی دل چون دلم میخواهد
که تو هم دردی و درمان و من این درد که جان می م و تاب ندارم
که سپارم به نگارم دل بی صبر و قرارم بی قرارم من چه عشقی به تو دارم
تاخیر نکن حکم بده حاکم احساس تا موی تو و دست من و شانه مهیاست
سازی بزن و سوز دل خسته دوا کن گیسوی تو پیچیده ترین معضل دنیاست
تاخیر نکن حکم بده حاکم احساس تا موی تو و دست من و شانه مهیاست
سازی بزن و سوز دل خسته دوا کن گیسوی تو پیچیده ترین معضل دنیاست حامد همایون حاکم احساس منبع : آهنگ حامد همایون حاکم احساس تاریخ : ۱۳۹۵/۱۲/۲۲ نویسنده: علی بابازاده اشتراک مطلب با دوستان : دیگه حسی واسه نوشتن ندارم .... وقتی هم ندارم.... همش کار کار کار... خسته از روزمرگی ها.... خسته از دوری .... خسته از تنهایی .. دلم یه تنوع میخواد ... یه حس خوب .... یه اتفاق خوب... کاش میشد بزنم زیر همه چیز و برم یه جای خیلی دور .... دلم آرامش میخواد ..... خسته ام از کابوس ها ... الان از تولد اومدمmade by laie.خسته شدم اینقدر که باز که حالم خوبه وصلا به بچه فکر نمیکنم シンプル のデコメ絵文字وقتی می بینم ی ری خیلی راحت دوران بارداری رو میگذرونن غبطه می خورم ولی همش پیش خودم میگم خدایا چرا منو این طوری داری امتحان می کنی خیلی برام سخته خیلی .دوست دارم زودتر این دوران تمام بشه وتکلیفم رو بدونم .ای کاش ای کاش ای کاش ........................... نمیدونم گاهی به قدری دلم می گیره که با هیچ چیزی آروم نمی شم فقط وفقط باید خود خدا وائمه نظر کنن.خدا اااااااکمکم کن.از اینکه همه بهم می گن انشالله بچه خودتوت ناراحت نمی شم ولی نمیدونم چرا یکجوری ته دلم بهم بدجوری برمیخوره ولی با روی خوش به همشون میگم انشالله.هرکی به شوهری میگه در جوابشون میگه دعا کنید ولی میدونم تودل اونم به اندازه من هم غوغاستشِـــکـــلـَــک هــاے عـَــروسـَــــک.ولی خیلی توداره.چند وقت پیشا بهم میگفت خسته شدم از اینکه هر کی منو میبینه میگه شما هنوز بچه ندارین؟؟؟؟؟؟؟ چرا بعضی ها پیش خودشون این فکر رونمیکنن شاید طرف ناراحت بشه از اینکه اونها این سوال رو ازش می کنن.شاید یک مشکلی سر راهشون هست که تا به حال بچه دار نشدن .میدونم بقیه به منظوری این حرف رو نمیزنن.ولی نمیدونم فقط میدونم که خیلییییییییییی خسته ام 36_4_5.gif من دلم می‌خواست آنجا، روی چمنها بخوابم و خو دم. دلم می‌خواست همانجا یا بمیرم، که نمردم و یا نوری، آرامشی، اطمینانی به قلبم بتابد که نت د. خسته رفتم، خسته خو دم، خسته بلند شدم، خسته و شرمنده برگشتم. *فریدون مشیری خسته و پریشانم
در غم تو گریانم
از همه گریزانم
تا رهد زتن جانم
تو که گفتی به پیش من بمان
چرا چنین نهان مرا بحال خود رها کردی
چرا ندیده ای که از غمت فغان رود به آسمان چه گویمت مرا فدا کردی
مگر که جان به لب رسد که یادت از نظر رود چرا تو بی خبر زما رفتی
چنین شود عیان شوی مرا عزیز جان شوی بگو چرا بگو چرا رفتی
دیده بر رهت دارم در دل شب تارم
در غم تو بیمارم تا دوباره برگردی
به هر کرانه رفته ای به یک بهانه رفته ای
دلم نشان رفته ای بجویمت ز بی نشان ها
دوباره پیش من بیا ببین که می شود بپا نوای شور و نغمه ها به کوه و دست و آسمان ها
ببین که دل ش ته ام به گوشه ای نشسته ام بجز تو دل نبسته ام
دمی بمان به پیش من عزیز جانم
زدیده خون شود روان بیادت ای امید جان
ز چشم من مشو نهان که در فراق روی تو رسد خزانم
دیده بر رهت دارم در دل شب تارم
در غم تو بیمارم تا دوباره برگردی
وصیت نامه ی وحشی بافقی ...به این میگن وصیت

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و اب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال ابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــاف. حتماً باید بیام اینجا کنسرت آه و فغان راه بندازم تا سر و کله شان پیدا شه !!