دلتنگیهای

به نقل از خبرگزاریها در مورد دلتنگیهای : ... تو این زندگی مز فِ زودگذر یه سری اتفاقا هست (حالا چه خوب و چه بد) که تا آ عمر تو ذهنت جا خوش میکنه و فقط ممکنه کمرنگ بشه اما هست مثل حکاکی روی سنگ که دیگه هر کاریش ی از روی سنگ پاک نمیشه ... و هر از گاهی تو ضمیر ناخودآگاهت میان جلوی چشمات ... ... خاطره های این سالهای اخیر موج می زنن تو سرم تو تمام رگهام حتی ح ها و حسهای اون لحظه ها رو به وضوح روی پوستم حس میکنم که یه زمانی یه جایی من به شدت سردم شده بود هوا به شدت نم داشت و پوستم دون دون شده بود و همین لحظه همین جا همین حس رو دارم .. ذهنم کاملاً بازسازیش کرده و من دارم همون لحظه رو دوباره زندگی میکنم ... دلتنگيهاي قدیمی ... بغضهای ناخوردنی ... خشمهای خاموش ... همه و همه تکرار و تکرار میشن بی اینکه بخوای ... بی اینکه بدونی چی داره میشه ... ی چه میدونه شاید هم مرده باشی و اینها آ ین چیزایی که تو ذهنت هنوز زنده اند ... تو را هم حسِّ نفسهای شبانه ام دوست دارم؛ از آن نفسهایی که در امتدادِ شب؛به عشق تو؛ می کشم.. اینگاری که گیسوی تو؛در شُش های من رسوخ می کند؛و من تمامِ شبم عطرآگین می شود؛ تو را دوست دارم؛ گاهی هم روح پاکیزه ات را آزار می دهم، آ ..آ هنوز به من نت ده ای آنقدر که باید بت هنوز هم؛مویرگهایی از وجودم یخ زده؛و خورشیدِ نگاه های تو را می خواهد... هم. نگاهم کن که من خستم بچشمای تو وابستم … به دنیای تو مدیونم به احساس تو دل بستم نخواستم ظلم این شبها بلای بی ی ها شه … نخواستم حرف این قلبم یه درد تازه ای باشه نگاهم کن که من خستم بچشمای تو وابستم … به دنیای تو مدیونم به احساس تو دل بستم نخواستم ظلم این شبها بلای بی ی ها شه … نخواستم حرف این مرحم یه درد تازه ای باشه چرا دلتنگيهاي من چرا .
ع جوانی فریبا کوثری در 33 سالگی  فریبا کوثری (fariba ari) متولد ۱ آذر ۱۳۴۵ در زاهدان بازیگر سینما ، تلویزیون و تئاتر ایران است. وی دارای مدرک تحصیلی دیپلم اقتصاد می باشد. شروع فعالیت وی از سال ۱۳۶۷ با تلویزیونی «چهره یک صهیونیست» از صدا و سیمای ایران بود.فریبا کوثری بازیگر کشورمان ع ی از جوانی اش را منتشر کرد. این بازیگر 50 ساله ع. دلتنگيهاي نگفتنی عشقم عزیزم حرف اول : ( این حرف از اعماق وجودمه) عجیب دلم برات تنگ شده!!! حرف دوم : مدت هاست که تورا ندیده ام ! نمیدونم با این زمان های طولانی چه کار کنم؟ دارم فکر میکنم آن زمان ها که تو بودی چقدر خوشبخت بودم، اما حالا.... من هستم و فرسنگ ها فاصله.... حرف سوم : ( باید هرجور شده احساس دلتنگی ام را از بین ببرم وگرنه...) دارم فکر میکنم چقدر خوب است اگر همیشه – حتی الان که دارم از دلتنگی برای تو دیوانه میشوم – جنبه های مثبت یک پدیده را در نظر بگیرم.آره ، تو قشنگ ترین پدیده زندگی من بودی هستی و خواهی بود و تو تنها عشق واقعی زندگی من بوده ای... حرف چهارم : ( میخواهم یک اعتراف کنم ) می دانم نیازی به اعتراف نیست. تو خودت از همان ابتدای دنیا به این حقیقت پی برده ای و اما اعتراف سبز من : فقط وقتی تو کنارم هستی، من خوشحال هستم. این را می گویند : عشق واقعی! حرف پنجم: ( وقتی به تو فکر میکنم ، شعر دست از سرم بر نمیدارد) من مطمئنم یکی از همین روزها خدا، فاصله بین میشود قدر یک آغوش گرم... من قدم میگذارم در هوای تو و می ایستم روبه روی لبخند همیشه مهربانت و می گویم: امروز ، در یک غروب ساده و بارانی ، بی دغدغه ، بی هراس و ....، عاشق هم میشویم ، زیبای زیبا!!!! حرف آ : ( خواهش میکنم این حرف را هیچ وقت فراموش نکن....) هزار بار دوستت دارم! ‎'‎<font style=دلتنگيهاي نگفتنی عشقم عزیزم حرف اول : ( این حرف از اعماق وجودمه) عجیب دلم برات تنگ شده!!! حرف دوم : مدت هاست که تورا ندیده ام ! نمیدونم با این زمان های طولانی چه کار کنم؟ دارم فکر میکنم آن زمان ها که تو بودی چقدر خوشبخت بودم، اما حالا.... من هستم و فرسنگ ها فاصله.... حرف سوم : ( باید هرجور شده احساس دلتنگی ام را از بین ببرم وگرنه...) دارم فکر میکنم چقدر خوب است اگر همیشه – حتی الان که دارم از دلتنگی برای تو دیوانه میشوم – جنبه های مثبت یک پدیده را در نظر بگیرم.آره ، تو قشنگ ترین پدیده زندگی من بودی هستی و خواهی بود و تو تنها عشق واقعی زندگی من بوده ای... حرف چهارم : ( میخواهم یک اعتراف کنم ) می دانم نیازی به اعتراف نیست. تو خودت از همان ابتدای دنیا به این حقیقت پی برده ای و اما اعتراف سبز من : فقط وقتی تو کنارم هستی، من خوشحال هستم. این را می گویند : عشق واقعی! حرف پنجم: ( وقتی به تو فکر میکنم ، شعر دست از سرم بر نمیدارد) من مطمئنم یکی از همین روزها خدا، فاصله بین میشود قدر یک آغوش گرم... من قدم میگذارم در هوای تو و می ایستم روبه روی لبخند همیشه مهربانت و می گویم: امروز ، در یک غروب ساده و بارانی ، بی دغدغه ، بی هراس و ....، عاشق هم میشویم ، زیبای زیبا!!!! حرف آ : ( خواهش میکنم این حرف را هیچ وقت فراموش نکن....) هزار بار دوستت دارم!‎'‎" width="487" height="487" />
مهدی جونم
" عشق " من... دوست دارم تو را چنان ببوسم که بعد از من هر ... تو رابوسید ... عطر ... مرا ... حس کند ..... و دوست دارم تو راچنان درآغوش بگیرم... که بعد از من هر تو را در آغوش گرفت جای دست های عاشق مرا بر پیکرت ببیند... .... و چنان عشق بورزم که هیچ زنی نتواند عشق بورزد...%e5%8f%af%e6%84%9b%e3%81%84%e3%80%82_m.g در برنامه کافه کتاب کتاب دلتنگيهاي یک آپارتمان اثر مهدی مردانی مورد نقد قرار گرفت اعضاء با خوانش اشعار به نقد و بررسی در مورد عناصر شاعرانه شه ،احساس ،آهنگ و تخیل پرداختند . همچنین در خصوص قالب نو و سنتی تفاوتها و شباهتها برتری و مورد پسند بودن اقشار مردم صحبت شد. معنا گرایی ،نقد اجتماعی و نگاه مردم شناسانه نیز جزیی از مباحث منتقدانه مربوط به کتاب شعر اقای مردانی بود . با تشکر از مربی ادبی سرکار خانم آهنگری و اعضای کارگاه میخواهی از حالم باخبر شوی؟
از کجایش برایت بگویم
ازروز اول که عاشق لبخندت شدم
از دلواپسیهای و نگرانیهای همه روزه ام برای نبودنت نخواستنت نداشتنت که جانم را به لبم می رساند
می خواهی بدانی رفتن بی صدایت با من چه کرد
تمام نبودنت تمام نخواستنت با من چه کرد
ازرفتن بی صدایت و حسرت دیداره دوباره ات تا کجا برایت بنویسم
پاییز است ودلهره باز دلهره چه خوب میشد اگر انار بودم ان وقت دلتنگيهاي ترک برداشته ام را به دل روزگار میبخشیدم اما حیف که برگم وهر آن دلهره ی افتادن دارم افتادن از چشم ودل تو  همه ی دلتنگيهاي من
دلم برای روزای سردی که پشت نرده های راهروی مدرسه می ایستادیم تنگ است.

واسه ی وقتایی که بابای مدرسه با بیرحمی تمام می رفت تو مدرسه و درو از تو قفل می کرد تا مبادا بریم تو و مدرسه رو بخوریم.

دلم واسه ی روزای افت -ابری-بارونی-و برفی مدرسه تنگ شده.

دلم واسه ی استرس های سر صف تنگ شده.

دلم واسه ی کلاس خانوم مهربونه و iq گفتن هایش تنگ شده

واسه ی کلاس شیمی و زنگ تفریح نداشن هایمان تنگ شده.

واسه ی کلاس خانم حسابان و وقت نداریم ها یش تنگ شده.

دلم واسه ی کلاس خانم فیزیک و داغون گفتن هایش تنگ شده.

دلم واسه ی زنگ خفقان آورعربی و نفس هایی که در نمی اومدتنگ شده.
حتی دلم واسه ی گوجه-کاهووجارو گفتن های اون آقای مزاحم توی کوچه که همیشه سر امتحان داد می زد هم تنگ شده.
خلاصه دلتنگم
شاید خانم مدیر هم دلتنگ باشدهه هه زهی خیال باطل

اما این شعر را برایش گفتم

۳۰۱ گمگشته باز آید به مدرسه غم مخور

جمشید نژاد آبادت دگر باره گردد ویران غم مخور تمام دلتنگی هایم را برایش نوشته ام .........خط به خط .......روز به روز .....ساعت به ساعت ........اما میترسم !!!!!!!میترسم از اینکه :  بخواند و با پوزخندی از کنارش رد شود........میترسم از اینکه :  بخواند و با یک مرسی گفتن تمام تصوراتم را اب کند ......!!!!میترسم از اینکه  """"یک نفر قبل از من تمام اینها را برایش گفته باشد.....!شجاعتم تا همین حد بود :
 "" برایش نوشتن "" !!!
من جرات ارسالش را ندارم !!!
normal_ع عاشقانه168 مهربانم... بهانه های گاه و بیگاهم را به دل نگیر... از دلتنگیست.... آنچه پس از دقایق دوری در صدایم میشنوی،دلخوری نیست.... تمام حجم دلتنگيهاي دنیاست.... وقتی حضورت کم میشود...در دلم محو نمیشوی.... تهنشین میشوی و با هر تلاطمت جاری میشوی در من.... نمیدانم اینروزها....چرا اینقدر بی طاقت شده ام... حسود شده ام... تورا همیشه میخواهم.... تورا تنها برای دوست. دلتنگيهاي آدمی را
باد ترانه ای میخواند رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته میماند…. سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشق های نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من برای تو و خویش چشمانی آرزو میکنم که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتما. میخواهی از حالم باخبر شوی؟
از کجایش برایت بگویم
ازروز اول که عاشق لبخندت شدم
از دلواپسیهای و نگرانیهای همه روزه ام برای نبودنت نخواستنت نداشتنت که جانم را به لبم می رساند
می خواهی بدانی رفتن بی صدایت با من چه کرد
تمام نبودنت تمام نخواستنت با من چه کرد
ازرفتن بی صدایت و حسرت دیداره دوباره ات تا کجا برایت بنویس. میخواهی از حالم باخبر شوی؟
از کجایش برایت بگویم
ازروز اول که عاشق لبخندت شدم
از دلواپسیهای و نگرانیهای همه روزه ام برای نبودنت نخواستنت نداشتنت که جانم را به لبم می رساند
می خواهی بدانی رفتن بی صدایت با من چه کرد
تمام نبودنت تمام نخواستنت با من چه کرد
ازرفتن بی صدایت و حسرت دیداره دوباره ات تا کجا برایت بنویسم
از دلتنگيهاي عاشقانه ای که درانتظارلعنتی ریشه کرده اند
ازسیل اشک شبانه ام که روح وجانم را هرشب به رخم می کشد
از عشقم
از احساس بتاراج رفته ام
میخواهی بدانی حال و روز غرورم را که خورد و ش ته شده است
می خواهی بدانی ازغم درویت چگونه هرروز هرشب به دنیا و به زمین و به روزگارلعنت می فرستم
می خواهی بدانی که دوباره بی و تنها با کوله باری ازخاطراتت چگونه سرمی کنم
اما نگران ما نباش حال همه ما خوب است
تو مراقب خودت دروغهای زیبایت تمام نامردیهایی که درحقم کردی باش
نمیدانم کی
نمیدانم کجا
اما جایی گریبانت را تمام این ناجوانمردیهایت خواهد گرفت
آن روز مرا بیاد خواهی آورد
تا آن روز خوش باش ... غربت تعریف یک احساسه ... احساس دلتنگی و تنهایی غربت یعنی دوری ازجای خودت احساس غربت احساسیه که تا بهش دچار نشده باشی هرگز نمی تونی درکش کنی هرگز نمی تونی قلب فشرده شدهء یک غریب رو وقتی دلش تنگ میشه درک کنی اصلا دلتنگی غربت، متفاوته با همهء دلتنگيهاي دنیا... تنهایی غربت، فرق داره با همهء تنهایی های دنیا... غربت موقعیتیه که آدمهای اطراف. دروغ بود که می گفتند زمان همه چیز را درست میکند...! زمان هرچه گذشت همه چیز تیره تر شد و تباه!.... راستش این بودکه درست همه چیز را زمان ازبین برد: انسانیت را عزت نفس را وحتی محبت را. چقدر خام بود بعضی حرفای گذشته... که خیال میکردیم بزرگتر که میشویم بیشتر میفهمیم اما هرچه میگذرد دلتنگيهاي ک نه بیشتر میشود و اصلا دوست داریم که حتی معلمی باشد . شعری تنها- جعفر محمدی واجارگاهی - از مجموعه رنج دوران
--------------------------------------------------------------------------
خط آ همیشه ناخواناست .
بر سپیدی صورتی قصّه می گویم
که ناخدای این دریا را...
لاس بر موج بازی ها می دارد .
ی تا ابد کنار این ساحل نماند .
در گیرودار بی میلی
غرق این خودخواهی می باشم که بر وضوح انسان
راه علاقه
پرسشگر دلتنگيهاي پرتی بوده است .
باز بر فروکش این درد بی صاحب
زخمی تنّازی های بی روحی می باشم .
باز به این عمر به آ رسیده می گویم:
خط آ همیشه ناخواناست .
شه می کنم
و آب را
بر وضوح احساس حس می کنم .
شبیه درد کوچکی که آزارم می دهد
جوان می شوم
بال می گشایم .
بر سیاه جامگی این فکر
راه خود را تا کهنه سراهای دل ادامه می دهم .
می شوم داستانی طولانی ، بر مُرده پرستی مرگی تلخ .
می شوم شعری تنها که می گوید :
آ خط همیشه ناخواناست .
بر قوس سبزه ای بیگانه ای می رویم
تا خمیده احوال این عمر باشم
تا نگویند در پس رویش این محول گرم
راز علاقه ای پنهان است .
دلم می خواست تا ته خط می گریستم
و آ خط را می خندیدم .
تا از رویکرد این همه فاجعه دوری می کنم .
دلم عجیب می گیرد .
دلم می خواست شاعر کوچه های روشن
قاصد خوش خبری باشد .
دلم می خواست آسمان این ولایت
شبیه پیاله ی آبی
تمام دنیا را به آغوش گیرد .
دلم می خواست خودم باشم
تا بگویم روی خط تنهایی
آنجا که آ خطش می نامند ،
چه احساسی ناخواناست .
بر پس تنهایی خود زار نمی گریم ،
تا نگویند
مقصد این تن خسته بر شعر
بر فاجعه ی خود می نویسد .
تا بوده دلتنگ این مه تب آلود
رازهای دیدگانم را گران به تماشا گذارده ام .
دلم می خواست ناجی تمامی حُجب احساس ها باشم .
دلم می خواست آ خط تنهایی
هیچ خط ناخوانایی نباشد.
------------------------------------------------------------------------------
شعری تنها- جعفر محمدی واجارگاهی - از مجموعه رنج دوران میخواهی از حالم باخبر شوی؟
از کجایش برایت بگویم
ازروز اول که عاشق لبخندت شدم
از دلواپسیهای و نگرانیهای همه روزه ام برای نبودنت نخواستنت نداشتنت که جانم را به لبم می رساند
می خواهی بدانی رفتن بی صدایت با من چه کرد
تمام نبودنت تمام نخواستنت با من چه کرد
ازرفتن بی صدایت و حسرت دیداره دوباره ات تا کجا برایت بنویسم
عزیز دلبندم این روزها که تو و مامان کنارم نیستی ،غیر دلتنگيهاي گاه و بیگاه ، بابا روزهای سختی رو تجربه کرده . بابا این چند روز باید بیشتر از قبل مراقب بابابزرگ و مامان بزرگت باشه . بابابزرگت چند روزی رو بیمارستان بود ا جراحیش تا خوب بشه و برگرده خونه و مامان بزرگت هم مثل همیشه روی تخت خواب کوچیکش دراز کشیده و با چشمهای بی رمق و کم فروغش روزهای سخت کهنسالی و مریضی رو سپری میکنه . دل بابا گاهی خیلی میگیره و غصه دار میشه . خب آدمیزاده دیگه ،غم و شادیهاش حساب و کتاب درستی نداره . روزگار هم سختی وآسونیش به یک منوال نیست . واسه همینم هست که امید و ناکامی همیشه همزاد آدماس . شما هنوز خیلی کوچیکی که بخوای این چیزا رو بدونی . سختی و آسونی واسه تو کوچولوی نازنین من خلاصه میشه تو اینکه چقدر سخت باشه واست تند تند شیر بخوری یا اینکه بتونی گردنتو صاف نگه داری و سرتو بیاری بالا ... تازه سختیای دیگه هنوز تو راهه عزیزم! تو باید بعدها بتونی بشینی ، بتونی س ا وایسی و از همه سخترش اینه که خودت بری دستشویی !!خسته آره عزیزم هنوز کجاشو دیدی . میدونی عزیز دل بابا ، این مدت که پیش بابابزرگت تو بیمارستان بودم و کنار تختش دستهاشو گرفته بودم تا آرامش داشته باشه ، به تو فکر می و اینکه این روزها شاید برای من وتو هم روزی تکرار بشه . هیچ دلم نمی خواد که روزی تو بخاطر من اذیت بشی و سختی تحمل کنی . ولی خب کی میتونه بگه آ ش چی میشه. دلم میخواد همیشه شاد و خندون ببینمت هرچند گریه هاتو هم دوست دارم بخصوص وقتی بغض میکنی که خیلی شبیه بغضای مامان بزرگته . ولی این بغض و گریه ها الان برای تو نهایتش سر دیر رسیدن سهمیه شیرته یا دیرتر آروغ زدن که دلپیچت میگیره . یا اینکه مامانت برای چند دقیقه بخواد ازت دور بشه و بره سراغ یه کاری ... دیگه بیشتر ازاین که نیست . هست ؟ امروز داشتم آهنگ سعید شهروزو که برای پسرش خونده بود گوش می و بعضی جاهاش بین خودم و تو همزادپنداری می ولی بازم دلم نمیاد روزی تو اون موقعیت ببینمت یا ببینی بابا تو . ای داد بیداد بگذریم عزیزکم ... بابا کمی دلش قلمبه شده بود ولی تو همیشه شاد باش . یعنی امیدوارم همه بچه های عالم شاد باشن و دلای کوچولوشون غم نبینه. آمین. سلام.امروز که بعضی چیزهارو تو ذهنم مرور میکنم اینو متوجه میشم که زمان همونقد رکه میتونه دیر بگذره ...زودهم میتونه بگذره و همه چیز مثل یه چشم بهم زدن میتونه باشه یا مثل برق وباد..یا چیزهایی شبیه این چیزها... از عید سال 90 تا حالا اینقدر اتفاقهای رنگارنگ تو زندگیم افتاده که تو سی سال قبل نیوفتاده!!..اینقدر شرایط متلاطم و سینوسی بوده که دا. دلم می خواست که زمانبرای همیشه در ساعت چهار و نیم صبح متوقف میشدوتا همیشه در تاریکی ِ دم صبح کنار میزم بیدار می نشستمهیچ صدائی نبود ، هیچ طلوعی هوا را روشن نمی کردهیچ چیزی نمی نوشتمبه هیچ ی حتی فکر نمی منتظر هیچ چیزی نبودمگرسنه ام نمیشدروحم را با خاطرات شکنجه نمی دادمو در خلسه ی عجیبم فقط سیگار دود می و به موسیقی شگفت انگیز و نشئه آور mobyگوش می سپردمو انقدر غرق میشدمکه دیگر هیچ ی پیدایم نمی کردو دیگر هیچ اثری از من باقی نمی ماندو تا ته ِ اقیانوس ِغربتم فرو می رفتمو در انجا در رویای شگفت انگیز ِ ماهیهامی مردم حمید : ششم مرداد #_#_#_#_#_#_#_ http://s1.picofile.com/file/8261533550/mobi_old.mp3 ... در بهشت در بهشت همیشه چند پسر بچّه در حال بازی دکه مرا بیاد کودکیهای خودم می اندازنددر بهشت هوا وقتیکه ابری و بارانی می شودمی توانم تنهای تنها در برابر درختان پرتغال بایستمو انقدر در سکوت به روبرویم خیره بمانمتا با هیچ صدائیکه مرا به خودم باز میگرداندآشفته نگردمدر بهشت می توانم به گلهائیکه در باغچه ام کاشته ام آب بدهمو بازگردم برای خودم یک لیوان چای داغ بریزمو در سکوتش در گوشه ای سیگارم را اتش بزنمدر بهشت هیچ فرشته ای نیستهیچ زنی و هیچ عشقی که دنیایم را به اندوه و ویرانی بکشانددر بهشت وقتیکه شبها درختان شاخه های خود را در باد رها می کنندو ات غم انگیز دلتنگيهاي عجیبی را می سرایندمن دیگر دلم برای هیچ چیزی تنگ نمی شوددر بهشت هیچ چیزی منرا بیاد خودم نمی اندازدو تمامی مناظر انقدر غریبندکه نمای اشنائی به اندوه دچارم نمی کنددر بهشت تمامی اصوات در صدای باران و باد محونددر بهشت مه ِ سنگینی که پائین امدهترا دچار خلسه می کنددر بهشت ادم نا مرئیستو می تواند از کنار همه ی چیزها بی ارزو عبور کنددر بهشت ادم دیگر آدم نیستغمگین نیستجزئی از بادستقسمتی از بارانتکه ای از کوهو صدائی از رودخانه در بهشت همیشه چند پسر بچّه در حال بازی دکه مرا بیاد کودکیهای خودم می اندازنددر بهشت من در پشت یک پنجره تا ابد می مانمو در مه غلیظی که پائین امدهبرای ابد محو می شوم حمید همه چیز دروغه. حقیقت فقط یک ظن و گمانه که هر برای اثباتش ادلهّ ای جور کردهعشق سرانجام محکوم به حبس ابد در تنهائی ِ روحیه...مذهب فقط سیا اریه برای تفرقهو حکومت و ستمگری.آدم حیوانیست که علاوه بر درنده خوئی و زیاده خواهی و دروغگوئی ، به سلاح کثیف مکر و حیله و بازیگری مسلح شده و هرچیزی را برای مقصدش دست میندازه...بهشت حتی وحشتناکتر از این دنیاست ! چون ذهن معیوب ماانرا ساخته.ولی جهنم را دیدیم و حقیقت داشت.برای زنده موندن و بدست اوردن دیگهنباید دست و پا زد...باید خفه شدن را تحمل کرد و تا ته اقیانوس پائین رفت و غرق شدحقیقت جائیه که صداها نیستند...تصاویر نیستند...هیچ چیزی نیست و هیچ 1-یک روز باید بروم زنگ خانه اش را بزنم. یک روز که اتفاقا کیک دارچینی پخته باشم و هوا ابری باشد. تا آرام آرام خودش را برساند دم در ، من هم با هلندی ِدست و پا ش ته کلماتی که باید بگویم را تمرین می کنم: " ماخ ایک یه ایتسه فراخن..؟" یا "..ایک وون این دیت خباو .".شاید هم بهتر باشد این ها را نگویم و به انگلیسی ،خیلی ساده دعوتش کنم به کیک و چای.شاید از دیدنم تعجب کند. اصلا شاید انگلیسی نداند و منظورم را نفهمد و فقط لبخند بزند، مثل من توی همه روزهایی که دوچرخه ام را با آسانسور می اورم بالا و اتفاقا او را توی راهرو کنار صندوق های پستی می بینم و او هر بار چیزی می گوید توی مایه های چه روز دل انگیزی یا امروز عجب بارانی می بارد و حرف های دیگر ..و من هر بار نخواهم یادآوری کنم دایره واژگان هلندی ام هنوز انقدر بزرگ نشده که همه کلمه هایش را بفهمم و عاقبت با لبخند و تشکر و خداحافظی از کنارش بگذرم..2- داشتم ویترین مغازه اسباب بازی فروشی را نگاه می که مردی شاخه گل را داد به دستم.از آن گل های زرد که گلبرگ های مخملی دارند، درست مثل کلمه ی خورشید. از آن روزهای آفت بود که کافه های نبش خیابان صندلی هاشان را می آورند بیرون و عطر قهوه های روی میز و خنده آدم ها زیر آفتاب می نشیند روی سنگفرش ها. از آن وقت ها که گل فروش ها هوس گل سپردن به آدم های شهر می کنند.. خورشید به دست از کنار آدم ها و قهوه هاشان گذشتم و فکر چه فرقی می کند کجا باشم.. توی خیابان های لابد بهاری شهرم یا خانه مادربزرگ میان حجم وسیع بوسه های عید و اغوش های مهربان یا خیابانی نشسته به آفتاب در لیسبون. هرچه که باشد این گل سهم امروز من از بهار است یا شاید خود بهار باتمام دلتنگيهاي براق و مخملی و شوقی شبیه آغاز تمام سال های خوب. سالهای بی ترس. سالهای بی بهانه عشق ورزیدن.. 3-توی ساختمان بزرگی که هستیم من هیچ کدام از همسایه هامان را نمیشناسم.. به جز پیرزنی که همیشه لباس آبی کمرنگ می پوشد و موهای سفیدش را بالای سر جمع می کند.پیرزنی که در واحد انتهایی راهرو زندگی می کند و هر روز بارها به صندوق پستی اش در انتهای دیگر راهرو سر می زند. زنی که ماه هاست می خواهم دعوتش کنم برای چای و کیک.. من اما حتی اسمش را نمی دانم.حتی نشده بروم و از روی برچسب ف ی روی در اسمش را بخوانم. اما مطمئنم یک روز می روم و می گویم چقدر دوست دارم بیاید و مهمانم شود. 4-چمدان را لخ لخ کنان روی سنگفرشها کشیدم و رسیدم به میدان مارتیم مونیز. شیروانی های سرخ و نارنجی با دیوارهای زرد میان انبوه سبز کمرنگ نارون های جوان مرا یاد ویترین پر از نقاشی های زنی می انداخت که گالری اش را دو روز پیش حین پرسه میان کوچه های پ یچ و خم آن حوالی دیده بودم ..یک آن ترس به دلم افتاد. ترسیدم از اینجا هم بگذرم و باز چیزی جا بماند.. مثل وقتهایی که باید حرفی می زدم و نگفتم. مثل تمام سال هایی که آهسته می آیند تا بی واهمه چیزهای قشنگ را در خود حبس کنند. پیش از رفتن باید گل را می سپردم به ی. چرخیدم سمت خیابان یاس.5- یک روز بارانی بود که برمی گشتم خانه . از همان روزها که هوای اسانسور هم کمی شرجی می شود و بوی دارچین یک همسایه شرقی را میدهد. وارد راهرو که شدم دیدم که در خانه اش باز است. چند کارگر جعبه های کارتنی را جابجا می د و زن و مرد جوانی مشغول بردن وسایلشان به خانه بودند. پیرزن رفته بود.6- پیدایش .انتهای سربالایی تند آن کوچه بود مغازه اش. بی درنگ رفتم داخل. زن نقاش پیر ، قلمو به دست سرش را از بوم برداشت و برگشت به سمتم. پیشبند آبی کمرنگ بسته بود و موهای سفیدش را بالای سر جمع کرده بود. گفتم نقاشی هایش را دوست دارم.. آشوب و جسارت رنگهای تندشان را. حتی به هم خوردگی وبی نظمی لکه ها را.انگار که روی تمام نقاشی هایش باران باریده باشد. انگلیسی نمی دانست انگار. زل زده بود به گل های روسری ام. سراسیمه بودم و نمی دانستم چطور به او بگویم گاهی بار تمام چیزهایی که باید بسپاریم به ی، توی دل سنگینی می کند.. نگفتم گاهی برای سپردن و دوست داشتن انقدر درنگ می کنیم که جا می ماند..جا می مانیم.. بهار ِ توی دستم به هیأت حرفهای تمام سالهای نگفته در امده بود ..به هیأت نقاشی های پر از سرخ ونارنجی زنی مهربان.. به هیأت تنهایی با عطر چای و کیک دارچینی توی شرجی ِ روزهای بارانی..اما هیچکدام از این ها را نگفتم.. گفتم این گل برای شماست .داشت هاج و واج نگاهم می کرد. شاخه گل را سپردم دستش و سراسیمه وسبکبال بیرون آمدم.

0937429xx11
“شما” گرچه واژه محترمی است ولی ”تو ” شدن لیاقت میخواهد . . . sweetish
.
.
.
0937429xx11
وقتی ناله های دشدنت زی ای باران نوای دل انگیزی شدچه فرقی میکندبرگ سبزکدام درختی؟ sweetish
.
. emadsmspanel
.
0938834xx18
آدم است دیگر
یک روزحوصله هیچ چیز راندارد
دوست دارد خودش رابردارد
بریزد دور
مریم
.
.
.
. 0937429xx11
“شما” گرچه واژه محترمی است ولی ”تو ” شدن لیاقت میخواهد . . . sweetish
.
.
.
0937429xx11
وقتی ناله های دشدنت زی ای باران نوای دل انگیزی شدچه فرقی میکندبرگ سبزکدام درختی؟ sweetish
.
. emadsmspanel
.
0938834xx18
آدم است دیگر
یک روزحوصله هیچ چیز راندارد
دوست دارد خودش رابردارد
بریزد دور
مریم
.
.
.
.