دندونپزشکی

به نقل از خبرگزاریها در مورد دندونپزشکی : دیروز رفتم دندونپزشکي اینقدر بی حسی زد که نشیمن گاهم بی حس شده بود ، یه چشمم اصن نمیدید ، ارتباط با دست راستم قطع شده بود و کلا سه وَرَم قطع نخاع شد ؛ اونوقت این دندون لامصب هنو حس داشت ، وقتی میخواستن دندونم رو بکشن پدر جدم اومد نوک دماغم !
بی حس که نشد هیچی فک کنم احساساتیش !!! تو پست قبلی به اونجا رسیدم که شنبه بود و اومدم سرکار . گل پسر پیش مامانم بود. عصر رفتم خونه . همسر جان وسایل ترشی یده بودن که مامان ترشی درست کرد... شب هم دختر ز اومدن که بابا اینا رو دعوت کنن... یکشنبه تعطیل بود و ما خونه بودیم.. دوشنبه بابا نوبت داشت... صبح اومد دفتر و ظهر با هم رفتیم خونه... من پیش گل پسر موندم و اونا رفتن بیمارستان... خدا رو. 1-خیلیا وبلاگهای زن دومو میخونن ولی خج میکشن لینکشو بذارن توی وبلاگشون.البته وبلاگ حسنا بانوی فقید از این قاعده مستثنی یود.راستی ی ازش خبر نداره؟2-خیلیا  واسه وبلاگهای زن دومی رووشون نمیشه با اسم و ادرس وبلاگ خودشون نظر بذارند، این قاعده واسه وبلاگ مز ف یک بنده خ خیلی خیلی صدق میکنه.چرا واقعا؟شاید رووشون نمیشه شاید هم میدونن نظر . دوشنبه شب رفتم دندونپزشکي و عقل های سمت راستم رو جراحی . انگار که یه لقمه ی گنده ی نون و پنیر گوشه ی لُپم ماسیده باشه، اونطوری باد کرده. کلافه ام. از همون شب درد میکنه. شب ها نمیتونم درست بخوابم. نمیتونم درست حرف بزنم. نمیتونم درست غذا بخورم. نمیتونم بخندم. نمیتونم عطسه کنم. ولی بیشتر این کلافه ام میکنه که نمیدونم سرِ کی غر بزنم. حتی مام. مدتیه دارم میرم دندونپزشکي...ا ین باری که رفته بودم پیشش سال 88 بود..،این آقا در اون سال به شدت ترشرو و اخمو و بداخلاق بودند ولی کارش عالییییهاما الان که میرم پیشش خیلی خوش اخلاق و شوخ شده.تیکه هایی می اندازه که انگار یه پسر جوان 20 ساله است...ولی من با توجه به شناخت اون سالهام هنوز ازش میترسیدم .+امروز قبل از اینکه کارشو شروع کنه با حرف م. استراتژی خوب، اینه که, درد و مرضاتونو تقسیم بندی کنید، تا جایی که میشه، مدیریتش ید که با همدیگه پیش نیان! تصور کن... مثلاً وقتی که دوره درمان دررفتگی زانو رو میگذرونی و هنوز نمیتونی درست مثل آدم، سر دستشویی بشینی، نباید بری دندونپزشکي و دندون عقل بکشی! چون ممکنه همون روز وسط کلی کار، از قضا، درگیر اسهال شدید و دل پیچه بشی و با زانو در. سلام دوستای گلم bb8.gifخیلی وقت بود از خودم اپ نکرده بودم bc8.gifچهارشنبه رفته بودم دندون پزشکیwaaaht.gif از درد دندون داشتم میمردم یه تیکش ش ته بود اونو پر کردbe8.gif بعد قرص داد تا بخورم بعد برم عصب کشی کنه وای قراره یکشنبه برم امروز هم عروسی داریم صورتم باد کرده فجیح چیکار کنم4gq6d6h.gif اصلا دلم نمیخواد برم عروسی روزی که بالا ه بارونی اومد ک من چتر داشته باشم و تو راه رفت و برگشت از ازش استفاده کنم. از ذوق دارم میمُرَم + حس میکنم اینا همشون بچه های منن! آریسا... علی... دنیای بچگونشونو دوس دارم. انقدر درگیر شدم ک دیگه تو ذهن خودمم یادم میره اسم این جناب شنه نه آقای جاروبرقی!! اسم این دهن بازکنه نه صندلی دندون!! همیشه از دندونپزشکي اطفال بدم میومد ول. سلام روزگارتون بهاری
مغزبادوم ما خوب نشدا... همچنان دست به گریبانه با این بیماریهمچنان هم مدرسه نمیرهچقدر صبحها از بودنش انرژی میگرفتم

همچین تو دلم رخت میشورن که نمیدونینساعت 12 میرم ببینم میشه امروز بی نوبت یک دندون درست کنم یا نهنوبت ندارماما میخوام برم ببینم بین مریض منو میپذیره یا نه

بعضی وقتا از دور و اطراف یه ح. +نمی دونم چه حکمتیه که چند روزه در حین خوردن ناهار، یاد خاطره ی وقتی میوفتم که بیمار اصرار داشت، دندون ش پوسیده شده و جنسش خوب نبوده؛ من هم انکار می که امکان نداره، اون وقت بیمار دست دندونش رو از دهانش درآورد و ناحیه ی سبز و قهوه ای رنگی رو در کنار یکی از دندون های خلفی نشون داد! باز هم گفتم امکان نداره پوسیدگی باشه و قارچه. بیمار باز ه. من یک عدد ادم بی لثم که الان دارم تایپ میکنم دیروز رفتم دندونپزشکي یعنی قشنگ دندونپزشکه کشت منو دیگه لثه نموند واسم بعدم دندونامو دید گفت دندون عقلت جا نداره باید جراحی کنی من از جراحی میترسم برگشتنی هم رفتیم داروخونه یه پسره اومده بود دماغش عمل بود همچین خون میومد دستش خونی بود درو باز کرد منم وقتی میخواستم از داروخونه برم بیرون دقیقا به همونجا دست زدم اینم بگم من فوق العاده حساسم من نمیدونم این روزا چمه حتی بادیدن کره ای هم گریم میگیره چندروزی به فکر عمل مماخم peppyو سرِ این قضیه قشنگ خوب فامیلاموشناختم کم ازشون بدم میومد الان بدتر ازشون بدم میاد کاری رو که در توانشون هست و خیلی راحت میتونن برات انجام بدنو ازت دریغ میکنن اصلا به درک المان امشب توروخدا ببر بازی روازاول بعداسپانیا طرفدارالمان بودم طنز پ ن پ دارم به خواهر زادم دیکته میگم رسیده آ خط میگه برم سر خط ؟! پـَـــ نــه پـَـــ بقیشو رو فرش بنویس ! دوستم زنگ زده میگه چکار میکنی؟ میگم ماشینمو آوردم تعمیرگاه میگه مگه ابه ؟ پـَـــ نــه پـَـــ آوردمش تعمیرگاه عیادت دوستای مریضش رفتم دندونپزشکي به ه میگم آقای این دندون عقلم کج دراومده اومدم حسابشو برسی! ه میگه یعنی میگی بکشم. دیروز اون همه کلافه بودم واسه امتحانای امروز. ادبیات که خیلی اسون بود ۲۰ میشم. میدترم زبان عم اخ جون شدم ۵۷ از ۶۰ ^^ وایی شنبه میریم منطقه واسه اجرای تئاتر : اصلا اضطراب ندارم : • یه دوستی داشتم نزدیک ۳ سال باهم دوست بودیم. الان ازش بیزارم. پرمدعای جوگیر. از آدمای پرمدعا متنفرم. • ۱۳ روز تا مشهد از انتظار کپک میزنم :] • "ته کلاس...ردیف ا .... سلامارادت فراوان خدمت تمامی دوستان عزیز، اونا که چشم دیدن ما رو هم ندارن، به اونا هم سلام عرض میکنیم، شاید عداوت رو با ما گذاشتن کنار.خلاصه میرم سر اصل مطلب.اینجا بیمه بیکاری تیه، که بهش employment insurance یا به اختصار ei میگن. این بیمه برای وقتیه که شما از کار بیکار میشید، که بسته به سابقتون تا چند ماه مادامی که آماده به کار باشید، یعنی مثل. ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی لعنت به بیست و پنج داد...روزی که من مردم نه یکبار بلکه هزار بار. سالهای راهنمایی ، لحظه به لحظه اش جلوی چشام بود یه پسر شیطون دوست داشتنی ...،(شمع من امشب زیارت می کند پروانه را من به قربانش روم خواننده این نامه را)تا بزرگ شدیم و تک تک خیابونای تهران پا به پای تو چه عاشقونه گشتم:میدون نوبنیاد/پارک طالقانی. نه تنها تل-گرامم کار نمی کنه، بلکه هیچ کدوم از شکن هام هم کار نمیکنن! البته تل-گرام تک و توک با وایفای خونه وصل میشه که یعنی فقط آ هفته ها دسترسی دارم بهش و وقتی برم شهر محل طرح با اینترنت گوشیم به هیچ جا نمی تونم وصل بشم. از طرفی به اپ استور( که همه برنامه های آیفون رو از اون و آپدیت می کنم) هم دیگه اصلا نمی تونم وارد بشم! بهم شکن معرفی ، .
+ باز شب شد تو آهنگ پلی کردی گوشیو گذاشتی رو سینت زل زدی به سقف؟ _ منم یه روز این گذشته رو ول میکنم + میترسم همه آیندت صرفِ گذشته بشه _ خودمم میترسم + خب وا بده...دندونی که درد میکنه رو باید کشید انداخت دور _ آ ین باری که رفتم دندونپزشکي... داشت عصب کشی میکرد گفت این مرحله یکم دردش بیشتره...بعد گفت حواستو بده به یه چیز دیگه دردو نفهمی + خب؟! _ کارش که تموم شد گفت فلانی من دست گذاشته بودم رو عصبت و داشتم میشکافتم اما جیکت در نیومد...به چی فکر میکردی انقد عمیق؟ هیچی نگفتم فقط آب دهنمو سخت هل دادم پایین...پرسید گلو درد داری؟ سرمو ت دادم گفت آنتی بیوتیک مینویسم برات...خندم گرفت...من از بغض گلو درد گرفته بودم نسخه میپیچید + به چی فکر میکردی؟ _ درد، دردو میشوره میبره...داشتم به چشماش فکر می به لمس ابروهاش + آدم اگه نون بمونه تو گلوش با آب میره پایین اما اگه آب بپره تو گلوش چی؟ دارم به این فکر میکنم بعد از اون به چی فکر کردی که اون ح و بشوره ببره _ این همون حال هر شبه که میبینی...که تموم نمیشه + همون گذشته ای که آینده داره صرفش میشه _ همین آهنگ تکراری...گوش کن... یه شب که مثل مرثیه، خیمه زده رو باورم میخوام توو این سکوت تلخ، صداتو از یاد ببرم... علی سلطانی سلام
انشاءالله طاعاتتون مقبول درگاه الهی باشه
بنده دختری هستم که بعد یک سال پشت کنکور موندن تونستم در یکی از بهترین های تهران پزشکی قبول شم و از اون موقع در خوابگاه زندگی میکنم از طرفی آدمی با روحیات بسیار حساس هستم از هر نظر و محل زندگی بنده در مرکز یکی از استان های شمال غرب کشور هستش و الان یک سالی میشه که از خانواده دورم .
گا. امروز صبح زودتر بیدار شدیم. صوبونه رو آماده و بعد خوردنش مسواک زدم و رفتیم دندونپزشکي. فک کنم امروز اون پیچ هارو تو دندونم جا داد. درده خیلی کمی داشت و حدود یه ربع معطل شدیم. قرار بعدی شد واسه دوشنبه عصر که باید تنهایی برم. بعدش رفتیم بانکی که دیروز مهدی ازش ارز گرفته بود. کارت ملیشو جا گذاشته بود. رفتیم اونو گرفتیم. بعدش سره راه رفتیم . همه جا وقتی کار کلینیکی و تی باشه یک مددکاری وجود داره تا برای افرادی که بضاعت کافی ندارن درمان رو مجانی کنه...حتی که قیمت هاش فوق العاده کم بود داشت... ولی مرکز بهداشتی که جدیدا اومدم نداره ... یعنی قبلنا هم مراکز بهداشت نداشتن اما وقتی من ببینم مریضی پول نداره میتونستم رایگان کنم و اصلا جزو امار خودمم ننویسم  ... اما اینجا نمیشه چرا.
با توجه به حدیث بالا و حجم بالای ترسی که بچه ها از من و اتاقم دارن، مطمئنا من بهشت رو هم ببینم؛ این سرای مذکور رو نمی بینم. هعییی...
برای ارزی میزان همکاری بیماران اطفال توی دندونپزشکي یک طبقه بندی به اسم فرانکل داریم. بچه ی کاملا غیر همکار دو منفی، غیرهمکاری که امید میره یکم همکار بشه منفی، بچه همکار و کمی نگران مثبت، و بچه ی کاملا همکار دو مثبته. بعد تصور کنین بچه ای که امروز آ سر نوبت داده بودم از دو منفی هم به رد بود. از همون اول کار جیغ می زد تا وقتی به زور روی یونیت خوابوندنش. قشنگ کاسیون بیهوشی داشت، ولی هزینه اتاق عمل هم نداشتن. اون تکنیک های مهربونی و جونم و قربونم اصلا فایده ای نداشت. یکم صبر تا گریه هاش تموم بشه، دیدم نه! به مامان بچه آروم گفتم قراره سرش داد بزنم، در جریان باشین! اونجا بود که اون روی هوپانه ام رو گذاشتم زمین و همپای بچه شروع به داد و بیداد!! اول از همه مامان بچه رو با داد همراه چشمک بیرون . بعد خانوم نون که میومد با مهربونی بچه رو ت کنه بدتر لوسش می کرد و همین طور آقای میم ( تمیزکار) که اینطور وقت ها از عمد توی اتاقم معطل می کنه و بیرون نمیره و از اون ور اتاق بچه رو دعوا می کنه فرستادم بیرون. گفتم تحت هیچ شرایطی ی نیاد توی اتاقم! همه رفتن. تابلت( میز دندونپرشکی) رو آوردم روی بچه. یه جورایی گیرش انداختم. بعد خبیث خندیدم و گفتم: نازنین! الان من موندم و تو! همه رفتن خونشون! من تا خود صبح وقت دارم. میخوای زود بری؟ با جیغ گفت: آرهههه مامااااان! -مامانت نیست. رفت خونتون. گفت هر وقت کار نازنین تموم شد بگین بیام دنبالش! از ترس یکم صدای گریه اش کم شد و به اطراف نگاه کرد. سریع بی حسی زدم واسش. جیغش دوباره بالا رفت. طفل معصوم متوجه شد انگار گیر افتاده با گریه گفت: هه درد نداشته باشه! - اگه اذیت کنی درد داره. و واقعا هم اذیت کرد. دست و پا می زد و گریه می کرد. با یک دستم فکش رو باز نگه داشته بودم و با دست دیگه ام تراش می دادم. هعی به خودم می گفتم: تشنج نکنه؟ نبنده دهانش رو کلا انگشتم به فنا بره؟ زبونش سوراخ نشه؟ جیش نکنه؟!! توی همین افکار بودم و تصمیم گرفتم شیفت بدم از عصبانی به ی مهربون. قصه ی همیشگی کِرم های توی دندون که این بار عروسی گرفتن و من عروسیشون رو عزا (واسه همینه که از دهانش خون میاد!) رو تعریف . صدای گریه آروم آروم قطع شد. مثل اینکه بچه متوجه شد خبری نیست و ترس نداره. شروع کرد به سوال پرسیدن با فاصله زمانی سی ثانیه یک بار: کی تموم میشه؟ کی تموم میشه؟ تموم میشه؟ میشه؟! چیکار داری می کنی؟ این چیه؟ اون چیه؟ تلخه؟ شیرینه؟ تنده؟ تموم شد. ازش قول گرفتم دفعه ی بعدی که میاد واسم نقاشی با موضوع دندونپزشکي بکشه که مثل بقیه ی نقاشی های بچه ها، بچسبونم به دیوار اتاق. دستم رو گرفت و با لبخند!! از روی یونیت پا شد. در اتاق که باز شد همه پشت در کرده بودن. لبخند پدر و مادر نازنین و تشکرشون، خستگیم رو به در کرد.
+ مشخصه به تخصص اطفال دارم جدی فکر می کنم، یا بیشتر توضیح بدم؟! خدایا یعنی میشه؟!


این پستو گذاشتم برا اونایی که دارن مامان میشن یا قراره یروزی مامان بشن به جون خودم خیلی به دردتون میخوره
دندون درد و عفونت لثه تو بارداری یه جورایی شایعه
بنده هم ازین عارضه جان سالم بدر نبردم و الان 12 روزه دارم با دندون درد دست و پنجه نرم میکنم خلاصه اینکه خیلی بده
هر کاریم که بگید انجام دادم
از استفاده از مسکن های بدو. 1. بدشانسی یعنی چند سال توی نوبت بخش ارتوی دانشکده دندونپزشکي بمونی تا دندون هات رو با قیمت پایین تری مرتب کنی؛ ولی وقتی داری به نوبتت نزدیک میشی، بخوری زمین و یکی از دندون های جلوی فکت بیوفته بیرون و دندون بغلی هاش هم لق بشن و یکیشون خورد بشه ( دندون های شماره 1 و 2 و 4 بالا به ترتیب)
2. خ دل شیر میخواد وقتی با رزیدنت ارشدت توی یک پاویو. عاوووشق سرکلیدیم هستم. دندون خانوم... درسته کوچیکترین دست ها رو تو خونه دارم ولی حالا همچین دست هام کوچولو موچولو هم نیست که هر بار میخوام بیام اینجا و با داداشم شب قبلش خداحافظی می کنم و دست می دم، دستم توی دستش گم میشه و ٥ دقیقه دست هام رو نگه می داره و هعی میگه: مطمئنی با اینا میتونی دندون بکِشی؟! نگرفتی ما رو؟ :-/
این ها هم ابرهای گوگولوس هستن، در مسیر شهر های طرحی شماره ١ و شماره ٢!
جدیدترین نقاشی یکی از بچه هام برای من... تازه سواد دار شده بچه ام [چشم هایش قلب قلبی می شود!] هر چند این بار کلی زیر دستم گریه کرد و پدر صاحاب بچه رو دراورد. :-/
بیا! من بخوام هم درس بخونم و به و سریال فکر نکنم، خودِ درس حواسم رو فکر می کنه، آخه جان اسنوی عشقول اینجا چیکار می کنه؟
خواهش می کنم ندین بهم! ایشالا که دلتون نخواد، نوبرانه های خانوم نون برای من: آلوچه، ه بادوم و کُمبُزه! دفعه اولی بود که کمبزه می خوردم: بُزک نَمیر بهار میاد کمبزه با خیار میاد! :-)))
و احسنت به چنین خانوم دندونپزشکي که گربه رو دم حجله به خوبی نفله کرد! باشد که به خوبی فراگیریم... ( ببین تو رو خدا از دشت و دمن، باغ و چمن رسیدیم به کجا؟ آخه تو دندونپزشکي؟ :-/ )
+ تلاش یه پستی بنویسم و به خودم و خواننده هام این طور القا کنم که همه چی آرومه، ما چقدر خوشحالیم و این صوبتا! شرایط داخلی مملکت عاووولی، شرایط خارجی مملکت عاووولی! کور بشه ی که نتونه خوشحالی ما رو ببینه! هر کی گفته مشکل داریم حسودههه! -_-
**عنوان: دلبر از محسن چاووشی
استرس دارم. تا حالا این کارو نکردیم، ولی توصیه ی بقیه است. نهایتش بهشون بر می خوره دیگه؛ خلاف که نمی کنیم! یکی دو بار اول احتمالا سخت باشه. مادرجان شکوه امروز می گفت دو سال گذشته. می خواستم بگم از اول اون جریان، آره دو سال گذشته. می دونی با اینکه سخت بود ولی همه چیز مثل یه خاطره ی خیلی دوره برام. ازون خاطره های مه مانند توی ذهن. توی این م. + ماده مؤثره اش چی بود؟ × دلتا نُه تترا هیدرو کان نول به ... نگاه می کنه و می فهمم سوال کلی نبوده و مخاطبش اون بوده. + اصلا حواسش نیست! _ چرا، همین دلتا نُهه دیگه.
انگار خودش می دونه در هر ح ی حواسش فقط به اونه. انگار می دونه محو صداشه، می دونه فقط می خواد بهش نگاه کنه. می دونه و گاهی به روشم میاره. خدا کنه اشتباه کرده باشم، مثل خیلی وقتا که اشتباه می کنم. خدا کنه عاشقش نباشه. خدا کنه وابسته اش نباشه. حداقل خدا کنه دو طرفه باشه. اگه یک طرفه باشه من بجای ... نمی بخشمش. بخاطر اینکه جلوشو نمی گیره. بخاطر اینکه بی محلی نمی کنه تا بفهمه یک طرفه است. بخاطر اینکه ده ساله در همین حد نگهش داشته. همون مَثَل با دست پس زدن و پا پیش کشیدن. فقط خدا کنه اشتباه کرده باشم.
دیروز صبح: + آرتمیییییس! مگه نگفتم این ا رو جارو کن؟ (ضایعات پنچرگیری که داداشا رو حیاط ریختن و جمع ن !) × باشه جارو می کنم. + پس کی؟ × الان که دارم میرم درمانگاه، بعد که اومدم. + تا اون موقع اینجا باشن؟ × نه! بعدش که بیام باید برم کلینیک. بعدشم شب میشه، می خو م دیگه. + آها! فردا صبحم که نوبت دندونپزشکي داری! × عصرشم که باز کلینیکم. + لابد میفته به ؟ × نهههه! خودتون گفتین میریم میامی!!! حالا باشن، شنبه یه فکری به حالشون می کنم :):):)
پی نوشت: چرا قسم میدین؟ واقعا خوب نیست قسم دادن! ولی خیلی خندیدم :) برمی دارم اگه دیدم اسپم برام نمیاد، دیگه نمیذارم. بعدشم وقتی نظرات باز نباشه دیگه کد اهمیتی نداره!
وان- خ آمپول عضلانی و سرُم بیشتر درد داره یا آمپول بی حسیِ بی نوای ما؟! چرا انقدر ازش می ترسین؟ در این حد که خانومه خو ده روی یونیت واسه ترمیم دندونش، با ترس میگه: آمپولم میخواین بزنین؟ میگم: نزنم؟! میشه؟! میگه: پس از اون ژل بی حسی هایی که به دخترم زدین واسه من هم بزنین! یکم به افق خیره می شم و میگم: نمیشه! کمبود مواد داریم. اون واسه اطفال. پشت کنکوری!...شاید این واژه یه جورایی واسم زیادی سنگین باشه...واسه هر کی مثل من سنگینه قبولش سخته..سخته با معدل دیپلم19.85تو مدرسه فرزانگان پشت کنکوری حساب شی..مغرور نیستم قصد تعریف از خودم هم ندارم فقط میخوام بگم سخته...نباید انتظار داشته باشن همه چی رو زود فراموش کنم..من اونقدرا تجربه ندارم..من سنم یه کم از18 بیشتره... شاید تقصیر خودم باش. خ روز اول ماه رمضون هم؟! زودتر نمی شد به فکر کشیدن دندون هاتون بیوفتین؟ :-/

قیافه ی مستاصل من در لحظه ای دیدن داشت که مرد ٣٧ ساله برای اولین بار به دندونپزشکي میومد و به شدت از بی حسی می ترسید! قبل از اینکه روی یونیت بخوابه کلی با لهجه ی خاص خودش که به زور متوجه می شدم، ازم قول گرفت که آروم آمپول بزنم، همین طور در حین آماده سرنگ بی حسی، قبل از ورود سوزن، در حین حضور سوزن در دهان و بعد از وارد شدنش به بافت و تزریق هم هی می گفت تو رو خدا آروم بزنین. تو رو خدا رحم کنین! من می ترسم!! هعی به خودم می گفتم صبور باش هوپ و فکر کن یک بچه ی کوچیک ترسو و سرتقه! دقایقی بعد دندون و لثه اش به طور کامل بی حس شد، ولی به محض اینکه الواتور رو کنار دندونش می بردم، دستم رو می گرفت و اجازه کار نمی داد! به نظرتون من چکار ؟! بلهههه من رو خوب شناختین! با زبون خوش چندین بار گفتم دستم رو ول کن ولی وقتی دیدم فایده نداره، با چند تا داد درست حس سر جا نشوندمش و دندون هاش رو سریع کشیدم و گفتم پاشو برو! والاع به خدا اعصاب مَصاب نمی ذارن واسه آدم! :-)))
+ ع دل اشِ ( البته برای شما! واسه من که جذابه! ) بالایی مال امروزه و داغِ داغ؛ ماجرای بیمار ترسو هم دیروز اتفاق افتاد. ++ میگم من خسته شدم انقدر پست هام یک نواخت و بدون اتفاق خاصیه! شما راست و حسینی خسته نمی شین از خوندن من؟ +++ راستی خشن هم خودتونین! دیروز دندونپزشکي بودم..بعد 3ساعت بالا ه نوبتم شد..اولش خیلی نگران بودم که نکنه دندونم نیاز به ج پول داشته باشه.. خییلی آدم جالبی بود..ازش خوشم اومد بامن حرف زد و سئوال کرد و جواب هم گرفت..ازش پرسیدم از کارش راضی هست یانه.گفت خوبه ولی به سختی اش نمیارزه ..گفت دندون پزشکی نخون برو سمت رشته های دارو سازی وو.به حرفام میخندید .خیلی دوست داشتم . وچند روزیست که حالم زیاد خوب نیست,انگاری این ویروس سرماخوردگی بدجور باهام عجین شده و خیال رفتن نداره,باورت میشه محمودم الان روزی دوتا پنیسیلین ویدونه دگزا میزنم,اره من. یادته اسم امپول که میومد اشک منم میریخت هر وقت میرفتیم بهشون میگفتی اگه میشه امپول ننویسین,اخه به هیچ عنوان نمیزنه,بعدش کلی ازت تشکر می ,ولی اینبار خودم بودم وخودم. معمولا سال نو که میرسه من هزار تا تصمیم جدید میگیرم که مشتاقانه دلم میخواد انجامشون بدم. که البته هیچوقت به مرحله اجرا نمیرسه تصمیماتم. چرا؟؟؟؟ واقعا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ انقدر بی اراده ام یعنی؟؟؟؟؟؟؟ رو مخ همسر کار که بره برای خودش ماشین ب ه. خسته شدم از بی ماشینی. بعد از آ ین تصادفش وقتی اخم و تخم منو دید بهم گفته بود مطمئن باش دیگه ازت ما. بدون مقدمه بریم سر مهم ترین خاطراتِ طرح نامه ای در هفته ای که گذشت:
١- انقدر بچه ها نسبت به همه روپوش سفیدها مخصوصا ما ذهنیت بد دارن که واسم عجیب بود پسرک با خوشحالی همراه والدینش وارد اتاق شد و وقتی فهمید قراره دندونش رو بکشم، پرید روی یونیت و با ذوق داد زد: آخجووون میخوام دندونم رو بکشم! ٢- همیشه میگفتم حافظه تصویریم برخلاف حافظه ی اسامی ام ( بله درست شنیدین، حافظه ی اسامی!) عالیه و چهره ها رو به راحتی به یاد میارم. ولی وقتی پیرمرد اومد و دندونش رو کشیدم و ازم تشکر کرد که: کارت درسته! و قبض رو آورد و اسمش رو وارد سامانه و دیدم دقیقا دو ماه قبل هم واسش دو تا دندون کشیدم و اصلا یادم نبوده! ایمان آوردم که حافظه ام مثل ماهی گلی شده. از من بعید بود. پیر شدم یعنی؟! ٣- بیمار دیابتی بود و می گفت که داروی صبحش رو استفاده نکرده. بهش گفتم: حاج آقا برین قندتون رو اندازه بگیرن و جوابش رو واسه من بیارین. یک ربع بعد با نوار قلب اومد و گفت: گفتن مشکلی نیست! با تعجب گفتم نوار قلب واسه چی؟ گفت خودتون گفتین! قند و قلب انقدر شبیه ان؟! درس عبرت شد واسم که از این به بعد ماسکم رو پایین بدم و صحبت کنم با بیمارها تا اشتباهی متوجه حرف هام نشن! ٤- وسواس ندارم ولی بدم میاد بیمارها از راه که میان چادر،کاپشن یا کیفشون رو یا میذارن روی ترالی که ضدعفونی شده یا روی تابوره ی من (صندلی دندونپزشکي). خ سخت نیست کیفشون رو در حین معاینه توی بغلشون بگیرن. اگر قرار شد که کار واسشون انجام بدم هم که خانم نون آویزون میکنه واسشون. هرررر بارررر از پشت میز پا میشم و میگم: خب من الان کجا بشینم؟ ... این میز ضدعفونی شده بردارین کیفتون رو و ... . بچه ای که توی شماره یک درموردش گفتم از راه اومد نشست روی تابوره. بهش گفتم اون صندلی مال منه و بخواب روی یونیت. دندونش رو کشیدم و نشستم پشت میز تا توی دفترچه اش بنویسم. زیر چشمی دیدم که اومد بره روی صندلیم بشینه و بچرخه! تا سرم رو بلند ، سریع بلند شد و صاف ایستاد! کلی خندیدم. مرسی جذبه! :-))))) ٥- من آدمی بودم که سالی دو سه بار بیشتر چای نمی خورد. اون هم ایام عید بود که با شیرینی که بهمون تعارف می می چسبید. ولی الان از بس خسته میشم و از بس به چای ساعت ١٠ عادت که امروز وقتی ساعت چاییم طبق معمول چند روز اخیر دیر شد و خبری از آقای میم نشد، کلافه شدم. صدای جارو زدنش رو شنیدم. رفتم لب پنجره و گفتم: آقای میم همه دندونات رو ترمیم ، کارت تموم شد با اتاق دندونپزشکي؟ خندید و گفت: چطور خانم ؟ گفتم: چای ما چی شد؟ پنج دقیقه بعد فنجون چای روی میزم بود. می دونم دو سه هفته دیگه دوباره یادش میره و باز هم باید تذکر بدم بهش. آقای میمه دیگه!
٦- قبول دارم که رقابت بین جاری ها توی هر خانواده ای وجود داره ولی ندیده بودم تا حالا که دو تا جاری توی یک روز دردشون بگیره و بچه هاشون رو به دنیا بیارن! نازی و راحیل دخترعموهای چهار ساله ای بودن که دقیقا توی یک روز به دنیا اومدن. هفته قبل دندون نازیِ خندان رو پالپو و ترمیم . مامانش به ی زنگ زد و نیم ساعت بعد جاری محترم، در حالی که دست راحیلِ گریان رو می کشید اومد و گفت دندون دختر من رو هم درست کنین. راحیل رو به زور از گوشه دیوار کندیم و روی یونیت گذاشتیم. هر چقدر به مامانش می گفتم دخترتون اجازه نمیده، بذارین یکم بزرگتر بشه یا اگه درد داره باید بره اتاق عمل، قبول نمی کرد و می گفت دندون نازی درست شده، راحیل هم باید دندونش ترمیم بشه! بعد از زدن ژل بی حسی، شلنگ و تخته انداخت و با نعره زدن اجازه ادامه کار نداد. امروز چهار نفری ( نازی و راحیل و مادرهاشون) اومدن تا راحیل از نازی یاد بگیره. دوباره پروسه ی هفته ی قبل تکرار شد و راحیل لجباز، اجازه نداد واسش کار کنم و دندون نازی رو عصب کشی . بچه هاتون رو انقدر لوس نکنین، هیچ غیر خودتون نمیتونه انقدر نازشون رو بکشه، خب؟! به راستی این دست تا به حال خون چند نفر را ریخته است؟! +ایام عید بود و ما طبق معمول توی شهر طرح بودیم. همگی دلمون گرفته بود. یک دفعه تصمیم گرفتیم مجردی بریم مشهد. کلی دنبال بلیت چارتر و هتل نزدیک حرم گشتیم و بالا ه هفته قبل همه کارها رو به راه شد خداروشکر. این شد که نیمه شعبان نایب ا یاره ی همتون هستم. ان شاالله رو به ضریح که ایستادم به اسامی کامنت های این پست نگاه می کنم و واسه تک تکتون دعا می کنم. همون دعای همیشگی: ان شاء الله به بهترین و پنهانی ترین آرزوی کنج دلتون که جز خودتون و خدای خودتون ی ازش خبر نداره، برسین! شما هم به فکر هوپ و آرزوهای تهِ تهِ دلش باشین... :-)
تصمیم گرفتم این بار چشمامو باز نگه دارم. به فِرِز و مته و دریل و بیل و کلنگشون نگاه کنم و نترسم :) تو یونیت بچه ها خوابوندنم!

سر بی حسی زدن چه کولی بازی ای درآوردم! قبلش البته، حین و بعد تزریق آروم بودم چون واقعا درد نداشت. موقع شروع فِرِزکاری گفت "هر وقت دردت گرفت، دست چپتو بیار بالا تا کارو متوقف کنم، عزیزم :)" تصمیم گرفتم از دست چپم استفاده نکنم، ولی نشد! "وقتی انقد عمیق میشه این بی حسی جواب نمیده، باید بی حسی کامل بزنم، عزیزم :)" و بعد یه ماده ی دردناک بهم تزریق کرد که تلخیشو فقط نوک زبونم (که بی حس نشده بود) حس . تازه غیب هم گفت! "این بیشتر از یک ماهه درد می کنه، نه فقط دو روز. اینطور نیست عزیزم؟ :)" یادم اومد از اول ماه رمضون درد می کرد ولی اعتنا نمی ؛ تا اینکه از دو روز پیش امونم رو برید. "این جرمی که اینور گرفته نشون میده خیلی وقته با اینور غذا نمی خوری" جل الخالق چه ی! با آدم حرف می زنه :) تازه عزیزم هم میگه :) از لفظ عزیزمی که بی هیچ معنایی، به طور روتین استفاده میشه خوشم نمیاد، ولی این حرف میزد و بعدش می گفت "عزیزم :)" یادم نمیاد ی بهم توضیح داده باشه داره چیکار می کنه و چرا این کارو می کنه. می پرسم ولی جواب نمی شنوم. "الان دارم بی حسی رو تا عمق عصب می برم، درد داره" "دارم شستشو میدم" "فک کنم فِرِز یکم به کنار زبونت گرفت، ممکنه یکم بسوزه، حتما مسکن رو فراموش نکن" "داره تموم میشه" "اگه دردت زیاد بود تا نوبت بعدی صبر نکن، فردا بیا تا کارِت رو تموم کنم" از صبح این سومین دندونپزشکي بود که می رفتم. اولی خانم داشت، ولی گفت دندون هفتم رو قبول نمی کنه و باید برم پذیرش آقایون! وقتی گفتم ششمی درد می کنه گفت "فقط ویزیت میشی و بعد برات نوبت تعیین میشه." منم فرصتو مغتنم شمردم و دِ در رو! مهارت پزشک خیلی برام مهمه. دومی فقط آقای داشت و مامانم که از دستم خسته شده بود گفت "سومی رو خودت تنهایی میری!" کلینیکِ سومِ گرون قیمت، یه خانم جوون خوش اخلاق داشت که آقای رو راهنمایی می کرد. از صحبتایی که با نرسش داشت فهمیدم مطبِ در شرف تأسیس داره. واسه هیچ کدوم از کاراشم که نباشه، واسه اون بی حسیِ اولِ بدون دردی که زد و باعث شد دعای برآورده ی به شر نشه، امیدوارم خوب و موفقی بشه :)
+ از دیروز چهار تا آمپول به داداشم زدم. دوتای دیروز رو گفت درد نداشت، ولی امروز صبح خیلی های و وای کرد! دیروز ی خونه نبود، امروز مامان و آقای و بقیه همه حضور داشتن. بنظرتون تأثیر داره؟ آقایونم ناز بلدن یعنی؟؟؟
+ حساب اگه تمام کارای دندونپزشکيمو انجام بدم، بالغ بر دو میلیون تومن باید هزینه کنم. تو جواب سوال "سلامتی خود را چطور ارزی می کنید؟" گزینه ی 'عالی' رو تیک زدم! بعد از حساب کتاب متوجه شدم 'خوب' هم گزینه ی بدی نبود تو جواب این سوال :) گفته بودم که یکی از دندونام اذیتم میکنه و خیلی وقته بهش بی توجهم. بالا ه قبل از عید پیش یکی از اساتید ترمیمی رفتم و خواستم معاینه ام ه. گفت دو تا گرافی بایت وینگ بگیر و بیا. من هم گفتم باشه و از بس پیگیرم من! بالا ه هفته پیش ع رو گرفتم و به خانم نشون دادم. خانم گفت که توی ع خیلی خوب مشخص نیست و احتمالا به عصب ا پوز میشه و باید قبل از عید دندونت رو باز می کردیم! :( خب من خیلی ناراحت شدم و استرس به جونم افتاد؛ چون تا به حال هیچ کدوم از دندونام عصب کشی لازم نشده بودن. حالا چرا این خانم رو انتخاب ؟ چون توی بخش ترمیمی روزهایی که متوجه می شدم م ایشون هستن، واقعا خوشحال می شدم و کارهای سخت رو با خیال راحت انتخاب می . ایشون در ترمیمی 3 که خیلی از اساتید اجازه کارهای سخت رو نمی دادن، بهمون اعتماد داشت و از ما در پایان هر روز می خواست نکات جدیدی که یاد گرفتیم رو بگیم. روز اول بخش ترمیمی 4 هم که آ ین بخش ترمیمی ما محسوب میشه، بهمون گفت که بچه ها شما سال آ ین و فکر کنین که الان که دارین روی بیمار کار می کنین، توی مطب خودتون تنها هستین و باید خیلی خوب بتونین بیمار رو منیج کنین و دم به دقیقه من رو صدا نکنین که چک کنم پوسیدگی مونده، تراش صحیحه یا نه! آ سر که مطمئن شدین همه شرایط خوبه به من بگین چک کنم. اخلاق و رفتار خوبش با دانشجوهاش و اینکه کانسپتی که در حذف پوسیدگی داشت رو قبول داشتم؛ دلایل دیگه ام بود. خانم با اینکه نوبت هاش پر بودن، از اش خواست که آ وقت نوبت برام بزنن. نیم ساعتی منتظر بودم تا نوبتم بشه. وارد اتاقش شدم. خانم دوست داشتنی با روی گشاده ازم استقبال کرد، به دستیارش معرفیم کرد که: هوپ جان از دانشجوهای خیلی خوب من بود؛ منم از چشم هام قلب بود که بیرون میزد. سریع کلپیسم رو درآوردم و روی یونیت خو دم. بی حسی زده شد و به جان خودم اصلا و ابدا حس ن ! گفتم: خانم ما هم بی حسی می زنیم بیمار حس نمیکنه؟ خندید و گفت: حالا اجازه بده ببینیم بی حسی میگیره یا نه! و 5 دقیقه بعد در حین اینکه خانم به دستیارش داشت میگفت فلان فرز خوب رو بذار، این آینه خوب نیست اون یکی رو بذار و ... نه تنها دندونم بی حس شد، بلکه نصف صورتم هم طبق معمول فلج شد :-/ جالبه برام که تا به حال هیچ کدوم از بیمارهام نشده بعد از بی حسی زدن دهانشون کج بشه؛ ولی من و بابام و ام بعد از هر بی حسی ( مخصوصا به فک بالا) تا 5-6 ساعت نصف صورتمون کجه! خانم شروع کرد به تراش دندونم و مرحله به مرحله توضیح می داد که دارم چکار می کنم، هر چند خودم هم دقیقا می فهمیدم چه اتفاقی داره توی دندونم میوفته : این جور لحظاته که یادم میاد چرا سال کنکورم میگفتم اول پزشکی، بعد دارو و آ سر اگر مجبور بشم: دندون! هر بار که خانم آنگل رو بر میداشت و توی دندونم می چرخوند، صداش توی مغزم اکو می شد و به این فکر می افتادم که بیمارهام هم همین حس رو دارن آیا؟ چه حس بدیه! یکی دو بار هم به زور گفتم که خانم ا پوز که نشد؟! و خداروشکر که نشد و دندونم پر شد و خانم با وسواس، ده دقیقه ای به شکل دادن دوباره دندونم مشغول شد. کار تموم شد، بلند شدم. کلیپسم رو به موهام بستم و با دهان کج از خانم عزیزم تشکر و خداحافظی . طبق روال پست های قبل می خوام نکته اخلاقی بگم واستون :دی! دوستان! با ترس هاتون مواجه بشین، هر چه سریع تر بهتر؛ حتی اگر دندونپزشکي باشه!! هیچ لذتی بالاتر از آن نیست که از پنجره اتاقت
به حیاط مدرسه دخترونه دید داشته باشی !!!!!
.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

لامصبا فوتبال بازی میکنن از پارک دوبل هم خنده دار تره والا خخخخخخخ *** دست دوستم یه گوشی ایفون دیدم حسودیم شد اومدم خونه به مامانم میگم من یه اپل میخوام؟ ی لبخند مرم. هیچ لذتی بالاتر از آن نیست که از پنجره اتاقت
به حیاط مدرسه دخترونه دید داشته باشی !!!!!
.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

لامصبا فوتبال بازی میکنن از پارک دوبل هم خنده دار تره والا خخخخخخخ *** دست دوستم یه گوشی ایفون دیدم حسودیم شد اومدم خونه به مامانم میگم من یه اپل میخوام؟ ی لبخند مرم. امروز کتابِ رساله درباره ی نادر فار از مصطفی مستور رو خوندم. تاریخی که اول کتاب نوشتم ۲۸ شهریور امساله. یه روز قبل از اینکه نتایج کنکور سراسری سال ۹۵ بیاد. من و زهره بودیم. همون جای همیشگی قرار گذاشتیم. حرم - روبروی کفشداری یازده. اسم اونجا رو گذاشتم "سه راه"؛ از دو جهت. یکی اینکه اونجا مرکز سه راه ارتباطی طبقه همکف به طبقه بالاست: ۱. را. خیلی دوست دارم بنیانگذار این موج فرخنده رو که " خانم حالا که خودت نمیکشی، بی حسی بزن خودمون میریم می کشیم" که اخیرا اینجا ایجاد شده ببینم. آدم دفعه اول به این جمله می خنده، دفعه ی دوم سکوت می کنه ولی بار سوم با اخم نگاه می کنه به این مردهای گُنده و میگه: شما دندونپزشکي یا من؟ شما تشخیص میدی دندون کشیدنیه یا من؟ شما کارت اینه به من دستور بدی چکار باید م و چه کار نباید م؟! و بیماره که از صدای جدی دختری که هیکلش نصف خودشه، جا میخوره و با معذرت خواهی میره بیرون!!!

نمی دونم قبلا هم بداخلاق بودم یا نه فشار کاری انقدر آستانه ی تحملم رو پایین آورده و جدی و قاطعم کرده. دانشجو که بودیم توی یک هفته نهااایت ٤-٥ تا مریض داشتیم؛ اگه بخش جراحی بود، ماشالا از بس زیاد بودیم و بیمار کم بود، خوش شانس بودیم یک دندون می کشیدیم، بقیه ی ساعت روز هم ول می چرخیدیم توی بخش. بقیه ی بخش ها هم مثل ترمیمی و اندو رَوند کار این طور بود که هر روز ساعت ٨-١٢ ما بودیم و یک مریض مظلوم و دهانی که باید چهار ساعت باز بمونه و مایی که نمیدونم خ چکار می کردیم تو اون چهار ساعت؟! الان اگه مریض خوب و همکار باشه ( یعنی بچه ای مثل رضای ٨ ساله نباشه که دقیقه ای سه بار تشنه اش میشه و ده دقیقه یک بار جیشش میگیره) من که هنوز هم از سرعت دستم راضی نیستم و می دونم جای کار زیاد داره؛ توی همین زمان، کم کم ٤-٥ تا مریض ترمیمی/اطفال راه می اندازم. چند تایی هم این وسط می کشم. کلی هم ویزیت می کنم و با مردم سر و کله می زنم. میگم سر و کله یعنی واقعا سر و کله ها! همین بگو مگوها، توضیح دادن های ناتمام به یک سری از بیمارها و درک ن شون بی اعصابم کرده. اعصابه، از پولاد که نیست. خیلی وقت ها بیمار 'درک نَکُن' رو ارجاع میدم به دستیارم و اون باهاشون حرف می زنه، ولی امان از وقتی که خانوم نون نباشه یا من خسته باشم و مریض اذیت کنه. اون وقته که آمپر می چسبونم صدام کمی تا قسمتی بالا میره و جواب مریض رو میدم. البته ٧٣٪؜ موارد عذاب وجدان میگیرم بعدش ولی خ چاره ای ندارم. اگه جدی نباشم، اگه قاطعیت نداشته باشم، از پس این همه مریض و خانواده هاشون با این حجم زیاد توقع برنمیام. ظهرها توی پانسیون وقتی سه نفری پشت میز آشپزخونه نشستیم، هر بار یک نفرمون از دست بیمارها و مسئول های مرکز اعصابش کیشمیشیه و توی خودشه. هر بار دو نفر دیگه تلاششون اینه بهش روحیه بدن که: طرحه! مجبوری تحمل کنی تا تموم بشه! دایورت کن به ... و این طور جمله ها. امان از روزهایی که هر سه تامون خسته ایم و بی اعصاب و تنهایی بهمون فشار آورده باشه توی شهر غریب و جَو هم جو س و ولن تاین باشه و ی حوصله ی دلداری به اون یکی رو نداشته باشه!
خدایا! واقعا ازت صبر میخوام. صبر جمیل...

* عنوان از جلیل صفربیگی
-توی نیازمندیها میزنه به یک نیرو خانم با روابط اجتماعی بالا نیازمندیم...اما اکثرشون منظورشون اینه که طرف باید بلد باشه ب.ل.ا.س.ه...-همچنان میرم دندونپزشکي...به این نتیجه رسیدم اقای کلا پرحرف شده و ربطی به من نداره-اگهی زده برای یا وردست .میبینم یه دختری اومده و با اونقدر خوش و بش میکنه که فکر عمویی چیزیش باشه.ولی بعد دیدم نخیر! این خانم . آ هفته مهمون دارم و حس استرسشو گرفتم. فعلاً هم که وقت ن کارهامو انجام بدم.امروز عصر هم که وقت دندونپزشکي دارم و عملاً دیروقت میرسم خونه. سامان قول داده امروز که میرسه خونه، همه جا رو تمیز و مرتب کنه تا لااقل نگران تمیز خونه نباشم. یدا رو هم که ب براش لیست بگیره و بیاره. به خاطر یه مشکلی هم که برای دستشویی خونه من (که اجاره دادیمش) پیش اومده قبل این کارها باید بره سر بزنه و کارگر ببره درست کنند. خلاصه که هردومون امروز حس سرمون شلوغه.مهمونای ما یزدین. یه زن و شوهر خیلی خوب و دوست داشتنی با لهجه یزدیموضوع از این قراره که ما برای ماه عسلمون رفته بودیم یزد، قرار بود بریم هتل، قبل سفرمون به دوست سامان که یزدیه زنگ زده بودیم و درمورد جاهای دیدنی یه سری اطلاعات گرفته بودیم که با توجه به زمان کمی که داشتیم بدونیم کجاها بریم و کجاها نریم، اما وقتی رسیدیم اونجا اصلاً اجازه ندادند بریم هتل و ما رو بردند خونشون، من هم که کلاً خیلی معذبم و دوست ندارم مزاحم ی بشم، هر چی اصرار که میریم هتل، قبول ن د و گفتند نه و امکان نداره و ناراحت میشیم. خلاصه که آ سر رفتیم خونشون و سه روز هم موندیم و خیلی هم خوش گذشت. حالا قراره این آ هفته اونا بیان خونه ما. البته سر راهشون از یه مسافرت یک هفته ای میان تهران پیش ما و بعد هم برمیگردند یزد. من خیلی این خانواده رو دوست دارم، واقعاً محترم و مهربونند، اما دو تا پسر کوچیک فوق العاده شیطون دارند، 5 ساله و ی اله که اولیش یه مقدار بیش فعاله و حتی بردنش پیش به خاطر شیطنتهای بیش از حدش. خونه من هم که پرش 45 متر باشه. اصلاً مطمئن نیستم اونامتراژ خونه منو میدونند و دارند میان یا نه.البته همون ی ال و نیم پیش که رفتیم اونجا تو حرفام به خانومش گفته بودم خونه ای که فعلاً هستیم کوچیکه و تصمیم داریم یکی دو سال دیگه که شرایطمون بهتر شد بریم یه جای دیگه، اما مطمئن نیستم که یادش مونده باشه چون یه اشاره کوچیک فقط، دوست ندارم وقتی میرسن بخوره تو ذوقشون. من خیلی مهمون دوست دارم اما چون پسر اول این خانواده رو که الان پنج سالشه میشناسم و میدونم مدام بدو بدو میکنه و از حد معمولی هم شیطون تره و اونیکی هم تازه راه افتاده، میخوام مطمئن شم اندازه خونه منو میدونند و با علم به این موضوع میان. نگرانم به خودشون و بچه ها بد بگذره چون اونا واقعاً برای ما سنگ تموم گذاشتند. حالا وقتی برسن مجبورم همه دکوریها رو برداردم و دو تا از مبلها رو هم ببرم جای دیگه ای، شاید تو انباریمون! شایدم خونه همسایه روبرویی! وگرنه خدای نکرده بچه ها میخورن به مبلا و آسیب میبینند. برای غذا هم باید همه غذاها رو از فردا درست کنم، کلاً دوست ندارم جلوی مهمون بلند شم آشپزی کنم، معذب میشه یا همش مجبوره بیاد تو آشپزخونه کمک کنه. از طرفی به خاطر فضای کوچیک خونمون اگه همه چی آماده باشه و نخواسته باشه جلوی اونا گیج بزنم و هی برم و بیام بهتره. تصمیم دارم فسنجون درست کنم با میرزاقاسمی. نمیدونم سوپ هم درست کنم یا نه.آخه تا چهارشنبه عصر که سر کارم و فقط چهارشنبه شب و صبح پنجشنبه رو وقت دارم. به خانومش که زنگ زدم گفت یا پنجشنبه ظهر میان یا عصر، قراره بهم خبر بدند اما فعلاً که چیزی نگفتن. منتظر خبرشونم.احتمال زیاد تا شب هم بمونند. خدا کنه  مهمونیم خوب پیش بره و همه چی خوب و عالی باشه. یک وعده هم احتمالاً میریم یه رستوران خوب که ویژه کارمندان اداره ماست و تو شمال تهرانه و قیمتهاش برای ما مناسبتر درمیاد. امیدوارم بتونم از الان رزرو کنم.خلاصه که این هفته هم اینطوری میگذره. خدایا شکرت. +سلام بچه ها...خوبید؟پیرو نظرات پست قبل میخوام یه نکته ای رو بگم...ببخشید خیلیاتون از غرها و نق زدنام خسته میشید...میدونید زندگی من اینجور نیس که فکر کنید من یه زن اخمالو و غرغرو هستم که دست به یا دست به کمر وایسادم و یه ریز از ناخوشیهام گلایه میکنم....زندگی من خوشیهایی هم داره که شیرینیش تا مدتها زیر زبونمه، اما گوش برای شنیدن شادیهای ز. سلام دوستای خوبم. یه چند روز که چه عرض کنم ، چند هفته ای بود که دندونم درد میکرد.خیلی هم اذیت میکرد. دیروز رفتم دندونپزشکي. آخه الانم وقت دندون درد گرفتن بود.دربدترین زمان.البته یه توفیق اجباری هم شد . چون موقع برگشت از جلوی علوم پزشکی ایران گذشتم.دانشجو ها رو میدیدم داشتن میرفتن سر کلاس .تو روحیه خودم خیلی تاثیر داشت.دندونمو درست ن . چون به دفترچه بیمه گیر دادن.آره دیگه این همه راه رفته بودم بیمارستان میلاد ما مثل شما بچه پول دار نیستیم که. توی کشور ما هیچ چیز ثابت(cte) نیست.چند وقت پیش کارت ملیا رو عوض الان دوباره میگن میخوایم هوشمندش کنیم.نمونه ی دیگه دفترچه های بیمه که به من گفتن قدیمیه.نمونه ی دیگش همین تاثیر معدل تو کنکور که هرسال تغییر میکنه. (ارتباط دادنو حال کردیین!!)اگه دستشون بود فکر کنم شتاب جاذبه زمین رو هم تغییر میدادن . مثلا میگفتن 10 بگیرین که رند باشه.(فکر کنم همین اتّفاقم افتاده).خب البته قوانین تو همه ی کشور ها تعییر میکنه ولی بنظرم این جا یه کم بیش از حد شده.از این تریبون از مسئولان میخوام که دست کم یه قوانینی رو ثابت نگه دارن مثل همین تاثیر معدل تو کنکور تا حق ی هم ضایع نشه.(با تشکر) هیچی دیگه یه نوبت دیگه بهم دادن تا دفترچه بیمه رو درست کنم.راستی بچه ها میخواستم بگم دنبال سی دی هایی که موسسه های مختلف تبلیغ میکنن نرین. من یه ذره تجربه دارم ، دارم بهتون میگم . مثلا همین کنکور آسان است. خیلیا ازش ضرر دیدن میتونین با یه سرچ کوچولو خیلی چیزا پیدا کنین.توی ای این موسسه فقط دو نفر درست و حس درس دادن یکی فیزیک آقای مسعودی یکیم زمین فکر کنم ازآقای چلاجور . (باور نمیکنین تو پستای قبلی دوستم در مورد دینی و عربی احمدی نوشته .)البته بگم هزینه ی سی دی ها خیلی بالاست . مثلا مبحث دینامیک مسعودی دور و بر 100تومنه درصورتی کل گاج پیش و پایه رو هم میشه حدود 100 تومن (شایدم کمتر).مطمئن باشین -مثلا- تو درس فیزیک با تسلط بر کتاب گاج پایه و پیش و رفع ایراد ها تون با آزمون های قلمچی یا هر آزمون دیگه ای ، شما به بالای 90 درصد تو این درس میرسید . شاید بگین حجم گاج زیاد هست.ولی باور کنین با برنامه ریزی دقیق حتی اگه از الان (19آذر ماه)یه دانش آموز بخواد گاج رو شروع کنه تا نهایتا آ اردیبهشت تمومه.صدای دهل شنیدن از دور خوش است. یعنی این که زیاد به این موسسه ها توجه نکنین.خانم آناهیتا رتبه دو امسالم (که پزشکی تهران میخونن)فقط فیزیکو صد زده بودن منبع اصلیشون تو فیزیک گاج بود.در پایان یه شعر زیبا از احمد شاملو براتون گذاشتم:(مححححکممممم بخونیدش) گر بدین سان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک. پ.ن:آقای مسعودی تو ریاضی هم خوب درس دادن ولی همون طور که گفتم هزینه سی دی هاشون بالاست(اونم چه جور!!) پ.ن:دوستان ، من یه مدّت نیستم.البتّه کارنامه قلمچی رو بشرط حیات ، از آزمون 22 اسفند میذارم تا شما بهم روحیه بدین.مواظب خودتون باشید و درسا رو بخونید شدیییییددددد!!از من نشنیده بگیرید ولی بنظرم امسال رقابت تو کنکور شدید تر خواهد بود(از روی تجربم دارم میگم).البتّه رسیدن به هر هدفی امکان پذیره .پس با انگیزه بالا بخونید."ضمنا هممون باید به خدا توکل و اعتماد کنیم." پ.ن:محمّد جون نمیدونم ترازت چند شده این آزمون ولی کافیه خودتو باور کنی ، مطمئن باش تو میتونی به هدفت(هدفمون مشترکه دیگه)برسی . سلااااااااام به همگی ... تا یک ساعت دیگه با عششششق میرم بیرون... آخ جووووووووووووونمممم...وقتی برگشتم اتفاقاتمون رو ثبت می کنم ... خدا جووونم یه روز خوب ازت می خوام... پی نوشت: خب من اومدم و الان هم حدودا 20:45 دقیقه هست... راستش امروزمون با تمام روزها تفاوت داشت...متفاوت بودنش در حدی بود که تا عمر داریم فراموشش نخواهیم کرد... این مدتی که همش دپرس بودم و حوصله نداشتم و همش انرژی منفی به در و دیوار می کوبیدم روزهای سختی رو تجربه می کردیم هم من و هم عرفان...روزهایی که دچار یه سری سوء تفاهم هایی شده بودیم ...یه دسته قضاوت های فوق العاده اشتباه... همراه با حس دلتنگی....و به خصوص بغض از جانب من... اما خدارو صد هزار بار شکر که دیگه 90 درصد همه چی رو به بهبود ه ... صبح که بیدار شدم و قرآن خوندم و همه چی رو سپردم دست خدا... امروز عزمم رو جزم کرده بودم و این شهامت رو به ج دادم تا تمام حرفای دلمو بگم...وقتی رسیدم پیشش هنوز تو مغازه بود و با اون چشمای شیطون و ذوق زده اش اومد اشاره کرد که برو بشین تو ماشین...بعد اومد پیشم و گفت عزیزدلم امروز چقدر خوشگل شدی...ببخشید یه چند دقیقه کار دارم زود میام پیشت... جسمم اونجا بود اما غرق بودم در افکارم و اینکه چه طوری حرفامو بهش میخوام بگم.... تصمیم بزرگی بود... اولش انقدر سر درد داشتم و حالم بد بود که دلم می خواست همون لحظه از ماشین پیاده بشم و بگم خداحافظ برای همیشه... حال روحیم خیلی خیلی بد بود سردرگم بودم که باید از کجا صحبتم رو شروع کنم...؟؟ ما 10 روز بود که از هم بی خبر بودیم خلاصه گذشت و اومد دستامو گرفت و می تونم بگه تازه حس می دارم نفس می کشم... توی دلم گفتم لعنت به شیطون چرا اینطوری می کنی مگه بچه ای درست و منطقی حرفاتو بگو.... در همین احوال تو فکر بودم... که عرفانم گفت عزیزم یه سر بریم انبار یه کار کوچولو دارم اونم انجام بدم بعد هر جا که تو گفتی میریم خانومم...خلاصه منم تو ماشین بودم که عرفان یه قرآن کوچولو داره شروع به خوندنش...بعد یه دفعه دیدم سعید پسر ی عرفان هم اونجاست ...آخه من پارسال این آقا سعید رو اتفاقی تو مطب دندونپزشکي دیده بودم...که اون روز جریان داشتیم... بعد اومدن و سوار ماشین شدن و دوتا خیابون بالاتر از ما خداحافظی ... در نهایت هم بعد از چندتا ید رفتیم جلو در خونه عشقم و وسیله ها رو برد بالا و اومد... اولش منصرف شده بودم با خودم گفتم بیخیال... اما راستش من چهره ام یه جوریه که اگه از چیزی ناراحت باشم اصلا نمی تونم پنهانش کنم...از اونجایی که عرفان حواسش به همه چی هست ....از اون اصرار و از من هم انکار که نه بابا من خوبم... رفتیم دوتا کاسه آش شعله قلم کار خوووشمزه یدیم چون هوا خیلییی سرد بووود...مثل قلب من آسمون هم ایری بود.. و آوردیم تو ماشین اما من انقدر حالم بد بود که دو سه قاشق بیشتر نخوردم...همینطوری که داشتیم صحبت می کردیم یه دفعه زدم زیر گریه...ح ی داشتم غیر قابل کنترل...خواست اشکامو پاک کنه که نذاشتم...دستامو گرفت...این بار چشمای شیطونش با کمال آرامش داشت به حرف هام گوش می کرد... تازه متوجه خیلی از پیش داوری هاش شد....و چقدر از من عذر خواهی کرد...بعد از صحبت هام عرفانم هم تمام حرفای دلشو گفت...بهش این اطمینان رو دادم که که چقدر دوستش دارم...اینکه چقدر برام مهمه...خیلی باهم صحبت کردیم...در مورد تمام مسائل اخیرمون... به خیلی از ایراداتمون پی بردیم... قول دادیم که دیگه هیچوقت همدیگرو ناراحت نکنیم والبته بیشتر از اینی که هست حواسمون بهم دیگه باشه به خصوص حواس ه عرفان خااان... راستش این 10 روزی که بی خبر از هم بودیم ثانیه ها برام مفهومی نداشت حس می اندازه ی 10 سال از عمرم گذشته.... اما حالا که فکرشو می کنم می بینم امروز ارزش برخی از ناراحتی ها رو داشت چرا که تونستیم خیلی از مسائل رو شفاف سازی کنیم... که به قول عرفان:بعد از این صحبت هامون حس میکنم یه بار سنگین از دوشم برداشته شد...الهی بمیرم چقدر حرف تو دلش بود...و جالبه بعد از رفع تمااااااام سوء تفاهم ها سر درد منم کاملا خووب شد...!! یعنی هر دومون به یه آرامش عجیبی رسیدیم... قول دادیم که هیچ وقت این بعد از ظهر رو فراموش نکنیم بعد تازه رفته رفته من تونستم لبخند بزنم...و یه دفعه مثل یه معجزه همه چیز تغییر کرد...عزیزدلم برام گل ید 4تا شاخه مریم و یه رز سفید و صورتی و قرمز همشون جدا جدا بودن...منم کلییییییی عشششق ...و این بار صحبت هامون بر خلاف ظهر خیلی قشنگ تر بود...بعد هم تا خونه رسوندم... این روزها درباره ی خیلی از مسائل بینش جدیدی پیدا ...اینکه صبور تر باشم...زود قضاوت نکنم..مهربون تر باشم...بیشتر لبخند بزنم...بیشتر به اطرافیانم کمک کنم...و سعی کنم در برابر سختی ها امیدم و از دست ندم...و در کل توانایی هامو افزایش بدم.... امیدوارم دیگه هیچ وقت چنین تجربه هایی رو نداشته باشیم.... برای تک تکتون لحظات خوشی رو آرزو می کنم... روزا عمرم خیلی بیهوده میگذره از همه نظر.بد بختیام کم بود دندون دردم بهش اضافه شد. ای وای من چه دندون دردی . فعلا دردش کمه در مقابل قبلیا هیچه ولی می دونم بدتر میشه پس زود میرم تو کارش.
خدارو شکر رضا وضعیت خدمتش خوبه. یکم هنوز فشار روشه ولی درست میشه اخه تازه اولشه.ظهر اومده بود خونه قراره بهد ظهر بریم بازار یه کارایی داره که باید انج. هیچ لذتی بالاتر از آن نیست که از پنجره اتاقت
به حیاط مدرسه دخترونه دید داشته باشی !!!!!
.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

لامصبا فوتبال بازی میکنن از پارک دوبل هم خنده دار تره والا خخخخخخخ *** دست دوستم یه گوشی ایفون دیدم حسودیم شد اومدم خونه به مامانم میگم من یه اپل میخوام؟ ی لبخند مرموز زد! شب که بابام اومد دستش یه پلاستیک سیبه میگه تو فک کردی من وبابات انگلیسی بلد نیستیم! *** به مامانم میگم میخوام برم بیمارستان ملاقات ...
میگه:
تیریپ فامیل دوستی برندار
پرستار خوشگله امروز شیفتش نیست!!! *** این فوتبال بانوان چرا وقتی گل میزنن پیرنشونو در نمیارن پس؟؟!!! ***
ﺩﯾﺪﯾﻦ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻓﯿﻠﻤﺎ پسره ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ ﻣﯿﺮﻩ ﻟﺐ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﻌﺪ ﯾﻪ دختره ﻣﯿﺮﻩ ﮐﻨﺎﺭﺵ…؟!
اینا همش ﭼﺮﺗﻪ …
ﻣﻦ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺭﻓﺘﻢ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺳﮓ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ ﮐﺮﺩﻥ : *** یک قانون نانوشته هست که می گه:
هر موقع نگاهت به زمین میفته
دقیقا همون نقطه ای که صد نفر اونجا تف و می بینی ! *** "چقد چاق شدی....." جمله ای است که میتونه درجا جنس مونث رو از پا دربیاره و در طولانی مدت باعث افسردگی اون شخص بشه..... *** دیروز رفتم دندونپزشکي اینقدر بی حسی زد که نشیمن گاهم بی حس شده بود ، یه چشمم اصن نمیدید ، ارتباط با دست راستم قطع شده بود و کلا سه وَرَم قطع نخاع شد ؛ اونوقت این دندون لامصب هنو حس داشت ، وقتی میخواستن دندونم رو بکشن پدر جدم اومد نوک دماغم !
بی حس که نشد هیچی فک کنم احساساتیش !!! *** دوستم منتظر کارای ویزاش اوکی بشه بعد تا آ تابستون بره اروپا رو بگرده
منم منتظرم pes 2014 بیاد ببینم میشه با هاشم بیگ زاده توپو از رونالدو گرفت یا نه !؟ *** دخترا دو دسته اند :
یا زیبا و جذاب هستند و ازدواج میکنن یا میرن به خودت بده.... *** سلامتیه دختری که وقتی بنز واسش بوق زد پیش خودش گفت پراید گوجه ای عشقمو عشقه بعد ماشین بنز زد لهش کرد …
نتیجه گیری : دختر خانوم وسط خیابون راه نرو ، هرکی واست بوق زد دلیل نمیشه که … شاید میخواد بگه برو کنار میخام رد شم !
اعتماد به نفس اینارو اگه لاستیک بدون طوقه داشت الان مورسیلاگو بود … *** ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﺪﺭ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻣﻘﺼﺮ ﻧﯿﺴﺘﯽ
ﻭﻟﯽ ﺍﮔﻪ ﭘﺪﺭ ﺯﻥ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﮑﻨﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﻘﺼﺮﯼ! *** من بابام وقتی یهو از خواب میپره دنبال کنترل تلویزیون میگرده ، کاری هم نداره چند نفر دارن اون و میبینن ؛ کانالو عوض میکنه دوباره میگیره میخوابه ! *** همین الان به یه آگهی ماشین زنگیدم ۱۵بار زنگ خورد ، طرف با عصبانیت برداشت گفت وقتی برنمیدارم یعنی فروختم دیگه …
گفتم به سلامتی ایشالله ج اعصابت میکنی دیگه ؟ *** بعضی ها شبا با عشقشون اس ام اس بازی میکنن تا خوابشون ببره ، بعضی ها هم مث من با چراغ قوه ی موبایلشون نور میندازن تو چشم پشه ها … *** قابل توجه دخترای عزیز؟؟؟؟
.

.

.

.

بله با شمام
.

.

.

.

.

آهای شما دختری که پارک دوبل بلد نیستی

مایع خنده جمع فامیل هستی
و.....
.

.

.

.

خب عزیزم اینکه ناراحتی نداره عوضش تو هم بلدی

غذا درست کنی

ظرف بشوری

ما پسرا رو دوست داشته باشی

سال ها منتظر خواستگار بمونی

درضمن میتونی پوشکم عوض کنی

اگه با من بودی خودته والا چرا میدی!!!!! *** وقتی می بینی با یه دختر خوشگل خیلی خوش میگزره
.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

هیچی دیگه م که باشی باید عقلت برسه که با چند تا دختر خیلی بیشتر خوش میگزره
راست میگم به خدا +++++++ کیا آنلاین اند؟؟؟؟
هر کی هست بیاد راجع به:
رفتارهای ساختارگرایانه از رهیافتهای مدرن پوپولیستی در جوامع توسعه نیافته با رویکرد انتقادی مکتب فرانکفورت از دید روشنفکرهای بلشوویست و چپی های سیورال بحث کنیم....باشه؟؟؟ یکی از دوستان میفرمان: تو که میدونی همه مردها خیانت میکنن پس با یه پولدار ازدواج کن گریه تو کافی شاپ های پاریس بهتر از گریه تو آشپزخونه خونه کرایه ست آدم میره تو فکرا وجدانا ﺗﻮ ﭘﺎﺳﺎﮊﻫﺎ ﺩﻗﺖ ﮐﺮﺩﯾﻦ
ﺑﻌﻀﯽ ﻣﺮﺩﺍ ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻧﻮﻣﺸﻮﻧﻮ ﻣﯿﮕﯿﺮﻥ
ﭼﻮﻥ ﺍﮔﻪ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﻭﻝ ﮐﻨﻦ ﻣﯿﺮﻥ ﺧﺮﯾﺪ ﻣﯿﮑﻨﻦ .
ﺭﻣﺎﻧﺘﯿﮏ ﺑﻨﻈﺮ ﻣﯿﺮﺳﻪ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﺣﻘﯿﻘﺖ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯾﻪ...!!! ++++++++ اقا پسرای عزیز این مشکل کمبود آب چطوری میخواد حل بشه آخه شمارتونو بزارین درموردش گفتگو کنیم45619_hidingsmile.gifcry.gif +++++++++ میدونین جای حبابای تو عسل ما ل چیه؟ زنبوره وسط کار گ وزی ده! نخند بابا مطلب علمیه ﺳﺮ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺑﻪ دختره ﻣﯿﮕﻢ ﺑﺮﺳﻮﻧﯿﺎ !

ﻣﯿﮕﻪ : ﭼﯿﺮﻭ ؟

ﮔﻔﺘﻢ

ﺳﻼﻡ ﮔﺮﻣﻤﻮ ﺑﻪ ﻋﻤﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ دوس پسرش ﻣﻴﮕﻪ : ﺳﻼﻡ ﻋﺠﻘﻢ ، ﺧﻮﺑﻲ ﻗﻠﺒﻮﻧﺖ ﺑﻠﻢ ؟ ﭘﺴﺮ : ﺳﻼﻡ ، ﻣﻤﻨﻮﻥ ﺗﻮﺧﻮﺑﻲ ؟ ... ﺩﺧﺘﺮ : ﻣﻴﺴﻲ ، ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻱ ﺑﺎﺳﻪ ﺗﺒﻠﺪﻡ ﭼﻴﺘﺎﻝ ﺗﻮﻧﻲ ؟ ﭘﺴﺮ : ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻡ ﻳﻪ ﺑﺴﺘﻪ " ﺑﺎﻻﺑﺎﻻ" ﺑﮕﻴﺮﻡ ﺑﺎﻫﻢ ﻓﺎﺭﺳﻲ ﻛﺎﺭﻛﻨﻴﻢ . . ! . ! ارضـــــــا یــعــنــی چـــه؟؟؟؟؟؟ . . . .. . ع العمل فردی که رضا را درخیابان میبینید و میگوید: عِه رضا.... البته نظر ذهن منحرف تو هم محترمه =))) ++++++++ یکی ازبازدید کننده های وب ازمن سراغ یه کیس مناسب برای زندگیش رو داشت عزیزم برو ادامه ی مطلب ببین موردپسندت هست یانه هامونم یکی هستن هرچه کنی به خود کنی به من چه:)) 1. ‏‏‏دیدی چه زود همه چی تموم شد...(آ ین قابلمه ی نذری را از فریزر درمی آورد)
2. یه سری به جای 15هزارتومن 150تومن ریختم به کارت رفیقم بعد پولمو برنمیگردوند، میگفت اشتباه خودته پای اشتباهاتت بمون فکر کن زندگیه.پشمام ریخته بود.

3. ‏‏هیچى بدتر از این نیست که تو ذهنت یه دست لباس ست میکنى و فک میکنى چه قدر با هم خوب میشن و وقتى میپوشیشون عین گلابى گندیده میشى.
4. ‏‏‏من انقد بد موقع کرایه میدم تو تا ی که ا شم برا هزار تومن میریم تو دره!
5. ‏‏کاش مغز و بدنم متوجه میشدن بیدار موندن کمکی به درست شدن قضیه نمیکنه و همون 12 خاموش میشدم. شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (457) وضعیت این روزای پسرا جلوی دبیرستان دخترونه!

6.‏تا مدتها ماشین ظرفشویی تو خونه مون با عنوان " مادر دو تا بشقابه، با دست می شوریم" کالایی بی مصرف تلقی میشد. مامانم از من مایه میذاشت.
7. تنها اکیپی که شرایطشو دارم و میتونم پایه برنامه هاشون باشم اصحاب کهفه:(
8. از افتخاراتم اینه نفر سوم هیچ رابطه ای نبودم.جالب تر اینجاست نفر دومم نبودم.یه بار نفر اول بودم اونم تو صف شیر که نامرد از ا شروع کرد!
9. قشنگ مشخصه "حمیرا" قبل از ریکورد آهنگاش دم در استدیو گاز هلیوم مصرف میکرده !!
10. میگن صبح نیم ساعت زود پاشو ورزش کن،نمیدونن من شب ها با جوراب میخوابم که صبح ها ۲دقیقه بیشتر بخوابم!! شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (457) وقتی میخوای از اون تیکه سفره ای که سر ناهار اضافه ب نهایت استفاده رو ببری !!

11. به ما یه دوره ای میگفتن پفک نمکی از نفت درست میشه؛ یعنی شما فکر کن نفتی که تو دنیا سرش جنگه رو تبدیل می به پفک میدادن به ما.
12. ‏جواب دوست دارم رو آقای خیلی وقت پیش داده بود ما یادمون رفته بود،من بیشتر بیشتر!

13. میگن تو آیفون۸ فقط با نگاه به lcd نوتیفکیشن ها رو میوت کنی. آقام ۳۵ساله این آپشن رو داره،نگامون میکرد ما خفه میشدیم اخیرا میوتم کرده بزرگوار!
14. ‏بهترین واکنشی که بعد از دیدن ع تون روی کارت ملی هوشمند میتونید بگیرید، فندک گرفتن زیرِ کارته!
15. گوشی من اینجوریه که هروخ قابشو در میارم میگه عه قابمو در آورد الان خودمو پرت میکنم رو زمین -__-
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (457) نیمار: شمارم تهدید کرد؟
سوارز: همم
مسی: من که بدلمو میفرستم روسیه :))

16. ‏از صبح 3 بار رفتم سر یخچال هیچی توش نبود واسه اینکه غرور پدرم حفظ بشه آب خوردم. بار سوم گفت یابو چی میزنی انقد آب میخوری؟ پول آب میدیم ها!!

17. این بدل مسی اومده میگه مسی به من توهین نکرد بهش ندید، برو بابا کی به خاطر تو میده؟ این کار عادت شده واسه ما، تو کی باشی؟!

18. اون لحظه ای که ساعت و کوک میکنی واسه ۵ صب میفهمی که زندگی چقدر پوچه!
19. خود اسکندر اگه میدونست قراره اینجوری با یادگاری نوشتن تخت جمشید رو به فنا بدیم هیچ وقت با آتیش زدن اونجا خودشو بدنام نمیکرد!

20. اب سرد میریزین رو چای خنک بشه تمام واکنشای طبیعی رو زیر سوال میبرین!
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (457) هر وقت این ع و میبینم غرور اسکندر موقع فتح تخت جمشید برام تداعی میشه!


21. اینترنت مخابرات اینطوریه که داشتم یه ع واسه مامانم می فرستادم، وسط راه زد رو شونم گفت داداش نمیشه پستش کنی من حال ندارم!
22. ‏خود اوناییکه خارج از کشور درس میخونن میگن پا شید بریم ٬ اونوقت یه سری اینجا به شون تو جادوغ آباد میگن یونی :

23. ‏یه دختر و پسر تو پارک بودن نهایتا ۱۴ سال سن داشتن ، پسره به دختره میگفت نمیذارم تو زندگی اذیت بشی. ‏بابا تو برو مشقاتو بنویس خودت فردا اذیت نشی!

24. وقتی بستنی عروسکی میگیرم، اول ع جلدشو ب خاطر میسپرم بعد با چشم بسته میخورم ک ذهنیتم راجبش اب نشه.
25. من اول دبیرستان بودم این کوشا قلمچی کنکورداشت الان دارم لیسانس میگیرم هنوز کنکوریه داداش دیگه مث قدیم نیستا سفیدم بدی پاسخنامرو قبولی! شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (457) وفتی می خوای کلاس 8 صبحُ بپیچونی یهو یادت میاد 3 تا غیبت داری


26. ‏دردناک تر از لحظه ی بریده شدن انگشت با کاغذ وقتیه که یکی ازت ادرس میپرسه بعد تا جوابشو میدی جلو چِشِت میره از یکی دیگه هم میپرسه :/

27. ‏دختره تو پارک یه گربه رو بغل کرده بود میگفت اوخی پیشی پاش اوف شده گربهه از بغلش پرید پایین گفت تو یکی برا من نمیخواد دل بسوزونی, لوس!
28. من دقت یه راه تشخیص خلافکارا تو ای ایرانی اینه که وقتی فرمون ماشینشونو میچرخونن لاستیکشون رو آسف صدای جیغ میده!!

29. به قدرى تاثیر سریالاى ترکى تو خونه ما خوب بوده که بهشون گفتم میخوام برم با م زندگى کنم گفتن عزیزم نرو بیارش همینجا باهم زندگى کنیم!
30. اگه رفتی بوتیک گفت چون شمایی تخفیف میدم بیا بیرون، قراره چون تویی بره تو پاچه ت!
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (457) ‏هِی داداش...اگر خوبی بدی دیدی خلاصه حلال کن که دارم آب میشم...

31. ‏مامان شما هم اعتقاد داره قیچی رو نباید الکی بازو بسته کنیم که نکنه دعوا بشه یا فقط مامان من افاتیه؟ :/
32. ‏‏حس میکنم اعتماد به نفسم اومده پایین، باید به چندتا ازین دختر خوشگلا پیشنهاد بدم تا بهم یادآوری کنن پسر خیلی خوبیم و لیاقتم بیشتر از اوناست!
33. ‏اون قطره آبه که داری ظرف میشوری از دستت لیز میخوره میره زیر بغلت،از ش ت عشقی هم بدتره.
34. من اگه گوجه فرنگی هم بودم، همه با خیار رب درست می .
35. مالو با اون پوست نازکش تو پاییز چه غلطی میکنه؟انار با اون پوست چرمش سردش میشه!
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (457) ‏وقتی هر جا وایمیسی میگن برو اونور میخوام جارو کنم!
36. ‏یه حس برترى ناشى از داشتن پریز کنار تخت چى بود؟ ظهور پاوربانک همونم ازمون گرفت.
37. جون مادرتون هیچوقت یارانه ها رو قطع نکنید تنها امیدیه که بابام نگه ام داشته :))
38. شبی سه گیگ خواب می بینم، صبحش دو مگابایت یادم میاد فقط. تف.

39. ‏تو قربون صدقه رفتن خلاق باشید. مثلا بگید الهی قربون اون نیمکره چپ فع ر مغزت برم من آخه!
40. قدیما تو درب نوشابه جایزه میزاشتن دیگه داشتن دست و پامون رو بخاطر دیابت قطع می که صاحب کارخونه زنگ زد گفت: آقا ما غلط کردیم، کوتاه بیاید!

شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (457) وقتی صبح هر 5 دقیقه ساعت رو سِت میکنی :/


41. ‏وقتی دخترا میگن "بیخیال، مهم نیس" ینی کاملا مهمه و رسیدگی کن لطفا تا روی سگم بالا نیومده!
42. هر پدری یه «کیم جونگ اون» درون داره که بر «گ » درونش میچربه!

43. شمام وقتی میرید دندونپزشکي تون بعد از اینکه دهنتونو ۲متر باز کرد و ۶۰تا دستگاه توش گذاشت یادش میفته سوال بپرسه؟
44. ‏‏ما با خونوادمون هم شام میریم بیرون دنگى حساب میکنیم اونوقت شما هنوز درگیرید تو رابطه کى باید حساب کنه؟
45. ‏خیلی مهمه که مهدی احمدوند و امید جهان اول آهنگاشون اسمشون رو بگن چون ممکنه ما اونا رو با آوریل لاوین و ادل و مایکل ج ون اشتباه بگیریم!!
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (457)
طریقه ی صحیح پول دادن به گرون فروشا بعضی وقت ها با دوستان و همکارانم صحبت از متمم میشه و همیشه میگم که شخصاً امید زیادی به دانش آموختگان این یا محیط مجازی یا آموزشگاه غیر مجازی (یا اصلاً هر اسم دیگه ای) برای آینده کشورم دارم و ناب ترین تفکرات رو در اونها دیدم. هرچند خودم حضور فعالی در متمم ندارم و بهیچوجه خودم رو یک متممی نمیدونم ولی اقرار کرده و میکنم که بسیاری از عزیز.