دیرو مه

به نقل از خبرگزاریها در مورد دیرو مه : به نام خدا ب برای اولین بار یاس سادات به هیئت برای جشن اومد. برام جالب بود که تا ب فکر می هیچ بچه ای تو هیئت نیست و ب دیدم اااااا چقدر بچه؟!؟!؟! کلی هم دختر علی علی گفت ولی چون دیرو وقت بود خسته و بی حوصله بود. مخصوصاً که کفشش رو هم نبرده بودم و اون دوست داشت راه بره و مجبور بود همش تو بغلم باشه. خلاصه این از ب. آ شب هم تا پاسی از شب مشغول تز. "دختر" است دیگر
ذاتش پر شده از احساس و شاد !
مرد باید هنر داشته باشه و بجای اخم و بداخلاقی به تک گل
زندگیش حال بده !

کوتاهترین فاصله برای گفتن دوستت دارم یه لبخنده : میخندی یا بخندم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



نمیدانم تو را به اندازه ی نفسم دوست دارم یا نفسم را به اندازه ی تو ؟ نمیدانم چون تو را دوست دارم نفس میکشم یا نفس میکشم که تو را دوست بدارم ؟ نمیدانم زندگیم تکرار دوست داشتن توست یا تکرار دوست داشتن تو زندگیَم ؟
تنها میدانم ، بسیار میخواهم تو را …





من واسه شما پا اورستم فتح میکنم.....


(دیالوگ شیرین سیا به سوگند توسریال خط)

حرف دل منه به تنها م...

/



سلامی دوباره به تمام دوستان عزیزمن در بخش موضوعات وبلاگ یه موضوع به اسم
(ع ای خودم )
گذاشتم اگه دوست داشتید میتونید برید و ببینید راستی تازه آپش 4 تاش برا همین دیرو وامروکه تو سواحل زیبای دریا خزرگرفتم


yalda - 500x370px
مرجانوو نوشت: چندشب پیش خونه همسایمون نامزدی بود. از ساعت 10شب تازه شروع به بزن و بکوب تا ساعت 4 صبح! یعنی اصن نذاشتن ما چشممون بیاد رو هم!!! خولاصه ماهم به به آهنگها گوش میدادیم و این آهنگو خیلی پخش خیلی خوشم اومد ازش...
میگه: بیا یه قدم جلو دستامو بگیرو...بیا یه قدم جلو تا نشده دیرو... آره با خودتم... میخوام بهت بگم فدات شم.. عزیز منی.. عزیزمقلب تو خوبی من خوبم فضا فوق العادست....بغل خوراک مهمونی و ر-قصه !!! آهنگ خیلی شاد و قشنگ بیا یه قدم جلو از شهاب تیام ( از مدیافایر)( از پیکوفایل)
مرجانوو نوشت 2: میدونستین لحظه تحویل سال 1393 کی هست؟؟
میگن ساعت 20 و 20دقیقه و 20 ثانیست. اما انگار بین علما اختلاف افتاده و بعضیا گفتن ساعت 20و 27دقیقه و 20ثانیست منتظربهرحال هر دقیقه ای از ساعت 20باشه امیدوارم که سال بیستی برا همه باشه
مرجانوو نوشت3: از همین امروز سفیدی برف را برای روحت ؛ شیرینی هندونه را برای عشقت ؛ سرخی انار را برای قلبت و بلندی یلدا را برای زندگی قشنگت آرزومندم. یلداتون مبارک. ع سفره شب یلدای ما در ادامه مطلب.... ... اگر مرگ نبود ... ! و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت ...*   وقتی به دور وبرم نگاه می کنم و این همه حرص و  ولعی رو  که این آدما برای پول در آوردن و خونه ساختن و مال دنیا دارن  و خودخواهی های پایان ناپذیرشون رو می بینم ... پیش خودم میگم چقدر خوبه که پایان زندگی همه ما مرگه ... خوبه که همه ما می میرم و عاقبت این زندگی فنا شدنه ... حا. سـلام بر دوستـان عزیز تـر از جـان ! خـوب هستـید ؟ چـه خبــر ؟ خـب این چـند روزه کـه آپ نکـردم پـر از احـساسات رنگـی و دنگـی و مض ف و فوق الـعـاده عآآآلی بود ! پـس :
3> !! 3> : :) از جمـله مض ف هـا : این که دیرو تمامی ناراحتی و بدی ها به سمتت حمله ور شوند و تو ندانی چی کار کنی جز گریه ! و فــوق الـعاده عـالی : بعد از اون ناراحتی تصمیمتو بگـیری . به گزارش دیرخبر: فرمانده ناحیه دیر در بازدید ازاردوی جهادی در روستای جبرانی ،با سازنده خواندن اردوهای جهادی بسیج دانشجویی از آغاز تا کنون گفت: اردوی جهادی دانشجویی در راستای همین تفکر پویا، بالنده و سازنده بسیج است که آزاد ی بندر دیر چندین سال مفت به اجرایی این اردوها در روستاهای شهرستان دیر است سرهنگ احمدی افزود : دانشجویان عزیز ما علیرغم مشغله درسی و تحصیل علم با روحیه می آیند و در نقاط محروم با روحیه معنوی در موضوعات و عرصه های مختلف فعالیت می کنند ، این کار یک کار ارزشی است و همه ما وظیفه داریم پشتیبانی و همه باید این کارهای مبارک را ارج بنهیم و قدردان باشیم . ابراهیم بلند نظر مسئول بسیج دانشجویی آزاد دیر گفت: با وجود سختی هایی که در مناطق محروم وجود دارد خوشبختانه همه ساله استقبال زیادی از اینگونه طرح ها به خصوص اردوهای جهادی در بین دانشجویان این صورت می گیرد و متقاضیان شرکت در این امر خداپسندانه افزایش می یابد . وی افزود:برگزاری کلاسهای قرآن،نقاشی ،کامپیوتر،هویه کاری روی پارچه،چرم دوزی،کمکهای اولیه،شطرنج و آموزش زبان خارجه از جمله فعالیت های اعضای اردوی جهادی در روستای جبرانی می باشد. عبدالعزیز بحرانی رئیس آزاد ی بندر دیر نیز در گفتگویی بامطاف24 اجرای این اردوها را سبب تقویت علم و فرهنگ و اقتصاد دانست و تصریح کرد : دانش آموزان باید در سه عرصه ی علم و فرهنگ و اقتصاد فعالیت کنند که اردوهای جهادی هم سبب تقویت فرهنگ ،علم و آموزش مشاغل و در نتیجه تقویت بعد اقتصاد خواهد شد. رئیس آزاد ی بندر دیر خاطر نشان کرد : دانش آموزان در این اردوها تعاون ، فرهنگ ، مساعدت در کار و امور اجتماعی ، همکاری و هماهنگی درکنار درسخواندن تمرین کرده اند تا افراد کارآمدی در آینده باشند و همچنین در محیط اطراف خود تاثیر گذار باشند . لازم به ذکر است در این بازدید حجت السلام درخشان معاونت تعلیم و تربیت سید ال ء ناحیه دیّرو سرگرد حسین تمیمی مسئول عملیات ناحیه دیر نیز حضور داشتند. کمبودها و نقاط ضعف صخا هرگز برشما عزیزان اثرات منفی نگذارد همه انسانها و همه کارها مشکلات و نواقص دارند مرغ بریان هم که حضرت موسی نازل کرد باز بهانه ها و ن یتی ها بود اکثر مردم ناسپاس هستند و این خیلی بد و منفور است و خیلی ضربه می زند و خیر و برکتها را می برد من در صخا شاهد صحنه های فراوانی بودم که در جلسات مختلف و با انسانهای مختلف به مطالعه و بررسی گذاشتم مهم ریشه دار بودن انسان است مهم ریشه دار بودن کار است صخا یک کار قرض الحسنه و خیریه است و تائب س رست صخا هم یک عارف و عاشق و شاعر و نویسنده آیا این همه برای رضایت شما کافی نیست و نقاط ضعف هم بخاطر ضدهمکاریها و معوقات طبیعی هستند دیرو زود شدنها طبیعی هستند و فقط با تشویق و تبلیغ درست می شوند با ن یتی و ناسپاسی و ضدهمکاری کار اب تر و بدتر می شود ما باید در هرجائی که هستیم شاکر و سپاسگزار باشیم تا در های خیر و برکت باز شوند مخصوصا در صخا که قرض الحسنه و خیریه است به بدیهایش به نقاط ضعفش نگاه نکنیم چون بدیهایش ریشه در معوقات دارند و ما بی گناه هستیم پس نباید بخاطر گناه عده ای ما در اوج صداقت و ایمان در اوج فداکاری پایمال و لگد کوب بشویم هرچند ما برای همه آن نقاط ضعف ها معذرت می خواهیم و با جذب افراد دانشمند و توانا در صدد تلافی و جبران هستیم اما حوصله می خواهد زمان می برد هرگز گول مغرضان و مغروران و منفوران را نخوریم آنها دشمنان فداکاران و جوانمردان هستند و از هیچ گونه همت و کوششی دریغ نمی ورزند تا خوبان را ت یب و تحقیر و تضعیف کنند همچون برادران یوسف و ذلیخا و ن مصر که یوسف را در چاه و زندان بی گناه گرفتار د هرگز خوبان را متهم نکنیم اشکالات و مشکلات در همه کارها و همه انسانها طبیعی هستند اما در کارهای خداپسندانه ای همچون صخا و انسان عارف و عاشقی همچون تائب س رست دلسوز صخا با حمایت و همکاری و تشویق و ترغیب خیلی زود و راحت برطرف می شوند صخا خدمتی همراه با صداقت و ایمان می باشد تائب فداکاری کرد شما هم همکاری کنید با توجه و عنایت اجازه بدهید چراغهای عرفانی و تنورهای همچون صخا پرنور و گرم بمانند وقتی این چراغ باعث افتخار است این فداکار و این نوع فداکاری باعث افتخار است پس در حمایت و همکاری بسیار کوشا باشیم در تقویت و تشویق و تبلیغ پرتلاش باشیم و از تائب جوانمردانه حمایت و یاری کنیم چون تائب عاشقانه صخا را افتتاح کرد و زحمت کشید و همه عنایتهای شما را خدا جبران و تلافی می کند با نعمتهای خداوند معصیت نکنیم تائب یکی دو سال بخاطر بیماری معوقات و ضدهمکاری دانشمندان و ثروتمندان توان ارائه خدمات آسان و راحت سالهای گذشته اش را ندارد متاسفم دو طرف ترازو را مساوی گردانیم درود و صدآفرین به جوانمردان و فداکاران به عارفان و عاشقان که خداوند را یاری می کنند image result for ‫گلایه و ناسپاسی نکنیم‬‎ image result for ‫گلایه و ناسپاسی نکنیم‬‎ معمولا برای حمایت و همکاری ن در کارهای انساندوستانه و انسانهای خیرخواه و نیکوکار و فداکار مخصوصا در کاری همچون قرض الحسنه و خیریه ای مثل صخا بهانه های زیادی وجود دارد عده ای می گویند نداریم و دستمان خالیست و این حرف را الان بیست سال است که می گویند در صورتیکه سالی صدهزارتومان که به حسابشان در این کار خیر می گذاشتند اکنون دو ملیون ت. یادمه که از چهار و نیم سالگیم وقتی خوندن و نوشتنواز عمو و و این و اون یاد گرفتم (تو این سن استارت زدم) یه دونه بقچه گونی مانند داشتم (اون موقع ازین مشبکا و کمدا و این سوسول بازیا حداقل تو شهر ما حداقل تو خونواده ما مد نبود) که یه دونه دفتر توش گذاشتم، یه دونه ازین کاغذای دور کبریتا (ع شو براتون میذارم)، یه دونه مدارنگی شش رنگی که بابام ب. دیرو ز مامان فرشته یادم انداخت که الان ده روز از بهمن ماه گذشته و منه پرت ... 
هنوز دارم بهمن نوشت .. مینویسم 
اگر در وضعیت کنونی از من توقع حواس جمع داشته باشید واقعا ازتون ناامید میشوم
دیروز هیچ جوری تمام نمیشد ... این کار لعنتی ... بی پایان و خسته کننده ... و طولانی ... 
حدود 6 رسیدم به منزل .. یعنی دقیقا 12 ساعت .. کار ... ! 
همزمان با من طرف هم رسید ... برای فوتبال استقلال آمده بود .. 
البته طرف به شدت پرسپولیسی ست .. و بازی های استقلال را فقط نگاه میکند که مطمئن شود باخته است .. 
در طول فوتبال هم با دوستانش ت میکند و و فضیحت است که نثار هم میکنند .. 
از آن طرف دیروز که خبر اسکار گرفتن فرهادی عزیزمان را شنیده .. رفته در پیج یکی از هن یشه ها که 
خیلی دوستش دارد .. جمله ای در باب خوشحالی اش نوشته .. که متاسفانه به دلیل کمبود مطالعه 
مثل همیشه .. غلط املایی داشته .. 
و از آنجاییکه فک و فامیل و دوستانش یک مشت بی سر و پای دهن هستند .. 
رفته اند از کامنت طرف ع گرفته اند و کل دیروز و ب سوژه اش د و در گروه های مختلف 
فرستادند و آبرویش را بردند .. 
مدیون منید اگر فکر کنید کوچکترین واکنشی نشان داد یا حتی جوابشان را داده باشد .. 
این بیشعورها با این رفتارشان اعتماد به نفس طرف را نابود میکنند و او هم چون دستش به جایی بند نیست 
تلافی اش را در زندگی با من در می آورد .. 
هر ی وقتی تحت فشار روانی باشد .. جایی منفجر میشود .. 
طرف هم آنقدر تنهاست که جز این رفقایش ی را ندارد و حتی اعتماد به نفس لازم برای کنار گذاشتنشان را 
هم ندارد .. 
برای همین وقتی وارد جمع دوستان من میشود لام تا کام حرف نمیزند .. 
چون چیزی ندارد بگوید .. 
دیروز دلم برای طرف سوخت .... و برای خودم .. که همسرم سوژه تمس یک مشت هرزه است و حتی 
نمیتوانم ازش دفاع کنم ..چون خودش آنها را ترجیح میدهد .. 
حال وظیفه ام نسبت به پسرم سنگین تر است ...
باید جوری اش دفاع کنم که دست این وحشی های آدمخوار بهش نرسد .. 
نمیگذارم پسر من .. مثل پدرش .. دست یک مشت بیمار روانی باشد  .. 


دیروز بدون استراحت .. شروع به تمیز باقی ک نت ها ... 
یعنی .. کشو . ک نت نگو .... باقلوا بگو 
انقدر تمیز و مرتب  شد .. که خودم باور نمی .. 
کلی ت و پرت دور ریختم ... و بعضی ظروف را هم که حتی ا زجعبه هایشان در نیامده بودند را جدا  
که طرف بگذارد بالای کمد !!!!!!!!!!!!!!!!
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ که چقدررررررررررررر عاشق این کمد ها هستم .. 
این اولین بار است که با خیال راحت می توانم هر  چیزی را بردارم و بسته بندی کنم و جای امنی بگذارم .. 
هیوقت نمیتوانستم .. کریستالها .. یا مجسمه هایم را به دست طرف بسپارم که ببرد در انباری بگذارد .. 
انباری برایم امن نیست چون کلیدش را بابای طرف هم دارد .. و هر آت و ی را آنجا می گذارد .. 
همیشه فکر می اگر وسایلم را ببرد پایین ... حتما میشکند !!!!!!!!! 
خلاصه که الان با خیال راحت میتوانم هر چیزی که خسته ام کرده را بردارم .. و از جلوی چشمم دورش کنم 
بدون آنکه نگرانش باشم 
واقعا هیچوقت نفهمیدم ... برای چی کریستال یده ام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
راستش من ن یدم .. اینها را مامان خانم و مامان بزرگ خانم یواشکی گذاشتند لابه لای ج ه من .. 
وگرنه همان موقع همه را پس میدادم ... 
نمیفهمم آدم وقتی از ظرفی استفاده نمیکند ... و اصلا زورش نمیرسد که این ظرف ها را جابه جا کند 
برای چه باید کلی پول بدهد و چنین چیزهای بدون کاربردی را ب د .. 
القصه ...... دارم تمام شلوغی ها را از جلوی شمم جمع میکنم و می خواهم جایشان را با چند تا 
شمع پر کنم .. 
وسایل پسرم را آ هفته بعد می آورند .. وقتی از مشهد برگردیم انشاالله .. 
تازه از بعد از عید هم اگر زنده باشم باید بروم دنبال وسایلی که کم دارد .. 
برا ی ما و همه آنهاییکه برای بچه هایشان کلی آرزو دارند دعا کنید ... که خدا به همه ما برکت دهد .. !

چشم وا از تو بنویسم / لای در باز و باد می آمد از مسیری که رفته بودی داشت / موجی از انجماد می آمد زندگی از دروغ تا سوگند / خسته از زیر و روی و رودررو زیر صورت هزارها صورت / خسته از چهره های تودرتو بی گناه از شکنجه ها زخمی / پشتِ هم اتهام ها خوردن هق هق از درد و اَلکَن از گفتن / انتهای کلام را خوردن غرقه در موج های پیش آمد / گوشه گوش های دور از من پشت سکان خدا نشست اما / باز هم ناخدا پرستیدن دل به دریای هر چه باداباد / قایقم را به بادها دادم ناگزیر از گریز از ماندن / توی شیب مسیر افتادم بادبان ، عرشه بی سکان / قایقم رفت و قبل ساحل مُرد پیکرش داشت وقت جان کندن / روی گِل ها تلوتلو می خورد دستم از هرچه هست کوتاهست / از جهان قایقی به گِل دارم بشنو ای شاهِ گوش ماهی ها / دل اگر نیست ، درد و دل دارم چشم وا از تو بنویسم / لایِ در باز و باد می آمد از مسیری که رفته بودی داشت / موجی از انجماد می آمد با زبان ، با نگاه ، با رفتن / زخم جز زخم های کاری نیست پای اگر بود پای رفتن بود / دست اگر هست دست یاری نیست آسمان هـــیچِ سربلندی بود / از صعودی که نیست افتادم لااقل با تو بال وا / زندگی را اگر هدر دادم این منم مردِ تا همین دیروز / مردِ پابند آرزوهایت مردِ یک عمر عاشقی  / لابلای بلند موهایت خاطرت هست روزگارم را ؟ / جایگاه مقدسی بودم وزن یک عشق روی دوشم بود / من برای خودم ی بودم من برای خودم ی هستم / دور و بر خورده عشق هم کم نیست آن که دل از تو برد ، هر هست / بندِ انگشت کوچکم هم نیست می شد از خود بگیرمت اما / زورِ بازو به دستم هایم نیست می شد از رفتنت گذشت اما / جان در اندازه های پایم نیست زندگی سرد بود ... اما عشق / می توانست کارگر باشد می توان قطب را جهنم کرد / پای دل در میان اگر باشد خواب دیدم که شعر و شاعر را / هر دو در عذاب می خواهی از تع ر خواب ها پیداست / خانه ام را اب می خواهی دیگر ای داغِ دل چه می خواهی / از چُنین مرد زیر آواری رد شو از این درخت افتاده / می توانی که دست برداری گفته بودی همیشه خواهی ماند / سنگ بارید ، شیشه خواهی ماند گفته بودی دچار باید بود / مردِ این روزگار باید بود گفته بودی ... ولی نشد انگار / دست از این ک نه ها بردار گفته بودم نفاق می افتد / اتفاق ، اتفاق می افتد گفته بودم ش ت خواهم خورد / از تو هم ضرب شست خواهم خورد گفته بودم در اوج ویرانی / از من و خانه روبگردانی هرچه بود و نبود خواهد مُرد / مَرد این قصه زود خواهد مُرد ماجرا زخم و داستان ها درد / نازنین ! پیچ قصه را برگرد  نازنین قصه ها خطر دارند / نقش ها نقشه زیر سر دارند نازنین راه و چاه را گفتم / آ اشتباه را گفتم گفتم اما عقب عقب رفتی / شب شنیدی و نیمه شب رفتی دیدی آ نفاق هم افتاد ؟ / اتفاق از اتاق هم افتاد ! از اتاقی که باز تنها ماند / پر کشیدی و لای در وا ماند چشم وا از تو بنویسم / لای در باز و باد می آمد از مسیری که رفته بودی داشت / موجی از انجماد می آمد در اتاقی که پیش از این ها / در سرت فکر و ذکر رفتن داشت در اتاقی که روی کاشی هاش / پشت پاهات آرزو می کاشت لای دیوارها چروکیدم / در نمائی که تنگ تر می شد هر چه این دوربین جلو می رفت / مرگ من هم قشنگ تر می شد نقش یک مَرد مُرده در ف  / توی فنجان مانده در میزم خط بکش دور مرد دیگر را / قهوه ات را دوباره می ریزم دردسرهای ما تفاوت داشت / من سرم گرمِ پای بستن بود نقشه ها می کشید چشمانت / چشم ها چشم دل ش تن بود غوطه ور در سیاه شب بودم / صبح فردای آنچه را دیدن در خیالم نرفته برمی گشت / هم تو را هم مرا نبخشیدن جای پاهای خیس از / تا اتاقی که رفتنت را رفت یک قدم مانده بود تا برگرد / یک قدم مانده تا تنت را ... رفت چشم وا از تو بنویسم / لای در باز و باد می آمد از مسیری که رفته بودی داشت / موجی از انجماد می آمد رفته ای کوله پشتی ات هم نیست / رفتی اما اتاق پابرجاست گیرم از یاد هردومان هم رفت / خاطرات چراغ پابرجاست لای در باز و سوز می آمد / قلبم آتشفشانی از غم بود عُقده ها حس و حال طغیان داشت / کنج پاگرد یک تبر هم بود زیر پلکم تگرگ باران بود / در اتاقم هوا که ابری شد رو به آیینه حرص ها خوردم / کینه ام ستبری شد رو به برفی سپید می رفتم / ردِ پاهات رو به خون می رفت مثل گرگی که بوی آهو را / عطر موهات تا جنون می رفت تا نگاهی به پشت سر / پشت هر جای پا درختی بود این درختان هویتم بودند / من ؟ تبر ؟ انتخاب سختی بود ... ترسم از مرگ بیشتر می شد / تا تبر روی دوش چرخاندم هر درختی که ضربه ای می خورد / زیرِ آوارِ درد می ماندم توی هر برگ ، هم تو هم من بود / ساقه ها ساقِ پای ما بودند آن تبر حکم قتل ما را داشت / این درختان به جای ما بودند - علیرضا آذر -   پ ن 1 : قسمتی از شعر بلند ( اتاق ) ** حتی بیشتر از خوندن این قسمت از شعر توصیه می کنم که کاملش رو با صدای علیرضا آذر بشنوید . فوق العاده س ...  لینک شعر کامل با صدای زیبای شاعر عزیزش   پ ن 2 : می خواستم بسوزم و در تو  یک آتش جدید نبینم می خواستم بمیرم و دیگر موی تو را سپید نبینم می خواستم دوباره نبینی با گریه زخم های تنم را می خواستم به دوش نگیری اندوهِ ... دوست داشتنم را ... - حامد ابراهیم پور -   پ ن 3 : این روزها به هر چه گذشتم کبود بود هر سایه ای که دست تکان داد ، دود بود ! این روزها ادامه نان و پنیر و چای اخبار منفجرشده صبح زود بود جز مرگ پشت مرگ خبرهای تازه نیست محبوب من چقدر جهان بی وجود بود ما همچنان به سایه ای از عشق دلخوشیم عشقی که زخم و زندگی اش تار و پود بود پلکی زدیم و وقت خداحافظی رسید ساعت برای با تو نشستن حسود بود دنیا نخواست یا کم گذاشتیم با من بگو قرار من این ها نبود ! بود ؟! - عبدالجبار کاکائی -   دوستان مذهبی من این ها چه روایت جعلی ای که درست نکرده اند باید جسد مبارک حضرت محمد رو از کعبه به کربلا بیاوریم تا مشمول رحمت حسین قرار بگیرد دنیا رو چه شده انبیاء باید کارشان به ائمه بیفتد دوستان این مذهب"مذهب ی است نه مذهب خ ..... این ها به جایی رسیده اند که ابرو و حیثیت برای کعبه و مذهب نگذاشته اند و به روایت هایی استناد می کنند که تا دیرو ز نبود و امروز مردی امد و گفت عن فلان و فلان قال: همین و به همین سادگی کعبه سره جایت بایست وگرنه سقفت رو کلا محوت می کنم چه تهدید سخت و خشنی از خدا سر می زند... دوستان مطالبی رو از سایت شیعه براتون است اج که جای شرم و حیا دارد براتون مطلب رو میزارم حتما بخوانید و نظر خودتون رو بنویسید و ببینم ایا اشخاصی هستند که مذهبی هستند متن به شکل زیر است: مطالبی که شاخدار هستند رو با رنگ زرد نشان دادم بسم الله الرحمن الرحیم اللهم صلی علی محمد وال محمد فضیلت خاک کربلا و تربت حسین (ع) کربلا ،حرم عاشقان 1- عبدالله بن سنان گوید : از صادق علیه السلام شندیم که می فرمودند : (قبر حسین بن علی علیهما السلام بیست ذراع در بیست ذراع م را باغی از باغهای بهشت و محل صعود ملائکه به آسمان است و هیچ یک ملک مقرب و نبی مرسلی نیست مگر آنکه از خداوند می خواهد تا آن حضرت را زیارت کند پس گروهی از آنها (برای زیارت ) پایین می آیند و فوجی بالا می روند )(1) 2- فضل بن یحی از پدرش از صادق علیه السلام نقل می کند که حضرت فرمودند : زیارت کنید کربلا را و آن را ترک نکنید همانا زمین کربلا بهترین اولاد انبیا را در بر دارد گرفته است . آگاه باشید که ملائکه هزار سال قبل از اینکه جدم حسین علیه السلام در آنجا دفن شود کربلا را زیارت د پس بکوش ای یحیی که جایت در آنجا خالی نماند (2) 3- صادق علیه السلام فرمودند : زمین کعبه ( به خود افتخار کرد و ) گفت : کیست مانند من ! در حالی که خداوند خانه خویش را بر روی من بنا نمود و مردم از راههای دور به جانب من می آیند و من حرم خدا و محل امن او شده ام . پس خداوند به او وحی نمود که ت باش سوگند به عزت و جلالم که فضیلت تو در مقایسه با آنچه به زمین کربلا عطا نموده ام نیست مگر به مقدار رطوبتی که یک سوزن به هنگام فرو رفتن در دریا به خود می گیرد و اگر خاک کربلا نبود تو را فضیلت نمی دادم و اگر نبود آن ی که سرزمین کربلا او را در بر گرفته ترا نمی آف و آن « خانه » را که به آن می بالی نمی آف . پس آرام خاموش سر بزیر متواضع خاضع و خاشع باش . هرگز به زمین کربلا ف فروشی مکن و گر نه تو را در زمین فرو می برم و در آتش جهنم سرنگونت می نمایم (3) علامه بحر العلوم در قصیده معروف خود به این حدیث اشاره کرده می فرماید : از حدیث (مفا ه ) کعبه و کربلا برتری رتبه و شان کربلا ظاهر شد (4) 4- محمد باقر علیه السلام فرمودند : خداوند متعال بیست و چهار هزار سال پیش از خلقت کعبه زمین کربلا را آفرید و آن را مقدس و مبارک قرار داد . پیش از آنکه خداوند موجودات را خلق نماید این زمین پاک و پاکیزه و مبارک بود و همیشه اینطور خواهد ماند تا اینکه خداوند آن را بهترین زمین در بهشت و بهترین منزل و مسکنی که اولیایش را در بهشت در آن ن می گرداند قرار دهد (5) 5- صادق علیه السلام فرمودند : حضرت المومنین علیه السلام از شهر خارج شده با عده ای سیر می د. یکی دو میل به کربلا مانده آن جناب از رفقای خود پیشی گرفت و خود را به قتلگاه رسانید. سپس فرمود: دویست و دویست وصی سبط در اینجا از دنیا رفته اند که همگی بدست پیروانشان شهید شده اند. پس آن بزرگوار در حالی که سوار بر قاطر خود بودند پا از رکاب خارج کرده در آنجا طواف می د و می خواندند: محل پیاده شدن سواران و بر زمین افتادن شهیدانی است که از گذشتگان ی از آنها جلو نیفتاده و از آیندگان ی به مقام آنها نخواهد رسید(6) 6-ابوهاشم جعفری گوید : من و محمد بن حمزه به خدمت ابوالحسن هادی علیه السلام وارد شدیم که از آن حضرت به خاطر بیماری که داشت عیادت کنیم . پس آن جناب به ما فرمودند : عده ای را با ج من به حائر بفرستید ( که برای من دعا کنند). چون از نزد آن بزرگوار بیرون رفتیم محمد بن حمزه به من گفت: آن حضرت می فرمایند : عده ای را به حائر حسینی بفرستیم در صورتی که خود بمنزله آن ی است که در حائر است ! ابوهاشم گوید : من برگشتم و سخن او را بازگو آن جناب فرمودند : اینگونه نیست که او می گوید همانا ( دعای من مستجاب است لکن ) برای خداوند مواضعی است که دوست دارد در آنجا عبادت شود و حائر حسین علیه السلام از آن محلها ست (7) مرحوم ابن قولویه دو حدیث دیگر به همین مضمون – با تفصیل بیشتری – از هادی علیه السلام روایت کرده است. (8 ) 7- صادق علیه السلام فرمودند : همانا خاک حائر حضرت حسین علیه السلام شفاء از هر درد و امان از هر خوفی می باشد .(9) 8- صادق علیه فرمودند: سجده بر تربت قبر حضرت حسین علیه السلام تا (طبقه ) هفتم زمین نورافشانی می کند و ی که تسبیح تربت با او باشد جزء تسبیح گویان نوشته می شود اگر چه با آن تسبیح نگوید . (10) غیر از آنچه گذشت احادیث بسیاری در فضیلت زمین کربلا و تربت حسینی و استشفا از آن و کیفیت اخذ و نگهداری تربت و ادعیه مربوط وارد شده است که جمع آنها کت مستقل می شود و ما نمونه ای از آنها را بطور خلاصه یادآور می شویم . برا تحقیق و آشنایی بیشتر می توانید به مصادر مراجعه فرمائید : (11) 1- زمین کربلا اشرف از کعبه است . 2- این زمین را خداوند24 هزار سال پیش از کعبه آفرید و آن را مبارک و پاکیزه قرار داد. 3- پیش از شهادت آن سرور دویست نبی و دویست وصی و دویست سبط – که همگی شهید شده اند – در آن سرزمین دفن شده اند . 4- این زمین همیشه مبارک و پاکیزه بوده و خواهد بود بلکه پاک ترین بقعه روی زمین و حرمت آن از همه جا بیشتر است . 5- باغی از باغهای بهشت است. 6- بهترین زمین در بهشت و بهترین منزل و مسکنی خواهد بود که اولیاء خدا در بهشت در آن ن می شوند . ماخذ این موارد از احادیث گذشت . 7- همانطور که ستاره درخشان [ زهره ] در بین ستارگان برا ی اهل زمین می درخشد زمین کربلا در بین باغهای بهشت می درخشد و چشمان همه اهل بهشت را خیره می کند و آن زمین ندا می کند: (منم آن زمین مقدس پاک و مبارکی که جسد حضرت سید ال و سید جوانان اهل بهشت را در بر دارم ) (12) 8- دفن میت در آن سرزمین سبب می شود بدون حساب داخل بهشت گردد. مرحوم نوری در چندین خواب در فضیلت مدفون شدن در زمین کربلا و عظمت تربت سید ال علیه السلام نقل کرده است از آن جمله : از کل علامه بهبهانی نقل می کند که گفت : حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام را در خواب دیدم عرض : ای سید و مولای من آیا از ی که در جوار شما دفن شده سؤال می کنند؟ فرمودند : کدام ملک جرئت دارد که از او سؤال کند ؟! (13) 9- هرگاه ملائکه بهشت به زمین نازل شوند حور العین از آنها خواهش می کنند تا تسبیح و تربت قبر حسین علیه السلام را برای آنها هدیه ببرند.(14) 10- مستحب است حنوط میت را با تربت آن سرور مخلوط کنند و چون او را در قبر می گذارند همراه او تربت دفن نمایند و در مقابل صورتش بگذارند. (15) 11- مستحب است سجده بر آن تربت مقدس که در احادیث وارد شده حجابهای هفتگانه را می کند (16) 12- سجده ای که بر تربت قبر حسین علیه السلام انجام پذیرد تا زمین هفتم نورافشانی می کند (16) 13- به ی که تسبیح تربت با او باشد ولو تسبیح نمی گوید به او ثوابش داده می شود و جزء تسبیح گویان نوشته می شود.(17) 14- خوردن خاک و گل حرام و مانند خوردن مردار و خون و گوشت خوک است مگر تربت آن حضرت به قصد استشفاء که خداوند شفای هر دردی را در آن قرار داده با شرائطی ه در جای خود ذکر شده است . (18) 15- اگر ی که با تسبیح تربت استغفار کند هفتاد برابر به او پاداش داده می شود . (19) 16- همراه داشتن آن خاک مطهر سبب امن از ترس است اگر به این نیت برداند (20) 17- مستحب است کام طفل را با آن خاک بردارند تا در امان باشد(21) 18- گذاشتن آن خاک در کالای تجارتی سبب برکت آن می شود.(22) 19- کربلا بقعه مبارکی است که در آن قرآن یاد شده چنانکه صادق علیه السلام در تفسیر آیه 30 از سوره قصص فرمودند: منظور از [ شاطیء الواد الایمن ] که خداوند در قرآن فرموده « فرات» و منظور از [البقعه المبارکه ] همان « کربلا » می باشد.(23) 20- جمیع ملائکه این خاک مقدس را در آسمان بو کرده از آن تبرک جسته و بر قاتلان حضرت و پیروانشان لعنت فرستاده اند(23) ---------------------------------------------------------- 1- کامل ا یارات / 112 ب 38 ح 3 بحار الانوار 101/ 106 باب الحائر و فضله ح 1 2- کامل الریارات / 269 ب 88 ح 10 بحارالانوار : 101 / 109 ح 16 3- کامل الریارات / 267 ح 3 بحارالانوار : 101 / 106 ح 3 4- سفینه البحار : 2 / 475 ( ماده کربلا ) 5- کامل الریارات /268 ح 4 بحارالانوار : 101 / 106 ح42 6- کامل الریارات / 270 ح 12 بحارالانوار : 101 / 116 ح 42 7- کامل الریارات / 273 ب 90 ح 2 بحارالانوار : 101 / 113 ح33 8- کامل الریارات / 273 ب 88 ح1 و 3 9- ی ع الحکمه : 1/ 315 ب 3 10- ی ع الحکمه 1/ 317 ح 9 11- بحارالانوار 101 / 118 باب ربه الحسین علیه السلام 12- کامل ا یارات / 268 ب 101 / 108 13- دار السلام : 2/ 148 کلمه طیبه 14- بحارالانوار 101 / 134ح 67 مکارم الاخلاق / 281 ب 10ف 2 15- بحارالانوار 101 / 133 و 136 تهذیب : 6/ 76 16- بحارالانوار 101 / 135 وسائل : 5 / 366 ب 16 17- من لا یحضره الفقیه : 1/ 174 باب ما یسجد عیله ( ب 40 ) 18- من لا یحضره الفقیه : 1/ 174 باب ما یسجد عیله ( ب 40 ) 19- بحارالانوار 101 / 130 و 118 کامل ا یارات / 285 ب 95 20- بحارالانوار : 101 /136 21- بحارالانوار : 101 / 118 و 126 امالی طوسی : 1/ 325 22- کامل ا یارات / 278 ب 92 ح 2 بحارالانوار : 101 / 124 23- کامل ا یارات / 278 ح 3 بحارالانوار : 101 / 125 24- تهذیب : 6/ 38 ح 24 کامل ا یارات / 48 ب 13 ح 11 25- کامل ا یارات / 67 ب 21 ح 3 و بحارالانوار 45/ 221 تمامی این مطالب،توسط شخص امید گراوند نوشته شده است
اگر شما هم عاشق این دلنوشته ها شده اید می توانید دوباره به 
همین وبلاگ سر بزنید و منتظر دلنوشته های جدیدتری از امید گراوند باشد 
 
تذکر: در صورت کپی با ذکر منبع مجاز می باشد
 
منبع: www.miladgaravand.parsiblog.com
دلنوشته های امید گراوند
____________________­__________________
توکه نباشی خانه پر ا­ز سکوت سرد تنهایی من ­است شاید هم روزی خالی­ ز جسم ویرانه ام شود
                 ***­*****************
 شمع داند حال ش تن ­و  سوختن عاشق در عشق ­را 
پروانه را با درد عشق­ سرو کاری نیست
                 ***­*****************
  آفتاب دل خوشیهایم ­به آغاز فصل جوانی چه ­زود غروب کرد
                 ***­*****************
قدر چشمانم را نمی دا­نستم اما وقتی تو را د­یدم فهمیدم اگر چشمانم­ نبود دیدن چه مهشری ر­ا از دست میدادم
                 ***­*****************
هزاران بار اشک تو چش­مانم حلقه شد و تو را ­از خدا خواستم
نمی دانم چرا خدا نخو­است شاید چون او را نخ­واستم و تو را خواستم
                 ***­*****************
دوست دارم تنهایی و س­وختن من در عشق مرهمی ­باشد
بر دل خدای عزیزم تا ­شاید دلش به حال عاشقا­ن دیگر بسوزد
                 ***­*****************
رنگ رخساره کی خبر می­دهد از سر درون گرچنین­ بود مرا هرکه دید بای­د میگریست
                 ***­*****************
آنقدر چشمان تو زیباس­ت که دوست دارم با چشم­ان تو برای غم فراقت گ­ریه کنم شاید چشمان  م­ن لیاقت اشک ریختن برا­ی تو را نداشته باشند
                 ***­*****************
کاسه ای که برای بدرق­ه ات بدست گرفتم
پر از اشک های بود ­
که از غم فراقت ریختم­ 
                 ***­*****************
پرنده ای که با ذوق م­ا پرواز کرد روی بام آ­رزوهای دیگری آرام گرف­ت
                 ***­*****************
اگر اشک چشمان من حس ­برگشتن را در تو زنده ­کند
دریاها را برایم قطره­ ای بیش نیست 
                 ***­*****************
می ترسم زمانی که بغض­ دلت بشکند و برگردی ک­ه خاک بر روی لبانم سن­گینی کند و نتوانم بگو­یم قدمت به روی چشم
                 ***­*****************
دوست دارم اگر یک روز­ مرا یاد کردی آرام زی­ر لب بگی قسمت نبود نه­ اینکه برسر دلت فریاد­ بزنی و بگی هوس بود
                 ***­*****************
شب آرزوهایم هیچگاه س­حر نشد نه این شب خیال­ رفتن دارد
نه آفتاب شوقی برای آ­مدن
                 ***­*****************
من که در این دنیا مح­کوم به شنیدن غمگین تر­ین نغمه ها بوده ام شا­ید مرگ زیباترین نغمه ­برایم باشد
                 ***­*****************
آزارم میدهد اینکه دخ­ترکی که هر شب با قصه ­های ما به خواب می رفت­ سحر گاهی همسفر دوره ­گردی شد برای همیشه
                 ***­*****************
قلم را چندین بار ش ­ت گفتم تو را چه شده ا­ست گفت از پیمان شکنی ­در عشق میشکنم
                 ***­*****************
آنکه تو را به آغوش گ­رفت 
حال دل ما را می دانس­ت
که چنین کرد ­
                 ***­*****************
در سوگ عشق عزا دارم 
که رویای عروسی با او­ را داشتم
                 ***­*****************
بی تو با مرگ هم آغوش­ شدن
آسان است من اما می ت­رسم موج های انتطارامت­حان عشق باشد
              ******­****************
با آغوشی که برای دیگ­ری باز کردی از دنیایی­ که با تو می خواستم س­یر شدم 
                 ***­*****************
سوگند به چشمانت که خ­دایم را هم بیشتر از ت­و یاد نکرده ام
                 ***­*****************
می خواهم دوباره عاشق­ شوم ای یارتو اما نتر­س چون اگر صدبار هم عا­شق شوم عشقم تویی
                 ***­*****************
آنقدر تو را دوست دار­م که در تنهایی و خلوت­م  آنچه بیش از همه به­ چشم می آید حضور توست
                 ***­*****************
با آن همه زیبایی که ­از تو تقدیم
چشمان من شد نمی دانم­ 
تو را دوست بدارم یا ­خ که تو را چنین ز­یبا آفرید 
                 ***­*****************
ای یار اگر زیبارویی ­را به دنیا
دیدی به او حسودی نکن­ 
چون آنکه زیبایی رخ ت­و بیند به دیگری دل نس­پارد 
                 ***­*****************
خواست بگوید دوستت دا­رم صدایش لرزید و نگفت­ 
با انکه رفته اما هنو­ز پس لرزه های آن صدا ­دل مرا می لرزاند
                 ***­*****************
خدایا دگر حوصله ی عا­شق شدن
ندارم زندگی بی عشق ر­ا هم دوست ندارم یا عش­قم را برگردان و زندگی­ عاشقانه ام را تماشا ­کن یا بگذار من بمیرم
                 ***­*****************
دگر زندگی نمی کنم به­ اجبار روزگار است اگر­ عمرم را قدم می زنم
                 ***­*****************
برایم فرقی نمی کند م­رگ کی بیاد من مدتهاست­ دست از زندگی کشیده ا­م
                 ***­*****************
افسوس که کلبه ی من م­قصد هیچ مسافری نیست و­ من انتظار می کشم
                 ***­*****************
به انتظارت می نشینم ­تا برگردی 
اگر کم بود بدان تمام­ عمرم همین بود
                 ***­*****************
گاهی خودم را از یاد ­می برم
و تنها تو می شوم­
                 ***­*****************
جوانی بهار عمر است م­ن اما خزانی تلخ تر از­ این ندیده ام
                 ***­*****************
به تو حسودی می کنم چ­ون تو را حتی بیشتر از­ خودم دوست دارم
                 ***­*****************
درد می کنند نفس هایی­ که بی تو می کشم
                 ***­*****************
تابوت آرزوهایم بود ­
ماشین عروسی که تو در­ آن لبخند می زدی
                 ***­*****************
چه با ذوق عاشقم کردی­ و چه بی اندازه آرام ­رهایم کردی
                 ***­*****************
سخت است پرنده ای که ­تا دیروز تنها سهم چشم­ان من بود پروازش را د­ر قاب آسمان دیگران بب­ینم
                 ***­*****************
 اگر ی را تنها گذا­شتید آنچنان خداحافظی ­کنید که اگر یک روز بر­گشتید غرورتان نشکنه
                 ***­*****************
 ای یار حسرت نداشتنت­ غباری است که تا ابد ­بر دل من می ماند
                 ***­*****************
 بی انصاف مگر من تنه­ا نبودم 
چرا اینقدر واسه رفتن­ عجله
کردی مگه آغوش من باز­ نبود 
چرا به آغوش دیگری پر­ زدی
آره تو دست های خالی ­مرا دیدی
منو ببخش که خالی بود­ دستهام
نفهمیدم که عاشقی را ­دوره گرد هم نمی د
                 ***­*****************
گلی را که با اشک چشم­انم طراوت می دادم در ­گلدون 
دیگران آرام گرفت­
                 ***­*****************
با نگاه به گذشته دنی­ا را قدم می زنم آینده­ ای که تو در کنارم نب­اشی دیدن ندارد
                 ***­*****************
گاهی دفتر خاطراتمون ­را ورق بزن و دل تنگی ­هایم را از نبودنت در ­خاطر عزیزت به یاد بیا­ور و بدان که عاشقت بو­دم و سوختم
                 ***­*****************
ای یار نترس از اینکه­ دل ما را بشکنی چون د­نیا هزار بار ش ت و ت­رکش نکردیم 
                 ***­*****************
در بازی دنیا آنقدر خ­سته و کلافه ام که دوس­ت دارم زود بخوابم به ­امید آنکه این بازی کا­بوس وار تمام شود 
                 ***­*****************
می خواهم دنیا را دوس­ت بدارم چون هر چه را ­دوست داشتم خدا از من ­گرفت شاید این یکی را ­هم بگیرید 
                 ***­*****************
چشمانم هیچ گاه از در­یچه ی عشق به ی نگاه­ نمی کنند چون قلبم سک­ونتگاه ابدی توست
                 ***­*****************
با رفتنت مرگ تمام رو­زهایی را که باید با ن­داشتنت سپری می شد آرز­و  
                 ***­*****************
خیاط خود فهمیده بود ­که لباس خوشبختی هرگز ­به تن ما نمی آید
                 ***­*****************
جهنم تر از دنیایی که­ هیچ گاه برای آرزوهای­م آغوش باز نکرد نخواه­م دید
                 ***­*****************
پرواز ن سخت ترین­ مجازات برای یک پرنده­ است رفتن تو یعنی پرو­از ن یک پرنده
                 ***­*****************
حال با حسرت از پنجره­ تنهاییم بر پروازت می­ نگرم
                 ***­*****************
از کجا باید می دانست­م که هوس آب تنی داری ­نه عاشق شدن وقتی با آ­ن ذوق در دریای عشق کن­ارم شنا کردی 
                 ***­*****************
اگر خواستم دوباره عا­شق شوم به یاد می آرم ­که من زیر چکمه های زی­باترین عاشق دنیا لگد ­مال شدم 
                 ***­*****************
شمعی را که بنام عشق ­بنیان آتشی بود ک­ه به جان خویش انداختم­ و تمام عمرم را خا ت­ر کرد
                 ***­*****************
 امواج غم برای ساحل ­دلم بی ت می کنند و­جودم طوفانی شود غمی ن­یست بگذار امواج آرام ­بگیرند
                 ***­*****************
چه زیباست نوشتن تکلی­فم وقتی با تو بودن مش­ق هر شب من است
                 ***­*****************
انگار بند نمی آید اش­ک چشمانم باور نبودنت ­زندگیم را باران اشک س­اخته و چقدر تلخ است ق­طره های این باران 
                 ***­*****************
غم ،آغوشی که همیشه ب­رایم باز و سایه ای که­ مدام بر سرم هست
                 ***­*****************
حقیقت تلخ برنگشتنت ر­ا هیچ گاه به قلبم راه­ نمی دهم بگذار منتظر ­بماند نه اینکه بمیرد
                 ***­*****************
آ ین گل امیدم به دن­یا پ ر شد وقتی تو را­ در لباس عروس کنار دی­گری دیدم
                 ***­*****************
دیگر بازی نمی کنم در­ نقش ی که خودش مدته­است در آغوش مرگ خو ­د
                 ***­*****************
گاهی فرار می کنم بود­نم را تا ی نبودنت ر­ا پر نکند
                 ***­*****************
کودکی را با محبت به ­آغوش گرفتم دیدم اشک ا­ز چشمانش جاری شد شاید­ او نیز عطش من برای آ­غوشت را لمس کرد
                 ***­*****************
رفتی من اما هنوز حرف­ می زنم با تو در خیال­م دیوانه را چه به فهم­یدن 
                 ***­*****************
بر نمی گردی می دانم ­اما دوست دارم فراموشم­ نکنی نمی دانم چرا شا­ید عزیزم دلت خواست که­ به عشق من یک روزی بر­گردی
                 ***­*****************
مگذار در دنیا غرق شو­ی آنقدر بزرگ باش تا د­نیا در تو غرق شود 
                 ***­*****************
بگذار دلت آسمانی باش­د تا هیچ واهمه ای از ­لرزش کوه ها نداشته با­شی 
                 ***­*****************
با حسرت به آسمانی چش­م دوخته ام که پرنده ا­م روزی در آن پرواز کر­ده است و سهم من نه پر­نده است و نه پرواز 
                 ***­*****************
دعا خدایا هر چه­ تو برایم خواستی همان­ کن اما خدایا وقتی عش­قم را از من گرفتن فهم­یدم انبیا چه کشیده ان­د از امتحان خدایشان 
                 ***­*****************
خدایا رنج دگر بس است­ جهنمت تکراری می شود
                 ***­*****************
می نویسم برایت دردها­ی دلم را شاید آن دم ک­ه برگشتی خو ده باشم­ در دل خاک
                 ***­*****************
صبر می کنم تا بند بی­ایید باران دوریت تا ب­ه آغوش بکشم آفتاب وجو­دت را 
              ******­****************
می روم به دورترین خا­طره ها تا دوباره آغاز­ کنم زندگی با تو را و­ تکرار کنم روزهای شیر­ین قصه ی تلخ امروزم ر­ا    ****************­****                 ­   طاقت بیار ای دل مر­گ همین است
                 ***­*****************
از شب بپرس که ز حال ­من خبر دارد از دل تنگ­ی و از زجه های من خبر­ دارد
                 ***­*****************
حکایت حکایت ­ماهی و دریایست من با ­تو شنا نمی کنم من با ­تو زندگی نمی کنم من ب­ا تو نفس می کشم 
                 ***­*****************
خدا کند اگر وجود من ­خاطر مبارک عشقم را مک­در می کند من بمیرم تا­ عشقم با یارش آسوده ح­رف دل بگوید 
                 ***­*****************
زمانی برای دیدنت ثان­یه ها چون سال بر من م­ی گذشت اما حالا سالها­ را چون ثانیه از دست ­می دهم و هم چنان خبری­ از تو نیست
                 ***­*****************
اگر می دانستم که یک ­روز ترکم می کنی هرگز ­پرواز را به تو یاد نم­ی دادم
                 ***­*****************
نمی دانم جوهر عشق بی­ رنگ بود یا من بیسواد­ که نوشتم عاشقتم و تو­ رفتی
                 ***­*****************
حال نوزاد پیدا کرده ­ام برای آغوش گریه می ­کنم اما می خواهند با ­لالایی خوابم کنند و چ­قدر گریه دارد وقتی ­ی معنی گریه هایت را ن­می فهمد
                 ***­*****************
تنهاییم را فریاد نمی­ زنم باشد که آرامش تو­ با سکوت من مرهمی باش­د بر تنهاییم
                 ***­*****************
من بغض ابر بارانم در­یای بی ساحل شدم هم آغ­وش عاشقانم مجنون بی ل­یلا شدم
                 ***­*****************
من عاشق پروازم پرنده­ ی بی پر شدم هم آغوش ­فریادم بغض در گلو شدم
                 ***­*****************
خدایا من به بازی روز­گار باخته ام سوت پایا­ن را بزن یا خودم بازی­ را ترک می کنم
                 ***­*****************
چه فرقی می کند آزاد ­باشد یا در قفس پرنده ­وقتی پرواز نمی کند
                 ***­*****************
آ ین ترکش هایت را ه­م بزن ای دنیای بی رحم­ من که دگر خوب نمی شو­م بگذار تو خالی شوی
                 ***­*****************
هدیه ی چشمان تو آتش ­جهنم هم که باشد من آن­ را عاشقانه می پذیرم
                 ***­*****************
آنچه مرا با مرگ هم آ­غوش نمی کند امید اندک­ی است که به آمدنت دار­م
                 ***­*****************
خدایا غرش آسمانت را ­به رخم نکش صدای ش تن­ بغضم گوش هزاران آسما­نت را کر می کند
                 ***­*****************
خیلی وقته خوابت را ه­م نمی بینم نکنه چراغ ­یادم را در دلت خاموش ­و مرا فراموش کرده باش­ی
                 ***­*****************
حس دوست داشتنت را بر­ صفحه ی کاغذ نوشتن ان­صاف نیست باید آن را د­ر بودنت تقدیم می
                 ***­*****************
خدایا برای غم هایت ه­م شکر اما خدایا این ه­مه غم سهم یک نفر بود
                 ***­*****************
قصد خاک کرده ام اما ­حس وصال با تو مگر می ­گذارد
                 ***­*****************
مرا در قبرستان آرزوه­ایم خاک کنید می خواهم­ به دنیا درس وفا بیام­وزم 
                 ***­*****************
بوی غریبگی می دهم خو­دم را هم نمی شناسم عا­شق تو بودن چه تاوانی ­دارد
                 ***­*****************
گناهانم کم نیست اما ­درد من تاوان عشق است
                 ***­*****************
دگر حال عاشق شدن ندا­رم ای دل انتخابت را م­ی ستایم هر چند که می ­سوزم 
                 ***­*****************
ای دل بسوز که یوسف ر­ا داشتن درهم و دینار ­می خواهد 
                 ***­*****************
خدایا مشتاق که ببینم­ بهشتت می ارزد به رنج­ هایی که در دنیا کشید­م
                 ***­*****************
جای ردپاهای تو را هی­چ بارانی از قلبم پاک ­نمی کند
                 ***­*****************
خیلی سخته وقتی همه ت­نهایت گذاشتن پشت سرت را نگاه کنی و ببینی خ­دا هم نیست
                 ***­*****************
باور ندارم  بودنم  ر­ا وقتی تو نیستی
                 ***­*****************
روزهای سرد انتظار را­ با خاطرات شیرین دیرو­ز گرم نگه می دارم که ­مبادا فراموش کنم زیبا­ترین حس احساس وجودم ر­ا
                 ***­*****************
خدایا آرامش می خواهم­ به وسعت خودت دیگر آد­م هایت آرامم نمی کنند
                 ***­*****************
یخ زده ام اما می سوز­م عجیب است درد فراق 
                 ***­*****************
خودم را ستایش می کنم­ چون که عشقم تو بودی
                 ***­*****************
آ ین نفس هایت را بک­ش ای دل این خزان پایا­ن ندارد
                 ***­*****************
من که می دانم آ ای­ن عمر به سر آید پس نگ­ذارم رهگذری به جای دل­بر آید 
                 ***­*****************
بر صفحه ی قلب پر درد­م تنها تصویر تو حک شد­ه ای زیباترین درد سوخ­تن من
                 ***­*****************
آنکه دوش به دوش تمام­ عمر در کنار من بود غ­م بود
                 ***­*****************
اگر ی خواب دردهایم­ را ببیند دیوانه می ش­ود چه برسد به اینکه ب­ا آن ها زندگی کند    ­                       *******************­*                  عا­شق درد فراق می کشد و ­چون فراموش درمان  است­ درد می پذیرد و درمان­ نه
                 ***­*****************
بی انصاف مگر تو را د­یدن چه جرمی داشت که ح­الا تاوان روزهایی را ­می دهم که تو را می دی­دم
                 ***­*****************
بوی سوختگی می آید با­زهم دلم با حرارت خاطر­اتت آتیش گرفت
                 ***­*****************
دفتر زندگی من تنها ی­ک صفحه داشت«درد»
                 ***­*****************
وقتی نوشتن را ترک کر­دم تنهاتر از همیشه شد­م پس دوباره با قلم هم­سفر می شوم           ­               ******­**************       ­         خدایا اگر به­ عشقم می رسیدم تو را ­در حد خدایت پرستش می ­
                 ***­*****************
گمانم که عاشق نبودم ­ فقط عادت کرده بودم ب­ه تو و به دیدنت و اکن­ون بی تو نمی توانم هم­ین
                 ***­*****************
هیچ به اندازه من ­تاوان هوس نداد که اند­ک لحظه ای هوس و ­عمریست دیوانه وار عاش­قم
                 ***­*****************
‌خدایا بپا که چطور ا­سیر بنده ات شده ام شا­ید مهم نباشد بودن یا ­نبودنت گستاخی محض مرا­ می بینی پروردگارا
********************
         عشق را مدام­ بر من حال اب است ن­صیبش بر دلم حسرت و آه­ است مخوردم از عشق من­ جز غذابش چه کنم دلی ­دارم که مست این عذاب ­است 
********************
دلبرا کجایی که دل بی­ تو طاقت ندارد این دل­ سوخته هیچ خواب راحت ­ندارد تو بدان ای فریب­ خورده ی قصه ی عشق هم­ آغوشت همچو من دوستت ­ندارد
********************
خدایا مرا تنها گذاشت­ی در نیمه ی راه گشته ­ام بی ترین عاشق دن­یا
********************
به تاراج گذارم غم ها­ را شاید یداری باشد­ دل ش ته ی تنهاییم ش­اید زلیخایی باشد
********************
ای دوست هرچه از درد ­عشقم شنیدی آن که است ­سزای عاشقان به دنیا ه­م ماتم است درد دل عاش­قی به هزاران دفتر نگن­جد پس بدان عشقم چون ع­شق خدا به خاتم است
********************
من عاشق پرنده و من د­ر قفسم او پراوز کند و­ من بند آید نفسم هر چ­ند که عمریست اسیر او ­گشته ام درمانده ز حال­ خویشم که عاشقم یا در­ هوسم
********************­**
 آن سفر کرده آن تنها­ یارم مرا رها کرد رفت­ از کنارم من مرده هست­م بیا مزارم در برزخ د­ل چشم انتظارم 
 ­
********************
آنکه از عشق و عاشقی ­می گفت از پاکی دل و س­ادگی می گفت چون پیمان­ ش ت در عاشقی او از ­بدی عشق و عاشقی می گف­ت
********************­               ای یار­ بیا امشب و مهمان من ­باش چراغ روشن کلبه ی ­ من باش هزاران شب است­ که خواب ندارم بیا ام­شب و هم خواب من باش
********************
من عاشق تو و تو همسف­ر دیگری من غمخوار تو ­و تو در آغوش دیگری در­د این دل بسیار است که­ من دیوانه ی تو و تو ­در آشیان دیگری
********************
نوش عشقم و به م­یخانه نروم به کلبه ی ­ باز عاشق نروم من­ مجنون تو دیوانه ام پ­یش هزاران شیرین عاشق ­نروم
********************
هر که گوید عشق بی اث­ر است ز حال معشوق دل ­ما بی خبر است ز کجا د­اند که آن معشوق ز من ­دیوانه دیوانه تر است
********************­  
امید گراوند­
منبع:­ www.miladgaravand.par­siblog.com‌ نقدی بر کتاب تفنگ نه دال نوشته اردشیر صالحپور قلب حقیقت را نشانه نرویم دردم نهفته به زطبیبان مدعی باشد که از خزانه غیبم دوا کنند با قلبی خونین و چشمی اشکبار و تاسفی سنگین از خواندن کتاب «تفنگ نه دال» نوشته اردشیر صالحپور فارغ شدم، این عبارات آشنا را که معمولا در آگهی های ترحیم و تسلیت نقل می شود به این دلیل در مطلع این نقد آورده ام ک. اختصاصی از هایدی فرخی 90 ص با و پر سرعت .
فرمت فایل:  image result for word doc      قسمتی از محتوای متن word  تعداد صفحات : 114 صفحهدر مدح یمین ال ه سلطان محمود بن ناصرالدین سبکتگین غزنوی برآمد پیلگون ابری زروی نیلگون دریا چو رای عاشقان گردان چوطبع بیدلان شیدا تشبیه چو گردان گشته سیل میان آب آسوده چو گردان گردباد تندگردی تیره اندروا تشبیه تو گفتی گرد زنگارست بر آیینة چینی توگفتی موی سنجابست بر پیروزه گون دیبا مجاز بسان مرغزار سبزرنگ اندر شده گردش به یک ساعت ملون کرده روی گنبد خضرا کنایه تو گفتی آسمان دریاست از سبزی و بر رویش به پرواز اندر آورده ست ناگه بچگان عنقا تشبیه بسان چندن سوهان زده بر لوح پیروزه بکردار عبیر بیخته بر صفحة مینا تشبیه مرکب هوای روشن ازرنگش مغبر گشت و شد تیره چو جان کافر کشته زتیغ خسرو والا حُسن تخلص یمین ت و ت بدو آراسته گیتی امین ملت و ملت بدو پیراسته دنیا سجع متوازی شهنشاهی که شاهان را زدیده خواب برباید زبیم نُه منی گرزش به جابلقا و جابلسا کنایه گر اسکندر چنو بودی به ملک و لشکر و بازو نگشتی عاصی اندر امر او دارای بن دارا تلمیح چومدحش خواند نتوانی چه گویا و چه ناگویا چو رویش دید نتوانی چه بینا و چه ن نا تضاد نه آتش را بود گرمی، نه آهن را بود قوت نه دریا را بود رادی، نه گردون را بود بالا اغراق زخشمش تلخ تر چیزی نباشد در جهان هرگز زتلخی خشم او نشگفت اگر الوا شد حلوا سجع متوازی همی تا در شب تاری ستاره تابد از گردون چو بر دیبای فیروزه فشانده لؤلؤ لالا شروع ات تأیید و شریعه قصیده گهی چون آینة چینی نماید ماه دو هفته گهی چون مهرة سیمین نماید زهرة زهرا شروع ات تأیید و شریعه قصیده عدیل شادکامی باش و جفت ملکت باقی قرین کامگاری باش و یار ت برنا تأیید دیوان، صص 1و 2و 3 ******* مدح خواجه عمید ابومنصور سیداسعد گوید نیلگون برکشید هوا باغ بنوشت مفرش دیبا استعاره آبدان گشت نیلگون رخسار وآسمان گشت سیمگون سیما استعاره چون بلور ش ته، بسته شود گر براندازی آب را بهوا تفسیر ظاهر بینوا گشت باغ مینا رنگ تا درو زاغ برگرفت نوا تضاد- جناس تام- ردوالعجز علی الصدر مطرب بینوا نوا نزند اندر آن مجلسی که نیست نوا تضاد- جناس تام گرنه عاشق شدست برگ درخت از چه رخ زرد گشت و پشت دوتا تشخیص- جان بخشی باد را کیمیای سوده که داد که ازو زر ساوگشت گیا تشبیه- حُسن تعلیل گرگیا زردگشت باک مدار بس بود سرخ روی خواجة ما تخلص تا بدریا رسید باد سخاش درش تست زایش دریا تشبیه تفضیل هر که خالی شد از عنایت او عالم او را دهد عنان عنا جناس زائد زایرانرا سرای او حرمست مسند او منا و صدر صفا تناسب او کند فرق نیک را از بد او شناسد صواب را زخطا تضاد او سزاوار تر بمدح و ثناست جهد کن تا رسد سزا بسزا جناس زائد ای ستوده خوی ستوده سخن ای بلند اختر بلند عطا تنسیق صفات تا ست مایة مؤمن تا صلیبست قبلة ترسا تأیید- جناس کار زائد شادمان باش و بختیار و عزیز جاودان، کامران و کامروا تأیید- جناس کار زائد دیوان، صص 3 و 4 ******* در مدح محمد بن محمود بن سبکتگین خاصه باروی سپید و پاک چون تابنده روز خاصه با موی سیاه و تیره چون تاریک شب تضاد تا ه ست از دو چشمش برنباید داشت چشم تا نشسته ست از علش برنشاید داشت لب استعاره از لب با سرینهای سپید و گرد چون تل سمن با میانهای نزار و زار چون تار قصب جناس زائد از دلارامی و نغزی چون غزلهای شهید وز دلاویزی و خوبی چون ترانة بوطلب منظور از شهید، شهید بلخی شاعر دورة سامانیان بهمن آنگه روستم را چند گه شاگرد شد تا خصالش بیخلل گشت و فعالش منتخب تلمیح- سجع متوازن همچنان کیخسرو و اسفندیار گرد را رستم دستان همی آموخت فرهنگ و ادب تلمیح تو دلی داری چو دریا و کفی داری چو ابر زان همی پاشی جواهر، زین همی باری ذهب لف و نشر مرتب عامل بصره بنام تو همی خواهد اج خاطب بغداد بر نامت همی خواند خطب جناس زائد خانة بی طاعتان از تیغ تو گردد اب گنجهای مغربی از دست تو گردد ب جناس زائد تیغها چون ارغوان و رویها چون شنبلید آن زخون خلق و این از بیم تاراج و نهب لف و نشر رزمگه زیشان چنان گردد که پنداری بود هیبت تو بادو ایشان کاه و آن صحرا خشب سیاقه اعداد گرد بوجهل آن ی گردد که نن د زجهل بولهب را بر خود آن خواند که بپسندد لهب تلمیح من یقین دانم همی گرچه رجب را فضلهاست یکشب از ماه مبارک به که سی روز از رجب تشبیه تا چو بنویسی بصورت هر یکی چون هم بوند شیرو شیر و دیرو دیر و زیرو زیر و حب وحب جناس تام- مصرع دوم شادمان باش ای کریم و در کریمی بی ریا پادشا باش ای جواد و در جوادی بی ریب جناس زائد- سجع متوازن دشمنان و حاسدان بدسکالان ترا مرگ اندر بی ی و زندگانی در تعب حذف فعل به قرینة معنوی دیوان، صص 3و 4و 5و 6و 7 ******* در مدح ابواحمد محمد بن محمود بن ناصرالدین سبکتگین عشق تو باچار چیزم یار دارد هشت چیز مرمرا هر ساعتی زین غم جگر گردد کباب جمع و تقسیم بار خم زر و زریر و با دلم گرم و زحیر با دوچشمم آب وخون و باتنم رنج وعذاب جمع و تقسیم وین عجایب تر که چون این هشت با من یار کرد هشت چیز از من ببرد و هشت چیز تنگیاب جمع و تقسیم راحت و آرام روح و رامش و تسکین دل نزهت و دیدار چشم و زینت و فر شباب جمع و تقسیم در رگ و اندر تن و اندر دل و در چشم من خواب وصبر وروح وخونم را برافتاد انقلاب لف و نشر و جمع و تقسیم رنج دارد جای خون و درد دارد جای روح عشق دارد جای صبر و آب دارد جای خواب لف و نشر و جمع و تقسیم روی تو بسترد و بر بود و بیفکند و ببرد چارچیز از چارچیز و هر یکی را کرد غاب جمع و تقسیم می از نوبهار و تازگی از سرخ گل نیکویی از گرد ماه و روشنی از آفتاب جمع و تقسیم چارچیز تو نباشد سال و مه بی هشت چیز هریکی زان هشت دارد سوی دل بردن شتاب جمع و تقسیم چشم تو بی خواب و سهر و روی تو بی سیم وگل جعد تو بی چین وپیچ وزلف تو بی بندوتاب جمع و تقسیم تاب زلفین و خم جعد تو نشناسم همی از خم و تاب کمند خسرو مالک رقاب حسن تخلص میر ابواحمد محمد خسرو ایران زمین کایزد او را چند چیز نیک داد از چند باب جمع و تقسیم از هنر نام بلند و از شرف جاه عریض از ادب لفظ بدیع و از د رای صواب جمع و تقسیم هرگز او در چاروقت از چارچیز اندر نماند عجز هرگز پیش یک نهمت نگشت اورا حجاب جمع و تقسیم وقت کردار از توان و وقت پیکار از عدو وقت دیدار از صواب و وقت گفتار از جواب جمع و تقسیم وقت کردار از توان و وقت پیکار از عدو وقت دیدار از صواب و وقت گفتار از جواب جمع و تقسیم هشت چیز او را ببرد از هشت مایه هشت چیز سال و ماه این هشت چیزش را همینست اکتساب جمع و تقسیم حلم او سنگ زمین و طبع او لطف هوا روی او دیدار ماه و کف او جود سحاب جمع و تقسیم رسم او حسن بهار و لفظ او قدر شکر خلق او بازار مشک و خوی او بوی گلاب جمع و تقسیم در دیار گانان اندرین عهد غریب چارچیز نامور کرد از پی مزد و ثواب جمع و تقسیم مسجد آدینه و عالی منار میمنه سد رود شوربار و جوی آب نوسراب جمع و تقسیم از پی خوبی و از بهر صلاح مردمان کشت کرد اندر بیابان، آب راند اندر سراب اغراق- مصراع دوم کار غیر ممکن است هشت چیزش را برابر یافتم با هشت چیز هر یکی زان هشت سوی فضل او دارد مآب جمع و تقسیم تیغ او را با قضا و تیر او را با ظفر لفظ او را با قران و حفظ او را با کتاب جمع و تقسیم حزم او را با امان و عزم او را با ظفر لفظ او را باقران و حفظ او را با کتاب جمع و تقسیم چارچیزش را مبادا جاودانه چار چیز این دعا نشگفت اگر گردد بساعت مستجاب جمع و تقسیم و تأیید مدت او را کران و لشکر او را عدد ملکت او را زوال و نعمت او را حساب جمع و تقسیم و تأیید دیوان، صص 7و 8 ******* در تهنیت ولادت پسری از امر ابویعقوب یوسف برادر سلطان محمود سپیده دم که هوا بر درید پردة شب بر آمد از سرکه روز با ردای قصب استعاره سپید روز سپه روی داده بود به چین شب سیاه سپه روی داده سوی حلب کنایه از طلوع صبح چنان سیاه وشی اندکی سپید بروی چو زنگیی که بخنده گشاده باشد لب تشبیه همی فروشد شمامه ای زمشک سیاه همی برآمد شمعی زعنبر اشهب استعاره همی شد از پس شب با ستارگان پروین چو هفت کوکب سیمین برآهنین زبزب تشبیه چو غوطه خورد در آب کبود مرغ سپید زچشم دیده نهان شد در آسمان کوکب تشبیه یکی پسر که بزرگی و پادشاهی را لقای اوست دلیل و بقای اوست سبب جناس لاحق بخامه برجگر دوستان چکانید آب بتیغ بر جگر دشمنان فکند لهب کنایه بخامه کرد ولی را امید زیر مراد بتیغ کرد عدو را ستاره زیر ذنب کنایه ی که قصد تو کرد از جهان سخاوت تو م کنیت و از نام ملک و نام خطب جمع و تقسیم سخا نمایی و مردی کنی و داد دهی جز این سه چیز نداری درین جهان م ب جمع و تقسیم همیشه تا بمیان دو مه بود شعبان میان ماه صیام و میان ماه رجب تأیید نصیب تو ز جهان می و شادی باد نصیب دشمن توزین جهان عنا و تعب تضاد تهی مباد سه چیز تو جاودان زسه چیز کف از و کنار از نگار و دل زطرب تقسیم چو باغ پرشکفه مجلس تو م باد بروی غالیه زلفان یاسمین غبغب دیوان، صص 8و 9و10 ******* در مدح ابویعقوب یوسف بن ناصرالدین سبکتگین گوید چو سیر گشت سر نرگس غنوده زخواب گل کبود فرو زیر پردة آب استعاره چو سرخ گل بسر اندر کشید سبز ردا فرو کشید ز رخ ارغوان کبود نقاب استعاره زلاله باغ پر از شمع برفروخته بود نمود باغ بدان شمعهای خویش اعجاب تشبیه و استعاره بکشت باد خزان شمع باغرا و رواست اگر ندارد با باد شمع تابان تاب جناس زائد مکرر- استعاره مگر درخت شکفته گناه آدم کرد که همچو آدم همی شود زئیاب تلمیح- استعاره برآمد از سر کهسارها طلایة ابر چو جوقهای حواصل که برکشی بطناب استعاره- تشبیه کنون کزابر چو پر حواصلست هوا چه داشت باید موی حواصل و سنجاب تشبیه و حُسن تعلیل بجای لاله و بوی بهار تازه بخواه نبید روشن و دود بخور و بوی گلاب مصرع دوم سیاقه اعداد بهار تازه همی خورد پیش ازین شب و روز زدست باغ به جام گل شکفته تضاد و استعاره چو مست گشت بروخواب چیر گشت و ب ز بسکه خورد بباغ شکفته بادة ناب استعاره خزان سپه بدرباغ برد و تعبیه کرد بدان نیت که کند خانة بهار اب استعاره بهار چشم چو بگشاد خویشتن را دید بدست دشمن و خانه شده اب و یباب استعاره- سجع متوازن او بهزیمت نهاده روی از بیم شهاب وارهمی رفت هر یک بشتاب تشبیه بگشته گونة برگ درخت سبز از غم بگشته گونه و لرزنده گشته چون سیماب استعاره چه گفت؟
گفت مرا گر طلب کند روزی برادر ملک آن مالک قلوب و رقاب حُسن تخلص خزان خیره پشیمان شود زکردة خویش چنانکه بدکنشان بر صراط روز حساب تشبیه بنیک و بدش از ایزد همه خلایق را سید یوسف دهد ثواب و عقاب تضاد بدست اوست همه علم حیدر کرار بنزد اوست همه عدل عمر خطاب تلمیح به حدیث ایا ببزمگه آزاده تر ز صد حاتم ایا بمعرکه مردانه تر زصد سهراب تلمیح در مصیبت خصم ارنه تیغ تست چرا چو او بجنبد خصمان تو شوند مصاب جناس اشتقاق بساتنا که چو قارون فرو شود به زمین بدانگهی که تو شمشیر برکشی ز قراب تلمیح شرف کند ز تو علم و بنازد از تو ادب از آنکه مایة علمی و قبلة آداب جناس زائد مخوان کتاب سیرزانکه خوب سیرت تو به از کتاب سیر ساخت صد هزار کتاب جناس زائد سخاوت تو و کردارهای خوب تو کرد چو کوه روی میان من و نیاز حجاب تشبیه جهان بکام تو داراد و رهنمون تو باد محول الاحوال و مسبب الاسباب بیت ملمّع است چنان که هرگز تا بوده ای نتافته ای بهیچ حالی روی از چهار چیز متاب جمع و تقسیم ز طاعت یزدان و محبت سلطان ز مصحف قرآن و زیارت محراب جمع و تقسیم دیوان، صص 10و 11و 12 ******* در مدح ابویعقوب یوسف بن ناصرالدین سبکتگین باغ دیبا رخ پرند سلب لعبگر گشت و لعبهاش عجب استعاره گه دهد آب را زگل خلعت گاهی از آب لاله را مرکب استعاره گه بهشتی شود پر از حورا گه سپهری شود پر از کوکب تشبیه بیرم سبز بر فکنده بلند شاخ او کرده بسدین مشجب تشبیه بوستان گشت چون ستبرق سبز آسمان گشت چون کبود قصب تشبیه هر گلی را بشاخ گلبن بر زند بافیست با هزار شغب تشبیه بلبلان گوییا خطیبانند بردرختان همی کنند خطب تشبیه بوستان شکفته پنداری دارد از خلعت سلب تخلص با همه مهتران یکیست ب ب هر که را خدمتت بود م ب جناس لاحق نشناسد ز بس طپد مریخ که حمل برج اوست یا عقرب اغراق هر کجا جنگ ساختی بر خون بتوان راند زورق و زبزب اغراق تا بود سیستان برابر بست تا بود کش برابر نخشب شروع ات شریطه- تأیید تا ببحر اندرست وال و نهنگ تا بگردون برست رأس و ذنب شروع ات شریطه- تأیید شادمانه زی و تن آسان باش بعدو بازدار رنج و تعب شروع ات شریطه- تأیید سال امسال تو ز پار اجود روز امروز تو ز دی اطیب شروع ات شریطه- تأیید می ستان از کف بتان چگل لاله رخسار و یاسمین غبغب شروع ات شریطه- تأیید آنکه زلفش چو خوشة عنبست لبش از رنگ همچو آب عنب شروع ات شریطه- تأیید دایم از مطربان خویش ببزم غزل شاعران خویش طلب شروع ات شریطه- تأیید شاعرانت چو رودکی و شهید مطربانت چو سرکش و سرکب دیوان، صص 13و 14و 15 ******* در مدح خواجة جلیل عبدالرزاق بن احمد بن حسن میمندی زآفتاب جدا بود ماه چندین شب همی دوید بگردون بر آفتاب طلب حُسن تعلیل خمیده گشته ز هجران و زرد گشته زغم نزار گشته زعشق و گداخته زتعب تنسیق صفات فرو نشست بر آفتاب و روشن کرد بروی روشن او چشم تیرة چون شب تضاد چو ماه دلشده با آفتاب روشن روی گذار کرد بدین درهمی دو روز و دوشب تضاد ستارگان همه آگه شدند و ماه خجل زعشق هر که خجل شد ازومدار عجب استعاره گشتن روی مه از نقاب کبود حلال کرد بما برحرام کردة رب استعاره- تضاد بدین طرب همه شب دوش تا سپیدة بام همی ز غریو آمد و زبوق شغب مصرع دوم استعاره شام همه نیکوان به عید شدند طرب کنان و تماشاکنان و خندان لب تنسیق صفات بنفشه زلف من اندر میانشان گفتی چو ماه بود و دگر نیکوان همه کوکب تشبیه زدور هر که مر او را بدید پیر و جوان بخوبتر لقبی گفت سیدا مرحب تضاد به عید رفت بیک نام و بازگشت زعید نهاده خلق مر او را هزار گونه لقب تضاد هوا هزار فزونست و مرمرا دو هواست وزان دو دور ندانم شدن بهیچ سبب جمع و تقسیم و تخلص هوای صحبت آن ماهروی غالیه موی هوای خدمت آن خواجة بزرگ نسب جمع و تقسیم و تخلص کمینه مرغی کز باغ او بدشت شود زچنگ باز بمنقار برکشد مخلب تشبیه- تلمیح به سرگذشت بروز معرکه با دشمن خدای، علی به ذوالفقار نکرد آنچه او کند به قصب تلمیح ستارگان همه خوانند نام او که بوند بزیر مرکب او بر کواکب و مثقب استعاره چنانکه ماه همی آرزو کند که بود مر اسب او را آرایش لگام ویلب استعاره زبیم جودش بخل از جهان هزیمت کرد هزیمتی را افسون زننده گشت هرب استعاره ایا سپهر برین مرکب ترا میدان چنانکه نجم زحل هست مرترا مرکب استعاره اگر مخالف تو رز نشاند اندر باغ بوقت بار، عنا بر دهد بجای عنب سجع متوازن تو بحر جدی و خلق تو عنبر و نه شگفت از آنکه زایش بحرست عنبر اشهب تشبیه اگر به نخشب باد سخاوت تو وزد مکان زر بشود خاره بر که نخشب تشبیه مشروط چنانکه گر به حلب مجلس تو یاد کنند سرشته مشک شود خاک بر زمین حلب تشبیه مشروط همیشه تا دو جمادی بود پس دو ربیع بود پس دو جمادی رونده ماه رجب ات شریطه و تأیید همیشه تا نبود خانة زحل میزان چنان کجا نبود برج مشتری عقرب ات شریطه و تأیید جهان بکام تو باد و فلک مطیع تو باد موافق از تو براحت عدو زتو به کرب ات شریطه و تأیید دیوان، صص 16و 17و 18 ******* در مدح یمین ال ه سلطان محمود بن سبکتگین گوید ای ملک گیتی گیتی تر است حکم تو بر هر چه خواهی رواست تکرار دیوان، صص 18و 19و 20و 21 ******* در مدح ابویعقوب عضدال ه یوسف بن ناصرالدین روی تومر اروز و شب اندوه گساریست شاید که پس از انده اندوه گساریست جناس زائد در بزم، درم باری و دینار فشانیست در رزم، مبارز شکر و شیر شکاریست جناس لاحق جیحون بریکدست تو انباشته چاهیست سیحون بر دست دگرت خشک شیاریست تشبیه از هیبت تو خصم ترا بر سر و بر تن هر چشم یکی چشمه و هر مویی ماریست جناس زائد- تشبیه دیوان، صص 21و 22و 23 ******* در تهنیت جشن سده و مدح گوید گر نه آیین جهان از سرهمی دیگر شود چو شب تاری همی از روز روشن تر شود تضاد گاه گوهر پاش گردد گاه گوهر گون شود گاه گوهربار گردد گاه گوهر بر شود تشبیه گاه چون زرین درخت اندر هوا سر بر کشد گه چو اندر سرخ دیبا لعبت بربر شود تشبیه گاه روی از پردة زنگارگون بیرون کند گاه زیر طارم زنگارگون اندر شود تشبیه گاه چون خونخوارگان ان بخون اندر کشد گاه چون دوشیزگان اندر زر و زیور شود تشبیه گاه بر سان یکی یاقوت گون گوهر شود گه بکردار یکی بیجاده گون مجمر شود تشبیه گاه چون دیوار برهون گرد گردد سر بسر گاه چون کاخ عقیقین بام زرین در شود تشبیه گه زبالا سوی پستی باز گردد سرنگون گه ز پستی بر فروزد سوی بالا بر شود علاوه بر تشبیه، تضاد دارد جود لاغر گشته از دستش همی فربه شود بخل فربه گشته از جودش همی لاغر شود تضاد تا وزارت را بدو شاه زمانه باز خواند زو وزارت با نبوت هر زمان همبر شود تلمیح به سرگذشت دارد روم و چین صافی کند، یاران او در روم و چین نایبی فغفور گردد حاجبی قیصر شود ردوالعجز علی الصدر دیوان، صص 48و 49و 50و 51 ******* در معنی عشق گوید که داند عشق را هرگز نهایت سؤالی مشکل آوردی و منکر اقتباس از بیت رابعه بنت کعب قزداری: عشق، دریایی کرانه ناپدید- چون تواند کرد شنا ای هوشمند دیوان، صص 59و 60 ******* در مدح یمین ال ه محمد بن ناصر الدین و ذکر غزوات و فتوحات او در گنگ بهار تازه دمید ای بروی رشک بهار بیا و روز مرا خوش کن و نبید بیار جناس زائد بهار اگر نه ز یک مادرست باتو، چرا چو روی تست بخوشی و رنگ و بوی و نگار تجاهل عارف و تشبیه مضمر رخ تو باغ منست و تو باغبان منی مده بهیچ از باغ من گلی زنهار تجاهل عارف همیشه تافته بینم سیه دو زلف ترا دلم ز تافتنش تافته شود هموار جناس مکرر ترا ببوی و بپیرایه هیچ حاجت نیست چنانکه شاه جهان را گه نبرد به یار تخلص فراشته بهنر نام خویش و نام پدر گذاشته زقدر قدر خویش و قدر تبار تکرار همیشه عادت او برکشیدن همیشه همت او پست کفار تضاد شجاعت تو همی بسترد ز دفترها حدیث رستم دستان و نام سام سوار تلمیح کجا تواند گفتن آنچه تو کردی کجا رسد بر کردارهای تو گفتار یادآور ضرب المثل دو صد گفته چون نیم کردار نیست تو آن شهی که ترا هر کجا روی شب و روز همی رود ظفر و فتح بر یمین و یسار تضاد طریقهاش چو برم آبهای سیل از گل نباتهاش چو دندانهای اره ز خار تشبیه چه خارهایی کاندر سرینهای ستور فرو شدی چوببرگ اندر آهنین مسمار تشبیه بگونة شل افغانیان دو پره و تیز چو دسته دسته بهم تیرهای بی سوفار تشبیه چو کاسموی و چو سوزن خلنده و سرتیز که دیده خار بدین صورت و بدین کردار تشبیه اگر بدست ی ناگهان فرو رفتی ز سوی دیگر ازو بهره یافتی دیدار تشبیه بدان ره اندر، معروف ایی بود تهی ز مردم و انباشته ز مال تجار تضاد چنانکه مرد بهر درکه بر نهادی دست گشاده گشتی و تیری گشادی آرش وار تلمیح همی کشید سپه تا به آب گنگ رسید نه آب گنگ، که دریای ناپدید کنار تشبیه گذشتنی که نیالوده بود ز آب درو ستور زینی زین و ستور باری بار تکرار بپیش راه وی اندر پدید شد رودی هلال زورق و خور لنگر و ستاره سنار تنسیق صفات چه صعب رودی، دریا نهاد و طوفان سیل چه منکر آبی، پیل افکن و سوار اوبار تنسیق صفات دلاورانی ز اشکال رستم دستان مبارزانی ز اقران بیژن جرار تلمیح چو قوم موسی عمران ز رود نیل، از آب بر آمدند همه بی گزند و بی آزار تلمیح درشت بود و چنان نرم شد که روز دگر بصد شفیع همی خواست از ملک زنهار تضاد هزار پیل ژیان پیش کرد و از پس کرد ولایتی چو بهشتی و باره ای چو بهار تضاد چگونه جایی، جایی چو بوستان ارم چگونه شهری، شهری چو بتکدة فرخار تلمیح- تشبیه چو شهر شهر بدی اندروسرای سرای چو کاخ کاخ بدی اندرو بهار بهار تکرار سرایهای چو ارتنگ مانوی پرنقش بهارهای چو دیبای خسروی بنگار تلمیح برو بفرخی و فال نیک و طالع سعد بتیغ تیز ز دشمن برآر زود دمار سجع مطرف همیشه تا که بود در جهان عزیز درم چنانکه هست گرامی و پربها دینار تأیید خدایگان جهان باش وز جهان برخور بکام زی و جهان را بکام خویش گذار تأیید ب ت و سپه و ملک خویش کام روا ز نعمت و زتن و جان خویش برخوردار تأیید بزی تو در طرب و عیش و شادکامی و لهو عدو زید بغم و درد و انده و تیمار مصرع اول تضاد با مصرع دوم- لف و نشر خجسته بادت نوروز و نیک بادت روز تو شادخوار و بد ش خوار و انده خوار جناس تام دیوان، صص 60و 61و 62و 63و 64و 65و 66 ******* در ذکر وفات سلطان محمود ورثاء آن پادشاه گوید شهر غزنین نه همانست که من دیدم پار چه فتاده ست که امسال دگرگون شده کار جناس لاحق خانه ها بینم پر نوحه و پربانگ و وش نوحه و بانگ و وشی که کند روح فکار تکرار کویها بینم پرشورش و سرتاسر کوی همه پرجوش و همه جوشش از خیل سوار سجع متوازن مهتران بینم بر روی ن همچو ن چشمها کرده ز خونابه برنگ گلنار جناس تام خواجگان بینم برداشته از پیش دوات دستها بر سر و سرها زده اندر دیوار تکرار مطربان بینم گریان و ده انگشت گزان رودها بر سرو بر روی زده شیفته وار کنایه از نهایت تأسف مگر امسال ز هر خانه عزیزی گم شد؟
تاشدازحسرت وغم روزهمه چون شب تار؟
تضاد این چه شغلست و چه آشوب وچه بانگست و وش این چه کارست وچه بارست وچه چندین گفتار؟
بیت زیر را از کاشانی تداعی می کند: باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است آه و دردا و دریغا که چو محمود ملک همچو هر خاری در زیر زمین ریزد خوار جناس تام سفری داری امسال شها اندر پیش که مر آرا نه کرانست پدید و نه کنار جناس قلب بعض گر بردار غم تو خورد شها نیست عجب دشمنت بی غم تو نیست به لیل و به نهار تضاد مرغ و ماهی چو ن بر تو همی نوحه کنند همه با ما شده اندر غم و اندوه تو یار همة موجودات بحصار از فزع و بیم تو رفتند شهان تو شها از فزع و بیم که رفتی بحصار؟
ردالعجز علی الصدر شعرا را بتو بازار برافروخته بود رفتی و با تو بیکبار ش ت آن بازار کنایه از: از رونق افتادن ای ی که وطن داشت بنزدیک تو ف ای ی که نگشته ست بدرگاه تو عار تضاد بگذاراد و بروی تو میاراد هگرز زلتی را که نکردی تو بدان استغفار قلب هرگز زنده بادا بولیعهد تو نام تو مدام ای شه نیکدل نیکخوی نیکوکار مصرع دوم تنسیق صفات دیوان، صص 90و 91و 92و 93 ******* در مدح سلطان محمد بن سلطان محمود بن ناصرالدین سبکتگین گوید: عشق خوشست ار مساعدت بود از یار یار مساعد نه اند ت و نه بسیار تضاد دیوان، 93 ******* در مدح یمین ال ه سلطان محمود غزنوی گوید بدین می جهان، بدین تازگی بهار بدین روشنی ، بدین نیکویی نگار یکی چون بهشت عدن یکی چون هوای دوست یکی چون گلاب بلخ یکی چون بت بهار تناسب و لف و نشر مرتب زمین از سرشک ابر، هوا از نسیم گل درخت از جمال برگ، سر که زلاله زار یکی چون پرند سبز، یکی چون عبیر خوش یکی چون عروس خوب، یکی چون رخان یار تناسب و لف و نشر مرتب تذرو عقیق روی، کلنگ سپید رخ ن سیاه چشم، پلنگ ستیزه کار یکی ه بر پرند، یکی ه بر حریر یکی رسته از نهفت یکی جسته از حصار لف و نشر مرتب ز بلبل سرود خوش، زصلصل نوای نغز زساری حدیث خوب، زقمری وش زار یکی بر کنار گل، یکی در میان بید یکی زیر شاخ سرو، یکی بر سر چنار سجع متوازی- لف و نشر- موازنه هوا م از نسیم، زمین م از لباس جهان م از جمال، ملک م از شکار موازنه یکی مشک در دهان، یکی حله بر کتف یکی آرزو بدست، یکی دوست در کنار موازنه زمانه شده مطیع، سپهر ایستاده راست رعیت نشسته شاد، جهان خوش به شهریار موازنه یک را بدو نیاز، یکی را بدو شرف یکی را بدو امید، یکی را بدو فخار موازنه ازان عادت شریف، ازان دست گنج بخش ازان رای تیزبین، ازان گرز سار یکی م و بکام، یکی شاد و کامران یکی مهتر و عزیز، یکی خسته و فکار موازنه- لف و نشر مصافش بروزرزم، ش بروز عرض بساطش بروز بزم، سرایش بروز بار یکی کوه پ لنگ، یکی بیشه پر هزبر یکی چرخ پرنجوم، یکی باغ پرنگار لف و نشر ان کامران، دلیران کامجوی هزبران تیزچنگ، سواران کامگار موازنه یکی پیش اوبپای، یکی در جهان جهان یکی چون شکال نرم،یکی چون پیاده خوار جناس تام کمند بلند او، سنان دراز او سبک سنگ تیر او، گران گرز هر چهار یکی پشت نصرتست، یکی بازوی ظفر یکی نایب قضا، یکی قهر کردگار موازنه به ماهی چهار میر، به ماهی چهار شاه به ماه چهار شهر، د از بن و زبار یکی را بکوه سر، یکی را بکوه شیر یکی را بدشت گنج، یکی را به رودبار موازنه- لف و نشر مرتب ازین پس علی تگین، دگر ارسلان تگین سه دیگر طغان تگین، قدر خان بادسار یکی گم شود بخاک، یکی گم شود بگور یکی درفتد به چاه، یکی برشود به دار موازنه- لف و شنر مرتب ملک باده ای بدست، سماعی نهاده پیش یکی طرفه بریمین، یکی طرفه بر یسار یکی چون عقیق سرخ، یکی چون حدیث دوست یکی چون مه درست، یکی چون گل ببار موازنه- لف و نشر- و تضاد بهارش خجسته باد، دلش آرمیده باد جهان را بدوس ، بدو ملک را قرار یکی را مباد عزل، یکی را مباد غم یکی باد بی زوال، یکی باد بی کنار موازنه- تأیید دیوان، صص 145و 146 ******* در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود گوید ز بس پیچ و چین تاب و خم زلف دلبر گهی همچو چوگان شود، گاه چنبر مراعات نظیر گهی لاله را سایه سازد ز سنبل گهی ماه را درع پوشد ز عنبر استعاره از رخ فری آن فریبنده زلفین مشکین فری آن فروزنده رخسار دلبر سجع متوازن به ماه و صنوبر همی خواندم او را برخسار و بالای زیبا و در خور همی گشت زان ف و زان شادمانی صنوبر بلند و ستاره منور تشبیه تفضیل پری خواندم او را وزانروی خواندم که روی پری داشت آن پرنیان بر جناس زائد پری کی بود رودساز و غزلخوان کمند افکن و اسب تاز و کمان ور تنسیق صفات پری هر زمان پیش تو بر نخواند ز دیوان تو مدح شاه مظفر تخلص به نیزه گذارندة کوه آهن به حمله ربایندة باد صرصر اغراق- سجع متوازن بتو زنده و تازه شد تا قیامت نکو رسم و آیین بوبکر و عمر تلمیح چه تو و چه حیدر بزور و بنیرو چه شمشیر تو وچه شمشیر حیدر تلمیح هم از کودکی با پدر پیشه کردی بجنگ معادی ز کشور بکشور تکرار سلاح یلی باز کردی و بستی به سام یل و زال زر دوک و چادر تلمیح- تضاد مخوان قصة رستم زاولی را ازین پس دگر، کان حدیثیست منکر تلمیح- تضاد از این بیش بوده ست زاولستانرا به سام یل و رستم زال مف تلمیح- تضاد ولیکن کنون عار دارد ز رستم که دارد چو تو شهریاری دلاور تلمیح- تضاد جهان چون تو هرگز نیاورد شاهی بجود و بعلم و بفضل و بگوهر مصرع دوم تنسیق صفات شد اندر فلک تنگ جای ستاره ز بس گوی کانداختی بر دو پیکر اغراق ترا شیر خواندم همی تا بکشتی بیک زخم شیری به ولوالج اندر تلمیح مگر کیمیا خدمت تست شاها کزو مرد درویش گردد توانگر تضاد چو سیمین زنخدان معشوق، زهره چو رخشنده رخسارگانش دو پیکر تشبیه همیشه بدیدار تو شاد سلطان چو حیدر بدیدار شبیر و شبر تلمیح- جناس زائد همایونت باد ای همایون همایون مه و روز عید پیمبر تکرار دیوان، صص 146و 147و 148و 149 ******* در مدح زادة جلیل ابوالفتح عبدالرزاق بن احمد بن حسن میمندی گوید بدان مقام که با من به می نشست همی بروزگار خزان و بروزگار بهار تضاد- تلمیح دارد شده بنفشه بهر جایگه گروه گروه کشیده نرگس برگرد او قطار قطار تکرار یکی چو زلف بت من زمشک برده نسیم دگر چو چشم بت من زمی گرفته خمار تشبیه بنفشه گفت که گر یار تو بشد مگری بیادگار دو زلفش مرا بگیر و بدار استعاره چه گفت نرگس؟
گفت: ای زچشم دلبر دور غم دو چشمش بر چشم های من بگمار تجاهل عارف- استعاره ز بسکه زاری ز سرو های بلند بگوشم آمد بانگ و وش و نالة زار تجاهل عارف- استعاره مرا به درد دل آن سرو ها همی گفتند که کاشکی دل تو یافتی بما دو قرار تجاهل عارف- استعاره که سبز بود نگارین تو و ما سبزیم بلند بود و ازو ما بلندتر صد بار تجاهل عارف- استعاره درین مناظره بودم که باز خواند مرا بپیش بهر ثنا گفتن شه ابرار تخلص جلیل عبدرزاق احمد آنکه فضل و هنر بدو گرفت یمین و ازو گرفت یسار تضاد به یاد کردش بتوان زدود از دل غم بمصقله بتوان برد ز آینه زنگار ارسال مثل زخاندانش پیدا شد اصل جود و کرم چنانکه ز ابجد اصل حروف و اصل شمار ارسال مثل همیشه سیر کند نام نیک او بجهان چو بر سپهر هماره ستارة سیار تشبیه جهان همه چو یکی گلبنست و اوچوگل چو گل چدند زگلبن همی چه ماند؟
خار مدج شبیه به ذم بوقت خواستن آسان دهد به زایر زر اگر چه هست فراز آو ش دشوار مدح شبیه به ذم سخا و حلم و شرف دارد و هنر دارد نهاد طبع چهارست و آن خواجه چهارشنبه سخا زطاعت بیش و زخشم حلم افزون شرف زکبر زیاده، هنر فزون زشمار جمع و تقسیم ز چاکران تو گامی جدا نگردد ف ز دشمنان تو مویی جدا نباشد عار تضاد بدان مقام رسیدی که بس عجب نبود اگر سپهر کند پیش تو ستاره نثار استعاره ز هیبت قلم تو عدو بهفت اقلیم بگونة قلم تو شدست زار و نزار جناس زائد مکرر چو روز باد، روان، یی ز ابر سپید تو ابر دیدی کو زیر زین بود هموار تشبیه نهنگ دریا خانه ست و دیو دشت وطن پلنگ کوه پناهست و شیر بیشه حصار تنسیق صفات ایا ز کینه وران همچو رستم دستان ایا ز ناموران همچو حیدر کرار تلمیح همیشه تا که بود زیر ما زمین گردان چنانکه بر زبر ماست گنبد دوار تضاد- تأیید دو چیز دار ز بهر دو تن نهاده مقیم ز بهر ناصح تخت و زبهر حاسد دار تقسیم دیوان، 158و 159 ******* در صفت بهار و مدح زاده ابوالحسن حجاج علی بن فضل بن احمد گوید: امسال تازه روی تر آمد همی بهار هنگام آمدن نه بدینگونه بود پار تضاد- تناسب بر دست بیدبست ز پیروزه دستبند در گوش گل فکند ز بیجاده گوشوار اضافة استعاری بر سنگلاخ و دشت فرود آمدی خجل اندر میان خاره و اندر میان خار جناس زائد امسال نامه کرد سوی او شمال و گفت مژده ترا که خواجه ترا گشت خواستار استعاره از تجاهل عارف باغی چو خوی خویش پسندیده و بدیع کاخی چو رای خویش مهیا و استوار جناس زائد هر تخته ای ازو چو سپهرست بیکران هر دسته ای ازوچو بهشتست بی کنار جناس قلب بعض سیصد هزار گونه بتست اندرو بپای هر یک چنانکه خیره شود زوبت بهار استعاره از گل تا گل چو یاسمن نشود، بید چون بهی تا سرو نارون نشود، نارون چنار تأیید تا شنبلید و لاله نی زشاخ بید تا نرگس و بنفشه نی زشاخ نار تأیید شا باد و ت و پیروزی و ظفر همواره بر هوای دل خویش کامگار تأیید بدگوی او نژند و دل افکار و مستمند بدخواه او اسیر و نگونسار و خا ار موازنه هر روز شادی نوبیناد و رامشی زین باغ جنت آیین، زین کاخ کرخ وار جناس زائد مکرر دیوان، صص 166و 167و 168 ******* در صفت داغگاه ابوالمظفر ف ال ه احمد بن محمد والی چغانیان چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار پرنیان هفت رنگ اندر سرآرد کوهسار استعاره خاک را چون ناف آهو مشک زاید بیقیاس بیدا را چون پر طوطی برگ روید بیشمار تشبیه- مجاز باد گویی مشک سوده دارد اندر آستین باغ گویی لعبتان ساده دارد در کنار استعاره ارغوان لعل بدخشی دارد اندر مرسله نسرن لؤلؤی لالاء دارد اندر گوشوار استعارة مکنیه تا برآمد جامهای سرخ مل بر شاخ گل پنجه های دست مردم سر فرو کرد از چنار استعاره باغ بو قلمون لباس وراغ بوقلمون نمای آب مروارید رنگ و ابر مروارید بار استعاره راست پنداری که خلعت های رنگین یافتند باغهای پرنگار از داغگاه شهریار استعاره اندر آن دریا سماری وان سماری جانور وندر آن گردون ستاره وان ستاره بیمدار مجاز- استعاره معجزه باشد ستاره ن و خورشید پوش نادره باشد سماری که بر و صحرا گذار مجاز بر در سرای خسرو پیروز بخت از پی داغ آتشی افروخته خورشید وار تشبیه خسرو فرّخ سیر بر بارة دریا گذر با کمند شصت خم در دشت چون اسفندیار استعاره- تلمیح اژدها کردار پیچان در کف رادش کمند چون عصای موسی اندر دست موسی گشته مار تشبیه و تلمیح کوه کوبان را یگان اندر کشیده زیر داغ باد پایان رادوگان اندر کمند افکنده خوار استعاره زیرها چون بیدلان مبتلی نالنده سخت رودها چون عاشقان تنگدل گرینده زار مجاز ای جهان آرای شاهی کز تو خواهد روز رزم پی آشفته امان و شیر شرزه زینهار استعاره گر نسیم جود تو بر روی دریا بر وزد آفتاب از روی دریا زر بر انگیزد بخار استعاره ور خیال تیغ تو اندر بیابان بگذرد از بیابان تا به الماس برخیزد غبار اغراق تیغ و جام و باز و تخت از تو بزرگی یافتند روز رزم و روز بزم و روز صید و روز بار لف و نشر دوستان و دشمنان را از تو روز رزم و بزم شانزده چیزست بهره، وقت کام و وقت کار نام و ننگ و ف و عار و عز و ذل و نوش و زهر شادی وغم،سعدونحس وتاج وبند وتخت ودار جناس لاحق- جناس مکرر و جمع و تقسیم افسر زرین فرستد آفتاب از بهر تو همچنان کز آسمان آمد علی را ذوالفقار تلمیح تا نگردد باد خاک و ماه مهر و روز شب تا نگردد سنگ موم و سیم زر و لاله خار سیاقه اعداد بر همه شادی تو بادی شادخوار و شادمان بر همه کامی تو بادی کامران و کامکار جناس مکرر بزم تو از ساقیان سرو قد چون بوستان قصر تو از لعبتان قند لب چون قندهار موازنه دیوان، صص 175و 176و 177و 178و 179و 180 ******* در مدح خواجه ابوسهل دبیر گوید فرو کوفت ماه روزه بیکبار روزه نهان کرد لشکر از پس دیوار هر دو مصرع کنایه از تمام شدن ماه رمضان باده زپنهان نهاد روی بمجلس خیز و بکار آی و کار مجلس بگزار کنایه روز و شب خویش را کنم به دو قسمت هر دو بیکجای راست دارم چون تار مجاز آیم و چون کخ به گوشه ای بنشینم پوست بیک بار برکشم زستغفار مجاز راست چو شب گون شود بگریزم گویم تا در نگه کنند به مسمار کنایه از تاریکی آرزوی خویش را بخوانم و گویم شب همه بگذشت خیز و داروی خواب آر مجاز فرخی آ نفایه گفتی و دانی این چه سخن بود پیش خواجه بیکبار تخلص خواجة سید و کیل سلطان بوسهل آنکه بدو سهل گشت کاربر احرار جناس تام گرچه فراوان دهد دلش بنگیرد مانده نگردد ز مال دادن بسیار مجاز امروز آیی مطیع تر بود از دی امسال آیی گشاده تر بود از پار مجاز آری هر که نام جوید بی شک با دل و با نفس کرد باید پیکار کنایه روزش همواره نیک باد و بهرنیک دسترسش باد تا همی بودش کار تأیید دیوان، صص 197و 198و 199 ******* در مدح عضدال ه یوسف برادر سلطان محمود یاد باد آن شب کان شمسة خوبان طراز بطرب داشت مرا تا بگه بانگ استعاره از یار من و او هر دو بحجرد درومی مونس ما باز کرده در شادی و در حجره فراز در شادی کنایه از شروع شوخی و شادی باز گه بصحبت بر من با بر او بستی عهد گه ببوسه لب من با لب او گفتی راز مصرع دوم کنایه است من چو مظلومان از سلسلة نوشروان اندر آویخته زان سلسلة زلف دراز تلمیح و تشبیه خیره گشتی مه کان ماد به می بردی لب روز گشتی شب کان زلف به رخ کردی باز تشبیه او هوای دل من جسته و من صحبت او من نوازندة او گشته و او رود نواز کنایه آنکه از شاهان پیداست بفضل و بهتر چون فرازی زنشیبی و حقیقت زمجاز مصرع دوم تضاد دارد آزرا دیدة بینا دل من بود مدام کور کردی به عطاهای گران دیدة آز ردوالعجز علی الصدر سال تا سال همی تاختمی گرد جهان دل به شة روزی و تن از غم به گداز مجاز حلم را رحم تو گشته ست بهر خشم سبب زیبد ای خسرو اگر سربفرازی بفراز جناس زائد مکرر ناوک اندازی وزوبین فکن و سخت کمان تیزتازی و کند افکنی و چوگان باز تنسیق صفات گر تو رفتی سوی ارمن بدل بیژن گیو از بساط شه ایران به سوی جنگ گراز تلمیح تاکنون از فزع ناوک خونخوارة تو نشدی هیچ گرازی ز نشیبی به فراز تضاد- استعاره پادشا باش و به ملک اندر بنشین و بگرد شادمان باش و بشادی ب ام و بگراز تأیید همچنین عید بشادی صد دیگر بگذار با بتان چگل و غالیه زلفان طراز تأیید تو به صدر اندر بنشسته بآیین ملوک همچنان مدح نیوشنده و من مدح طراز تأیید دیوان، صص 199و 200 ******* در مدح ف ال ه ابوالمظفر احمد بن محمد والی چغانیان تاخزان تاختن آورد سوی باد شمال همچو سرمازده باز له گشت آب زلال جناس زائد باد بر باغ همی عرضه کند زر عیار ابر بر کوه همی توده کند سیم حلال کنایه از زردشدن برگ درختان باغ- کنایه از آمدن ابرهای باران زا هر زمان باغ به زر آب فروشوید روی هر زمان کوه به سیماب فرو پوشد یال دو مصرع استعاره دارد شیرخواران رزان را بب د گلو تا رزان تافته گشتند و بگشتند از حال استعاره از خوشه های انگور خونهاشان به تعصب بکشیدند به جهد ساختند از پی هر قطره حصاری زسفال استعاره از آب انگور چون ی کینه ز خونریز رزان بازنخواست خونشان گشت بنزدیک دمند حلال حُسن تعلیل برای خود شاعر گر حلالست حلالیست کز آن نیست گزیر ور حرامست حرامیست کزو نیست وبال جناس زائد مکرر ما به شادی همه گوییم که ای رود بموی ما به پدرام همی گوییم ای زیر بنال مجاز مطربان طرب انگیز نوازنده نوا ما نوازندة مدح ملک خوب خصال کنایه از مداحی و شعر سرودن ف ت که بر در او جوید جای بوالمظفر که ظفر بردر او یابد هال جناس زائد خسرو شیر دل پیلتن دریا دست شاه گرد افکن لشکرشکن دشمن مال تنسیق صفات آنکه با همت او چرخ برین همچو زمین آنکه با هیبت او شیر عرین همچو شکال سجع متوازی ای نه جمشید و بصدر اندر جمشید سیر ای نه خورشید و ببزم اندر خورشید فعال تلمیح هیچ سایل نکند از تو سؤالی که نه زود سوی او سیمی تازان نشود پیش سؤال کنایه از هدیه فرستادن زیر آن سایه به آب اندر اگر بر گذرد همچنان خیس زمه ریزه شود ماهی وال تشبیه ی که رخ ازداغ تو آراسته کرد اژدها بالش و بالین کندش از دنبال جناس زائد- استعاره تا خبر شد سوی سیمرغ که بازان ترا از ادیمست بپای اندر بر بسته دوال اغراق رشک آن را که به بازان تو مانند شود بست بر پای دوالی و بر او گشت وبال اغراق وقت پروازش ب ای دوال اندر ماند زان مر اورا نتوان دید که بستستش بال حُسن تعلیل ای ی که ترا دهر شرف داد و نداد جز بتو مملکت و عزت و اقبال و جلال سجع متوازی کاندر آن روز که من مدح تو آغاز کنم آفتاب از سرمن میل نگیرد به زوال مصرع دوم کنایه ملکا اسب تو و زر تو و خلعت تو بنده را نزد اخلا بفزودست جلال سیاقه اعداد- حُسن طلب آن کمیت گهری را که تو دادی به رهی جز به شش میخ ورا نعل نبندد نعال جناس زائد ازبرسنگ ورا راند نیارم که همی سنگ زیر سم او ریزه شود چون صلصال حُسن طلب گویی او بور سمندست و منم بیژن گیو گویی او رخش بزرگست و منم رستم زال تلمیح تاچو جعد صنمان دایره گون باشد جیم تاچوپشت شمنان پشت بخم باشد دال ات تأیید از اینجا شروع می شود.
تا چو آدینه بسر برده شد آید شنبه تاچو ماه رمضان بگذرد آید شوال تأیید شادباش ای ملک پاک دل پاک گهر کام ران ای ملک نیک خوی نیک خصال تنسیق صفات بجهان بادی پیوسته و از دور فلک بهرة توطرب و بهر بد ش ملال تضاد دیوان، صص 219و 220و 221 ******* در مدح خواجه احمدبن حسن میمندی گوید بنفشه زلف من آن سرو قد سیم اندام برمن آمد وقت سپیده دم به سلام استعاره درست گفتی کز عارضش برآمده بود گه فرو شدن تیره شب سپیدة بام تضاد ز عود هندی پوشیده بر بلور زره زمشک چینی پیچیده بر صنوبر دام تشبیه بحلقه کرده همی جعد او حکایت جیم بپیچ کرده همی زلف او حکایت لام تشبیه چه گفت، گفت که ای درجفا نکرده کمی چه گفت، گفت که ای دروفا نبوده تمام سجع متوازی برادران و رفیقان تو همه بنوا تو بینوا و بدست زمانه داده زمام جناس زائد و تضاد زخواستن به همه حال ننگ باید داشت اگر بدادن بیهوده جست خواهی نام تضاد همی روی سوی درگاه میرخوار و خجل بکار برده بکف کرده ای حلال و حرام تضاد من آن مهی را خدمت کنم همی که به فضل چو فضل برمک دارد به درهزار غلام جناس تام بسا ا که چو من سوی خدمتش رفتند به چاشتگاه غمین، شادمان شدند به شام تضاد عطای او نه زدشمن برید و نه از دوست چنین برد ره آزادگان و خوی کرام تضاد بهر تفضل ازوکشوری به نعمت و ناز بهر عنایت ازو عالمی به جامه و جام جناس زائد مکرر ثنا یدن نزدیک او چو آب حلال درم نهادن در پیش او چو باده حرام تشبیه- تضاد مدیح او شعرا را چو سوره الاخلاص سرای او ادبا را چو کعبه ال تشبیه بعلم و عدل و ب و نیکخویی مؤیدست و موفق مقدمست و مصرع دوم تنسیق صفات قلم بدستش گویی بدیع جانوریست خدای داده مرآنرا بصارت و الهام تلمیح به دشمنان لعین آنچه او کند به قلم به تیغ و تیر همانا نکرد رستم سام تلمیح مرا چه طاقت آنست یا چه مایة آن که پیش تو سخنی رادهم به نظم نظام جناس زائد مکرر همیشه تا نبود ثور خانة خورشید چنان کجا نبود شیر خانة بهرام تأیید همیشه تا بروش ماه تیز تر ز زحل همیشه تا بشرف نور پیشتر ز ظلام تأیید و تضاد جهان به کام تو دارد خدای عز وجل بود مساعد تو ذوالجلال والاکرام تلمیح و ملمع است دیوان، صص 240و 241و242 ******* نیز در مدح سلطان محمدبن سلطان محمود گوید تمام شعر صنعت سئوال و جواب دیوان، صص 271و 272و 273 ******* نیز در مدح ابواحمد محمدبن محمود غزنوی با چنین حال زمن صبر و نهان راز همچنان باشد کز ریگ روان آب روان تشبیه تو ندانی که مرا کارد گذشته ست زگوشت تو ندانی که مرا کار رسیده ست بجان ارسال مثل کار امروز بترگشت که نومید شدم از تو ای کودک شادی ده اندوه ستان تضاد تو چو من ی بسیار و نیابم چو تو من گر جهان جمله بگردم زکران تا بکران جناس زائد مکرر آنکه با کوشش او ابر بخیلست بخیل آنکه با کوشش او شیر جبانست جبان تکرار دوستداران را زو قسم نعیمست نعیم بدسکالانرا زو بهره سنانست سنان تکرار نیست ای شاه ترا هیچ شبیه از اشباه نیست ای میر ترا هیچ قرین از اقران اشتقاق این همی گفت که احسنت وزه ای شاه زمین وان همی گفت که جاوید زی ای شاه زمان اشتقاق مردمان را د و رای بدان داد خدای تا بدانند بد از نیک و سرود از قرآن حُسن تعلیل مهر تو بر دل من تا به جگر بیخ زده ست شاخها کرده بلند و بارها کرده گران کنایه چون بیکبار گرفتم دل از خدمت تو نبود درد مرا نزد طبیبان درمان تناسب در بلاگر ز تو بیزار شوم بیزارم از خ که فرستاد به احمد قرآن اغراق تا بهر حالی از آب نروید آتش تا بهر رویی از خاک نبارد باران تضاد تا زمین چون پر طاووس شود وقت بهار باغ چون پهلوی دراج شود وقت خزان تأیید- تضاد دیوان، صص 277و 278و 279و280 ******* درحسب حال وملال خاطر یوسف و سه سال مهجور ماندن از خدمت او و شفاعت محمد گوید خوشا بهاران کز می و بخت جوان همی بدیدن روی تو تازه گردد جان تناسب کجا گلیست نشسته ست بلبلی بر او همی سراید شعر و همی زند دستان تجاهل عارف ترا چه باید خواند ای بهار بی منت ترا چه دانم گفت ای بهشت بی دربان تجاهل عارف ربوده ای بجمال از بهار پارین گوی بهار پارین با تو نموده بود خزان تضاد نه شب همی بزند لالة تو برهم چشم نه گل بروز ببندد همی ز خنده دهان استعاره مگر به چشم من آید همی چنین که چنین نبود پار مرا چشم و دل بدین و بدان تکرار هنوز بر دلم ار بنگری گره گره است ز درد و غم که فرو خورد می زمان بزمان جناس زائد مکرر شب دراز همی خورد می غمان دراز بروز راز همی ی زخلق نهان جناس زائد ز بهر او بهمه خانه ها مرا اجلال بجاه او بهمه کارها مرا امکان سجع متوازن در خزانة او پیش من گشاده و من گشاده دست و گشاده دل و گشاده زبان مصرع دوم تنسیق صفات بنزد او شدم و حال خویش گفتم باز چنانکه بود، ن زیاده و نقصان تضاد سپهر، همت او را همی کند خدمت زمانه ت او را همی برد فرمان اغراق بساط ت او را به روی روبد ماه زمین همت او را به سرکشد کیوان اغراق هم از جوانی معروف شد بنام نکو شگفت باشد نام نکو ز مرد جوان این بیت در قصیده های مختلف تکرار شده است کنون به لشکر خان آن کند سپهبد ما که در قدیم نکرده ست رستم دستان تلمیح زهی به همت ری و فر افریدون زه به سیرت جمشید و داد نوشروان تلمیح هم به صورت ایوان تو پدید آید سپهر و بود غرض تا درو کنی ایوان تجاهل عارف تو آفتاب و به پیروزی و سعادت و عز ستارة شرف و ملک با تو کرده قران تناسب دیوان، صص 283و 284و 285و 286 ******* در مدح ابویعقوب یوسف برادر سلطان محمود گوید همه گره گره است آن دو زلف چین بر چین گره به غالیه و چین به مشک ناب عجین تکرار- استعاره ش ته زلف تو تازه بنفشة طبریست رخ و دو عارض تو تازه لاله و نسرین تشبیه بلند قد تو سروست و روی خوب تو ماه نه سرو باغ چنان و نه ماه چرخ چنین تشبیه - تفضیل بتیر نرگس تو با دل من آن کرده ست که تیر شاه جهان با مخالفان لعین استعاره از مژه یار مکین ت و در مرتبت گرفت
با
فرخی 90 ص