زیر باران باید رفت

به نقل از خبرگزاریها در مورد زیر باران باید رفت : پرنده آواز خوان را بگو این باران ها ساختگی ست دلخوشی ها استیجاری ست آبی که از آسمان می بارد باران نیست سرشار از سیاهی ست زیر این باران نیز شاعر شده است، گاه تنهایی ست کنج قفس برای تو رهایی ست پ.ن: آسمان دلبری می کند، گویا میداند دلم در مقابل برف های سفید پولکی کم می آورد، ها را باید کشید، پرها را باید چید ... نوزدهمین روز از بهمن ماه 94 بارانی که آمد برفی که ننشست من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست. و چرا در قفس هیچ ی کر نیست. گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد. چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. واژه ها را باید شست . واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد. چترها را باید بست. زیر باران باید رفت. فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد. با همه مردم شهر ، زیر باران باید رف. صدای نم نم باران خواب را از چشمانم ربوده بود . هر کاری نتوانستم چشمان منتظرم را با شهر خواب آلود همراه سازم . از جایم بلند شدم . آرام آرام به سمت حیاط حرکت . صدای چک چک باران نزدیک و نزدیکتر می شد . فضا مملو از بوی باران شده بود . وقتی به حیاط رسیدم با آهنگ باران همراه شدم. چشمها را باید شست جور دیگر باید دید
چترها را باید بست زیر باران .
باران باران بهاری یاد اور خاطرات دور و نزدیکزیر باران های شهر من در خود می شکنیمی باری مرور می کنی رویاهایت را با هر قطرهبا هر قطره ی اشک هایتچه بغضی دارد این باران او هم می داند که هر جا رویم باز ...باز دلتنگ همیما چه قسمتی چه تقدی یای که تو را از من بگیردتا دنیا دنیاستتا منی نفس نفس می زندباید با بغض من ببیارد!ای باران به پای دلم ب. عشق را زیر باران باید جست... چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت فکر را خاطره را زیر باران باید برد باهمه مردم شهر زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید دید عشق را زیر باران باید جست زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی زندگی آبتنی در حوضچه اکنون است «سهراب سپهری» من زیر باران ایستاده ام و انتظار تورا میکشم...چتری روی سرم نیست...میخواهم قدمهایت را، با تعداد قطرات باران شماره کنم.تو قبل از باران میرسی یا...باران قبل از آمدن تو به پایان میرسد؟مرا که ملالی نیست...حتی اگر صد سال هم زیر باران بدون چتر بمانم،نه از بوی یاس باران خورده خسته میشوم،نه از خاکی که باران غبار را از آن ربوده است...هر وقت چلچله برایت نغمه ی دلتنگی خواند و خواستی دیوار را از بین دیدارهایمان برداری بیا...من تا آ ین فصل باران منتظرت میمانم... تقدیم به تمام مادران سرزمینم : تومیخوانی برایم باز هم املای باران را ومعنا میکند چشمت ؛معماهای باران را میان دستهایت سیب ؛مویت خوشه ی گندم هوایی می کند دیدار تو ؛حوای باران را بهشت افتاد د ایت؛دلت ازجنس باران شد و عشق آرام خم می شد ؛ببوسد پای باران را نگفتی پشت ابرستان؛چرا خورشید می بافی؟! تو شاید خوب می فهمی ؛تب فردای باران را من . سهراب گفتی:چشمها را باید شست... شستم ولی...؟

گفتی:جور دیگر باید دید ... دیدم ولی...؟

گفتی:زیر باران باید رفت... رفتم ولی...؟

او نه چشم های خیس و شسته ام را دید

نه نگاه دیگرم را

او هیچکدام را ندید!!!

فقط در زیر باران به طعنه ای خندید و گفت: دیوانه ی باران ندیده... تا حالا شده از اینکه نسبت به بعضی چیزا و بعضی افراد بدبین هستید ، از خودتون دلخور بشین و بخواهید به همه چیز و همه ، یه جور دیگه نگاه کنید ؟



" چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست، واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست، زیر باران باید رفت

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد؛ با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید، عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید بازی کرد، چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت

زندگی ، تر شدن پی در پی، زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است "

سهراب سپهری بقیه در ادامه مطلب استیکر اسم باران در تلگرام
جذاب ترین استیکر اسم باران زیبا ترین استیکر اسم باران بهترین استیکر اسم باران جدید ترین استیکر اسم باران استیکر های اسم باران ادامه مطلب چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست
هر کجا هستم٬باشم
آسمان مال من است
پنجره٬ فکر٬ هوا ٬عشق
زمین مال من است
چشمها را باید شست
جور دیگر ب. ببار باران

که دلتنگم....مثال مرده بی رنگم

ببار باران

کمی آرام....که پاییز هم صدایم شد

که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد

ببار باران

بزن بر شیشه قلبم....بکوب این شیشه را بشکن

که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشد

ببار باران

که تا اوج ن ن ها مدام با از یادش

ببار باران

درخت و . سهراب گفتی:چشمها را باید شست... شستم ولی...؟

گفتی:جور دیگر باید دید ... دیدم ولی...؟

گفتی:زیر باران باید رفت... رفتم ولی...؟

او نه چشم های خیس و شسته ام را دید

نه نگاه دیگرم را

او هیچکدام را ندید!!!

فقط در زیر باران به طعنه ای خندید و گفت: دیوانه ی باران ندیده... +دیروز نوشتم باران بارید ... اما اندک. ولی امروز بارید ولی نه اندک. و چه حس زیباییست خیس شدن زیر باران. گوش کن ... چه صدای زیباییست صدای برخورد قطره های باران با زمین خسته. صدای باران زیباست. و آرامش بخش. و من دوست دارم حال و هوای بارانی را. هوا دونفرست ... من و خدا , بی چتر ... زیر باران +دیروز نوشتم باران بارید ... اما اندک. ولی امروز بارید ولی نه اندک. و چه حس زیباییست خیس شدن زیر باران. گوش کن ... چه صدای زیباییست صدای برخورد قطره های باران با زمین خسته. صدای باران زیباست. و آرامش بخش. و من دوست دارم حال و هوای بارانی را. هوا دونفرست ... من و خدا , بی چتر ... زیر باران خسته ام، قطره، قطره بشمارم، باران دوست دارم که بر این خاک ببارم، باران دوست دارم که دل از شهر و دیارم م بروم سر به بیابان بگذارم باران سبز نه! زرد نه! آمیزه ای از سبزم و زرد بس که درهم شده، پاییز و بهارم، باران! داروک نیست، خدا! قاصدکی بود ای کاش کاش می شد به نگارم بنگارم باران! تو نمی آیی و من این همه خاکی شده ام تو اگر باشی با خاک چکارم. سراپا خیس از عشق و باران …
در پاسخشان چه خواهی گفت اگر بپرسند : آستینت را کدامیک تر کرده است ؟ . . . باران یعنی تو برمی گردی …
الان داره بارون میاد … . . . من برای تو چتری بیش نبودم …
بـاران که تمام شد فراموشم کردی !
تو تتنها همقدم باران می خواستی اما من خود باران شدم بعد از تو … . . . باران که میبارد ، دلم برایت تنگ میشود …
راه می افتم بدون چتر ، من بغض میکنم ، آسمان گریه !. . . . باز باران میبارد و همه جا خیس است ، چشمان خیسم را کجا آویزان کنم ؟ باران که می بارد ...

همه تند تند راه میروند تا خیس نشوند ....

اما زیر باران ...

قدم میزنیم تا گویی عاشقانه ای برای خود بسازیم ...

زیر باران قدم زدن در کنار تو زیبا ترین خاطره عاشقانه من خواهد شد ...








ای کاش من هم باران بودم

دقیقا میگذاشتم

روزی که چترت را جا گذاشته ای

می با

و بوسه هایم را بر ص. شوق باران... خش الی عنان طاقتم را بریده بود٬ هر روز به امید نیم قطره بارانی به آسمان چشم می دوختم... تخم نا امیدی در شوره زار قلبم جوانه می زد٬ غرق در خیال باران در کنج منزل نشسته بودم که ناگهان صدای وشان رعد مرا به خود آورد... چترم را برداشته و از منزل خارج شدم... جوانکی را دیدم که قطرات باران را بر وجودش حس می کرد.. زیر باران چنان پایکوبی . چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خو د
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی در حوضچه "اکنون" ا.
کوچه می خواند تو را ، باران ببار
ابرها را دانه دانه جمع کن
بر زمین دامن گشا ، باران ببار
خاک اینجا تشنه ی دلتنگی است
آسمان را کن رها ، باران ببار
باغبان از کوچه باغان رفته است
ابر را جاری نما ، باران ببار
موج میخواهد بیابان سکوت
با خوِد دریا بیا ، باران ببار
تا بیاید آن بهار سبز سبز
تازه تر باید هوا ، باران ببار
ام آشوب و دل خونابه است غصه می سوزد مرا ، باران ببار از این به بعد تنها ادامه می دهم ، تنها در زیر باران . . .
حتی به درخواست چتر هم جواب رد می دهم و گوشه ای می اندازمش !
میخواهم تنهایی ام را به رخ این هوای دو نفره بکشم ! باران نبار من نه چتر دارم نه یار ! یک ساعت که آفتاب بتابد ، خاطره آن همه بارانی از یاد می رود این است حکایت آدم ها ، فراموشی. در این باران، هوا تاریک تر، و همه شهر در خواب. صدای ِ باران و جیرجیرک، کمی مانده به صدای ِ کلاغ ها و پرندگان ِ سحری، باران تند می شود، تند، تند. قرآن می خواند، باید چند ختم ِ قرآن را تمام کند، برای ِ پول (باید همین جا نقطه را گذاشت و دیگر ننوشت، باید آ ین نقطه را گذاشت و دیگر تمام کرد...) این قرمزی ِ چشم ها چاره ای جز خواندن ِ قرآن ندارد. چه. و امروز هم باران آمد، باران آمد و من به تماشای باران نه نشستم و نه قدم زدن را تجربه ، پس از مدتی بی خیالی دلتنگ شدم مثل کوچه های انتظار، که برای آمدن تمام وقت راه باز میکنند و.... نمیدانم در دل بارانی آسمان چه میگذشت که حرفهایمان مشترک میشد و.... دوست داشتیم فقط و فقط راه برویم، باران که می بارد تو می آیی
باران گل باران نیلوفر
باران مهر و ماه و آیینه
باران شعر و شبنم و شبدر

باران که می بارد تو در راهی
از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز
با ابر و آب و آسمان جاری بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که دین را دام د
شکار خلق و صید خام د
بزن باران خدا بازیچه ای ش. باید لیلایی باشد
بگوید مهریه ام باران
یک ماه.. دو ماه.. سه ماه.. که باران نبارید
مرد برود تمام شهر را جمع کند، ببرد بیرون شهر، باران بخوانند
مهریه ی لیلا
مردم شهر را با هم
شهر را با باران
و این همه را با خدا آشتی دهد ... من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست. و چرا در قفس هیچ ی کر نیست. گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد. چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت. فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت. دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست. زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی در حوضچه “اکنون”است.
باران صبحگاهی وسط تابستان، پنجره های باز و از همه طرف شنیدن صدای باران و هوای خنک بعد از زهای بی وقفه تفتیده تابستان؛ فقط باید دست به دعا برداشت و اجابت آرزوهای خوب رو از خدا خواست: اول از همه هم سلامت جسم و جان و آرامش روح و روان برای همه مردمان؛ خصوصا عزیزانمون .....

تابستان هم که باشد. کل روز را هم درگیر بوده باشی. باز هم موسیقی نیمه شب باران تو را به پای پنجره می کشاند. دارم به تو فکر میکنم. به قدم های مان در زیر باران. اینکه اجازه نخواهم داد هیچ چیز جای تو را برایم بگیرد. ما عاشقانه ای ارام خواهیم ساخت برای یکدیگر. شاید آن روز، روز فردای باران باشد.... کربلا نوشت: باران برایم بوی بهشت بین الحرمین را. باران که می بارد تو می آیی
باران گل باران نیلوفر
باران مهرو ماه و آیینه
باران شعر وشبنم و شبدر
باران که میبارد تو در راهی
از دشت شب تا باغ بیداری

ازعطر عشق و آشتی لبریز
با ابر و آب و آسمان جاری
غم میگریزد غصه میسوزد
شب میگدازد سایه میمیرد
تا عطر آهنگ تو می د
تا شعر باران تو میگیرد

از لحظه های ت. و این باران
که در نبودنت می بارد
نامش باران نیست...
نمک زخم این خاطره هاست... در دشت لاله زاران ...در شام غمگساران ...در چشم بی قراران باران گرفته باران در خانه سپیده، خورشید نو دمیده، بیتی از آن قصیده، یا دیده یا شنیده، ای نور هر دو دیده، سرباز سر بریده در دشت لاله زاران ...در شام غمگساران ...در چشم بی قراران باران گرفته باران بر خاک پاک یاران... باران گرفته باران... هر دم به جستجویی، دل می رود به سویی... دل می رود به سویی روی بنفشه خویی لبخند لاله رویی لبخند لاله رویی در خون شد آرزویی...فواره شد گلویی از داغ نو بهاران باران گرفته باران...باران گرفته باران... تبریک باران کوثریتبریک باران کوثری , باران کوثری به مناسبت روز پدر تصویری قدیمی از پدرش را در اینستاگرام منتشر کرد.باران کوثری: اونایی که هستن ولی نیستن!جهانگیر کوثری تهیه کننده سینما، مجری و رو مه نگار کهنه کار، همسر رخشان بنی اعتماد و پدر باران کوثری است.باران کوثری تصویر زیر را از دوران کودکی خود به مناسبت روز پدر منتشر کرد و نو. با تو قدم زدن تنها زیر باران چه طعمی دارد با تو زیر باران دلم می سوزه بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی .... باران پاییز است و آغاز بارش باران، اما همیشه باران رحمت الهی نیست و در برخی مناطق تبدیل به تهدیدی جدی می شود. کاش باران می آمد ... کاش باران می آمد … دلم می خواهد از قطره هایش بالا روم و از پشت بام ابرها روشن ترین ستاره ها را از آبی آسمان برچینم و بر گلهای آرزویم بیاویزم و هر شب تو را در باغ رؤیاهایم زیر باران مهتاب به ضیافت عشق بنشانم کاش باران می آمد … چه باران زیبایی!! به راستی این قطرات بزرگترین نوازندگان طبیعتند. کنار شومینه می ایستم، پشت پنجره، زغال های نیم سوز شده و چای داغ در لیوانی پر از عشق،دو دستی حر را بغل میزنم، چشمانم را میبندم،خاطرات هجوم می آورد درست مثل گله اسبان وحشی، افسار گسیخته و پر صلابت. غوغایی به پا میشود ،صدای شر شر باران و لمس قطراتش بر روی صورتم، دلم بی تاب. شب مه گرفته و تنها قدم زدن دوباره بار هوس این قدم زدن هارا! دوباره قصه تنهایی من و باران، تن باران که خیس می کندام تن باران شرجی و مه و ساحل بندر چارک کنار ساحل آرام، من و باران و شعر و سیگار و مه و تنهایی، جمعمان جمع است! باز باران با ترانه می دود بر بام خانه
قصه تلخ و عجیب رفتنت از این ترانه

باز باران زیر باران می رود تنها به خانه...
باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟

آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران

گردش یک روز دیرین...

پس چه شد دیگر کجا رفت؟

خاطرات خوب و شیرین...

در پس آن کوی بنبست

در دل تو آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز

غ. درست مانند زمین، خورشید آب و هوای بد به خود می بیند که همراه با بادهای قوی و بارش باران است. اما بر خلاف باران های زمینی، باران خورشید از گاز باردار پلاسما تشکیل شده و با سرعت 200 هزار کیلومتر در ساعت و از جو بیرونی این ستاره (تاج خورشیدی) روی سطح آن می بارد. گفته می شود هزاران قطره ای که بارش باران را تشکیل می دهند، دل من سخت بی تابست می کشد مرا ، به دورانی که در آن واژه ها بسیار رنگینند سر شوق بچه ای نادان ، می سراید لبی به زیبایی باز باران های با ترانه کودک با گهر های فراوانی می زند بر دل شاعر شور عشق و حس رویایی منم امروز می خوانم .،اما شعر باران ک نم را باز باران های طوفانی با گهر هایی از پریشانی می خورد بر سر بابا می کند دمی او را، خسته از روز ها. دنده ی چپم درد میکند
وای از دست سادگی های من!
این صبح،
از همین دنده بیدار شده امباید دوباره بخوابم/
تا باقی وز را از دنده ای دیگر بیدار شوم
/ اما
/وقتی راست و درستی در کار نیست
خواب بودن
خواب ماندن
به خواب زدن احساسات
شاید بهترین باشد!کاش
باران بگیرد............................باید تمام خانه ی دل را جارو کنم
گرد و خاک عجیبی خواهد شد
اگر باران یاریم نکند امروز!

در کارخانه هاابر براده در هیجان استو صافی سیاه نمی داندباید کدام خس خس سنگین را لاجرعه سرکشد.
در کارخانه ها باران تاول آب نمی نوشدباران تاول عشق نمی ورزدباران تاول از ریه ها رد نمی شوداو تابع جریانی ستکه با نسیم پاک کنندهو حس ارغوانی آگاهی همسو نیست.
تو آن سوی زلف های بلندت هستیو حس نمی کنیدر کارخانه ها ابر براده در هیجان است و بارش مداوم تاول  باران را انکار می کند.                          ۲۱/ 2/88 همیشه عاشق باران بودمهمیشهاما چند روزیست باران که می بارد دلهره می گیرم ، افکارم به هم می ریزد و فقط یک تصویر در مقابل چشمان خیالم جان می گیرد و می ماند و می ماند...تصویر دختربچه ای که کنار بساط فال و دستمال کاغذی در خیابان انقلاب ، زیر باران مشق می نوشت . مردم متدین سومین حرم اهل بیت (ع) برای نزول باران رحمت الهی در حرم احمد بن موسی (ع) طلب باران اقامه د. و باران... می شوید هرآنچه از دود و دم استای کاش می شست هر آنچه از درد و غم است باران...باران...ترانه زندگی ،دلبستگی باران...باران...ترنم دلباختگی ،سرود
باران...باران...قاصد رنگین کمان باران... باران... تبسم رشددست در دستان من ده تا باهم به زیر باران برویم ، اما بدون چتر صدای باران زیر چترمثابه صدای ددان است به هم نگاه کنیم و در نگاهمان به یاد آوریم که باید دائم با هم باشیم نه با هم بودن را تجربه کنیم دوست دارم زیر باران را برای خودمان نگه داریم

نه شاید چون بدی هایمان
آن را باران بشوید ولی من باز فریاد خواهم زد..............
................دوستت دارم...................
م . ن
کارگر ساختمان گفت : باران می بارد ، امروز گِل آلود خواهد بود
پستچی گفت : باران می بارد ، روزی سختی را خواهم گذرانید
راننده تا ی گفت : باران می بارد ، مسافران زیادی خواهم داشت
بانوی خانه گفت : باران می بارد ، بیرون رفتن و ید چه بدبختی است
پیر دختر گفت : باران می بارد ، مُدل مو هایم به هم خواهد خورد
کشاورز اول خندید : باران . من و باران چقدر غمگینیم من و باران چقدر بی ت م هر دو با یاد قصه ی دریا شب به شب تا سحر نمی خو م من و باران رفیق هم هستیم هر دو از عشق ، از غزل سرشار وسط کوچه های تنهایی من و باران و اشک ، با هم یار چه حیاتی ! چه لحظه ی ن زندگی قطره قطره می بارد بر سر و صورت من و کوچه نرم و آرام ، بوسه می کارد آی باران ! تو را نمیفهمد آن که چتری به روی سر دارد معنی خیس بوسه هایت را پلک چشمان من خبر دارد از حضورتو در شب و روزم خاطراتی به ذهن من جاریست خاطراتی شبیه تنهایی که پر از بغض و گریه و زاری ست علی غنی