شاعر عاشق و تنها

به نقل از خبرگزاریها در مورد شاعر عاشق و تنها : عاشق زنی مشو که می شد،
که می داند،
که داناست،
که توان پرواز دارد،
به زنی که خود را باور دارد!
عاشق زنی مشو که
هنگام عشق ورزیدن، می خندد یا می گرید،
که قادر است جسمش را به روح بدل کند،
و از آن بیشتر،"عاشق شعر است"!
(اینان خطرناک ترین ها هستند)
و یا زنی که می تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد،
و یا که توان ز. با این آدم ها رابطه ی خوبی دارم.با همدیگر بیرون می رویم.به کتابفروشی های جدید سر می زنیم و راجب رمان های دوست داشتنیمان جمله ها را ردیف کرده و پر حرفی می کنیم. بعد من برایش کت هدیه می گیرم.بعد او ذوق زده می شود. بعد باهم قدم می زنیم از یک پیاده رو خلوت و حرفی نمی زنیم.سکوت و سکوت و سکوت... با این آدم ها رابطه ی خوبی دارم اما... شیفته نمی شوم.. عاشق زنی مشو که می خواند که زیاد گوش می دهد زنی که می نویسد عاشق زنی مشو که فرهیخته است افسونگر، وهم آگین، دیوانه عاشق زنی مشو که می شد که می داند که داناست، که توانِ پرواز دارد به زنی که خود را باور دارد عاشق زنی مشو که هنگام عشق ورزیدن می خندد یا می گرید که قادر است جسمش را به روح بدل کند و از آن بیشتر عاشق شعر است (اینان خطرناک ترین ها هستند) و یا زنی که می تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد زنی که از سیاست سر در می آورد زنی که از بی عد ی بیزار است عاشق زنی مشو که بازی های توپی و فوتبال را دوست دارد زنی که فارغ از ویژگی های صورت و پیکرش، زیباست عاشق زنی مشو که پُر، مفرح، هشیار، نافرمان و جواب ده است که پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می شوی که با تو بماند یا نه که عاشق تو باشد یا نه از این گونه زن، بازگشت به عقب ممکن نیست هرگز ( "مارتا ریورا گاریدو" شاعر معاصر دومینیکن" ) شاعر شیرین سخن حافظ گفت این شعر را شاعر نام دار و معروف ایران و جهان گفت شاعر شیرین سخن گفت: باضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باشبیماری اندراین غم خوشتر زتندرستی در مذهب طریقت خامی نشان کفر استآری طریق رندان چالاکی است و چستی عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآیدناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی آن روز دیده بودم این فتنه ها که . _____________________________________________________________________________________
هر که مدح نور تو را گفت ، شاعر است



هر که مدح نور تو را گفت ، شاعر است
شعری برای آینه ها گفت ، شاعر است

« دعبل » به مدح نور شما تا زبان گشود
او را ستود عشق و خدا گفت : شاعر است

وقتی که شهریار ادب از علی سرود
روح الامین به بانگ رسا گفت : شاعر است

آقا ! بگو که حافظ بیدل که عشق را
هر صبح و شام ، مدح و ثنا گفت شاعر است

یا مولوی که از بُن جان ، همنوای دل
نی نامه ای به نام خدا گفت ، شاعر است

یا محتشم که با مدد واژه های سرخ
شعری برای کرب و بلا گفت ، شاعر است

آن که « خط خون » تو را در زمین کشید *
شعری شبیه داغ شما گفت ، شاعر است

مولا ! ز وصف نور شما الکنم ، ولی
امشب دلم ش ت و « رضا » گفت ، شاعر است ؟

من آمدم به سمت اسان عشق تو
روحم به « هَل منِ ... » تو « بَلی » گفت ، شاعر است ؟

من عاشقم – قسم به خدا – عاشق شما
هر صدای قلب مرا گفت ، شاعر است

جان کلام ، قبله ی هفتم ، عشق !
هر که وصف نور تو را گفت ، شاعر است
* اشاره به گرمارودی و شعر عاشورایی « خط خون » این شاعر توانمند آیینی است .
خلاصه داستان:
خواننده ای عاشق یک دختر شاعر می شود؛ این درحالیست که پدرش اصرار دارد او با یک دختر پولدار ازدواج کند، خواننده عاشق پیشه در ادامه قصه متوجه می شود، دختر شاعر ناشنواست که خود این موضوع باعث حادث شدن اتفاقات جدیدی می شود…
ادامه مطلب تقویم تاریخ: ۸۱ سال پیش در دوم بهمن ماه ۱۳۱۲ خورشیدی عارف قزوینی شاعر، روشنفکر و مبارز میهن دوست در ۵۲ سالگی درگذشت. عارف اوا عمر خود را در همدان و در عمارت بدیع الحکما (عمارت معروفی که چندی پیش به دست انبوه سازان ت یب شد) به همراه یکی از خدمه های نزدیکش گزراند. چنانچه میگویند عارف در 17 سالگی عاشق دختری میشود و با وی ازدواج میکند اما ب.  نشسته ها    از راست آقایان : 1- ناصر قراخانی( محقق)  2- سعیدجلیلی هنرمند ( شاعر ) 3- محمد حسین بهرامیان ( شعر و ادبیات – از استان فارس اصطهبان )4- علی قادری ( شاعر )  5- روح ا... نعمتی ( شاعر )  6 – خسرو قربانی ( شاعر )  ایستاده ها  از راست آقایان : 1- اسماعیل امانی ( شاعر )   2- سید حسن ( دبیر ادبیات و شاعر  ) 3 – غلامرضا بهاری ( شاعر )  4- علی علیپور ( شاعر  از  نهاوند )   5- آصف عباسی  ( باز نشسته دبیر  ادبیات و  شاعر )   6 – حاتم نوروزی ( شاعر )   7 -  صمیمی رنجبر ( شاعر )   8- اصغر فدائی  ( شاعر )   9 –حمید عرب زاده ( شاعر از همدان  ) آورده اند که شهیدی شاعر روزی نشسته بود و کت می خواند .
جاهلی به نزد او درآمد و سلام کرد و گفت: «خواجه تنها نشسته است؟!»
گفت: «تنها اکنون گشتم که تو آمدی، از آن که به سبب تو از مطالعه کتاب بازماندم!»

(حوامع الحکایات عوفی، تصحیح بانو فیروزکوهی و مظاهر مصفا، باب یازدهم قسم سوم، ص 341) البته در پاورقی این حکایت مصححان ارجمند نوشت. رکنا: شاعر که بمیرد، ص از جهان کم می شود و رازهایی پنهان می ماند و حرف هایی نگفته؛ مرگِ شاعر پایانِ بخشی ازخوشی های جهان است… دوتا چشمام دوتا سرباز مغرورن که مدت هاست از معشوقشون دورن دوتا سرباز که چندتا زن تنها توی دلشوره هاشون رخت میشورن دوتا دستام دوتا چاقوی بی دسته دوتا قفل بزرگ ِ دست و پا بسته دوتا پارو دوتا پاروی بی قایق دوتا کشتی با ده تا لنگره خسته گلوم خلوت ترین پس کوچه ی بن بست سرم سرکش ترین فواره ی میدون یه فنجون قهوه تو غمگین ترین کافه یه عابر تو. ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد قهر خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد چون کرد بر عالم گذر سلطان ما زاغ البصر نقشی بدید آ که او بر نقش ها عاشق نشد جانی کجا باشد که او بر اصل جان مفتون نشد آهن کجا باشد که بر آهن ربا عاشق نشد من بر در این شهر دی بشنیدم از جمع پری خانه ش بده بادا که او بر شهر ما عاشق نشد ای وای آن ماهی که او پیوسته بر خش. عاقبت با یک غزل او را هوایی میکنم بعد عاشق ش خود را ف میکنم گفته اند او عاشق شعر است و شاعر پیشگی با همین ترفند از او دلربایی میکنم..! من که "شاعر " نیستم اما به عشق او چنین در میان دوستان " شاعر نمایی" میکنم!! قلب او سنگیست من میکوبمش با شعر ناب کعبه ای میسازم از آن و خ میکنم او طلسمم کرده با آن چشمهای میشی اش شعر میخوانم نگاهش را گ میکنم م. عاشق زنی مشو که می خواند که زیاد گوش می دهد زنی که می نویسد عاشق زنی مشو که فرهیخته است افسونگر، وهم آگین، دیوانه عاشق زنی مشو که می شد که می داند که داناست، که توان پرواز دارد به زنی که خود را باور دارد عاشق زنی مشو که هنگام عشق ورزیدن میخندد یا می گرید که قادر است روحش را به جسم بدل کند و از آن بیشتر عاشق شعر است ( اینان خطرناک ترین ها . خدا می خواست در چشمان من زیبا ترین باشی ی در نگاهت ریخت تا گیرا ترین باشی نمی گنجید روح سرکشت در تنگنای تن دلت را وسعتی بخشید تا دریا ترین باشی تو را شاعر، تو را عاشق پدید آورد و قسمت بود که در شمسی ترین منظومه مولانا ترین باشی مقدر بود خا تر شود زهد دروغینم تو را آموخت همچون شعله بی پروا ترین باشی خدا تنهای تنها بود و در تنهایی پاکش ت. رسیدن به تنهایی محض، به اینکه همه دار و ندارت خدا باشه و بس! کم نیست... همه ی دوست داشتنی هات رو ازت میگیره، که تنها بشی، ک بشکنی، که به عجز برسی... میگن عاشقا حسودن، معشوق رو فقط برای خودشون تنها میخواهند، خودِ خودشون و خدا عاشق تر از همه است عشق از ذات خدا خلق شده تنها و بیچاره ات می کنه، همه چیز و همه رو ازت می گیره که فقط خودت باشی و خو. بناهای آباد، شاعر شدند
به حُسن خداداد، شاعر شدند

دهان خدایان پُر از شعر شد
پسِ پشتِ اوراد، شاعر شدند

هنوز آن زمان، بیستونی نبود
که شیرین و فرهاد، شاعر شدند

سپس حافظ و سعدی و مولوی
همه -روحشان شاد- شاعر شدند

گروهی هم البته نارو زدند
و با داد و فریاد، شاعر شدند

گروهی که در عصر ما زیست. عاشق خدام چون تنها یه که بهم نمیگه بسه خسته شدم.
عاشق خدام چون تنها یه که مطمئنم منو بخاطر همینی که هستم میخواد.
-عاشق خدام چون تنها یه که مطمئنم بهم هیچ وقت پشت نمیکنه.
-عاشق خدام چون تنها یه که وقتی میگم تنهام سریع خودشو بهم میرسونه.
-عاشق خدام چون تنها یه که همیشه بهم لبخند میزنه.
-عاشق خدام چون تنها یه که همیشه برام وقت داره.
-عاشق خدام چون تنها یه که بهم پناه میده.
-عاشق خدام چون تنها یه که همیشه حواسش بهم بوده. باید به بعضی ها گفت..ツ جمعی از شاعران کشور در آ ین محفل شب شاعر در سازمان اوج از کم و کیف برگزاری مراسم پاسداشت شعرا سخن گفتند. سی و چهارمین شب شاعر که آ ین شب شاعر سال جاری هم بود مانند سایر شب شاعرها مختص پاسداشت یک شاعر نبود و عنوان «دورهمی شاعران انقلاب ی» را یدک می کشید. بهترین مخاطب های یک شاعر، وقتی او را از نزدیک می بینند، نه حرفی برای گفتن ندارند نه حرفی برای شنیدن. فقط نگاه و لبخند و احوالپرسی تشریفاتی اتفاق می افتد. چون تمام گفت و شنودها قبلا اتفاق افتاده. جز اینکه بخواهند شعری از زبان شاعر بشنوند که اگر بهترین مخاطب باشند آن کار را هم لازم نمی دانند. اصلا شاعر مخاطبی ندارد. از روی همین بی مخاطب. مثل باغ لاله ای یک دست عاشق میشوم

میروم در این زمان پست عاشق میشوم

بی محبت کوچه های زندگی ماهمه

چون به کلی میشود بن بست عاشق میشوم

این مسافر ان مسافر بی تفاوت میروم

تاتو را میبینم و در بست عاشق میشوم

دین و ایمانم،رسولم بلبل است

تا زمانی یک عددگل هست عاشق میشوم

فال حافظ میزدم ب که گفت
می گردم و دستم پی یک تکه طناب است

دلتنگی و تنـهایی و انـدوه و صـبوری
این عاقبت تیره ی یک عاشق ناب است

آن مرد پر از شور و غزل ، بعد تو جان داد
این آدم کوکی ، جسدی پشت نقاب است

یا مشکل ارســال پیام ، از دل مــا بود
یا منبــع گیــرنده ی قلـب تو اب است

زایـیــده ی در. خب من هم آدمم دیگر.. عاشق میشوم اما از شانس بدم عاشق ی شدم که عاشق دیگری بود من تحمل می در هر جمله اش قربان صدقه او میرفت اما من من احمق باز هم محو چشم هایش میشدم عاشق آن دریای طوفانی چشمانش شده بودم من چقدر ساده عاشق آن میمی شدم که آ هر عزیز اضافه میکرد آ اسمم آ دنیا... چقدر ساده در باران او را حس اما همه اش را از سر تفریح انجام میداد من ن. شطرنج عشق شاعر نشسته تا غزلی دست و پا کند باید به داستان خودش اتکا کند * "در پارک روبه رویی ما چند سال پیش." *(این راز را چگونه زبان برملا کند؟!)* الاکلنگ و سرسره ،"شطرنج" بود و تاب.. تا هر که میرسید به نحوی صفا کند تنها نشسته بود به امید یک حریف آماده بود بازی خود را بنا کند پشت سرش کنار همان تک درخت کاج میخواستم که گوشه ی چشمی به ما کند از ب. من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمی تونم
من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری دو سه روز پیدام نشه تا ببنیم چه حالی داری
من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم
من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام کار و بار زندگیمو بزارم برای فردام
من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم. آغوش مادر چه جایی بهتر از آغوش مادر صبور حرف ماها گوش مادر هزاران خاطره حلقه چو دست است

به دور گردن و بر دوش مادر برای وقت تخمین بزرگی چه چیزی بهتر از تن پوش مادر خیالم اوج پروازش همیشه به لبخند سراسر نوش مادر خدای مهربان را می کنم شکر چو می جوشد دلم از جوش مادر زمان عاشقی غم که می آید در و دیوار شاعر می شود در تو زندانی ترین رفت. معشوق، سر تا به پا نخواستن است و بی نیازی؛ غرور در معشوق که باشد مقدس است، معشوق هیچ گاه با طلب ساحت خود را نمیشکند، که معشوق"کمال" است. معشوق نه سنگ است، نه سخت است، نه آهن، معشوق کوه است. معشوق درد میکشد، بی تاب میشود، دل تنگ میشود، خون دل میخورد، از عشق لب ریز میشود اما لب نمیگشاید. معشوق از عاشق هم عاشق تر است. معشوق صبر است، راز است. زن های عاشق نمی میرند ؛ سرگردان می شوند درون زمان ، اتاق ، خانه ... زن های عاشق نمی میرند ؛ تنها چشمان شان را می بندند نفس نمی کشند قلبشان را نگه می دارند تا چشمان تو باز بماند و قلب تو بزند ... زن های عاشق سرگردان می شوند حول و حوش جهان یک مرد ...
#وداد_بنموسی

به زبان دوم آموختم
شعر نوشتم
و عاشق شدم
به همین زبان دومم که می بینی
اما فهمیدم؛
از کلماتش دوست داشتن را
از حروفش؛ سین،
و از لهجه هایش مشهدی را دوست دارم
تنها ضعفم این بود؛
مترجم خوبی نبودم
شاعر خوبی حتی
عاشق دیوانه تری،

به زبان دوم آموختم
سفر
و نان در آوردم
"مسافر" جملاتی . میثم مطیعی شب پنجم محرم در هیات میثاق با ء نوحه ای عربی و فارسی را اجرا کرد که با شعری از یک شاعر بحرینی و مضامینی زیبا، حماسی و عاشورایی همراه بود. منزوی، هرگز مزن بیهوده لافِ عاشقی
این حسین تنها یک عاشق دارد آن هم زینب است شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو می بندی... شاعر خسته بغضش ش ته گریه های جاری در نیمه های شب خود را در آغوش می کشد... بدبخت!! شب همیشه پایان شاعر است شب همیشه آغاز شاعر است
تو را فراموش می کنم ... همان لحظه که تو در فکر فراموشی فکرم، فراموش می کنی... چه آسان نام عاشق می گذاری بر خودِ خودت... این فرزند فراموشکار؛مقصّر نیست... انسان ها هرچه ن.
الا، ای آنکه از آه دل عاشق نمی ترسی !
اگر از تیرباران دو صد بیگانه بگریزی
تو را از تیر آه سو ک من امانی نیست .
نه تدبیری تو را برهاند از آه جگر سوزم !
نه هیچت ماسی راه بندد شعله ی جانسوز آهم را !
تر و خشکت به هم سوزد !.
نه بر زخمش بی مرهمی کاری !
نه امیّدی که بینی یامش را !
تورا از تیر آه سو ک من امانی نیست .
در سی و هشتمین شب شاعر، از سال ها تلاش فرهنگی صادق رحمانی، شاعر تجلیل و قدردانی می شود. د اسخ رفیق شاعرم ابوالفضل…
‏این آ ین پک سهم عزرائیل! خاموش شد مردی که شاعر بود!**********************بداهه ای بجای ‏نقیضه:خاموش شد مردی که شاعر بود!خورشیدوار او نیز عابر بوداو من، من او… هرجا که می رفتمبا بخت من، بختک! مهاجر بود تنها ی که بر سر و رویمدست نوازش داشت "موذر" بودبا هر ی درد و دلی ،یا حافظ الاسرار!… تاجر بودروز شعف، دشمن مصمم ت. گریستم ، اشک تنها تسلی بخش من بود
و لب فرو بستم ، بی هیچ شکوه ای
روحم غرق در سیاهی اندوه
و پنهان در ژرفنای شادمانی تلخ خود
مرا بر رویای رفته ی زندگانیم دریغی نیست
فنا شو در تاریکی ، ای روح
که من تنها به تاوان عشق خویش می شم
پس بگذار بمیرم ، اما عاشق بمیرم
ال اندر پوشکین
مترجم : مستانه پورمقدم باز باران بارید و سرزمینم پر از ترانه های باران شد پر از لبخند شادمانه طبیعت پراز عشق که نوید ترنمی تازه می دهد. زندگی همین است به همین زیبایی... شبنم روی گونه هایت چنان ترا رویایی کرده که دوست ندارم چشمانم را ببندم رنگها قلبم را تسخیر کرده اند تا بهانه ای باقی نماند... تو به من عشق را آموختی ومن عاشق شدم... لیلای من باش تا آ ین لحظه حتی ا. تسنیم نوشت: یک مسئول سازمان میراث فرهنگی از نصب کاشی ماندگار بر سردر خانه «قیصر امین پور» معروف به شاعر انقلاب و «جواد مج » شاعر و نویسنده معاصر ایران خبر داد. به برف می ماند پوستت سپید نه! آنقدر سرد است که یخ کرد شعرم لعنتی کمی بخند!! مضحکانه ب ک نه بدو مصرانه ببوس بیا مرا موشکافانه از شعر های آبکی بیرون بکش پهنم کن روی ریل قطاری که از ایستگاه اندامت میگذرد منی که بارها بدستت خودکشی تو بگو چند بار با شعرهایم عاشق شدی؟ عاشق که شدی چند بار او را بوسیدی؟ او را که بوسیدی چند بار و قص علی هذا... ای. یه اعتراف سنگین دارم که نتونستم هنوز به هیشکی بگم. یکی بود. عاشق یکی دیگه بود. ما نگا کردیم. گفتیم چه خوب عاشقه. چه قشنگ عاشقه. تو دلمون گفتیم یکی نیس اینجوری عاشق ما شه. زد و یارو همونجوری عاشق ما شد. تاب نیاوردیم. برگشت به قبلی.
یکی دیگه بود. عاشق یکی دیگه بود. ما نگا کردیم. گفتیم چه بیخود عاشقه. باس عاشق ما شه ببینه چی عاشقی داره. زد و. تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟ تا کی باید از خدای خویش ماس کنم تا تو را به من برساند نزدیک و نزدیک تر کند تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد! خسته ام ! یک خسته دلش ته عاشق بی سر پناه.... عا. دو چشمانت دلم را کرده خسته دل پر خون عاشق را ش ته اگر حالم بخواهی ناز گل من سر راهت به امیدت نشسته دو پایم تا به زانو مانده در گل
به دنب میایم خسته خسته نمیدونی مگر عاشق شدم من دلم عاشق شده دیوانه گشته میچنم لاله و شب بو و نرگس میزارم رو موهات گل دسته دسته شنیدم عاشقان را مینوازی دلم از عشق تو ایگل ش ته
­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­. سلام این هم شعر تولد رهگذر جان به رسم هر سال. الهی صد و بیست ساله بشی برادر. شعر نمی نویسم شاعر نیستم دیگر خطر نمی کنم  من حاضر نیستم شیراز نمی روم مسافر نیستم شعر تویی شور تویی شاعر پردرد تویی ن یزد تویی رهگذر از یاد تویی سرخپوست نیستیم ولی تنها ایستاده در باد منم!  وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عم. زنها نمیمیرند

زنهای عاشق سرگردان می شوند

درون زمان ، اتاق ، خانه می مانند

زنهای عاشق بسترشان پهن می ماند

آغوششان باز

زنهای عاشق نمی میرند

تنها چشمانشان را می بندند

نفس نمی کشند

قلبشان را نگه می دارند

تا چشمان تو باز بماند

نفسهای تو را بشنود

وقلب تو بزند

زنهای عاشق سرگردان می شوند

حول و حوش جهان یک مرد . عاشقی تنها مختص به زن و مرد نیست و نخواهد بود، می توان عاشق زندگی بود و زندگی کرد، می توان عاشق گلدان های کنار پنجره بود و لذت برد، می توان عاشق دست های پینه بسته ی پدر بود و آن را بوسید . میتوان عاشق صدای دلنواز موج های دریا بود و آن را با عشق شنید، می توان عاشق نگاه همیشگی و لبخند خدا بود و امیدوار به بخششش. عاشقی که تنها مختص به زن و مرد نیست. بیایید از همین لحظه، هرکه پرسید عاشقی یا نه؟ سرمان را بالا بگیریم لبخندی بزنیم و بگوییم آری عاشقم...! عاشق هر ی و هرچیزی که امید و عشق را در من زنده کند... نویسنده: حاتمه ابراهیم زاده عاشق اینم که فقط , عاشق من باشه چشمات

برای هیچ نزنه , جز واسه قلبم تپش هات



عاشق اینم که فقط , ماله خودم باشیو بعد

ماله تو باشم تا ابد , حتی تا آ ین نفس



عاشق اینم که فقط , عاشق من باشه دلت

همیشه ماله من باشه , برق چشمای خوشگلت




عاشق اینم که فقط , باهات بیام تا آ ش

دیوونه وار دو. دختر نازم گاهی بهت غبطه میخورم به اینکه چقدر عاشق خودتی به اینکه برای داشتن چیزی که میخای هر کاری میکنی بدون احساس خستگی دختر کوچولوی مامان همیشه خستگی ناپذیر باش همیشه عاشق خودت باش همیشه عاشق خودت باش که تو مخلوق خ هستی عاشق شک ندارم خدا هم عاشق توست... میگی عاشق نیستم ؛ ولی همش دنباله ع ها و جمله های عاشقانه می گردی میگی عاشق نیستم ؛ پس چرا حواست پرته؟ میگی عاشق نیستم ؛ پس چرا شبا بالشت خیسه؟ میگی عاشق نیستم ؛ پس چرا خنده هات تلخه؟ میگی عاشق نیستم؛ پس چرا رنگ و روت زرده؟ میگی عاشق نیستم ؛ پس چرا همش دنباش می گردی؟ نکتۀ شصت وچهارم «نهاوند» ❎خویشتن غنایی(lyric self)زیر مجموعه هایی دارد که با توّجه به حال و هوای شاعر و نویسنده متغیّر است ،این «من شاعر»،«من مخصوص»،«من غنایی»تابعی از وضعیت روانی و پیچیده ای دارد که شاعر یا نویسنده خودآگاه یا ناخودآگاه خواسته و یا ناخواسته درگیر آن می شود،گاهی خود را در این کرۀ سرگردان غریب و بی و تنها می بیند،گاهی . عاشق باشید دستم که به یار ابرو پ شت و مو مشکی ام با آن لبخند کج و کمرنگش نرسد،عاشق می مانم باز.عاشق خودش،عاشق درخت هایی که کاشته،حتی عاشق...! هفته پیش شاهرود بودم یه سر رفتم شهرک ،می خواستم ببینم درختا بزرگ شدن یا نه اما چیزی معلوم نبود،فکر کنم فقط ما بزرگ شدیم.