شهر نجوا

به نقل از خبرگزاریها در مورد شهر نجوا : دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب... اگر ذهن شما نجوا میکند چرا شما با آن مخالفت میکنید ؟! هنگامی که شما می خواهید به نجوا پایان دهید آن وقت است که درد و رنج نیز شروع میشود . دوگانگی و تضاد نتیجه میل پایان دادن به واقعیت است . «واقعیت ینی آن چه که هست » . شما چرا در مقابل آنچه که هست مقاوت میکنید ؟! با آن مخالفت میکنید . شلوغی هست - سروصدای ماشین هایی که عبور میکنند - کلاغ های. همچنان که راه میرفتیم و روزها می گذشت
 دختر ١٨ساله ی گذشته ام میشدم که می خواست از پنجره اتاق خوابش به خیابان مجاور پلی بزند و شبانه دل به کویر بسپارد
روزها را که می شمردیم،بی هدف به روزهای اینده،به شیطنت های انگشتانمان و صدای خنده هایمان عادت می کردیم
من اما همچنان که تو را به باد می سپارم،راه می روم و تماشا می کنم
روز. در عرف و ادبیات دینی ما، اغلب مناجات در مورد نجوا و سخنان انسان با خدا به کار می رود گوش کن!
این صدا را میشناسی؟
صدای من است
همان ص ست که نام تو را نجوا می کرد
این برگ ها را می بینی؟
ورق هاییست که بر آنها نام تورا می نوشتم
روزی صد بار!!
و آن روز که خزانت بر قامت باورم زد
این چنین صد شدم... مهرآیین
۹۳/۸/۳ نیمه شب هست و نمیدانم چرا یک هجوم شبانه نوشتن به دلم راه یافته است . هندسه معرفت آدمیت نه یک خط هست و فراتر از صفحه ای گسترده . و برای تنهایی خشم جلوه گاهی از حضور می بایست . باد های شوم لرزان در وصف گریه های گریزان . نم نمی از هق هق . و یادی از ... بس است ... نمی دانم این آدم که اینقدر توی زندگی ام کمرنگ بود چطور بزرگ شد و اینطور من را مشغول خودش کرد. این اتفاق غمگین و خشمگین و عصبی ام کرد و من دانستم پدربزرگ آنطور که فکر می توی زندگی ام بی اثر و خنثی نبوده است( همانطور که واقعا نبوده). آهای آدم ها! اخطار می کنم که هیچ چیز پاک نمی شود. مراقب باشیم! رفتارهای افسارگسیخته مان می توانند مجروح کنن. نقل است که روزی «معاویه» برای در مسجد آماده می شد. به خیل عظیم جمعیتی که آماده اقتدا به او بودند نگاهی از سر غرور انداخت.
عمروعاص» که در او ایستاده بود، در گوشش نجوا کرد که: بی دلیل مغرور نشو! این ها اگر عقل داشتند به جماعت تو نمی آمدند و «علی» را انتخاب می د.
معاویه» برافروخت. «عمروعاص» قول داد که حماقت گزاران را ثابت می کند.
. ستاره میخندد باد در گوش شب نجوا میکند و من در گوش تو بوسه بر لبم میگذاری نبضم تند میشود من بغض میکنم برای این معجز تو دلت میگیرد و مرا به آغوش امن ات میکشی من،تو،تنهایی هر سه یکدیگر را می فهمیم چه تفاهم پاکی... مرا تنها نگذار مثل دیگران،مثل سایه در شب و من بمانم و یک آسمان بغض،بدون بارش... اینجا اسطوره ای روی تخت دراز کشیده و به آسمان خیره شده است و با نگاهش نجوا می کند، بخاطر امنیت ما به این روزافتاده است. کودک نجوا کرد :خدایا با من حرف بزن مرغ دریایی اواز خواند و کودک نشنید سپس کودک فریاد زد :خدایا با من حرف بزن رعد در اسمان پیچید اما کودک گوش نداد کودک نگاهی به اطرافش کرد گفت خدایا پس بگذار ببینمت ستاره ای درخشید ولی کودک توجه ای نکرد کودک فریاد کرد خدایا اااااااا به من معجزه ای نشان بده ویک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید کودک با ناام. محرم آمد ودردم فزون شد دل بی تاب من افزون به خون شد دلم خواهد همی فریاد آرم به یاد اصغرش بیدادآرم علی اکبر چرا رفتی به میدان فتادی بر زمین چون سرو ، حیران ابوالفضل حسینم را ندیدی که آب از روی ماهش شد ، شرمان حسین جان و حسین جان و حسین جان امان از بی ی ، ای جان و ای جان دلم بی تاب و درمانی ندارد به روی ماه مهدی ، جان و ای جان قسم بر روی ماه . رویایی را بخاطر می آورم. لبریز از حس حضور ، سرریز از وصل و نشاط . خیالی را تصور می کنم . در امتداد عشق ، سراسر سکوت و نگاه . دستانی را لمس . داغ و سوزان ، نرم و لطیف. لبانی را بوسیدم . خیس و تازه ، معطر و الوان . دلی داشتم . پر تپش و جوان ، عاشق و سرزنده . آوایی در گوشم نجوا کرد ، باش تا همیشه، زنده و عاشق و دیگر هیچ . میتوانم عشق را درچشم تو جاری کنم؟
نازچشمت را به هر قیمت یداری کنم؟

آبشار گیسوانم را رها سازم شبی
بوسه های عاشقانه بر لبت جاری کنم

شانه هایت تکیه گاه بی ی هایم شود
بغض خود را بشکنم د یش تو زاری کنم

گاه گاهی نغمه ای نجوا کنم در گوش تو
روز وشب با جان و دل از تو پرستاری کنم

ساحل امنم شود آغوش گرمت نازنین اب کرده ام آقا خودت درستش کنامید آخــــر دنیا خودت درستش کننمانده پشت سر مـن پلی که برگردم اب کرده ام آقا خودت درستش کنببین چگونه به هم خورده کــار من ماندمبه حق حضرت زهــــــرا خودت درستش کنگرفت دست مــرا هر ی ، زمینم زدش ت بال و پــرم را خودت درستش کنسفال توبـه خـــــود را ش ته ام از بــــــستر ک ترک شده اما خودت درستش کناگرچه پیش تـــــو در خلوت آبرویم رفتبرای محشـر کبری خودت درستش کنثمـر نداده درخت الهی العفـومبه پیش صاحب نجوا خودت درستش کنش ته بال و پــــر مـن ولی دلــم تنگ استسفــــر به کرببلا را خودت درستش کن صدای برخورد موج های آرام
به ساحل ِ شبِ دریا صدای ریختن چای تازه دم در فنجان
از فاصله ای چند سانتی صدای سوختن هیزم های ریز و خشک
در آتشی سرخ و صدای برگشتن فواره ای اوج گرفته
توی حوض
و سرریز شدنش در پاشویه هیچ کدام به پای تو نمی رسند،
وقتی که می خندی، یا آرام نجوا می کنی گاهی آنقدر دریایی،
که حوالی لبهایت
صدای مرغ . ( شوق بامداد ) گفتم به عهد خویش وفا می کند حسن دردی که داشتیم ، دوا می کند حسن با ساز و برگ دانش و تدبیر ، با کلید درهای بسته را همه وا می کند حسن هم خلق را به خانه ی شایسته می برد هم با خلوص رو به خدا می کند حسن پشت تورّم ، این خفنِ چند ساله را کم کم به زورِ حوصله تا می کند حسن بازیگران ِ بی هنر ِ رانت خوار را از مال های مفت ، جدا می کند حسن . باز هم نگاهم کردهمان نگاه نجیب و ملتمسبا نگاهش صحبت میکرد انگارینجوایش را شنیدم از عمق نگاهی که به چشمانم گره خورده بودسکوتسکوت سکوتسکوتی پراز صدا و نجواپر از حرفپراز خواهش ،خواسته ، و البته انتظار برای پاسخچشمانت را ب وحشی رام شدهبارها گفته ای از روزی که در بند منی ..... تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

آنگاه تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند

چه آتشها که در این کوه ب ا می کنم هر شب

تماشاییست پیچ و تاب آتش ها! خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا

چگونه باجنو. گفت آن نرگس مستانه
به نجوا به نسیم
روزگاریست در این باغ
که ما هم نفسیم
پخته ی سردی و گرمیه
خزانیم و بهار
شاهد عشق هزاران
دل و دلداده و یار
می تراود ز کجا این همه شور
از چه شده
راز این قصه کجا گفته
کجا خوانده شده
در پی چیست در این چرخه
چرا سرگشته ست
آ این بار امانت
زچه رو نشکفته ست
عشق را کرده مطاعی
سر بازار . وقتی فریاد های بی ام را هیچ نمی شنید

وقتی کر می شد از این همه سکوت قلب سنگی آدم ها

وقتی آینه هم دروغ می گفت همه سادگی هایم را

وقتی از این همه بودن ها و داشتن ها سیر می شدم

و وقتی......

بالهایت را باز کردی و بسوی من پر کشیدی

تا مرا از همه خستگی هام رها کنی

مرا با خود به اوج آسمان ها بردی و چرخ ها زدی و من را
مومنانه در شعری نجوا کن
تا چشمانم شکوفا شود
به کرشمه ای شور انگیز
در تهاجم این باد استخوان شکن
که از سرشک درد
به لبخندی سمج مبدل شده

شاعر شو
و با دست واژگان
اعجاز کن
این نبض باران خورده را
هنگامی که با ش ته هایش
کوک می زند دهانش را
تا فقط آینه ببیند
هم خو. ی از شاگردانش پرسید: چرا وقتی عصبانی می شویم، فریاد میزنیم؟! شاگردانش فکری د و یکی از آنها گفت: چون در آن لحظه آرامش و خون سردیمان را از دست می دهیم. پرسید: این که آرامشمان را از دست داده ایم درست، ولی چرا با وجودی که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می زنیم؟ آیا نمی توان با صدای ملایم صبحت کرد؟ شاگردان هر کدام یک پاسخ دادند ولی هیچ کدا. ى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می کنند و سر هم داد می کشند؟

شاگردان فکرى د و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می دهیم.

پرسید: این که آرامشمان را از دست می دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد د. ى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدای شان را بلند می کنند و سر هم داد می کشند؟
شاگردان فکرى د و یکى از آن ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردی مان را از دست می دهیم.
پرسید: این که آرامش مان را از دست می دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می ز. یادم باشد دیگر برایت قصه نگم شعر نگویم که که دفتر خاطرات درد اور است و دلت را می رنجاند باید در دلم نجوا کنم با خودم اشک بسازم تا صفحه مجازیم را تار کند دیگر دلم دلتنگ ی نیست در دنیای غریبی سیر می کنم کتاب زندگیم پر از حادثه تلخ است خسته ام و فرصت شیدن ندارم نظر نمیخام با او هم بیگانه ام سکوت میخواهم و ارامش !! ساحل و دریا کمتر از طوفان برایم نیست بس است نامه تمام ای ابر تیره!!!!!! حال دلم در این آ ین ساعات باقی مونده به سفر و دیدار یاران، قابل وصف نیست..... شوقی بی نظیر اما به نوعی مبهم و گنگ سراسر قلبم رو کرده..... مدام نوایی زیر گوشم نجوا میکند "عباس.....عباس.....عباس....." و دلم از عشق زیر و رو میشود.....دعاگوی عزیزان هستم، مخصوصا عزیزان این خونه مجازی، آبجی جونم، خانم گل نرگس جونم، باور جونم، بهامین جونم، و بقیه دوستان .... نصف شبی گوش جان بسپریم به نوای روح بخش "همایون شجریان"..."چه آتش ها"... تو را گم می کنم هر روز و پیدا میکنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه ب ا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد و. نصف شبی گوش جان بسپریم به نوای روح بخش "همایون شجریان"..."چه آتش ها"...بعدشم بخو م...(: تو را گم می کنم هر روز و پیدا میکنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه ب ا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
دلم فر. بارالها خواستم تو را بخوانم به واژه واژه هائی که از دلم برمی خیزد ... ماندم به کدامین زبان تو را بخوانم ؟ فارسی ؟ عربی ؟ کوتاه ؟ بلند ؟ نجوا ؟ ندبه ؟ به چندین و چند واژه میتوان تو را خواند ؟ این همه زبان ! این همه گویش ! و همچنان زبان مانده در کام الکن تر ازهمیشه ! بارالها میخواهم بخوانمت اما نه با زبان که با نگاه .. با سکوت ... با اشک پس در خ .

تسنیم/   به گزارش خبرنگار فرهنگی باشگاه خبرنگاران پویا بر اساس اعتقاد علمای شیعه و سنی آیه‎ای در قرآن مشهور به آیه «نجوا» وجود دارد که فقط المؤمنین (علیه‌السلام) به آن عمل کرد و بعد از مدت کوتاهی به دلایل مختلفی آیه نسخ شد. خداوند در آیه12 سوره مجادله می‌فرماید: «یا اَیهَا الّذین‌َ ءامَنُوا إذا نَجَیتُم‌ُ الرَّسُول‌َ فَقَدّموا بَین‌َ یدَی‌ْ نَجْواکُم‌ْ صَدَقَه‌ً ذَلِک‌َ خَیرُ لَّکُم‌ْ وَ أَطْهَرُ فَإِن لَّم‌ْ تَجِدُوا فَإِن‌َّ اللهَ غَفُورُ رَّحیم‌ٌ؛ اى انى که ایمان آورده‌اید هنگامى که می‎خواهید با رسول خدا نجوا کنید (و سخنان درگوشى بگویید)، قبل از آن صدقه‎اى (در راه خدا) بدهید؛ این براى شما بهتر و پاکیزه‎تر است‌. و اگر توانایى نداشته باشید، خداوند آمرزنده و مهربان است‌.»
ادامه خبر

بار خدایا
ما را از گزارانی قرار بده که با تو مناجات می کنند وتو با انان نجوا می کنی، باتو به سخن می نشینند وتو با انان در زرفای دهاشان سخن می گویی، تابلکه از ناحیه ی چشمها، گوشها ودلهایمان از نور روشنایی برگیریم
منزهی تو،
ای ی که نزد هر جاهل شناخته شده ای (معروف عند کل جاهل )،
بلکه هر موجودی بوسیله ی تو شناخته شده(تعرفت لکل شی)،
ما را به حق خودت عارف گردان وبه سوی خویش مشتاق فرما،
واز روی آوری به غیر خودت بی میل کن،
به حق همه ی ان و مقربان درگاهت ،به ویژه حضرت محمد و آل اطهار او

چرا وقتى عصبانى هستیم داد می زنیم؟ ى از شاگردانش پرسید: «چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می کنند و سر هم داد می کشند؟» شاگردان فکرى د و یکى از آن ها گفت: «چون در آن لحظه، آرامش و خونسردی مان را از دست می دهیم.» پرسید: «این که آرامشمان را از دست می دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طر. نوایی در این تاریک شب******ز درو ها ص نجوا میکرد نی دم خسته دلی******غم را به دشت تحمیل میکرد اندوه با غباری سنگین******دامن دشت را سفید مبکرد امید و ارزو ه******روح کار مرگ میکرد در رویاها میبینم*****راه برگشت در پیش ز خوشحالی خنده میکر با نگاهی پرشور به سویم******دلش شاد و دلی شاد میکرد اشکاهیم با شوق ریزش******روحم را ز غم جدا میکرد در ان شب مهتاب گ. داشت منفجر می شد داشت از اش می زد بیرون تلفن را برداشت و بیست دقیقه از فرایاد شروع شد هر چه صدای شنونده می کوشید فریاد همان فریاد بود گاهی تنها با لرزشی خفیف همراه بود با حرفهای نگفته ای که می پاشید روی دیوارهای اتاق انگار خونی که در جریان بود در میان اش کم فشار میشد و فریادها میرسید به صداهایی در حد نجوا بعد از بیست دقیقه فریاد حالا . دیگه جسم ندارم. اینجا نه سرده نه گرم اما یه گرمایی داره که نمیتونم بهش بگم گرم بودن ... انگار نرمه ... نازکه ... حالم؟ حالم یه جوریه که هیچ وقت تا حالا نبودم ... چقدر عجیبه بدون جسم داشتن ، قلب داشتن .. چقدر دوست داشتنیه پ ... هووووم... با دماغ ِ نداشتم دارم چیزی رو بو میکشم که بعید میدونم جز عشق باشه. فقط عشقه که میتونه تا این حد تو اوج نگهم داره. پروازم عجیبه انگار هم دارم تو آب شنا می کنم هم تو آسمون عین پرنده ها تند تند بال می زنم. ولی هم تنده و هم آروم. یعنی تند و با آرامش. چیزی فراتر از سرعت نور سرعتش و چیزی فراتر از تمام آرامش هایی که قبلا چشیده بودم آرامشش. روحم رنگ عجیبی داره. سبز زمردی و فیروزه ای و نقره ای و طلایی و چند تا رنگ دیگه که تا حالا به چشمم نخورده بودن قاطی هم شدن مثل ح ابر و بادی و ... و در عین حال بی رنگ ... هی چرخ می زنم و چرخ می زنم و چرخ میزنم ... وای من تا حالا هیچ وقت اینطوری نخندیده بودم ... بدون لب ... بدون دهن ... ولی عجب شادی عجیبی ... قطعا عشقه. همش عشقه. غیر عشق چی میتونه این قدرتو داشته باشه؟ وای وای وای ......... عجیب تر از همه فضای اطرافه ... انتها واسش یه جوکه.. و انبوه عظیمی از مولکول های غلیظ و درعین حال رقیقی که در اونها غوطه میخورم و کنار میزنمشون و جلوتر میرم و جلوتر میرم و میرم و میرم .... اما ... دلم میخواد برسم ... پس کجاست ... کجایی؟؟؟؟؟؟ داد میزنم ... یه داد آروم و مهربون و بلند و ملتمسانه .... درحالیکه دارم پرواز می کنم حس میکنم دارم بین مولکول ها شنا می کنم و چقدر این مولکول ها شبیه پنبه هایی هستن که خیلی لطیف تر و نرم ترمن ... من قدرت لامسه ندارم اما قلبم این قدرتو داره ... دوباره داد می زنم کجاااااایی؟؟ ..... میلیاردها لبخند از دور بهم سلام میکنن ... سلام میکنم ... نه سلام معمولی ها ... یه عشق من می فرستم یه عشق اونا ... نجوایی میاد "بیا ... بیا نزدیکتر" ... به لرزه میفتم ... یه لرزش شدید با آرامشی عجیب ... سریع تر پرواز میکنم ... دیگه به هیچی توجه ندارم جز اینکه همه ی تمرکزمو رو این بذارم که یه نجوای دیگه بشنوم ... چیزی شنیده نمیشه ... سرعتمو بیشتر میکنم ... چیزی دیده نمیشه ... انگار ..جز یه عظمت ... نجوا صدا زد "نزدیکتر ... نزدیکتر ..." نجوا مشتاقانه گفت .... بازم سرعتمو بیشتر میکنم در حدی که به همه ی تعجب های تو دنیا درمورد سرعت نور و این حرفا طعنه میزنم ... ماس میکنم ...هاااااای نجوا.. چقدر مونده..........


کاش یک بار دیگر سر بر می آوردم در قدمگاه صبحبه معنای کلمه اسم میشدم،روح میشدم ،کلمه میشدم ،وقفه میشدم دلهوره میشدم ،راستی میشدم ،تمنا میشدم ،اشک میشدم ،ذره میشدمکاش در سحر فجر میشدم ،نگاه میشدمکاش در سکوت شب نجوا میشدم تا طلوع صبح ناله میشدمکاش در هدایت صبح جمله میشدم ،سایه میشدم ،قدم میشدم ،تکیه گاه میشدمکاش یک بار دیگر از کنار . تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه ب ا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود م. بسم الله الرحمن الرحیم در روایتی آمده است که حضرت المومنین علی (ع) ضمن آیه نجوا ده سوال از رسول خدا(ص) پرسیدندکه حضرت در ضمن بیان جواب، این نکته را بیان نمودند: کل حلالا و قل صدقا .دهان یکی از ورودی های اصلی و حساس بدن انسان می باشد .در این روایت زیبا و مختصر حضرت (ص) یک دنیا حرف زدندکه یکی از آنها کی بود؟ چه گونه بود، که لغزش زمان در ما اتفاق افتاد و فواره ی عمود رو به آینده به گرد ابدی درما فروریخت؟ من، در تو تکرار شدم و تو در من و ما در دیگری و در تاریخ... گویی که سرنوشت ما آینه ای مکرر است که نام خود را در گوش خویش نجوا می کند و تاریخ به تکرار می خواندش. ما، ابدیت هنوز نشده در دایره ی دوار خویش محبوس_رها... *نام کت که آندری تارکوفسکی در آن نظریاتش را درباره ی هنر و سینما نوشته. پروانه هجده تیرماه نود و پنج تهران چرا داد می زنیم ؟ ى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می کنند و سر هم داد می کشن شاگردان فکرى د و یکى از آن ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می دهیم. پرسید: این که آرامشمان را از دست می دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می زنیم؟ آیا نمی توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می زنیم؟ شاگردان هر کدام جواب هایى دادند امّا پاسخ هاى هیچکدام را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب هایشان از یکدیگر فاصله می گیرد. آن ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن ها باید صدایشان را بلندتر کنند سپس پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می افتد؟ آن ها سر هم داد نمی زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می کنند. چرا؟ چون قلب هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب هاشان بسیار کم است ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می افتد؟ آن ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی زنند و فقط در گوش هم نجوا می کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می شود. سرانجام، حتى از نجوا هم بی نیاز می شوند و فقط به یکدیگر نگاه می کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله اى بین قلب هاى آن ها باقى نمانده باشد.... جعفرنظامی الوند/گروه مشاوران خانواده یادگار 18 ساله شهید نصیری شهید شعبان نصیری در یک سفر به هویزه، که چند روزی با او بودم و من را با حال و هوای معنوی جبهه ها آشنا کرد، دیدم طوری مشغول قبور شده که انگار دارد با آن ها تنهایی نجوا می کند... گروه جهاد و مقاومت مشرق - میثم آشوری از دوستان شهید حاج شعبان نصیری می گوید: خیلی از ع فراری بود، سخت می شد او را در قاب دوربین متوقف کرد، اشکال دیگر کار این بود که من هم عکاس حرفه ای نبودم و دوربین صرفاً جهت علاقه در دست من بود... امّا حاجی دیگر بند دل من را بریده بود، همیشه فکر می روزی او را نخواهم داشت و این واهمه، من را به داشتن یک ع از او وامی داشت... در یک سفر به هویزه، که چند روزی با او بودم و من را با حال و هوای معنوی جبهه ها آشنا کرد، دیدم طوری مشغول قبور شده که انگار دارد با آن ها تنهایی نجوا می کند... مزار ی هویزه، نوروز ۱۳۷۸ دلم نمی آمد تنهایی شان را بهم بزنم، دوست داشتم عاشقانه اش با را نظاره کنم، ولی شاید زمانی غیر از این هم نمی شد حاجی را غافلگیر کرد... آمادهٔ فشار دادن دگمهٔ دوربین بودم شده بودم که دیدم دارد مرا نگاه می کند، از ترس که نگذارد ع بگیرم، فوری این لحظه را ثبت ! «میثم آخه این ع به چه دردت میخوره؟» چیزی بود که بعد از صدای شاتر دوربین شنیدم و خنده های شیطنت آمیز من هم پاسخ سؤال ش شد... نمی دانستم این ع ، پس از حدود بیست سال، اینجا به درد من می خورد... هنوز از توی ع ، من را صدا می زند و نمی دانم این بار چرا با او نرفته ام... وقتی از من چیزی میخوانی، مرا با لبخند تصور کن، کمی آرام بخوانش، کمی نرم بگویش،
حرفم اگر تلخ بود تو نجوا گونه بخوانش،
حرفم اگر تند بود تو تنها، بی تعجیل و بی صدا نگاهش کن، حرفم اگر بغض داشت بر من ترحم نکن، واژه های مرا در آغوش بگیر و با من میان همان کلمات حرف بزن چنان که گوئی من ام و تو. من انسانم و ع ال ای ساده ی انسانی دارم از تر. ى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می کنند و سر هم داد می کشند؟
شاگردان فکرى د و یکى از آن ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می دهیم
پرسید: این که آرامشمان را از دست می دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می ز. عشق و آرامش ى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می کنند و سر هم داد می کشند؟

شاگردان فکرى د و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می دهیم.

پرسید: این که آرامشمان را از دست می دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می زنیم؟ آیا نمی توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب هایى دادند امّا پاسخ هاى هیچکدام را راضى نکرد...

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب هایشان از یکدیگر فاصله می گیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می افتد؟

آنها سر هم داد نمی زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می کنند.

چرا؟ چون قلب هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب هاشان بسیار کم است.

ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی زنند و فقط در گوش هم نجوا می کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می شود.

سرانجام، حتى از نجوا هم بی نیاز می شوند و فقط به یکدیگر نگاه می کنند!

این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله اى بین قلب هاى آن ها باقى نمانده باشد کاش خ بود تا بتوان به او شکایت برد. به آنها که خدا دارند حسودی ام می شود. خدا نداشتن عین بدبختی ست. کاش من هم خ داشتم تا زمان هایی که از همه ی خلائق بریده ام سرم را می گذاشتم روی شانه ی خدایم و روز و شب می گریستم. شکایت زندگی را پیش او می بردم و حرف های مگو و اسرار پنهان قلبم را به او می گفتم، و او با آن هیبت خ و صوت رحمانی و نگاه آرام و نافذ.