صراحی

به نقل از خبرگزاریها در مورد صراحی : شما درد داری و من درد و آنها و ما و همه ساده ها بی نشان ها
کدامین رفاقت؟ کدامین سلامت؟ که بیزارم از تق تق استکان ها

کجا گریه کردی که دنیا به عشقت سیاهیِ شب را به یکباره نوشید؟
چرا گریه کردی که شب گستراند حریم خودش را به جان جهان ها؟

من از عمق شهرم از آن کوچه های عجیب و شگرف و بد و دود اندود
شما از کجایی ؟ شما پس چرای. معنی خواب صراحي /* /*]]>*/ در سر زمین رویاها آمده: خواب یک تنگ : شما دوستانتان را نمی شناسید . شما ازتنگ می نوشید : نوشیدن برای شما موجب دردسر و گرفتاری می شوید . یک تنگ پراز آب : بزودی ثروتمند خواهید شد . یک تنگ را می شکنید : ضرر و ش ت دیگران محتوی یک تنگ را می نوشند : مراقب پرگوئیهای مردم باشید .       برای تعبیر خواب جامع روی این متن کلی. چهار خطی:

از گردش چرخ واژگون می گریموز جور زمانه بین که چون می گریمبا قد خمیده، چون صراحي شب و روزدر قهقهه ام، ولیک خون می گریم.
خان احمد گیلانیدرگذشته 1004 ق.●جوش خوردن بعضی وقایع تاریخی با تاریخ رباعی فارسی، حکایات جالبی پدید آورده است. رباعی بالا نیز در تاریخ رباعی، چنین وضعیتی دارد. خان احمد کارکیای گیلانی، حکومت گیلان و . معنی خواب بلبله اب راه ی م ب ن ع ب دال ل ه ک رم ان ی گوید: بلبله در خواب کنیزک است. محمد ابن سیرین بصری گوید: زن او بود. اگر دید بلبله ید یا ی به وی داد، دلیل که کنیزک د یا زن خواهد. اگر بیند از آن بلبله آب همی خورد، دلیل که با زن مجامعت کند. اگر بیند آن بلبله بش ت، دلیل که زن یا کنیزک وی بمیرد. حکایت: ابوخلده گوید: پیش محمد بن سیرین بودم، مرد. مرا هزار امید است و هر هزار تویی شروع شادی و پایان انتظار تویی بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت چه بود غیر خزان ها اگر بهار تویی دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی شهاب زودگذر لحظه های بوالهوسی است ستاره ای که بخندد به شام تار تویی مرا هزار امید است و هر هزار تویی جهانیان همه گر تشنگان خون من ان. مرا هزار امید است و هر هزار تویی شروع شادی و پایان انتظار تویی بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت چه بود غیر خزان ها اگر بهار تویی دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی شهاب زودگذر لحظه های بوالهوسی است ستاره ای که بخندد به شام تار تویی جهانیان همه گر تشنگان خون من اند چه باک زان همه دشمن چو دوست دار.
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحي در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای ز. مرا هزار امید است و هر هزار تویی


شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت

چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی

دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند

در این سرا تو بمان ! ای که ماندگار تویی

شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است

ستاره ای که بخندد به شام تار تویی

جهانیا. رهی معیری : رخم چو لاله ز خوناب دیده رنگین است نشان قافله سالار عاشقان این است مبین به چشم حقارت به خون دیده ما که آبروی صراحي به اشک خونین است ز آشنایی ما عمر ها گذشت و هنوز به دیده منت آن جلوه نخستین است نداد بوسه و این با که می توان گفتن؟ که تلخکامی ما ز آن دهان شیرین است به روشنان چه بری شکوه از سیاهی بخت که اختر فلکی نیز چون تو مسکی. "آهوی وصال" هله ای دوست که دیوانه به کاشان آمد ، جام در دست و صراحي و پریشان آمد.. امشبی روز مشو کان شب یلدا گیسو، چهره افروخته تابان و درخشان آمد.. عشق خندید و نظر کرد بر آن جام بلا، عشوه بر مست بلاجویی که مهمان آمد.. دلِ عاشق چه ها گفت و چه با عشق سرود، مطلع شعر و غزل،معنیِ دیوان آمد.. غزل آن به که چون نغمه ی آهوی وصال، به ترنم شد و باراند . دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد شب تنهاییم در قصد جان بود خیالش لطف های بی کران کرد چرا چون لاله خونین دل نباشم که با ما نرگس او سرگران کرد که را گویم که با این درد جان سوز طبیبم قصد جان ناتوان کرد بدان سان سوخت چون شمعم که بر من صراحي گریه و بربط فغان کرد صبا گر چاره داری وقت وقت است که درد اشتیاقم قصد جا. - به آب روشن می عارفی طهارت کرد
- و رفته رفته به این کار زشت عادت کرد!
- برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
لیلی آمد دم در،گفت:بیا برق آمد!
- آمد از به مجلس عرقش پاک کنید
تا نگویند حریفان که چرا خیس آمد!
- سالها دل طلب جام جم از ما میکرد!
بی خبر بود که ما مشترک کیهانیم
- مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
گفت:دنیاشده از مشکل پر. یک نفر مانده از این قوم که بر میگردد

مصرع ناقص من کاش که کامل می شد شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد
شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست
من که حیران تو حیران توام می دانم نه فقط من که در این دایره سرگردانم
همه ی عالم و آدم به تو می شد شک ندارم که خدا هم به تو می شد
کعبه از راز جهان را. حالیا مصلحت وقت در آن می بینم که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم جز صراحي و کتابم نبود یار و ندیم تا حریفان دغا را به جهان کم بینم سر به از خلق برآرم چون سرو گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم بس که در قه آلوده زدم لاف صلاح شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم تنگ من و بار غم او هیهات م. تو سلامی به نگاهی به من انداز و برو تو دعایی به خفایی به برم خوان و برو تو دمت چون دم عیسی مرده را زنده کند تو ی به صراحي همچو باران و برو تو برو کز دلِ من آه نیاید هرگز تو که از سنگِ سرد آگاهی نادیده برو تو لبانت لعلِ یاقوت یا خونِ من است تو بده بوسه ای از سرِ احسان و برو تو برو تا غمِ من مانع راهت نشود تو بخوان فاتحه ای بر درِ اسرار و برو نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه
سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم اب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا<. دکلمه غزل در این زمانه با صدای نسرین محمدی    در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است                    صراحي می ناب و سفینه غزل است  جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است                         پیاله گیر که عمر عزیز بی بدل ا. معنی خواب پیاله صادق علیه السلام می فرمایند: پیاله در خواب بر دو وجه است. اول: کنیزک. دوم: خادم. متن از سایت تعبیر خواب جامع محمد ابن سیرین بصری گوید: پیاله در خواب کنیزک است، که با وی ع و طرب کند. اگر بیند از پیاله آب یا گلاب می خورد، دلیل که با کنیزکی به حلال جمع شود و از وی فرزند مصلح بیاورد. اگر بیند که آن گلاب یا. دکلمه غزل اگر چه باده با صدای نسرین محمدی   اگرچه باده فرح بخش و باد گل بیز است                به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است  صراحيی و حریفی گرت به چنگ افتد                   به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است  در آستین مرقع پیاله . یادداشت یک شنبه,11,آبان,1393حافظ - غزل شماره ۳۵۵حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحي و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
بس که در قه آلوده ز. در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
صراحي می ناب و سفینه غزل است

جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمر عزیز بی بدل است

نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
مل علما هم ز علم بی عمل است

به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب
جهان و کار جهان بی ثبات و بی محل است

بگیر طره مه چهره ای و قصه مخوان
که سعد. مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت
چه بود غیر خزان ها اگر بهار تویی
دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی
شهاب زودگذر لحظه های بوالهوسی است
ستاره ای که بخندد به شام تار تویی
جهانیان همه گر تشنگان خون من اند
چه باک زان همه دشمن چو دوست دار تویی
دلم صراحي لبریز آرزومندی ست
مرا هزار امید است و هر هزار تویی سکانس اول:
خندان‌لب و شادان‌دل و مست و پیرهن‌چاک و غزلخوان و صراحي در دست از سرکار می‌رفتم خونه که دیدم شیشه ماشینم پودر شده و پانل ضبط هم به سرقت رفته! خوشی مهمونی شب قبل از سرم رفت! سکانس دوم:
به اصرار مدیرم، تلگرامم رو دوباره نصب . تمرین خوبی بود. یاد گرفتم می‌شه بدون اون هم زندگی کرد و تفریحات دیگه‌ای خلق کرد و ج. حالیا مصلحت وقت در آن می بینم که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم جز صراحي و کتابم نبود یار و ندیم تا حریفان دغا را به جهان کم بینم سر به از خلق برآرم چون سرو گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم بس که در قه آلوده زدم لاف صلاح شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم تنگ من و بار غم او هیهات مرد این بار گران نیست دل مسکینم من اگر رند اباتم و گر زاهد شهر این متاعم که همی بینی و کمتر زینم بنده آصف عهدم دلم از راه مبر که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند که مکدر شود آیینه مهرآیینم شاعر: حافظ
مصرع ناقص من کاش که کامل می شد
شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من آن گونه که می خواهم نیست

من که حیران تو حیران توام می دانم
نه فقط من که در این دایره سرگردانم

همه ی عالم و آدم به تو می شد
شک ندارم که خدا هم به تو می شد

کعبه از راز جهان راز خدا آگاه . دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد
ز هر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو
که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی گیرد بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین
که فکری در درون ما از این بهتر نمی گیرد صراحي می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی گیرد من این دلق مرقع را بخواهم سوخت.
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم اب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به ک شان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحي سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود ‏آفتاب می شود...تولدی دیگر ********************* نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم اب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام میکشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطر ها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها ز ابرها، بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعر ها و شورها به راه پر ستاره می کشانی ام فراتر از ستاره می نشانی ام نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام به ک شان به بیکران به جاودان کنون که آمدیم تا به اوجها مرا بشوی با موجها مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیر پا مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدا مکن نگاه کن که موم شب براه ما چگونه قطره قطره آب میشود <font style=صراحي سیاه دیدگان من به لای لای گرم تو لبالب از خواب می شود به روی گاهواره های شعر من نگاه کن تو میدمی و آفتاب می شود‏" width="225" height="225" />
روانش شاد باد بانو فروغ فرخزاد مرا هزار امید است و هر هزار تویی شروع شادی و پایان انتظار تویی بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند در این سرا تو بمان ! ای که ماندگار تویی شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است ستاره ای که بخندد به شام تار تویی جهانیان همه گر تشنگان خون منند چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی دلم صراحي لبریز آرزومندی است مرا هزار امید است و هر هزار تویی شادروان " دیدار با کتاب"

"دیدار از نمایشگاه" ساعت 5 تا 6نشر شالان :شبستان ،راهرو 19 غرفه 27
چهارشنبه :6 تا 8سرای اهل قلم :سرای استقبال از : شه گران و فرهیختگان
جز صراحي و کتابم نبود یار و ندیمتا حریفان دغا را به جهان کم بینم "حافظ"


"طراوت جان است کتاب"

"یک روز خوب در نمایشگاه"







"یک روز دیگر مهمان سرای اهل قلم"

"فرهیخته تویی ای نازنین"

http://pic.p o-aks.com/p o/nature/season/autumn/large/%d9%be%d8%a7%db%8c%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%b1%da%af%20%d8%b1%db%8c%d8%b2%d8%a7%d9%86.jpg بهار عمر من از عشق دوست پاییز است هوای زندگیم ســاده و غم انگیز است دوباره عشق دلم را گرفت می دانم که هر چه هست ز رویای زرد پاییز است به برگ ریز درختان و بارش باران دلم پر است و ز چشمانم اشک لبریز است خوش است روز و شبم در هوای دیدن یار ولی امان که جهان سخت فتنه انگیز است چه دلپذیر سروده است خواجه ی شیراز
"که همچو چشم صراحي زمانه خون ریز است" به ناله های جهان سوز صالح عیب مگیر که این همه ز غم عشق دوست ناچیز است بسم رب الحسین علیه السلام اللهم لک الحمد حمد الشاکرین لک علی مصابهم الحمدلله علی عظیم رزیتی اللهم الرزقنی شفاعه الحسین(ع) یوسف، ای گمشده در بی سر وسامانی ها! این غزل خوانی ها، معرکه گردانی ها سر بازار شلوغ است، تو تنها م همه جمع اند، چه شهری، چه بیابانی ها چیزی از سوره­ی یوسف به عزیزی نرسید بس که در حق تو د مسلمانی ها همه در دست ،ترنجی و از این می رنجی که به نام تو گرفتند چه میهمانی ها "پیرهن چاک وغزل خوان و صراحي در دست" خوش به حال تو ونیمه شب زندانی ها خواب دیدم که زلیخایم وعاشق شده ام ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها؟ این چه شمعی است که عالم همه پروانه­ی اوست؟ این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها؟ یوسف گمشده! دنباله این قصه کجاست؟ بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها گـ ُ. ـنـ ه کـار: بوی پیراهن خونین ی می آید این خبر را برسانید به کنعانی ها سلام عاشقای ارباب خدا رو شکر دوباره زنده ایم تا درک کنیم محرم ارباب رو دوباره شبهای عاشقی دوباره روضه های غربت مولامون خدایا امسال شب حضرت علی اصغر ع هوامو داشته باش هر وقت گلوی نازک پسر پنج ماهم رو میبینم دلم میخواد جونم رو بگیری کاش شب شش ماهه جونم رو بگیری.... دعام کنید بچه ها یا علی مدد http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/18782829129571089250.png اول از همه کی روش از قلبم بیرون رفت حالا هم نوبت غفوره. دیگه فقط طرفدارشم. نمی خوامش... بره با هر کی دلش می خواد ازدواج کنه سرنوشت من با ایران نیست فکر نکنم هرگز هم بوده باشه چند لحظه انگار عقل از سرم پریده بود و تو مه و وهم بودم. چیزی به نام مرد یا شوهر ایرانی برای من نیست. همان بهتر که من سرم به کتاب و می باشه و به این چیزا فکر نکنم نمی خو. پدر و شوهر ی همسرم داشتند خطاب به هم و با وجدی زی وستی اشعار مولانا می خوندن. مادربزرگ و دختر بزرگش ( ی بزرگ) یه گوشه ترکی گپ می زدن. همسرم با خواهرش مشغول بود و من یه چشمم به گوشی و چشم دیگه م سیار بین جمع که یک دفعه پسرعموی چار ساله ی همسر دوید سمت عموش که مشغول مولاناخوانی بود و با گرفتن فیگور اسپایدرمن گفت عمو من زدمت! عمو هم همون وسط . نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایهء سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم اب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می بردمرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها، ز ابرها، بلورها مرا ببر ام. امشب میهمان سفره افطار (خواهرم) در جمع خانواده بودم و در چنین وقتهایی که چنین فرصتی نصیبم می شود از ته دل شادم. گویی افطار به "می" . البته بواسطه پرواز آ شب ام، کمی استرس در چشمانم تبلور داشت که اگر بدجنس روزگار آنجا بود، تنها او بخوبی متوجه می شد که چه ام هست! وقتی پرواز نشست و ساعت 2 نیمه شب به خانه رسیدم، صدای گوشی ام بلند شد. خواهر زاده عزیزم بود که جویای احوال شده بود.. خیلی از شبها، در همان انتهای شب، اوست که همراهی می کند و با پیامکی سراغ می گیرد و گاه درد دلی با .. ب او انگاری متوجه چیزی در من شده بود. اس داد که جون! ب چیزی شده بود؟ و من با استعدای که دارم و این چند ساله خوب رشد و بالنده شده، خوب پیچوندمش! گفتم: کمی استرس پیش از سفر بود. همین! فقط همین!... آری... فقط همین حالیا مصلحت وقت در آن می بینم که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم جز صراحي و کتابم نبود یار و ندیم تا حریفان دغا را به جهان کم بینم تنگ من و بار غم او هیهات مرد این بار گران نیست دل مسکینم
نگاه کنکه غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شودچگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کنتمام هستی ام اب می شودشراره ای مرا به کام می کشدمرا به اوج می بردمرا به دام می کشدنگاه کنتمام آسمان من پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورهاز سرزمین عطرها و نورهانشانده ای مرا کنون به زورقیز عاجها،ز ابرها، بلورهامرا ببر امید دلنواز منببر به شهر شعر ها و شورهابه راه پر ستاره می کشانی امفراتر از ستاره  می نشانی ام
نگاه کنمن از ستاره سوختملبالب از ستارگان شب شدمچو ماهیان سرخ رنگ ساده دلستاره چین برکه های شب شدمچه دور بود پیش از این زمین مابه این کبود غرفه های آسمانکنون به گوش من دوباره  می رسدصدای تو، صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کنکه من کجا رسیده امبه ک شان، به بیکران، به جاودانکنون که آمدیم تا به اوجهامرا بشوی با موجهامرا بپیچ در حریر بوسه اتمرا بخواه در شبان دیر پامرا دگر رها مکنمرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کنکه موم شب به راه ماچگونه قطره قطره آب می شود صراحي سیاه دیدگان منبه لالای گرم تولبالب از خواب می شودبه روی گاهواره های شعر من
نگاه کنتو می دمیو آ فتاب می شود...
"فروغ فرخزاد"
پ.ن:  ع را نوروز ۸۷ در روستای پدری گرفتم. شعری برای هشتم
مرحوم محمدرضا براتی شعر ذیل را در 14 سالگی و به صورت جوششی سروده اند. و آنگونه که خود مستقیما برای اینجانب تعریف کرده اند همینکه نگاهشان به گنبد طلایی حرم افتاد این ات بر زبانشان جاری شد. علو مضامین و جوهر بلند شعر حکایت از عنایتی بودن شعر مزبور دارند: دل ناگهان به دشت جنون خانه می کند تا یاد آن دو نرگس فتانه می کند آت. بنگر این شوخی (2) می، کدام می؟ «می» به نظر برخی از حافظ پژوهان، نماد « » در غزلیات حافظ است؛ بدین ترتیب بستن میخانه یعنی سلب ، و گشودن در ِ میکده ها یعنی طلب بازگشت : بوَد آیا که درِ میکده ها بگشایند گره از کار فروبسته ی ما بگشایند؟!... در میخانه ببستند خدایا مپسند که درِ خانه ی تزویر و ریا بگشایند! به نظر بعضی دیگر می یعنی می! و جای هیچ تأ. ساقی بیار باده که ماه صیام رفت درده قدح که موسم و نام رفت وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم عمری که بی حضور صراحي و جام رفت مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی در عرصه ی خیال که آمد کدام رفت بر بوی آن که جرعه ی جامت به ما رسد در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید تا بویی از نسیم می اش در مشام رفت زاهد غرور داشت سلام. نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم اب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها، ز ابرها، بلورها مرا ببر ا. مرا هزار امید است و هر هزار تویی شروع شادی و پایان انتظار تویی بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند در این سرا تو بمان ! ای که ماندگار تویی شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است ستاره ای که بخندد به شام تار تویی جهانیان همه گر تشنگان خون منند چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار. شب وصل است و تبِ دلبری جانان است ساغر وصل لبالب به لب مستان استدر نظر بازیشان اهل نظر حیران است گوئیا مشعله از بامِ فلک ریزان استچشم جادوی سحر زین شب و تب گریان استامشبی را شه دین در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زیر سم اسبان استمکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع«یارب این بوی خوش از روضة جان می آید؟ یا نسیمی است کزان سوی جهان می آید؟»«ی. سالروز میلاد تنها مولود کعبه المومنین علیه السلام مبارک باد مصرع ناقص من کاش که کامل می شد شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد
شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست
من که حیران تو حیران توام می دانم نه فقط من که در این دایره سرگردانم
همه ی عالم و آدم به تو می شد شک ندارم که خدا هم به تو می شد
در زمین هستی وآن سوتر از افلاک تویی علت خلق زمین ای پدر خاک تویی
کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است راز ایجاز خدا نقطه ی بسم_الله است
کعبه افتاده به پایت سر راهت، سرمست «پیرهن چاک و غزل خوان و صراحي در دست»
کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید
کعبه بر ی خود نام تو ای #مرد نوشت قلم خواجه ی شیراز کم آورد،نوشت:
«ناگهان برانداخته ای یعنی چه مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»
راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست ک شان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست
روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید «ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید
واژه ها روی اب ل لبت سجیل است دام بگذار که گنجشک تو جبرائیل است
نه فقط دست زمین از تو تو را می خواهد سالیانی ست که معراج خدا می خواهد-
زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند لحظه ای جای یتیمان عرب بنشیند
وای اگر تیغ دو دم را به کمر می بستی وای اگر پارچه ی زرد به سر می بستی
در هوا تیغ دو دم نعره ی هو هو می زد نعره ی حیدریه «أینَ تَفِرّوا؟» می زد
بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار پا در این دایره بگذار عدم را بردار
بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی یازده مرتبه در آینه تکرار شدی
راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست ک شان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست
روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید «ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید.
مدرسه ابا جعفر الباقر علیه السلام
شرح دلتنگی من بی تو فقط یک جمله است،تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم (مهدی اخوان ثالث)
گرچه تو دوری از برم، همره خویش میبرم، شب همه شب به بسترم، یاد تو را، به جای تو (حسین منزوی)

مرا هزار امیدست و هر هزار تویی شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که زعمرم گذشت و بی تو گذشت چه بود غیر خزانها؟ اگر بهار تویی
دلم ز هرچه به غیر از تو خالی ماند درین سرا تو بمان، ای که ماندگار تویی
شهاب زودگذر لحظه های بلهوسی ست ستاره ای که بخندد به شام تار تویی
جهانیان همه گر تشنگان خون منند چه باک زان همه دشمن؟ که دوستدار تویی
دلم صراحي لبریز آرزومندی ست مرا هزار امیدست و هر هزار تویی

چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت، همه طول سفر یک چمدان بستن بود.

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب 5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">


نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم اب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به ک شان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحي سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود پ ن :با تمـام مـداد رنگـی هـای دنـیا بـه هـر زبـانی که بـدانی یـا نـدانی ! خـالی از هـرتشبیه و استعـاره و ایهـام … تنهـا یکــ جملـه برایـت خـواهـم نوشت : دوستت دارمــ خاص ترین مخـاطب خـاص دنیـا ! پ ن: یه ساله که عشقو تجربه ...یه ساله که عاشقونه نفس میکشم... خدایا نگهش دار برام( آمـــــیــــن) هیچ ردپایی نیست. با خودم حرف می زدم. حتی آن صدا که برایت گفتم که از دور می آمد و دستی که از دور  تکان می خورد، فریب رنگین کمان بود که مرا به صحرایی می کشاند تا شاید روزگاری از آن جا رد شده باشی.دردهایی هست که آدمی نمی داند با آنها چه کند.   من در تبعیدگاه ابدی، دیوارهایی را لمس می کنم که میان من و خودم کشیده شده است. عجیب ا. پیرهن چاک و غزل خوان و صراحي در دست
جبرئیل آمده آشفته و خندان لب و مست
خبر از آیه "اکملت لکم" آورده
مستی از ناب ترین باده خم آورده
و زمین از عطش هر قدمش می سوزد
مکه امید به انفاس علی می دوزد
آمده مرهم تنهایی انسان باشد
بهترین واحد سنجیدن ایمان باشد
کعبه را با نفس آب حیاتش داده
"دوش وقت سحر از غصه نجاتش داده"
دو لب کعبه به توصیف علی باز شده
حافظ از عشق علی خواجه شیراز شده
کعبه اسرار علی را که در آغوش کشید
بعد از آن روی سرش چادر و س وش کشید
خوب دانسته در این شهر چه ها می گذرد
هر که از کوچه معشوقه ما می گذرد...
*
نیمه شب سوره والشمس به راه افتاده
ماه زانو زده پیش تو به چاه افتاده
حجرالسود چشمان تو خورشید شده
کفر در مکتب تعلیم تو توحید شده
مستی از گوشه چشم تو به بسطام رسید
انَّ فی عینُکَ عرفان به سرانجام رسید
تو نبودی به خدا صبر خدا سر می رفت
پیش از واقعه خلقت سوی م می رفت
آرزوهای زمین با تو محقق شده است
با اشارات تو حلاج اناالحق شده است
و خدا خواست که تفسیر تبسم باشی
آ ین سوره قرآن شده_مردم_ باشی
زندگی زخم بزرگی است که بر شانه توست
آسمان بار گرانی است که دیوانه توست
پیش تو نور به جز خامشی مطلق نیست
بی تو حتی به خدا! سوره قرآن حق نیست
"زهق الباطل و جاءالحق" دین یعنی تو
وارث بر حق دین روی زمین یعنی تو...
آمدی مرهم تنهایی انسان باشی
بهترین واحد سنجیدن ایمان باشی

حبیب حاجی پور

از تمام دوستام خواهش میکنم وقتی وارد وبلاگم میشن" منو اقا خطاب نکنن"هر کاری از دستم بر بیاد درخواست کنید بروی چشمم براتون انجام خواهم داد اما ازم تشکر نکنید..اگه شخصیت و حیثیتی دارم بذار درونم باشه و باهاش زندگی کنم"تا به امروز تشنه افرین گفتن ی نبودم و نیستم.همانطوری که بارها عرض بازم میگم: من ی نیستم که دیگران میگن" من همونی هستم ک. امروز صبح در دقایق اولیه به ذهنم آمد : حالیا مصلحت وقت در آن می بینم که کشم رخت ز میخانه و خوش بنشینم ... ما آدم ها گاهی سخت می شویم .... از هر سخت پوست دیگری سخت تر ... مثل یک دیوار محکم و غیرقابل نفوذ که هیچ صدا و هیچ تمنایی در آن اثر ندارد ... هیچ توضیحی ... هیچ حرفی ... حتی هیچ عذرخواهی ای ... و طرف مقابل آرام آرام هی به دیوار می کوبد تا شاید از ج. مجموعه: مکانهای تاریخی ایران

 کاخ عالی قاپو کاخ عالی قاپو عمارتی است که در غرب میدان نقش جهان و روبروی مسجد شیخ لطف اله سر بر افراشته و به عنوان یکی ازمهمترین شا ارها ی معماری اوائل قرن یازدهم هجری از شهرتی عالم گیر برخوردار است . تاریخ ساخت بنا به 1054 هـ.ق باز می گردد و بانی آن بانی : شاه عباس اول می باشد. این قصر دروازه مرکزی و مدخل کلیه قصرهایی بود که در دوران صفویه در محدوده میدان نقش جهان بنا شده بودند . عالی قاپو مرکب از دوکلمه عالی و قاپو است که با هم به معنای « سر در بلند » یا « درگاه بلند» هستند. اسامی دیگر آن علی قاپو ، تخانه مبارکه نقش جهان و قصر تخانه می باشند.
از زیر سر در بلند کاخ که تمامأ با سنگ ساخته شده به قصر وارد می شویم و به وسیله پلکانی که در دو طرف تعبییه شده اند به طبقات فوقانی می رسیم . عالی قاپو یکی از آثار زیبای اصفهان عالی قاپو دارای پنج طبقه است که هر طبقه آن تزئینات ویژه ای دارد در طبقه همکف دو تالار وجود دارد که در آن روزگار به امور اداری و دیوانی اختصاص داشت ، در طبقه سوم ایوان بزرگی است که بر هجده ستون بلند و رفیع استوار است و در وسط این ایوان حوض زیبایی از مرمر وجود دارد . آنچه عالی قاپو را در عداد آثار با شکوه و بسیار نفیس قرار داده است اثر هنرمند معروف عصر صفوی رضا عباسی یعنی گچبریهای آ ین طبقه است که تالار آن به اتاق موسیقی یا اتاق صوت نیز معروف است .
در این قسمت از کاخ شکل انواع جام و صراحي در دیوار تعبییه شده است که این اشکال علاوه بر نمایش زیبایی و خلاقیت و ابتکار هنرمندان گچکار برای این بوده است که انعکاس حاصل از نغمه ها ی نوازندگان به وسیله این اشکال گرفته شود و صداها طبیعی و بدون انعکاس صوت به گوش برسند .
به طورکلی بنای عالی قاپو به عنوا ن یک بنای تشریفاتی خوش ساخت و زیبا دستاورد دیگری از هنر معماری دوران صفویه است .
نشانی : مغرب میدان نقش جهان
دور دنیا با یک کلیک نارنجستان قوام شیراز عمارتی زیبا عالی قاپو، رفیع ترین بنای عهد صفوی قلعه فلک الافلاک آثاری زیبا در م آباد پل جویی تنها پل تاریخی اختصاصی اصفهان باغ ارم یکی از مکان های دیدنی شیراز سی و سه پل یکی از آثار زیبای اصفهان


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]