عشق را از گل و خار بیاموز

به نقل از خبرگزاریها در مورد عشق را از گل و خار بیاموز : دختر عزیزم بی اراده ی خود پا در این دنیا نهادی به خواست من ،به خواست پدرت من اما با تردید و ترس و نگرانی روبرو بودم تردید و ترس از وظیفه ی سنگیننگران از فرداهای توواکنون که تو هستیما مسئولیممسئولیم که فراهم کنیم آنچه را که نیاز برای رشد توستمسئولیم که هدایت کنیم تورا به سمت انسانیتمسئولیم که مبادا آنگونه پرورش ی که نبایدو مسئولیم و مسئولیم و مسئول... وتو دخترکم در این دنیا،بیاموز اصل هایی که رنگ باخته اند بیاموز محبت را، دوست داشتن رابیاموز ساده زیستن را و بیاموز آنچه تو را به سمت انسانیت سوق می دهد اینگونه بی شک موفق خواهی شد و من میدانم که خواهی دانست و خواهی توانست... گُلم از خود رهیدن را بیاموز به سر منزل رسیدن را بیاموز
مجال تنگ و راهی در پیش
به پاهایت دویدن را بیاموز
زمین بی عشق خاکی سرد و مرده ست
به قلب خود تپیدن را بیاموز
جهان جولانگهی همواره زیباست
به چشمت خوب دیدن را بیاموز...
مجتبی کاشانی

روزی ابراهیم ادهم غلامی ید و از او پرسید: «نام تو چیست؟». گفت : «هر نامی که تو برمن بگذاری» پرسید: «غذای تو چیست؟» گفت: «هر غذایی که تو به من بدهی.» پرسید: «چه می پوشی؟» گفت: «هرچه توبر من بپوشانی» پرسید: «چه کار بلدی؟» گفت: «هر کاری که تو از من بخواهی.» پرسید: «چه خواسته ای داری؟» گفت: «بنده را با آرزو و خواسته چه کار؟» ابراهیم ادهم خطاب . عشق بزرگترین هدیه ی خداست. هنر آن را بیاموز. آواز آن، جشن آن را بیاموز. عشق نیازی قطعی است؛ درست همانگونه که جسم بدون غذا نمی تواند زنده بماند، بدون عشق روح را یارای زنده ماندن نیست. عشق غذای روح است؛ آغازگر همه ی چیزهای با شکوه است؛ عشق، درِ بارگاه ملکوتی ست.
وقتی راه رفتن را اموختی دویدن را بیاموز و دویدن را که اموختی پرواز را راه رفتن را بیاموز زیرا راههایی را که میروی از تو میشود و سرزمینهایی را که میپیمایی بر مساحت تو اضافه میکند دویدن بیاموز چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی.دیر و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه تز زمین جدا باشی برای انکه باندازه فاصله زمین تا اسمان. خدایا...
بیاموز به من.....
که لحظه ها در گذرند....
بیاموز به من که هیچ ح ی پایدار نیست.....
که میگذرد....اگر در سختی ام...
اگر دلتنگم....
و در تمام این لحظه ها تو در کنار منی....
به من آگاهی بده تا پذیرا باشم هر لحظه ایی را که میگذرد....
و نشانم بده راه را....
تا سهم خود را به انجام برسانم....
از نیروی بی پایانت بی نصیبم مگذار .... ۱-از همان روز های اول تولدش دختر بودنش را نشان می دهد.این توانایی را دارد که به اندازه ی دختران دیگر شگفت انگیز باشد.اینکه تو پدرش باشی در اصل قضیه تغیری ایجاد نمی کند... ۲-اگر هر زمان به خانه برمی گردی او را در آغوش بگیری به هردویتان انرژی مثبت داده ای... ۳-از دوران کودکی اش برایش گردبندی ب و همین طور که بزرگ می شود آویز های مورد علاقه اش را به آن اضافه کن... ۴-می توانی تا زمانی که به خواب رود در کنارش بنشینی... ۵-به او بیاموز که غبت ،روح را می فرساید... ۶-اگر در خانه پسری همسن وسال دخترتان دارید،او را محدود نسازید... ۷-به او بیاموز حتی اگر بازنده باشد باز هم سر خود را بالا بگیرد... ۸-به او تفهیم کن که با گریه و زاری نمی تواند پول بدست بیاورد.... ۹-به او بیاموز که چگونه با قاطعیت در چشمان یک پسر نگاه کند و به او )نه(بگوید.... ۱۰-هر شب پیش از خواب او را در آغوش بکش تا بفهمی چه مسائلی برایش اهمیت بیشتری دارد... دوستان گلم اگر از این مطلب خووووووووووشتون اومد حتما حتما نظر بزارید...تا آن را ادامه دهم از خدا جز خدا نباید خواست... وقتی راه رفتن آموختی ،دویدن بیاموز.وقتی دویدن آموختی،پرواز را
راه رفتن بیاموز،زیرا راههایی که میروی جزئی از تو میشودو سرزمینهایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز،چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی،برای آن .
خداوندا
تقدیرم را زیبا بنویس :
کمکم کن آنچه را که تو زود میخواهی
من دیر نخواهم و آنچه را
که تو دیر میخو اهی من زود نخواهم
پروردگارابه من بیاموز
دوست بدارم انی راکه
دوستم ندارند
به من بیاموز
لبخند بزنم به انی که
هرگز تبسمی به صورتم ننواختند...
محبت کنم
به انی که محبتی درحقم ن د یکی از بازیگران سینما و تلویزیون در رو مه ای سطحی و عوامانه، به مخالفان توهین کرد! گلی دارم که تقدیم تو باشد دلی دارم که تسلیم تو باشد
تویی فرمانروای کشور عشق فدایت جان به تعظیم تو باشد شدم مدخل به باغی بی تأمل نوا سر داده بلبل بی تعلل
نگاه پر دریغ بلبل مست به سوی روی تیغ در بر گل کشیدم انتظار و شمع جان سوخت به پای هستی نا مهربان سوخت
درآمد شعله ای از آتش آه به جای گل گلستان وجهان سوخت وفا را لوطی از مردان بیا. بسمه تعالی

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز...

خدایا درجات عزیزان ما را عالی تر بگردان. از خداوند مهربان برای بازماندگان تقاضای صبر می نماییم.
خداوندا
تقدیرم را زیبا بنویس :
کمکم کن آنچه را که تو زود می خواهی
من دیر نخواهم و آنچه را
که تو دیر می خو اهی من زود نخواهم
پروردگارا به من بیاموز
دوست بدارم انی راکه
دوستم ندارند
عشق بورزم به انی
که عاشقم نیستند...
به من بیاموز
لبخند بزنم به انی که
هرگز تبسمی به صورتم ننواختند...
محبت کنم
به انی که محبتی در حقم ن د
دعای من در روز تاسوعا : خدایا به این دونفر مفهوم "شجاعت و عزت " را بیاموز یا به ما صبری عطا فرما تا این دوسال و نیم هم بگذرد. افسران - دعای من در روز تاسوعا : خدایا به این دونفر مفهوم رضا علیه السلام:
مردی نزد سرور ما رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد و عرض کرد:
به من نکته ای بیاموز که خیر دنیا و آ ت در آن جمع باشد،
حضرت فرمودند:"دروغ نگو". شیخ مفید، عالم بزرگ شیعی و فقیه گران قدر عالم ، شبی در خواب دید که حضرت فاطمه زهرا(س) با دو فرزندش حسن و حسین(ع) به نزد او آمده است و به او می گوید: «ای شیخ، آن دو را فقه بیاموز». فردا، در جلسه درس، هنوز در فکر خواب ب بود. زنی همراه دو فرزندش نزد او آمد و گفت: «ای شیخ آن دو را فقه بیاموز.» لبخندی از تحسین بر لب شیخ نشست. 24 تیر
اصول برنامه ی خودیاری روی درک و فهم بهتر از خود واقعی است، یعنی اینکه هویت و شخصیت و مقدار ظرفیت و تکلیف خود را از این دنیا بفهمیم. چون بخش بزرگی از ذهنیت ما بابت این بی هویتی و بی شخصیتی و بلاتکلیفی تلف می شود. آیا امروز درک می کنم که برای چه خلق شده ام و در این دنیا تکلیف خودم را می دانم؟ امروز می دانم که خداوند مرا بیهوده خلق ن. آموخته ام ... که تنها ی که مرا در زندگی شاد می کند ی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
 بیاموز!!! همه می توانند موجب شادی تو باشند... آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
 بیاموز!!! درعین درستی مهربان باشی... آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
 بیاموز!!! به هدیه هیچ به خاطر عشقی که در آن نهفته است نه نگویی... آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی
به دور از جدی بودن باشیم
 بیاموز!!! همه ما احتیاج به دوستی داریم که به طور جدی با او دوست باشیم... آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
 بیاموز!!! تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد دستی است که عاشقانه دستش را بفشارد و قلبی که تنها تپنده برای او باشد...

              بهار جان، بهارِ جان بیا و این بار ما را هم زیبا کن و زیبایی را بیاموز! با سلام خدمت دوستان نازنین روجینیبه اطلاع می رساند جلسه این هغته انجمن فردا تاریخ 95/12/07 در مرکز ساری شناسی برگزار می گردد.ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز***مست است و در حق او این گمان ندارد خداوندا فهمی بده تا بدانم نعمت آنی نیست که از تو می خواهم آنی است که تو به من داده ایخداوند کمک کن وقتی فکرم بسته است دهانم باز نباشدخداوندا توفیق بده تا دوباره بیاموزم و از وابستگی آموخته قدیمی مرا برهان بار پروردگارا مرا ازسکوت موریانه برحذر دار چرا که خانه ی ی با نعره شیر اب نمی شود پروردگارا به من بیاموز که به شخصیت خود بیشتر از. ای مهربانترینم ...
به ما بیاموز که دل آدمی عصاره وجود اوست، حرمت دلها را از یاد نبریم.
به ما بیاموز که دوست داشتن را فراموش نکنیم و آنانکه دوستمان دارند .را از خاطر نبریم
.به ما بیاموز که سوگند راست بودن دروغمان را نام تو نسازیم
.به ما بیاموز که به ناحق حق دیگری عادت نکنیم
و به ما بیاموز که دوستیمان را بندی به پای دوستان نسازیم و در همه حال دوستشان بداریم ..حتی اگر فراموشمان کنن

روز به روز امروز صبح روبه روی آینه به خودم صبح بخیر می گویم، به خاطر رها شدنم از عادت و وابستگی و هم وابستگی ها و افکار و رفتارهای ناسالم و اسارت در بندگی مخدری به نام سم نیکوتین استحقاق توجه و لطف به خودم را دارم. به خودم لبخند می زنم و به خاطر زنده ماندنم از این همه مشکلات خداوند را شکر می گویم. امروز احساس قشنگ و تغییراتم را به خانوا. ببین چقدر حجاب داشتن قشنگه!!!

سلام خـواهـرهاے خوبم مـیخواستم از پــوشــش خودم بـراتــون

بـگم میدونید من خودم قبلا چادر نداشتم اما از وقـتی مادر بزرگم اون

چادر قشنگ رو بهم هدیه داد و بهم گفت : هانی دختر خوبم ببین چقدر

بـــا چادر قشــنگ تر و موقر تر میشی دیگه پوشش چادر رو انتخاب

بــه نظر من هر چیزے که پوشیدهـ تر باشه قشنگ ترهـ و ابهتش بیشتره

حـــــــجاب داشتــن یک خانمــ هم با ارزش بــــودن او را نشان مــــــیدهد

میبـینید هــمیشهـ چیزهاے با ارزش رو پنهان میکنند به نظر من اینایی که

خـــودشون رو در معرضـــ دیـــد دیگران قرار مــــیدند خـــودشون رو ارزون

و بے ارزش نشون میدند پس خواهرای خوبم به عنوان خواهر کوچک

هــــمتون ازتون میخوام که ارزش خودتون رو پایین نیارید و

به چشمانت بیاموز که هر ارزش دیدن ندارد اگه قراره با دمپایی ابریِ خیس تو دهنِ ی زده بشه،اون ی نباید باشه جز پسری که با صدای بچگونه حرف میزنه..! : {-16-}{-15-} خدایا به هر که دوست میداری بیاموز که تابستان از زمستان گرم تر است؛
و به هر که بیشتر دوست میداری بیاموز که اودکلن کار را نمیکند! ادامه -گفتم غم تو دارم گفتا گمشو کصافط
گفتم که مال من شو گفتا بااین قیافت؟
گفتم زمهر ورزان رسم وفا بیاموز گفتاوفارا ول کن چنده حقوق پایه ت؟
گفتم که پول ندارم اما پراز شعورم گفتا شعور نداری بی پول بی نزاکت
گفتم مگر چه گفتا که خواستگاری
گفتم مگر که جرم است گفتا بی مایه آری گاهی متفاوت باش بخشش را ازخورشید بیاموز که ترازوئی ندارد سبک وسنگین نمیکند جدا نمی سازد و فرقی نمیگذارد. به همه از دم روشنایی می بخشد محبت را بی محاسبه پخش کن دروازه های قلبت رابه روی همه بگشا و باور داشته باش خ که در این ست، بهترینها را برایت رقم زده است... هر لحظه را به گونه ای زندگی کن که گویی واپسین لحظه است و ی چه می داند؟ شاید آ ین لحظه باشد.
عشق، نخستین گام به سوی ملکوت است و تسلیم، آ ین آن؛ آری تمام سفر دو گام بیش نیست. زندگی را تنها زمانی می شناسی که آماده سفر به ناشناخته شوی.
اگر به شناخته چنگ بزنی، به ذهن چنگ زده ای و ذهن زندگی نیست. بیشتر عشق بورز تا بیشتر شوی.. کمتر عشق بورزی، کمتر خواهی بود.
توان عشق ورزیدن تو، ترازوی سنجش توست و میزان عشق تو، ترازوی وجود تو. تلاش نکن که زندگی را بفهمی، زندگی را زندگی کن! تلاش نکن که عشق را بفهمی، عاشق شو!
و چنین است که خواهی دانست؛ این دانستن حاصل تجربه توست، این دانستن هرگز ویرانگر آن راز نیست.
هر چه بیشتر بدانی در می ی که هنوز چیزهای بیشتر و بیشتری باقی است تا بدانی. عشق والاترین هدیه خداست این هنر را بیاموز، ترانه عشق و جشن آن را بیاموز.
عشق نیازی بی چون و چراست، روح بی عشق قادر به حیات نیست.
عشق خوراک روح و سرآغاز هر آن چیزی است که بزرگ است؛ عشق دروازه ملکوت است قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ۵۳ زمر
بگو اى بندگان من که بر خویشتن زیاده‏ روى روا داشته‏ اید از رحمت‏ خدا نومید مشوید در حقیقت ‏خدا همه گناهان را مى ‏آمرزد که او خود آمرزنده مهر. هر لحظه را به گونه ای زندگی کن که گویی واپسین لحظه است و ی چه می داند؟ شاید آ ین لحظه باشد.
عشق، نخستین گام به سوی ملکوت است و تسلیم، آ ین آن؛ آری تمام سفر دو گام بیش نیست. زندگی را تنها زمانی می شناسی که آماده سفر به ناشناخته شوی.
اگر به شناخته چنگ بزنی، به ذهن چنگ زده ای و ذهن زندگی نیست. بیشتر عشق بورز تا بیشتر شوی.. کمتر عشق بورزی. هر لحظه را به گونه ای زندگی کن که گویی واپسین لحظه است و ی چه می داند؟ شاید آ ین لحظه باشد.
عشق، نخستین گام به سوی ملکوت است و تسلیم، آ ین آن؛ آری تمام سفر دو گام بیش نیست. زندگی را تنها زمانی می شناسی که آماده سفر به ناشناخته شوی.
اگر به شناخته چنگ بزنی، به ذهن چنگ زده ای و ذهن زندگی نیست. بیشتر عشق بورز تا بیشتر شوی.. کمتر عشق بورزی. قلبم نورانی می شود...قلب را در حضور حق تعالی حمد می کنم تا بیاموز که او را تسبیح کن.زمان را کنار می زنم.از گذشتهاز آیندهقلب را در حال، حاضر می کنم.خداوند در حال است...
می گذرم.از عشق و هر آنچه دارم.می خواهم بمیرم قبل از آن که بمیرم.حجاب ها را کنار می زنم.حتی حجاب های نورانی که نمی گذارد حق را ببینم...
از دوست داشتن ها می گذرم.از خود می . خدایا ، بر من بیاموز ، که افکارم را به خط کشی همانند نکنم ، آنچنان که معیار ، به درازا بزنم ، کوتاه دیگران را .... !!! و شعوری بده تا بدانم ، لباس تعصب و خود شیفتگی ام ، جامه ی پاسداری از عقاید نیست ، که سانسوره چماق را بر سر آنان که به فکر ، می پندارمشان ، بکوبانم ... !!!

لبخند بزن ای جهان دیدهگوش مده به یاوه گویانخوانندگان و مطربان خواندند و د مردم را سیراباز داستان های رستم و افراسیابراحت بکش خط های لِی لِیبنداز سنگ را به مقصد کجا و کیدر جریان و تلاطم عمرنمی دانستم که جزای دانستن عذاب استکه راه گریختن اب استکار ها بر روی روال استلبخند بزن ای جهان دیدهدیده را تَر ساز به مستی باقی از ساقیمسافران را بگذار بر بال خیالنَکِش نقش چهره اشان را در یک آنآنان همانند که هستند فرضینیست اعتمادی حتی به کنار دستیخُب دِگر بازی مده خویشتن راابرو نازک مکن مَکُش کارمندان را به فَعلهلبخند بزن جهان دیدهجهان را ببین و بیاموزلبخند از خصلت درونت بیاموزای دوست پند آموز ــبه لبــ ــهای ساده اتــــ بیــاموز...
لبــ ـهای وحشــی ــهر ـهرزه ای لایــق ــبوسهـ ــهای آتشینتــ نیستــ...

یــ را ـببوس کهـ حرمتــ بوسهـ را بــداندـ

و ـحداقل بخاطـــره بوســهـ ــهایتــ...

فــردا کهـ از کنــارتـــ رد شــد...

با نیشخـــند نگــویدـ : "فـــاحشــه"

سلام آقا ...!! اجازه هست؟؟...اجازه هست...!!! جلوی همه ی سوال ها بنویسم : من لی غیرک .... بنویسم که بی تو دنیایم تاریک است ...بنویسم قلب ش ته و دل نا ارام و عقل گمراه همه ی ان چیزی است که بی تو از من باقی می ماند .... تو میپرسی جای خالی را تکمیل کن ... خدا :..... شما ناراحت نمی شوید جلوی خدا بنویسم یعنی خدا اجازه هست تو را تو تعریف کنم ؟؟؟ میپرسی آغاز عشق کجاست؟ ناراحت نمی شوی که بگویم :آن لحظه که دریافتم بی تو بیهوده ام ....!!! قول میدهم آن لحظه که زیر چشمی نگاهم میکنی نگویم: شاید.....!!! میدانم که دل تو از تردید میشکند ...میدانم که دوست داری روی ورق پر باشم از یقین یقین به انکه تو عالمی به آنچه من به آن محتاجم .... واااای باز رسیدیم به سوال تکراری ..... علم بهتر است یا ثروت؟؟؟؟؟ (خدایا بار سوم این درس و دارم اگه پاس نکنم..............!!!!! خدایا فقط یه 10) بچه که بودم نهج البلاغه خواندم و برای معلم نوشتم خطبه ی مولا را ... اما نمیدانم چرا حالا حفظش هستم ....نه از روی کتاب اما نمی توانم بنویسم .... میدانی خدا ...ندانستن سر جلسه ی امتحان درد ندارد !!! درد آن است که صفحه ی کتاب را حفظ باشی تعداد پاراگراف ها را از بر باشی اما نتوانی بنویسی!!! آن وقت است که دست هایت را روی سرت قفل میکنی و زیر لب می خوانی : الهی و ربی من لی غیرک .... قلم را محکم در دست میگیری و باز همان بسم رب الحسین میشود شروعت اما... دریغ ...نمیدانی چرا اینقدر دست هایت ضعیف شده اند !!!! باز قلم را زمین میگذاری و دست هایت را دور سرت قفل میکنی و زیر لب میگویی: خدایا اعضا و جوارحم را در راه عزم به سمت خودم محکم و قوی گردان ..... انگار می شود که گاهی ..نگاهی ... یاد روایاتی افتادم که میگفت : خداوند به ش فرمود : من تو را سه جا امتحان میکنم... (خدایا تو به ت میگفتی که امتحان بعدی اش چیه .. تاااازه تو دنیای آدم ها که یه کم شبیه تو ان هم قبل از امتحان یه برگه امتحانی میدن و میگن می خوان از چی امتحان بگیرن ؟؟؟ خدایا میشه به من بگی امتحان بعدی چیه ؟؟؟قول میدم از زیرش در نرم ...قول میدم غیبت نکنم فقط می خوام خودمو آماده کنم .....) فرمود : اولی اش گرسنگی و ایثار از خود است در جواب گفت : قبلت یا ربی رضیت و سلمت و منک توفیق و الصبر گفت دوم آنکه تو را تکذیب میکنند و شاعر و دیوانه می خوانند فرمود : قبلت یا ربی رضیت و سلمت و منک توفیق و الصبر (خدایا من طاقت شنیدن سومی اش را ندارم ...کاش ...) خداوند به گفت : حوادثی برای عترت تو پیش می آید .....!!!! از در سوخته و م س م ا ر و ..از انا اعطینا گفت ... از یاس که در خانه ی علی است ...از ...سیلی ... از کوچه ... از خار در گلو ...از استخوان در چشم .....از نیمه کوفه ی تنگ ...از چاه .... از یک سوال : آیا علی می خواند ؟؟؟ از 72 یاس ....از خون خودش....از خورشید یک ظهر ...از یک بانو ...از شتر بی جهاز ....از گوش خونی ...از .... ( آخ .............خدااااااااا) این بار چیزی اضافه تر از پیش گفت ....گفت: انا لله و انا الیه راجعون .... چه ی می تواند غم پنهان در ی پدر را بنویسد ؟؟؟؟چه ی می تواند تشبیهی و تمثیلی بیاورد که چه حالی داشت پدر امت ؟؟؟؟ او پدری بود مهربان که از شوق هدایت امتش می خواست که جان بدهد...... حالا کدام قلم می تواند بگوید که او حالا نگران عترتش هست یا نگران گمراهی امتش؟؟؟؟؟ او گفت : قبلت یاربی... رضیت .... سلمت... و منک توفیق و الصبر ..... اما چه ی میداند چه گذشت بر او .... خدایا تو به من حق بده که تسبیح دلم شود و نتوانم همصدا با او بگویم قبلت یا ربی رضیت و سلمت و منک توفیق و الصبر ........... خدایا این ش ته دل رسوای ...بی قدر را بر او ظاهر کن ....!! خدایا به من ارامش بده تا بفهمم برنامه ریز تقدیر تویی و من هیچم!! به من بیاموز که باید دلبستگی ها را رها کنم ...بیاموز که بادبادک بی باد ورقی است و دیگر هیچ .... خدایا به من بیاموز که بی تو لبه ی پرتگاهم اما نشانم نده ... بیاموز که بی تو روحم چهل تکه می شود اما نشانم نده ..... خدایا بیاموز که هیچ نباید جایگزین تو شود ..... هیچ شریکی بهتر از تو نیست .... مشرک بودن را به من بیاموز ولی دیگر هیچ گاه نشانم نده که مشرک بودن چه حالی دارد!!!!! بیاموز که بهترین همراه تویی ... تو ای تنهای اول .... بیاموز که هیچ همراه نیست ... خدایا قبلت.... به گفتم: «لعنت بر !» لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟». پسر خوشکله مامان 70ماهه شدی مردی شیرین و مهربان از خدا می خواهم اینگونه نگاه های معصومانه ات تکرار شود اینگونه زیبا خندیدنت تکرار شود اینگونه شیرین سخن گفتنت تکرار شود اینگونه واژه ها را بیاموز و با زبان ک نه ات برایم جمله های شیرین بساز فــردا ؛ تنها در قاب خاطراتمان خواهیم توانست این روزها را به تماشا بنشینیم تمام لحظه ها دلتنگ ت. حکایتی جالب از عبید زاکانی، اگر چه ممکن است تکراری باشد؛ ولی جالب است و ارزش خواندن دارد.

معرکه گیری با پسر خود ماجرا می کرد که تو هیچ کاری نمی کنی و عمر در بط به سر می بری. چند با تو بگویم که معلق زدن بیاموز سگ ز چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلم کن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی شنوی، به خدا تو را در مدرسه اندازم، تا آن علم . قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ۵۳ زمر
بگو اى بندگان من که بر خویشتن زیاده‏ روى روا داشته‏ اید از رحمت‏ خدا نومید مشوید در حقیقت ‏خدا همه گناهان را مى ‏آمرزد که او خود آمرزنده مهر. گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید گـفتا کـه مـاه من مشو گفتا اگر برآید گفتم زمهر ورزان رسم وفا بیاموز گـفتا زمـاهـرویان این کار کـمتر آید گفتم که بر خی راه نظر ببندم گفتا که شـبرواست اواز راه دیـگـر آید گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گـفتا اگـر بـدانی هـم اوت آید گفتم خوشا هوایی کز باغ عشق خیزد گـفتا خـنک نـسیمی کز کوی دلبر آید گفتم . بلبل را ببین که حتی در قفس هم می خواند

پروانه را ببین که حتی با وجود کوتاهی عمر، از پرواز دست نمی کشد

طاووس را ببین که زشتی پاهایش، افسرده اش نساخته

زرافه را ببین که هرگز گردن کشی نمی کند

کرم را ببین که بی دست و پا بودنش، او را از حرکت باز نداشته

جغد را ببین که شب ها چگونه به مراقبه مشغول است

عقاب را . خداوندا دوستت دارم... بادنیایی از نادانی و ناشکیبایی هایم... خوب بودن را به قلبم بیاموز. دوست دارم،عاشقانه دوستت بدارم... خدایا عاشقم کن،سخت به این عشق محتاجم...  امروز یکی از اون روزهای طلایی بود.زیارت آقا رضا وزیارت عزیزم... مدتها بود دلم لک زده بود برای دیدار یک عزیز... هرچند مثل همیشه باز تنها بودم،اما امروز تنهایی،هیچ جایی برای پ. خداوندا به من بیاموز: دوست بدارم انی را، که دوستم ندارند عشق بورزم به انی، که عاشقم نیستند محبت کنم به انی، که محبتی در حقم ن د بگریم با انی، که هرگز غمم را نخوردند و بخندم با انی، که هرگز شادیهایشان را با من قسمت ن د. گاهی دلگیر می شوم از بی مهری های دنیا... حالی که با چشمک کوچکترین مهربانی آدم ها و اتفاقاتش قلبت از شادی و محبت سرشار می شود با بی رحمی،احساست را به بازی می گیرد و بی وفایی هایش را به رخ می کشد! آه که چقدر زمین گیر شده ام! می خواهم کنده شوم،رها شوم،پرواز کنم...الها! به تو که باز می گردم یادم می آید مهربانی هایت،چشم پوشی هایت و نعمت هایت... . خدای مهربانم به من بیاموز که ... * ناعادلانه قضاوت سریع نکنم. * قبل از هر گفتاری بدانم تو ناظرم هستی. * در مورد اتفاقات پیرامونم عاقلانه بی شم . * بدانم دادگاه اصلی محضر توست عملی و گفتاری نداشته باشم که آنجا شرمنده باشم . * به یاد داشنه باشم تو در همه موارد ارحم الراحمینی جز در مقابل ضایع شدن حق یندگانت .
به گفتم لعنت بر تو باد
لبخند زد گفتم:چرا می خندی؟
پاسخ داد از حماقت تو خنده ام می گیرد
پرسیدم:مگر چه کرده ام؟
گفت:مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی به تو نکرده ام!
با تعجب گفتم:پس چرا زمین می خورم؟
گفت:نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای...نفس تو هنوز وحشی است... تورا زمین میزند.
گفتم:پس تو چه کاره ای؟
گفت:ه. image result for ‫سواحل دریای مدیترانه‬‎به من بیاموزچگونه عطر به گل سرخش باز می گرددتا من به تو بازگردممادر!به من بیاموزچگونه خا تر، دوباره اخگر می شودو رودخانه، سرچشمهو آذرخش ها، ابرو چگونه برگ های پاییز دوباره به شاخه هاباز می گرددتا من به تو بازگردم مادر!  غاده السمان یکی از دوستان گفت و گوی جالب و شنیدنی با آقای !داشتند که گفتم شما نیز در جریان این گفت و گوی جالب باشید: "به گفتم:لعنت بر ! لبخند زد! پرسیدم:چرا میخندی؟ پاسخ داد:از حماقت تو خنده ام میگیرد! پرسیدم:مگر چه کرده ام؟ گفت:مرا لعنت میکنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام! با تعجب پرسیدم:پس چرا زمین میخورم؟ جواب داد:نفس تو مانند اسبی است که آن .
آنقدر سیاهی روز و شب زمین را بهم می بافد که شاید خورشید را، شرمساری از نگاهی مادرانه، اینچنین به جان زمین زندگی بخشیده!
تنها لحظه ای دستان قلب ها را در دست بگیر و سرمایش را تا مغز استخوان پذیرا باش. در این حجم از زندگی گاه چنان تنهایی شانه هاشان را نشانه می رود که زخم گام های خود را حتی می توانی اندکی از یاد بری.
از چشم های گیت.