عشق وحسرت

به نقل از خبرگزاریها در مورد عشق وحسرت : روزها وقتی ماروی مبل زیر باد کولریم ک ن فقیر زیر نور داغ خورشیدکار می کنند تا بلکه بتوانند یک لقمه نون حلال به دست بیاورند غروب ها وقتی ما ک ن در خانه بازی می کنیم ک ن فقیر به خاطر هزار تومانی که مردی وقتی از پیادهرو عبور می کرد به انها داده بود دعوا می کنند وشب ها وقتی ما روی تخت نرم زیر پتوی گرممانیم ک نه فقیر در کوچه وخیابان ها روی ن. سلام داداشم امشب داخل کانل بودم لینک وبلاگ رو گذاشتی میدونستم کامل که الان بازهم باهمون دل رنجور همون قلم توانایی که داری وصدالبته خیلی سوز اور ودردناک متنهایی نوشتی که دل سنگ رو هم اب میکنه راستش تا امشب نیومدم چون امادگی خوندن متنهاتو نداشتم گفتم شاید حین خواندن تحمل نکنم نمیدونم چه حکمتی است که این قلم توانا و این متنها که مینویسی همشون فقط ازشون دلتنگی وحسرت و خواندنشون گریه میاره چرا هربار متنهاتو میخونم قلبم میخواد ازجا دربیاد مگه ما چه گناهی کردیم مگه خودت چه گناهی کردی که ازروزی که پارو زمین گزاشتی باید پسری با اون سن کم هم نقش پدر هم مادر برای برادر و خواهرهای دسالش باشه حالا که که با ازدست دادن جوانیت و بزرگ خواهر برادرها باید بشینی و موفقیتشون و زندگیشون رو که با تکیه به شما ساختن نظاره کنی باید بجای پدر ومادر نداشته امان وظیفه ای کمرشن به عهده بگیری و جسم های بی جان سمیه ونعمت رو تو اوج جوانی به اغوش بکشی بلد نیستم متن بنویسم یا حرفهای دلمو به قلم بیارم ولی همینقد ازخدا دلگیرم مگه میشه اینهمه غم وناراحتی ودلش تگی و فقط برا یکنفر قرار بدی این عد نیست داداشم نبی از اول زندگی زجر کشیده سختی دیده خدایا دیگه مستحق این امتحانات نبوده نیست .چشام خیس شده صفحه رو نمیبینم فقط خدایا به بزرگیت قسمت میدم که به داداش بزرگم صبر بدی .از یاد داشتهای مسعود من اگر شوم پیش از همه تویی که ایمان خواهی آوردو من اگر شومسفر را گناه کبیره خواهم خواندبا این حال ،آیه ای خواهم آورد که از گناه اتوبان ها بگذرنداتوبان ها چون موحدان وفا دارند رد دور شدن را تا هستند نگه می دارنداما فرودگاه ها ظالمند،ستمکار و کافرندبر هر باند ،هر ساعت ،هواپیمایی می پردتا آیینی فراموش شود و رد کوچی در آسمان محو شود،و . هدایت جان هنوز هم حضور نسیم خوش خاطراتت درباغ خاطرمان روح افزا وعطر آگین است. چهره ب ، روی گشاده ات ،کلام دلنشینت و قیاقه رشید ونورانیت در کوچه پس کوچه های خیالمان خود نمایی میکند وحسرت آن روزهایی که دیگر بر نمیگردند بدجوری آزارمان میدهد. با کوله باری از عشق همچون ستاره ها کوچیدی ، سجاده سرخ ت را د یشگاه دوست پهن کردی ودر قنوتت یا حسین(ع) و یا مهدی(عج) گویان گوش افلاکیان را نوازش دادی. ونوای عشق به مولایت علی (ع) وبانوی خوبیها حضرت فاطمه(س) را هنوز پروانه ها درگوش خاک میکنند. خوش به سعادتت که توفیق شهادت وهمجواری با ی کربلا را رفیق راهت کردی. 11مردادماه سالروز آسمانی شدنت در عملیات والفجر 3 در خاک تفتیده "مهران "را گرامی میداریم وبه روح پاک ومطهرت سلام وصلوات میفرستیم. فاتحه مع الصلوات: اللهم صلی علی محمد وآل محمد وعجل الفرجهم(ع) ای دل توزهیچ خلق یاری مطلب وز شاخ سایه داری مطلب عزت زقناعت است وخواری زطمع باعزت خودبساز وخواری مطلب گربرفلکی به خاک باز آرندت وربرسرنازی به نیاز آرندت فی الجمله حدیث مطلق از من بشنو آزار مجوی تا نیازارندت باشدکه ز شه وتدبیر درست خودرابه در اندازم از این واقعه چست کز مذهب این قوم ملالم بگرفت هریک زده دست عجز بردامن سست ای جمله ی خ. حسرت همیشگیحرف های ماهنوز ناتمام...تا نگاه میکنی:وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگیژیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شودآی...ای دریغ وحسرت همیشگیناگهان چه قدر زود دیر می شود قیصر امین پور دلم تنگ نیست ..دلم فقط بلاتکلیفه که تنگ بشه یاشادباشه یانباشه. .دلیل این حرفها فقط عادته. عادت به دلتنگی مثل عادت به کار زیاد یاعادت به کم خو دن...آدم کم کم عادت میکنه و ازشون خسته نمیشه .یعنی به خسته شدن هم عادت میکنه ولی یه چیزی ته وجودادم انگار کم میشه. اسم آن یه چیز طاقته. حالامن بعدازچهارسال زندگی تو غربت عادت به دلتنگی و اینجوریه ک.
با تو سخن می گویم از غصه های ریشه دوانیده وحسرت متکثر در این تقارن ناموزون با تو سخن ساز می کنم از منازعه جویان بی د که دیوار جهل بنا می کنند برای سیانت استبداد از روزی سخن می گویم که تقدس نامقدس توسعه می یابد وانتخاب بین زیستن و تنها چاره عزت مندی است از روزی سخن می گویم که حملات انتحاری دانش ره به کوره راههای بی حاصلی برود به تماش. از اسم جلسات آقای سین برای نوشته هام خوشم نمیومد پس از این پس به کارگاه آدم سازی تغییر عنوان میدهم.خیلی فکرمی به اینکه این جلسه ها وتایمی که اونجا میگذرونم و اون اتاق شبیه به چی هستن ودست آ یک روز توی ماشین توی جاده ی تهرون بودم که به نظرم اومد اونجا یک کارگاهه!یک کارگاه آدم سازی..کارگاهی که اگربخوای میتونی خودتو بسازی..البته باید بی. شبی ازپشت یک تنهایی نمناک وبارانی تورا با لهجه گلهای نیلوفرصدا .. تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هایت دعا .. پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تورا از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید جدا .. ..وتودر پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران وسرگردان چشمانی است رویایی.. ..ومن تنها برای دیدن آن چشم ها،تورا در دشتی از تنهایی وحسرت رها ...       بعضی وقتا فک می کنم ما خانوم ها چند دست مخفی وپنهان هم داریم. اخه چطور می شه تو یه تایم خیلی کوتاه یه حجم وسیعی از کارا رو سروسامان داد؟ از ییلاق خسته کننده روز رسیدم اونم ساعت 11 ونیم شب.هم فندق وهم خودم رفتیم . لباس  دود گرفته ییلاق رو شستم .شامش رو دادم این وسط مراسم پی پی کنونش رو برگذار که خودش مراسمی هاااااا.بعد که خو .

مردمغروری بود یک بارهم خم شدنش ر دم!چنان باغرور راه میرفت انگارفاتح تمام دنیاست!یادم هست آن روزپولش به زمین افتادبرای برداشتنش هم خم نشد غرورش اجازه نداد به من بگوید پولش رابردارم راهش راگرفت ورفت!وقتی میخواست چیزی ب د بایدهمسرش می آمد وبرمیداشت فقطنمیدانم چراعقب تر می آمد وعرق میکرد!!!!درمسجد هم ندیدم یک بار موقع سجده کند یا به رکوع برود غرورتا این حد درمقابل خدا هم میتوان مغرور بود!!!!!!!!دیروز مرد.یک مرد معلول که دست نداشت روی تابوتش افتاده بود ودادمیزد:عباس، از شب عملیاتت ؛ ترکشش درکمر تو ماند وحسرتسجده های ایستاده ات دردل من شهررا دنبال خود ،دیوانه خود کرده بود آبشار گیسوان برشانه خود کرده بود کوچه کوچه عشق وحسرت ، کوچه کوچه اشتیاق هر خیابان را زیارت خانه خود کرده بود بی گمان ، ملعونی که می گویند را آشنا و رام و هم پیمانه خود کرده بود عقل را از جایگاه خود فراری داده بود قلب را بی واسطه ویرانه خود کرده بود دسته ای هم سن وسال از نان شهر را بی گمان سرگرمی روز. حال این روزای در حسرتت بودن رو نمیفهمم نمیفهمم چرا دوری وقتی که دلم ، حسم ، قلبم داره روز به روز بهت نزدیک تر میشه نمیفهمم چرا هرچی که نگاه میکنم فاصله ام با تو دور تر به نظر میاد اما ... اما انگار همین ها جلوی چشمم داری پرسه میزنی نمیدونم باید نگران ارزوم وگذشته ام باشم یا دلمو محکم کنم به ایه که اومد وارومم کرد نمیدونم دل خوش کنم یا د. سلام خ وقته میخوام بیاموواست بنویسم ولی راستش دوس نداشتم اززندگیت سردت کنم نمیدمونم هنوزبمت فک میکنی یانه. اگه نیومدم دلیل به بیمعرفتیم نزارفقط از این میترسم که مباداچیزی بنویسم که عواقب بدی داشته باشه. عزیزم دلم واسه اونروزاتنگ شده کاش میشد واسه یه دقیقه برگردم ب قبل هروقت یادت میوفتم ناخداگاه اشکم مث بارون بهارسرازیرمیشه دیگه. ایشان ۹ صبح باید برود تا ی  را اینترویو کند. شیرموزش را میدهم و میرود. خودم برمیگردم  توی تخت و وبلاگ خوانی میکنم تا ۱۰.۳۰. کار چندانی ندارم امروز. یک ایمیل کاری برایم زدند که جواب نداده ام. برای صبحانه آبمیوه با بادام و توت میخورم؛  دستی به آشپزخانه میکشم. پرنده ه را غذا میدهم و برای ناهار اسپاگتی با سالاد درست میکنم. مچ دست. کافیه شمایی که مدتی ن لرستان خودمون هستید مدتی حالا بهردلیل خارج از استان مثلا اراک ویا اصفهان و...زندگی کنید مطمئنن به نتایج تازه ای از دنیای شهروندی وحقوق شهروندی خواهید رسید! اولین نکته که متوجه میشوید تفاوت فاحش کیفیت زندگی تان خواهد بود کلی خدمات ومزایا وحقوق شهروندی تا قبل از ان یا بی خبر ازش بودید ویا بهره ای نداشتید! راستی چ. related imageای ا نفسم از چه بریده نفست
رفتی و زود برآرورده شد آ هوست

با پرزخم چگونه تو ش تی قفست
زتو شرمنده نشد تاکه شوم دادرست
بی وداع از برمن رفتی وحسرت خوردم
کاش ای فاطمه جان قبل تو من می مردم

خبرت را که شنیدم بدنم لرزان شد
دیده ام سیل شد و رود شد و باران شد

شعله شد آه من و ناله من طوفان شد
گریه بخدا قاتل تو خندان شد
وقت پیروزی دشمن شد و حیدر افتاد
پیش مردم به خدا شیر تو با سر افتاد

ای جوانی که خوشی زعمر ندیده برخیز
هیجده ساله از غصه خمیده برخیز

ای گلی که به تنت چکه دویده برخیز
چه ی پارچه بر روت کشیده برخیز
شاه این عالمم و بی تو بدون تاجم
قبله حاجت من ،سخت به تو محتاجم

چه کنم کار من افتاده به اینجا چه کنم
رفتی و مانده ام و دست تمنّّا چه کنم

ای م تو بگو من تک و تنها چه کنم
مانده ام مات که با غسل تو زهرا چه کنم
تن حوریه نمای تو پر از آثار است
بدنت نقش پراز میخ در و دیوار است

می روی خاطره کوچه تو می ماند
حسنم خون زبصر از غم تو می راند

راز آن چادر خاکی تو را می داند
زیر لب روضه سیلی تو را می خواند
عقده اش این شده که از تو دفاعی ننمود
خود خوری میکند از اینکه نشد کوچک بود

سر نهاده است به پای تو حسینت زهرا
تا که او را ی یاد تو در عاشورا

سرنهاده ست بپایت که بیایی آنجا
تا که آرام دهد جان وسط آن دریا
خس خس زیر گلویش به زیر آن خنجر
به خدا یک کلمه هست بیا ای مادر

ذوالجناحی خبرش غرق بخون یال بَرََََُد
زخم وخونریزی پهلو تنش از حال بَرد

بدنش را نوک نیزه ته گودال بَرَد
نعل ، دندان زلبش کَنده و پامال بَرد
از پس سر  ،سر او را ز جنایت کندند
خواهرش لطمه ن ، وای همه می خندند
***مجتبی صمدی شهاب*** ای پر از عاطفه در قحط محبت با من
کاش میشد بگشایی سر صحبت با من

هیچ نیست که تقسیم شود در اینجا
درد تنهایی و بی برگی و غربت با من

از وشانی امواج نگاهت دیریست
باد نگشوده لبش را به حکایت با من

خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال
آسمان دور شد از روی حسادت با من

بعد از این شور غزل های شکوفا با تو
بعد از این مرثیه و غربت وحسرت با من

گر چه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند
داغ چشمان تو تا روز قیامت با من بی " تو" مهتاب شبی را همگان میدانند.... همگان شعر دو چشمان "تو" را میخوانند.... تو که از کوچه غمگین دلم میگذری تو که از راز دلم باخبری تو چرا رسم وفایت گم شد؟ برق چشمان سیاهت گم شد؟ با توام ای مه مهتاب شبان..... با تو.ای زلف پریشان جهان.... بی تو صد خاطره ام گریان است..... بی تو.اشکم شعر باران است..... بی تو دیگر نفسم بند آمد..... قافیه یک دل خوش، سیری چند آمد!! بی تو.جوی،دل من خشکیده است بی تو مهتاب نهان است ز ابر..... ابر غم باریده است..... با تو گفتم با شرم با تو گفتم از دل با تو از قصه عشقم گفتم و تو در اوج سکوت با نگاهی پرتردید و خمود گفتی؛ از عشق حذر کن نفسم بند آمد!! قافیه یک دل خوش سیری،چند آمد..... بی تو مهتاب،شبی را باز هم میخوانم گفته بودم بی تو میمیرم ولی این بار، نه... گفته بودی عاشقم هستی ولی انگار، نه...
تا که پا بندت شدم از خویشتن ر مرا... دوست دارم همدمت باشم ولی سربار،نه...
دلفروشی میکنی گویاگمان کردی که باز... با غرورم می م آن را در این بازار، نه...
قصد رفتن کرده ای تا باز هم گویم بمان... بار دیگر میکنم خواهش ولی اصرار، نه...
گه مرا پس میزنی، گه باز پیشم میکشی... آنچه دستت داده ام نامش دل است،افسار،نه
میروی اما خودت هم خوب میدانی عزیز... میکنی گاهی فراموشم ولی انکار، نه...
سخت میگیری به من بااین همه ازدست تو. می شوم دلگیر شاید نازنین، بیزار، نه... گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل ! آینه اینقدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست ؟!

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد
آه! دیگر دمت ای دوست ایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست   حرفی بگو و از لب خود کام ده مرا    ......................   ساقی زپا فتاده شدم جام ده مرا 
فرسود دل زمشغله جسم و جان بیا  ..........................   بستان ز خود فراغت ایام ده مرا 
رزق مرا حواله به نا محرمان مکن    ........................  از دست خویش باده ی گلفام ده مرا 
بوی گلی مشام مرا تازه می کند   .............................  ای گلعذار بوسه به پیغام ده مرا 
بنما تبسمی و خزانم بهار کن       ............................   ای نخل بارور گل بادام ده مرا 
عمرم برفت وحسرت مستی زدل نرفت ....................    عمری دگر ز معجزه ی جام ده مرا 
ای عشق شعله بر دل پر آرزو مزن .........................    چندی رهایی از هوس خام ده مرا 
جانم بگیر و جام می از دست من مگیر .....................    ای مدعی هر آنچه دهی نام ده مرا 
مرغ دلم به یاد رفیقان به خون تپید ...........................    یا رب امید رستن از این دام ده مرا 
بشکفت غنچه ی دلم ای باد نو بهار .........................    خندان دلی بسان " امین " وام ده مرا  سلام چند وقته پیله کردی ، تبلت میخوام .البته حقم داری تمام بچه های خانواده ،ریز ودرشت تو هر چه مهمونی ودیدوبازدیده سرشونو تو تبلت ویادشون از شیطنتهای همیشگیشون رفته این وسط تو تنها بچه ای هستی که همیشه اصرار میکنی به بقیه خواهش میکنم یه لحظه تبلت تو بهم بده یکم بازی کنم و کار من فقط حرص خوردن میشه برات گوشی وکامپیوتر واکیدا ممنوع کرده اما کو گوش شنوا تمام روز سرت توی گوشی منه ،منم به بابایی میگم اون که تمام مدت یا گوشی خودمون دستشه یا داره برا یه لحظه گوشی دست گرفن بقیه ماس میکنه پس چرا براش ن یم تا دیگه نخواد اشکش دربیاد اما بابا طرز تفکر خاصی داره بعضی وقتا اصلا درکش نمی کنم ،میگه :کوتاه اومدن امروز ما به معنی قبول همه خواسته های غلط اونه اما من طرز فکرم یه چیز دیگه است ،من میگم وسایل ارتباطی باعث رشد فکری بچه میشن برع اونچیزی که امروزه به اسم روانشناسی دارن به خورد ما میدن نمی دونم شاید واقعا من اشتباه فکر میکنم ولی وقتی اطلاعات عمومی بچه های امروز و با زمان خودمون میسنجم میبینم وای که چقد ما عقبیم اما در این بین یه چیزو به خوبی میفهمم واونم اینه که به هیچ طریقی نمی خوام صورت به اشک نشسته وحسرت خورده تو رو ببینم چند روز پیش ازم میپرسی :مامان چرا روز مامان هست روز باباهم هست اما روز پسر نیست ؟.با کمی فکر میبنم بیراه نمی گی تو تقویم ما روز همه هست الا پسر اما دلم نمیاد اینو بهت بگم ،پس میگم :روز کودک هست دیگه تو- :خوب من اگه رفتم کلاس اول که دیگه کودک نیستم (الهی قربونت برم که فکر همه جا رو کردی) من- خوب اونموقعه روز دانش آموز داری تو- پس چرا روز دختر هست مگه اونا دانش آموز نیستن (این رشته سر دراز دارد ) من -نمی دونم !ایشالله رئیس جمهور شدی یه روزو بذار روز پسر (دوره همیشه میگفتی وقتی شدم ) کمی فکر میکنی ومیگی :فردا روز پسره تو باید برام کادو ب ی من -فردا که جشن نیست تو -مگه باید جشن باشه من -آره دیگه باید روز تولد یکی از امون باشه تو- مگه روز تولد دخترا تولد کیه ؟ من- تولد حضرت معصومه خواهر رضا (ع) تو -روز باباچی ؟ من-تولد علی (ع) تو -خوب منم تولد زمانو روز پسر میذارم من- چرا زمان (ع) تو -چون علی بزرگترین ونه و زمان کوچکتریشون ،تو باید برام کادو ب ی میگم :باشه می م حالا امروز شنیدی چند روز دیگه تولد زمانه با خوشحالی بهم میگی :مامان روز پسر داره میادا کادو من یادت نره من :باشه تو توی دلت از خدا بخواه مشکل بیمه من حل بشه تو- من دیگه از خدا هیچی نمیخوام اون اصلا چیزایی رو که میخوام بهم نمی ده ،دیگه میخوام از جادوگرا چیز بخوام من-اونوقت جادوگرا چه جوری چیزی رو که میخوای بهت میدن -اونا با چوبشون هرچی بخوای بهت میدن ،من صد دفعه توی دلم از خدا خواستم شما برام تبلت ب ید اما خدا اصلن گوش به حرفم نداد حالا میخوام از جادوگرا بخوام برام تبلت بیارن ومن به نام قدرت مطلق الله پنجره محبت زندگی واژه ای است که همیشه با آن سروکار داریم ودر این مورد خیلی چیزها شنیده وهمینطور دیده ایم . شنیده ایم تا شقایق هست زندگی باید کرد این جمله خیلی زیبا ومعنی دار است اما زندگی را از چه دیدی نگاه می کنیم آیا می دانیم که موضوع جالب ومهمتری نیز در مورد زندگی وجود دارد ؟ برای اینکه بتوانیم زندگی خوب واید. در ماه رحمت وکرامت وبرادری یاری ستمدیدگان و ی که علی درکوچه پس کوچه های مدینه ونجف یاری رسان یتیمان ومحرومان بود این روزها هرشبکه ازتلویزیون که لحظاتی در ان درنگ کنی وحوصله نگاه وگوش دادن به برنامه های تکراری ان داشته باشی گریه اه غم مظلومیت ومحرومیت ک ن عراق وبدتر ازهمه غزه دلت را به درد میاره وانسان از خودش بی زار میشه وسعی می کن. رویاهای صادقه , * تولد مهدی ,آزاده محمد جواد سالاریان از آزادگان کمپ10 رمادی مدتها قبل از اینکه ین صلیب سرخ به اردوگاه م ایند(شب نیمه شعبان سال1365) خواب دیدم که پسردائیم و خواهرزاده ام به اردوگاه آمده ما به دیدن من آمده اند. ازآنهاپرسیدم چرابه اینجا آمده اید؟ اینجا خطرناک است! گفتند: آمده ایم که به شما بگوییم خداوند یک پسربه شماداده است! گفتم خوب اسمش را چی گذاشته اید؟ هنوز جوابشان را نشنیده بودند که از خواب بیدار شدم. از دیدن این خوب هم خوشحال شدم وهم نگران بودم. در واقع نوعی دلشوره به من دست داده بود. لذا با آمدن ین صلیب سرخ به اردوگاه ما اولین نامه ای را که نوشتم در همین خصوص بود.که بعد ازچند ماه که جوابش را همسرم برایم نوشته بود و به علت خط خوردگی قسمتهایی ازمتن نامه توسط ین کنترل کننده, (احتمالا کنترل کننده های ایرانی که نمی خواستند من نگران محتوای نامه بشوم !! ) نگرانی ام بیشتر شد.[1]
[1] - بعد از مطلع شدم که در همان شب نیمه شعبان که خواب دیده بوده ام , بچه ام متولد شده بوده است. ولی بعلت اینکه همسرم خبر اسارتم را ناگهانی شنیده بود, آن طفل( که ماهش کامل نیز بوده ) بر اثر شوک ناشی از خبر, مرده بدنیاآمده وبرای ثبت در ثبت احوال هم نامش را مهدی ثبت کرده بودند. * خبر شهادت , زمستان سال 1365 بود. هنوز هیئت صلیب سرخ به اردوگاه کمپ10 رمادی نیامده بود. در عالم رویا آقامصطفی را دیدم که با پیراهنی بلند( دژداشه عربی سفید ) به اردوگاه ماآمده ودر حالیکه می خندید با هم مصافحه وروبوسی کردیم. با نگرانی به او گفتم : - مصطفی! اینجا خطرناک است! پر از دشمن است ! چراآمدی ؟ زودباش برو ! - (با لبخند) آمدم از تو خبر بگیرم! من برای دیدنت آمده ام. نگران نباش آنهادستشان به من نمی رسد! با اضطراب از خواب بیدار شدم. خیلی به فکر فرو رفتم. این چه خو بودکه دیدم؟ عرق سردی بر همه بدنم نشست. دلشوره و اضطراب ونگرانی همه وجودم را گرفت. نمی دانم چطور آن شب را صبح . دیگر آرام وقرار نداشتم. بچه ها متوجه ناراحتیم شده بودند ومدام می پرسیدند: چه خبر شده ؟ بالا ه به آنها هم ماجرای خوابم را گفتم. به من دلداری دادند وگفتند نگران نباش انشاءالله که خیر است. اما, نه! دلم چیز دیگری به من می گفت! دلم وروحم به من می گفتند که دیگر مصطفی را نخواهم دید! احتمالا او به آسمان پرکشیده وبه خیل شهیدان پیوسته است. گاهی با خودم گریه می وحسرت می خوردم. گاهی با او درددل می وحرف می زدم : " ناقلا, چرا زودتراز من رفتی! آیا واقعا رفتی؟یا من اشتباه می کنم و خوابم اضغاث احلام بوده است؟ گاهی هم چنان در اعماق وجود به فکر فرو می رفتم که از همه جا بی خبر می شدم. من وآقا مصطفی ناصری, هم بازی دوران کودکی ودوست وهمکار دوران نوجوانی وجوانی بودیم. مدتها در یک مدرسه ویک کلاس روی یک نیمکت نشستیم ودرس خو م. پس از رحلت مرحوم مغفور والد بزرگوارش , ایام نوجوانی را دریک کارخانه ریسندگی درکنار هم کارکردیم وخاطرات خوب وخوشی از او برایم بیادگار ماند. آن عزیز سفر کرده نوه وبرادر همسرم نیزبود. مهمتر اینکه هردو لباس سبز را بر تن کرده ودر جبهه های نبرد نور علیه ظلمت رزمنده وجبهه ای شدیم. بالا ه ان صلیب سرخ آمدند. چون اصلا خوابم را باور نمی وبه خودم دلداری می دادم که نه , تو اشتباه می کنی , برای اطمینان خاطر بلافاصله یک نامه به خودش نوشتم ! مدتی گذشت. دوباره ین(نامه رسانان) صلیب سرخ آمدند. دلشوره مرا می کشت. منتظردوجواب بودم . یکی از همسرم در خصوص سرنوشت فرزندم(مهدی)و دیگری پاسخ نامه ام را که برای آقا مصطفی نوشته بودم . خوشبختانه یک نامه در جواب نامه آقامصطفی را برایم آوردند. دیگرتردیدم قریب به یقین شد. چون حالا پاسخ نامه ام را برادر کوچکترش جانباز حاج عبدالرسول ناصری نوشته بود. آنهم خیلی کوتاه ( در دوخط ). بادیدن این نامه وخواندنش, انگار آب سردی بر رویم ریخته شد.تقریبا از شهادت آقا مصطفی اطمینان حاصل . چون اگر خودش بود, یقینا خودش پاسخ نامه ام را می نوشت . البته بعداز وقتی که برادر کوچکترش عبدالرسول را دیدم که به استقبالم آمده دیگر شکی برایم باقی نماند که او آسمانی شده است . قراربوداین وبگاه تنها صفحه ی ادبی باشد ،جایی برای شعر و حرف وفکر وعشق ؛ حالافلسفی یاعاشقانه ،کوتاه یا بلندش ،غزل یا سپیدش ، متن یادلنوشته یا دست نوشته اش یا.... به هرحال صفحه ای ادبی . گاهی می شود و،باید ناپر کرد ... گاهی اوقات نمی شود بی تفاوت گذاشت وگذشت. اما گاهی اوقات باید و ،بد نیست از بعضی نقطه چین ها و خط کشی ها عبور کرد و .... حالا .
برای آنها که اکبر ملکشاهی را می‌شناختند و با خلق و خوی ایشان آشنایی داشتند، شنیدن خبر شهادتش چندان تعجب آور نبود. او جوانمردی بود که در سال 1376 یکی از کلیه‌هایش را بخشید و سال 94 نیز همه هستی‌اش را فدای حضرت دوست کرد.صغری خیل فرهنگ
اکبر ملکشاهی 28 آذرماه 1394 در به شهادت رسید. رزمنده‌ای که به دلیل شرایط شغلی اش، سال‌ها در میدان مین با شهادت رو به رو بود و آنقدر با حال و هوایش عجین شد تا در نهایت به وت یک م ع حرم آسمانی شد. برای آنها که اکبر ملکشاهی را می‌شناختند و با خلق و خوی ایشان آشنایی داشتند، شنیدن خبر شهادتش چندان تعجب آور نبود. او جوانمردی بود که در سال 1376 یکی از کلیه‌هایش را بخشید و سال 94 نیز همه هستی‌اش را فدای حضرت دوست کرد. اکبر که خود برادر شهید بود، با دختر یکی از ی دفاع مقدس نیز ازدواج کرد. میترا دلیلی همسر شهید م ع حرم اکبر ملکشاهی و دختر شهید ما‌شاءالله دلیلی در گفت‌وگویی به شرح حال و هوای یکی از م عان حریم آل الله می‌پردازد.

پدر شما شهید دفاع مقدس است، چه خوب است که گفت‌وگو را با ذکر یاد ایشان آغاز کنیم.
من 11 سال داشتم که پدرم به شهادت رسید. ایشان در تاریخ 2 آذرماه 1365 در منطقه میمک در روند اجرای عملیات میمک به شهادت رسید. آن روزها برایم سخت و تلخ گذشت اما شهادت پدر بود که من و اکبر را به هم رساند.
چطور شهادت پدر حلقه وصال شما و همسرتان شد؟
اکبر متولد 1345بود، برادرش شهید یزدان ملکشاهی از ی دوران دفاع مقدس بود که سال 63 در پادگان ابوذر و منطقه سر پل ذهاب به شهادت رسیده بود. از آنجایی که اکبر از خانواده بود، بسیار تمایل داشت تا با خانواده شهید وصلت کند. ما در همسایگی هم زندگی می‌کردیم و مادرهایمان با هم قرابت خاصی داشتند و همین ارتباط و وجود ی دو خانواده، مقدمات آشنایی و ازدواجمان را فراهم آورد. البته خط ایثار در خانواده همسرم همچنان ادامه داشت، یکی دیگر از برادرهای ایشان که جانباز شیمیایی بود بعد از اکبر و در سال 1395 بر اثر عوارض جانبازی‌اش به شهادت رسید.
بنابراین از همان اولین روزهای زندگی‌تان می‌دانستید که با چه شخصی و چه خانواده‌ای وصلت می‌کنید؟
بله،  ایشان از همان روز خواستگاری درباره جهاد، جانبازی و شهادتش با من صحبت کرد و از من خواست مثل یک همرزم در کنارش باشم. همرزمی که در راه جهاد و شهادت همراهی‌اش کنم. اکبر می‌گفت باید طوری در شرایط خاص و سخت زندگی کنید که اگر روزی جنگی اتفاق افتاد بتوانید در آن شرایط غیر منتظره مقاومت کنید و دچار سردرگمی نشوید. همسرم خاطرنشان می‌کرد بچه‌ها را از لحاظ غذا خوردن طوری بار بیاورم که به یک نوع غذا، کم و ساده قانع باشند، تا اگر جنگی رخ داد و از لحاظ غذایی تحریم بودیم و مواد غذایی مختصری گیرمان آمد سختی زیادی نکشیم. تنها شرط ایشان برای ازدواج با من ترک محرمات و انجام واجبات بود و اینکه در تمامی امور قبل از هر اقدام یا هر حرکتی توکل به خدا داشته باشم و من به علت سن کم خود در ازدواج با اکبر فقط از ایشان کمک خواستم که بتوانم راه را درست بروم. من و اکبر در 19آبان ماه سال 1369 زندگی مشترکمان را آغاز کردیم.
طبق شرطی که همسرم گذاشته بود و آن قولی که من از ایشان گرفته بودم سعی مان بر یک زندگی متعادل بود که همه موارد و اصول انسانی و ی در آن گنجانده شده باشد. همان ماه‌های اول زندگی به رغم کم بودن درآمد‌مان، تصمیم گرفتیم به یکی از فامیل‌های بسیار کم وسع و مستحق کمک کنیم اما خودمان هم پول نداشتیم و از طرفی اکبر باید به مأموریت می‌رفت و از آنجایی که وقت نداشت، موتور یاماهای خودش را به آن شخص داد تا خودش بفروشد و مشکلش را حل کند. عشق و دوست داشتن من به حدی بود که با رفتن ایشان به مأموریت دچار خلأ عاطفی می‌شدم و نگرانی‌ها بیمارم می‌کرد. از طرفی اکبر وقتی شرایط من را می‌دید با توجه به میزان علاقه‌ای که به کارش داشت تلاش کرد کارش را تغییر دهد اما چون مسئولش قبول نکرد، تصمیم گرفت من را همراه خودش به مأموریت ببرد. مسئولیت ایشان در چه بود؟
اکبر مسئول پروژه‌های پا ازی میادین مین غرب کشور بود. امروز که به آن روزها فکر می‌کنم تعجب می‌کنم، چراکه با خود فکر می‌ با انتقال من به محل خدمت ایشان می‌توانستم بیشتر مواظبش باشم تا اتفاقی برایش نیفتد یا اینکه اگرهم خ ناکرده قرار است اتفاقی بیفتد من هم همان اتفاق را تجربه کنم یا حداقل اولین ی باشم که متوجه ‌شوم اما در برابر همه این نگرانی‌ها اکبر من را به داشتن صبر و تقوای الهی دعوت می‌کرد. دخترم بی‌ت می‌کرد و من وقتی بی‌ت دخترم را می‌دیدم نگران می‌شدم.
خانم دلیلی چند فرزند دارید؟
من و اکبر 25سال در کنارهم زندگی کردیم. ماحصل این زندگی عاشقانه سه فرزند بود. فاطمه حسنی متولد 1370، علی پسرمان متولد 1377 و ریحانه حلماء متولد 1390است.
خود شما فرزند شهید بودید و حالا باید فرزندان شهید را بزرگ کنید.
من به علت شهادت پدرم در سال 65 با مقوله شهید و شهادت آشنا بودم. خودم طعم تلخ ندیدن پدر را آن هم در سنی که دختران خیلی نیاز به حضور پدر و انس با ایشان دارند چشیده بودم. طبیعتاً غم دلتنگی برای آغوش و استشمام بوی پدر را در دل داشتم اما عملاً خودم را تنها و بی‌ احساس نمی‌ چون حضور غیبی پدر را بیشتر از زمان حیاتش حس می‌ ومعجزه انجام کارهای نشدنی را از جانب پدربار‌ها و بارها می‌دیدم که بهت زده‌ام می‌کرد. همه اینها از برکت و نعمت شهادت بود. از همان بچگی شهادت در پیش چشمان من شیرین و دوست داشتنی بود. به نظر من همه فرزندان، همسران، مادران و پدران با رفتن عزیزانشان آنها را از دست نمی‌دهند بلکه شهیدان بیشتر از قبل حیاتشان هستند و آنها مارا درک می‌کنند. ما هم آنها را حس می‌کنیم هرچند نمی‌توانیم آنها را ببینیم و امروز فرزندان من و یادگاران حال و هوای آن روزهایم را تجربه می‌کنند.
ارتباط معنوی همسرتان با برادر شهیدش یا سایر چطور بود؟
اکبر تمام فکر و تمایلات قلبی‌اش در ارتباط با برادران، همرزمان و دوستان شهیدش بود. آنقدر که هر زمانی به مشکل بر می‌خورد یا از آلام روزگار بی‌قرار و بی‌طاقت می‌شد از شهیدان ذکر شده استعانت می‌گرفت و همیشه ما را به سمت و سوی آنها سوق می‌داد و در گرفتاری‌ها، اذکار وختم قرآنی نذرشان می‌کرد و فوراً هم استجابت می‌شد. هرگز در منزل از یاد و بردن نام آنها غافل نمی‌شد. ازخاطرات آن دوستان سفر کرده می‌گفت و افسوس می‌خورد وحسرت می‌برد که چرا آنها رفتند و او جا مانده است. اکبر بسیار خوابشان را می‌دید و برایشان ابراز دلتنگی می‌کرد. بارها و بارها دل هوایی شده‌اش برای آنها را با نام و یاد خدا ( )آرامش می‌داد وخلاصه اینکه برای وصال به آنها دست و پا می‌زد و ما را تشویق به ادامه راه آنها می‌کرد و آنقدردر طول این چندساله زندگی‌مان از آنها حرف می‌زد و سیره و روششان را از ابعاد مختلف بازگو می‌کرد که ما هم با آنها آشنا ‌شدیم. آنقدر که وقتی می‌خواستم برای آن خیراتی بدهم دقیقا همان چیزی را خیرات می‌ که شهید دوست داشت وهمه این شناخت‌ها را مدیون همسرم بودم.
کار همسرتان در پا ازی میادین مین هم طوری بود که مرتبط با جانبازی و شهادت باشد؟
بله هم روحیات اکبر آقا و هم کارشان طوری بود که باعث می‌شد دائم در حال و هوای شهادت باشد. همه اینها دست به دست هم داده بود تا روحیات خاصی برایش رقم بزند. تا جایی که از نگرانی جاماندن از قافله بی‌ت می‌کرد. حتی سال 91 که در عملیات پا ازی و انهدام مجروح می‌شود، از شوق اینکه دیگر کارش تمام است و به شهادت خواهد رسید، اجازه انجام کارهای امداد و نجات را به پزشکیار و امدادگر نمی‌داده و می‌گفته که من کارم تمام است زحمت نکشید و وسایل و ابزار اسراف نکنید.
چطور شد که اکبر ملکشاهی از پا ازی میادین مین به فکر دفاع ازحرم رسید؟
همسرم در مأموریت قصر شیرین بود که به من تلفن زد و گفت تصمیمی گرفته است و من برایشان دعا کنم که حتماً این تصمیم عملی شود. گفت اگر این کاری که در نظر دارم درست شود خیر و برکت فراوانی در آن است و باعث عاقبت بخیری برای همه ما خواهد بود. من هم دعا ولی هر چه خواستم به من بگوید چه کاری است، حرفی نزد و فقط گفت بعداً می‌گویم.  دو سه روز بعد از آن قضیه تماس گرفت و گفت از قصر شیرین به سمت تهران بر می‌گردند، چون زودتر از موعد در حال برگشت بود، تعجب و وقتی علت را جویا شدم گفت کارش درست شده و باید به تهران برگردد. وقتی تهران رسید، حدود ساعت هفت یا هشت صبح بود که یکراست به محل کارش رفت و پیگیر وضعیت اعزامش شد.
شما از نیت اعزام ایشان به با خبر شدید؟
بله، وقتی ظهر به خانه آمد گفت که چه شده و قرار است کجا برود. راستش من تا قبل این از اوضاع هیچ اطلاعی نداشتم و اصلاً خودم را در مواجهه با اخبار و اطلاعاتی اینچنینی قرار نمی‌دادم و با طرح موضوع از طرف ایشان تازه در جریان تحولات منطقه قرار گرفتم اما یک ماه قبل‌تر با شهادت همدانی متوجه شدم که در اتفاقاتی افتاده ولی کامل و جامع نه. با پیشنهاد م ع حرم شدن همسرم من وارد برهه خاص و مهمی از زندگی‌ام شدم.
به نظر می‌رسد تبحر شهید در خنثی‌سازی مین‌ها هم می‌توانست در جبهه مقاومت ی کمک حال رزمنده‌ها باشد.
شهید به قدری در پا ازی میدان مین تبحر داشت که این کار را با چشم بسته هم می‌توانست به خوبی انجام دهد. ایشان سال‌ها مین‌هایی را که با کمک و امریکا در خاک کشور تله گذاری شده بود پا ازی کرده بود برای همین وقتی شنید بار دیگر مین و تله‌های انفجاری در اختیار قرار داده تاب نیاورد. از طرفی وقتی خبر شهادت جوانان 20تا 25ساله م ع حرم را بر اثر انفجار مین‌ها و تله‌های انفجاری می‌شنید بسیار ناراحت می‌شد. بارها و بارها به مسئولان مربوطه نامه زد که من و امثال من که جنگ را دیده و تخصص لازم را داریم باید راهی شویم اما چون نامه‌هایش بی‌پاسخ ماند برای همین ابتدا استعفا کرد و بعد راهی شد. اکبر آقا به عنوان تک تیرانداز رفت. در این امر هم تبحر ویژه‌ای داشت به طوری که لقب چشم عقاب را به ایشان داده بودند. همسرم در منطقه مسئول ت یب بود.
چه زمانی اعزام شد؟
ثبت نام و آموزش‌های لازم و اموری از این دست تقریباً دو هفته طول کشید. در نهایت 9 آذرماه سال 1394 ساعت هشت و نیم شب پرواز کرد. پروازی که دیگر بازگشتی نداشت. اکبر پیش از اعزام از کار و سمت‌ها و مسئولیت‌هایی که داشت استعفا کرد و بی‌هیچ توقعی راهی میدان جهاد شد. همسرم سال‌ها در امر پا ازی میادین مین خدمت کرد و عاقبت در تاریخ 28آذر ماه 1394بر اثر انفجار مین به شهادت رسید. نحوه شهادتش هم به این ترتیب بود که یکی از ترکش‌های مین منفجر می‌شود و به خشاب کلاشینکف شهید برخورد می‌کند و با آتش گرفتن جی اسلحه، همسرم به شدت مجروح می‌شود و کمی بعد نیز به شهادت می‌رسد. نظر درباره سقوط موصل؛ خواب های برای ایران پایگاه تحلیلی دبکا یک روز پس از یورش تروریست های تکفیری به موصل، در مقاله ای با تیتر پرهیجان "پیشروی بی امان القاعده در عراق"، دیدگاه رژیم صهیونیستی در این باره را منتشر کرد و به تکفیری ها پیام داد، مرزهای ایران و ای جنوبی را تهدید کنند. پایگاه صهیونیستی دبکا، در مقاله ای تحلیلی، نظر رژیم صه. حسرت همیشگی* ************************ حرف های ما هنوز ناتمام ... تا نگاه میکنی: وقت رفتن است
بازهم هم همان حکایت همیشگی! بیش از آنکه باخبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
ای... ای دریغ وحسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود
دیر می شود! قیصز امین پور

قیصر امین پور شاعری بود که همه او را را با شعر « دستور زبان عشق » می شناسند. و به نظر من از آن دسته شاعرانی بود که خلق و دانشش ،انسان را به سوی خود جذب میکرد. محبوبیتش بالا بود و انسان خیلی متواضع ،مهربان ، وخیلی با حیائی بود. و بیشتر اهل اعتدال بود ،کنار یک شعر ،علیرغم اینکه از بیماری جسمانی خود رنج می برد، شوخی هم میکرد . زنده یادی مردی بود، که جذبه وشخصیت خاص خودش را داشت . یادم میادکه روز فوت قیصر ،همه نشریات کشورمان ، سوگوار قیصر بودند. عقلای راست ،چب،میانی و .......در واقع محبوبیت قیصر مشخص بود .که انصافا به قیصر خیلی احترام گذاشتند. حقیر عاشق شخصیت ،جذبه ،عفت و حیاء قیصر بودم . قیصر یکی از اندک شاعرانی بود که توانست حضور خود را در ساخت شعری اصیل و مؤثر تثبیت کند . یکی از دلایل موفقیت هایش ، نزدیک شدن به زبان گفت و گو بود ، زبانی که سادگی را در خود و با خود دارد و در عین حال نسبتا سهل و ممتنع می باشد . شعرهای قیصر هر چند در برخورد اول ، زودیاب و آسان جلوه می کند ، در قرائت های بعدی و بعدی در می ی م که اینچنین نیست و شعر او مثل جاده ای است که هر بار از آن عبور می کنیم ، چیزهایی را می بینیم که قبلا ندیده بودیم قیصر واقعا هنرمند خوبی هم بود به خصوص در رشته خط که عاشق خط ونقاشی اش بوده ام . نقاشی هایش را بسیار زیبا می کشید آن هم با دست چپ، حقیر تنها ی که هم شعرش و هم شخصیتش را دوست دارم ، قیصر است . یک نکته را هم همیشه گفته ‏ام که فاصله بین شعر و شخصیت قیصر به حداقل رسیده بود و هر چه فاصله بین شعر و شخصیت شاعر به نظر من کمتر باشد ، مردم آن شاعر را بیشتر باور می کنند . در واقع ، مهربانی و لطف و صمیمیت و آن لبخند معروف قیصر ، در اشعارش نیز دیده می ‏شود . »
واین را هم یاد آوری کنم، قیصر از مصاحبه وجنجالهای مرسوم که آفت وقال شاعرانه است .پرهیز داشت .معروف بود به این که مانند ش شفیعی کدکنی، اهل مصاحبه و رسانه نیست.
دست عشق از دامن دل دور باد! می توان آیا به دل دستور داد؟ می توان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود، ایست! باد را فرمود، باید ایستاد؟ آنکه دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد خوب می دانست تیغ تیز را در کف مستی نمی بایست داد به نظر من قیصر امین پوراز آنهایی بود که تنها خودش بود و هنرش؛ بی هیچ ضمیمه و وابستگی ای؛ شاعری که شعرهایش برای مردم است. اگر اهل شعر باشیم، حتما با شعرهایش خاطره داریم و اگر هم نه، ناگزیر شعرهایش را که ترانه شده اند، شنیده ایم. امین پور شعر معروفی دارد با مضمون «این روزها که می گذرد». روزگاری این شعر روی تیتراژ یکی از پرمخاطب ترین برنامه های جوان پسند تلویزیون بود؛ «نیم رخ». از آن روزها، خیلی می گذرد و اتفاقاً روزهایی که گذشته این قدر ت گذشته که آدم باورش نمی شود. حالا قیصر پس از سال ها دوباره شعر می نویسد که تداعی کننده همان روزهایی است که می گذرد، با این تفاوت که قیصر شاد است که این روزها می گذرد ...؟! ... او در شعری با عنوان تلقین می نویسد: این روزها که می گذرد شادم این روزها که می گذرد شادم که می گذرد این روزها شادم که می گذرد. به نظر من اشعار قیصر لبریز از صمیمیت و سادگی است، در فرم و زبان بهترین نمونه ی شعر معاصر است و مضمون و درونمایه های آن حاصل ناب ترین شه هاست. اشعاری که در هر زمینه از بهترین نمونه ها هستند. قیصر اگر عاشقانه می گوید تصنعی نمی شود و اگر از درد می نویسد، به واقع دغدغه های اجتماعی اوست. قیصر به نظر من خودش یک شعر بود، یک شعر با چند معنا در نهایت ایجاز و تأثیرگذاری. بنابر این با نگاه هرمنوتیکی هم که به این شعر نگاه کنیم، هر میتواند برداشت خودش را داشته باشد، به شرطی که تحریف آمیز و غیر صادقانه نباشد .اگر امروز همه از قیصر به نیکی نام می برند گاه به خاطر چیرگی او در فن شعر و قوت قلمش است و گاه به دلیل حسن خلقش؛ اما آنچه که قیصر را در دل همه ی شاعران با سلیقه ها و نگرش های متفاوت و در نسل های گوناگون عزیز کرده است، شاید همین صداقت در سرودن باشد. صداقتی از جنس بیت زیر: گفتى: غزل بگو! چه بگویم مجال کو شیرین من، براىماندغزل شور و حال کو اولین مجموعه شعر قیصر بنام «تنفس صبح» است که در سال1363چاپ و منتشر شد. این مجموعه شعر نگاه او به اتفاقات زمانه اش است. مضامین شعر ها به فضای دهه60 نزدیکند و بعضی از آنها به یاد بزرگانی مانند ، شریعتی، مرحوم طالقانی و خانواده سروده شده اند.
اگر بخواهیم از شاعران جنگ نام ببریم، حتما سرآمد آنها، قیصر امین پور خواهد بود. شعر بلندی که اسفندماه سال۱۳۵۹ براى جنگ و شهرش - دزفول - سرود و در تنفس صبح چاپ شد، همیشه در ذهن مخاطبان و شاعران خواهد ماند:
مى خواستم
شعرى براى جنگ بنویسم‎
دیدم نمى شود‎
دیگر قلم زبان دلم نیست‎
گفتم باید زمین گذاشت قلم ها را‎
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست‎
باید سلاح تیزترى برداشت ‎
باید براى جنگ‎
از لوله تفنگ بخوانم امروز واقعاً تاثیر این مرد بر ادبیات فارسی غیر قابل انکار است. شما اگر به خارج از کشور بروید، در بین آثاری که از شعر فارسی ترجمه شده اند، مشاهده می کنید که بی تردید یکی از آنها مربوط به آثار قیصر امین پور است. در حوزه شعر انقلاب، قیصر پرچمدار بود و به شکلی می توان او را صاحب نسق دانست چراکه کار او از حوزه تأثیر فراتر رفته و به نوعی بنیانگذار بود. امروز که ما با هم صحبت می کنیم سال هاست که قیصر درگذشته است و از نظر ظاهر نشانه ای ندارد و کمتر از دیگران نام او برده می شود اما به رغم همه این مسائل میزان محبوبیت او نه تنها کم نشده بلکه بسیار بیشتر از قبل هم شده است. در نمایشگاه های کتاب که هر ساله ب ا می شوند ما شاهد این هستیم که شمارگان و تعدد چاپ آثار او با رشد قابل توجهی مواجه بوده است. همه اینها به ما نشان می دهد که اقبال به این آدم به خاطر مؤلفه و شاخصه های اخلاقی و کیفیت آثارش، روز به روز بیشتر می شود. هنوز هم بسیاری از مردم، برخی از سروده های او را می کنند، بی آنکه بدانند خالق این شعر ها چه ی است. و این از شاخصه های هنرمندان بزرگ و مانای تاریخ است که آثارشان بیش از نامشان در افواه شایع شده است. با این حال او تاکنون هفت مجموعه شعر از خود به یادگار گذاشته است؛ «عشق بی غروب»، «به رنگ خون»، «شکوفه های فریاد»، «پری ستاره ها»، «پری شدگان»، «ترینه ها» و«پری بهانه ها». قیصر خیلی به شاعران جوان احترام می گذاشت و آن ها را تکریم می کرد. واقعاً شاعران جوان را احترام می کرد و گاهی اوقات برخی از ایشان را با لقب « » صدا می زد و شاید این فروتنی و سلوک شاعرانه با شاعران جوان باعث شده بود که قیصر را دوست داشته باشند و باور کنند. یعنی ظاهر و باطن قیصر همین است که هست. یعنی این صمیمیت باعث جذب شاعران جوان شده بود و علاوه بر این هر موقع شاعران جوان سؤالی داشتند و قیصر با روی گشاده وقتش را به این عزیزان اختصاص می داد و اصلاً در این موارد نمی گفت کار دارم و یا وقت ندارم! با تمام مشغله هایی که داشت و با آن بیماری که او را رنج می داد و شاید برایش سخت بود که بخواهد نیم ساعت، یک ساعت با آن شاعر بحث ادبی کند. در سال های دفاع مقدس، شعر به عنوان سلاحی اثرگذار، در صحنه حضور داشت و حماسه ها و مقاومت ها را می ستود و ثبت می کرد. جنگ به پایان رسید، ولی پیامدهای آن، همچنان در زندگی مردم باقی ماند. «قیصر امین پور»، با حضور در جبهه ها، از نزدیک با رزمندگان در ارتباط بود و همین ارتباط و آشنایی باعث شد، او همواره پیشرو قافله شاعران انقلاب و دفاع مقدس باشد. درباره تعهد در شعر «قیصر امین پور»، بایدعرض کنم قیصر در زمینه تعهد در شعر، شاعری بود. که تعهد را در آثار او می توان به خوبی دید؛ او به جامعه و اعتقاد مردم متعهد بود. همچنین «امین پور»، از اولین انی است که در شعر این دوره، تحول ایجاد می کند؛ در شعر این دوره، علاوه بر محتوا، تفاوت محسوسی از نظر زبانی با شعر پیشینیان دیده می شد. شعر و شاعری خود قیصر هم، دستخوش تغییر و تحول می شود، تا آنجا که عده ای گمان می کنند او از عقاید پیشین خود دست برداشته است؛ البته باید گفت قیصر شاعری متعهد و انقل بود که تا پایان عمر، به آرمان هایش پایبند ماندغزل شور و حال کو در ذیل شعری از مرحوم قیصر امین پور، شاعر معاصر و انقلاب ی آورده شده که تاکنون در هیچ کت منتشر نشده است: بر تیر نگاه تو دلم سپر کرد تیر آمد و از این سپر و گذر کرد چشم تو به زیبایی خود شیفته تر شد همچون گل نرگس که در آیینه نظر کرد با عشق بگو سر به سر دل نگذارد طفلی دلکم را غم تو دست به سر کرد گفتیم دمی با غم تو راز نهانی عالم همه را شور و شر اشک خبر کرد سوز جگرم سوخته دامان دلم را آهی که کشیدیم در آیینه اثر کرد یک لحظه شدم از دل خود غافل و ناگاه چون رود به دریا زد و چون موج خطر کرد بی صبر و شکیبم که همه صبر و شکیبم همراه عزیزان سفر کرده، سفر کرد باید به میانجی گری یک سر مویت فکری به پریشانی احوال بشر کرد آسمان تعطیل است / بادها بیکارند آسمان تعطیل است بادها بیکارند ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد دستمالی خیس روی پیشانی تب دار بیابان بکشم دستمالم را اما افسوس نان ماشینی در تصرف دارد …… …… …… آبروی ده ما را بردند! واما زندگینامه مختصر قیصر امین پور تاریخ تولد : 1338/2/2
مدرک تحصیلی : ای ادبیات فارسی
در دوم اردیبهشت ماه 1338 درشهرستان گُتوند خوزستان متولد شد.دوران کودکی و تحصیلات ابت را در زادگاهش گذراند و برای ادامه تحصیل به دزفول رفت.امین پور در سال 1357 دیپلم تجربی گرفت و سپس تحصیلات ی خود را در رشته دامپزشکی در تهران آغاز کرد. وی در سال 1358 با انصراف از رشته دامپزشکی، به جمع دانشجویان علوم اجتماعی پیوست. قیصر امین پور مجدداً در سال 1363 تغییررشته داد و تحصیلات خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی تهران دنبال کرد و در بهمن ماه سال 1376 با دریافت مدرک ای زبان و ادبیات فارسی از تهران فارغ حصیل شد.
قیصر امین پور از زمرهِ شاعرانی بود که از همان آغاز فعالیت های حوزه هنری به جمع گروه شعر آنجا پیوست و همگام با سایر شاعران فعال حوزه هنری در بسیاری از شعر برگزار شده در جبهه های دفاع مقدس شرکت کرد و در مناطق مختلف عملیاتی به شعرخوانی پرداخت.او عضو شورای شعر و ادبیات حوزه بود و در تشکیل جلسات شعرخوانی و نقد و بررسی شعر و تشویق و ترغیب شاعران جوان انقلاب نقش مؤ ثر و ارزنده ای داشت. سپس به جمع نویسندگان و شورای سردبیری مجله سروش نوجوان پیوست .همچنین امین پور به تدریس زبان و ادبیات فارسی در اشتغال داشت. وی در آ ین روزهای سال 1377 دچار سانحه تصادف در جاده کناره شمال گردید و به شدت مجروح شد.شدت جراحات وارده به امین پور به حدی بود که وی به دفعات تحت عمل های مختلف جراحی قرار گرفته و برای ادامه معالجات برای مدت کوتاه به کشور انگلستان اعزام شد. وی در سال 1381 تحت عمل پیوند کلیه قرار گرفت و بهبودی نسبی یافت. قیصر امین پور در سال 1367 از مؤ سسه گسترش هنر، جایزه ویژه نیما یوشیج را دریافت کرد. همچنین در سال 1378 از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد ی به عنوان یکی از شاعران برتر دفاع مقدس در دهه های 60 و 70 برگزیده شد.سر انجام در آبان ماه 1386 درگذشت. گزیده ای از ای زنده یادقیصر امین پور جرم ِ من هم عاشقی ست آری جرم ِ من هم عاشقی ست آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست، کیست ؟ زندگی بی عشق اگر باشد همان جان کندن است دم به دم جان کندن ای دل کار دشواریست، نیست ؟ *************************** ما که این همه برای عشق
آه و ناله ی دروغ می کنیم
راستی چرا؟!...
در رثای بی شمار عاشقان
که بی دریغ...
خون خویش را نثار عشق می کنند
از نثار یک دریغ هم
دریغ می کنیم؟
*************************




تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

*****************




وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها...

هر روز بی تو
روز مبادا است !
*************

خدایا یک نفس آواز! آواز!
دلم را زنده کن! اعجاز! اعجاز!
بیا بال و پر ما را بیاموز
به قدر یک قفس پرواز پرواز! ***********

این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد سفرهء دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد نامه ای که ساده و صمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد: با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه، آسمان نمی دهد وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد، زمان نمی دهد! فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد هیچ برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد هیچ به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد جز دلت که قطره ای است بیکران
نشان ز بیکران نمی دهد عشق نام بی نشانه است و
نام دیگری بدان نمی دهد جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد ناامیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن…نمی دهد های این دل ش ته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد… از : قیصر امین پور
به قلم ت-منصوری حسرت همیشگی* ************************ حرف های ما هنوز ناتمام ... تا نگاه میکنی: وقت رفتن است بازهم هم همان حکایت همیشگی! بیش از آنکه باخبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
ای... ای دریغ وحسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود
دیر می شود! قیصز امین پور

قیصر امین پور شاعری بود که همه او را را با شعر « دستور زبان عشق » می شناسند. و به نظر من از آن دسته شاعرانی بود که خلق و دانشش ،انسان را به سوی خود جذب میکرد. محبوبیتش بالا بود و انسان خیلی متواضع ،مهربان ، وخیلی با حیائی بود. و بیشتر اهل اعتدال بود ،کنار یک شعر ،علیرغم اینکه از بیماری جسمانی خود رنج می برد، شوخی هم میکرد . زنده یادی مردی بود، که جذبه وشخصیت خاص خودش را داشت . یادم میادکه روز فوت قیصر ،همه نشریات کشورمان ، سوگوار قیصر بودند. عقلای راست ،چب،میانی و .......در واقع محبوبیت قیصر مشخص بود .که انصافا به قیصر خیلی احترام گذاشتند. حقیر عاشق شخصیت ،جذبه ،عفت و حیاء قیصر بودم . قیصر یکی از اندک شاعرانی بود که توانست حضور خود را در ساخت شعری اصیل و مؤثر تثبیت کند . یکی از دلایل موفقیت هایش ، نزدیک شدن به زبان گفت و گو بود ، زبانی که سادگی را در خود و با خود دارد و در عین حال نسبتا سهل و ممتنع می باشد . شعرهای قیصر هر چند در برخورد اول ، زودیاب و آسان جلوه می کند ، در قرائت های بعدی و بعدی در می ی م که اینچنین نیست و شعر او مثل جاده ای است که هر بار از آن عبور می کنیم ، چیزهایی را می بینیم که قبلا ندیده بودیم قیصر واقعا هنرمند خوبی هم بود به خصوص در رشته خط که عاشق خط ونقاشی اش بوده ام . نقاشی هایش را بسیار زیبا می کشید آن هم با دست چپ، حقیر تنها ی که هم شعرش و هم شخصیتش را دوست دارم ، قیصر است . یک نکته را هم همیشه گفته ‏ام که فاصله بین شعر و شخصیت قیصر به حداقل رسیده بود و هر چه فاصله بین شعر و شخصیت شاعر به نظر من کمتر باشد ، مردم آن شاعر را بیشتر باور می کنند . در واقع ، مهربانی و لطف و صمیمیت و آن لبخند معروف قیصر ، در اشعارش نیز دیده می ‏شود . »
واین را هم یاد آوری کنم، قیصر از مصاحبه وجنجالهای مرسوم که آفت وقال شاعرانه است .پرهیز داشت .معروف بود به این که مانند ش شفیعی کدکنی، اهل مصاحبه و رسانه نیست.
دست عشق از دامن دل دور باد! می توان آیا به دل دستور داد؟ می توان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود، ایست! باد را فرمود، باید ایستاد؟ آنکه دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد خوب می دانست تیغ تیز را در کف مستی نمی بایست داد به نظر من قیصر امین پوراز آنهایی بود که تنها خودش بود و هنرش؛ بی هیچ ضمیمه و وابستگی ای؛ شاعری که شعرهایش برای مردم است. اگر اهل شعر باشیم، حتما با شعرهایش خاطره داریم و اگر هم نه، ناگزیر شعرهایش را که ترانه شده اند، شنیده ایم. امین پور شعر معروفی دارد با مضمون «این روزها که می گذرد». روزگاری این شعر روی تیتراژ یکی از پرمخاطب ترین برنامه های جوان پسند تلویزیون بود؛ «نیم رخ». از آن روزها، خیلی می گذرد و اتفاقاً روزهایی که گذشته این قدر ت گذشته که آدم باورش نمی شود. حالا قیصر پس از سال ها دوباره شعر می نویسد که تداعی کننده همان روزهایی است که می گذرد، با این تفاوت که قیصر شاد است که این روزها می گذرد ...؟! ... او در شعری با عنوان تلقین می نویسد: این روزها که می گذرد شادم این روزها که می گذرد شادم که می گذرد این روزها شادم که می گذرد. به نظر من اشعار قیصر لبریز از صمیمیت و سادگی است، در فرم و زبان بهترین نمونه ی شعر معاصر است و مضمون و درونمایه های آن حاصل ناب ترین شه هاست. اشعاری که در هر زمینه از بهترین نمونه ها هستند. قیصر اگر عاشقانه می گوید تصنعی نمی شود و اگر از درد می نویسد، به واقع دغدغه های اجتماعی اوست. قیصر به نظر من خودش یک شعر بود، یک شعر با چند معنا در نهایت ایجاز و تأثیرگذاری. بنابر این با نگاه هرمنوتیکی هم که به این شعر نگاه کنیم، هر میتواند برداشت خودش را داشته باشد، به شرطی که تحریف آمیز و غیر صادقانه نباشد .اگر امروز همه از قیصر به نیکی نام می برند گاه به خاطر چیرگی او در فن شعر و قوت قلمش است و گاه به دلیل حسن خلقش؛ اما آنچه که قیصر را در دل همه ی شاعران با سلیقه ها و نگرش های متفاوت و در نسل های گوناگون عزیز کرده است، شاید همین صداقت در سرودن باشد. صداقتی از جنس بیت زیر: گفتى: غزل بگو! چه بگویم مجال کو شیرین من، براىماندغزل شور و حال کو اولین مجموعه شعر قیصر بنام «تنفس صبح» است که در سال1363چاپ و منتشر شد. این مجموعه شعر نگاه او به اتفاقات زمانه اش است. مضامین شعر ها به فضای دهه60 نزدیکند و بعضی از آنها به یاد بزرگانی مانند ، شریعتی، مرحوم طالقانی و خانواده سروده شده اند.
اگر بخواهیم از شاعران جنگ نام ببریم، حتما سرآمد آنها، قیصر امین پور خواهد بود. شعر بلندی که اسفندماه سال۱۳۵۹ براى جنگ و شهرش - دزفول - سرود و در تنفس صبح چاپ شد، همیشه در ذهن مخاطبان و شاعران خواهد ماند:
مى خواستم
شعرى براى جنگ بنویسم‎
دیدم نمى شود‎
دیگر قلم زبان دلم نیست‎
گفتم باید زمین گذاشت قلم ها را‎
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست‎
باید سلاح تیزترى برداشت ‎
باید براى جنگ‎
از لوله تفنگ بخوانم امروز واقعاً تاثیر این مرد بر ادبیات فارسی غیر قابل انکار است. شما اگر به خارج از کشور بروید، در بین آثاری که از شعر فارسی ترجمه شده اند، مشاهده می کنید که بی تردید یکی از آنها مربوط به آثار قیصر امین پور است. در حوزه شعر انقلاب، قیصر پرچمدار بود و به شکلی می توان او را صاحب نسق دانست چراکه کار او از حوزه تأثیر فراتر رفته و به نوعی بنیانگذار بود. امروز که ما با هم صحبت می کنیم سال هاست که قیصر درگذشته است و از نظر ظاهر نشانه ای ندارد و کمتر از دیگران نام او برده می شود اما به رغم همه این مسائل میزان محبوبیت او نه تنها کم نشده بلکه بسیار بیشتر از قبل هم شده است. در نمایشگاه های کتاب که هر ساله ب ا می شوند ما شاهد این هستیم که شمارگان و تعدد چاپ آثار او با رشد قابل توجهی مواجه بوده است. همه اینها به ما نشان می دهد که اقبال به این آدم به خاطر مؤلفه و شاخصه های اخلاقی و کیفیت آثارش، روز به روز بیشتر می شود. هنوز هم بسیاری از مردم، برخی از سروده های او را می کنند، بی آنکه بدانند خالق این شعر ها چه ی است. و این از شاخصه های هنرمندان بزرگ و مانای تاریخ است که آثارشان بیش از نامشان در افواه شایع شده است. با این حال او تاکنون هفت مجموعه شعر از خود به یادگار گذاشته است؛ «عشق بی غروب»، «به رنگ خون»، «شکوفه های فریاد»، «پری ستاره ها»، «پری شدگان»، «ترینه ها» و«پری بهانه ها». قیصر خیلی به شاعران جوان احترام می گذاشت و آن ها را تکریم می کرد. واقعاً شاعران جوان را احترام می کرد و گاهی اوقات برخی از ایشان را با لقب « » صدا می زد و شاید این فروتنی و سلوک شاعرانه با شاعران جوان باعث شده بود که قیصر را دوست داشته باشند و باور کنند. یعنی ظاهر و باطن قیصر همین است که هست. یعنی این صمیمیت باعث جذب شاعران جوان شده بود و علاوه بر این هر موقع شاعران جوان سؤالی داشتند و قیصر با روی گشاده وقتش را به این عزیزان اختصاص می داد و اصلاً در این موارد نمی گفت کار دارم و یا وقت ندارم! با تمام مشغله هایی که داشت و با آن بیماری که او را رنج می داد و شاید برایش سخت بود که بخواهد نیم ساعت، یک ساعت با آن شاعر بحث ادبی کند. در سال های دفاع مقدس، شعر به عنوان سلاحی اثرگذار، در صحنه حضور داشت و حماسه ها و مقاومت ها را می ستود و ثبت می کرد. جنگ به پایان رسید، ولی پیامدهای آن، همچنان در زندگی مردم باقی ماند. «قیصر امین پور»، با حضور در جبهه ها، از نزدیک با رزمندگان در ارتباط بود و همین ارتباط و آشنایی باعث شد، او همواره پیشرو قافله شاعران انقلاب و دفاع مقدس باشد. درباره تعهد در شعر «قیصر امین پور»، بایدعرض کنم قیصر در زمینه تعهد در شعر، شاعری بود. که تعهد را در آثار او می توان به خوبی دید؛ او به جامعه و اعتقاد مردم متعهد بود. همچنین «امین پور»، از اولین انی است که در شعر این دوره، تحول ایجاد می کند؛ در شعر این دوره، علاوه بر محتوا، تفاوت محسوسی از نظر زبانی با شعر پیشینیان دیده می شد. شعر و شاعری خود قیصر هم، دستخوش تغییر و تحول می شود، تا آنجا که عده ای گمان می کنند او از عقاید پیشین خود دست برداشته است؛ البته باید گفت قیصر شاعری متعهد و انقل بود که تا پایان عمر، به آرمان هایش پایبند ماندغزل شور و حال کو در ذیل شعری از مرحوم قیصر امین پور، شاعر معاصر و انقلاب ی آورده شده که تاکنون در هیچ کت منتشر نشده است: بر تیر نگاه تو دلم سپر کرد تیر آمد و از این سپر و گذر کرد چشم تو به زیبایی خود شیفته تر شد همچون گل نرگس که در آیینه نظر کرد با عشق بگو سر به سر دل نگذارد طفلی دلکم را غم تو دست به سر کرد گفتیم دمی با غم تو راز نهانی عالم همه را شور و شر اشک خبر کرد سوز جگرم سوخته دامان دلم را آهی که کشیدیم در آیینه اثر کرد یک لحظه شدم از دل خود غافل و ناگاه چون رود به دریا زد و چون موج خطر کرد بی صبر و شکیبم که همه صبر و شکیبم همراه عزیزان سفر کرده، سفر کرد باید به میانجی گری یک سر مویت فکری به پریشانی احوال بشر کرد آسمان تعطیل است / بادها بیکارند آسمان تعطیل است بادها بیکارند ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد دستمالی خیس روی پیشانی تب دار بیابان بکشم دستمالم را اما افسوس نان ماشینی در تصرف دارد …… …… …… آبروی ده ما را بردند! واما زندگینامه مختصر قیصر امین پور تاریخ تولد : 1338/2/2
مدرک تحصیلی : ای ادبیات فارسی
در دوم اردیبهشت ماه 1338 درشهرستان گُتوند خوزستان متولد شد.دوران کودکی و تحصیلات ابت را در زادگاهش گذراند و برای ادامه تحصیل به دزفول رفت.امین پور در سال 1357 دیپلم تجربی گرفت و سپس تحصیلات ی خود را در رشته دامپزشکی در تهران آغاز کرد. وی در سال 1358 با انصراف از رشته دامپزشکی، به جمع دانشجویان علوم اجتماعی پیوست. قیصر امین پور مجدداً در سال 1363 تغییررشته داد و تحصیلات خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی تهران دنبال کرد و در بهمن ماه سال 1376 با دریافت مدرک ای زبان و ادبیات فارسی از تهران فارغ حصیل شد.
قیصر امین پور از زمرهِ شاعرانی بود که از همان آغاز فعالیت های حوزه هنری به جمع گروه شعر آنجا پیوست و همگام با سایر شاعران فعال حوزه هنری در بسیاری از شعر برگزار شده در جبهه های دفاع مقدس شرکت کرد و در مناطق مختلف عملیاتی به شعرخوانی پرداخت.او عضو شورای شعر و ادبیات حوزه بود و در تشکیل جلسات شعرخوانی و نقد و بررسی شعر و تشویق و ترغیب شاعران جوان انقلاب نقش مؤ ثر و ارزنده ای داشت. سپس به جمع نویسندگان و شورای سردبیری مجله سروش نوجوان پیوست .همچنین امین پور به تدریس زبان و ادبیات فارسی در اشتغال داشت. وی در آ ین روزهای سال 1377 دچار سانحه تصادف در جاده کناره شمال گردید و به شدت مجروح شد.شدت جراحات وارده به امین پور به حدی بود که وی به دفعات تحت عمل های مختلف جراحی قرار گرفته و برای ادامه معالجات برای مدت کوتاه به کشور انگلستان اعزام شد. وی در سال 1381 تحت عمل پیوند کلیه قرار گرفت و بهبودی نسبی یافت. قیصر امین پور در سال 1367 از مؤ سسه گسترش هنر، جایزه ویژه نیما یوشیج را دریافت کرد. همچنین در سال 1378 از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد ی به عنوان یکی از شاعران برتر دفاع مقدس در دهه های 60 و 70 برگزیده شد.سر انجام در آبان ماه 1386 درگذشت. گزیده ای از ای زنده یادقیصر امین پور جرم ِ من هم عاشقی ست آری جرم ِ من هم عاشقی ست آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست، کیست ؟ زندگی بی عشق اگر باشد همان جان کندن است دم به دم جان کندن ای دل کار دشواریست، نیست ؟ *************************** ما که این همه برای عشق
آه و ناله ی دروغ می کنیم
راستی چرا؟!...
در رثای بی شمار عاشقان
که بی دریغ...
خون خویش را نثار عشق می کنند
از نثار یک دریغ هم
دریغ می کنیم؟
*************************




تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

*****************




وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها...

هر روز بی تو
روز مبادا است !
*************

خدایا یک نفس آواز! آواز!
دلم را زنده کن! اعجاز! اعجاز!
بیا بال و پر ما را بیاموز
به قدر یک قفس پرواز پرواز! ***********

این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد سفرهء دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد نامه ای که ساده و صمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد: با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه، آسمان نمی دهد وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد، زمان نمی دهد! فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد هیچ برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد هیچ به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد جز دلت که قطره ای است بیکران
نشان ز بیکران نمی دهد عشق نام بی نشانه است و
نام دیگری بدان نمی دهد جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد ناامیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن…نمی دهد های این دل ش ته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد… از : قیصر امین پور
به قلم ت-منصوری 0935505××08
چه دوستی پاکی دارند کفشها...
یکی گم شود...دیگری محکوم به آوارگیست
مرضیه خ از شهرستان بهار همدان
.
. emadsmspanel
0935500××32
شهامت میخواهد بدون اشک خاطرات را مرور
سوگند از شیراز
.
.
0935710××21
بسلامتی مگسی که یادمون داد زیاد دور ی بگردی
آ ش میزنه تو سرت
رامتین
.
.
0937868××78
باور کن
*ع.