عشق و عاشقی

به نقل از خبرگزاریها در مورد عشق و عاشقی : دختره هیکلش شبیه صندوقه بانک مرکزی میمونه ! بعدش ی مانتو تنگ پوشیده ، شکمش مثله صفحات کتاب کلیله و دمنه ورق ورق ریخته بیرون ! بعد استاتوس زده درگیرم نشو عاشقی معنا ندارد !!! ینی اعتماد ب نفس اینارو من داشتم با چنگال ب حمله می من اگر ساز کنم حاضری آواز کنی ؟
غزلی خوانی وچون نغمه ی دل بازکنی

بلدم ناز یدن بلدی ناز کنی ؟
یا نشینی به ببرم شعرنو آغازکنی؟؟

بلدم راز نگهدار شوم راز بگو
بلدی راز نگهداری و دمساز کنی ؟

بلدم با تو به دنیای دلت سیر کنم
بلدی قفل دلِ عشقِ مرا باز کنی


بلدم پر بکشم تا به نهایت به دلت
بلدی عشق شوی ع. امشب تو آن بالا نشسته ای چشم دوخته ای به بی خو زمین تقدیر هر بسته به درصد عاشقی امشب تغییر می کند من که عاشقی نیاموخته ام چی؟ پس خودم را به عاشقی می زنم روی سیاهم را در سایه ی کتابت پنهان می کنم تمام نیازم را در کف یک دست جای می دهم و می رسانم به درگاهت تو را که می خوانم کم کم عاشق می شوم امشب تو خالی دستانم را ببین... من دریای کرمت را... دوباره می برد مرا به حس و حال عاشقی دوباره می شود دلم پر از خیال عاشقی نگاه من به سوی او ، نگاه اوست سوی من دوباره چشم هایمان پر از سوال عاشقی سکوت چشمهایمان به گوش هم ترنم است به گوش نمی رسد صدای لال عاشقی ببین که گوشی دلم چگونه شارژ می شود دوباره زنگ می خورد به اتصال عاشقی تمام لحظه های زرد و خاطرات تلخ و سرد قسم ! که خط نمی دهد ، از اخ. دوباره می برد مرا به حس و حال عاشقی دوباره می شود دلم پر از خیال عاشقی نگاه من به سوی او ، نگاه اوست سوی من دوباره چشم می شود پر از سوال عاشقی سکوت چشمهایمان به گوش هم ترنم است به گوش نمی رسد صدای لال عاشقی ببین که گوشی دلم چگونه شارژ می شود دوباره زنگ می خورد به اتصال عاشقی تمام لحظه های زرد و خاطرات تلخ و سرد قسم ! که خط نمی دهد ، از اخ. نهمین قاب ماه عسل میزبان زوج عاشقی بود که هنوز با گذشت 63سال، همچنان با عشق زندگی می د. سلام.
این وبلاگ رو برای این زدم که فقط ثابت کنم عاشقی راسته.
بله
عاشقی راسته.
برای ا نیست
برای داستان ها نیست.
من ی بودم که خودم عاشق ها رو مس ه می میگفتم اینا رو باش دیوونن به خدا.
حال که خودم تجربه متوجه شدم که بله عاشقی حقیقت داره.
چنان طرف همه چیزت میشه که حاضری هر چیزی رو که داشته باشی بدی ولی اون ازت جدا نشه.
در کنارت بی خیال و راحتم با تو این منزل شده همچون بهشت
قصر زیبا و قشنگ عشق را ساختیم با دست خالی، خشت خشت
عشق ما پاک و زلال و واقعی ست کور باد چشم بخیل و بد سرشت
مهربانی کن مدام و بی دلیل بذر نیکی باید اندر کشت
عاشقی کن، عاشقی کن، عاشقی چونکه با عشق، گشته زیبا، هر چه زشت w. تناوب عاشقی ام
من موظف شده بودم به عاشقی
ترقی من در ان نهفته بود
گفتم هرچه هست خوش است پس پیش به سوی عاشقی
من در اغاز راه بودم و جاده عاشقی پیش رو
من جاده را گرفتم و رفتم
رفتم تا به دنبال معشوق خود
کوه ها وجنگل ها و دشت ها و دریا ها را سپری
رفتم و رفتم و به تکرار رسیدم به یک راه ممتد
راه عاشقی انم از پس هم تکرار م. از قفس ها کم بگو پرواز می خواهد دلــــــم تا سکوت جــاودان آواز می خواهد دلــــــــم از جفا ها، از دو رنگی ها دلم فرسوده است نی شدم یک محرم دمساز می خواهد دلـــم گـــــرچه عمرم از بهـــــار زندگانی دور شـــــد سوی باغ عاشقی آغاز می خواهد دلـــــــــم نوحه بس کـــــــن کولی شوریده ی خنیاگرم شور و شوق نغمه ی شهناز می خواهد دلم از کل. خاک عاشقی می داند، گریه می کند، رنج می کشد و صبر می کند، سر به آستان مرگ می گذارد، بر شانه هایش گریه می کند اما نمی میرد، خاک عاشقی صبور است، بر برگ های پاییز بوسه می زند تقدیر جهان را عوض می کند، جوانه ها را بیدار، و درخت ها را خواب می کند اما خود، هرگز نمی خوابد، خاک عاشقی صبور است، که سال ها و سال ها برای آسمان صبر می کند، و من، همانم. «عاشقی های سعدی» شامل ترجمه ۷۸ غزل از این شاعر شیرین سخن به کوشش محمدعلی همایون کاتوزیان روانه بازار کتاب شد. dm a c dm اشکایی که بی هوا رو گونه هام میریزه قلبی که از همه ی خاطره هات لبریزه a7 a c dm دلی که میخواد بمونه تنی که باید بره حرفی که تو دلمه اما ندونی بهتره a bb dm gm بیخیالِ حرفایی که تو دلم جا مونده بیخیال قلبی که این همه تنها مونده a bb dm gm آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه a gm bb a gm bb a مثل تنهایی میمونه با تو همسفر شد. عاشقی نمی دانم چیست ! اما... گاهی دیده ام همسایگان چگونه در کاسه های نذریشان .... شور دلم را به یغما برده اند... گاهی هرز از گاهی ...دیده ام که مردم برای دیدن دانه های دلم ... ساعتها عینک آفت به چشم داشته اند... عاشقی نمی دانم چیست...!اما... گاهی دیده ام که برای نداشتن مجوز ساخت خانه ای برای دلم ... شهرداری چگونه آن را ویران نموده است. به خدا عاشقی . دنیا که از او دل اسیران ریش است

پامال غمش، توانگر و درویش است

نیشش، همه جانگزاتر از شربت مرگ

نوشش، چو نکو نگه کنی، هم نیش است شیخ بهایی زندگی خالی نیست
مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کردبر دل خون من دمی دیده نظر نمی کند

بر لب خشک من نمی دیدۀ تر نمی کند

سوخت ز عشقش این جگر نیست مرا ز خو. پنجره ی عاشقی (تصویر نویسی) پنجره ات را باز کن جیره ی بهمنت دارد میرسد هوا دلش هوای عاشقی می خواهد هوا دلش قدم زدن روی زمین های نژند و سفید را میخواهد از قدم زدن روی برگها خسته شده ایت بگذار، باد زمستانی در میان گیسوانت گردش کنند اجازه ده که باران زمستان وجودت را خیس کند نترس، چتر لازم نیست، اعتماد کن خودت را به پاران بسپار دستانت را . در ذهن این بنده حقیر اسطوره عشق و عاشقی نه لیلی و مجنون، نه خسرو و شیرین و ... بلکه مولانا و شمس است. عشق مولانا به شمس نه از سر هوا و هوس، نه از سر احتیاج، نه از سر تمایلات دنیوی، نه از سر مادیات بلکه در واقع عشق به حقیقت و کمال و آنچه که در سخن نمیگنجد است. عجیب است که هرگاه سخن شمس به میان می آید گویا نفس مولوی به شماره می افتد. من باب نم. انگشت شمار است
تعداد آدم هایی که
در اولین روز عاشقی شان
هوا بارانی باشد،
اولی تویی،
دومی منم
بی چتر، بی مقصد
تا ی هم نباشد
عین ها حسین بهاج در کتاب «دارم هوای عاشقی» سیر تحولی سالکی را بیان می کند که از طریق آشنایی با پیری، قدم به قدم راه می پیماید و ذکر می گیرد. پاییز بهانه گیر شده از بس که عاشقی کرده دیوانه شده در میان این همه هیاهو از بس که تنها شده از همه دل گرفته و لال شده بیچاره پاییز آنقدر عاشقی دیده گویی از همه دل کنده وعاقل شده در میان کوچه ها این همه دلدار لاف عاشقی میزنن اودیگر درو غ را از بر شده برگ برگش رنگ زرد جدای را فریاد میزند آدمها خود را خواب زده اند و تفسیر دلدادگی اش میکنن ا. من برایت قصه میگویم تو آسوده بخواب... من برایت صلح میخوانم تو آسوده بخواب... قصه ی من اندکی اندوه دارد... با تو و دنیای تو هم کار دارد... قصه ی من عاشقی را یاد دارد... مادری با ناامیدی کودکی در خواب دارد... آسمان شهر ناگه می شود ویرانه ای سخت... آن طرف تر ، دخترک داغ نبود مادرش را بر جگر دارد... قصه ی من اندکی اندوه دارد... قصه ی من عاشقی را یاد دا. پشت میز کارم ت و ناآرام نشسته ام و بی وقفه فکر میکنم به چیزهایی که دوست دارم و میخواهم.همیشه همینطور میشود.روزهایی که اسماعیلی با آن صورت پراضطراب و پریشان و پر از حرصِ آینده نگری و مقام و منزلتش نیست. به جای کار فکر میکنم یا میخوانم یا اینترنت را میجوم.کمتر پبش میاید در نبود او ی مزاحم تلفن من شود (مگر از واجبات باشد و از روی اجبار و ا. پسر: عشقم کنیم؟ دختر: باشه عشقم پسر:تونمیتونی 24 ساعت بدون من بمونی دختر: میتونم پسر:میبینیم 24 ساعت شروع میشه درحالی که دختر از سرطان عشقش و اینکه قراره زود بمیره اطلاع نداشته... 24 ساعت میگذره و دختر میره جلو خونه عشقش هرچقدر در میزنه ی درو باز نمیکنه...وارد خونه میشه پسره رو میبینه که رو مبل دراز کشیده و یه یادداشت تو دستش رو سینشه... " 24 . معبودا ، مباد که همچو مجنون در بزنگاه قرار عاشقی با لیلی ای چون تو ،خوابمان ببرد!   گاه انسان باید در سختی ها باشد، تا به دیگری دست یاری بدهد گاه انسان باید با بخت بد روبه رو شود، تاهدفش را بهتر بشناسد گاه به طوفان نیاز است،تا او قدر ارامش را بداند گاه باید به او اسیب رسد، تا با احساس تر شود گاه باید در شک و تردید باشد ، تا به دیگری اطمینان کند کاه باید در گوشه ای تنها بماند،تا واقعیت وجود خود را بشناسد گاه باید از شی. گفتی که اینسان عاشقی با تو جُرمی است نابخشودنی از من احساس شعرت را مگیر از من ، این واژه ها را دوست می دارم
تنها برای از «تو» گفتن ها ، «بی» را و «با» را دوست می دارم

تنهاترین همراز تنهاییم، تنهاترین آواز تنهاییم
در غربتِ شبهای بی پایان ، این آشنا را دوست می دارم

از تو سرودن کاری آسان نیست، تنها همین باور کن و بگذار ؛. بعدِ کنکور شده دانشکده جایِ عاشقی!؟ خیلی کم پیدا میشه اینجا صفای عاشقی اونایی که از روی هوس دارن عاشق میشن بخوره تو سرشون درد و بلای عاشقی هدستِ گوشی رو کرده تو گو نمیشنوه دیگه کَر شده نمیشنوه صدای عاشقی این روزا پیامکی دارن به هم سلام میدن دیگه معنی نداره برو بیای عاشقی وقتی هم برو بیا میشه بگم؟بوق نمیگم دیگه میره زیر پا حجب و حیای . رمان «سایه عاشقی» با مضمونی عاشقانه در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران عرضه می شود. دوباره عاشقی خواهیم کرد درست از جایی که شروع کرده بودیم! طوفان ها، گر چه خسارت می آورند اما گذرا و قابل ترمیمند مهربان من، یادت نرود من همان دختری هستم که با دیگران فرق دارد و چشمانش به رنگ شب، سیاه است.. سمیرا کرمی زنجانی اونهمه قول و قرار و مهربونی ها چی شد؟
اون روزایی که همه حرفا قشنگ بودن چی شد؟
یادته صبح تا غروب، شب تا سحر
اونهمه باغ و گلستون توی حرفامون چی شد؟
فکر می کردیم دیگه بعد از عاشقی
رنگ تازه ای بگیره، ولی آ ش چی شد؟
واسه هر تبسم همدیگه سرمست بودیم
حالا با اینهمه تلخی، پس شیرینی ها چی شد؟
قصه عاشقی ما باید افسانه می شد. دوست ندارم
در فصل دیگری عاشق شوم
پاییزحال وهوای دیگری دارد
پر از شعرهای عاشقانه است
حتی دلتنگی هایش شیرین تر است
با بوی زردترین برگ هایش
می شود زندگی کرد
عاشقی در پاییز شعری ست همیشه شنیدنی

مژگان بوربور ادامه: عاشقی با سوختن معنا شود (حدیث دشت عشق) عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود
عاقبت غربی ترین دل نیز «عاشق» می شود
شرط می بندم که فر _ نه خیلی دیر و دور
«مهربانی»، حاکم کل منـــــــــاطق می شود
هم، زمان سهمیه ی دل های دل تنگ و صبور
هم، زمین ارثیه ی جانهای لایـــــق می شود
قلب هر خاکی که بشکافد، نشانش عاشقی ست
هر گلی که غنچه زد، نامش شقایق می شود
با صداقت، آ. حتی...

من با صدای نفس کشیدنت هم
عاشقی می کنم
حتی اگر آرام و بی صدا
خودم را بگذارم در دست‌هات
و بروم
حتی وقتی از کنارت رد شوم
برای پرت نشدن حواست
بوی تنت را پُک بزنم
نه!
تو را با هیچ چیز عوض نمی‌کنم
حتی با زندگی . . . عشق یک مشترک لفظی است که معناهای متفاتی دارد. نه فقط عشق در فارسی، که حب در عربی، love در انگلیسی و amour در فرانسه هم هر کدام به چندین و چند پدیده متفاوت اطلاق می شوند. بنابراین همه این الفاظ در زبان های مربوطه خودشان اشتراک لفظی دارند و برعهده ماست که با استفاده از قرائن برای مخاطب خود مشخص کنیم که مرادمان از عاشقی چیست. تصمیم گرفتم رها شوم از قید و بند آدم ها خسته شدم دوستی گفت غمگین به نظر میرسی دیگر شاداب و سرحال نیستی هر روز لاغرتر میشی و من لبخندی تلخ زدم و کمی در وصف پایان عاشقیم گفتم بهت زده نگاهم کرد و انگار از چشمانم خوانده باشد داستانی از خود گفت به خود آمدم اما .... ادامه این مسیر برایم تنهایی است و تنهایی بهتر از حضور هر ی است عاشقی تمام تمام. نمایشگاه ع عاشورایی با عنوان مشق عاشقی روایتی از سوگواری مردم شهرستان ملایر در این شهرستان گشایش یافت.
عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه میکرد . او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود. و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و. قرار عاشقی میلیون ها زائر بهانه شکل گیری باشکوه ترین گردهمایی دلدادگان حسینی(ع) شده و حالا کربلا میعادگاه زائران اربعین از جای جای جهان است. دل من گاهی دلش برای کاغذ وقلمش تنگ میشود. برایش دفترش را باز میکنم خ ر را به دستش میدهم میگویم بنویس . اما... اما چشمانش به انگشتانش خیره میشوند.انگار با قلم هم غریبی میکنند.نمیدانم شاید از فرط دلتنگی،آن ها هم مجبور شدند قلم را فراموش کنند.ولی من.... من نمیتوانم فراموش کنم.نمیتوانم امیدم را،کربلایم را فراموش کنم. اگر هم بخواهم فراموش ک. ۷ پژوهش عشقی که هر عاشقی باید بخواند جنگ و زن : خواجه شیراز گفته است همه مجلات علمی را باید انداخت دور و حتی در آب حوض شستشان، چرا «که علم عشق در دفتر نباشد» با اینحال اگر هنوز حرف خواجه را باور ندارید، خودتان باید بیایید و نتایج جدیدترین آزمایش ها درباره ساز و کار عشق و عاشقی را ببینید و متوجه شوید که این دانشمندان محترم خوان عینکی، بعد از کلی تحقیق، خودشان هم تازه به حرف شاعرها می رسند. گروه موسیقی مهبد، کنسرت «تلواسه های عاشقی» را 18 اردیبهشت در تالار وحدت برگزار می کند. نمایش «رکعت به رکعت عاشقی» تعزیه ای از ذکر مصیبت های حسین (ع) در روز عاشورا است. «رکعت به رکعت عاشقی» در ششمین شب برگزاری خود میزبان تعزیه علی اکبر که روایت است حسین از او به عنوان شبیه ترین فرد به یاد می کند، شد. عاشقی به نام مادر . . .تپش قلب مهربانیت را دوست دارم، چون آسمان آبی ، آرام و صبور و به این بهانه من نیز تپش قلبم را بر روی شادی ها و سلامتییت تنظیم می کنم پس: سلامت و شاد باش تا زنده بمانم، زحماتی که تو برای من کشیده ای جبران ناپذیر است. ای کاش باز بر می گشتم به دوران کودکی و به خانه پدری، خانه ای که با زحمات دستان مادر گلباران شده بود .............. غرور... زندگی را از هر زنده ای... احساس را از هر قلبی... و عشق را از هر عاشقی می گیرد... وچقدر سرد و بی روح اند سنگ های مغروری که روزی انسان های عاشقی بوده اند...! یه وقتایی آدم باید غرورشو بشکنه! مث این ع پایینیه. :) پ.ن: اینو قدیما نوشته بودم! غرور... زندگی را از هر زنده ای... احساس را از هر قلبی... و عشق را از هر عاشقی می گیرد... وچقدر سرد و بی روح اند سنگ های مغروری که روزی انسان های عاشقی بوده اند...! یه وقتایی آدم باید غرورشو بشکنه! مث این ع پایینیه. :) پ.ن: اینو قدیما نوشته بودم! عاشق ترم مکن مرا با هجرتت ز این دیار گناه من چیست ای خدا بر من ستم کرد روزگار بی تو کدام سوی جهان قبله ی عاشقی شود بی تو کدام ملائکه سوی طواف دل رود امشب هوای دل غم است ای اسمان بر من ببار شاید سکوت ش ته شد در این شب سیاهوو تار یارب به داد من برس چشمان من خیسستو نم ای تو تمام من بیا پایان بده سکوتو غم در این سوگند عاشقی تو عهد و پیمان منی .