غمکده من

به نقل از خبرگزاریها در مورد غمکده من : ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﺍﺳﺖ : ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ” ﮔﻨﺞ ” ، ” ﺟﻨﮓ” ﻣﯿﺸﻮﺩ ! “ﺩﺭﻣﺎﻥ” ، “ﻧﺎﻣﺮﺩ” ﻭ “ﻗﻬﻘﻬﻪ” ، “ﻫﻖ ﻫﻖ!” ﺍﻣﺎ “ﺩﺯﺩ” ﻫﻤﺎﻥ “ﺩﺯﺩ” ﻭ “ﺩﺭﺩ” ﻫﻤﺎﻥ “ﺩﺭﺩ” ﻭ “ﮔﺮﮒ ” ﻫﻤﺎﻥ “ﮔﺮﮒ……! ” ﺁﺭﯼ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ،ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﯽ ﮐﻪ “ﻣﻦ” ، “ﻧﻢ” ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ ، “ﯾﺎﺭ” ، . دوباره آمده ام... بعد از مدتها،که انگار سالیان سال گذشته دوباره آمده ام به دنیای دلتنگی ام... دوباره آمده ام به کلبه ی بی قرار دلم... من بی خبر از دلم... و دلم بی خبر از من... در هرکجا که رفته ام جایی بهتر از اینجا جایگزین دلم نشد انگار تمام وجود من آغشته شده دراین مکان... این بار به گمانم دلتنگم،دلتنگ غمکده دلم... این بار آمده ام که بگویم بین پرتگاه مانده ام... بین دلم و آدم ها... آمده ام تکلیفم را با خودم مشخص کنم دراین فکرم که من تغییر کرده ام یا آدم ها... بگذار من هم طعم دنیایم را بچشم... و همرنگ آدم هایش شوم... مگر چه می شود برای یک بار... بگذار من هم سنگدل شوم... بگذار خودم را رها کنم... و بی مهری خود را تا ابدیت م بزنم.. میخواهم خودم را برای همیشه رها کنم...

خواب و خیال نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت / ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد / خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد / آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت من سوخته ی ما به چه کارش می خورد / که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت رفت و از گریه ی توفانی ام شه نکرد / چه دلی داشت خدایا که . اوازک چت.شاپرک چت.پفک چت.ممدچت.چاووشی چت.چت مینا بوف چت..ملودی چت.ماهور چت.عسل چت.بوس چت.چاووشی چت.اشناچت.مارال چت.مهیاچت.یزد چت.زابل چت.زاهدان چت.اصفهان چت.پارادیاس چت.پرتقالی چت.ما چت.عروسک چت.نازچت.ال اچت.النازچتونینیا چت.ملودی چت.فریاد چت.بیرجندچت.غزل چت.هستی چت..بوف چت.کفشدوزک چت.میکده چت.چت ناز.وی چت.ادلیست یاهو.محمدچت.جوگیرچت.ی.
تا     که       بودیم         نبودیم       ی
کشت    ما   را     غم       بی همنفسی

هیچ       با      دل      ما       یار   نبود
مونس     و      همدم  .
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
من سوخته ی ما به چه کارش می خورد که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام شه نکرد چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بُوَد آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
هوشنگ ابتهاج کرده اثر به رنگ رُخ ات، زخم کاری ات دارد تمام میشود آن بی قراری ات دریا نبود لایق یک انعکاس تو «ماه»ی که چاه، محرم شب زنده داری ات پاییزِ ماتِ کوفه چه پررنگ میشود وقتی که میرسی تو به فصل بهاری ات باور نمی کنیم که محروم میشود یک چاه از کرامت چشمان جاری ات
حالا میان توصیه ات به حسن بگو ای طفلکم! فدای تو و رازداری ات این روزها فقط غم تل.

تصور کنید شخصی را که تمام مردم شهر وامدار اویند، اما در فاصله چندروز، بی جرم و بی جنایت، یکباره مردم از او روی بگردانند. این مرد علی ابن طالب _علیه السلام_ بود.
این مرد در عزلت غربت خویش و در میانه خانواده اش عزادار شهادت عزیزترین عزیزانش بود.
همین که همسرش را می دید غمی سنگین بر دلش می نشینند وبا خوشه های خشم وغم، گلوگیر. صبر دادی! بعلاوه ی یک دل نازک! بعلاوه ی یک چشمه ی جوشان و روان اشک ... صبر دادی! بعلاوه ی یک دنیا توجه ب درد و غم و رنج های ریز و درشت این غمکده ی فانی! صبر دادی! بعلاوه ی یک دنیا تنهایی میان تمام مخلوقاتت ... صبر دادی! اما وقتی "صبر" را آغشته میکردی ب سرشتم، برای چیزی غصه میخوردی ... صبر دادی! و بعد با "شعر" درآمیختی مرا...و دلم شد، نازکتر از برگ . چند جمله از ته دلم...................... اونی که از من گذشت، واسه من درگذشت! روحش شاد و یادش فراموش!!……………………یاد گرفتم این بار که دستانم یخ کرد، دستان ی را نگیرم!جیب هایم مطمئن ترند ....………….عزیزم نگاهمو به خودت نگیر!من به اشتباه ام می نگرم!.............………دنیا رو می بینی؟ حرف حرف میاره، پول پول میاره، خواب خواب میاره؛ ولی 'محبت'، "خیانت" میاره. ماجام رفاقت باهرکه نوش کنیم نامردروزگاریم اگربخواهیم او رافراموش کنیم.. دوستان بزرگ مانندکوه اندکه هرچه ازانهادورترشویم عظمت انه شترنمایان ترمی شود... ای دوست من تورانمی دانم ولی من دررفاقت اینگونه ام پایدارتاپای دار.!! بیگانه شدی دوست حرفی وحدیثی وکلامی بفرس مارانه دراین غمکده عمری باقیست تا ده نفسی هست پیامی بفرست وقتی واردروز. نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت من سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت رفت و از گریه ی توفانی ام شه نکرد
چه دلی داشت خدایا ک. نوبت عاشقـــے من شد و بازارے نیست واے بر من کــہ در این شهر یدارے نیست گشتــہ ام باغ خیالات نظر را تا صبح همــہ خوابند و در این غمکده بیدارے نیست عقل گوید کــہ دل آزار تو را حســـے هست ؟؟ این چــہ حســـےست کــہ در خون و رگش جارے نیست آنقَدَر دور شدے ، محو شدے از نظرم کــہ در این فاصلـــہ افتادم و اصرارے نیست بستـــہ ام بار سفر را کــہ. چقد دلم تنگ شده بود واس اینجا.واس دنیااااام..........همه چی عوض شده.من .تو...اون....همه.. چقدر امشب غمگینه..چقد دلم گرفته دلم واست تنگ شده.تویی ک اصلا واست مهم نیستم.خیلی سختهدلم واس یه روزایی تنگ شده...... میشه جواب یه سوالمو بدی؟اون روزای اول گوشیت دست کی بود؟ اخه خیلی قشنگ مینوشتی.برو گوشیتو بده به همون ادم..... همون ک خیلی نگرانم بود..همون ک خ.
در بیابانی دور که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
ه در خاک ی زیر یک سنگ کبود
در دل خاک سیاه میدرخشد دو نگاه
که بناکامی ازین محنت گاه
کرده افسانه هستی کوتاه
باز می خندد مهر باز می تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوی صحرای عدم پوید راه
با دلی خسته و غمگین -همه سال-
دور. زان همه شور عزا نیست دگرآثاری
زان همه شور عزا نیست دگر آثاریالعجل هر که برفته است پی آماری
مرده اینجا چه غریب وتک وتنهامانده استای دریغا چه سیه روز و سیه بازاری
اف به تو غمکده ی حیله گر رنگ به رنگکه فریبنده و مسحور گر بسیاری
هردم از بابت سودای تو من بیمارممرگ بادت متقلب که به دل زنگاری
بند بگشا ز تنم،روح رود بر وطنمتو م.



هر  زمان کنج دلت ولوله شد حاشا کن


   یا  زدند بند به دستان دلت بلوا کن



در پس ی عشق ست عروس فتنه

از دو چشمان پری زادِ  حسد، پروا کن



باز بکش سمت لبم، هُرم دو لب را جانا
با  لب و بوسه ی جانکاه  دمی نجوا کن



از  محاق  آمدی ای دلبر ماهم، اکنون
شده مجن. پست 4307 : به نام خدا. این کتاب «آیین کشورداری از دیدگاه علی (ع)» نوشتۀ مرحوم آیة الله العظمی فاضل لنکرانی ست که شرحی ست بر عهدنامۀ المؤمنین علی (ع) به مالک اشتر نخعی. دو عبارت مهم از این عهدنامه را می آورم: «ای مالک... حکومتهای ری و قیصر از مردم روی همی پوشانیدند، و از مجامع عمومی و غمکده های مستمندان گریزان همی بودند. اما تو ای حاکم مسلمانان، نباید از ملت خود محجوب و پنهان باشی. شما ای حکومتها چه گمان می کنید؟ آن شمشیر که بر کمرتان بستیم و آن کرسی که به افتخار شما گذاشتیم، برای آن نیست که خون مردم بریزید، یا دسترنج ییچارگان بخورید.» (منبع نقل از عهدنامه: اینجا)       کتاب «آیین کشورداری از دیدگاه علی (ع)» نوشتۀ مرحوم آیة الله العظمی فاضل لنکرانی اوازک چت.شاپرک .لوک چت.هلن چت.ملودی چت.چت.نانازچت.نازچت.النازچت.هلی چت.رزچت.رازچت.نمک چت.چت میناپاتوق م چت.نگین چت.رزگل چت.ب.ف چ اوازک چت.شاپرک چت.نمک چت.اوازچت.پفک چت.گل چت.مهربان چت.محبت چت.فریادچ اوازک چت.شاپرک چت.قلب چت.پفک چت.بهارچت.عشق چت.فرشته چت.ایلارچت.ثمین چت.کامیارچت.کمیجان چت. اوازک چت.شاپرک چت.می چت.مرسی چت.نغمه چت.مرجان چت.. هیچوقت هیچوقت ی عشق من نمیشه جز تو سفیدبرفی مو مایی من... فقط تو عشق اول و ا من و تنها دختر دنیای منی تنها دختر ا ت من... چرا متوجه نمیشی خانومم چرا باور نمیکنی...من هیچوقت نمیخوام به ی فک کنم حتی.. من حتی نمیتونم تجسم کنم یو... نفسم میگیره ی دست لای موهات ببره.. ی تو چشمات نگاه کنه و زخم لبتو لمس کنه... هیچوقت حق نداری تو اینجور راجبم بگی... خن. گاهی خدا ... با دستِ تو... دستِ دیگر بندگانش را میگیرد... با زبان تو، گره کار بنده ای را باز میکند... با انفاق تو، گرسنه ای را سیر و ی را میپوشاند ... با قدم تو، مشکلی را حل میکند.... وقتی دستی را به یاری میگیری... بدان که در آن زمان دستِ دیگر تو، در دست خداست... اجازه دهید کلماتتان … باعث قوت قلب دیگران شود ، الهام بخش شان باشد … و مسیرشان را رو. سلام
نتیجه صلوات بر زهراء(س)
رسـول خدا(ص) به مـن گفت: اى فاطمه هر که بر تـو صلـوات فرستـد، خداوند او را بیـامـرزد و به مـن، در هـر جـاى بهشت بـاشـم ملحق گـردانـد.
( بهجه، ج 1، ص 287 ) *************************************** این عید به نور فاطمیه زیباست/ روزی تمام سال من با زهراست/ با بردن نام فاطمه فهمیدم/ سالی که ن ت از بهارش پیداست... ***************************. گلِ افسانه ی من ! از چه داری غم گ ار و  چمن؟ دست تقدیر تو را در دل من کاشته است در کویرِ افسوس که به جای شن داغ دردش انباشته است می دانم که تو از بی چمنی ، بی سمنی ، غمگینی آنچنان دلخونی کز  خیال این همه را می چینی با اینحال قصه سازِ  ای گلِ افسانه ی من! به یقین می داند قصه ی غصّه ی تو ، حال و هوای دلِ من روز کوچم  که رسید تو همان ر. همه به تماشایی غروب خورشید مینشینند و از زیبایی آن ذوق زده میشوند اما در روزگاری زندگی میکنیم که مردم فراموش کرده اند که ... هر چیزی که طلوعی دارد غروبی هم دارد هر دو زیبایند و بدون یک دیگر معنا نمیشوند اما هیچ نمیخواهد غروب کند 1144671_129.jpg (550×352) در بیابانی دور که نروید جز خار که نخیزد جز مرگ که نجنبد نفسی از نفسی ه در خاک ی زیر یک سنگ کبود در دل خاک سیاه می درخشد دو نگاه که به ناکامی از این محنت گاه کرده افسانه هستی کوتاه باز می خندد مهر باز می تابد ماه باز هم قافله سالار وجود سوی صحرای عدم پوید راه با دلی خسته و غمگین همه سال دور از این جوش و وش می روم جانب آن دشت خموش تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود تا کشم چهره بر آن خاک سیاه واندر این راه دراز می چکد بر رخ من اشک نیاز می دود در رگ من زهر ملال منم امروز و همان راه دراز منم اکنون و همان دشت خموش من و آن زهر ملال من و آن اشک نیاز بینم از دور در آن خلوت سرد در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی ایستاده ست ی روح آواره ی کیست؟ پای آن سنگ کبود که در این تنگ غروب پر ن آمده از سنگ فرود می تپد ام از وحشت مرگ می رمد روحم از آن سایه دور می شکافد دلم از زهر سکوت مانده ام خیره به راه نه مرا پای گریز نه مرا تاب نگاه شرمگین می شوم از وحشت بیهوده ی خویش سرو نازی است که شاداب تر از صبح بهار قد بر افراشته از دشت سرخوش از باده تنهایی خویش شاید این شاهد غمگین غروب چشم در راه من است شاید این بنده صحرای عدم با منش یک سخن است من در شه که این سرو بلند وین همه تازگی و شاد در بیابانی دور که نروید جز خار که نتوفد جز باد که نخیزد جز مرگ که نجنبد نفسی از نفسی غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه خنده ای می رسد از سنگ به گوش سایه ای می شود از سرو جدا در گذرگاه غروب در غم آویز افق لحظه ای چند به هم می نگریم سایه می خندد و می بینم وای مادرم می خندد مادر ای مادر خوب این چه روحی است عظیم؟ وین چه عشقی است بزرگ؟ که پس از مرگ نگیری آرام تن بی جان تو در خاک به نهالی که در این غمکده تنها مانده ست باز جان می بخشد قطره خونی که به جا مانده در آن پیکر سرد سرو را تاب و توان می بخشد شب هم آغوش سکوت می رسد نرم ز راه من از آن دشت خموش باز رو کرده به این شهر پر از جوش و وش می روم خوش به سبکبالی باد همه ذرات وجودم آزاد همه ذرات وجودم فریاد   چت روم ,چت,چتروم,چت فارسی,چت روم شلوغ,مموش چت,افق چت,مشهد چت,آیدا چت,اس اس چت,اف اف چت,گل آرا چت,گلستان چت,آسیا چت,آذری چت,تبریز چت,افتخار چت,دلتا چت,بوشهر چت,مادو ی چت,طلسم چت,کافه گپ,اسیره چت,بیکار چت,صبح چت,شب چت,آیدین چت,لینا چت,پفک چت,یاهو چت,ادیب چت,ادبیان چت,مادو ی چت,شاهرخ چت,رخ چت,فراز چت,نای چت,تبریزچت,دلتاچت,نیکی چت,ک شان چت,م. اتفاقهای زیادی افتاده..قصدم اما نوشتن از اتفاقات از سر گذشته نیست... حتی زبان گلایه را باید کم کم خاموش کنم...به قول حافظ اصلا"که در طریقت ما کافریست رنجیدن*"... که گه گاه نمیتوانم رنجش را از بین ببرم پس فراموش میکنم .... و تفاوت ها هست بین نرنجیدن و فراموش ... البته اینکه الان دارم مینویسم میتواند دلیل خوبی باشد بر اینکه هنوز فراموش نکرده . عید شما کاربران عزیز مبارکوهمچنین شهادت حضرت فاطمه(س)را به شما تسلیت میگویم...
شعر درباره نوروز از سعدی : برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز

****************** خیام نیشابوری:
بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است
بر طرف چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه بگویی خوش نیست
خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است
****************** شعر درباره نوروز از حافظ :
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی به گ ار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی ****************** شعری از نظامی گنجوی درباره بهار
بهاری داری از وی بر خور امروز که هر فصلی نخواهد بود نوروز
گلی کو ، را نبوید ، آدمی زاد چو هنگام خزان آید برد ، باد ****************** شعری زیبا درباره بهار از مولوی:
ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی
خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی
همرنگ یار مایی یا رنگ از او یدی ****************** از سخن سعدی :
برخیز که می رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه می رسد دست
سهلست جفای بوستانبان ****************** شعری از نظامی گنجوی درباره بهار
بهاری داری از وی بر خور امروز **** که هر فصلی نخواهد بود نوروز
گلی کو ، را نبوید ، آدمی زاد ***** چو هنگام خزان آید برد ، باد
از شهریار شعر ایران، شهریار:
از همه سوی جهان جلوه او می بینم
جلوه اوست جهان کز همه سو می بینم
چون به نوروز کند پیرهن از سبزه و گل
آن نگارین همه رنگ و همه بو می بینم ****************** شهریار: ای وطن آمده بودم به سلام نوروز
مگرم کوکب اقبال تو تابد پیروز
آمدم در پی آن کوکب آفاق افروز
لیک از این غمکده رفتم همه درد و همه سوز
دگر ای مادر غمدیده بخون زیور کن
جشن نوروز بهل، شیون شهریور کن البته ایشان در قطعه دیگری نیز که با عنوان «مهمان شهریور» سروده، به بیرون رفتن قوای گر شوروی از خاک ایران در سال 1325 اشاره می کند و از وج «مهمان ناخوانده» شادمان چنین می فرماید: خوان به یغما برده آن ناخوانده مهمان می رود
آن نمک نشناس بش ته نمکدان می رود
از حریم بوستان باد خزانی بسته بار
یا اجنبی از خاک ایران می رود
قحط و ناامنی و بیماری و فقر آورده است
گو بماند زخم، باز از پیکان می رود ****************** شعر از فریدون مشیری:
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل ن ی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ - برای وبلاگ خود یک موضوع جالب و جذاب بی د و سعی کنید مخاطبین علاقه مند به آن را جذب کنید. ۲- نامی زیبا بر وبلاگ بگذارید . به این اسم ها توجه کنید: خانه غم نوشته های یک پسر تنها تنها ترین انسان کلبه وحشت آشیانه تنهایی غمکده مطمئن باشید اگر نام وبلاگتان اینگونه باشد تنها خودتان بازدید کننده وبلاگ خواهید بود ! نام وبلاگ باید به وجد آورنده.