فرومد همولایتی

به نقل از خبرگزاریها در مورد فرومد همولایتی : نحوۀ دریافت این کتاب از این کتاب به حسینیّۀ فرومدیهای مشهد ، تهران ، شاهرود هدیه شده است . در فرومد هم به مسجد جنبِ مزار سادات و مزار سیّد احمد و مسجد نبی اکرم و مسجد صاحب ا ّمان و کوچۀ جنان و س لی و کتابخانه هدیه شده است . برای ید در فرومد می توان به کتابخانۀ عمومی فرومد ( خانم بهادری ) و مغازۀ شهد و شکر ( خانم کرامت ) مراجعه کرد . غیر فرومدیها هم می توانند از طریق تلگرام یا ایمیل یا محلّ نظریّات وبلاگ درخواست کنند . قیمتِ کتاب شش هزار تومان است . موارد درخواستی بالای بیست نسخه پنج هزار تومان محاسبه می شود . هزینۀ پُست هم به مواردِ درخواستی با پُست اضافه می شود . فرمانده کل پاسداران استان سمنان در بازدیدی که چند روز پیش از اردوی جهادی منطقه فرومد داشتند بیان نمودند که اعتباری بالغ بر حدود 12 میلیارد تومان در جهت اشتغال زایی جوانان و آبادانی منطقه فرومد اختصاص داده اند. لذا انی که طرحی در زمینه اشتغال زایی ارایه دهند وام با کارمزد ۴درصد تعلق خواهد گرفت. شایان ذکر است شمامی توانید طرح های خود . در این مرحله از مرمت، کار ساماندهی محوطه بیرونی مسجد و اجرای سنگفرش و بندکشی های اضطراری در حال انجام است. مراسم چولی چغل (آئین باران خواهی) در فرومد در فرومد این رسم مربوط به زمانی می شد که آسمان درهای رحمت خود را بر زمینیان محتاج باران بسته و مردان و ن ، کوچک و بزرگ در انتظار باران چشم به آسمان دوخته بودن آئین چولی چغل معمولا در فصول بهار و پائیز برگزار می شد. معمولا در این فصول زمین نیازمند و تشنه آب است و کشاورزان و دامداران بیش از پیش ن. فرومد1ـ فرومد ، خیلی قشنگ هستی ، دلِ من با تو است و این از حُبّ وطن است .2ـ بیا که دلم هوایِ دیدنِ تو را کرده و نامت ، دلم را بُرده است .3ـ دلم برای « کوه گَر » تو تنگ و پایم برای رفتن به بیایانهای تو لَنگ ( آماده ) است .4ـ برای دیدنِ « کوه بشاوروت / بشاورود » تو می ­میرم و از غمِ غربت ، غَمباد می­ گیرم .5ـ « آبِ رودخانه » که از « دهنه » می ­آمد کجاست ؟! خوشا به حالِ « کَبک » تَشنه­ ای که الآن آنجاست !6ـ از بیابان و بلندی و کوه و کمر تو گفتم که از ِ کوههایت « بُز کَمَر » یادم آمد !7ـ کاش یادِ رودخانه و دهانفره ( مظهر آب ) و « دو چناره » و درختِ بید و بوتۀ سَره نمی ­اُفتادم !8ـ کاش یادِ سایۀ بی ­اندازۀ آن دو چنار تَنه­ کُلُفت و خواندنِ بُلبُل و سار و جَمعی کلاغ نمی­ افتادم .9ـ از زیرِ درختان « چشمۀ آبِ روان » جاری است و بر رویِ شاخه­ ها صد تا جوان یادگاری نوشته­ اند !10ـ یادِ بوته و کِتری و چایِ آتشی و الک ک بازی و انتهایش هم سواری گرفتن از هم !11ـ سایۀ دو چناره و خُنکایی که تولید می ­کرد . بعدِ خوردنِ « کامه جوش » یا « قاطقی » خواب غلبه می ­کرد .12ـ فرومد ، دلم می ­خواست از باغ و صحرا و و گوساله و عَرعَر اُلاغت هم بگویم .13ـ ولی باوَرَت نمی­ شود که چشمۀ شعرِ اکبرِ تو مانندِ « قناتِ بُرزقند / خانقاه » و دیگر چشمه­ هایت خَُشکیده است ! ( اینجا ) اسفندماه 1393 در فرومد چند روزی وقت گذاشتم و تمام سنگ نوشته­ های قبرستان محلّۀ پشند و قبرستان محلّۀ بالا و جنان را یادداشت . ثبتِ نام و نامِ خانوادگی و نامِ پدر و تاریخِ تولّد و تاریخِ توفّی حدودِ هزار قبر ساده نبود . همانجا بعضی می ­پرسیدند : این نوشتن به چه کار می ­آید ؟ و معمولاً نظریّه هم دارند که غالباً غیر تخصّصی است . چند مورد از فوایدِ ثبتِ فهرستِ درگذشتگان ـ قبلاً یک مطلبی در اینجا درج شد با عنوانِ « تنوّع فامیلی در فرومد » ، یادداشتِ فامیلِ فرومدیها در تکمیلِ مطلب « تنوّع فامیلی در فرومد » مفید است . ـ آمار درگذشتگان در این چند سال هم به دست می ­آید . یعنی می­ توان دو دفتر درست کرد برای دو قبرستان با عنوانِ « فهرست درگذشتگان » با توجّه به سالِ درگذشتِ افراد . ـ معلوم می ­شود که بنای قبرستان از چه وقت بوده است . ـ مُعمّرانِ روستا ( انی که عُمرِ طولانی داشته ­اند ) شناخته می ­شوند . ـ اوّلین انی که در قبرستان دفن شده ­اند شناخته می­ شوند . ـ در آینده از آن استفاده ­هایی خواهد شد که اکنون حتّی گُمان نمی­ کنیم . همان گونه که اکنون از اَسناد و مدارکِ قبلی استفاده­ های زیادی می­ شود که گُمان نمی­ رفت . ـ نوعِ ادبیّات و اشعاری که روی سنگها هم نوشته شده قابلِ توجّه است ، حتّی نوع سنگ . ـ قبرستان محلّۀ پشند سه قسمت است ، ضلعِ شرقی که بیشترِ سادات در آنجا دفن ­اند ، ضلعِ غربی که چند نفر از کوچۀ بالا دفن شده­ اند و قسمتِ مرکزی که عمومِ مردم دفن شده­ اند . یعنی نه تنها در یک روستا مردمِ دو کوچه یا دو محلّه قبرستانشان جُداست که در یک محلّ هم سادات با بقیّه ( به قولِ مرحومِ مادر بزرگم با مَغچه­ ها ) جُدایند ، آنها در قبرستانِ قدیمی هم جُدا بوده ­اند و بیشترشان در سَردابِ زیرِ مزارِ سادات دفن می­ شده­ اند ! ـ تاریخِ دفنِ اوّلین مُرده­ ها به سالِ 1336 می­ رسد ، با دقّت در همین سنگ نوشته­ ها بود که من دریافتم : با اینکه طبقِ گفتۀ مردم ، خانِ فرومد حُکم کرده است مُرده­ های همۀ مردم در یک قبرستان دفن شود و چند مُرده هم از کوچۀ بالا در سالِ 1336 در قبرستانِ محلّۀ پشند دفن شده ­اند امّا دخترِ برادرِ خان که در اسفند 1336 فوت شده در جلو بُقعۀ سلطان سیّد احمد در کوچۀ بالا دفن شده است ؟! ـ ... ـ یکی از مواردِ کاربُردِ عینی ثبت نامِ اموات را در اینجا برای شما درج می­ کنم . می­ خواهم تاریخِ خاطره ­ای را به دست بیاورم . برای سیم­کشی برق ساختمانِ خانۀ بهداشت به استربند رفته بودم ، در برگشت موتورسواری می خواست به فرومد بیاید ، من با او آمدم ، او راهش را به گونه ­ای انتخاب کرد که از زیر فرومد ، از زیر باغها بیاید ، می ­گفت : با ی قرار دارم . به های فرومد که رسیدیم ، سر و کلّۀ موتورسوار فرومدی با پسرش پیدا شد . ایستادند و سلام و احوالپُرسی و نشستند تا با هم سیگاری بکشند . وقتی دیدند من همانجا ایستاده ­ام : با اوقات ­تلخی گفت : « خاب عموجان کُ برین یَک خورده وَ اونجی تُوْ خورین تَ یَک شِمالی وَر ما خوره ! » من و پسرش قدری از آنها دور شدیم . آنها آنچه را که می­ خواستند به هم ردّ و بدل کنند انجام دادند ، بعد صحبتشان به اینجا کشید که حسین هادی در فرومد فوت کرده ، موتورسواری که من با او بودم از اینکه از همانجا برگردد منصرف شد و به فرومد برای فاتحه ­خوانی آمد . به فهرستِ مدفونانِ قبرستان محلّۀ پشند نگاه می کنم . « حسین هادی ، فرزندِ عیسی ، تاریخِ درگذشت 21 / 4 / 1364 » ع های زیر مربوط به مراسمِ دهۀ فجر است که من برنامه ­ای اجرا امّا تاریخش مشخّص نیست . یادم هست که دورۀ دانشجویی ­ام بود ، یعنی از بهمن ماه 1365 تا اسفند 1369 امّا دقیقاً نمی­ دانم کدام سالش بود ؟ سالِ 1365 که نبود چون پیگیرِ ثبت نام در بودم ، تَرکشی هم که در زانویم بود اجازۀ پَرش به من نمی­ داد و در یک ع من در حالِ پَ هستم . پس باید بینِ سالهای 1366 تا 1369 باشد . باید از معلّمانی که در ع هستند پرسید که آنها در چه سالی در فرومد بوده ­اند یا از افرادِ دیگر . یادم هست در همان روزها دانش ­آموزی به نامِ عربیون آن طور که گفته شد : با بیماری اورَیون مُرده بود . من قبل از اجرای برنامه از مدیرِ مدرسه خواستم که روی یک میز ، دسته گُلی گذاشته شود و دو دانش ­آموز که در آن میز با هم بوده ­اند روی میز بنشینند . مدیر مدرسه گفت : تا دیروز این برنامه عملی می­ شد ، بعد از آن ، از دو دانش ­آموز خواست که بروند روی میز بنشینند . این نُکته کمک می ­کند تا تاریخِ دقیقِ ع را مشخّص کنم ، به فهرستِ مدفونانِ قبرستانِ محلّۀ پشند نگاه می ­کنم . « جواد عربیون ، فرزند اکبر ، تاریخِ درگذشت 1368 » پس تاریخِ ع ها را چُنین ثبت می ­کنم : باشگاه فرومد ـ بهمن ماه 1368 ملخ خوارگی فرومد در سال 1308 مقامِ منیع مقدّس مجلس شورای ملّی شیّد الله ارکانه عاجزانه به عرضِ مبارک می ­رسانیم که ملخ قریب به چهل وار بذر را از قبیل جو و گندم خورده ­اند ، مجبوراً در مقامِ جمع ­آوری گندم و جوی که هنوز نرسیده است برآمده ­ایم . بند و جالیز را تماماً خورده است . بعضی را از قبیل جوزق [ غوزۀ پنبه ] ، یونجۀ باغات را چون تازه وارد شده ­اند ، دَه یک آن را خورده ، بقیّه را مشغولند . حقیقتاً دعاگویان قطع امید نموده­ ایم . ملخی که ابتداءً آمدند ، کلّیّۀ اهالی از زن و بچّه در مَقامِ دفاع برآمدیم لکن نظر به اینکه پَر و بال داشتند غیرممکن بود و این ملخی که قریبِ ده پانزده روز است به فرومد حمله می ­نمایند از اطراف می ­آیند و چون پَر نداشتند تا به حال قریب به بیست الی بیست و پنج وار آنها را به وسیلۀ گودالهای عمیق و وسایلِ دیگری دفع نموده ­ایم و حالیه را پَر و بال بیرون کرده ­اند ، این است که دیگر از دفعِ آنها عاجزیم . حقیقتاً اگر تِ علیّه در این قسمت در بارۀ دعاگویان مساعدت نفرماید اهل عیالِ ما بدبختها از دست خواهد رفت . در خاتمه انتظار بذلِ توجّه را داریم . از طرفِ دعاگویان عموم اهالی فرومد ـ خاکِ ولایتی شاهرود . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 6 شهر ظفر المظفّر مقامِ منیع رفیعِ هیئتِ دارالشورای ملّی شیّد الله ارکانه محترماً خواطرِ مبارک را مستحضر می­ داریم که در خصوصی ملخ ­خوارگی چندی قبل هم به عرض رسانیدیم . بدبختانه جو تا به حال نرسیده و ممیّزی هم برای بازدیدِ خساراتِ دعاگویان نیامده ، اینک مجدّداً مصدّعِ اوقات مبارک گردیده به عرض می ­رسانیم که ملخ قریب به 30 وار بذرِ جو و گندم ماها را خورده ، لذا مجبوراً در مقامِ جمع ­آوری گندمی که سبز بوده برآمده به این واسطۀ خسارتِ فوق العاده متوجّه دعاگویان شده ، سبزبرگ باغات هم که در عریضۀ قبل عرض نموده بودیم که دَه یک آن را خورده است . حالیه به کلّی از سبزبرگ بی ­بهره هستیم و سردرخت هم نداریم . السّاعه مثلِ چلّۀ زمستان است . تا موقعه ­ای که ملخها پَر و بال نداشتند قریب به شصت هفتاد وار از آنها را تلف نمودیم . بعداً که پَر بیرون د از دفعِ آنها عاجز شدیم . در خاتمه از آن مقامِ منیع استدعای بذلِ توجّه داریم . از طرفِ عموم رعایای فرومد مجلس شورای ملّی ، شماره 4017 ـ تاریخ 16 / 5 / 1308 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . مجلس شورای ملّی ـ شمارۀ ثبت 4017 ـ 26 / 5 / 1308 وزارت جلیلۀ مالیه به نام اهالی فرومد تابع شاهرود در شکایت از ملخ ­خوارگی و تضییعِ محصول و خساراتی که متوجّه آنان شد عرضحالی پُستی رسیده است که سوادِ آن لَفّاً ارسال و مقتضی است اقدام نمایید و نتیجۀ اقدامی را کا در رفاهیّتِ اهالی در حدودِ وظیفه و امکان به عمل خواهند آورد اعلام دارند . رئیس مجلس شورای ملّی . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . وزارتِ مالیه ـ ادرۀ تشخیصِ عایدات ـ شماره 26337 ـ تاریخ 20 / 6 / 1308 ریاستِ محترم مجلس شورای ملّی در جوابِ مرقومۀ نمرۀ 4017 ـ 26 / 5 / 1308 متضمّنِ سوادِ مشروحۀ اهالی فرومد راجع به ملخ­ خوارگی محصول زحمت­ افزاست . برای رسیدگی به دعاوی آفت ، دستورِ کُلّی صادر شده ، مقرّر فرمایید متظلّمین به ادارۀ مالیه محلّ مراجعه نمایند . وزارتِ مالیه ثبت در مجلس شورای ملّی ـ شمارۀ 4470 ـ 21 / 6 / 1308 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . مجلس شورای ملّی ـ شماره ثبت دفتر کُلّ 4470 ـ تاریخ هفتم مهرماه 1308 مقصد و آدرس گیرنده : مزینان به وسیلۀ پستخانه کربلایی قربانعلی و سایر متظلّمین مالی فرومد شاهرود عرضحالِ شما راجع به شکایت از ملخ­ خوارگی و تضییعِ محصول به وزارتِ مالیه فرستاده شد مطابقِ جوابهایی که رسیده است ، دستور کُلّی به جهتِ رسیدگی به دعاوی آفت ­زدگی به ادارۀ مالیۀ محلّ صادر نموده ­اند ، مقتضی است به ادارۀ مالیه مراجعه نمایید . رئیس مجلس شورای ملّی به نامِ ایزدِ دانا خاطره ای از خان فرومد مهدی نصیری در یکی از روزهای نسبتاً سردِ آبان با پدرم نشسته بودم . خاطراتِ قدیم رو برام تعریف می­ کرد . گفتم : پدر از خان ِفرومد برایم بگو ، خاطره ­ای داری ؟ گفت : تا دلت بخواد . خان خدا بیامرز خودش خیلی خوب بود . دلسوز ، مهربان . ولی اطرافیانش او را بد جلوه داده بودند . خاطره ­ای را از سالهای دور برایم تعریف کرد که بی ­کم و کاست برایتان بازگو می ­کنم . سال خیلی تنگ بود ، مردم به سختی گذرانِ زندگی داشتند . [ حدوداً سال 1348 ] به صحرا می ­رفتم که مرحومِ حسین بابائیان جلویم را گرفت و گفت : قربان گندم­مان را تمام کرده ­ایم و هیچ آردی در خانه نداریم و واقعاً نمی­ دانم چکار کنم ؟ گفتم : این که مشکل نیست . فردا صبح به اتّفاق می ­رویم قلعه­ نو شفیع آباد . من آنجا آشنا دارم ، گندم می ­ یم و بر می­ گردیم . برو خودت را برای فردا آماده کن . فردا صبح یادمه هنوز آفتاب نزده ، دربِ خانه­ مان را زد با هم راه افتادیم . عصر به شفیع­ آباد رسیدیم دربِ منزل عباسعلی شفیع ­آبادی ( آشنام ) را زدم . زنِ آشنا در را باز کرد و گفت : هو ! آشنا ای وقت روز اینجا ؟! خیره ... !! گفتم : برای ید گندم آمدیم . گرسنه مانده­ ایم . آشنا هست ؟ زنِ آشنا گفت : خدا کورم کند . بیایید بالا . عباسعلی که نیست ولی اباصلت ( پسر آشنا ) هست . برایمان دَلَمه آورد و پذیرایی مفصّلی از ما کرد . عباسعلی و اباصلت پرینه ( پریروز ) گندم­ها را آرد کرده­ اند و مقدار صد من اضافی را هم فروخته ­اند . الآن دیر وقت است ، امشب را بمانید فردا صبح اباصلت از قلعه گندم ردّ می ­زند ( پیدا می­ کند ) و راهی شوید . صبحِ زود روز بعد به قصدِ آزادوار راه افتادیم . در آزادوار خان را دیدیم . با همان بالاپوش بلندی که روی شانه­ ها می انداخت . خان : قربان ... این وقت روز اینجا چکار داری ؟ ـ آقا آمدیم گندم ب یم . گندم­مان را تمام کرده ­ایم و گرسنه مانده ­ایم . برویم خانه ( این جمله را خان بارها تکرار کرد . ) خان : من باهات خیلی کار دارم خیلی وقته از فرومد اخبار ندارم . برویم خانه . هر چه قدر ما اصرار کردیم که بچّه­ ها برایمان نگران می ­شوند خان قبول نکرد . ... برویم خانه ... برویم خانه . ناگفته نماند که مدّت مدیدی خان برای س ت آنجا ( آزادوار ) را انتخاب کرده بود که آن هم قصّه ­اش طولانی است و از اوضاع و احوالِ فرومد بی ­خبر بود . در حین گفت و گو با دقّت و وسواس به حرفهای ما گوش کرد . از فرومد کلّی صحبت کردیم . آن شب میهمان خان بودیم و تا پاسی از شب بیدار . فردا صبحِ زود نفری پانزده من گندم بار کردیم و آقا ( خان ) پول گندم را از ما نگرفت و گفت : شما میهمان من هستید . بروید به سلامت ... و به سمت فرومد راه افتادیم . اینجا را ببینید . اسفندماه 1393 در فرومد چند روزی وقت گذاشتم و تمام سنگ نوشته­ های قبرستان محلّۀ پشند و قبرستان محلّۀ بالا و جنان را یادداشت . ثبتِ نام و نامِ خانوادگی و نامِ پدر و تاریخِ تولّد و تاریخِ توفّی حدودِ هزار قبر ساده نبود . همانجا بعضی می ­پرسیدند : این نوشتن به چه کار می ­آید ؟ و معمولاً نظریّه هم دارند که غالباً غیر تخصّصی است . چند مورد از فوایدِ ثبتِ فهرستِ درگذشتگان ـ قبلاً یک مطلبی در این وبلاگ با عنوانِ « تنوّع فامیلی در فرومد » درج شد ، یادداشتِ فامیلِ فرومدیها از روی سنگ نوشته ها به تکمیلِ مطلب « تنوّع فامیلی در فرومد » کمک می کند . ـ آمار درگذشتگان در این چند سال هم به دست می ­آید . یعنی می­ توان دو دفتر درست کرد برای دو قبرستان با عنوانِ « فهرست درگذشتگان » با توجّه به سالِ درگذشتِ افراد . ـ معلوم می ­شود که بنای قبرستان از چه وقت بوده است . ـ مُعمّرانِ روستا ( انی که عُمرِ طولانی داشته ­اند ) شناخته می ­شوند . ـ اوّلین انی که در قبرستان دفن شده ­اند شناخته می­ شوند . ـ در آینده از آن استفاده ­هایی خواهد شد که اکنون حتّی گُمان نمی­ کنیم . همان گونه که اکنون از اَسناد و مدارکِ قبلی استفاده­ های زیادی می­ شود که گُمان نمی­ رفت . ـ نوعِ ادبیّات و اشعاری که روی سنگها هم نوشته شده قابلِ توجّه است ، حتّی نوع سنگ . ـ قبرستان محلّۀ پشند سه قسمت است ، ضلعِ شرقی که بیشترِ سادات در آنجا دفن ­اند ، ضلعِ غربی که چند نفر از کوچۀ بالا دفن شده­ اند و قسمتِ مرکزی که عمومِ مردم دفن شده­ اند . یعنی نه تنها در یک روستا مردمِ دو کوچه یا دو محلّه قبرستانشان جُداست که در یک محلّ هم سادات با بقیّه ( به قولِ مرحومِ مادر بزرگم با مَغچه­ ها ) جُدایند ، آنها در قبرستانِ قدیمی هم جُدا بوده ­اند و بیشترشان در سَردابِ زیرِ مزارِ سادات دفن می­ شده­ اند ! ـ تاریخِ دفنِ اوّلین مُرده­ ها به سالِ 1336 می­ رسد ، با دقّت در همین سنگ نوشته­ ها بود که من دریافتم : با اینکه طبقِ گفتۀ مردم ، خانِ فرومد حُکم کرده است مُرده­ های همۀ مردم در یک قبرستان دفن شود و چند مُرده هم از کوچۀ بالا در سالِ 1336 در قبرستانِ محلّۀ پشند دفن شده ­اند امّا دخترِ برادرِ خان که در اسفند 1336 فوت شده در جلو بُقعۀ سلطان سیّد احمد در کوچۀ بالا دفن شده است ؟! ـ ... یکی از مواردِ کاربُردِ عینی ثبت نامِ اموات با مثال می­ خواهم تاریخِ خاطره ­ای را به دست بیاورم . برای سیم­کشی برق ساختمانِ خانۀ بهداشت به استربند رفته بودم ، در برگشت موتورسواری می خواست به فرومد بیاید ، من با او آمدم ، او راهش را به گونه ­ای انتخاب کرد که از زیر فرومد ، از زیر باغها بیاید ، می ­گفت : با ی قرار دارم . به های فرومد که رسیدیم ، سر و کلّۀ موتورسوار فرومدی با پسرش پیدا شد . ایستادند و سلام و احوالپُرسی و نشستند تا با هم سیگاری بکشند . وقتی دیدند من همانجا ایستاده ­ام : با اوقات ­تلخی گفت : « خاب عموجان کُ برین یَک خورده وَ اونجی تُوْ خورین تَ یَک شِمالی وَر ما خوره ! » من و پسرش قدری از آنها دور شدیم . آنها آنچه را که می­ خواستند به هم ردّ و بدل کنند انجام دادند ، بعد صحبتشان به اینجا کشید که حسین هادی در فرومد فوت کرده ، موتورسواری که من با او بودم از اینکه از همانجا برگردد منصرف شد و به فرومد برای فاتحه ­خوانی آمد . به فهرستِ مدفونانِ قبرستان محلّۀ پشند نگاه می کنم . « حسین هادی ، فرزندِ عیسی ، تاریخِ درگذشت 21 / 4 / 1364 » ع های زیر مربوط به مراسمِ دهۀ فجر است که من برنامه ­ای اجرا امّا تاریخش مشخّص نیست . یادم هست که دورۀ دانشجویی ­ام بود ، یعنی از بهمن ماه 1365 تا اسفند 1369 امّا دقیقاً نمی­ دانم کدام سالش بود ؟ سالِ 1365 که نبود چون پیگیرِ ثبت نام در بودم ، تَرکشی هم که در زانویم بود اجازۀ پَرش به من نمی­ داد و در یک ع من در حالِ پَ هستم . پس باید بینِ سالهای 1366 تا 1369 باشد . باید از معلّمانی که در ع هستند پرسید که آنها در چه سالی در فرومد بوده ­اند یا از افرادِ دیگر . یادم هست در همان روزها دانش ­آموزی به نامِ عربیون آن طور که گفته شد : با بیماری اورَیون مُرده بود . من قبل از اجرای برنامه از مدیرِ مدرسه خواستم که روی یک میز ، دسته گُلی گذاشته شود و دو دانش ­آموز که در آن میز با هم بوده ­اند روی میز بنشینند . مدیر مدرسه گفت : تا دیروز این برنامه عملی می­ شد ، بعد از آن ، از دو دانش ­آموز خواست که بروند روی میز بنشینند . این نُکته کمک می ­کند تا تاریخِ دقیقِ ع را مشخّص کنم ، به فهرستِ مدفونانِ قبرستانِ محلّۀ پشند نگاه می ­کنم . « جواد عربیون ، فرزند اکبر ، تاریخِ درگذشت 1368 » پس تاریخِ ع ها را چُنین ثبت می ­کنم : باشگاه فرومد ـ بهمن ماه 1368
اهدای زمین برای تأسیسات گاز


باسمه تعالی 9 / 8 / 1393 واضح بوده باشد که اینجانب حاج مختار سلامت فرزندِ حاج خداداد سلامت به شمارۀ شناسنامۀ 2934 متولّدِ 1330 صادره از شاهرود ، ن فرومد ، یک قطعه زمین جهتِ واگذاری [ و احداثِ ] تأسیساتِ گازرسانی فرومد در محدودۀ درمانگاه ، قسمتِ شرقی جادّۀ کلاته سادات ، به مساحتِ 250 متر مربّع در حدِّ نیاز شرکت گاز که از قسمتِ خودم و سهمِ ارث بنده است تقدیم و اهـداء به جهتِ خیر پدر و مادرم [ نمودم ] و هیچ ­گونه اعتراضی ندارم ، چُنانچه دَرَکی داشت جوابگو هستم و شاهدین در خصوصِ واگذاری شاهد هستند . و السّلام امضاء ؛ حاج مختار سلامت و امضای شهود ذیل : یحیی سلامت ، حاج علی شفیعی ، حاج حسین عربیون ، رمضانعلی شفیعی ، رجبعلی رحمانیان ، رمضانعلی مرادپور ، تقی صالح ، عبّاس مهربانی
گزارشی از برگزاری یادوارۀ ی فرومد ( 6 / 6 / 1393 ) از طریقِ وبسایت آقای رضا حاجی ­سلیمی آگاهی یافتم که یادوارۀ ی منطقۀ فرومد در تاریخ ششم شهریور 1393 برگزار می ­شود . من که قبلاً مطالبی را دربارۀ بعضی ی فرومد در این خطّه درج کرده بودم و در پی آن بودم که همۀ ع ها و وصیتنامه ­ها و زندگینامه و خاطراتِ مربوط به ی فرومد / ی فرومدی را جمع نمایم تا در وبلاگ یا به صورتِ مکتوب منتشر شود ، فرصت را مغتنم دانستم و در حدودِ ده روز باقی­مانده آنچه را داشتم ویرایش و آماده و یک نسخه رونوشت گرفتم . با دهیار هم تماسّ گرفتم و در موردِ موضوع صحبت و گفتم که از بچّه ­های رزمنده و جانباز و همرزمِ دعوت کنید . سه­ شنبه چهارم شهریور به فرومد رفتم و روز چهارشنبه با یکی از افرادِ مسئول که آنجا را آذین ­بندی می­ کرد صحبت گفت : شما بعد از ظهر که افتتاحیّه است بیایید و خاطره یا وصیتنامه را بخوانید . در جلسۀ افتتاحیّه آقای آدینه مدّاحی کرد و من شعری از یمین الدّین طُغرایی ( پدر ابن یمین ) که در آن اشاره به داشت خواندم ، بعد هم خاطره ­ای در موردِ شهید حسن اسکندری و وصیتنامۀ شهید حسن دهقانپور را خواندم . بعد از آن یکی از مسئولان ، گزارشی از نحوۀ برگزاری یادوارۀ فردا بیان کرد . پنج ­شنبه که به حسینیّه ( محلّ برگزاری یادواره ) رفتیم ، یک نفر سخنرانی می ­کرد ، قسمتی از موضوع سخنرانی ­اش دربارۀ حضرتِ سلیمان بود البتّه هیچ نتیجه­ گیری بین موضوع سخنرانی و یادوارۀ نشد ، آقای حسن آدینه مطلبی را که نوشته بود خواند و مدّاحی کرد و بعد همان مسئولِ دیروز سخنانی بیان کرد و توضیحاتی در موردِ لوح فشرده­ ای که در اختیار مردم قرار گرفته بود داد . این لوحِ فشرده حاوی ع ها ، نامه­ ها ، زندگینامه ، وصیّتنامه ، خاطره و ... ی منطقۀ فرومد بود البتّه به صورتِ خام و اوّلیّه یعنی ؛ ع ها بازسازی نشده یا نامه ­ها دستنویس است و تایپ نگردیده است . بعد سخنرانِ اصلی پای تریبون رفت و مطالبی بیان کرد و وصیتنامۀ یکی از ی لبنان را قرائت کرد و نتیجه­ گیری کرد . یکی از معلّمان روستا که آمد کنارِ من نشست گفت : تمامِ این مطالبی که گفته شد برای همین نتیجه ­گیری بود و گرنه مجلس در موردِ ی فرومد است و باید وصیتنامۀ ی فرومد خوانده شود نه آنکه هیچ مطلبی در بارۀ ی روستا بیان نمی ­شود . من جلسه را ورندازی مسئولان بالای مجلس نشسته بودند و خانوادۀ یی که حضور داشتند کنار و گوشه بودند مثلاً من که تقریباً در وسطِ حسینیّه در قسمتِ انتهای جلسه بودم پدر شهید شکوهی هم در قسمتِ راستِ من تکیّه به دیوار نشسته بود ، یکی دو پدر شهید دیگر را که دیدم به همین منوال بود . از جلسه بیرون آمدم با چند نفر صحبت و احوالپرسی . آقای قدرتی گفت : شما با آقای فلانی مصاحبه می کنی تا من از شما برداری کنم ؟ گفتم : نه ، من در جلسه مطلبی دربارۀ ی فرومد نشنیدم که مصاحبه کنم . برادرِ یکی از آمد احوالپرسی کرد و به جهتِ مرحومِ پدرم تسلیت گفت و اضافه کرد : می ­خواهند یک چیزی گفته باشند و بگذرد و گرنه داستانِ حضرتِ سلیمان چه ربطی به این جلسه دارد ؟! البتّه ع در فضای داخل ، صحن حسینیّه و بیرون حسینیّه و مسجد نصب بود و ماکتی از جبهه هم ساخته بودند . به نظر من دو کار مفیدی که انجام گرفت نصبِ حدودِ 30 تابلو از ع های در ورودی روستا و دیگری توزیعِ همین لوح فشرده بود ، این دو کار نسبتاً ماندگار است ، ع ها خاطرۀ را زنده می ­کند و لوحِ فشرده هم برای کار بر روی زندگی مفید است و هم یادآور خاطرۀ ست . نباید مزایای این یادواره یا کارهایی از این دست را در همین دو مورد خلاصه کرد ، گاه مزایا فردی و گاه جمعی است ، رضایتِ خاطری که برای مادرِ یک شهید دست می ­دهد و از تهران به فرومد می ­آید تا ع فرزندِ شهیدش را به یادواره برساند نباید دستِ کم گرفت و ... . در شهریور 1376 که کنگرۀ ابن ­یمین برگزار شد و یک روزِ آن در شاهرود و روز دیگرش در فرومد بود ، می ­شود گفت : مهمّ ­ترین کاری که در فرومد انجام گرفت این بود که از شرکت کنندگان پذیرایی شکمی شد ، نه پذیرایی فکری ! من البّته دیر متوجّه برگزاری آن کُنگره شدم ، شاید اگر آن سال در فرومد نمی ­بودم اصلاً متوجّه نمی­ شدم ، اصرار مطلبی با عنوانِ « فریومد در آثار علی شریعتی » ارائه دهم که موافقت نشد و نهایتاً چند دو بیتی با گویشِ فرومدی خواندم . این یادواره مرا به یادِ آن کنگره انداخت که چرا ؟ چرا از رزمندگانِ فرومد و همرزمانِ ی فرومد دعوت نشده و از آنها خواسته نشده که خاطراتِ جبهه و را بیان کنند ؟ چرا از همان انی که آنجا بودند استفاده نشد ؟ چرا حدّاقل آقای علی اکبریان که عضو شورا و برادرِ شهید و خودش حدودِ هشت سال در اسارت بوده است ، در برنامۀ یادواره نبود که خاطراتِ دورانِ اس را بیان کند یا وصیّتنامۀ شهید حسن اکبریان را بخواند یا ... ؟ البتّه اینها مانع نمی­ شود که از دست ­اندرکارانِ برگزاری این یادواره تشکّر و قدردانی نکرد چون به میزانِ وُسعِ خود تلاش کرده ­اند . بلکه این مطالب بیان شد که در آینده این گونه یادواره­ ها غنی­ تر چه از نظرِ عُمق ( که با محتوای بیشتری ) و چه از نظرِ سطح ( که محدود به نباشد و در موردِ دانشمندان و مفُسّران و شاعران و حکیمان و خیّران و ... فرومد ) برگزار شود . خدا به همۀ آنهایی که تلاش د یادِ را زنده بدارند حُسنِ عاقبت ارزانی دارد . نه ، نمی­ شود ! ـ آخه می ­دونی ، شما که در جریان نیستی ، اصلاً در فرومد نمی ­شه کار کرد ! مردم فرومد یک جوری ­اند ، نمی ­گذارند ، اصلاً ولش کن ! شما در جریان نیستی ، آدم را بیزار می­ کنند ! طرف آمده می­ گه : ... خُب من باید وقتم را بگذرانم برای چی ؟! می ­گویم : بله ، وقتی یک مشکلی هست که باید برطرف شود ، مشکلاتِ جانبی آن هم باید برطرف شود . ـ نه ،. گزارشی از برگزاری یادوارۀ ی فرومد ( 6 / 6 / 1393 ) از طریقِ وبسایت آقای رضا حاجی ­سلیمی آگاهی یافتم که یادوارۀ ی منطقۀ فرومد در تاریخ ششم شهریور 1393 برگزار می ­شود . من که قبلاً مطالبی را دربارۀ بعضی ی فرومد در این خطّه درج کرده بودم و در پی آن بودم که همۀ ع ها و وصیتنامه ­ها و زندگینامه و خاطراتِ مربوط به ی فرومد / ی فرومدی را جمع نمایم تا در وبلاگ یا به صورتِ مکتوب منتشر شود ، فرصت را مغتنم دانستم و در حدودِ ده روز باقی­مانده آنچه را داشتم ویرایش و آماده و یک نسخه رونوشت گرفتم . با دهیار هم تماسّ گرفتم و در موردِ موضوع صحبت و گفتم که از بچّه ­های رزمنده و جانباز و همرزمِ دعوت کنید . سه­ شنبه چهارم شهریور به فرومد رفتم و روز چهارشنبه با یکی از افرادِ مسئول که آنجا را آذین ­بندی می­ کرد صحبت گفت : شما بعد از ظهر که افتتاحیّه است بیایید و خاطره یا وصیتنامه را بخوانید . در جلسۀ افتتاحیّه آقای آدینه مدّاحی کرد و من شعری از یمین الدّین طُغرایی ( پدر ابن یمین ) که در آن اشاره به داشت خواندم ، بعد هم خاطره ­ای در موردِ شهید حسن اسکندری و وصیتنامۀ شهید حسن دهقانپور را خواندم . بعد از آن یکی از مسئولان ، گزارشی از نحوۀ برگزاری یادوارۀ فردا بیان کرد . پنج ­شنبه که به حسینیّه ( محلّ برگزاری یادواره ) رفتیم ، یک نفر سخنرانی می ­کرد ، قسمتی از موضوع سخنرانی ­اش دربارۀ حضرتِ سلیمان بود البتّه هیچ نتیجه­ گیری بین موضوع سخنرانی و یادوارۀ نشد ، آقای حسن آدینه مطلبی را که نوشته بود خواند و مدّاحی کرد و بعد همان مسئولِ دیروز سخنانی بیان کرد و توضیحاتی در موردِ لوح فشرده­ ای که در اختیار مردم قرار گرفته بود داد . این لوحِ فشرده حاوی ع ها ، نامه­ ها ، زندگینامه ، وصیّتنامه ، خاطره و ... ی منطقۀ فرومد بود البتّه به صورتِ خام و اوّلیّه یعنی ؛ ع ها بازسازی نشده یا نامه ­ها دستنویس است و تایپ نگردیده است . بعد سخنرانِ اصلی پای تریبون رفت و مطالبی بیان کرد و وصیتنامۀ یکی از ی لبنان را قرائت کرد و نتیجه­ گیری کرد . یکی از معلّمان روستا که آمد کنارِ من نشست گفت : تمامِ این مطالبی که گفته شد برای همین نتیجه ­گیری بود و گرنه مجلس در موردِ ی فرومد است و باید وصیتنامۀ ی فرومد خوانده شود نه آنکه هیچ مطلبی در بارۀ ی روستا بیان نمی ­شود . من جلسه را ورندازی مسئولان بالای مجلس نشسته بودند و خانوادۀ یی که حضور داشتند کنار و گوشه بودند مثلاً من که تقریباً در وسطِ حسینیّه در قسمتِ انتهای جلسه بودم پدر شهید شکوهی هم در قسمتِ راستِ من تکیّه به دیوار نشسته بود ، یکی دو پدر شهید دیگر را که دیدم به همین منوال بود . از جلسه بیرون آمدم با چند نفر صحبت و احوالپرسی . آقای قدرتی گفت : شما با آقای فلانی مصاحبه می کنی تا من از شما برداری کنم ؟ گفتم : نه ، من در جلسه مطلبی دربارۀ ی فرومد نشنیدم که مصاحبه کنم . برادرِ یکی از آمد احوالپرسی کرد و به جهتِ مرحومِ پدرم تسلیت گفت و اضافه کرد : می ­خواهند یک چیزی گفته باشند و بگذرد و گرنه داستانِ حضرتِ سلیمان چه ربطی به این جلسه دارد ؟! البتّه ع در فضای داخل ، صحن حسینیّه و بیرون حسینیّه و مسجد نصب بود و ماکتی از جبهه هم ساخته بودند . به نظر من دو کار مفیدی که انجام گرفت نصبِ حدودِ 30 تابلو از ع های در ورودی روستا و دیگری توزیعِ همین لوح فشرده بود ، این دو کار نسبتاً ماندگار است ، ع ها خاطرۀ را زنده می ­کند و لوحِ فشرده هم برای کار بر روی زندگی مفید است و هم یادآور خاطرۀ ست . نباید مزایای این یادواره یا کارهایی از این دست را در همین دو مورد خلاصه کرد ، گاه مزایا فردی و گاه جمعی است ، رضایتِ خاطری که برای مادرِ یک شهید دست می ­دهد و از تهران به فرومد می ­آید تا ع فرزندِ شهیدش را به یادواره برساند نباید دستِ کم گرفت و ... . در شهریور 1376 که کنگرۀ ابن ­یمین برگزار شد و یک روزِ آن در شاهرود و روز دیگرش در فرومد بود ، می ­شود گفت : مهمّ ­ترین کاری که در فرومد انجام گرفت این بود که از شرکت کنندگان پذیرایی شکمی شد ، نه پذیرایی فکری ! من البّته دیر متوجّه برگزاری آن کُنگره شدم ، شاید اگر آن سال در فرومد نمی ­بودم اصلاً متوجّه نمی­ شدم ، اصرار مطلبی با عنوانِ « فریومد در آثار شریعتی » ارائه دهم که موافقت نشد و نهایتاً چند دو بیتی با گویشِ فرومدی خواندم . این یادواره مرا به یادِ آن کنگره انداخت که چرا ؟ چرا از رزمندگانِ فرومد و همرزمانِ ی فرومد دعوت نشده و از آنها خواسته نشده که خاطراتِ جبهه و را بیان کنند ؟ چرا از همان انی که آنجا بودند استفاده نشد ؟ چرا حدّاقل آقای علی اکبریان که عضو شورا و برادرِ شهید و خودش حدودِ هشت سال در اسارت بوده است ، در برنامۀ یادواره نبود که خاطراتِ دورانِ اس را بیان کند یا وصیّتنامۀ شهید حسن اکبریان را بخواند یا ... ؟ البتّه اینها مانع نمی­ شود که از دست ­اندرکارانِ برگزاری این یادواره تشکّر و قدردانی نکرد چون به میزانِ وُسعِ خود تلاش کرده ­اند . بلکه این مطالب بیان شد که در آینده این گونه یادواره­ ها غنی­ تر چه از نظرِ عُمق ( که با محتوای بیشتری ) و چه از نظرِ سطح ( که محدود به نباشد و در موردِ دانشمندان و مفُسّران و شاعران و حکیمان و خیّران و ... فرومد ) برگزار شود . خدا به همۀ آنهایی که تلاش د یادِ را زنده بدارند حُسنِ عاقبت ارزانی دارد . این روزها خاطـراتِ پدر ، فکرم را درگیر کرده و مرا یارای پرداختنِ به موضوع دیگر نیست ، سعی می ­کنم به پاسِ گرامیداشتِ و ارج نهادن به پدر حدّاقلّ تا چهلمین روز درگذشتِ او مطالبی که مرتبط با اوست در اینجا درج کنم . قبلاً که خاطراتِ مربوط به مادر بزرگم را درج در اینجا نوشتم : تاریخِ ما را اصلاً « گُنده ­بین » بار آورده ­اند . در همه جا فقط « آدمهای گُنده » را می­ بیند ، در حَرَکات و رویدادهای زمانه ، فقط حادثه ­های گُنده را می­ بیند و در هر سرزمینی هم فقط جاهای گُنده را می ­بیند . [ شریعتی ، مجموعه آثار 35 بخش 1 ، انتشارات آگاه ، چاپ دوم ، 1372 ، ص 10 ] پیشوایانِ ما سفارش کرده ­اند که از فرصتها استفاده کنید که غصّه ­دار نشوید ، یا آنکه فرصتها همچون ابرها درگُذرند . اکنون که خاطراتِ پدر را مرور می ­کنم ، موضوعاتِ مختلفی برایم به وجود می ­آید ، یکی از آنها « استفاده از فرصت » است . بدین معنا که پدر سعی می­ کرد از فرصتها استفاده کند . قبل از آنکه وبلاگِ « خطّۀ فریومد / فرومد » شروع به کار کند . وقتی به فرومد می ­رفتم سعی می ­ با پدر یا والدین هر دو تا سدّ روستا ، علی آباد یا باغ یا ... برویم ، وقتی کارِ وبلاگ شروع شد این رفتن نظمِ بهتری یافت ، صبح که آماده می ­شدم ، می ­دیدم پدر هم بیرون حیاط آماده نشسته است . یا می ­پرسید : امروز جایی نمی ­روی ؟ او فرصت را غنیمت می ­دانست و برای گَشت و گُذار با ما همه ­جا می ­آمد . می ­گفت :« دنیا دیدن بهتر از دنیا خوردن است . »خودِ آمدنِ او استفاده از فرصت بود امّا گاهی که ممکن بود از آن فرصت به نحوِ مطلوبتری هم بَهره می ­بُرد . در تاریخ 4 / 3 / 1391 به« پَهنستان »از کلانه ­های شمالِ­ شرقی فرومد رفتیم ، پدر قدری با ما آمد ، بعد گفت : من نمی­ توانم راه بروم ، یک جایی می ­نشینم تا شما برگردید . وقتی پَهنستـان را دوْر زدیم و برگشتیم ، دیدیم پدر از فُـرصت استفاده کرده و مشغـولِ جمـع ِ « رِندی » است ، اتفاقاً مادرم گفت : طاهره سفارش کرده برایش سبزی ب م ، فرصت نکرده ­ام فعلاً همین سبزیها را استفاده کند و همانها را برایش فرستاد . در تاریخ 15 / 9 / 1391 برای تهیّه گزارش به « میرعَلَم و فیروزآبادِ بالا و فیروزآبادِ دَبَشی » رفتیم ، ابتدا از میرعَلَم به سرِ قبرِ شیخ حسن جوری رفتیم بعد که به میرعَلَم برگشتیم تا به فیروزآباد برویم ، پدر گفت : خوب است مرا در همین میرعَلَم در خانۀ حسنِ غلامحسین / حمّامیان بگذارید تا او و همسرش / دخترعمّه ­ام را ببینم ما هم دربِ خانۀ دخترِ حسن را زدیم ، گفت : پدر و مادرم همسایۀ ما هستند ، می ­گویم آنها بیایند اینجا ، ما به فیروزآباد رفتیم ، موقع برگشت پدر را صدا زدیم و به فرومد برگشتیم . در تاریخ 22 / 12 / 1391 راهی فرومد شدیم ، بعد از سبـزوار پـدرم گفت : مهـدی اگر ناراحت نمی ­شوی ، خوب است حالا که از « داورزن » می­ گُذریم ، سَری هم به محمّدعلی بزنیم و برای پدرش که مرحوم شده و ما نبوده ­ایم ، فاتحه ­ای بخوانیم . گفتم : کار خوبی است ، برویم . محمّدعلی نوۀ عمو علی­ رضاست . مادرش مرحومِ زینب یاقوتیان از دخترانِ مکتب­ رفته و قرآن­ خوان و متولّد 1328 بود و در تاریخِ 22 / 11 / 1357 فوت کرد ، درگذشتِ او مصادف با ایّام انقلاب بود ، من آن موقع کلاسِ پنجم ابت بودم ، یادم هست مرحومِ حسین صدّیق بالاتر از حیاطِ پدرم روی یک بلندی ایستاد و از مردمِ فرومد که در حالِ بودند خواست تا ت شوند بعد رو به آنها جملاتی به این مضمون گفت : دختری جوان و با ایمان و قرآن­ خوان فوت شده برای شادی روحش صلوات بفرستید و فاتحه بخوانید . در تاریخِ 22 / 5 / 1392 به « کلاتۀ آقا » و « باشتَباز » رفتیم ، موقعِ گزارش گرفتن از چوپان زیرِ سایۀ درخت ش را خواند . در تاریخِ 20 / 2 / 1393 می­ خواستیم به مشهد برویم ، پدر به دربِ حیاطِ عمومحمّد رفت ، از دخترش پرسید : پدرت هست ؟ گفت : هست ، بی­ حال است دراز شده . پدر گُلی در دستش بود همان را به دخترِ برادرش داد گفت : همین را از طرفِ من به پدرت بده بگو من رفتم مشهد ! کانال تلگرامی چرمله علیا به همت جناب فرهاد محمدی ارشد ایجاد گردید
همولایتی های عزیز برای تبلیغ محصولات و خدمات خود می توانند با پرداخت مبلغی به موسسه خیریه چرمله علیا توی این کانال تبلیغ کنند 14128245430269949660.jpg;https://telegram.me/charmaleh
این کانال فقط در خصوص چرمله علیا و همولایتی های عزیزمان مطلب ارسال می شود از انی که ع های قدیمی دست خط و ....دارند دریغ نکنند وخانومهای محترمه نیز می توانند عضو شوند و ازا ین اخبار واطلاعات چرمله علیا باخبر شوند
@charmaleh اقوام همسر ی دوستی دارن که ۴۰ ساله باهم یکی شدن و بچه ها ب بزرگترها و عمو میگن ، رفاقت خیلی قدیمی و موندگار . این دوست پدربزرگ از قضا همولایتی ماست :) دوسه روزه اومدن تهران ، پریشب مادربزرگ همسر همه رو دعوت کرد خونشون که من نرفتم چون تولد دوستم دعوت بودم ، حالا فردا دعوتشون کردیم باغ . اونام منتظرن عروس مشهدیِ پدربزرگ رو ببینن . دوست مش. کتابِ « تشیّع در سبزوار عهدِ قاجار » تألیفِ سیّد حسین مجتبوی ـ بتول مشتاق ، چاپ اوّل 1394 را مدیریّت امور پردیسهای فرهنگیان اسان رضوی با همکاری نشر مرندیز منتشر کرده است . من به عنوانِ یک فرومدی علاقه ­مند به مطالبِ مربوط به سبزوار و فریومد این کتاب را مطالعه . این کتاب 132 صفحه و 5 فصل دارد . فصل اوّل ( پیدایشِ تشیّع و سیرِ تاریخی آن در ایران تا پیش از قاجاریّه ) که 47 صفحه است و دوره­ های مختلفِ طاهریان ، صفّاریّان ، سامانیان ، غزنویان ، سلجوقیان و خوارزمشاهیان ، ایلخانانِ مغول ، صفویان را در موضوع تشیّع شرح داده است . در فصل دوم تشیّع در سبزوار قبل از قاجار و دورۀ قاجار را بررسی کرده است . در فصلِ سوم و چهارم و پنجم عواملِ « فرهنگی » و « اجتماعی و اقتصادی » و « » مؤثّر در گسترشِ تشیّع در سبزوارِ عهدِ قاجار را بررسی کرده است . من که در تمامِ صفحه ­ها دنبالِ آن بودم تا نامی از « فریومد / فرومد » ببینم تنها در صفحۀ 108 مؤلّف توضیحی در بارۀ « موقوفاتِ روستای فارمد سبزوار » نوشته و در پاورقی آورده است که ؛ فارمد ( فرومد / فریومد ) : این دِه از 1365 ه ش جزوِ استانِ سمنان شده است . این چطور بررسی و تحلیلی است ؟ فریومد / فرومد از سال 1365 هجری شمسی جزو اسان نشده است بلکه حدوداً از سال 1300 از سبزوار جُدا و جزوِ شاهرود شده است ! سندی به تاریخ 3 / 10 / 1305 هست که مردم فرومد به مجلس شورای ملّی نوشته­ اند تا دوباره از شاهرود ملحقّ به سبزوار شوند و سندی دیگر که مردم مزینان در تاریخ 15 / 4 / 1300 اعتراض کرده ­اند که به شاهرود ملحقّ نشوند . در مقاله ­ای تحتِ عنوان « فریومد / فرومد » فارمد نیست ، [ اینجا ] نوشته ­ام که فارمد روستایی در بیست کیلومتری مشهد و فرومد روستایی در سیصد و بیست کیلومتری مشهد است . و در هیچ کتابِ تاریخی فریومد ، فارمد خوانده نشده ، اگر در فرهنگِ لغت این دو اشتباه شده به جهت آن بوده که نویسندگان « قلم » را همراه « قدم » نکرده­ اند و به تحقیقِ کتابخانه ­ای بسنده کرده و تحقیقِ میدانی نکرده­ اند . متنِ وقفنامه که از اراضی زیرِ دشت و بالای دشت فارمد سخن می ­گوید با همان فارمدِ طوس هماهنگ است نه با فرومد . در فرومد هم رباطی کنارِ قبرستان در سال 1285 نبوده است و ... با آقای سیّد محسن حسینی هم که مقالۀ معرّفی وقفنامۀ فارمد را نوشته و آن را فرومد پنداشته است ، صحبت و پذیرفت که در این مورد اشتباه کرده است . پرسشی که در اینجا رُخ می­ دهد این است که اگر مؤلّف محترمِ کتاب فکر کرده فریومد تا سالِ 1365 ه ش جزوِ سبزوار بوده و در این کتاب « تشیّع در سبزوار عهدِ قاجار » را بررسی کرده ، چرا هیچ مطلبی در بارۀ ساداتِ فریومد که در تاریخِ بیهق هم به آن اشاره شده ، نکرده است با اینکه دو بقعه از سادات اکنون در فرومد وجود دارد ؟! و چرا آن گونه که در کتابِ تاریخ بیهق آمده که ابویعلی زید از ساداتِ زباره در دورۀ سلجوقیان به فریومد آمده و از آنجا رهسپارِ اصفهان شده [ اینجا ] و فرزندش ابوالقاسم علی در دورۀ سلجوقیان « رئیس » بوده ، و برای رفعِ حصرِ سبزوار از فریومد نیروی رزمی بُرده است . نامی از ایشان و فریومدی بودنش نیاورده در صورتی که بیهقی نوشته : آثار ف الدین ابوالقاسم در راه مکّه و کوفه ظاهر است و بدین سبب لقبِ مجدالسّادات گرفته و تِ سلجوقی برایش تشویقی صادر کرده است ! [ اینجا ] یا در صفحۀ 101 که نام چهار تن از مدفونانِ آرامگاه خسروجرد را نوشته ، نگفته است : این عزّالدّین فرزندِ همان ابوالقاسم علی و نوۀ ابویعلی زید محدّث فریومدی است ؟! اینها مطالبی است که در کتابِ تاریخ بیهق نوشتۀ ابوالحسن بیهقی معروفِ به ابن فندق موجود است . مزار سادات در فرومد هم مربوط به همین خاندان است . و با اینکه برای بررسی « تشیّع در سبزوارِ عهدِ قاجار » ابتدا دورنمایی از تشیّع در ایران را بیان کرده و هر موضوعی را ابتدا در ایران بحث می­ کند و بعد به سبزوار و روستاهای اطرافش می ­پردازد چرا هیچ مطلبی در بارۀ ابن یمین [ اینجا ] و پدرش که شاعرِ شیعه مذهب بوده ­اند ندارد یا دربارۀ خانقاهِ فریومد که در وقفنامه­ اش قید شده باید متصّدی آن شیعۀ علی المؤمنین باشد ؟ [ اینجا ] مطلب دیگر که فقرِ کتاب را نمایان می ­کند مطلب زیر است . در صفحۀ 104 ـ 105 در بارۀ « زاده سیّد علی اکبر » نوشته است : [ اینجا ] این زاده در روستای علی آباد پایین ، در بخش داورزن قرار دارد . گفته ­اند که وی برادر زاده سیّداسماعیل در مزینان است . تاریخِ بنا مربوط به سدۀ 11 الی 12 هجری قمری ( دورۀ صفوی ) است . طرحِ این بنا به صورتِ مربّع است که ورودی آن به شکلِ ایوانی مشخّص شده است . مصالحِ بنا خشت و مقداری آجُر در قسمتِ فوقانی است . ورودی بنا در ضلعِ شرقی است و درِ دیگری در ضلعِ غربی موجود بوده که مسدود شده است . حیاطِ زاده دارای محوطۀ مشجّری است . طرحِ بنا شبیه به آثارِ پیش از عهدِ صفوی در اسان است ولی به علّت تعمیراتِ مکرّر ، عناصرِ بسیار کمی از طرحِ اوّلیّۀ آن باقی مانده است . نقّاشی سر درِ ورودی و داخلِ بنا ارزشِ هنری ندارد . قراخانی بهار ، حسن ، آثارِ باستانی و معماری بقاع متبرّکه اطرافِ شهرستانِ سبزوار و اسفراین ، ص 19 دقّت کنید کتاب در سالِ 1394 چاپ شده است . بُقعۀ سیّد علی اکبر در علی آباد در سالِ 1365 از بُن اب شده و در شکل و هندسۀ جدیدی ساخته شده است ولی مؤلّف به کت استناد کرده که ویژگیهای بُقعۀ زاده سیّد علی اکبر را که مربوط به سی سال پیش بوده و اکنون اثری از آن نیست شرح می ­دهد . یعنی قدم با قلم همراهی نکرده تا ببیند چه می ­نویسد ! در صفحۀ 90 در بارۀ روستایی با نامِ « کلاته سادات » سخن گفته شده که نزدیکِ « صد و » است در صورتی که روستایی دیگر هم به نامِ « کلاته سادات » [ اینجا ] از توابعِ دهستانِ فریومد است و از آن غفلت شده است . وقتی قرار است از سبزوار عهدِ قاجار سخن گفته شود ، این روستاها هم در عهدِ قاجار جزوِ سبزوار بوده است . جُدای از آنکه در قرنِ هشتم فریومد مرکزِ ای ِ اسانِ بزرگ بوده و علاء الدّین محمّد فریومدی در قلعۀ « شهرستانِ فریومد » مستقرّ بوده و در مشهد گُنبد و مناره ساخته است . [ اینجا ] متأسّفانه در پایان نامه ­ای با عنوانِ « معماری ی در اسان از سلجوقیان تا صفوّیه » در دورۀ کارشناسی ارشد هم که در سالِ 1378 نوشته شده همین مطلب از همین مأخذ ( آثارِ باستانی و معماری بِقاع متبّرکه » نقل شده است ! در این کتاب داستانِ مثنوی که مولوی در بارۀ « یافتن ابوبکر در سبزوار » نقل کرده و بیانگر شیعه بودن مردم سبزوار در دوران خوارزمشاهیان است به فراموشی س شده و نقل نشده است . [ اینجا ] نامگذاری خیابانها و کوچه­ های روستای فرومد نامگذاری محلّه ­ها و شهرکها و گُذرها و میدانها و چهار راهها و خیابانها و کوچه ­ها و مراکزِ تی و خصوصی و شرکتی و ... در فرومد بر چه مبناست ؟ برای این کار باید تحقیقِ علمی کرد و جوانبِ مختلف را ارزی کرد . اسامی باید نمایانگرِ تاریخ ، فرهنگ و پیشینۀ روستا باشد . بعضی فکر می­ کنند فرومد فقط شاعری به نامِ « ابن­ یمین » داشته و هر مرکز یا مدرسه یا ... را « ابن یمین » می ­نامند ! همین مانده که « فرومد » مثلِ « تربتِ جام » و « تربتِ حیدریّه » و ... « تربتِ ابن ­یمین » نامیده شود . کتابخانۀ فرومد ابتدا « شیخ حسن جوری » نامیده شده بود بعد « ابن ­یمین » شد ! در صورتی که باید کتابخانه به نامِ « حکیم الدّین فریومدی » باشد . چون این دانشمند در فریومد کتابخانه تأسیس کرده و در سالِ 732 ابن یمین را بدان دعوت کرده و دارالحدیث و دارالکُتب داشته است . نامهای قدیمی و ماندگارِ کوچه­ های روستا « جنان » و « پشند » و « بالا » اصلی­ ترین نامهایی است که باید روی تابلوها قرار گیرد . در بارۀ این کوچه­ ها تا کنون سه چهار مطلب در وبلاگ خطّۀ فریومد / فرومد نوشته­ ام . نامِ « جنان و تشتنداب / پشند » در کتابِ « حدائق الوثائق » حکیم الدّین فریومدی آمده است و نامِ « کوی تشتنداب / پشند » در « کارنامۀ ابن­ یمین » به کار رفته است ، یعنی نامهایی حدّاقلّ به قِدمتی از قرنِ هشتم تا کنون . این نامها هم قِدمت و هم معنای بسیار زیبایی دارد ، « جنان » به معنای بهشتها و بوستانهاست و « تشتنداب » به معنای کوچه­ ای که آبیاری با ساعتِ آبی در آن محاسبه می­ شده است ، « کوچۀ بالا » هم در مقابلِ کوچۀ تَه و پایین است چون وقوعیّت فریومد در گودی است آن کوچه در بالا قرار گرفته است . آیا این نامها موجبِ تفرقه می ­شود و باید نامِ جدید گذاشت ! اگر نامِ اصلی هر کوچه ­ای روی تابلو نوشته شود موجبِ تفرقه است ، پس باید نامِ اصلی روستا بیشتر موجبِ تفرقه گردد ! تغییرِ نامِ کوچه­ ها یعنی قطعِ پیشینۀ روستا . نامِ جدید که به راحتی موردِ قبول واقع نمی­ شود . روستای « صَد و » که « بُستان » نامیده شد ، شهر « شاهرود » که « رود » و « شهر » نامیده شد و استانِ « کرمانشاه » که « باختران » نام گرفت سرانجامش چه شد ؟ فرض کنید این نامِ جدید جا افتاد ، مثلِ روستایِ « » که در میامی « قُدس » نام گرفت آیا کار خوبی صورت گرفت ؟ « » در قرآن نامِ ِ خدا حضرتِ یعقوب است ، در همین میامی روستایِ « ارمیا / ارمیان » به نامِ دیگری است . چرا باید نامِ ِ خدا را از رویِ یک روستا برداشت ؟ مثلِ اینکه چون نامِ یکی از خُلفای عبّاسی « هارون » بوده ما نامِ فرزندِ خود را « هارون » که در قرآن نامِ ِ و برادرِ حضرتِ موسی است نگذاریم ! یا در فکرِ تغییر نامِ هارونِ باشیم ؟! وانگهی واقعیّت این است که در فریومد سه کوچه بوده و این موجبِ شناخت از همدیگر است . اختلافِ رنگ و زبان و لهجه و قبیله قبیله و شعبه شعبه شدن برای شناخته شدن است . با اینکه بگوییم : این کوچه و آن کوچه ندارد که مشکل حلّ نمی­ شود ، اوّلا این کوچه و آن کوچه دارد چرا نداشته باشد ؟ چرا دروغ و کِتمان ؟ وقتی بیشترِ افراد سازِ کوچۀ خود را می ­زنند چرا بگوییم این کوچه و آن کوچه ندارد ؟ اگر ندارد سه حسینیۀ در سه محلّه برای چه ساخته شده است ؟ چرا مثلِ مسجدِ جامع در وسطِ روستا یک حسینیۀ بزرگ ساخته نشده است ؟! چند نفر از کوچۀ بالا و کوچۀ جنان برای غذا خوردن در ماهِ محرّم به حسینیّۀ کوچۀ پشند می ­روند ؟ چند نفر از کوچۀ پشند و کوچۀ جنان برای غذا خوردن در ماهِ محرّم به حسینیّۀ کوچۀ بالا می­ روند ؟ چند نفر از کوچۀ بالا و کوچۀ پشند برای غذا خوردن در ماهِ محرّم به حسینیّۀ کوچۀ جنان می ­روند ؟ مردمی که حدّاقل از قرنِ ششم تا کُنون حاضر نبوده ­اند حتّی مُرده ­هایشان در یک قبرستان دَفن شود چطور می ­توان زنده­ هایشان را در یک جا جمع کرد ؟ در سالِ 1336 که طبقِ حُکمِ خانِ فرومد قرار شده مُرده­ ها در یک قبرستان دفن شود ، باز چند مردۀ کوچۀ بالا کاملاً مجزّا از مُرده­ های کوچۀ پشند دفن شده است . گاه فردی در کوچۀ بالا می ­میرد و از کوچۀ پشند ی برای تشییعِ جنازه نمی ­رود و بر ع . این واقعیّتها را چرا باید کِتمان کرد و خیال کرد با اینکه گفته شود این کوچه و آن کوچه ندارد مشکل حلّ می شود یا با یکی ِ قبرستانها یا ... وحدت به وجود آوریم ؟ موضوعی که پیشینۀ تاریخی و فرهنگی دارد و در تار و پودِ افراد رُسوخ کرده با این برنامه­ های ساده به چه نتیجه ­ای می ­رسد ؟! مثلاً روزِ تاسوعا قرار شده که هر سه کوچه در عزاداری هماهنگ شوند و در سرِ سنگ جمع شوند ، وقتی جمع می ­شوند در میانِ هم بُرّ نمی ­خورند ! روزِ عاشورا را که می­ بینید همه از کوچۀ خودشان دسته می ­گیرند و دورِ بُقعۀ سلطان سیّد احمد می­ چرخند مثلِ ماهی­ هایی که فوج فوج در دریا می­ روند یعنی حتّی در همانجا هم از هم گُسیخته نمی­ شوند تا وقتی که در « میدانِ شبیهِ جنگ عاشورا » قرار می ­گیرند آن موقع کوچه بالاییها در سمتِ کوچه بالا می ­نشینند و کوچۀ پشند هم در سمتِ کوچۀ پشند ؟! مثلِ پرنده ­هایِ ابراهیم­ِ که هر کدام به سمتِ خود می ­روند ! اینها را گفتم که واقعیّات نادیده گرفته نشود و طرحهای عقیم داده نشود . و امّا از نگاهِ علمی این نامها باید بر رویِ کوچه ­ها بماند همانطور که تا کُنون مانده و ضمن همه مزایایی که دارد برای مطالعه در موردِ روستا هم راهنما و راهگُشا باشد . به عنوانِ نمونه تابلو « کوچۀ خانقاه » و تابلو « مسجد خان آقا » خیلی به من کمک کرد تا وقفنامۀ خانقاهِ فریومد را مستند کنم . همین طور نامِ « قناتِ هر دو آب » و « دروازه » و ... اکنون با مطالعاتی که در بارۀ فریومد / فرومد داشته ­ام نامگذاری کوچه ­های روستا را اینگونه می ­دانم : سرِ سنگ ( کنار مسجد جامع ) مرکزِ ثقلِ روستا است . ابتدایِ کوچه ­ای که رو به سمتِ جنوب / قبله می ­رود تابلوی با نامِ کوچۀ جنان نصب شود تا هر جا که در میانِ باغها ادامه می ­یابد تا است ِ سفید و پایین ­تر . ابتدایِ کوچه­ ای که در زیرِ مسجد جامع قرار دارد و به سمتِ غرب می ­رود تابلوی نصب شود و نامِ کوچۀ بالا نوشته شود تا جایِ حسینیۀ کوچۀ بالا . ابتدایِ کوچه­ ای که به سمتِ شرق می­ رود و از جلو کتابخانه می ­گذرد و در مسیرِ نَهرِ هردوآب تا جایِ مزارِ سادات ادامه دارد تابلوی نصب شود و نامِ کوچۀ پشند ( تشتنداب ) نوشته شود . کوچه­ های فرعی که از این سه کوچه مُنشعب می ­گردد همگی با نامِ جنان 1 ، 2 ، 3 ، ... بالا 1 ، 2 ، 3 ، 4 ، ... پشند 1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5 ، ... نامگذاری شود . البتّه روی تابلوهای فرعی می ­توان علاوه بر شماره ، نامِ دیگری هم نوشت مثلاً کوچۀ پشند 1 ( کوچۀ کوشک ) ، کوچۀ پشند 2 ( کوچۀ سرا ) کوچۀ پشند4 ( کوچۀ شاه ­نشین ) خیابانی که به سمتِ آرامگاهِ ابن ­یمین می ­رود « سَرو » یادآورِ سَروِ فریومد و کوچه ­ای که در سمتِ شمالِ مسجدِ جامع است تابلوی با نامِ « عَرّاف » نصب شود . که حوضِ عرّاف در آنجا بوده است اگر نامِ دیگری ندارد . خیابانِ اصلی روستا هم که از ابتدایِ روستا شروع می­ شود و تا فلکۀ کوچۀ بالا ادامه دارد تابلوی به نامِ « فریومد » نصب شود تا نامِ قبلی و قدیمی ماندگار بماند و گردشگرانی که به روستا می ­آیند با دیدنِ تابلو « فریومد » فوراً از « فرومد » به « فریومد » منتقل شوند و کوچه ­های فرعی که از این بلوار و خیابان منشعب می ­شود به نامِ فریومد 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و ... نامگذاری شود . برای شهرکهایِ جدید الاحداث ، نامِ دانشمندان و شاعران و محدّثان و انِ فریومدی مناسب است . شاعران مثلِ ؛ بیهقی ، مُجیری ، قوامی ، ضیایی ، طُغرایی ، ابن ­یمین ، حکیم الدّین ، ... خاندانِ زنگی مثلِ ؛ طاهریّه ، محمودیّه ، جلالیّه ، علائیّه ، عمادیّه ، ... اُلنگِ میرطاهری و اُلنگِ میرمحمود اشاره به نامِ انِ خاندانِ زنگی فریومدی دارد . ابتدای جادۀ « کلاته سادات و استربند » و « منیدر و جُغتای » و « فیروزآباد و شفیع ­آباد » و « علی ­آباد و مور و نهالدان و آبرود » و « کا » هم تابلو به همین نامها نصب شود . در فرصتِ دیگر برای شهرکِ جدید الاحداث و کالهای شهرستان و کوچۀ پشند و کوچۀ بالا و سایرِ خیابانها و ... نامی مناسب گفته خواهد شد . اِن شاءَ الله ایستاده از راست : محمّدرضا مشتاقی ، علی­ رضا فلّاح ، از بچّه ­های استربند ، سیّدجلال میراحمدی ، شهید علی ­اکبر شکوهی ، علی قانعی ، فریدون حیدری مدیر مدرسه راهنمایی حکمت فرومد آقای محمّد یوسف شهنما ، احتمالاً ّمی ، شناخته نشد ، احتمالاً اسماعیل اخوین ، مرحوم عبّاسعلی احمدی دبیر علوم ، سیّد علی هاشمی ، شهید حسین عامری از استربند ، مصطفی حاجی­ سلیمی نشسته از راست : از بچّه­ های استربند ، ضیغم ضیغمی ، عبّاس صحرایی ، دهقانیان از استربند ، علی شریعتی نشسته از راست : احتمالاً محمّد منیدری ، اللهیار منیدری از منیدر ، حسن بهادری ، محمّد صفّار ، رمضانعلی منیدری از منیدر نشسته از راست : مالدار ، عبّاسی از استربند ، حسین خبیری ، احتمالاً رمضانی ، سیّد مهدی میری ، از بچّه های استربند ردیف جلو : سیّدمحمّد هاشمی ، شناخته نشد نام با رنگ قرمز نوشته شد . نام دو نفر که روی افرادِ پشتِ سر نوشته شده ، با رنگِ صورتی نوشته شد . بچّه ­های استربند با علامتِ دایرۀ قرمز و سبز مشخّص شد . نام بچّه ­های منیدر با رنگِ زرد نوشته شد . اگر نام افرادِ شناخته نشده ، مُحرز شود ، قابلِ اصلاح است . با سپاس از آقای رمضانعلی منیدری که ع دانش آموزان را به این خطّه هدیه کرد . خاطره­ ای از های انقلاب در فرومد سالِ 1357 من کلاسِ پنجم ابت بودم ، بوی انقلاب به فرومد هم رسیده بود ، ما در مدرسه ساعتِ تفریح بیرون از حیاط می ­آمدیم و شعار می ­دادیم ، مسئولانِ مدرسه ما را به داخلِ مدرسه دعوت می­ د . آقای محمّدرضا ولیخانی معلّمِ کلاسِ چهارم و پنجم ما بود ، بچّه ­هایی که به خانه­ اش می ­رفتند ، می ­گفتند : ع ِ آقای را داخلِ قوطیِ چای پنهان کرده است ! ما یاد گرفته بودیم اعتراض کنیم ، به میزانِ تغذیّۀ روزانه که در مدرسه می دادند ، اگر قبلاً روزی یک کلوچه می ­دادند ، در آن ایّام به هر دانش ­آموز روزی سه بسته کلوچۀ دوتایی می­ دادند ، وقتی بچّه ­ها گفتند : چرا قبلاً این قدر نمی ­دادید ؟ مرحومِ قانعی گفت : خُب شما که نگفته بودید که کم ­تان است ! یک روز من جلو حیاطمان ایستاده بودم ، پایین ­تر از حیاط ، روی تختهای داخلِ دالانِ معصوم­ زاده ( مزارِ سادات ) پنج شش نفر از بچّه­ ها ایستاده بودند و شعار می ­دادند ، قبل از تعمیرِ معصوم­ زاده ، تختهای دالان از دور هم پیدا بود . صدا داخلِ دالان می ­پیچید . من و برادرم هم تشویق شدیم که آنجا برویم . شاید ده نفر شده بودیم که شعار می­ دادیم مرحومِ حسن شفیعی ( 1343 ـ 1365 ) هم بود بچّه­ های روی یک تخت ، یک شعار می ­دادند و بچّه­ های روی تختِ دیگر ، شعار دیگر . یا هر گروه یک بندِ شعار را فریاد می ­کشید . یا پاسخِ شعارِ مرحومِ حسن شفیعی را می­ دادیم . تا اینکه مرحومِ عبّاس مصطفوی ( 1331 ـ 16 / 1 / 1366 ) از آن مسیر گذشت و ما را دید . همانطور که دستش را تکان می ­داد و به سمتِ خودش اشاره می ­کرد گفت : بچّه ­ها بیایید ، بیایید . ما هم رفتیم . رو به ما ایستاد و گفت : من شعار می ­دهم شما هم جواب بدهید . مردم به ما ملحق شوید ـ شهید راه حقّ شوید . و حَرَکت آغاز شد . به سمتِ پایین رفتیم و مثلِ شروع بهمن که هر چه می­ رود بزرگ ­تر می ­شود ، مردم آمدند و آمدند . از قسمتِ کوچۀ جنان به سمتِ سرسنگ که می ­رفتیم ، شاید نصفِ مردمِ فرومد آمده بودند . یکمرتبه رئیسِ پاسگاه از سمتِ بالا هیجان ­زده کلاهش در دستش بود و به سمتِ مردم می ­دوید که یعنی چه ؟! مردم ، کوچه باز د مثلِ وقتی که داماد می­ خواهد کلّه ­قند از روی سرِ عروس بزند . من البتّه فرار ولی یک عدّه فلفلِ کوبیده از جیبشان در آورده و به صورتِ رئیسِ پاسگاه پاشیده بودند و او را زیرِ مُشتِ و لگد گرفته بودند . مردم از رئیسِ پاسگاه غیظ داشتند که چرا ع ِ آقای را از دیوارِ بیرونی مسجدِ صاحب­ ا ّمان کَنده و به آن اهانت کرده است . جمعیّت پَراکنده شده بود . امنیّه­ ها توی کوچه ­ها می ­گشتند و دنبالِ عبّاس مصطفوی و چند نفر دیگر بودند . از فردایش رسمیّت یافت و مردمِ روستا یکپارچه شعار می ­دادند . علی رضا بابایان در ها کَفَن می ­پوشید . شبِ عاشورا که مردم عزاداری می­ د وقتی از جلو پاسگاه ژاندارمی عبور کردیم ، جلو پاسگاه و پُشتِ بام ، همۀ نیروها ، مسلّح و آماده ایستاده بودند . من در همان سنّ کم از قیافه­ هایشان می­ فهمیدم که ترسیده­ اند ! کم­ کم پاسگاه ژاندارمی وسایلش را برداشت و رفت و فرومد بدونِ امنیّه و پاسگاه شد . مردم خودشان امنیّت روستا را به عهده گرفتند ، ابراهیم نصیری مدیریّت می ­کرد . اسامی افراد را می­ نوشت که شبها در روستا نگهبانی بدهند . وقتی پاسگاه رفت « حاجی » در آنجا قهوه­ خانه راه انداخت . تازه فهمیدیم ، ساختمانِ پاسگاه ، تی نبوده بلکه از خانوادۀ خان بوده است ! یک نفر یک دستگاه تلویزیون سیاه و سفید چهارده اینچ به مسجد می­ آورد و بقیّۀ مردم تماشا می ­ د . وقتی در برنامۀ تلویزیون مردم در پاسخِ سخنران ، تکبیر می ­گفتند یا فریاد « صحیح است ، صحیح است » سر می­ دادند . ما هم آنها را همراهی می ­کردیم . سادگی بود یا هیجان و شور و شوق یا مَلغمه ­ای از هر دو ؟! به هر حال ما هم دوست داشتیم آنجا باشیم و اگر آنجا بودیم آنها را همراهی می ­کردیم و با آنها همنوا می ­شدیم . الله اکبر ـ ، درود بر ، سلام بر مجاهد ، مرگ بر شاه ، بختیار بختیار ـ نوکر بی ­اختیار ، ما می ­گیم شاه نمی­ خوایم نخست عوض می­ شه ، برادرِ ی ؛ چرا برادر کُشی ؟! مردم به ما ملحق شوید ـ شهید راه حقّ شوید ، محسنِ کاشانی سرباز قرآنی برادرِ من ؛ برادرِ من ، ... خانمِ سکینه دهقانیان ( همسر مرحوم برات شبیهی ) در فرومد حُکمِ « جملیه پاشا » را گرفته و سردستۀ زنها شده بود یادم هست یک روز که مردها در پایانِ به حسینیّه آمدند وقتی ت شدند تازه زنها واردِ حسینیّه شدند . خانم دهقانیان / شبیهی شعار می ­داد و زنها هم جواب می ­دادند . چه اُبّهتی داشت ! چه ص در حسینیّه می ­پیچید ! زنها همه یکصدا شده بودند . قَسَم به مادرِ همه ن فاطمه ـ ندارم از کُشته شدن واهمه ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است ـ ارزنده­ ترین زینتِ زن حفظِ حجاب است . شعارهایی که در فرومد ، گفته می ­شد . استقلال ، ـ نه شرقی ، نه غربی ـ الله اکبر ـ
ما همه سربازِ توایم ـ گوش به فرمانِ توایم
یا مرگ یا
وای اگر حُکم جهادم دهد ـ دنیا نتواند که جوابم دهد
نهضتِ ما حسینی است ـ ِ ما است
مرگ برشاه ، مرگ برشاه ، مرگ برشاه
ای شاه خائن آواره گردی ـ ملّت ما را بیچاره کردی ـ کُشتی جوانان وطن ، الله اکبر ...
سکوتِ هر مسلمان ـ خیانت است به قرآن
ر آبادان را شاه به آتش کشید ـ مسجد و قرآن را شاه به آتش کشید
برادرِ ی ـ چرا برادر کُشی ؟!
به گفتۀ ، برادرِ ماست
... این پُست به درخواست شیخ حسن نهضتی درج شده است . معروفترین و زیباترین روستاهای ایران شاید بهتر باشد ما هم به جرگه روستاگردان بپیوندیم؛ مگر غیر از این است که روستاهای ایران در کنار داشتن زیباترین فضا، خونگرم ترین و ساده دل ترین مردمان را در خود جای داده اند؟ رو مه توریسم: روستا یعنی جریان زندگی، تلاش بی وقفه، شاکر بودن و چشم به آسمان داشتن؛ روستا رگ حیات هر کشوری است؛ رگ هایی که خون تولید در آن جاری است و تداوم حیات هر روستا تضمینی است برای حیات کل کشور. روستا هنوز هم تداعی کننده عشق و صفا و صمیمیت است، همدلی مردم، هم ص همه و پاکی و بی ریا بودن.

در روستا، هیچ کوچه ای به درهای بسته ختم نمی شود و هیچ بن بستی از چشم کوچه ها پنهان نمی ماند. در باغ های اینجا، هیچ غنچه ای از ترافیک نسیم دلگیر نمی شود و هیچ بادی از گرده های مسافر امان نمی گیرد. هوای خوش و بوی گل و تا چشم کار می کند سبزه و درخت؛ یک روستا، سرشار از حس و حال خوش و پر از شاد است. با این همه آرامش و نشاط، اگر نخواهیم لااقل ساعاتی را در فضای دل انگیز روستا سپری کنیم، به نوعی کم آورده ایم. به خصوص از این پس که روستاها در تنهایی نفس می کشند. شاید بهتر باشد ما هم به جرگه روستاگردان بپیوندیم؛ مگر غیر از این است که روستاهای ایران در کنار داشتن زیباترین فضا، خونگرم ترین و ساده دل ترین مردمان را در خود جای داده اند؟

با این وصف، درنگ جایز نیست و تنها یک نکته می ماند؛ این که آیا روستاها و روستاییان، باز هم آماده پذیرایی از این میهمانان ناخوانده خود هستند، یا نه؟ در روستاها، شادی ها و غم ها تقسیم می شوند. آدم های روستا به هم نزدیک ترند و آنجا که همسایه از حال همسایه خبر دارد؛ آدم هایی که همیشه در جست و جوی زندگی آرام و به دور از ازدحام ا هستند، تصویری شاعرانه از روستا در ذهن خود دارند و برای همین است که خیلی وقت ها می گویند خوشا به حال این روستا؛ روستایی که خبر از بوق های پی در پی ماشین ها و هیاهوی شهرنشینی ندارد.

سفر به روستای فلفلی در کویر سبزوار

روزی برای روستاگردی

یکی از نمودهای کهن روستای فرومد، «مسجد جامع» آن است؛ بنایی شگفت انگیز که هر بیننده ای را به حیرت وا می دارد. اگر به این روستا سفر کردید، یقین بدانید که عظمت این بنا چنان خواهد بود که ناخودآگاه برای دیدار از این مسجد خواهید شتافت.

گفته می شود مسجد جامع «فرومد» سبزوار که به لحاظ معماری نیز جایگاهی ویژه دارد، روی بقایای یک آتشکده بنا شده است. کمتر روستایی را در ایران می توان یافت که دو چهره برجسته؛ یکی در ادبیات و دیگری در تاریخ داشته باشد، اما روستای «فرومد» این ویژگی را داراست.

«ابن یمین فریومدی» شاعر قطعه سرای اوا قرن هفتم و هشتم هجری و «شیخ حسن جوری» از ان نهضت سربداران، هر دو از همین خطه هستند و مزارشان نیز در همین جاست. اگر بتوانید در خانه اهالی باصفای فرومد، شب را به صبح برسانید که فوق العاده است، اما اگر می خواهید شب در هتل اقامت کنید، پیشنهاد ما رفتن به نزدیک ترین شهر بزرگ پیش روی تان، یعنی سبزوار است که از جاده اصلی شاهرود- سبزوار، حدود 54 کیلومتر فاصله دارد.

بنا بر فصلی که به فرومد سفر می کنید، می توانید انار، انگور، انجیر، گردو، توت، شاتوت، فلفل قرمز و گیاهان دارویی چون مرزه و شیرین بیان را از اینجا به خانه ببرید، هرچند فلفل قرمز، کنجد و ادویه به عنوان سوغات شاخص این روستا به حساب می آید. چند سال است که «فرومد» به مرکز کشت فلفل ایران تبدیل شده است. هم چنین ناگفته نماند که زیلوبافی هم مهم ترین صنعت دستی فرومد است و می توانید نمونه ای از زیلوهای آن را به یادگار داشته باشید.


روستای «خماط» سرزمین اسطوره ای

روزی برای روستاگردی

اگر ن جنوب کشور یا مسافر شوش هستید، د ده قدیمی «خماط» را از دست ندهید؛ جایی که در آن آرامگاه بزرگ دانیال نبی قرار دارد.

نام خماط از واژه ای عربی می آید. دهخدا آن را «بریان کننده گوشت» معنی کرده و بیشتر نان آن عرب زبان هستند. از معنای نام این روستا می توانید بدانید که چه جای گرم و سوزانی است! خماط 20 کیلومتر از سمت جنوب با مشک و 40 کیلومتر از شوش فاصله دارد، آن هم از سمت شمال.

شاید نام این روستا برای خیلی ها ناآشنا باشد، اما آثار تاریخی اینجا بسیار اند؛ در روستای خماط، آثار تاریخی متعددی وجود دارد که یکی از آنها «معبد زیگورات چغازنبیل» است. این معبد که درست در کنار روستا خودنمایی می کند، 1300 سال قبل از میلاد بنا شده است. مورخان، آن را به دوره عیلامیان منسوب کرده اند و چنانچه نقل شده، یک پادشاه عیلامی به نام «ونتاش گال» دستور ساخت آن را داده است.

نمای خارجی معبد از جنس کاشی و آجرهای لعابدار به رنگ های آبی، سبز و زرین فام است. این بنا در 7 طبقه ساخته شده و انگار این عدد 7 در آن ایام نیز قداست داشته است. البته شاید!

سرزمین اسطوره ای «خماط» که مکان زایش فرهنگ و تمدن بوده، به غیر از میراث باستانی، جاذبه های معنوی زیادی برای مسافران دارد؛ موسیقی محلی عربی یکی از آنهاست. موسیقی به طور شگفت انگیزی در میان مردم خماط رواج دارد، به ویژه در جشن ها.

گذرتان اگر به خماط افتاد، سری هم به مناطق حفاظت شده دز و کرخه بزنید و چشم انداز مزارع نیشکر هفت تپه در میان آب و پوشش گیاهی متنوع این منطقه را نیز ببینید. خماط، جایی است که در آن، نیشکر در کنار درختان اوکالیپتوس روییده و درخت کُنار و زبان گنجشک هم این روستا را زینت داده اند.


روستای 5 هزار ساله ی شال

روزی برای روستاگردی

روستای «شال» در جنوبی ترین نقطه استان اردبیل، با آب و هوای مطبوع و خنک و باغات و درختان میوه، این روزها پذیرای گردشگران مناطق مختلف کشور است و هنوز رنگ و بوی تمدن و فرهنگ کهن را در خود جای داده است.

«شال» به فاصله 44 کیلومتری از شهرستان خلخال و در مسیر منتهی به ماسوله، با قدمتی بیش از 5 هزار سال در بخش شاهرود خلخال واقع شده و در این فصل زیبای پاییز، جاذبه های طبیعی و کهن آن واقعا دیدنی است. در لحظه ورود به روستای شال، سرسبزی و باغات میوه، چشم هر بیننده ای را خیره می کند.

جالب این است که از بلندای کوهسار زیبای «پلنگا» و ارتفاعات قله شاه معلم، می توان زیبایی این روستا را عین کف دست دید و لذت برد. وجود چشمه سارهای کهن از جمله «شیران چشمه» در بالادست روستای شال، جاذبه های آن را دوچندان می کند.

گشت و گذار اهالی روستا با لباس محلی و کلاه های زیبای موسوم به «شال» بر سر مردان روستا، نشان دهنده ارتباط فرهنگی اهالی این دهستان با روستاهای حاشیه ای استان گیلان است. این ارتباطات در پوشش اهالی روستا نیز تاثیر گذاشته و لباس روستاییان «شال» به شکل بسیار زیبا و خیره کننده، نظر هر بیننده ای را جلب می کند. اهالی «شال» هم مانند سایر تات نشینان کشور، به زبان شیرین تاتی، از زبان های باستانی ایران صحبت می کنند. حسن براتی ( پدر شهید غلامرضا براتی ) متولّد 1313 در خاطراتش از خان فرومد می­ گوید : من شش ـ هفت ساله بودم که نصرت لشکر را گرفته بودند ، در سرِ سنگ از ناودانِ خانۀ محمّد اعتمادی از پاهایش / سرازیر آویزانش کرده بودند و با چوب به سر و کلّه ­اش می ­زدند . همانجا یک چوب به چشمش خورد و کور شد . در « سنگ کلیدر » دو نفر را زنده در گچ گرفته بود . شاه وقتی از مشهد برگشته بود ، دیده بود و درجۀ نصرت را کَنده بود که چرا آبروی ما را بُرده ­ای ؟! می­ کردی . وابستگانِ آن افراد برای قصاص و تلافی آمده بودند ، یکی از آنها از بهمن ­آباد بوده که قبلاً در دَم و دستگاهِ نصرت لشکر بوده و اینجا را می­ دانسته ، از پُشت می­ آیند عمارتِ سرآسیا ، در باز بوده و زنها سر و صدا راه می ­اندازند ، نصرت لشکر هم داخلِ باغ بوده ، او را دستگیر می ­کنند و خیلی می ­زنند و در سرِ سنگ از همان ناودان آویزانش د . بعد او را به روی اسب می ­بندند . همان فردِ بهمن­ آبادی می ­گوید : اینها تو را می ­کُشند ، من چون نان و نمکِ تو را خورده ­ام ، طناب را می ­بُرّم ( یا شُل می ­بندم ) در جای عیش ­آباد خودت را پایین بینداز و به سمتِ بالا یا پایین برو ، مخفی شو . این کار را می­ کُند ، بعد هم از عیش ­آباد ی می ­آید خبر می ­آورد که نصرت لشکر آنجاست و دنبالش می ­روند . اینهایی را که من نقل ، فقط همان قسمتی که آویزان بود و کتک می ­خورد شاهد بودم ، بقیّه ­اش را از پدرم شنیده­ ام . پدرم ( براتقلی براتی ، 1286 ـ 12 / 10 / 1374 ) کَدخدا بود و در دَم و دستگاهِ خان بود . عموی تو محمّد از طرفِ مدرسه یک دوچرخه به نامش درآمده بود ، به پدرم گفته بودند که این دوچرخه را به فلانی بدهید . پدرم گفته بود : هر ی هست خودتان پیدایش کنید و به او بدهید . اگر به من بدهید ، من برای بچّۀ خودم نگه می ­دارم و به او نمی­ دهم . نصرت لشکر دو شبانه ­روز آبِ رودخانه را به زور به نامِ خودش ثبت کرد ، زمینهای نصرتیّه را به زور گرفت . خان درسش را خواند و خلبان شد . ما با چند تا از بچّه­ ها زیرِ درختِ توت بودیم که خان از هواپیما پیاده شده بود و با لباسِ ی آمد ، با رفیقش « شادمباز » دو تا هواپیما از مشهد بلند کرده بودند ، نزدیکِ مهر ، رفیقش می ­گوید : من بنزین تمام کرده ­ام ، خان می ­گوید : هواپیما را رها کُن خودت بیا کا ، از آنجا به فرومد . آن هواپیما در نزدیک عبّاس ­آباد در جای کوه دوشاخ سقوط کرد و آتش گرفت . رفیقش هم آمده بود فرومد ، مدّتی اینجا بود . ما در « برقِ ده » بودیم ( مکانی در مسیرِ آبِ رودبار در صحرای کوچۀ بالا ـ فرومد ) روسها آمدند ، شیخ حسن عزیزی ( 15 محرّم 1351 ) و مهدیخان نظری را بُردند که جای هواپیما را نشانِ آنها بدهند ، هواپیما را درست د و بُردند . پدرم ِ دستِ چپِ خان بوده و یکی دستِ راستِ خان ، هر چه خان می ­گفته باید اجرا می­ د . شاهپور علی­رضا ( 1301 ـ 6 / 8 / 1333 ) از مشهد به فرومد آمده بود . خان دو تا گَوَزن داشت آنها را داخلِ خاور انداخت و به تهران برای شاه ( برای باغ وحش ) فرستاد . یک گَوَزن هم داشت که به مردم حمله می­ کرد آن را با تیر زد و گوشتش را به مردم داد . شاهپور به شاه گفته بود : خان ع ِ پدرِ ما ( رضا خان ) و ع ِ پدر خودش ( نصرت لشکر ) را در یک قاب گذاشته و در خانه ­اش نصب کرده ، از آنجا برایش تشویقی فرستاده بودند . من سه مرتبه از دستِ خان کُتک خوردم ( کشیده ، با تسمه ، با چوب ) ولی از سرِ تقصیراتش گذشتم . 1ـ من کارگرِ معدن بودم ، از معدن آمدم می­ خواستم به صحرا بروم ، من با دوچرخه بودم و رمضان احمدی ( 1 / 6 / 1312 ـ 24 / 5 / 1392 ) با بود . به جای خانۀ کبلَ علی / کربلا علی که رسیدم ، ایستادم . یکمرتبه خان با ماشین از طرفِ حسینیّۀ کوچۀ بالا به تَهِ باز آمد . با محمّد حیدری ( 1296 ـ 13 / 3 / 1362 ) بود . از ماشین پیاده شد و یک کشیده به من و چند لگد هم به دوچرخه­ ام زد . حیدری گفت : چرا می­ زنی ؟ مردم تصـادف می­ کنند ، رضایت می ­دهند . نه تو به او زده ­ای ، نه او به تو زده ! خان به حیدری گفت : به تو ربطی ندارد . دو دقیقه بعد پدرم آمد و چند نفر از شیخ­های کوچۀ پشند را آورد . خان گفت : اینها را ببَر در طویله نگه دار . پدرم آنها را به خانه آورد . مادرم دستش در خمیر بود . گفت : اینها را چرا آوردی ؟ پدرم گفت : خان گفته : باید اینها را در طویله نگه داری ! مادرم گفت : درِ خانه را باز کن تا بروند به خانه . دو سه نفر از طرفِ خان آمدند که ببینند پدرم آنها را در طویله نگه داشته یا نه ؟! بعد مادرم گفت : مگر خانۀ ما با طویله فرقی هم دارد ؟! 2ـ ما یک بُرّ / عدّه بچّه بودیم ، ماشین برای ما تازگی داشت و تُحفه بود . حسنقلی ماشین داشت ، ماشین به سمتِ مزار می­ رفت ، ما به عقبِ ماشین چسبیدیم . حسن علیخان / معینی ( 1303 ـ 12 / 11 / 1387 ) مُچِ دستِ مرا گرفت و به سمتِ پایین بُرد . خان از پایین می ­آمد تَسمه­ اش را درآورد و یک دو تا تَسمه به سر و کلّۀ من زد که دنبالِ ماشین نروید . هفت ـ هشت نفر بودیم ولی من به دام افتادم . 3ـ ما در باغهای بالا کنارِ نهرِ رودبار آب می ­بُردیم . شب هوا خیلی سرد بود ، برای آبیاری نرفتیم . باد سره / هیزم آورده بود و راهِ آب بسته شده بود و آب به طرفِ زمینهای خان رفته بود و به بار آورده بود . صبح که خان با پوستینش بیرون آمده بود ، دیده بود که ابکاری به بار آمده است . دستور می­ دهد همه انی را که ب نوبتِ آبیاری داشته ­اند می ­آورند و در آسیاب زندانی می ­کند ، چند بار هم دنبالِ من فرستاده بود که من در معدن بودم . وقتی آمدم پدرم گفت : از صبح چند بار خان دنبالِ شما فرستاده ، برویم ببینیم چکار دارد ؟! رفتیم سرِ آسیا ، تا رسیدیم با پوستینش درآمد و شروع به فحّاشی کرد : کَرِ ... چرا آب را رها کرده ­ای زمینهایم همه اب شده ؟! من ترسیدم بگویم : برای آبیاری نرفته ­ام ، گفتم : بعد از من که فلانی آب را گرفته ! بعد به « علی­ محمّد نظری » گفت : بچّۀ براتی را بزن ، او دو تا چوب به من زد . بعد خان به او فُحش داد که چون براتی هست بچّه ­اش را نمی­ زنی ؟! طوری می ­زنی که چوب به زمین بخورد ! بده به خودم . چوب را گرفت و چند تا چوب به من زد . بعد از من ، شیرعلی خانِ جنانی را زد که محسن ملّا فرج الله آنجا بود ، بعد خان را ، بعد حسن یاوری را زد و ... پدرهای ما بیرون رفتند که نبینند . خان همان اوّل گفت : بچّۀ براتی را بزن که حسابِ کار دستِ آنهای دیگر بیاید . موقع درگیری فرومدیها با خان ، چوب به بالای چشم یوسُف اسکندری خورده بود و چشمش بیرون آمده بود بعد مداوا شد . پرویز منوچهری یک عدّه از فرومدیها را سوار کرده بود که به سرِ آسیا ببرد مثلِ پدرم ، ملّاعلیجان ، کربلا ابراهیم ملّاعبّاس / جانمحمّدی ، رمضان محمّدرضا / فلاحتی و ... به همین جای کالِ کوچۀ بالا که رسیده بود ، عبّاس­ آبادیها و بعضی فرومدیها جلو ماشین را گرفته بودند و با چوب به جانِ آنها افتاده بودند . پرویز از ماشین پیاده شده و به سمتِ بالا فرار کرده بود . توضیح مدیر وبلاگ ـ آن دوچرخه را به عمویم داده ­اند و در مدّتی که عمویم در سربازی بوده ، در خانه بوده و پدرم چون دوچرخه­ سواری بلد نبوده ، استفاده نکرده است . ـ بحثِ در گچ گرفتنِ زندۀ ان ( جهتِ تأمینِ جادّه ) را چندین نفر گفته­ اند ، فقط در تعدادِ آنها اختلاف است . تا هفت نفر هم گفته ­اند . من پرسیدم : چطور یک فرد را می­ شود زنده در گچ گرفت ؟ پاسخ شنیدم : اوّل یک تنوره درست کرده بعد آن فرد را در آن قرار داده و گچ ریخته­ اند ! ـ ظاهراً آن شیخها ( شیخ حسین همّتی ، شیخ رضا تُرک ، مرحوم شیخ محمّد سعیدی ) بوده­ اند ، جُرم آنها هم این بوده که وقتی خان از کوچه عبور کرده است آنها برایش بلند نشده ­اند ! احمد طالبی نژاد، نویسنده و منتقد سینما در اعتماد نوشت: آقای ت آبادی گرامی، من هم مثل صد ها هزار- شاید هم میلیون ها کاربر تا زمان انتشار این یادداشت- دست افشانی و چرخ زدن شما در جلوی صحنه اجرای گروه موسیقی لیان را دیدم و از شادمانی به قول همولایتی ها «قیه» کشیدم. امروز با چند نفر از دوستان فرومدی که تقریبا هم سن و سال بودیم با هم صحبت میکردیم
اتفاقا هوا امروز خیلی گرم بود یکی از دوستان گفت به به چه هوای خوبی . هوا بهاری شده در پاسخ ایشان گفتم اتفاقا این گرما در این فصل اصلا به به نداره . الان باید کوچه ها پر برف باشه . در قدیم یادش بخیر تو این فصل کوچه ها مملو از برف بود و برای عبور در بعضی جاها تونل برفی درست کرده بودن . تصاویری از بارش برف در روستا -------------------------------------------------------- ما را در معرفی بیشتر روستا یاری ... شیر برفی : یادم میاد حدودا 5 دهه پیش زمستانها در پی دروازه ( فرومد - کوچه پشندو ) جوانهای آن دوره شیر برفی بزرگی درست می و تا دو سه ماهی این شیر برفی دوام میاورد . من اون زمان شش هفت ساله بودم . هر روز صبح از پنجره خانه مان نگاه می تا ببینم شیر برفی در چه حالیه . از دیدنش کیف می و به خودم میگفتم چند سال دیگه بزرگ
میشم و منم شیر برفی بزرگی درست میکنم . ولی نمیدانم چرا قسمت نشد و من جتی یه بچه گربه برفی هم نتونستم درست کنم یادش بخیر دیگه از اون برفا خبری نیست !!!!!!!!! تصاویری از بارش برف در روستا به اطلاع همولایتی های گرامی می رساند که باز هم گلی از گلستان روستای اهوراییمان چیده شد اقای منصور غیاثوند فرزند هیبت الله به رحمت ایزدی پیوست ودر جوار رحمت حق ارام گرفت روز دوشنبه ۶/۱۷/برای ایشان مجلس ختمی در شهر تهران ب است روحش شاد ویادش گرامی باد . اغنیا کعبه روند و فقرا سوی تو آیند جان به قربان تو شاها که حج فقرایی ضمن تبریک میلاد با سعادت هشتم حضرت علی ابن موسی الرضا به همه شعیان بویپژ ه همولایتی های عزیز ، به اطلاع میرساند بیاری حق تعالی و مطابق با برنامه سنواتی شنبه 15شهریور ساعت21 جشن میلام رضا(ع) منزل آقای محمد اناری منعقد خواهد شد از خداوند سبحان برای بانی محترم مجلس و شم. ع های چند نفر از فرومدیها ( بچّه های جبهه ) که به دیار باقی رفتند . مرحوم حسن شفیعی مرحوم حسن شفیعی مرحوم حسین دهقانپور ( نفر اوّل از سمت چپ ) مرحوم حسین دهقانپور ( نفر دوم از سمت راست ) مرحوم حسن شُکری و محمّد امینی مرحوم حسن شُکری ( نفر دوم از سمت چپ ) مرحوم حسن دادخواه و محمّد امینی مرحوم حسن دادخواه و محمّد امینی خداوند این چهار نفر و بقیّۀ بچّه های جبهه ای فرومد را که به دیار باقی رفتند رحمت کند . آدما می رند خاطره هاشون می مونه غلامحسین عیالبار: آنچه شما در زیر می خوانید، این یکی از پیامک هایی است که توسط دوست و همولایتی خوبمان که اهل شوخی بود یعنی مرحوم و جهادگر اقای محمد جوکار شوخ هایی که در ارتباط تلفنی و یا حضوری داشتند بیان می د. این پیام را ایشان در مورخ 15/1/1393 برای من و شماری از همولایتی های مقیم شهر که با آنها دوست صمیمی. دیروز عصر خانه ریاضیات کرمان بودم. بحث آزاد بود ، راجع به برنامه های خانه ریاضی در سال 94 ! ... مجله اسپکتروم را به همولایتی گوغری و البته بسیار متفاوت خودم : پروفسور اسفندیار ی ، نشان دادم و او خیلی مشتاق شد تا من راجع به قضیه همنهشتی اعداد فیبوناچی ، که در 17 سالگی یافته ام ، و توماس کوشی مقاله ای برای تعمیم آن نوشته ، یک سمینار اجرا کنم . 17 / 9 / 1391 با پدرم و آقای عبّاس مهربانی به سمتِ « کلاته­ سادات » رفتیم . قبل از آنکه به روستا سرازیر شویم ، ماشین را نگه داشتیم ، چند قطعه ع از دورنما و کلیّت روستا گرفتیم ، آقای مهربانی مسئول شورای ی را که خانه­ اش همان بود صدا زد ، بعد از احوالپُرسی خواستیم که برای مُهر زدن نامه ، مُهر شورا را بیاورد . گفت : نامه را بخوان . گفتم : خودتان بخوانید . گفت : من حوصلۀ خواندن ندارم ، سَرما خورده بود . نامه را خواندم ، مطمئن شد که موضوع نامه درخواستِ آسف راه علی­ آباد ـ فرومد است ، مُهر و امضا کرد و مقداری در بارۀ روستا با هم صحبت کردیم ، محدودۀ کلاته­ سادات عُلیا و سُفلی را نشان داد . گفتم : اینجا یک قبرستان دارد یا مثل فرومد دو تا ؟ گفت : یکی . کلاته­ سادات عُلیا کوچک و چسبیده به همین کلاته­ سادات سُفلی است . قبرستان در جنوبِ غربی روستاست و از همان بلندی دیده می ­شود ، چند سال قبل به آنجا رفته بودم و نوشته­ های سنگِ قبر را یادداشت کرده بودم . است ِ آب کلاته ­ساداتِ سُفلی کاملاً گِرد و دایره ­ای است ، جنوبِ شرقی روستا را نشان داد و گفت : آنجا « سَرنو » است که قبلاً شهر بوده و دو آبادی دِرِه و دِرِهمان آنجا بوده ، در تاریخ نوشته است ، من کتابش را ندارم ، آنجا برای خودش شهری بوده [ شاید نامش درّه بوده ، چون در درّه مانندی واقع است . ) . کلاته سادات سُفلی یک مسجد ، پُشتش یک حسینیّه و پُشت آن یک هیئت دارد ، آیا بهتر نبود به جای سه ساختمانِ مستقلّ کنارِ هم یک ساختمان با امکاناتِ بیشتر و چند منظوره می ­ساختند ؟ مدرسۀ ابت در بلندی ساخته شده ، فِلفل­ها پَهن و جای مرحوم ایرج افشار خالی بود تا کیف کند و در سفرنامه ­اش از گُله گُله فِلفِل­های قرمز که بر پُشتِ بامها و دَشتها پَهن است بنویسد ! از کوهِ زاواک پرسیدیم ، گفت : آمدنِ یک نفر ، هزینۀ یک روز کارگری روی دستِ شما می ­گذارد ، جوانی که آنجا بود گفت : آنجا خطرناک است ، پلنگ دارد . آقای مهربانی می­ گوید : من با یک نفر برای جمع ِ « زیرۀ سیاه » به آنجا رفتم ، بعد رفیقم را گُم ، به چند نفر برخورد که برای خودشان گوشت به سیخ کشیده بودند ، به من مشکوک شدند ، مرا گَشتند ، وقتی مطمئن شدند ، چای دادند و به اصرار یک سیخ گوشت و بعد هم ... ریختند ، گفتم : این یکی را دیگر معذورم ! ... می ­کشیدند و کیسه ­های ... داشتند ، باورم نمی ­شد تا اینکه نشانم دادند . « سرنو » قلعه مانندی است که خالی از سَکَنه و آب آن خشکیده ، جوی آبی دیده می­ شود و درختانی که شاخه هایشان برای قطرۀ آبی دست به دعا برداشته ­اند . کلاغی بر رویِ درختی لانه ساخته است . حدِّ فاصلِ کلاته­ سادات سُفلی و عُلیا هم در کنارِ تپّه ، فلفل پهن است ، در کلاته ساداتِ عُلیا هم مشغول بنّایی و ساختنِ حسینیّه هستند ، می­ خواهم ع بگیرم ، یکی ـ دو نفرشان خودشان را پنهان می ­کنند که در ع نیفتند ! از چوپانِ کنار جادّه می ­پرسم : اینجا چند خانوار است ؟ می ­گوید : 7 ـ 8 خانوار . می ­گویم : تعدادِ خانه­ ها که بیشتر است ؟ می ­گوید : خالی از سَکَنه است ، ی نمانده است . هر دو روستا برای خودشان حمّام عمومی داشته­اند که از کار افتاده ، گویا هزینۀ حمّامی و سوختِ ( روغن سیاه / نفت سیاه ) آن تأمین نمی ­شود و مردم برای خودشان در منازل حمّام ساخته ­اند . زمانه دگر گشته ، حمّامهای عمومی ، شخصی شده و به خانه­ ها آمده ، تنورهای خانگی جای خودش را به نانوایی عمومی داده است . زایرین کربلای معلا ،بعد از ورود به روستا مورد استقبال همولایتی ها قرار گرفتند . این زایرین گرامی اقای قربان حسین آبادی(فرزند مرحوم ملاولی) و همسر مکرکه شان بودند. مدیریت وبلاگ روستای حسین اباد میرزامومن ضمن آرزوی قبولی زیارت بین الحرمین برای زایران عزیز ،سلامتی ، شادی و طول عمر با عزت مسئلت می نماید. انالله و اناالیه الراجعون تنها با یاد اوست که دل ارام می گیرد بار دیگر دست روزگار به ناگاه ما را در غم از دست دادن مادر عزیزمان نشاند . همولایتی های عزیزم ، دوستان و اشنایان که با حضور در مراسم تشییع ، تدفین و خا پاری همراه ما بودید و یا با نوشتن پارچه و پلاکارد اعلامیه و شبکه های مجازی و وسایل ارتباطی دیگر همراه و همدم و غمگسار درد ما. در پی درگذشت مرحوم مغفور خیر محترم روستا جناب آقای حاج علی اکبر دربهشتی مراسم ختمی در تاریخ های 27 و 28 اسفند 93 در محل تکیه ابوالفضلی روستای کوشه نما برگزار میشود از همولایتی های عزیز درخواست حضور جهت تسلای خاطر بازماندگان را دارم. با عرض تسلیت به خانواده های : دربهشتی , جنتی , شکاری , شریفی , آرتا , رضایی , قلی زاده و کلیه بیوت وابسته عمرتان طولانی وتنتان سلامت بدینوسیله خبر درگذشت حاج عبدالعلی قیاسوند فرزند مرحوم حاج علی اکبر را به اطلاع کلیه همولایتی های هریرزی می رساند با تالم فراوان غم این عزیز از دست رفته را به خانواده وفامیل ایشان تسلیت عرض نموده واز خداوند علو درجات ایشان وطول عمر بازماندگان را خواستاریم .تشییع جنازه ساعت ۱۱ روز یکشنبه ۱۱/۵/۹۴ ازمقابل بخشداری سامن به طرف روستای هریرز جهت خا پاری ومراسم ختم همانروز ساعت۱۴/۳۰ بعد ظهر در مسجد جامع برگزار می گردد . یکشنبۀ خونین مشهد ( 1357 ) ، علی­جان سکندری ـ احمد ذاکری راد ، مرکز اسناد انقلاب ی ، چاپ اوّل ، 1384 ، ص 233 و 344 شهید علی کلانتریان به سال 1312 در روستای فرومد از توابع شهرستانِ شاهرود و در خانواده­ ای مذهبی چشم به جهان گشود . در دورانِ تحصیل ضمنِ آشنایی با قرآن و جلساتِ مذهبی تا ششم ابت درس خواند . عشق و علاقه به فراگیری علومِ دینی او را واداشت تا افتخارِ سربازی حضرتِ ولیّ عصر ( عج ) را برای خود ب کند . شهید کلانتریان ضمنِ تهذیبِ نفس و خودسازی و بهره ­گیری از محیطِ عطرآگین حوزه ، مدّت 10 سال به درس و بحث اشتغال داشت . ولی علی ­رغم علاقۀ فراوان به تحصیل به علّت مشکلاتِ اقتصادی نتوانست بیش از این در حوزه بماند و ناگزیر واردِ بازار و شغلِ فروشندگی تریکو شد . امّا هیچ ­گاه از رشدِ آگاهیهای ـ اجتماعی و مذهبی خود غافل نمی­ شد و با حضور در مجالسِ سخنرانی گویندگانِ مذهبی همچون ِ شهید هاشمی ­نژاد بر میزانِ دلبستگی او نسبت به ، روز به روز بیشتر می ­شد تا اینکه شـورِ انقلابِ ی برای به آتش کشیدنِ کاخِ بیدادِ شکم ­بارگانِ یرت ، شعله ­ور شد . او که سالها آرزوی بیداری امّت ی را داشت ، به سیلِ وشانِ امّت ی پیوست . شهید کلانتریان با حضور در اکثرِ ها مخالفتِ خود را با رژیمی ستم­شاهی اعلام می ­کرد . سرانجام در تاریخ 10 / 10 / 1357 یکشنبۀ خونینِ مشهد مجروح شد و بعد از مدّتی در جوارِ قُربِ الهی به آرامشِ اَبَدی دست یافت . ( یادش همواره زنده باد . ) کُد شناسایی در امور ایثارگران و بنیاد شهید اسان رضوی ـ مشهد 10037- 14109 به اطلاع همولایتی های عزیز میرساند روز 6 شهریور ماه از ساعت 16 لغایت 17:30 مجلس یادبود مرحوم مغفور حاج خدا بخش خسروی و پنج نفر از نزدیکانش که در سانحه سقوط هواپیما دار فانی را وداع کرده اند، در تهران مسجد نور واقع در میدان فاطمی منعقد خواهد شد حضور شما سروران و قرائت فاتحه موجب شادی روح مرحومان و تسلی خاطر باز ماندگان خواد بود هیئت متو. خاطرۀ « علی کشوری » از « خانِ فرومد » بیست و چهارم داد 1393 بود از مجلسِ ترحیمِ مرحومِ پدرم برگشته بودیم ، آقای علی کشوری که برای مراسمِ ختمِ پدرم ( ­اش ) به فرومد آمده بود پرسید : شما کتاب می­ نویسید ؟ گفتم : فعلاً که مطالب را در وبلاگ می ­نویسم . گفت : من یک خاطره از خانِ فرومد دارم ، برایت بگویم بنویس . خاطرۀ ذیل را بیان کرد . گفتم : به شرطی در وبلاگ درج می­ کنم که به صورتِ مکتوب به من بدهی . نیمۀ دوم شهریور که با مادرم تلفنی صحبت ، مادرم گفت : علی عمّه یک سری ورقه به من داد که به شما بدهم . یک هفته بعد ورقه­ ها به دستِ من رسید . ولی ع مرحوم کربلا محمّدقُلی ( کشوری ) و مرحوم عمّه ­ام ( معصومه­ یاقوتیان ) را کم داشت . مطالب تایپ و ع ها فراهم شد و حالا نوبتِ خواندنِ شماست . به نامِ خداوندِ مهربان خدایا آنچه که به تحریر در می ­آورم حقیقت و بدونِ هیچ گونه غرضی و یا خدای نکرده شایعه و تُهمت نسبت به هیچ نمی ­باشد . اینجانب علی کشوری فرزند محمّد متولّد 1334 بنده 11 سال داشتم که با پدرم به کارِ کشاورزی مشغول بودیم و بنده در خدمتِ پدرم بودم . چون از نظرِ سنّ ، کمی پیر شده بود . روزی از روزهای شهریورماه بود که از کارِ کشاورزی به خانه بر می­ گشتیم و حدوداً ساعتِ هفت و نیم غروب بود . پدرم سوارِ بر الاغ و بنده هم پیاده و پُشتِ سرش راه می ­رفتم تا اینکه به جلوی دروازه رسیدیم . ( منظور از دروازه ؛ چون بُرجی بود ، ورودی دِه از آنجا بود ، به این خاطر دروازه نام داشت . ) جلوی دروازه آسی بود که گندم و جو آرد می ­کرد و محوطۀ نه چندان بزرگ وجود داشت . پدرم همین که رسیدیم به من گفت : فرزندم مثلِ اینکه عطّار آمده و چای خَُشک خوب آورده ، بگذار کمی چای برای مصرفِ خانه بگیرم . پدرم از الاغ پایین آمد و با این دو نفر عطّار احوالپرسی کرد و گفت : از کجا آمده ­اید ؟ دو عطّار که با هم رفیق بودند در جوابِ پدرم گفتند : حاجی از مشهد خدمت رسیدیم . پدرم با همان لَحنی که داشت به آنها خوشامد گفت ، بعداً سؤال کرد که چایی ­تان چطور است ؟ عطّار فرمود : بهترین چای را داریم . حاجی ببر . پدرم کمی چای خُشک از کیسه برداشت و بو کشید ، بعداً گفت : نیم کیلو از همین چای بکشید . عطّار کشید و پدرم مبلغی را از کیسه­ ای که از جیبش درآورد شُمرد به عطّار داد ، چای را به من داد و خداحافظی کردیم و به سمتِ خانه حَرَکت کردیم چند قدمی که راه افتادیم یکمرتبه پدرم به من گفت : چرا تعارف خانه نکردیم ؟ آیا اینها جایی دارند ؟ فوراً پدرم گفت : پسرم برگَرد . همان طور که زنجیرِ گردنِ اُلاغ را در دست گرفته بود برگشت به عطّار گفت : آقایان بفرمایید برویم منزلِ ما . عطّار فرمود : نه حاجی مزاحم نمی­ شویم . پدرم گفت : آیا جایی دارید ؟ عطّار فرمود : نه ، ولی خدا کریم است . پدرم در جواب گفت : نه آقا ، بساط را جمع کنید . خلاصه کلبه خانه­ ای هست ، بفرمایید . این دو عطّار خیلی خوشحال شدند و به پدرم گفتند : حاجی شما خسته ­ای ، برو ، ما می ­آییم . پدرم یک جعبۀ چای را روی اُلاغ گذاشت و به راه ادامه داد و به من گفت : پسرم شما کمکِ آقایان کنید و آنها را به خانه راهنمایی کنید . من رفتم ، خداحافظ . شما هم هر چه زودتر آقایان را بیاور . من گفتم : به چشم . من با عطّارها به خانه آمدیم ، دیدم مادرم چای و شام مختصری درست کرده ، من با عطّارها به خانه رسیدیم که پدرم تا جلو دربِ حیاط جهتِ خوشامدگویی آمده بود . خلاصه واردِ خانه شدیم . پدر و مادرم از این مهمانان پذیرایی د ، یک ساعتی گذشت که دیدم دربِ منزل را زدند . حیاطِ ما دو طبقه بود ، پدرم رفت دربِ منزل را باز کند من هم با مهمانان نشسته بودم . یکمرتبه شنیدم که پدرم سر و صدا می ­کند . پ بیرون که جلوی دربِ اتاق دیدم سه نفر پدرم را کُتک می­ زدند . جیغ کشیدم که شما که هستید به یکی ­شان چسبیدم که چون کوچک بودم مرا پَرت کرد . پدرم به من گفت : پسرم شما کاری نداشته باش . دو عطّار که مهمان بودند ، آمدند بیرون که چه شده ؟ چرا کُتک ؟ چه می ­خواهید ؟ شما کی هستید ؟ این سه نفر آرام شدند و در جوابِ مهمان گفتند : ما از طرفِ خان آمده­ ایم چون فردا صبح خان می­ خواهد به جُغتای برود آمده ­ایم پ وی را که از کربلا آورده­ ، بگیریم برای خان . ( پ و ماهوت ) در جوابِ آنها پدرم گفت : شما دروغ می­ گویید . خان هم چُنین چیزی را نمی ­گوید . شما از پیشِ خود آمده­ اید و دارید سوءِ استفاده می­ کنید . دوباره یکی­ شان یک چک به پدرم زد و پدرم را کِشان کِشان بُردند . هر چه مهمانان و مادرم و من از آنها تقاضا کردیم که مهمان داریم ، این طوری خوب نیست گوش به حرفهای ما ن د با پدرم رفتند . فقط گفتند : ما می ­بریم ادبش کنیم که دوباره با مأمورِ خان جواب در جواب نکند . آنها رفتند و پدرم را بُردند . حالا من مانده ­ام و دو عطّار در خانه . این آقایانِ عطّارها از مادرم سؤال د که : چه شده ؟ اینها کی بودند ؟ این چه زندگی است که شما دارید ؟ چرا این طور ؟ مادرم توضیح داد که : یک خانی فرومد دارد ، خودش بسیار انسانِ خوبی است امّا در اطراف انی دارد که بسیار نامردند و زندگی را برای همۀ فرومدیها تلخ کرده ­اند . این عطّار به مادرم گفت : این خانِ شما فامیلش چیست ؟ حَرَکت کن تا برویم دربِ خانه ­اش . مادرم در جواب گفت : خدا بیامرزد پدر شما را ! مگر می­ شود این وقتِ شب به خانۀ خان بروی ؟! مگر راه می ­دهند ؟! آنجا عمارت دارد ! نگهبان دارد ! مردِ عطّار سری تکان داد گفت : خانم پاشو برویم ، یک کاری خواهم کرد . هر چه از مادرم « نه » بود آنها پافشاری د که باید ما را ببرید . خلاصه من سریع رفتم ­ام ( آقای محمّد یاقوتیان ) را خبر . من و مادرم و ­ام و دو عطّار راهی عمارتِ خان شدیم . رفتیم تا رسیدیم به عمارت ، صد متر به عمارت ایستادیم . این عطّارها رفتند جلو تا اینکه نگهبان ایست داد . یکی از عطّارها از گفتۀ مادرم ، خان را شناخت ولی به ما چیزی نگفت . خلاصه نگهبان آمد جلو و عطّار گفت : بروید به خانِ منوچهری بگویید یکی از همقطارانِ خدمتِ سربازی ، با شما کار دارد . این نگهبان در جواب گفت : برو عمو چه حرفهایی ! دیگر از این حرفها نزنی ! مردِ مؤمن شما یک نفری ، اگر یک قوشن آدم بیاد ، خان نمی ­آید . دوباره عطّار فرمود : آقاجان خواهش می ­کنم شما بروید ، خان بنده را می­ شناسد . لطف کنید به ایشان بگویید سفارش ما را . نگهبان با خونسردی برگشت ، بعد از نیم ­ساعتی طول نکشید . دیدم خان با لباسِ استراحت جلوی عمارت آمد و عطّار که دورانِ خدمت با هم بودند جلو رفت ، اینها به هم رسیدند ، همدیگر را بغل د ، یک پنج دقیقه ­ای همدیگر را خوش و بش د ، برگشتند به عمارت . فوراً نگهبان آمد دنبالِ ما . من و ­ام و مادرم و رفیقِ عطّار رفتیم به عمارت . تقریباً ساعت یازدۀ شب است . خان از مادرم سؤال کرد : دخترِ صفرعلی چه شده ؟ مادرم ماجرا را برای خان تعریف کرد . خان جلوی همان عطّارها قسّم خورد : من از این ماجرا خبر ندارم. باز خان گفت : دخترِ صفرعلی چه انی بودند ؟ مادرم جواب داد : فلانی و فلانی و فلانی . خان به همقطار سربازی ­اش گفت : به اسمت قسم ! اگر من از این ماجرا خبر دارم . عطّار به خان گفت : آقای منوچهری ! همچُنین مردی که با خستگی از کشاورزی آمده و مقداری چای یده و پولش را داده و بعداً ما را به خانه مهمان کرده ، باید این طور با بی ­احترامی با او برخورد شود ؟! ما از شما می ­خواهیم هر چه سریع­ تر آنها تنبیه شوند . واقعاً آقای منوچهری چه مردمی مهمان ­نواز و شریفی دارید ، قدر این مردم را بدان . خان دستش را روی چشم گذاشت . دستور داد که باید همین الآن « کربلایی محمّد کشوری » را هر جا بُرده­ اند ، ایشان را بیاورید . بعد از نیم ساعت پدرم را با اسب آوردند . خان جلوی همان رفیقانِ خدمتِ سربازی­ اش صورتِ پدرم را بوسید . پدرم و من و مادرم و ­ام راهی منزل شدیم و عطّارها هم در همان عمارت ، خان ایشان را نگه داشت . فردای آن روز ساعتِ هشتِ صبح ، خان بر اسب نشسته بود و سه نفر مجرم را هم به طن به هم بسته بودند ، با همان دو عطّار ، آوردند جلوی منزلِ . دربِ منزلِ ما را زدند . خان با همان صدای غرّایی که داشت جیغ کشید : کربلایی محمّد با زن و بچّه بیایید پایین توی کوچه . ما رفتیم به کوچه ، همسایگان همه آمدند که خان دستور داد : پاهای این سه مجرم را به هم ببندید . پاهای آنها را بستند و خان گفت : این پدر سوخته­ ها را اینقدر شلّاق بزنید تا خون جاری شود که دیگر بدونِ اجازۀ من به خانۀ ی نروند و آبروی ما را ببرند . آنها شلّاق خوردند . دیگر پیشِ مردم آبرویشان رفت و دیگر جرأت نداشتند به ی حرفِ زور بزنند . وَ السّلام خان فرومد و دو برادرش کانال تلگرام روستای تندک راه اندازی شد . از همه دوستان و همولایتی های عزیز دعوت می شود با ارسال ع های خود از روستای زیبایمان و طبیعت همیشه زیبای آن ما را در معرفی هرچه بیشتر ماسوله دیار سربداران ، روستای زیبای تندک یاری نمایند . شما هم به کانال تلگرام روستای تندک به آدرس زیر بپیوندید : telegram.me/tondokvillage در ادامه دو ع زیبا از زمستان و بهار ماسوله دیار سربداران ، روستای زیبای تندک که توسط همولایتی عزیزمان آقای وحید بخشی از یک زاویه گرفته شده است را خدمت شما بازدیدکنندگان وبلاگ ماسوله دیار سربداران ، روستای زیبای تندک تقدیم می کنیم : http://s6.picofile.com/file/8246256268/p o_2016_04_06_18_05_09.jpg http://s6.picofile.com/file/8246256276/p o_2016_04_06_18_04_24.jpg « گُلسیم / کلثوم » ، برادرم « اکبر » را از گهواره بر می ­دارد و می ­بوسد ، بعد گریه می ­کند ، به مادرم می ­گوید : من هم یک « اکبر » داشتم از سه سالگی او را ندیده­ ام . آیا او را خواهم دید ؟! مادرم به او امیدواری می ­دهد ، بیشترِ وقتها که به خانۀ ما می ­آید ، این آرزو را بر زبان می ­آورد و باز مادرم او را دلداری می ­دهد . در آن روزگار « گُلسیم » با دختر و همسرش برای شب ­نشینی به خانۀ ما می ­آمدند و بعضی شبها ما به خانۀ آنها می ­رفتیم . یادم هست در یکی از آن شبها علی لطفعلی ( مهربانی ) قصّه ­ای نقل کرد : خانواده­ ای شبی مهمان داشتند ، زنِ میزبان هندوانه ­ای آورد از پنجره نشان داد که همین را بیاورم ؟ مردِ میزبان گفت : نه ، آن یکی که کنارِ « کُندی / کندو » است ، آن را بیاور . زن دوباره آمد گفت : این یکی را می ­گویی ؟ مرد گفت : آن یکی آن طرفتر را بیاور ! این آمد و شد و گفتگو چند بار تکرار شد تا زن ، آبروداری کند در حالی که یک هندوانه بیشتر نداشتند ! در همان روزگار ، من با « زهرا » همبازی بودم ، تنها خاطره ­ای که به یادم مانده ، این است : به ما صبحانه دادند که بخوریم ، ما صبحانه ( نانِ قاتق / ماستِ چکیده ) را برداشتیم و به باغ رفتیم ، آن موقع باغِ ما فقط یک درختِ « کال » داشت ، وقتی به باغ رسیدیم همان درخت هم نبود . در دنیای کودکی به این نتیجه رسیدیم که « پدرسوختۀ پاسگاه » آمده درختِ باغِ ما را بُریده است ! خُب ؛ آن موقع ما از « اَمنیّه­ ها » می­ ترسیدیم . به هر حال در یکی از همان روزهایی که علی مهربانی در هر روز ، هزار تا خِشت می ­زد ! خدا چشمانِ این مادر را به دیدنِ روی فرزندش روشن کرد و او را به آرزوی اکبرش رساند . حالا « اکبر » از « پُشتِ کوههای جغتای » سری به « خطّۀ فریومد / فرومد » می ­زند . نظریّه می ­نویسد و فرومد را وطنِ دوم خود می ­داند و شعر می ­سراید . بینِ کویر و کوه با سلام و احترام : قطعه شعری با زبانِ الکن برای وطنِ دومم « فرومد » سروده ­ام که به دلیلِ ابرازِ شناسایی جناب یاقوتیان مدیر مسئولِ این وبلاگ تقدیم می­ دارم . ان شاء الله موردِ قبول قرار گیرد . ( در اصلاح و تلخیص آزاد هستید . ) ای شهـــرِ پُـر طـراوت و ای خـــاکِ پــایـــدار .......... ای دُرّ پُـــر بهـــا و گـــرانمـــایـۀ شـــاهــــــــوار ای ســرزمیـنِ پــاک کـه هــر کــوی و بـرزنت ..........دارد هــــزار خــاطــره از چــــــــــــــرخِ روزگــار حاکم ­نشینِ خـاکِ جُـوِین ، بودی قرنِ هفت ..........نـامِ تـو آشنـاست بـه هــر شهــر و هـــر دیـار گـر پُـرسمـی ز نــــامِ تـو و هـم مکــــانِ تـو .......... فــریــومــد است نـام و رُخَـت همچـــو لاله زار یک سـو ستـاده قُلّه و آن سـوی تـو کــویـــر .......... یعنـی کــویــر و کــــوه در ایـن خِطّـه همجــوار گَـه می ­وزد نسیـــــــمِ خُنـک بــر رُخِ نکــوت .......... هـم آشنــاست سیلـــی بـــادِ کـــویـــرِ خــوار تمثیــلِ آبِ توست بـه زَمـــــــزَم اشـــــارتـی .......... شیـریـن هـم تمیـز ، زُلـال اسـت و خوشگوار هر سـو نظـر کنم زِ صلابت نشـانه ­ای است .......... هم کـوچـۀ پشنــد و جنـان ، مسجــد و مـــزار زان قِدمتی که هست در این خاک و بوستان ..........عُمـــــــرت بُــوَد فـــزون ز صــدهـا و بـل هــزار بس زَخمـه ­هــاست بر تنت از جـورِ ظـالمــان .........هم خنجرِ مغـول به و هم«بَرنو»شرار گـاهـی رسیــد زخـمِ مغـــــول بـر رُخ نکـــوت ..........شـد پیکــــرِ لطیـفِ تـو بـا نیـــــزه پـــاره پــــار یک دم نشست خنجــرِ تیمــــوریـــــان به دل ..........جسمت بـه خـــون فتـاده و سرها شدی منار گَـه تُـرکَمَـــن گـرفـت رهـت را چــو رَهــزنــان ..........قلبـت ز هـــم دَریــد بـه « دَه ­تیــر » جانشکـار چون قـد فراشت نهضتِ شیعی در این زمین ..........ســرهــا بـداده ­ای تـو ، بـه ســـردارِ ســربــدار نـوبــاوگــان تـو هـر یک زِ شیــــخ و شـــــــاب ..........هستنـد بـه عهــدِ خـویـش چو مـردانِ نـامـدار وصـفِ تـو هسـت فـزون نگنجـد در ایـن مَقــال .........گفتـــا (ابـوهـلالـه) کمــی را ، زِ بـی­ شمـــار شاهوار: شاهرود کویرِ خوار : کویرِ خوارتوران ابوهلاله : تخلّص شاعر نظرِ نهایی با سلام و احترام و ابرازِ خُرسندی از تنظیم و توصیفِ احساساتِ غمناکِ مادری که دورانِ جوانی و میانسالی را دور از فرزندِ خود گذرانده و در پیری گمگشتۀ خود را همان کودکِ سه ساله می ­پندارد و هنگامِ خواب سر و تنش را می­ خاراند و لالایی سو کی را می ­کند تا ایّام گذشته را برای خود تداعی کند و ... و مرحبا به شما که با توصیفِ فراغِ مادری از فرزندش ، مقدّمه و معرّفی سراینده قطعه شعر ( بینِ کویر و کوه ) را با هم تلفیق نموده ­اید . علی ­اکبر جغتایی با خبرشدیم جناب آقای تورج صادقی از جوانان شایسته و کاربلد دیارمان به عنوان شهردار منطقه دو سیرجان منصوب گردیده است . این انتصاب به جا را خدمت ایشان و تمام همولایتی های عزیز تبریک عرض نموده و برای ایشان آرزوی موفقیت و سربلندی داریم . امید که شاهد درخشش جوانان عزیز دیارمان در عرصه های مختلف ( ، فرهنگی ، اجتماعی و ... ) باشیم . دو تن از مردان پرتلاش فدشک در استانداری اسان جنوبی در پست های مدیریتی مشغول به خدمت رسانی شده اند که این امر باعث افتخار و شادی مردم روستای فدشک گردیده است. آقای همایون نخعی نژاد به عنوان معاونت عمرانی استانداری اسان جنوبی و آقای محمد شفیعی به عنوان مدیر کل امور روستایی و عشایری استانداری اسان جنوبی. این انتصابات به جا و شایسته را . فرا رسیدن بهار طبیعت بر تمام همولایتی های عزیز پیشاپیش مبارکباد. با توجه به بارندگی های اخیر و سال بهار و سر سبز از تمام فدشکی های خارج از روستا دعوت می گردد ضمن دیدن اقوام و خویشان در تعطیلات عید به فدشک آمده، گل لاله بچینند و از طبیعت بکر روستا استفاده نمایند. یک بار به یکی از دوستان هم فامیل خودم گفتم : روح الامینی های کوهبنان نویسنده ای چون محمود روح الامینی جامعه شناس داشته اند که در مورد ابواسحاق کوهبنانی ریاضیدان ، همولایتی خودش ، هم تحقیقاتی داشته است و من هم مقاله ای با نام " از اسحاق کوبنانی تا اسحاق نیوتن " دارم که در آن به این موضوع اشاره داشته ام . و دانشمند کوهبنانی دیگر پروفسور . اختصاصی از فایل هلپ لایه دم (مدل رقومی ارتفاعی dem) چهار گوش شیت صفی آباد با و پر سرعت .
 لایه دم (مدل رقومی ارتفاعی dem) چهار گوش شیت صفی آباد
 لایه دم (مدل رقومی ارتفاعی dem) چهار گوش شیت صفی آباد لایه دم (dem) چهارگوش صفی آباددر اینجا لایه دم (dem) چهارگوش شیت  صفی آباد(دم 28 متری) برای قرار داده شده است.  لایه دم (مدل رقومی ارتفاعی dem) چهار گوش شیت صفی آباد پیش نمایش مدل رقومی ارتفاعی فرومد تقریباً نقشه دم (مدل رقومی ارتفاعی)،  نقشه توپوگرافی، نقشه زمین شناسی،  نقشه مغناطیس هوایی،  نقشه ژئو فیزیک هوایی، نقشه های گردشگری کلیه استان ها، نواحی، ا و ... ایران( در مقیاس های مختلف از 1:25000 تا 1:5000000) و همچنین انواع گزارش های زمین شناسی (گزارش اکتشاف ژئوشیمیایی، گزارش پژوهش و بررسی نو زمین ساخت، گزارش زمین لرزه ها، گزارش تفسیر داده های ژئوفیزیک، گزارش نقشه راه استان ها، اطلاعات ژئوشیمی برگه های صد هزار) نواحی مختلف ایران  موجود می باشد.  فرمت این محصولات  pdf  و jpg می باشد در صورت نیاز به شیپ فایل (shapefile) این نقشه ها شما می توانید از طریق پل های ارتباطی   [email protected] یا از طریق شماره تماس های  09228036123 و 09308656455 (در تلگرام یا تماس) با ما در ارتباط باشید و سفارش دهید ، مراتب در اسرع وقت به اطلاع شما رسانده خواهد شد.    
با
لایه دم (مدل رقومی ارتفاعی dem) چهار گوش شیت صفی آباد
اختصاصی از یارا فایل لایه دم (مدل رقومی ارتفاعی dem) چهار گوش شیت تخت سلیمان با و پر سرعت .
 لایه دم (مدل رقومی ارتفاعی dem) چهار گوش شیت تخت سلیمان
 لایه دم (مدل رقومی ارتفاعی dem) چهار گوش شیت تخت سلیمان لایه دم (dem) چهارگوش تخت سلیماندر اینجا لایه دم (dem) چهارگوش شیت  تخت سلیمان(دم 28 متری) برای قرار داده شده است.  لایه دم (مدل رقومی ارتفاعی dem) چهار گوش شیت تخت سلیمان پیش نمایش مدل رقومی ارتفاعی فرومد تقریباً نقشه دم (مدل رقومی ارتفاعی)،  نقشه توپوگرافی، نقشه زمین شناسی،  نقشه مغناطیس هوایی،  نقشه ژئو فیزیک هوایی، نقشه های گردشگری کلیه استان ها، نواحی، ا و ... ایران( در مقیاس های مختلف از 1:25000 تا 1:5000000) و همچنین انواع گزارش های زمین شناسی (گزارش اکتشاف ژئوشیمیایی، گزارش پژوهش و بررسی نو زمین ساخت، گزارش زمین لرزه ها، گزارش تفسیر داده های ژئوفیزیک، گزارش نقشه راه استان ها، اطلاعات ژئوشیمی برگه های صد هزار) نواحی مختلف ایران  موجود می باشد.  فرمت این محصولات  pdf  و jpg می باشد در صورت نیاز به شیپ فایل (shapefile) این نقشه ها شما می توانید از طریق پل های ارتباطی   [email protected] یا از طریق شماره تماس های  09228036123 و 09308656455 (در تلگرام یا تماس) با ما در ارتباط باشید و سفارش دهید ، مراتب در اسرع وقت به اطلاع شما رسانده خواهد شد.    
با
لایه دم (مدل رقومی ارتفاعی dem) چهار گوش شیت تخت سلیمان
اختصاصی از هایدی لایه دم (مدل رقومی ارتفاعی dem) چهار گوش شیت سلطان آباد با و پر سرعت .
 لایه دم (مدل رقومی ارتفاعی dem) چهار گوش شیت سلطان آباد
 لایه دم (مدل رقومی ارتفاعی dem) چهار گوش شیت سلطان آباد لایه دم (dem) چهارگوش سلطان آباددر اینجا لایه دم (dem) چهارگوش شیت  سلطان آباد(دم 28 متری) برای قرار داده شده است.  لایه دم (مدل رقومی ارتفاعی dem) چهار گوش شیت سلطان آباد پیش نمایش مدل رقومی ارتفاعی فرومد تقریباً نقشه دم (مدل رقومی ارتفاعی)،  نقشه توپوگرافی، نقشه زمین شناسی،  نقشه مغناطیس هوایی،  نقشه ژئو فیزیک هوایی، نقشه های گردشگری کلیه استان ها، نواحی، ا و ... ایران( در مقیاس های مختلف از 1:25000 تا 1:5000000) و همچنین انواع گزارش های زمین شناسی (گزارش اکتشاف ژئوشیمیایی، گزارش پژوهش و بررسی نو زمین ساخت، گزارش زمین لرزه ها، گزارش تفسیر داده های ژئوفیزیک، گزارش نقشه راه استان ها، اطلاعات ژئوشیمی برگه های صد هزار) نواحی مختلف ایران  موجود می باشد.  فرمت این محصولات  pdf  و jpg می باشد در صورت نیاز به شیپ فایل (shapefile) این نقشه ها شما می توانید از طریق پل های ارتباطی   [email protected] یا از طریق شماره تماس های  09228036123 و 09308656455 (در تلگرام یا تماس) با ما در ارتباط باشید و سفارش دهید ، مراتب در اسرع وقت به اطلاع شما رسانده خواهد شد.    
با
لایه دم (مدل رقومی ارتفاعی dem) چهار گوش شیت سلطان آباد
در مورخ 1365/6 ما به مقر مارد از مقرهای ناوتیپ المومنین اعزام شدیم فرمانده ای داشتیم بنام درویشی که بنده ارادت خاص داشتم پریشب جلو در ب یادمان ی مارد سراغ همولایتی خودم را گرفتم نگهبان ب سیم حاج راضا حیدری را صدا زدن ما وارد مقر شدیم شب موقع استراحت داشتم برای حاج رضا تعریف زمان جنگ را می تا رسیدم به فرمانده مان درویشی حاج رضا فرمودن د. جوکار نیروی فعال و ارزشمند روستا که عاشقانه و بدون منت خدمت کرد و رفت غلامحسین عیالبار: مرحوم مشهدی محمد جوکار در بیست و نهم مهر 1393 هجری خورشیدی به رحمت خدا رفت و یکم آبان با تشیع باشکوه همولایتی هایش در خانه ابدی در بهشت (ع) زادگاهش آرام گرفت ایشان با فعالیت و اقدامات برجسته ای که داشت می توان گفت با دستی پر از توشه آ ت از دنیا رفت. مر. مسجد صاحب ا مان (عج) درروستای زیبا وتاریخی اردیب هرشب میزبان میهمانان خدواند است . این مکان مقدس محلی برای ضیافت روزه داران شده و چه خوب سنتی را برجا گذشتند همولایتی ها یی که اکنون درزیز وارها خاک آسوده آرمیده اند ورضوان الهی را برای خود یدند. برسر افطار دادن در مسجد گاهی اوقات چک وچونه هم باید بزنندتا اگر بشود نوبتی را برایشان درنظ. ضمن تشکرازبرادرایثارگرابراهیم منصورنژاد که باهمت این بزرگواراعزام ماشین آلات سنگین به منطقه راهدارجهت عمران وآبادانی اقدام نموده است کمال تشکرراداریمجاداردازکلیه همولایتی های عزیزم که دراین کارخداپسندخدمت نموده اندصمیمانه متشکریم1-محمودحسن زاده2-ش زاسلطانی3-شهریا ورعباس4-محمد پور5-فرشیدعلیزاده6-ابراهیم منصورنژاد