فریاد های بی صدای من

به نقل از خبرگزاریها در مورد فریاد های بی صدای من : شاید شما هم در های سینمایی، سریال های تلویزیونی و انیمیشن ها دیده باشید، صدای فریاد بلند (مثل صدای خواننده اپرا) باعث ترک خوردن و یا ش ته شدن لیوان های شیشه ای می شود؛ اما آیا چنین چیزی ممکن است و صدای بلند می تواند باعث ش ته شدن شیشه ها شود؟! داستان 2 : قورباغه کر روزی دو قورباغه داخل چاهی عمیق افتادند زمانی که تلاش میگردند بالا بیایند بقیه قورباغه ها کنار دهنه چاه فریاد میزنند که شما دیگر نمیتوانید بیرون بیایید و میمیرید این صدای فریاد های مایوس کننده باعث شد که. یکی از قورباغه ناامید شود و همانجا بمیرند اما یکی از قورباغه. ها بالا ه بیرون آمد.

قورباغه ای که بیرون . عذابم را دو چندان می کنی اما نمی دانی ! که من دیگر نه آن مرغم که بر بام تو بنشینم نه آن آهو که از دام تو بگریزم دلم تنگ است دلم تنگ است سرودم خامشی رنگ است بیا بنشین تماشا کن فریبا را که از سنگ است و شعر من نه از روم و نه از زنگ است نه امیدی نه دیداری نه پروازی نه حتی نغمه ای، سازی چرا در من نمی میری؟ خیال خام بی پروا ! کجا باید که بگریزم من . کتی پرسرو صدا:روز شنبه بود و کتی مشغول تماشای تلوزیون بود کارتون مورد علاقه کتی یعنی کفشدوزک بانمک بود. صدای تلوزیون رویشماره 65 بود و خانه داشت می لرزید جالب است که بابا کاکتی و مامان کوتو داشتند استراحت می د اما کتی بدون توجه با صدای بلند تلوزیون تماشا می کرد مامان کوتو چند بار کتی را صدا زد اما کتی به خاطر صدای بلند تلوزیون نشنید تا که مامان از جایش بلند شد و صدای آن را کم کرد. کتی ناراحت وآن را خاموش کرد . به سراغ بازی کامپیوتری رفت ولی باز هم با صدای بلند داشت این کار را می کرد و مزاحم تمرکز خواهر کاتیروی درس هایش شد خواهر کاتی گفت: کتی صدا را کم کن من دارم درس می خوانم و مامان وبابا دارند استراحت می کنند .....کتی کامپیوتر را هم خاموش کرد و رفت خو د وقتی بیدار شد پدر داشت رو مه می خواند خواهر کای هم کت را مطالعه می کرد و مامان کوتو هم عصرانه را حاضر می کرد کتی جلو آمد و با فریاد بلندی گفت : سلام من گرسنه هستم. مامان کوتو گفت: عزیزم اگر گرسنه هستی داد نزن الان عصرانه را حاضر می کنم . باشه حتما مامان . مامان کوتو با اخم به به کتی نگاه کرد خواهر کاتی و بابا کاکتی در حال مطالعه بودند که کتی فریاد زد : بابا حوصله ام سر رفته چکار کنم ؟ بیا و مثل ما مطالعه کن .کتی کت را آورد و خواند او آنقدر بلند بلند می خواند و می خندید که خانه هم داشت می لرزید.بابا کاکتی گفت : داد نزن کتی .کتی جواب داد : باشه اما باز هم با داد. بابا کاکتی و مامان کوتو و خواهر کاتی نقشه ای برای فریاد های سر سام آور کتی کشیدند. بله روز که شد کتی دید مامان کوتو وسایل یک پیک نیک حس را حاضر می کرد بعد همه سوار ماشین شدند در اردوگاه باباکاکتی به بچه ها گفت: بروید و با بقیه بچه ها در پارک بازی کنید ... بچه ها رفتند کاتی گفت : کتی تو یک دو ست پیدا کن من می خواهم تنها بازی کنم.کتی فریاد زد : باشه.... بعد رفت و به یکی از بچه که مشغول بازی بود با فریاد گفت: آهای تو دوست من می شوی ؟ او از صدای بلند کتی ترسید و فرار کرد .... کتی ناراحت شد و این بار کمی آرام تر و به دیگری گفت : آهای تو دوست من میشوی ؟ او فکر کرد که کتی فکر می کند او مشکل شنوایی دارد برای همین پیشنهادش را نپذیرفت..... کتی این بار آرام تر گفت : تو دوست من میشوی او قبول کرد کتی بسیار شاد شد و تا عصر با او بازی کرد ... عصر کتی به همراه خواهرش کاتی برای صرف عصرانه پیش مامان کوتو و بابا کاکتی رفتند . مامان کوتو پرسید: خوب امروز چطور بود ؟ کتی جواب داد : عالی اما این دفعه با آرامش و لطافت مامان کوتو وبابا کاکتی و خواهر کاتی به نشانه موفقیت به هم چشمک زدند..... در آن لحظه کتی داد زد: چه شده است ؟مامان و بابا و خواهر کاتی تعجب د تاکه کتی خندید و گفت شوخی کردو بابا و همه با هم خندیدند.... هاهاهاهاهاهاهاهاهاها.............
آلودگی صدا و تزاحم اصوات رنگارنگ از مظاهر دنیای ماشینی و معاصر است.
دوستی که به شوخی های بامزه اشتهار دارد می گفت:بسته ای ترقه از عید نوروز نگه داشته ام،هروقت از صدای بلنگوی دستفروشی بدخواب می شوم ترقه ای را روشن کرده و از پنجره خانه ام روی بساط دستفروش می اندازم و در واقع با صدای انفجار ترقه، مراتب اعتراضم را به مزاحمت وی اعلام می نمایم.
ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود . شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در سنندج ، نیمه های شب صدای فریاد و ناله شنید برخاست و از خانه بیرون آمد صدای فریاد و ناله های دل اش و سو ک از بالای کوه به گوش می رسید . مبهوت فریاد ها و ناله ها بود که شبان دست بر شانه اش گذاشت و گفت : این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست د. پسری همرا پدرش در کوهستان پیاده روی می د که ناگهان پسر به زمین میخورد وآسیب میبیند،وناخودآگاه فریاد میزند؛ آآآآآآآه... باتعجب صدای تکرار را از کوهستان میشنود؛ آآآآآآآه پسر باکنجکاوی فریاد میزند تو کی هستی؟ صدا پاسخ میدهد تو کی هستی؟! سپس با صدای بلند در کوهستان فریاد میزند؛ ستایشت میکنم... صدا پاسخ میدهد؛ستایشت میکنم.. بخاطر پاسخ ع. صدای دل اش.... چرخ گاری زمان میچرخید و میچرخید بی درنگ با صدای دل اش بی صدا در دنیا تازه ره بودم من بر من میخندیدند مردمان عالم ناگاه: چندشم آمد ز صدا و مرا کرد آدم..... آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم
خود به خود هوس باران را می کنم.
آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود
هوس یک کوچه تنها را می کنم
آن لحظه است که دلم می خواهد تنهایی در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم
قدم بزنم تا خیس خیس شوم ، خیس تر از قطره های باران…. خیس تر از آسمان و درختان
آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم می خواهد باز زیر باران بمانم
دلم نمی خواهد باران قطع شود.
دلم می خواهد همچو آسمان که بغضش را خالی می کند ، خالی شوم
از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی
تنها صدای قطره های باران را می شنوم ، اشک می ریزم ، و آرزوی یارم را می کنم
دلم می خواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند
لحظه ای که آرام آرام می شوم
و دیگر تنهایی را احساس نمی کنم ، چون باران در کنارم است.
باران مرا آرام می کند ، مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها می کند و به آرزوهایم نزدیک می کند
آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود
دلم می خواست همچو آسمان که صدای رعدش پنجره های خاموش را می لرزاند فریاد بزنم
فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود.
صدای ی که خسته و دلش ته با چشمان خیس و دلی عاشق در زیر باران قدم می زند ،
تنهایی در کوچه های سرد و خالی ،کجایی ای یار من ؟
کجایی که جایت در کنارم خالی است.
در این شب بارانی تو را می خواهم ،به خدا جایت خالی خالی است.
کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم می شد
تو بودی شبی عاشقانه را با هم داشتیم ،تو که نیستی منی که همان مرد تنها می باشم
قصه ای غمگین را در این شب بارانی خواهم داشت.
قصه مرد تنها در یک شب بارانی ،
شبی که احساس می کنم بیشتر از همیشه عاشقم.
آری آن شب آموختم که باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است. دکلمه متن بالا با صدای خودم کلیک کنید منبع :» سایت رسمی قلب بیمار بدون ذکر منبع و نام نویسنده کپی نکنید زهره که از فریادها و صدای همیشه بلند شوهرش خسته بود، وقتی دید که با هر تلنگری باید صدای داد و فریاد همسرش را بشنود تصمیم به ج گرفت. این زوج جوان تنها 15 ماه بود که زندگی مشترکشان را آغاز د، اما… دیروز همواره صدایم به اعتراض بلند بود، امروز همان اعتراض را دارم، اما راهش فریاد نیست. چرا که متهم میشوی و انگشت نما. عادت می کنند به صدای بلند و فریادهایت. امروز باز اعتراض میکنم اما نه با صدای بلند، که آهسته، و با لبخند، راهش است. اینان را باید به اصل خود بازگرداند!
گوشی را بردار
دارد دلم زنگ می زند

از آهن نیست اما
در هوای تو
خیس از بارانی که می دانی
از آسمان کجا باریده است
دارد زنگ می زند

گوش کن
چگونه از همیشه بلندتر
مانند طنینِ یک فریاد
صدای زنگ پیچیده در اتاقت

دلم دارد زنگ می زند
گوشی را بردار

شهاب مقربین «... وقتی درب خانه را آتش زدم (آن گاه داخل خانه شدم) ولی فاطمه درب خانه راحجاب خود قرار داد و مانع از من و اصحابم شد.
با تازیانه آن چنان بر بازوی او زدم که مانند دملج (بازوبند) اثر آن بر بازوی او ماند؛ آن گاه صدای ناله او بلند شد؛
چنان که نزدیک بود به حال او رقت کنم و دلم نرم شود؛ ولی به یاد کشته‏های بدر و اُحد که به دست علی کشته شده . داشت منفجر می شد داشت از اش می زد بیرون تلفن را برداشت و بیست دقیقه از فرایاد شروع شد هر چه صدای شنونده می کوشید فریاد همان فریاد بود گاهی تنها با لرزشی خفیف همراه بود با حرفهای نگفته ای که می پاشید روی دیوارهای اتاق انگار خونی که در جریان بود در میان اش کم فشار میشد و فریادها میرسید به صداهایی در حد نجوا بعد از بیست دقیقه فریاد حالا . با لحن کدام آفتاب؛
با صدای کدام پروانه؛
با آواز کدام سنگ؛
با ترانه کدام باران؛
ویرانی همواره مان را فریاد بزنیم؟
ای دور از دسترسِ نزدیک!
ای سخاوت هر روزه زمین!
که مهربانی ات را ستاره ها، هزار مرتبه اقتدا د.
و هر روز، تشنه تر از پیش، سر به کوهوار شانه هایِ آسمانی ات گذاشتند.
چقدر این روزهای بی تو، کش آمده اند! چقدر طولانی شده، صدای نیامدنت!
چقدر غلیظ است هوای دلتنگی ات!
ای مهربانی بی حدّ!
نیستی و دلتنگ تو هستم ، با اینکه همیشه به یادتم ، باز هم در این یاد در فکر تو هستم نیستی و اشک است که حلقه زده در چشمانم ، یک لحظه در فکر رفتم که کاش اینک بودی در کنارم که آرامش بدهی به قلبم ، دلم گرفته همنفسم تو خودت میدانی که وقتی نباشی در کنارم ، مثل حالا آشفته و پریشانم در این هوایی که دلم گرفته ، کاش میشد در کنارم بودی و با حضورت آرا. درخانه نیمسوخته میشودعمرجلو می آی گدمحکمی به در می زند...خدای من فاطمه (س)پشت درایستاده است... فاطمه (س)بین درو دیوارقرارمی گیرد,صدای ناله اش بلند میشود.عمردررافشارمیدهد,صدای ناله فاطمه(س)بلندترمیشود.میخ درکه ازآتش داغ شده است در فاطمه (س)فرو میرود. ای قلم خاموش شو!کدام دل طاقت دارد؟چه ی تاب داردکه تو شرح سیلی خوردن خدا رابدهی...؟فریادی در فضای مدینه می پیچد:"بابا!یا رسول الله!ببین بادخترت چه می کنند" ع و تصویر کتاب فریاد مهتاب مهدی خدامیان آرانی خاطرات مادر مظلوم مدینه گوشه هایی از کتاب فریاد مهتاب نوشته مهدی خدامیان آرانی مرحوم حجة ال سید محمود یزدی یکی از شاگردان آیت الله ملکی تبریزی می فرماید:
عارف کبیر میرزا جواد آقای ملکی تبریزی پسری داشتند که شمع فروزان شبستان خانواده بود، در روز عید غدیر خم که ایشان در منزل جلوس کرده و قشرهای مختلف به زیارت شان آمده بودند، خادم منزل به کنار حوض خانه می آید و چشمش بر پیکر بی جان پسر می افتد که بر روی آب مانده، ب. پدر و پسر در کوه ها قدم می زدند. ناگهان پسرک زمین خورد و صدمه دید فریاد کشید ووواو... و ... با کمال تعجب شنید ص در کوهستان تکرار کرد ووواو... و ...با تعجب فریاد کشید" تو کی هستی؟" و جواب شنید" تو کی هستی؟"پسرک فریاد کشید" من تو را تحسین می کنم." صدا جواب داد " تو نیستی و صدای تو ، هوای خوب این خونه ست
صدای پای عطر گل ، صدای عشق دیونه ست
تو از من دور و من دلتنگ ، تو آبادی و من ویرون
همیشه قصه این بوده ، یکی خندون یکی گریون
همیشه مثل این بوده توی یک لحظه ، توی یک دیدار
یه زخم از زهره لبخند ، تمام عمر فقط یک بار
پس از اون زخم پروردن ، پس از اون عادت و تکرار
ولی مثل یه روح اینور ، . فریاد خواهم زد خودم را، در لابلای شعرهایمگم کن مرا باکت نباشد, در جای امنی هست جایم گم کن مرا و دور تر شو، تا نقطه باشم , نقطه باشمامّا دوباره جست و جو کن،اینجاست, اینجا ردّ پایم هق هق ترین آهنگ سالم، اندوه من اندازه ی کوه تو گریه کن البرز البرز، پژواک زخمت در صدایم گاهی بجای تو در این شعر،فریاد خواهم زد عزیزمفریاد خواهم زد تو را هم، د. قطعه «فریاد از آن نرگس مستی که تو داری» با نوای سالار عقیلی و صدای ساز حریر شریعت زاده، همسر این خواننده و از نوازنده توانمند را در «تابناک» می بینید و می شنوید. رئیس قوه قضاییه گفت: موضوع مظلومیت و 70 ساله فلسطین مساله نظام سلطه جهانی است و حمایتی که از این غصب انجام می دهند و در طول این سالها فریاد ملت ما نه فقط فریاد مظلومیت یک ملت بلکه فریاد بر سر نظام سلطه است و آنها از همین نگرانند. باران خوبی باریده بود و مردم د ده ی شیوانا به شکرانه نعمت باران و حاصلخیزی مزارع، عصر یک روز آفت در دشت مقابل مدرسه شیوانا جمع شدند و به شادی پرداختند. تعدادی از شاگردان مدرسه شیوانا هم در کنار او به مردم پراکنده در دشت خیره شده بودند.
در گوشه ای دو زوج جوان کنار درختی نشسته بودند و آهسته با یکدیگر صحبت می د؛ آنقدر آهسته که فقط خود. شخصی از خیابان می گذشت. کودکی را دید که گریه می کرد.از او علت ناراحتی اش را پرسید: کودک گفت : "برای رفتن به سینما دو سکه جمع کرده بودم اما جوانی آمد و یکی از سکه ها را از دستم قاپید." سپس به جوانی که کمی دورتر از آنها ایستاده بود اشاره کرد. آن مرد از او پرسید: " برای کمک فریاد نزدی؟ " کودک گفت : " چرا " و صدای هق هق او شدید تر شد. مرد که اورا با .
دلم دریاچه ی غم شد دوبـاره قـد آیینـه هـا خـم شـد دوبـاره صدای سنج و دمام اومد از دور بخون ای دل محرم شد دوبارهباز صدای سنج باز صدای گریهباز صدای مداحوباز صدای عاشقان،که یا حسین (ع) را فریاد میزنند.حسیننامی غریب اما آشنا...محرم آمدمحرم آمد با 72 لبیکوبا هزاران لبیک باز خواهد گشت...ای خواهرم ای برادرملبیک یا حسین (ع) را با تمام وجود،بی صدا فریاد بزن...بگذار قلبت فریاد بکشدبگذار نگاهت فریاد بکشدبگذار دست و پایت فریاد بکشد بگذار نفس هایت در هر در و هر بازدم لبیک یا حسین(ع) را فریاد بگشدبه خاطر مظلومیت حسین (ع)به خاطر اشک های حضرت زینب (س)به خاطر لب های تشنه علی اکبر،علی اصغر،رقیه،سکینه،قاسم و و و و...به خاطر دست های بریده حضرت ابوالفضل (ع)به خاطر درد و رنج و ناراحتی همراهان حسین (ع)فریاد بکش فریاد بکشفریاد بکشاما بی صدا....بگذار صدای فریادت را تک تک اعضای بدنت بشنودتا صدای «یا حسین(ع)» وجودت را فرا گیردحالا با صدای بدنت فریاد بزد یا حسین.........********تـا هست جهــان شـور محــرم باقیست این جلوه ی جان در همه عالـم باقیست ازنـالـه ی نـیـنــوای یـاران حسـیـن همواره به لب زمـزمه ی غم باقیست******************************13 آبان امسال بوی عاشورا میدهد حواسمان باشدمرگ بر همچنان پا بر جا باشد...فراموش نکنیم سلام بر حسین یعنی: سلام بر تفکری که حتی با تحریم آب ، تن به سازش با دشمن نداد.
شعری از محمد رحیم سلیمی
فریاد بی صدا چه شد تبسمم بگو به من چه شد
گوش های ان همه کرند بگو چه شد
در ارگ دلان سیاه و سیر جیبشان پرند
پیدا نمیشود ی فریاد حق زند
فریاد زند و بگوید که جرمت چه بود
سر از بدن جدا شده گناهت چه بود
خسته ام از جنگ خود انتحار
از این همه سال های بی بهار
از خون دل خوردن برادران
از اشک دیده . رسایی و روانی سخن بهترین ابزار تدریس معلم است، زیرا مستقیم ترین وسیله ارتباط او با کلاس است. اصولاً بسیاری از افراد صدای مناسبی برای درس دادن دارند، اما به غیر از این، نکات دیگری هم در سخنوری خوب موثر است از جمله آنها کیفیت صدا است. کیفیت صدا همان زیر و بم هایی است که یک صدا را از صدای دیگر متمایز می کند. برخی از صداها از کیفیت خوبی بر. از عرش خدا صدای ربنا می آید آوای خوش خداخدا می آید فریاد که درهای بهشت باز کنید مهمان خدا به سوی خدا می آید ماه رمضان موسوم به ضیافت الله ،ماهی که سفره ضیافت الهی گسترده است وتمام فیض ورحمت خدا ، پیوسته شامل حال شما خداجویان راه خدا باد. عشق لالایی بارون تو شباست نم نم بارون پشت شیشه هاست لحظه ی شبنم و برگ گل یاس لحظه ی رهایی پرنده هاست تو خود عشقی که همزاد منی تو سکوت من و فریاد منی تو خود عشقی که شوق موندنی غم تلخ و گنگ شعرای منی وقتی دنیا درد بی حرفی داره تویی که فریاد دردای منی تو خود عشقی که همزاد منی تو سکوت من و فریاد منی دستای تو خورشید و نشون می دن چشمای بسته مو.
خبر آمد که یک روز بهاری مان زایید
پس از سی سال و بدبیاری مان زایید
شنیدم بچه همسایه ام از گشنگی جان داد
میان درد و رنج و آه و زاری مان زایید
همه خو ده بودیم و صدای ناله ای آمد
که برخیزید از پای بخاری مان زایید
سراسیمه یکی فریاد می زد از ده بالا:
برادرجان! کجایی؟ پشت گاری مان زایید
بیا که هشت سال از عمرم. روزگاری بود که قلم در دستهایم می ید ... کلمات رام بودند و مرکب ها رقیق؛ اما ... انگار مدت هاست شعله های عشق که فرو نشسته؛ کلمات نیز مثل موشهای کور در عمق زمین گم شده اند و ریشه های احساس های سبزم را جویدند. حالا من مانده ام و یک برهوت ... یک عالم ساقه ی خشک ... که روزگاری شعر میدادند. حالا من مانده ام و باد سوزان شرق ... بادی که روزگاری بشارت با. شیون و فریاد وحشتناک در روز غدیرخم باقر (علیه السلام) فرمود: هنگامی که در روز غدیر خم (صلی ا... علیه وآله) دست علی (علیه السلام) را بالا برد و او را به ی بعد از خود معرفی کرد، ابلیس (پدر ها) فریادی زد که در همه جهان ها صدای او را شنیدند و به دورش جمع شدند و گفتند: ای بزرگ ما! این چه فریادی بود؟ ما هیچ گاه چنین فریاد و شیونی از تو نشنیده بودیم. ابلیس در جواب گفت: امروز (روز غدیر خم) کاری واقع شده که اگر کامل گردد، هرگز احدی راه انحراف را نمی پیماید (و آن کار را توضیح داد.) ها گفتند: تو در کارها زیرک هستی و دوخت و دوز تو از همه بهتر است، چاره این کار نزد تو است. مدتی گذشت، منافقان گفتند: از روی هوی و هوس سخن می گوید و یکی از آن ها به دیگری گفت: . . . 9df4d6abea01.jpg (180×120) مرد نجواکنان گفت: «ای خداوند و ای روح بزرگ، با من حرف بزن» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند، اما مرد نشنید و سپس دوباره فریاد زد: «با من حرف بزن» و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد، اما مرد باز هم نشنید. مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «ای خالق توانا، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم» و ستاره ای به روشنی درخشید، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد: برای خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب بروید... **بهتر آن است بنالی تو به فریاد همه**
29 مهر 96 داراب
یاد تو می برد از خـاطر مــن یاد همهیا د بادی که برد خـــاطر ناشاد همهداد و فریاد بلند است ز بیداد زمانبهتر آن است بنالی تو به فریاد همه
از فتاح بحرانیhttp://fbahrani.blogsky.com با صدای بلند باید موزیک گوش کرد... با صدای بلند باید عاشق شد... با صدای بلند باید فریاد زد... فریادی از جنس فردا... فریاد موفقیت... فریادی که همه بفهمند تو سخت ترین آدم رو زمینی و به هرچی که می خوای میرسی... + پر از حس خوبم الان + پر از موفقیت های آتی از صدای دادو فریاد متوجه موضوع شده و به راهرو رفتم. هع... پسر که باشی دلت که گرفت میروی سراغ خیابانی و سیگاری تمام اتوبان رو با صد و هشتاد تا سرعت طی میکنی و با صدای اهنگ فریاد میزنی دختر که باشی گوشه تخت خودت بالشتت را بغل میکنی و ارام اشک میریزی مبادا صدای هق هق ت را ی بشنود دختر که باشی در غمناک ترین شرایط هم محدودی خودت سیگاری هستی که در این خانه میسوزی جای خالی تو....و جشن با شکوه امشب.... به مناسبت آ ین شب باهم بودنمان... یک بطری و دو لیوان و چندتا نخ سیگار و یه تیغ... دو لیوان که هردو را به جای دونفرمان به سلامی تو بزنم... و یک سیگار که اگر آمدی...کام اول را تو بگیری و من... از جای لبهای تو کام بگیرم...تا بک آ و یک تیغ برای.....!!!! وقت از نیمه های شب گذشته... و آهسته مست میشوم... تصویر زیبای تو جلوی چ.  به بهانه آمدنت دست به قلم بردم. نمی دانی چقدر شگفت آور بود لحظه ای که خبر دادند اولین گروه از مرز وارد خاک ایران شدند. هلهله و شادی بودو سینی های شیرینی که دست به دست می گشت. چشمم به مادر افتاد ، چادر گل گلی اش را ،که برای آ ین بار در سفر مشهد برایش یده بودی، به سرکرده بود. از چشمانش قطره عشق جاری بود و از لبانش خنده ی وصال. عجله داشت، انگار می خواست زودتر از همه اسارت دلش را به رخت بکشد. صدایم کرد : ماه بانو پس چرا نمی آیی، الان می رسن و ما هنوز هیچ کاری نکردیم. او نمی دانست که من بی قرارتر از اویم. آرام به نظر می رسیدم اما در دلم اتشفشانی بود که لحظه به لحظه به سرازیر شدن عطش دیدار نزدیک و نزدیک تر می شد. احساس بی وزنی می ، انگار در خلاء هستم. ناگهان صدای بلند صلوات و فریاد شادمانه ی مادربزرگم مرا از آن حال سکر آور خارج کرد، حالا تو بودی و مادر و یک دنیا سکوت و چشمهایی که همدیگر را فریاد می زدند. منگ بودم، نمی شناختمت نه آنکه اصلا نشناسمت، چرا که در تمام این سالها مشق هر روزه ام درس هایی بود که مادر از تو می داد و من حالا برای پس دادن تمام آنها پای دیکته ی وصل تو ایستاده بودم. ی تو و مادر چه بود نمی دانم، سر که بلند کردی چشمانت فقط مرا می طلبید و دیگر هیچ. آهسته و آرام به سویت آمدم، صدای نجوایت به گوشم رسید. یاد لالایی ک نه ام افتادم. همیشه این آهنگ با من بود، در ثانیه ثانیه وجودم. روبروی تو بودم و چشمانت با من دردل می کرد، نمی دانم چند دقیقه طول کشید، مثل پرنده ای پرواز کنان در آغوشت جا گرفتم و بلند فریاد زدم: باباجونم، بابا یی... و دستان نوازشگر تو بود که بر سر ورویم کشیده می شد و لبهای پر از لبخندت که می گفت: عزیز دل بابا، قربان تو بابا. شاد بودم نه برای خودم، برای تمام چشم انتظارانی که پس از سالها اسپند دیدار دود د و حالا سالها از آن روزها می گذرد. من قد کشیدم و بزرگ شدم ولی هیچ لحظه ای برایم شیرین تر از روز بازگشت تو نبود، روزی که تمام ایران لباس بلند انتظار را از تن در آورد و حریر ابریشمی وصال را در برگرفت. اثر : مسئول کتابخانه عمومی باقرالعلوم(ع) نکا  به بهانه آمدنت دست به قلم بردم. نمی دانی چقدر شگفت آور بود لحظه ای که خبر دادند اولین گروه از مرز وارد خاک ایران شدند. هلهله و شادی بودو سینی های شیرینی که دست به دست می گشت. چشمم به مادر افتاد ، چادر گل گلی اش را ،که برای آ ین بار در سفر مشهد برایش یده بودی، به سرکرده بود. از چشمانش قطره عشق جاری بود و از لبانش خنده ی وصال. عجله داشت، انگار می خواست زودتر از همه اسارت دلش را به رخت بکشد. صدایم کرد : ماه بانو پس چرا نمی آیی، الان می رسن و ما هنوز هیچ کاری نکردیم. او نمی دانست که من بی قرارتر از اویم. آرام به نظر می رسیدم اما در دلم اتشفشانی بود که لحظه به لحظه به سرازیر شدن عطش دیدار نزدیک و نزدیک تر می شد. احساس بی وزنی می ، انگار در خلاء هستم. ناگهان صدای بلند صلوات و فریاد شادمانه ی مادربزرگم مرا از آن حال سکر آور خارج کرد، حالا تو بودی و مادر و یک دنیا سکوت و چشمهایی که همدیگر را فریاد می زدند. منگ بودم، نمی شناختمت نه آنکه اصلا نشناسمت، چرا که در تمام این سالها مشق هر روزه ام درس هایی بود که مادر از تو می داد و من حالا برای پس دادن تمام آنها پای دیکته ی وصل تو ایستاده بودم. ی تو و مادر چه بود نمی دانم، سر که بلند کردی چشمانت فقط مرا می طلبید و دیگر هیچ. آهسته و آرام به سویت آمدم، صدای نجوایت به گوشم رسید. یاد لالایی ک نه ام افتادم. همیشه این آهنگ با من بود، در ثانیه ثانیه وجودم. روبروی تو بودم و چشمانت با من دردل می کرد، نمی دانم چند دقیقه طول کشید، مثل پرنده ای پرواز کنان در آغوشت جا گرفتم و بلند فریاد زدم: باباجونم، بابا یی... و دستان نوازشگر تو بود که بر سر ورویم کشیده می شد و لبهای پر از لبخندت که می گفت: عزیز دل بابا، قربان تو بابا. شاد بودم نه برای خودم، برای تمام چشم انتظارانی که پس از سالها اسپند دیدار دود د و حالا سالها از آن روزها می گذرد. من قد کشیدم و بزرگ شدم ولی هیچ لحظه ای برایم شیرین تر از روز بازگشت تو نبود، روزی که تمام ایران لباس بلند انتظار را از تن در آورد و حریر ابریشمی وصال را در برگرفت. اثر : مسئول کتابخانه عمومی باقرالعلوم(ع) نکا مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.

مرد به حضور خان زند می رسد و کریمخان از او می پرسد: «چه شده است چنین ناله و ف. این زمانها صدای طبیعت خیلی ضعیف شده مخصوصا توی اسمون ای بزرگدیگه صدای جیک جیک یا بهتر بگم جیغ جیغ صدها گنجشک از لابلای شاحه های درختان توت به گوش نمیرسه دیگه حتی دیدن چند گنجشک در شهر هم شده یه ارزو ، حتی کلاغها هم با ما قهر پرنده ها دیگه نمیتونن تو ا نفس بکشن یا شاید نمیتونن این همه ظلم و نابرابری رو ببینن پنت هاوس 2500 متری در شهر ش ز و خونه 40 متری اجاره ای تو همین شهر مذهبی فکر کنم دل کوچیک اونا تحمل غصه های بزرگ رو نداره هنوز دل اونا مثل ما ادما مثل سنگ نشده

صدای هل من ناصر ینصرنی حسین(ع) هنوز در جان ها اذان می خواند و تو را به عاشورا دعوت می کند و عاشورا از راه رسید و جهان بی تاب شد، زمان به بعثت دوباره انسان رسید و زمین بوی بهشت گرفت. این همه عشق، این همه شور، این همه بارانی که از چشم ها بارید و این همه چشمه ای که از جان ها جوشید، لبیک به آن هل من ناصر است. این قیامت حروف و قیام کلمات و شکوه . ای فاتح همیشه تاریخ، ای
ای شب شکن
ای رادمرد راه خدا
ای آن که در صدای رسایت
فریاد خلق های ستمدیده جهان، جاری است
ای خار چشم دشمن ما!
این انقلاب حق و حقیقت
پاداش استقامت و صبر جمیل توست
این رستخیز بر تو مبارک
این افتخار، زیبنده تو باد(!) مهمان که عزیز باشد
خانه را با ذوق، تمیز میکنی
گردگیری می کنی
مرتب میکنی
نه فقط خانه را........که حتی خودت را !
و گوش به زنگ می مانی
می مانی به انتظار آمدنش.........
.
.
.
عزیزتر که باشد تا سرِ کوچه هم به استقبالش می روی
می روی و با افتخار، او را تا خانه همراهی می کنی
ولی
ولی گاهی مهمان، خیلی عزیز است
آنقدر عزیز که حاضری برای زودتر دیدنش حتی از خانه و کوچه و خیابان هم بگذری
بگذری و بروی درست پای اتوبوسی که از آن پیاده می شود
یا قطاری که از چند متر جلوتر، آمدنش را با صدای بلند به تو خبر می دهد
...
آن لحظه چرخهای اتوبوس برای تو زیباترین چرخش روزگارند
و صدای سوت قطار، خوش آهنگترین نغمه ی هستی است
آن روز، دیگر از شوق، نقشت را گم می کنی
آن روز دیگر نمی دانی که تو میزبانی یا مهمان !
آن روز، دیگر تمام خانه و زندگی ات را از آن او می دانی
آن روز ، دیگر...... ماهِ ماهِ خدا..... گوش کن
صدای پایی می آید
تو هم عزیزی در راه داشته ای مگر؟
ص می آید
صدای قدمهایی می آید
صدای قدمهای ماه خداست...............محال است که نشناسی اش !
در ایستگاه است ؟!
سر کوچه است ؟!
.
.
.
نکند پشت در بماند !
عجله کن !
خیلی عزیز است
نباید معطل بماند
باید به استقبالش بروی
باید به استقبالش بدوی
راستی.......در این مهمانی پرتجمل، ما مهمانیم..............یا میزبان ؟ سلام حسین عدم شده ی من روزی با عجله لباس پوشیدم و در تا ی نشستم تا به دیدار تار تنبوری ای بروم آنقدر شتاب کرده بودم که گیج بودم و تار تنبوری مذکور نیز از آن سو اصرار بر شتاب داشت از ضبط تا ی صدای فریادی می آمد که ای کاشکی بودی عدم تا باز رستی از عدم آنقدر این فریاد عجیب بود که گمان می از دنیایی دیگر می آید. شبی که فهمیدم رفته ای دوستانم گ. یه شب خونه تنها بودم یهو صدای خنده از حیاط شنیدم

گفتم برم بیرون ببیم کیه …

رفتم تو حیاط و چند متری رفتم جلو وایسادم بازم دیدم میخنده

بازم یه ده رفتم جلو و م بازم صدای خنده اومد

داشتم خودمو اب می ولی بازم رفتم جلو …

الان فهمیدین حیاطمون بزرگه یا بازم برم جلو؟؟؟ توسط: فریاد 13 آبان 1357 روز دانش آموز در حالی که انقلاب ی مردم ایران به ی به روزهای سرنوشت سازی نزدیک می شد همه اقشار مردم ایران از زن و مرد و پیر و جوان، سعی در ایفا نمودن نقش تاریخی خود و عمل به تکلیف الهی داشتند. در این میان دانش آموزان و نوجوانان شور و حال دیگری داشتند. صبح روز 13 آبان 1357، دانش آموزان در حالی که مدارس را تعطیل کرده بودند، به سمت تهران حرکت د تا صدای اعتراض خود را به گوش همگان برسانند. این جوانان پر شور و خداجو، گروه گروه، داخل شدند و به همراه دانشجویان و گروه های دیگری از مردم در زمین چمن اجتماع د. ساعت یازده صبح، مأموران، ابتدا چند گلوله گاز اشک آور در میان این جمعیت وشان پرتاب د؛ اما، اجتماع کنندگان در حالیکه به سختی نفس می کشیدند، صدای خود را رساتر کرده و با فریاد الله اکبر، لرزه بر اندام مأموران مسلح شاه افکندند. در این هنگام تیراندازی آغاز شد و جوانان و نوجوانان بی گناه، یکی پس از دیگری، در خون خود غلتیدند. در این روز، 56 تن شهید و صدها نفر مجروح شدند. حضرت در پیامی به همین مناسبت فرمودند: «... عزیزان من صبور باشید، که پیروزی نهایی نزدیک است و خدا با صابران است ... ایران امروز جایگاه آزادگان است... من از این راه دور، چشم امید به شما دوخته ام ... صدای خواهی و شما را به گوش جهانیان می رسانم». به خاطر گرامیداشت یاد و خاطره شهیدان دانش آموز، این روز در تاریخ انقلاب ی به نام روز دانش آموز نامگذاری شده است از حضرت برابن عازب مروی (رض) روایت شده است که رسول خدا (ص) فرمودند : « وقتی کافری جواب می دهد که افسوس من نمی دانم ، ندا کننده ای از آسمان ندا می دهد که او دروغ گفته است . زیر او اخگرهای آتشین پهن کنید ، او را لباسی آتشین بپوشانید و برایش دری از دوزخ را باز کنید . بنابراین دری از دوزخ به روی او باز می شود که از راه آن گرما و باد گرم دوزخ به ا.