لیلی جان

به نقل از خبرگزاریها در مورد لیلی جان : عاشقانه لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ. گلها انار شد داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید. خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود. کافی است . به نام مهربانترین لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ... گلها انار شدند، داغ داغ... هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بی ت د، انار ترک برداشت... خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد. مجنون به لیلی اش رسید... خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد... خدا گفت: لیلی یک . خلیفه وقت، تعریف و تمجید عشق لیلی و مجنون را شنیده بود و می خواست لیلی را ببیند تا بداند این زن کیست که مجنون از عشقش مجنون گشته و راهی بیابان ها گردیده و بی خویشی را برگزیده. پس دستور داد هر طور که شده لیلی را بیابند و نزد او آورند. بالا ه پس ازمدتی این دستور عملی شد و سربازان لیلی را نزد پادشاه آوردند. پادشاه باخوشحالی بلند شد و خود را برای ملاقات با لیلی آماده کرد. او گمان میکرد اینک دختری زیبا روی را درمقابل خود خواهد دید که در جهان مانند ندارد. چون نزدیک لیلی رسید، مشعل ها را روشن کرد و با دیدن لیلی متعجب شد. گمان کرد سربازان به اشتباه او را آروده اند و دیگری را به جای او گرفته اند. ساعتها به لیلی خیره شد و در آ پرسید: واقعا تو لیلی هستی؟ لیلی جواب داد: آری من لیلی هستم ولی تو مجنون نیستی. برای زیبا دیدن من باید مجنون شوی و از چشم او مرا ببینی. گفت لیلی را خلیفه کان تویی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت خامش چون تو مجنون نیستی ‏مردی زنی داشت که به شدت عاشق او بود و آن زن در چشم , یک سپیدی داشت . مرد از فرط محبت ,از آن عیب بی خبر بود , تا روزی که عشق وی روی به نقصان نهاد و گفت : این سپیدی کی در چشم تو پدید آمد ؟ زن گفت : آن زمان که در کمال عشق تو نقصان آمد . گفت لیلی را خلیفه کان تویی کز تو مجنون شد پریشان و غوی از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت خامش چون تو مجنون نیستی‏ چت روم لیلی و مجنون لیلی چت لیلی ومجنون - چت لیلی,چتروم لیلی,لیلی چت روم,لیلی و مجنون,لیلی ومجنون چت,لیلی چت,چتروم لیلی,مجنون چت,عاشقانه چت,چت. هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند ، روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود . سؤالی را از لیلی پرسید ، لیلی جو نداد ، مجنون از پشت سر آهسته پاسخ را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت . دوباره سوال خود را پرسید و باز هم مجنون در گوش لیلی جواب را گفت ولی باز هم لیلی هیچ نگفت و بعد از بار سوم لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او .
هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند ، روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود . سوالی را از لیلی پرسید ، لیلی جو نداد . مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت . دوباره سوال خود را پرسید و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت و بعد از بار سوم لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد . لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت . بعد از کلاس ، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت که مجنون عصبانی دستش را بر بازوی لیلی زد و گفت : دیوانه ، مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به نگفتی . لیلی اشکش در آمد و دوید و رفت . که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت : لیلی نه کر بود و نه لال از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد ، اما از ضربه اهسته دست تو اشکش در آمد ، من اگر او را به فلک بستم ش بودم و حق تنبیه او را داشتم اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش ش نداشتی . مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی . روزی شخصی در حال خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او سجاده اش عبور کرد. مرد ش را قطع کرد و داد زد: "هی!!! چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟"مجنون به خود آمد و گفت: "من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم، تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟" لیلی ومجنون چت روم لیلی و مجنون لیلی چت لیلی ومجنون - چت لیلی,چتروم لیلی,لیلی چت روم,لیلی و مجنون,لیلی ومجنون چت,لیلی چت,چتروم لیلی,مجنون چت,عاشقانه ... مداح داشت می خوند: "مهلاً مهلا، اکبر لیلا" مهلا ریز می خندید :-) و می گفت: "مهلا و لیلی :-) من، مهلا، با لیلی" حامد یه فایل صوتی ضبط کرده بود برای توضیحش که خودش که مهلا است، لیلا هم گرفته لیلی، خوشحاله که اسمشون تو شعر است :-)
لیلی جان شده گل آفتابگردان، هر جای خونه که میروم سرش را می چرخونه همون طرف :-) مجنون شلوغ بازی در می اورد و بقول امروزیها گیج می زد لیلی برای سلامتی او ، آش نذر کرده بود ؛ وقتی مردم برای گرفتن آش به درب منزل لیلی آمده بودند ، مجنون هم کاسه بدست آمد در صف ایستاد وقتی نوبت مجنون رسید چون صدقه و نذر را نباید افراد ذی نفع بخورند ؛ لیلی هم کاسه مجنون را زد زمین و ش ت ؛ مردم هم مجنون را مس ه د و گفتند تو که ادعای عاشقی می. چت روم لیلی و مجنون لیلی چت لیلی ومجنون - چت روم مجنون چت مجنون چت لیلی و مجنون - چت لیلی,چتروم لیلی,لیلی چت روم,لیلی و مجنون,لیلی ومجنون چت,لیلی چت,چتروم ... لیلی بنشین خاطره ها را رو کن لب وا کن و با واژه بزن جادو کن لیلی تو بگو ، حرف بزن ، نوبت توست بعد از من و جان کندن من نوبت توست لیلی مگذار از دَم ِ خود دود شوم لیلی مپسند این همه نابود شوم لیلی بنشین ، و سر آوردم مجنونم و خونابِ جگر آوردم مجنونم و خون در دهنم می د دستان جنون در دهنم می د مجنون تو هستم که فقط گوش کنی بگذاری ام و باز فراموش کنی بقیه در ادامه مطلب... این مطلب رو خیلی دوست دارم: من را همچون تک تک آدم های دوروبرت نگاه کن تمام دلنگرانی هایم مثل تمام زن هایی است که تو میشناسی "شاید کمتر، شاید بیشتر" دلنگرانی هایی که گاهی مرا تا سرحد بیخود شدن میبرد و گاهی هم باز نمیگرداند. از نبودنت میترسم، از بودنت میترسم و بازهم میمانم " میان بودن و نبودن تو" ای کاش میشد لیلی ات باشم، اما نه لیلی نمید. روزی مجنون با هزار شوق واشتیاق به در خانهی لیلی رفت ودر زد * لیلی گفت کیستی؟* مجنون گفت : منم* لیلی در را باز نکرد* مجنون رفت وروزهادربیابان باآه وفغان سپری کرد که چرا لیلی با او چنین کردتا اینکه باز به در خانه ی لیلی رفتوباز هم در زد* لیلی پرسید کیستی؟* مجنون گفت توام* وآنگاه درمنزل گشوده شد...
لیلی، پروانه خدا



شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد، عاشق ن. یا رب به خ خ ت وانگه به کمال پادشاهیتاز عشق به غایتی رسانم کو ماند اگر چه من نمانمگرچه ز عشق مستم عاشق تر ازین کنم که هستماز عمر من انچه هست بر جای بستانو به عمر لیلی افزای
اره عزیزان من عشق به این میگن پدر مجنون اونو به حج میفرسته تا عشق لیلی از کله اش برهاما عوض شفا از خدا بهش میگه عشق منو بیشتذ کن به اون و حتی میگه از عمر من هر چقد . مجنون لیلی ات در خیال توست آرزوی رسیدن به او محال توست لیلی ات هر جا که هست در شادی و مستی خوشست تو در فکر او مانده ای و لیلی در فکــــر دیــگرست * قاصدک *
پسره پست گذاشته : بعد از رفتن تو مثل فرهاد شدم در حسرت چشمان لیلی ! والا تا جایی که من میدونم فرهاد عاشق شیرین بود نه لیلی ! نمیگم عاشق نشید ولی خواهشا وقتی ش ت عشقی میخورید قبل پست گذاشتن یه نگاهی به کتاب ادبیاتتون بندازید … داستانی توی فیه ما فیه مولانا خونده بودم که خیلی برام جالب بود میگفت مجنون با شترش به سمت خونه لیلی حرکت میکرد همین که نزدیک خونه لیلی رسید و چشمش به لیلی افتاد از خود بیخود شد در حالی که سوار بر شتر بود افسار شتر رو رها کرد و رفت توی حال خودش... وقتی به خودش اومد دید در روستایی هست که فرسنگها از منزل لیلی فاصله داره... این روستا همون رو. لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد، گل داد ، سرخِ سرخ گلها انار شد، داغِ داغ هر اناری هزار تا دانه داشت دانه ها عاشق بودند، توی انار جا نمی شدند انار کوچک بود، دانه ها ترکیدند، انار ترک برداشت خون انار روی دست لیلی چکید لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید مجنون به لیلی اش رسید راز رسیدن فقط همین بود .... کافیست انار دلت ترک بخورد.. خدا مشتی خاک برگرفت .
می خواست لیلی را بسازد .
از خود در او دمید .
و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد .
سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد .
لیلی باید عاشق باشد .
زیرا خدا در او دمیده است
و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود .
لیلی نام تمام دختران زمین است .
لیلی نام دیگر انسان است ….. .:لیلی سرزمینم قدر ارزش هایت را بدان:. لیلی روزی مجنون با هزار شوق واشتیاق به در خانهی لیلی رفت ودر زد * لیلی گفت کیستی؟* مجنون گفت : منم* لیلی در را باز نکرد* مجنون رفت وروزهادربیابان باآه وفغان سپری کرد که چرا لیلی با او چنین کردتا اینکه باز به در خانه ی لیلی رفتوباز هم در زد* لیلی پرسید کیستی؟* مجنون گفت توام* وآنگاه درمنزل گشوده شد...
حال عاشق را نداند لیلی بی دل شده حال این دیوانه را از عاشقان جویا شوید چون که لیلی هم شده دلخون زدست عاشقان در س عشق و عاشقی را نزد لیلی می برید؟ این معمایی بین من و لیلایم چه خوب حل این را از دل شوریدگان جویا شوید نمی داند چرا که عاشقان دیوانه اند راز این تقصیر را از چشم او جویا شوید باز پرسیدش که مجنونت چرا دیوانه شد حال دلخون مرا از . پس از گذشت سه دهه فراموشی، عروسک لیلی در کهگیلویه وبویراحمد، دوباره احیا شد.
پا به پای من بیا
دست در دست تو می مانم
لیلی می شوم
مجنون باش
بگذار دور شویم از این شهر
من بانو می شوم برای لحظه هایت
تو آقای ثانیه هایم باش
بیا و ببین من جور دیگر دوستت خواهم داشت
مثلا باران بیاید
دستت را می گیرم
با هم به خیابان می رویم
و بلند بلند برایت لیلی و مجنون می خوانم
برایت لاک قرمز می زنم
خدا به گفت: لیلی را سجده کن . غرور داشت سجده نکرد. گفت: من از آتشم و لیلی گل است. خدا گفت: سجده کن زیرا که من چنین می خواهم. سجده نکرد . سرکشی کرد و رانده شد و کینه لیلی را به دل گرفت. قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات فرصت خواست خدا مهلتش داد. اما گفت: نمی توانی هر گز نمی توانی لیلی دردانه من است .قلبش چراغ من است و دستش دردست من. گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات. می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود. و می کوشد بال لیلی را زخمی کند عمریست گرداگرد لیلی می گردد. دستهایش پر از حقارت و وسوسه است. او بدنامی لیلی را می خواهد . بهانه بودنش تنهاهمین است. می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد. نام لیلی رنج است. از انتشار لیلی می ترسد. لیلی عشق است و از عشق واهمه دارد. عرفان نظری آهاری لیلی عاج در «قندِ خون» به سراغ بدبختی که مثل دومینو بر سر خانواده کارگرهای کارخانه های تعطیل شده، اب می شود، رفته است اما پایان آدم های این داستانِ تلخ، خیلی تلخ نیست. دنیا که شروع شد. زنجیر نداشت. خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت. کمکش کرد. دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد؛ و آدم ها همه دیوانه زنجیری. خدا دنیای بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است. امتحان آدم همین جا بود. دست های از زنجیر پر بود. خدا گفت: زنجیرت را کن. شاید نام زنجیر تو عشق است. یک نفر زنجیرهایش را کرد. نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را بر او گذاشت. آدم را در زنجیر می خواست. لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را کند. لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند؛ زیرا لیلی نام دیگر است. لیلی تو بگو حرف بزن نوبت توست بعد از من و جان کندن من نوبت توست لیلی مگذار از دم خود دود شوم لیلی مپسند اینهمه نابود شوم مجنون تو هستم که فقط گوش کنی بگذاریمو باز فراموش کنی دیوانه تر از من چه ی هست کجاست؟ یک عاشق اینگونه ازین دست کجاست؟ تا اخم کنی دست به خنجر بزند پلکی بزنی به سیم آ بزند تابغض کنی درهمو بیچاره شود...... تا آه کشی بند دلش . لیلی رشیدی که از دانش بی بهره است، در رو مه آفتاب یزد، با لحنی سخیف و بی ادبانه به… لیلی و مجنون افسانه ی ئم***که میان پیاده رو یکدیگر را بغل کردیم***یه ملت را به ساده گی ندیدیم***محکم به هم چسبیدیم و پیچیدیم***نگاه ها و متلک ها ما را دو تا نکرد***ما هم لج کردیم و یکدیگر را بوسیدیم***حتی از لنز های دوربین ها نترسیدم***همان جا گل گفتیم و گل شنیدیم***مردم به جنون و حماقت شیرین ما خندیدن و***ما هم به بنر خواهرم حجابت برادرم نگاهت . اختصاصی از یاری فایل به من بگو لیلی با و پر سرعت .

با
به من بگو لیلی
میگویند میرود میبیند که من چه ها کشیدم با او چنین میشوند ک او با من چنین کرد من اما عاشق دلباخته اول بووودم نتوانم ببینم که یار پیشینم عاشق و مجنون لیلی خیابان شده است چ کنم عاشق و لیلی منم چ کند دل صاب مرده ی من که چنین حال تو را روز تو را نتواند ببیند امشب من اگر عشق اول بودم میتوانستم بنالم از یار چه کنی عاشق نبودی یارم ولی عشق نو مب. یکی از داستان هایی که گاهی برای لیلی تعریف می کنم، از همان داستان های محبوب من که در کمال کلاسیک بودن همه شان با "یکی بود، یکی نبود" شروع می شوند و در کمال reality شخصیت اصلی شان خود خود لیلی است، این است که لیلی یک روزی بیدار می شود و می بیند که مامان پریسا هنوز خواب است، بعد از همه تلاش هایش برای بازی با رودی شال قرمزی، بانی وانی و شیرو د. ایسنا نوشت: لیلی رشیدی به ساخت برخی استیکرهای تبلیغاتی واکنش نشان داد. مجنون هنگام راه رفتن ی را به جز لیلی نمی دید. روزی شخصی در حال خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد. مرد ش را قطع کرد و داد زد: «هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟» مجنون به خود آمد و گفت: «من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم. تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم؟» هزاران بار از لیلی ب
نگاهی روی چشمانت ندیدم
ب تا بسامانم نمایی
ندیدم یار سامانت ندیدم
لبم با نام تو در راز باشد
ولی یک عهد از پیمانت ندیدم
سزای عاشق سرگشته این است
پر از دردم که درمانت ندیدم
کمر تا شد که تاب دل نبینم
دمی این دل به مهمانت ندیدم
خلاصم کن از این سرگشتگی ها
ظهورت کی؟ که پنهانت ندیدم
تو شروع شادی و لحظه پایان غمی نیمه گمشده من، نه زیادی، نه کمی تو نگاهت به تموم آرزوهام میرسم یه فرشته از بهشتی که تو سرنوشتمی تو فقط لیلی باش، دل مجنون با من گذر از این هفت خوان سخت و آسون با من لحظه های شادی، همه شون مال تو غم اگه پیدا شد، تو نترس، اون با من لیلی مریض بود
دوای درد او شیر تازه بود.
مجنون برای لیلی شیر تازه ای آماده کرد اما شیر را در ظرفی بسیار زیبا برای معشوقه ی خود تزئین کرد و برایش برد
لیلی با دیدن مجنون ظرف رو از دست مجنون گرفت و با عصبانیت به زمین زد و ظرف ش ت
مجنون بسیار خوشحال. اشک های لیلی رشیدیاشک های لیلی رشیدی در مراسم آیین چراغ خاموشی نیست!مراسم یادبود هنرمندان درگذشته سال 1395 با عنوان “آیین چراغ خاموشی نیست”چهارشنبه 18 اسفند در تالار ایوان شمس برگزار شد.لیلی رشیدی در مراسم آیین چراغ خاموشی نیستمراسم یادبود هنرمندان درگذشته سال ۱۳۹۵ با عنوان 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] چهارده روز است در خانه ی ما، لیلیِ کوچکی زندگی می کند... که آهنگ نفس هایش، ضربان قلبهایمان شده و عطر تنش، خوشبوترین رایحه خوشبختی مان صدای گریه ی نازکش، حتی از دور، شیره زندگی را در من جاری می کند لیلی در هلیلگ با لیلی بیدار می شوم، با خو دنش به او خیره می شوم و خدا را شکر می کنم برای بودنش، برای داشتنش و برای زندگی این روزها... این روزها، ساعت دنیایمان به وقت لیلی کوک شده :-* متولد آ ین روزهای بهار ۹۶، به ساعت اذان صبح، سی ام از ماه سوم...
پ.ن.۱ ع بالایی، لیلی گولو در گهواره به درخواست توکا :-) پ.ن.۲ شاید این نوشته خورشید جانم را ندیده باشید...
«لیلی کالینز» و «پنه لوپه کروز»، یکی در اوج جوانی و دیگری با جذ ت فوق العاده ن در میانسالی، در کنار هم پیامک زد شبی لیلی به مجنون که هر وقت آمدی از خانه بیرون بیاور مدرک تحصیلی ات را گواهی نامه ی پی اچ دی ات را پدر باید ببیند ایت زمانه بد شده جانم فدایت دعا کن … دعا کن مدرکت جعلی نباشد ز هاوایی نباشد وگرنه وای بر احو ای مرد که بابایم بگیرد ح ای مرد چو مجنون این پیامک خواند وارفت به سوی دشت و صحرا کله پا رفت اس ام اس زد ز آنجا سوی لیلی که م. خودم اینجا دلم جای دیگری است و دلی در دست های سردم گرو آری..... مجنون وار لیلی شده ام ..... لیلی مردی که در غبار روزگار دلم محو است لیلی مردی که در خواب هایش رؤیای ک نه ی مرا می پروراند و نمیداند که من بانوی این دیار نیستم بانوی دیار عشق بودن سخت است .... نمیداند قلب ظریف و ترک خورده ی من دیگر طاقت سوز این دیار را ندارد آری من مجنون وار لیلی ش. پیامک زد شبی لیلی به مجنون
که هر وقت امدی از خانه بیرون

بیاور مدرک تحصیلی ات را
گواهی نامه ی پی اچ دی ات را

پدر باید ببیند ایت
زمانه بد شده جانم فدایت

دعا کن مدرکت جعلی نباشد
ز هاوایی نباشد

وگرنه وای بر احو ای مرد
که بابایم بگیرد ح ای مرد

چو مجنون این پیامک خواند وارفت
به سوی دشت و صحرا ک. روزی در خونه لیلی آش میدادن فقط هم به افراد قبیله خودشون میدادن.مجنون که از یه قبیله دیگه بود کاسه اش را برمیداره میره در خونه لیلی نوبتش که میشه لیلی میزنه کاسه اش رو میشکنه بهش میگه برو دنبال کارت. مجنون میره توی کوچه شروع میکنه به خوشحالی و بشکن زدن.مردم میان بهش میگن دیوانه زده کاسه ات رو ش ته چرا خوشحالی میکنی چرا بشکن میزنی ؟؟؟. دردفراق مجنون قیس بن مُلوّح عامری که نزد عامّه به مجنون نامگذاری شده است. اتی راجع به عشق و محبت به لیلی سروده است که مضمومی عرفانی دارد و بدین شرح می باشد: تَمَنَیْتُ مِن لَیْلَی عَلَی الْبُعْدِ نَظرهً لِیُطَفی جَوَی بَیْنَ الْحَشاء وَالْاَضالِح من آرزو فقط یک بار، آن هم فقط از مکان دور و بعیدی به لیلی نظر اندازم و وی را ببینم. چرا. «خبرجنوب» نوشت: لیلی دودستی نام یکی از هنرهای دست ساز فارس است که عنوان شادترین عروسک ایرانی را به خود اختصاص داده، عروسکی که به رغم دارابودن پیشینه تاریخی و قدمت، سال ها به دست فراموشی س شده بود و هم اینک احیا شده.