مرا به نام کوچکم صدا کن

به نقل از خبرگزاریها در مورد مرا به نام کوچکم صدا کن : امروز فکر میکنم بزرگترین آرزوی ی کوچکترین خواسته ام باشد اوج بدبختی را نمی دانم که آیا ته زندگی من است یا ابتدای زندگی دخترکی که از سوز سرما دستانش یخ کرده اند و در آرزوی گرمای محبت خانواده اش دارد هلاک میشود من نمیدانم که آیا ته زندگی من ترس های توخالی است یا ترس هایم زندگی من اند.آیا باید باور کنم که انسانی از اوج نبودن مرگ را آرزو .
درگیر این آشپزخانه ی کوچکم در جهانی که باید خیلی بزرگ باشد سرزمین هایش را دیده ام کوههایش را دریاهایش را در کتاب جغرافیای دخترم من اما همچنان درگیر این آشپزخانه ام که آسمان کوچکش را حتی بخار یک فنجان چای هم می تواند برایم ابری کند.
رویا شاه حسین زاده فرشته کوچکم، عشقم دختری زیبای من، هر روز شاهد بزرگ شدنت و وابسته شدنت به عزیزانت هستم. خدایا فرشته کوچکم هر روز مامان، بابا و داداش و ... رو بوس میکنه وای خدا چقده خودشو لوس میکنه و بزرگ شدنت را دوست دارم و موهای روشنت را که هر روز شانه می زنم و خنده ها (قهقه ها و خنده های سایلنتی) و بوسه هایت را دوست دارم دوست دارم، عاشقانه دوست دارم کوچولوی زیبایم تلفن رو برمی داری و با داداشی صحبت میکنی در صورتی که داداش پیشت نشسته با خودت فکر می کنی داداش پشت خطه حتی نمیدونم چی میگی اما همگی اذت می بریم و میخندیم. خدایا شکر که ما پرنیان داریم. اسفند سال 92 بود که نیت و دو درخت کاشتم یکی را در حیاط خانه مان و دیگری را در فضای سبز جلوی خانه مان.هر دو سبز شدند با برگ های زیاد حتی آن که جلو خانه مان کاشتم شکوفه داد و آلبالو هم درآورد در همان سال اول. حالا هر وقت پشت میز آشپزخانه مینشینم و چشمم به درخت کوچکم میخورد کلی ذوق میکنم الآن که پاییز است فقط یک برگ زرد از برگ هایش مانده که آ. این داستانو خودم نوشتم لطفا نظر بدید.... ستاره ای رخشان در کوچه های شب راه می رفت و به خدا می شید به یاد ماجرای آن روز خود با خدا افتاده بود.گاهی می خندید گاهی تلخ می شد .گاهی نیز گریه می کرد.نور او امشب کم و زیاد میشد .ولی چگونه پر نور ترین ستاره این گونه شده بود.شبی سرد بود.در کوچه تنها بود .آن کوچه کوچه ی تنهایی خودش بود با خود می گفت خدایا می دانم که تو مرا آفریدی من ستاره ای بیش نیستمباید سر به زانو خم کنم و شرمنده ی امروزم باشم.می دانید کار ستاره چه بود؟کار او این بود که در اوج غم به یاد خدا نبود هر وقت غمش می گرفت اصلا به یاد خدا نمی افتاد به یاد این نمی افتاد که ی آن بالاست و می تواند غم مرا برطرف کند.آن شب با از خدا عذر خواهی می کرد .آیا خدا او را می بخشید؟ در این فکر ها بود که ناگاه ص شنید.بله آن صدا صدای خدا بود خدا گفت ای ستاره ی کوچکم ای درخشنده ی من من مهربانم من تو را بخشیده ام ولی تو هنوز خودت را نبخشیده ای به صدای دلت گوش نکردی تو نه تنها در غم بلکه در همه ی لحظات زندگی ات به یاد من باشی ستاره در پوست خود نمی گنجید.گفت و گویی بود میان ستاره و خدا.صمیمی بود وزیبا .حتی از نم نم باران لطیف تر ستاره دلش نمی خواست حرف هایش با خدا تمام شود .درد دل می کرد.خدا می گفت و او می شنید .او می گفت و خدا می شنید.خدا به او راه و رسم زندگی و زنده دلی یاد می داد و او فقط درد دل می کرد.خودش که خیلی راضی بود گاهی می خندید و گاهی از شرم سرش را پایین می گرفت. و اما خدا آ ین حرفش را گفت:و اما ای عزیز کوچکم در کنج تنهایی ات در کوچه ی غم هایت یاد من باش در خوشحالیت در غمناکیت با یاد من زندگی کن و اگر مشکلی داشتی تنها به درگاه خودم توسل کن .ای عزیز کوچکم زندگی سخت است فرقی نمی کند که تو ستاره باشی یا ماه خورشید باشی یا ابر ولی سعی همواره دل تو مانند آسمان باشد..ستاره سر را بالا گرفته بود وبه حرف های خدا گوش می داد. او....او دیگر نگران هیچ چیز نبود. خدایا پناه می برم به تو، پناه می برم به تو ای خالق حی قیوم از هر آنچه و هر آنکه مرا از راهی که تو برایم تعیین کرده ای دور کند.خدایا من کوچکم. من همیشه کوچکم و همیشه نیازمند دستگیری تو...خدایا رهایم مکن. خدایا این بنده ی کوچکت را در تاریکی ها رها مکن. مگذار در دام هایی که در تاریکی تعبیه شده گیر کند، مگذار زمین بخورد. خدایا من از زمین خورد. مادردرکنا در،گوشه اتاق مشغول نوشیدن چای است ومن درحال سر چادر اودرمقابل آینه!چادررابسان اوازپشت به سرمی کنم وگوشه سمت چپش راتامیکنم ومی کشم برلب،بگونه ای که تنهادوچشم کوچکم هویداباشند.تامی آیم که اندکی قدم بردارم،چادربلند،گردپاهای کوچکم می پیچدومن با مهمان آغوش زمین می شوم.مادراست که بلندمی خنددومن به اولبخندمیزنم.اماپدر،بااخم می گوید:این زنک بازیهاچیه!؟که باعث می شودسریع برخیزم وراه وج ازاتاق به سمت حیاط راد یش بگیرم وبروم مهمان خواهرکوچکترازخودم شوم که بساط بازی اش رادرگوشه حیاط،زیرسایه درخت نارنج پهن کرده است.می نشینم کنارش ونگاهش می کنم که باحضورمن خوشحال است ومی گوید:بیامثل دیروز بازی کنیم!ومن در شه آن ام که بازی یعنی زنک بازی!؟پس به یادحرف پدراخم می کنم ومی گویم:این زنک بازیهاچیه!؟بیچاره خواهر!لبانش راجمع می کندوچشمانش اشک آلود... .دلم به رحم می آیدودستان کوچکش راباهردودست می گیرم ومی گویم: باشدبه شرطی که من،پدرنباشم! بادهو هو می کند
میزند در را به هم
نیمه شب از خواب ناز
با صدایش می پرم

ناگهان در باز شد
یک نفر پیشم نشست
روی خواب چشم من
او کشید آرام دست

چشم های کوچکم
بسته شد از ترس باد
حس خوبی پرکشید
گونه ام را بوسه داد

گفت : از مادر نترس
باد مهمان در است
دست های کوچکت
توی دست مادر است در قلب کوچکم فرمانروایی میکنی بدون هیچ نائب السلطنه ای

ی نمیداند چه لذتی دارد بهترین پادشاه تاریخ را در دل داشتن . . .

جوانه زدهگلدان کوچکمدلم کمی بهار می خواهدنمی آیی؟
"معصومه صابر"
بعد از سه ماه دلم برای اهل و عیال تنگ شد و فکر و خیالات افتاد تو سرم. مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم. مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم. اما کاش پایم قلم می شد و به خانه نمی رفتم. سوز و گداز از مادر و همسرم یک طرف، پسر کوچکم که مثل کنه چسبید بهم که مرا هم به جبهه ببر، یک طرف. سهراب سپهری:
خواهر کوچکم ازمن پرسید
پنج وارونه چه معنا دارد؟؟؟؟
من به تندی گفتم:این سوال است که تومیپرسی؟
پنج وارونه دگر بی معناست
خواهر کوچک من ت ماندوسوالش راخورد
دیدم از گوشه ی چشمش نم اشکی پیداست
بغلش و آرام گرفت
او به آرامی گفت که چرا بی معناست؟؟؟
من که در همهمه ی داغ سوالش بودم
از دلم ترسیدم
من که معصومیت بغض صدایش دیدم
به خودم میگفتم
اگر اوهم یکروز وارد بازی این عشق شود
مثل من قهوه ی تلخ عاشقی خواهدخورد
توی فنجان نگاهش ماندم
مات و مبهوت فقط میگفتم
به خدا بی معناست
پنج وارونه غلط ها دارد
توهمان پنج دبستان خودت را بنویس
پنج وارونه ی ما یک بازیست
بازی ای بی معنیست
تو همان پنج دبستان خودت را بنویس
پنج وارونه ی ما یک بازیست
یک بازی.... خدایا ! دلم باز امشب گرفته بیا تا کمی با تو صحبت کنم بیا تا دل کوچکم را خدایا فقط با تو قسمت کنم خدایا ! بیا پشت آن پنجره که وا می شود رو به سوی دلم بیا، ها را کناری بزن که نورت بتابد به روی دلم خدایا! کمک کن به من نردبانی بسازم و با آن بیایم به شهر فرشته همان شهر دوری که بر سردر آن ی اسم رمز شما را نوشته خدایا! کمک کن که پروانه شعر من جان بگ. بهم پیوستیم... این تنها جمله ایست ک می توان گفت و نوشت... در 23 اردیبهشت 93 من به عشق ِ سعیدم "آری" گفتم، این روزها لذت بخش ترین روزهای عمرم هست که در بیان از وصفش زبانم قاصر است. خدارا شاکرم که این عشق عظیم را در دلت نهاد تا ذره ذره در دل کوچکم بریزی و عاشقت شوم. و زندگی طعم خوشمزه ای دارد کنارت. جاده ای پر پیچ و خم
می رود تا پشت کوه
می رود آنجا که هست
روستایی با شکوه
***
در کنار جاده اند
سروهایی قد بلند
جاده را با رنگشان
سبز و زیبا کرده اند
***
روستای پای کوه
روستای کوچکی است
مثل آنجا، هیچ جا
با صفا و صاده نیست
***
روستای کوچکم
از دو رنگی ها جداست
مثل مادر، قلب او
مهربان و بی ریاست .. در خیال کودکی صدها ستاره در میان دستان کوچکم جای میگرفت اکنون که بزرگ شده ام میدانم که در نگاه ستاره ها نه دستان من نه من نه جائی که من زندگی میکنم وجود نداریم و آنها همه خیالی ک نه بیش نبود، و با دلتنگی میگویم خوشا بحال آنروزها ... چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک ب م. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: “ جان…” اما زن با بی حوصلگی جواب داد: “جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!” بقیش تو ادامه مطلب تو نیستی اما من برایت چای می ریزم دیروز هم که نبودی برایت بلیط سینما گرفتم دوست داری بخند دوست داری گریه کن و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش مبهوت من و دنیای کوچکم دیگر چه فرق می کند باشی یا نباشی من با تو زندگی می کنم .. باز فصل کوچ پرستوهاست و من به تو فکر می کنم. یه کوچه های خالی شهر که بوی ترا می دهند و نرگس های باغچه که هنوز ترا بیاد دارند! می دانم! چرا که هنوز می بینم هر روز سر به گریبانند و هر دم، در انتظار... آنها نمی دانند که تو برای همیشه رفته ای که خاک تو را به خود س تا درختی به بلندی سرو برویاند... شمع روی تاقچه هر شب شاهد است که تقدس را به خانه ی ک. مادر عزیزم ،وقتی چشم به جهان گشودم. قلب کوچکم مهربانی لبخند و نگاهت را که پر از صداقت و بی ریایی بود احساس کرد. دیدم زمانی را که با لبخندم لبخند زیبائی بر چهره خسته ات نشست و دنیایت سبز شدو با گریه ام دلت لرزید و طوفانی گشت. از همان لحظه فهمیدم که تنها در کنار این نگاه پرمهر و محبت است که احساس آرامش و خوشبختی خواهم کرد تنهائی ها عمیق اند عمیق مثل صورت مردگان.
ح ون ها چقدر تنهایند به جز آشیانه خود همراهی ندارند.
تنهایی ها عمیق اند، آشیانه کوچکم! و تو در خاموشی هایم می درخشی در آتش و روشنی می درخشی و من آنقدر دوستت دارم که فراموش میکنم زندگی با بلعیدن زندگان است که ادامه دارد. - شمس لنگرودی دوستی به من یک نهنگ هدیه داد یک نهنگ ِ غول پیکر ِ عجیب یک نهنگ ِ مهربان ِ ساده ی نجیب یک نهنگ را ولی کجا می شود نگاه داشت توی حوض و تُنگ که نمی شود نهنگ را گذاشت هیچ جا نداشتم آ ش نهنگ را ، توی قلب خود گذاشتم ! جا نبود ! تُنگ ِ قلب ِ کوچکم ش ت زیر ِ ِ باله های ِ آن نهنگ ِ مست سالهاست تُنگ ِ قلب ِ من ش ته است و این یادگاری ِ قشنگ دوست است هیچ با. سکوت، نه ای بمب زشت و بد در این اتاق کوچک و بر سقف خانه ام آ چه می کنی ؟ وقتی تو آمدی من خواب بودم و دستان کوچکم دستان آن عروسک خود را فشرده بود دستان من کجاست ؟ گم شد عروسک من ، زیر خاک رفت پول تو را که داد؟ شلیک را که کرد؟ اصلا تو را که ساخت ؟ نا خوانده میهمان بدی ، پیش ما نیا می شد بجای تو نانی روانه کرد زیتون برای شام با یک بغل سلام همسایه های بد به خدا شِکوه می برم این قلب کوچک من ، جای تیر نیست قهرم من از گلوله ای ، که مرا برده زیر خاک قهرم من از جنون تو ، از واژگان خون نامردمان بد مردانه نیست کشتن من پنج ساله ام بس می شود دوباره آتش این جنگ بی امان اما به من بگو من زنده می شوم ؟ مادر ، کجای تلخی آوار مانده ای ؟ دستان کوچک من را ندیده ای ؟ پر شد دهان کوچکم از خاک سرد مرگ تاریک گشته دیده ی من ، روشنی کجاست ؟ دیگر نمی زند این قلب کوچکم بدرود مردمان قهرم از او ، که دید و شنید و سکوت کرد!!! شاعر:کیوان شاهبداغی اللــــهـــــم لــــعــــن الله قــــوم الظالــــــمــــین گمگشته در دیار عشق غریق گذشته ای ایستا بسان هوای زندگی نمی رود از یاد ... شرح ندارد دل کوچکم هماره پریشان زلف توست چون گره کور افتاده بر دامت ... نغمه غم انگیز زندگی ام سرود نام توست ... سرّیست مگو میان مشوش های ذهنم عهد گسستی آشنا مرا با خود نبردی بی وفا مانده ام در اوج بی ی ، تنها ... دلم لالایی چشمان تو خواهد شب ست و کنون گریبان دل گرفته ا.
تو نیستی...اما من برایت چای می ریزم ...دیروز هم نبودی که...برایت بلـیط سینما گرفتـم... دوست داری بخند... دوست داری گریه کن... وَ یا دوست دااری مث آیینه مبهوت باش...مبهوت من و دنیای کوچکم...دیگه چه فرقی می کنه ...باشی یا نباشی ...من با تو زندگی میکنم ... میهمانی به نیمه که نزدیک می شود انگار تازه دارم بویش را احساس می کنم... وعجیب است آ ین روز خواهم فهمید میهمان که بودم ،روزی که باید یروم.... واین داستان تکراری این میهمانیست نمی دانم حکمتش چیست... شایدهم من هنوز برای درک این واژه بزرگ میهمانی خیلی کوچکم آنگونه که بازیهای میهمانی را گاهی به مصاحبت با میزبان واستفاده از غذاهای متنوع ترج. میهمانی به نیمه که نزدیک می شود انگار تازه دارم بویش را احساس می کنم... وعجیب است آ ین روز خواهم فهمید میهمان که بودم ،روزی که باید یروم.... واین داستان تکراری این میهمانیست نمی دانم حکمتش چیست... شایدهم من هنوز برای درک این واژه بزرگ میهمانی خیلی کوچکم آنگونه که بازیهای میهمانی را گاهی به مصاحبت با میزبان واستفاده از غذاهای متنوع ترج.
وقتی چشم به جهان گشودم. قلب کوچکم مهربانی لبخند و نگاهت را که پر از صداقت و بی ریایی بود احساس کرد. دیدم زمانی را که با لبخندم لبخند زیبائی بر چهره خسته ات نشست و دنیایت سبز شدو با گریه ام دلت لرزید و طوفانی گشت. از همان لحظه فهمیدم که تنها در کنار این نگاه پرمهر و محبت است که احساس آرامش و خوشبختی خواهم کرد. مادر عزیزم روزت مبارک خواهر کوچکم از من پرسید پنج وارونه چه معنا دارد؟ من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار و درختان دیدم! باز هم خندیدم گفت دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید بغلش و بوسیدم و با خود گفتم بعدها وقتی بارش بی وقفه درد سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی پنج وارونه چه م. این منم مرد تا همین دیروز.. مرد پابند آرزوهایت.. مرد یک عمر کودکی لابلای بلند موهایت… خاطرت هست روزگارم را.. جایگاه مقدسی بودم… وزن یک عشق روی دوشم بود.. من برای خودم ی بودم.. من برای خودم ی هستم…دورو ورخورده عشق هم کم نیست… آن که دل از تو برد هر است .. بند انگشت کوچکم هم نیست.. alireza azar-amirabbas glab-milad babaei احساس پرانتزی را دارم
که همه ے اتفاقات خوب
داخل آن اتفاق مے افتد .
آری ؛ خدا را مهمان قلب کوچکم کرده ام …



.




وقتی عبارت ” خدا را به یاد داشته باش “ را می خوانم
در ذهنم و در قلبم گزینه ” همیشه ” را برایش تیک می کنم … به ادامه مطلب بروید چهار سال پیش در چنین روزی (ساعت ۸:۱۵ صبح ) ................... "من" "مادر" شدم . خدایا ممنونم بابت این هدیه ارزشمند و امانت الهی ............ باز هم منو لایق "مادر" ماندن بدان و کمکم کن مادری باشم در خور و شایسته ی این نعمت ......... کنار همسر مهربون، پدر و مادر فداکار و بقیه ی عزیزانم ................. خدایا بابت هدیه ی ارزشمند دیگری که برایمان فرستادی ؛ هم ... ممنو. پنجشنبه که با خانه ی دوست کوچکم تماس گرفتم ٰ مادرش گفت که روز قبل کنکور هیچ نبوده بیرون برن ومطهره کلی غصه خورده.خلاصه رفتیم کوه اونم چه کوهی...زهرمار!هر گوشه یه دختر ژسر نشسته بودن گوه می کشیدن؛منظورم قلیونه...اه اه اه... خودم همیشه وسط هفته مثلا دوشنبه یا چهارشنبه میرم که کوه ببینم و طبیعت زیبا توبه که دگر می...می کجا بود بابا توبه که . امشب من و دل قراری باهم داریم کنار شمعدانی های صورتی اتاق کوچکم دلم را آشتی میدهم با خودم حتی اگر چشم هایم به ماس ببارند دوباره ش ته هایت را جمع میکنم با مهربانی چشمانم دوباره جایت را محکم میکنم بیزارم از تمام احساسهای پوچ و پوشالی محال ، محال است بگذارم دوباره طعم گس عشق را بچشی دستت را به من بده بوسه ای از عمق وجودم به قلب تنهایم تق. من همیشه عاشقم
عاشق ِ شب و ستاره
ماه!
انعکاس چشم های تو
زیر نور ماه
در قرنیه ی سیاه چشم های من!
آه...
می رمَد،می رود،می پرد
عقل از سرم
می شود تمام دین من تباه!
تشنگی،عطش
اصطحکاک تن به تن
لب به لب...
گناه!
من به جرم این
دور میشوم ز تو
رانده از بهشت کوچکم
پناه!
من همیشه عاشقم
زیر نور آفتاب یا که ماه!
این همه بهانه بود و هست!!!
تو، لغزش صدای گرم تو
چشم های تو
نگاه
من کنار تو همیشه عاشفم
با تو خیره میشود دلم
هرکجای شهر،هر زمان
با تو
جز گناه
نیست چاره! نیست راه! +پ.ن۱: عاشقم هنوز! بیش از پیش! +پ.ن۲: بی تو نفس کشیدنم عمر تباه ست... ... ... ... .... درگیر این آشپزخانه ی کوچکم در جهانی که باید خیلیییی بزرگ باشد سرزمین هایش را دیده ام کوههایش را دریاهایش را در کتاب جغرافیای دخترم من اما همچنان درگیر این آشپزخانه ام که آسمان کوچکش را حتی بخار یک فنجان چای هم می تواند برایم ابری کند. . رویا شاه حسین زاده ،از مجموعه ی «باید از یاد من بروی» پ.ن: از طریق اینستاگرام با رویا شاه . قلبهایمان گرفته ازین افکار آلوده... بیاد شهری که پر بود ازین شالوده... عده ای در تاخیر ظهور ... عده ای در نزدیک ظهور سرباز... راه های این جاده یک طرفه... یکی چپی یکی راستی یکی بی طرفه... هر ی بر دلش دریایی ساخته... سربازت به قطره ای اشک دلباخته... ی رنگ تو نیست تو رنگ اشکی... به مانند عباس در دست داری مشکی... که سیراب کنی چشم یاران را... که دیدار کنی اشک آسمان را.... منم تکه ابر کوچکم ولی پر اشکم... دست یاری ندارم ولی دست به مشکم... گر تو اراده کنی جای اشک سر میدهم... با پر باز، پرواز بسوی آسمان ها میدوم...  
رسیدام به انتها ، آغازعشق من تویی
می مانمت درانتظار ، بیا مرا رها مکن
 
دانی که من هم عاشقم ، ای بی م
مرا دراین دشت جنون ، به دست باد رها مکن
 
ماهی این برگه ام و ، با ابر و باران آشنا
میمیرم اینجا بی تومن ، میرآب مرا رها مکن
 
من درهوای عشق تو ، عمری نفس کشیده ام
دانا توای ، به حال خود مرا دگررها مکن
 
. من می دانم .... ته ته های وجود من می داند که یک روز تو مرا صدا می کنی .... یک روز می رسد که تو مرا به نام کوچکم صدا می کنی و با من حرف می زنی.... من میدانم.... یک روز می رسد که من صدای تو را به وضوح خواهم شنید و اگر هول نشوم و اگر یادم نرود با تو حرفهای زیادی خواهم زد.... البته تجربه نشان داده است که من در چنین مواقعی لال می شوم اما اگر تو بخواهی که م. یا مهدی (عج) ! باز منم و اشتیاقی که پایانی ندارد.... باز منم و غربتم از «تو» که خودم برای خودم رقم زده ام. با خطاهای بزرگ و کوچکم.

مهدی جان ! آرزویم نه فقط دیدارت که رضایتت از من شیعه ای است که آ تش با رضایت زمانش گره خورده.

م! شاید یاد و غربتت در روزمرگی هایم فراموشم شود، اما رضایتت را گریزی نیست که تأیید پایان نامه اعمالم هست.<. هوالباقی پرنده ی کوچک من امروز مرد و من او را تنها به خاک سپردم. اشک هایم مدام سرازیر بودند. نه فقط به خاطر آن که مرغ عشق کوچک و نحیفم مرده بود... به دنیا فکر می و به آدم هایی که می روند... وقتی خاک باغچه را می کندم تا مرغ عشق کوچولو را که جای نوک زدن های بی رحمانه ی هم قفسی اش کنار چشم ها و روی سرش پیدا بود دفن کنم، تصویر ک ن فلسطینی در کفن های خونین و غبارگرفته جلوی چشمانم می آمد و مقایسه می اندازه ی غم هایمان را... حجم انسانیت هر فرد به اندازه ی درد ها و رنج هایش است... به اندازه ی دلش... و من چقدر کوچکم...خیلی ناچیز... یه کاغذ بردم کلاس، با یه سکه. سکه رو گذاشتم زیر کاغذ و با مدارنگی روی سکه کشیدم. طرحش افتاد روی کاغذ. همون بازیه بچگی هامون. حیرت کرده بودن. یکشون گفت: « تو جادو بلد بودی؟ من نمیدونستم!» نفری یه سکه دادم بهشون با یه کاغذ و یه مداد. یه گوشه ایستادم به تماشای جادوگرهای کوچکم :) خوشحالیشونو، برق چشماشونو، ایمانشونو، با هیچ چیز عوض نمی کنم.. و ای عشق! ادرکنی... گاهی گم میشوی در دنیای کوچکم نمی خواهم اما...گاهی گم می شوی میان روزمرگی هایم... و من بیزارم از تمام روزهایی که بی تو به سر می ایند... و بار دیگر من در طلوع صبحی که بی حضور تو از همیشه دلگیرتر است به انتظارت می ایستم اری...! می ایستم و می جنگم و می طلبم امدنت را... تا بهار را بیاوری ،تا خزانم را ببری و به دستان پوچ و خالی ام ش. ,,سهراب سپهری,, خواهر کوچکم از من پرسید: پنج وارونه چه معنا دارد ...؟ من به تندی گفتم... این سوال است که تو می پرسی؟ پنج وارونه دگر بی معناست... خواهر کوچک من ت ماند... وسوالش را خورد دیدم از گوشه ی چشمش نم اشکی پیداست... بغلش و ارام گرفت.. او به ارامی گفت که چرا بی معناست...؟ من که در همهمه ی داغ سوالش بودم.... از دلم ترسیدم... توی فنجان نگاهش مان. روزهای عاشقی از راه رسیدست زینب رضا علیهالسلام چشم به جهان گشوده چه نام خوبی برای این دهه گذاشته اند ... دهه ی کرامت! یعنی خواهر و برادر هر دو کریمند ، هر دو میبخشند به اندازه ی نورشان که وصل به خداوند است و بی نهایت... درست در زمانی که حتی فکرش را هم نمی ، زمانی به ذهن کوچکم خطور هم نمیکرد .. در این غفلت ها و قصور هایم... در این بازار کرامت . http://www.lenzor.com/public/public/user_data/p o/3258/3257537-b9b8f0761f270a6c2af27ab68f4a6262-l.jpg چه سخت است وقتی هر روز برتعداد یی غزه خاص ی کودک غزه اضافه می شودای خواهر و برادر کوچکم، نمی دانم چه کنم فقط به پهنای صورتم برای مظلومیت شما ،که مرا بیاد کودک مظلوم کربلا حضرت علی اصغر(ع) می اندازدگریه می کنم و آه آه آه می کشم از این همه تبعیض و مظلومیت سلام .طاعات وعباداتتان قبول این پست فقط یک پست اختصاصی طاها پسر کوچکم است .دیروز که مصادف با روز بیست ویکم ماه مبارک بود ،او توانست اولین روزه کامل خود را در ده سالگی بگیرد .اصلا با توجه به جثه اش و با توجه به این که در خانه همش مشععول خوردن است،اصلا فکر نمی بتواند تحمل کند ،ولی خداوند خودش قدرت تحمل را به او داد وبا ما به افطاری آمد و صاحبدعوت را داخل صواب کرد .موفق باشی پسرم. فکر کنم باران ب مرا شسته امروز توام.....برایم قصه نگو... آ تمام قصه هات تو شهرزادی و من کلاغی که به خانه نمیرسد....تو که رفتی..... کاش جای خالی خودت را هم می بردی...من با این شهر چه کنم؟؟؟....دنیا هرروز در کیف جیبی کوچکم جا میشود...چند اسکناس کهنه.....یک بلیت سوخته ی مترو_که شایداین بار کار کند و مرا به قرارمان برساند_ یک نخ سیگار له شده ....و این جا. کاش همه چیز بر می گشت به عقب .لااقل بر می گشت به روز قبل از تصادف و من می تونستم جلوی اون واقعه دردناک رو بگیرم و شاید امروز پدرم بود و سرنوشتها و تقدیرهیمان جور دیگری رقم می خورد.هرچند اگر که قسمتش رفتن بود به بهانه دیگری می رفت.اما دوران سخت کودکی و نوجوانی از فرزندانش آدمهای ضمخت وافسرده ای بجا گذاشته .کاش بیشتر در کنارمان میموندو . مادر عزیزم ،وقتی چشم به جهان گشودم. قلب کوچکم مهربانی لبخند و نگاهت را که پر از صداقت و بی ریایی بود احساس کرد.
دیدم زمانی را که با لبخندم لبخند زیبائی بر چهره خسته ات نشست و دنیایت سبز شد جدیدترین کاریکاتورهای روز مادر وبا گریه ام دلت لرزید و طوفانی گشت. از همان لحظه فهمیدم که تنها در کنار این نگاه پرمهر و محبت است که احساس آرامش و خوشبختی خواهم کرد.