منوتنهایی هایم

به نقل از خبرگزاریها در مورد منوتنهایی هایم : روزهای بی تو شمارش نمی شوند اجبار می شوند و می گذرند.نمی دانم از کجا شروع شد. دامنه دار شد.فوران کرد و از من عشق با گرفت! نمی دانم شاید شروع یک بازى بچه گانه بود.تصویب شد در تقدیرم که تا ابد زیستنم ، در حسرتت بمانم .سخت باورم مى شود چرا من؟! بعید بود تلخى این لحظات در کامم ماندگار شود . دست کم نه تا این حد. چشمانم جذبه داشت .غرورم بى حد بود . یک عمر به خدا دروغ گفتم و هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد.می توانست اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد.هر آنچه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت.هرچه خواستم عطا کرد و هر گاه خواندمش حاضر شد....اما من هرگز حرف خدا را باور ن !وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم.چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز تا صدای . "بسم رب النور" همدم مى شوى برایم توى لحظاتى که نوشتن علاج کار است.حرف هایم، عقایدم، درد ودل هایم، دغدغه هایم، دلتنگى هایم و کلى چیز دیگر را با تو به اشتراک مى گذارم . هر ازچند گاهى ور اندازت مى کنم و مرور مى شود خیلى چیزها. گاهى برمى گردانى مرا به گذشته ها. گاهى تک تک ِ خط هایت مى شود خاطره ، گاهى عبرت. گاهى تک تک کلماتت مزه مى دهد زیر ِ ز. یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد. اما من هرگز حرف خدا را باور ن ! وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، . برایت از اشک هایم نمی نویسم تا لبخند هایت پژمرده نشود،برایت از غبار غم هایم نمی نویسم تا شیشه شادی هایت مکدر نشود.دلتنگی هایم را برایت نمی نویسم تا حتی لحظه ای دل آزرده نشوی.از پریشانی هایم،از تنهایی هایم،از دلواپسی هایم و از رنجی که بی تو می برم نیز،نمی نویسم چون دوست ندارم آشفته و دلواپس شوی.حتی همین چند سطری که الان نوشتم به آتش . کو خودم کو ایده هایم
کو شعرهایم دل تنگیهایم
در چهار چوبی پیله بسته ام
و از دیوار اعتمادم بالا میروم
به نفس نفس افتاده ام
این روزها به قطب نما هم شک دارم
به ثانیه های آشفته در گوشم
به پ رنگ صورتم
در زمان بگو فکر نکن!
در آغوش رفیق مرگ
از ورزشکار دوصدمتر هم برنده ترام
در خلاف جهت تابو
ایده هایم را در خا. همیشه تنها بود. میان او و تنهایی ش من روییده بودم. به مراقبت نیاز داشتم، به ی که این شکوفه ها را به ثمر بنشاند. گاهی به خواب هایم می آمد. زیر چشم هایم آب، روی دست هایم خاک می ریخت. بعد تمام سوی چشمش را یکباره سمت من هدایت کرد. نور بر خواب هایم سپیده ی صبحی بود که او آغاز می کرد. بزرگ شدم و از تنهایی ش قد کشیدم. حالا او بود، من و حجم تنهایی ک. چشم هایم را که می بندم، رژه می روی پشتِ پلک هایم، قیامتی میشود وسط آن همه کلمه و خاطره و لبخند و اشک. جمع می کنم حواسم را ، پلک هایم چین می خورند، مژه هایم تیر می کشند ،  تو شانه هائم را تکان می دهی تا از این خلسه بیدارم کنی، من اما سماجت افکارم را ترجیح می دهم ی چشم هائم را باز نمی کنم، تو دست هایم را ها می کنی من اما گرم نمی شوم، پیشان. با خود فکر می .. که اگر نباشى چه میشود؟! اصلا مگر چیزى میشود... تو نیستى و من هر روز یک فنجان میگذارم! یا مثلا خواب هایم را بر بالشت میروم! مگر نبود بازوى چپت مهم است!! اگر نباشى لباس هاى زیبا تر میپوشم! حتى ممکن است به برف بازى هم بروم!! اصلا شال گردنم را در خانه میگذارم ، موهایم که خیس بود در خیابان میدوم!! میبینى ... اگر نباشى نه فنجان ها نا. شانه هایم را که لمس میکنیچیزی شبیه حبابدر حافظه چشمانم تلنگر میخورد...تو را با همین سادگی دوست خواهم داشت...همین که در خصوصی ترین رویاهایم حضور داریو...حرف هایم عقیم نشده اندبرایم کافی ست.همین که میدانم هستیآن هم برای من...کافی ست!...تنها با شعفی صادقانه در دلم احساست میکنمبه همین سادگی...
از عشق تو یک دفتر بی خاطره مانده
چون داغ غزل روی دل قافیه هایم

حرفی نزده توی دلم جمع شد و بعد
- بغضی شد و ترکید در این مرثیه هایم

ای کاش کمی فرصت ابراز شدن بود
ثابت نشده مانده همه فرضیه هایم

سیگار به سیگار تو را درد کشیدم
با دود غلیظی که درون ریه هایم

خاموش شده شعله ی احساس درونم
تاریک شده شعشعه ی ق. سلام.می دانم خیلی دیر آمدم.می پنداشتم که بی یاد تو زنده خواهم مانداین عادت همیشگی ام است که درد هایم را برای تو می آورم و تو هیچ نمی گویی بر ع این زمینیان.فقط مرا در آغوش خود می فشاری.اما من هیچ نمی فهمم و می گویم ی را ندارم.اگر عوض این همه شکایت فقط یک لحظه به تو فکر می .،گرمی دستان مهربانت را روی سقف دلم حس می .هر وقت برای جبران آستین بالا می زنم می گویند خیلی دیر است برای بودن برای باز گشت اما تو را با تبسم هلال وارت می یابم که در تاریک ترین لحظات من هم می درخشی. اندازه ی تمام درد ها و لبخند هایم دوستت دارم. بیابگذار خنده هایم
بی جان نباشند دیگر
بغضهایم
بروند پیِ کارشان اصلا
ودیگر جا خوش نکنند
درمیانه گلویم
و هی یادم بیاورند
ک دلخوشی هایم
رنگ باخته اند......
بیاییم به جاى اینکه از غمهایمان بنالیم به آنها ببالیم
حواسمان باشد هر در درگاه خداوند عزیزتر است
رنجهاى بیشترى را ظاهرا مى برد …..
و به شخصه از ش ت هایم بیشتر از موفقیت هایم بهره بردم
اگر نگاهمان را به رنجها عِوَض کنیم دیگر آزارمان نمى دهد
بالیدن به غمها یعنى قدرتمند باشیم
و بدانیم در طرح الهى ما وما باید از این مسیر ها عبور کنیم
احمدحلت ببالیم ننوشته هایم را ننوشتم
ننوشتن هم عالمی دارد...
ننوشتن هایی که تا سرحد خفگی میبرتت هم عالمی دارد...
ننوشتن هایی که فقط کاغذی نیستن...
ننوشتن هایی از جنس غبار ...
ننوشتن هایی از جنس دلگرفتگی های این روز های بی حالی و پر از درد...
ننوشتن روی مواد جامد این دنیا عالمی دارد که نوشته های ذهنی ام که گاهی فقط در دو کلمه خلاصه میشود. عبور سهمگین سال ها
ما را بیگانه می کند
همین قدر دور و ناشناخته
تو به در می خندی
من به دیوار
در و دیوار شاکی اند
از حرص لای مشت هایم.

در باز بود
تو شکفته بودی
وقت بوسه بود.

اینک مشت هایم
اشک هایم
پشت دیوار دنیاهایمان
سیل شده اند
موج برداشته اند السلام علیک ایها ال الرئوف ... و سحرگاهان، عطر حریمت، جان ها را روح تازه ای می بخشد. آمده ام به حریم رحیمت ای آقای خوبان. چه زیباست که دیگر دیدگانم، چیزی به جز گنبد والای طلایی ات را نمی بینند. چه زیباست که دیگر گوش هایم چیزی به جز مناجات سحرگاهانه حریم مهربانی ها را نمی شنوند. چه زیباست که دیگر دست هایم پر است از صفای پنجره های ضریح معشوق. سلام! آقای مهربانی و لطف و کَرَم! من آمدم؛ فقیر و خسته بدرگاهت آمدم رحمی. مرا از آ به اول بخوان اندوه از شانه هایم بتکان! بر چشمان بى قرارم جادویى بیفکن! بازوان نحیفم را به نوازش هایت آرام کن! چون اول بار، لمس قلب گنجشکى با دست هاى کوچک کودک ، دلهره ى باختن بى آموز! با چشم هایی که همیشه درِ خانه ى خورشید مى زند، پروانگان پیراهنم را به دشت آزاد ساز! فرستاده اى که دلیلى نمى یابد بر یش، و لبخند هایى که گم مى شود در گیر و دار پیشانى خیره به تو، عبادت شاد زیستن هایى کن که تمرین کم است!! به عقل سپیداریم نمى گنجد منطق! از دل بیشتر مى لغزد هر آن براى حل راه هاى منتهى به مأمنى که هیچ دستى نمى سازد! مى جوشد جسمى در من و آه که نمى تابد خستگى وشان من به ذهن ى! آه که چقدر تنها شده ام و باور ها نمى رسد به جسم تپنده ى ى! نزدیک بیا، به رنگ رفته ى گیسوانم، چشم هاى بى فروغ بى هوده نگاه مکن! دلیلى پیدا مکن! بهانه اى باش براى برگشت شادى گم شده ى چشمانم ... تو چرخش زمین و کرات دیگر را عجیب مپندار ! کمى نزدیک بیا! اندوه از شانه هایم بتکان! آرى از مهربانى، شانه هایم بتکان! این روزها بغض هایم بوی پدر می دهد قدم که برمی دارم تا راه بروم میل رسیدن نیست مگر وصال پدر چشم هایم انگار می خواهند ببارند برای ی که هر لحظه می گفت دخترم بنشین تا دورت بگردم....... کاش می بود تا من یک عمر دورش می گشتم کاش می شد صدای نفس هایش را بار دیگر می شنیدم کاش یکبار صدایم می کرد فقط یکبار دیگر............ وای بر من وای بر من........................ پا به پای کودکی هایم بیا
کفش هایت را به پاکن تابه تا قاه قاه خنده ات را ساز کن
باز هم با خنده ات اعجاز کن پا بکوب و لج کن و راضی مشو
با ی جز عشق همبازی مشو بچه های کوچه را هم کن خبر
عاقلی را یک شب از یادت ببر بازی کن به رسم کودکی
با همان چادر پولکی طعم چای و قوریِ گلدارمان
لحظه هایِ نابِ بی تکرارمان مادری از جنس باران داشتیم
در کنارش خواب آسان داشتیم یا پدر اسطوره ی دنیای ما
قهرمانِ باورِ زیبای ما قصه های هر شب مادر بزرگ
ماجرای بزبز قندی و گرگ غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان نداشت هر ی رنگ خودش، بی شیله بود
ثروت هربچه ، قدری تیله بود ای شریکِ نان و گردو و پنیر!
همکلاسی ! باز دستم را بگیر مثل تو دیگر ی یکرنگ نیست
آن دل نازک برایم تنگ نیست؟؟؟ حال ما را از ی پرسیده ای؟
مثل ما بال و پرت را چیده ای؟ حسرت پرواز داری در قفس؟
می کشی مشکل در این دنیا نفس؟ ساده گی هایت برایت تنگ نیست ؟
رنگِ بی رنگیت اسیر رنگ نیست؟ رنگِ دنیایت هنوزم آبی است؟
آسمان ِباورت مهت است؟ هر کجایی شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم کودک بمان باز باران با ترانه ، گریه کن!
کودکی تو، ک نه گریه کن! ای رفیق روزهای گرم و سرد
ساده گی هایم ، به سویم باز گرد. نازنین مرادی باز باران با ترانه وقتیکه در این دنیا... دلخوشی ای برای رفع هیچیک از دلتنگی هایم نیست.... من به کدام نداشته ام... به کدام دلتنگی ام.... به کدام دنیایم... دل خوش باشم به این دنیا؟ و من کودکی ام که با تمام شیطنت هایم...اشتباه هایم و ابکاری هایم.... سالهاست که تشنه ی دستان پدری هستم... حتی به محبّت سیلی اش... (بازآ که بی تو یتیتمیم در بی خبری و غفلت!) یک روز میرسد........ یک ملحفه ی سفید ، پایان میدهد به من...... به مس ه بازی هایم...... به شیطنت هایم...... به بازیگوشی هایم.... به خنده های بلندم..... روزی که همه با دیدن ع م روی دیوار بغض میکنند و میگویند: دیوانه ،دلمان برای شیطنت هایت تنگ شده .... هنوز مایع سرخ درونم در تک تک دانه هایم جریان دارد! انار کوچولو سالم است!مشکل خاصی هم ندارد ایراد از دانه هایم(رگ هایم)بود که به زودی برطرف خواهد شد!با کمی قرص و آمپول و ... فکر کنم زیادی دانه هام تپل شدن..ظرفیت پذیرش این همه خونُ ندارن برای همین میفرستنشون بیرون!d: دلم دو دست مهربان میخواهددستانی از جنس نور و عشق ،از جنس لطافت ،مثل دستان خداتا ارام وزیبا... به زیبایی شکفتن گلی بزرگ و قشنگ از دل غنچه ی تنگ و کوچک....به زیبایی شکفتن گلی با رنگ روشن اما از دل غنچه ای تیره رنگدلم دستان مشکل گشای خدا را میخواهد که باز کند گره تلخ زندگی ام رادستان با سخاوتی که گاه در غالب دست دوستی در سرمای زمستان گرمای . یک روز میرسد که یک ملافه ی سفید پایان میدهد به من . . . به شیطنت هایم . . . به دلتنگی هایم . . . به خنده های بلندم و به بغض هایم . . . روزی که با دیدن ع م بغض میکنی و میگویی : دیوونه دلم واسه مس ه بازیهات تنگ شده پاشو.... . . . چه زیبا گفت خسرو شکیبایی... تا زنده ای در برابر ی که به خودت علاقه مندش کردی مسئولی .....مسئولی در برابر غم هایش... در برابر اشکهایش....در برابرتنهاییش...(مسئولیتتو قبول نکردی!) اگر روزی فراموش کنی دنیا به یادت خواهد اورد... ولی تلخیش زیاده من... به شخصه خواهش میکنم ازش، منظورم دنیاس باهات کاری نداشته باشه... طاقت نمیاری...من دارم میشکنم زیر بارش...
نگران من و کاغذ ها و قلم ش ته ام نباش... این "منم" که برای تو می نویسم...."من" و نوشته هایم دستمان را جلوی نگاه هیچ عابری دراز نمیکنیم....کاغذ هایم برای من "جان" است....نمیگذارم به اجبار به سراغشان بیایی...قلم ش ته ام جان داده در راه این کاغذ هایی که آشفته بازار روزهای سخت من است... و اما "من"....دل نگران این روزهایم بودم که نوشتنم نمی آمد....میت. لب هایت را می خوری که مضطربم کنی که تن مفهومی داشته باشد و انسان برهنگی اش را به رخ تاریخ بکشد... کش می آیی، قوس می خوری و آفتاب آفریده می شود لحظه ای می آسایی و باز هم لب هایت را می خوری می آشوبم و صندلی ها به تو لبخند می زنند کفش ها به تو لبخند می زنند و خواب ها... خوب خو ده ای – خدا – خواست که شعر آفریده شود – خدا – که تو آفریده شدی که کف.
چه سخته تو گریه هات نفس کم بیاری... اونوقت اون به یکی دیگه بگه نفسم...!

یک روز میرسد... یک ملافه ی سفید پایان میدهد... به من... به شیطنت هایم... به بازیگوشی هایم... به خنده های بلندم... روزی که همه با دیدن ع م بغض میکنند و میگویند: دیوانه...دلمان برای مس ه بازی هایت تنگ شده...
حالا بعد از ی ال وقفه دوباره دانشجو شدم. امروز که رفتم مدارکم را بگیرم و ببرم علامه برای ثبت نام عجیب دلم گرفت و بغض کرد برای چند دقیقه همه سالهای حضورم در دانشکده را مرور . حال عجیبی بود عین لحظه ی مردن آدم که همه چیز میاد جلو چشم آدم یک سالی که گذشت من بودم و مادرانه هایم و من بودم خاطرات معلم گونه ام امسال به مادرانه هایم ،به معلمانه. به نام او چشم هایم باد کرده اند . خواب هایم حداکثر یک ساعت می شوند .نمی دانم چه شده است که حتی پوستم کم کم دارد میافتد و رنگ عوض می کند. لب هایم اما قفل شده اند و اخم هایم محکم .راستش خیلی مشتاقم که باز یک دل سیر گریه کنم علی الخصوص که این روزها باز هم رضا را دیده ام دارد مثل تو می شود . دارد وجودم را رنگ می دهد دارند میخنداند اما باور کن نم. م ع استقلال گفت: تجربه خوبی از مصدومیت هایم در گذشته نداشتم و به همین دلیل زود از بازی بیرون آمدم تا این مصدومیت تشدید نشود. خسرو حیدری در پایان دیدار تیم های استقلال و پیکان که با برتری پرگل آبی پوشان به پایان رسید، گفت: در دو سه هفته اخیر واقعا توانستیم امتیازهای خوبی جمع کنیم تا این موضوع نویدبخش فصلی خوب برای استقلال باشد.
به نقل از فارس، وی ادامه داد: مقابل پیکان هم بازی را بردیم و هم فوتبال خوبی ارائه کردیم. امیدوارم با ساختن تیمی خوب بتوانیم فصلی خوب را برای استقلال و هوادارانش بسازیم.
حیدری در مورد تعویضش در نیمه دوم گفت: تجربه خوبی از مصدومیت هایم در گذشته نداشتم و به همین دلیل زود از بازی بیرون آمدم تا این مصدومیت تشدید نشود.
م ع استقلال گفت: اوایل بازی گره خورده بود و توانستم با گ نی ام گره بازی را در همان دقایق نخست باز کنم. یک بار دیگر تأکید می کنم که خوشحالم بازی خوب مان با یک پیروزی پرگل همراه شد. بنشین رو به روی چشم هایم.دست هایم را بگذارم زیر چانه و نگاهت کنم.چیزی نپرس و فقط انعکاس غم را درون ِ مردمک چشم هایت ببین.این غم آنقدر عمیق هست که در ذهنت ماندگار شود.هروقت خواستی مرورش کن.بشمار لایه های این اندوه را.مبادا لایه ای را جای بگذاری.تعجب نکن.شمارشان از تعداد روزهای تمام بهارهایی که دیده ام بیشتر است.خیلی هایشان را اشک شده ام و سکوت.هی ته نشین شده اند و من ته کشیده ام..حالا تو فکر کن این حجم اندوه در دل چقدر رنج دارد و زجر.غم هایی عمیق که می نشینند توی چشم هایت و دلت را می شکنند.می دانی؟هر لایه ی غم توی چشم هایم،یک ترک روی دل است.شاید هم بیشتر..کافی ست اندوهت تداعی شود تا غبار غم دوباره جاخوش کند و یک جای ِ دلت درد بگیرد.حالا نمی دانم این دوباره ها هم حساب می شود یا نه؟کاش حساب نشوند.آن وقت می ترسم...بیخیالش. می خواهم نگاهت کنم.چیزی نپرس... +مُرداد ِ پُر واقعهٔ من؛ شاید قرار است امسال برایم رُخدادی تلخ را رقم بزنی که اینگونه آغاز شده ای.! عنوان:احمد شاملو کتاب هایم را پرت می کنم توی کوله ام. تقریباً دیرم شده، اما عجله ای ندارم. مدرسه که جایی نمی رود. کفش هایم را از جاکفشی برمی دارم و داد می زنم: «ماماااان... من رفتم...» شانه هایم را بگیر ... تکانم بده ...
و در چشم هایم فریاد بزن تا شاید باور کنم که دارم به سمت تو بر میگردم ....

#افر_الی_الحسین ... .
+یا علی ... امشب بوی باران تازه است
ماس گریه بی اندازه است

تازگی ها شب برایم آشناست
من و شب هستیم، غم هم پیش ماست

آسمان امشب کنارم آمده ست
انتظارم ، انتظارم آمده ست

عشق با آلاله خلوت کرده است
با نگاه لاله صحبت کرده است

چشم من خاصیت شب بو گرفت
شب به بوی اشک هایم خو گرفت

می نویسم گاه زیبا ، گاه زشت
مانده ام در لابه لای سرنوشت

روز از گنجایش غم خالی است
شب برای گریه هایم عالی است میگویم مرا از درون متن هایم پیدا کن، از درون تک تک واژه هایی که شبُ روز به خورد مغزم میدهم و با انها زندگی میکنم. میگویم مرا از درون بی حوصلگی هایم پیدا کن از بین وقت هایی که گوشه ای مینشینم و بدون کلمه ای حرف و اشکی برای ریختن ت میشوم. میگویم مرا از درون بی خو هایم پیدا کن همان وقت هایی که از دست کابوس های شبانه دلم میخواهد سر به بیابان. آمدم دنیایت رادیدم هرچه سعی دلخوشی هایم رادرآن پیداکنم نشد دنیایت جای دلخوشی هایم نبود برای دلخوشی هایم زیادی بدون محبت بود تلخ شدم در دنیایت اماتاهروقت خواستی ماندم حتی وقتی فراموش شدم من نگذشتم از دنیایت ازحال بدت حتی از خودت که شده بودی قسمتی از وجودم...
من دیگر درس هایم را بیخته ام و ورق هایم را آویخته ام
این بار نوبت من است تا به تلافی تمام آن سال ها کافه ها و خیابان ها و پس کوچه ها را بگردم
آه از این دی ماه ناهنجار
هر سال با هم امتحان داشتیم
و امسال با خاطراتت قدم می زنم م.آواره
94/10/23 ادامه ی بملب های خسته ی خنده رو
از دور
دلی غمگین را نشانم دادند
" دلتنگی را فریاد کشیدم"
ادامه ی بم
ساعت
به زور از نه
می گذرد
موهایم ابتدای مواجی یک دریا می شوند
شقیقه هایم
رویا می بافند
رویا می ریزد روی شانه هایم
دستهایم گره می خورند به بغضم
و
زانو هایم لرزه می زایند

سر می گذارم روی ی ب. یاوه های بیخودی دارم به سر یاوه هایم، حال را بد می کند جمله هایی با تم فریاد و درد جمله هایم، حال را بد می کند اضطراب تازه ای دارم به دل چهره ای سرد و سیاه و منفعل نغمه ای بیجا درون گوش من نغمه هایم، حال را بد می کند کاشکی یک روز بیدارم کنید هر شب این کابوس و بختک با من است دخمه هایی هست در خوابم زیاد دخمه هایم، حال را بد می کند من تمام وا. همچنان از سکوت سرد شبانه میفهمم که آسمان بی مهتاب است چه سخت است دل کندن ،چه سخت است فراموش ، بی خیال شدن، خود را به آن راه زدن این سختی تقاص سکوت است تقاص فاصله ای است که سکوت خالق آن است ، خواستم تا بار دیگر چیزی بنویسماما نه قلم نوشت و نه کاغذ نوشته هایم را روی خود حک کردچرا که هر دو دانستند که باید دوباره شرح و حال غم مرا بنویسندقلم. معبودا! آن گاه که بانگ اذانت را می شنوم، آرزو می کنم که کاش صدایم را به من باز گردانی تا باز هم بتوانم تنها تو را بخوانم و تنها از تو یاری بطلبم. نفس هایم عطر نام تو را گیرند و چشمانم زلال نگاه دلدادگانت را دریابند. پس دستانم را به وضو می سپارم و دلم را به سجاده ای لبریز از نور امید که صدایم را، نگاهم را و نفس هایم را در پناه خویش هدایت فرمایی.یا قاضی الحاجات معبودا! آن گاه که بانگ اذانت را می شنوم، آرزو می کنم که کاش صدایم را به من باز گردانی تا باز هم بتوانم تنها تو را بخوانم و تنها از تو یاری بطلبم. نفس هایم عطر نام تو را گیرند و چشمانم زلال نگاه دلدادگانت را دریابند. پس دستانم را به وضو می سپارم و دلم را به سجاده ای لبریز از نور امید که صدایم را، نگاهم را و نفس هایم را در پناه خویش هدایت فرمایی. یا قاضی الحاجات معبودا! آن گاه که بانگ اذانت را می شنوم، آرزو می کنم که کاش صدایم را به من باز گردانی تا باز هم بتوانم تنها تو را بخوانم و تنها از تو یاری بطلبم. نفس هایم عطر نام تو را گیرند و چشمانم زلال نگاه دلدادگانت را دریابند. پس دستانم را به وضو می سپارم و دلم را به سجاده ای لبریز از نور امید که صدایم را، نگاهم را و نفس هایم را در پناه خویش هدایت فرمایی. یا قاضی الحاجات معبودا! آن گاه که بانگ اذانت را می شنوم، آرزو می کنم که کاش صدایم را به من باز گردانی تا باز هم بتوانم تنها تو را بخوانم و تنها از تو یاری بطلبم. نفس هایم عطر نام تو را گیرند و چشمانم زلال نگاه دلدادگانت را دریابند. پس دستانم را به وضو می سپارم و دلم را به سجاده ای لبریز از نور امید که صدایم را، نگاهم را و نفس هایم را در پناه خویش هدایت فرمایی. یا قاضی الحاجات معبودا! آن گاه که بانگ اذانت را می شنوم، آرزو می کنم که کاش صدایم را به من باز گردانی تا باز هم بتوانم تنها تو را بخوانم و تنها از تو یاری بطلبم. نفس هایم عطر نام تو را گیرند و چشمانم زلال نگاه دلدادگانت را دریابند. پس دستانم را به وضو می سپارم و دلم را به سجاده ای لبریز از نور امید که صدایم را، نگاهم را و نفس هایم را در پناه خویش هدایت فرمایی. یا قاضی الحاجات بـِ . همان آهنگ همیشگى را پلى و بالا ه نوشتن اولین پست را شروع ! یعنى مدت ها بود میخواستم اما پر از سختگیرى و وسواس بودم براى انتخاب اسم وبلاگ و قالب و ... ولى بعد از کلى خوددرگیرى همه را کنار گذاشتم تا بنویسم ! بنویسم همه ى فکر و حال و احساس هایى که گاه و بیگاه به ذهنم هجوم مى آورند و اما زود مى گذرند و وقتى دلم هوایشان مى کند باید کلى به خ. بعضی وقت ها به دست هایم نگاه می کنم و فکر می کنم
می توانستم پیانیست بزرگی بشوم یا یک چیز دیگر. ولی
دست هایم چه کرده اند؟ یک جایم را خارانده اند ، چک
نوشته اند، بند کفش بسته اند، سیفون کشیده اند و...
دست هایم را حرام همین طور ذهنم را...
رمان عامه پسند از چار بوکوفسکی صبح هایم ته کشیده اند
صدایم کن...
تا از لهجه کلامت،
سپیده در من بروید... ع عاشقانه غمگین برای خودم مردی شده ام بی صدا گریه میکنم این روزها در سکوتی سخت........................... اما قلبم هنوز دخترانه میزند من مرده ام در دنیا ذهنم آشفته خواب هایم پریشان خنده هایم دردودل هایم با دیوار وبلاگ میزان همدردی هاهم در حد کامنت وتکرار پشت تکرار خودم