میخوام بنویسم

به نقل از خبرگزاریها در مورد میخوام بنویسم : با اومدن فبلت به زندیگیم و کمتر باز و روشن لب تاپ انگار اینجا رو هم به فراموشی سپردم اما نه واقعیت اینه هر روز این پیج رو باز میکنم و سعی میکنم یه چیزی بنویسم و هیچ چیزی هیچ کلمه ای در زبانم نمیچرخه که بنویسم ولی امروز به این فک که چرا با باز شدن این پیج برمیگردم توی دنیای 4 سال پیش؟؟؟ زندگی من همین روزها ست همین اتفاقاتی که الان داره م. میخوام بنویسـم

از نامرכے כوست

میخوام بازے ڪـنـم با ڪـلمات

و بنویسـم

از כوستایــے ڪﮧ دلتو میشـڪـونـن

ولی تو سـڪوت مــے ڪنــے

چون دوستشون כارے

میخوام بنویسم از

כوستــے ڪـﮧ باهات مونـد،

ولــے موندنش از هر رفتنــے سختره

میخوام بنویسـم از כلـم

از تــــﮧ تــــ. سلام منم میخوام بنویسم...جدیدا خیلی دلم بیشتر میخواد بنویسم و نمیدونم که چرا کمترمیتونم بنویسم... موضوعات نیستن...جمله ها جاری نمیشن ..کلمات نمیان...ویا که حروف رو نمیتونم کنار هم بذارم.. حالا هرچی.. بالا ه یه موضوعی رسیدم که میخوام براش بنویسم.. ما از هر چی بنویسیم بالا ه اگه مستقیم به خودمون مربوط نشه غیر مستقیمش که نگاه کنیم میشه... من. خدا جونم بهم یه ارمشی بده دلم هوای مشهد کرده دلم اون مشهدی و میخواد که قرار بود یه روز باهاش برم... اما الان میخوام هر چی زودتر برم مشهد دلم هوای حرم کرده میخوام یه دل سیر بشینم تو حرم دعا کنم حرف بزنم .... احتمال زیاد اگه رضا طلبیدم بهمن میخوام از طرف برم خدا کنه بشه برمممممم.
سلام بچه هاامیدوارم خوب و خوش و سلامت باشیدممنونم که بهم سر زدید
این پست رو میخوام شما بگید چطور بنویسمع بیشتر دوست دارید یا سفر نامه؟هر کدوم بیشتر رای آورد همون کارو میکنمدوست دارید گزارش سفر طول خلیج فارس ( مشهر-بندرعباس) چطوری باشه؟
منتظر پیشنهاد ها و نظراتتون هستم.....

همین حالا ... همین حالا که دستمو زیر قطره های بارون ناگهانی اصفهان گرفتم و بعد دستمو کشیدم به صورتم ... همین حالا ، میخوام برات بنویسم ... میخوام برات بنویسم که نمیخوام ازت لحظه ای ناامید شم ... میخوام بگم میدونم یه روز می میرم ... و میترسم از اون روز ... نه از خود واقعه ی مرگ که اونو دوست دارم ... ولی میترسم از اینکه کثیف و خاکی باشم اون موقع .... پسر خوشگلم و نازنیم رو پنج شنبه مورخه 3/11/92 ساعت 35/9 صبح در بیمارستان سید ال یی سنندج دنیا اومدی و با به دنیا اومدنت دنیا رو بهمون دادی ... همون روز تو بیمارستان بابایی اسمت رو محمد گذاشت محمدم عزیز دلم خیلی دوست دارم ببخش عزیز دلم این چند وقت برات ننوشتم ... دیگه میخوام برات بنویسم تا همیشه برات بمونه سلام ببخشید اگر دیر شد از فردا میخوام ادامه اشو بنویسم چون خیلی عقبم باید تا آ شهریور تموم بشه تو سایتیم که میذاشتم الان ه تازه تو نودو هشتیا عضو شدم ولی نمیدونم چرا جایی که باید چیز بنویسم باز نمیشه اگه شما یا مدیر میدونه بهم بگه دو دلم اول خط نام خدا بنویسم یا که رندی کنم و نام تو را بنویسم همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنیست به خدا خود تو بگو نام که را بنویسم صاحب قبله و قبله دو عزیزاند ولی خوشتر آن است من از قبله نما بنویسم آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین قصه ی درد به امید دوا بنویسم قلمم جوهرش از جوش و جراحت باقیست پست باشم که پی نان و نوا بنویسم بارها قصد خطر و گفتی ننویس پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم بعد یک عمر ببین دست و دلم می لرزد که به هم آمیزم و ما بنویسم چون تن و جانند مخواه و مگذار این دو را باز همین طور جدا بنویسم شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامیست باز حتی اگر از سوگ و عزا بنویسم با تو از حرکت دستم برکت می بارد فرق هم نیست چه نفرین چه دعا بنویسم از نگاهت به رویم پنجره ای را بگشای تا درآن منظره ی روح گشا بنویسم عشق آن روز که این لوح وقلم دستم داد گفت هر شب غزل چشم شما بنویسم میخوام بنویسم نمیدونم چجوری باید شروع کنم این شروع خیلی سخته.

در مورد کت که خوندم میست اون رو وقتی خواستم بخوابم مینویسم یه خورده درگیزشم یعنی فکرم مشغولش اثهست اما الان یه چیز دیگه میخوام. سلام بچه ها من اومدم....تابستون شروع شد و من دوباره اومدم میخوام یه داستان جدید رو شروع کنم به نوشتن متاسفانه داستان باران تنهایی رو نمیخوام ادامه بدم....چون کلا فکرم عوض شده و میخوام یه داستان قشنگ تر بنویسم.... از شما میخوام کمکم کنید تا دوباره بازدید وبلاگم زیاد شه... مرسی گل های من :* به این نتیجه رسیدم که کیبورد چشم داره میخوام بنویسم من امروز خیلی خوشحالم یهو سرم بالا میگیرم میبینم نوشتم>>> lk hlv,c odgd o,aphgl حالا حالا موقعی میخوام بنویسم مثلا site saz roya خوب که نوشتم میبینم نوشتم >>> سهفث سشظ قخغش آخه یعنی چی این کارا کفر آدمو در میاره بچه ها نمیدونم چه طور داستانی بنویسم !دلم میخواد یه داستان بنویسم که واقعا تاریکی رو نشون بده رو موضوعش فکر خیلی اسمش اینه(سیزدهمین سلحشور تاریکی)درست نوشتم دیگه؟راستش این تو قرون وسطی اتفاق می افته! یه چیزم هست میخواستم که پیروان رو ادامه بدم یعنی سری جدیدش ولی یه جورایی نمی خوام میخواستم یه داستان بنویسم کپ ای هندی که خیلی احساس . کلی از مطالب ۹۳ رو پیدا دارم کم کم اضافه میکنم. چیزایی که توی اون مدت که اب بود هم میخوام بنویسم. به علاوه ی مطالب الان. یعنی سه گروه میشن. ماجرای اینکه وقتی میخواستم بیام تهران دعوا و ناراحتی پیش اومد و حال و اضاعمون رو ریخت به هم نیازی به توصیف و تفسیر نداره. فقط این خوب بود که خودم میفهمیدم چقد مدل فکر م نسبت به قبل تغییر کرده. ولی هن. صبحی دوباره رسیده است ، بی هیچ خستگی اکنون حتی توان فکر هم ندارم ، دوست دارم بی هدف بنویسم و بنویسم و بنویسم دوست دارم هر کلامی از ذهنم غبور می کند ، هر شه ای ، هر چه باشد بی درنگ بر این سپیدی مطلق بنویسم نمی دانم از که باید بگویم از چه و چرا گاهی احساس می کنم چیزی از خودم برای من نمانده است نه ! این حس حالای من است زمانی که به هیچ مطلق فک. باید غزلی ساده برایت بنویسم از جام و می و باده برایت بنویسم دلخونم و رنجور در این پیچ و خم عشق بگذار از این جاده برایت بنویسم سخت است که ثابت کنم آیینه دروغ است با خویش در افتاده برایت بنویسم امسال گره خورده بهارم به لب تو آماده ام، آماده برایت بنویسم حوای منی با چه زبانی به چه شکلی؟ از آنکه تو را زاده برایت بنویسم باید که ز احساس و اش. یه سری چیز میز ریز میخوام بنویسم توش فانتزیها رو له و لورده کنم:دختری که دوغ آبعلی میخوره به رئیس گفتم: "تو نوشتن گزارشم گیر ." گفت: "واقعا مشکلتون چیه که نمی تونین این گزارشو بنویسین؟" جواب دادم: "خودمم نمی دونم." و دوباره زل زدم به نوشته های گزارشم روی مانیتور کامپیوتر. کلافه بودم. گرسنه بودم. خسته هم بودم. یک هفته است می خواهم گزارشم را بنویسم اما نمی توانم. در جمله بندی ها گیر می کنم. اصلا خودم نمی دانم دقیقا می خواهم راجع ب. پرم ازگریه نمیخوام ى اشکامو ببینه نمیخوام هیشکى به جزتو دیگه روبه روم بشینه نمیخوام وقتى که اشکام روى گونه هام میریزه دستى غیر دستاى توگل اشکاموبچینه میخوام آروم بگیرم تودستاى پاک و نجیبت ى غیرمن نباشه توى قلب نازنینت روى قلبم پا نذار نرو که من دیوونه میشم من میخوام که باتوباشم تنها آرزوم همینه... من تصمیم گرفتم بنویسم، این روزا رو بنویسم، اگه دیدم وقت شد سراغ قبلیها هم میرم، ولی حداقل مواظب امروزی ها باشم. هدر نره. اوضاع فکری و روحی خوب نیست، جز وقتایی که سرحالی و شوخی میکنی و من کلی میخندم.همه ش فکرم مشغوله که چیکار کنم. کارم رو، خونه، ازدواج، جابجایی، سنم، تو، شرایطی که میتونه بعد از جابجایی بوجود بیاد، خواستگار، جامعه، زم. ***کامنتارو فعلا تایید نخواهم کرد.نه حسش هست نه حوصلش.فعلا فقط میخام بنویسم.ممنون از همه دوستای گلم که کامنت گذاشتین.میخام اون چیزی که تو دلم هستشو بنویسم.ولی وقتی فکر میکنم میبینم قرار نیست هر اون چیزی که تو دل آدم هستش رو همه بفهمن.اون ی که باید بدونه خودش میدونه.چه اون حرف زده بشه چه نه.خیلی دلتنگمممممم خیلیییییییییییی.
حتما یادم بنداز از دیروز با زهرا وُ وی کافه و سینما فرهنگ بنویسم, یادم بنداز از حال درونیم و حسم به آدما بنویسم یادم بنداز از هیجان نصفه و نیمه م برای سفرمون بنویسم, یادم بنداز از شعر فاطمه سادات بنویسم یادم بنداز بنویسم از اینکه چه حسی - و در واقع هیچ حسی - ب سال نو ندارم یادم بنداز از اینکه یه موقه هایی دوست دارم چن نفرو بغل کنم و بگم . چندماهی بودکه توکلبه تنهاییم مطلب نمیزاشتم که الان دوباره اومدم والان میخوام دوباره چندسطری بنویسم الان که دارم اینجا مینویسم 1394.1.3هستش وایام نوروز رودارم میگذرونم حالم بد نیست امااونجوری هم که دوست دارم باشم نیستم ماایرانیابایدشیوه مهرورزی ودوست داشتن روتمرین کنیم ویاد بگیریم نه فقط نسبت به خانواده بلکه نسبت به اطرافیان همش. حتما بخونش خیلی قشنگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نوشته ى یک پزشک.....' دیروز کلینیک بودم پسری اومد یه خالکوبی اسم دختر رو دستش بود گفت میخوام پاکش کنم'''' گفتم اسم کیه گفت اسم عشقم هست'''' میخوام پاکش کنم یه اسم دیگه بنویسم'''' گفتم این چه عشقی بود پس که درد خالکوبی را تحمل کردی''' گفت دادا دیروز جلو دفتر ازدواج وقتی دیدم عشقم داره ازدواج میکنه رفتم پشت پنج. دوباره میخوام بنویسم شاید بازم موقت ولی میخوام دوباره ثبت شه این خاطرات قشنگمون... امروز ۲۵-۲-۹۳ در حالیکه عشقمون وارد چهارمین بهار از زندگیمون شده میخوام دوباره بنویسم از خودم از هادیم از عشق زیبامون . روزی که این وبلاگو نوشتم ۶ ماه از رابطه من و هادی گذشته بود یه رابطه که هیچ فک نمیکرد به اینجا برسه ُ ولی رسید و به روزای بهتر و بهتر. ب یک شوری دردلم افتاده بود که زمان امروز ظهور میکنه اما ب که میخواستم بخوابم باخودم گفتم اگه فردا زمان ظهور کنه میخوام چه کار کنم بعدش ناخواسته گفتم : اقا نیا... الان که دارم مینویسم دارم از تو نابود میشم که چرا زمینه رو اماده ن دوست دارم ساعتها گریه کنم اما به جای گریه باید زمینه رو برای بعد اماده کنم باز من وکلی حرف دیگه از بچگی حس می وقتی بنویسم با خدا حرف بزنم خدا بهتر منو میبینه و صدامو میشنوه بهمم ثابت شده اما هیچ وقت دفتر خاطراتتی نداشتم که بنویسم اما اینجا رو زدم که بیام بنویسم فقط مخاطبم خدا باشه که چی میخوام ازش.. میدونم خیلی پرویه ای خدا که وقتی چیزی ازت میخوام یادت میفتم اما اینم یادمه که تو خدای منی و منو در هر شرایطی قب. هر روز که میگذره و من اینجا نمی نویسم،احساس بدی پیدا میکنم.اما گاهی میگم به خودم که ننویس...اصلا تو چرا میخوای چیزی بنویسی؟از خودت میای و میگی،از بچگی هات و کلی حوصله ی مردم رو سر میبری و اینا هم مراعاتت رو میکنن و چیزی به روت نمیارن.الان درست وسط این حس و م...از یک طرف میخوام بنویسم از یک طرف هم فکر میکنم که من چرا بنویسم و وقت ملت رو ب. امروز به این فکر می که من چقدر زیاد در حال کد نوشتن هستم ! کد نوشتن هایی که گاهی زیاد طول میشکه و بینش زیاد فکر میکنم ! خلاصه اینکه تصمیم گرفتم که کمتر کد بنویسم و برای خودم بیشتر اوقات فراغت جور کنم. اینطوری ذهنم بازتر میشه و کمتر اون خستگیهای زیاد میاد سراغم! کلا میخوام بیشتر به خودم برسم. همین من خیلی تنهام ، یعنی خودم خواستم تنها باشم همه رفیقامو کذاشتم کنار تا با فکر اون تنها باشم ... همه رو زدم کنار جون فقط میخوام اون واسم بمونه ، اما اون بیشم نیست ، نمیتونه تنهایمو درک کنه ، نمیتونه بفهمه جه قدر دوسش دارم . حالا امروز دلم کرفته ..... اما تنهام . اینقدر دلم کرفته که نمیخوام صدای هیج و بشنوم ، نمیخوام یو ببینم فقط میخوام تنها باشم ... توهم از تنهاییم برو ، نمیخوام اشکاتو ببینی ، صدای کریه هامو بشنوی ، میخوام با فکرش تنها باشم ، برو ! آره من هم زن میخوام مگه چیه با تمام  احترامی که به تو دارم من هم میخوام میخوام می خوام من هم زن میخوام آره شوخی هم نمی کنم من هم زن میخوام نه فکر کنم زده به سرت آخه تو نه نه نه باورم نمیشه تو بخوای زن  ببری   واسه چی مگه من چی از بقیه کم دارم قشنگ نیستم هستم  مهربان  نیستم  هستم  تحصیل کرده  نیستم که هستم ببین همه شو. :من هرسال شهریور و فقط میرفتم مسافرت. !! امسال ممنوع ال وجم !! عیدم مسافرت نرفتم ، ممنوع ال وج بودم !!! بابا اگه میخواستم برم دیگه نیام خیلى راحت قاچاقى میرفتم دیگه !! به پیر به پیغمبر مسافرت میخوام برم !! خسته شدم میخوام برم هواخورى !!!! مغزم داره میترکه !! همه دوستام تابستون و عید رفتن مسافرت من نرفتم !!!! تورو خدا هرکى میتونه کمک کنه من میخوام شهریور و برم سفر عین همه آدماااا!!!!!!:( خیلی دل میخواست پاک 90 تا پست که تو دو سال حال و روزت و ریخته بودی توشون ... ولی اون حال و روز و دوست نداشتم، حال و روز الانم خوبه میخوام از حال خوبم بنویسم :)) هر شب میاممیخوام بنویسم ولی هرچی که مینویسم میگم:نچ! خوب نیس ...ولی نمیخوام که ننوشته بگذرم از این روزا!!میخوام بگم دقیق چه خبره ولی خب تو کلمات خوب جور نمیشه ...مثل همیشه منتظرم ... منتظر ... منتظر ... ولی اینبار انتظار رو دوست دارم ... اومدم بگم دارم میرم یزد واسه جلسه فردام. اگه بشه میخوام مانتو نخی بلند ب م واسه سر کار.آها تا یادم نرفته باید یه عذر خواهی از همه دوستام م مخصوصا دلارام مهربون که اگه جواب کامنتاشو ندی سریع ناراحت میشه. گلم به خدا وقت نمیکنم من شاغلم تا 3 سر کارم تازه جدیدا روزه هم میگیرم و اینکه نت خونمون هم قطع شده نمیدونم چرا؟ از همتون عذر میخوام .ب. الان سیم شارژرو وصل . چقدر بد بود بی نتی احساس میکنم از تمدن دورم و چقدر اتفاقا افتاده بود تو همون دو شبو یک روزو نصفی که نبودم و نداشتم.من اومدم و دارم منفجر میشم از حجم داده های توی مغزم اما اما نمیتونم الان بنویسم باید یه خورده بگذره .زمان میخوام. امروز امروز چقدر حرف دارم. خوشحالم اما یجور حس دوگانه .شَک. لعنتی نمیدونم نمیدونم نمید. به نام خدا این نوشته شعر نیست....قطعه ی ادبی هم نیست...حرف دله که میخوام اینجوری بگم و بنویسم این روزا بدجوری دلتنگم.... حالو هوای هیچ کاریو ندارم....اصلا انگیزه هیچ کاریو ندارم ،تنهاییم قد کشیده....سکوتم زیاد شده.... این روزا حتی با معبودمم کمتر رابطه دارم..... ازهمه معذرت میخوام که تو نوشته ام هیچی نبود...... دلم میگفت شهامت نداری اینجوری بنو. قرار نیست اینجا از این روزها بنویسم مشتری ها مثل همیشه خوب هستن کارم بسیار خوب و با کیفیت است اما قرار نیست اینجا گله و ناراحتی و شکایت از همکارانم را بنویسم بنویسم که چه بشود انقدر این روزها دلم گرفته با وجود اینکه می توانم خیلی زود صبح ها به شعبه بروم میگذارم تا آ ین لحظه ی ممکن حتی به قیمت اینکه بنزین بیشتری بسوزانم حتی مسیرها را 2باره طی کنم دلم بدجور گرفته خدایا میدانم که میدانی میدانم که میبینی گاهی زیستن در قفس خا ترى یا سیاه زیباست به شرط انکه مال خودمون باشه به تساوى باشه.. هوا و صداش قابل تحمل میشه ؛ جور واجورى مردم تا تفاوت فرهنگى اما قفس مال خودت نباشه ، میخوام نباشه ؛ حالا بگو طلایى باشه .. وقتى مادرى شیرش خشک شده از غصه خوردن.. دخترى از غرور ش ته باباش سرافکنده و خود باخته شده .. مردانى که ب شان دروغ و گفتارشان به تملق .. . یه روز طرف یه قصاب رو میبره خونش تا واسش قربونی کنه به قصابه میگه : میخوام برام تیکه تیکش کنی با گوشتاش کباب درست کنم سر و پا و روده و معده رو خوب تمیز کن میخوام کله پاچه درست کنم پوستشم باخودت نبر میخوام بدم کاپشن درست کنن برام با پشکلاشم میخوام کود درست کنم برای باغچه آت و اش رو هم میخوام برای گربه مون خیر بیبینى مهمتر از همه استختون. از سال 88 تا حالا دارم این جا مینویسم . من ناشناس بودم و میخواستم همیشه با تو باشم . با توئی که نه من رو میشناسی و نه من تو رو . با تو از عشقم گفتم . از این که هر ثانیه از نداشتن و ندیدنش رنج میبرم و در عین حال به عاشق بودنم افتخار میکنم . با تو از کشورم گفتم . کشوری که اونقدر دوستش دارم و نگران مردمش هستم که گاهی براشون گریم میگیره . از احترا. نشسته ام بنویسم که بال یعنی تو عروج سمت کمال یعنی تو نشسته ام بنویسم تصورت، هیهات فراتراز جریان خیال یعنی تو محبت تو همان آیینه است و مهرت آب تو آب و آیینه پس زلال یعنی تو ز برگ های تو بوی رسول می آید گل محمدی بی مثال یعنی تو زززززز خواهش میکنم به سوالی که میپرسم ج بدیننن خواهش میکنم سوالم اینه من فن فیکم رو از این به بعد میخوام ترسناک بنویسم بعد میخوام بدونم به نظرتون فن فیکم رو از قسمت های ترسناکش تا آ چاپ کنم خوبه؟ یعنی کتاب انتشار کنم.. اگه خوبه لطفا بهم بگید چون من زود تر باید ادامه بدمش...بعد ببرمش اداره ارشاد..بعد اگه تایید شد....جلدش رو درست کنم....بع. من از طرف همه اونایی که نذاشتن امدادی ب امدادگرامون برسه معذرت میخوام من از طرف همه اونایی که مسئول این فاجعه ان معذرت میخوام من از طرف مغازه دارای بلاسکو ک لطف بین یه عالمه جنس که بهشون چشمک بزنی اتیش میگیرن اتیش رون معذرت میخوام من معذرت میخوام که دیروز یسری بابا یسری پسر برنگشتن خونه هاشون خیلی خیلی عذر میخوام ------------- پ.ن 1: دعا ک. داره میاد ...ماه رجب رو میگم که از فردا داره شروع میشه ..شروع این ماه بزرگ با لیله الرغائبه و این تقارن برام خوش یمن به نظر اومدفردا شب آرزوهاست ....من تصمیم دارم آرزوهام رو بنویسم میخوام بدونم تا سال دیگه چقدر از این آرزوها برآورده میشه.اصلا میشه؟آیا حکمت خدا با آرزوهای من یکی میشه؟؟فردا روزه می گیرم اگه گرما و این نفس سرکش بذارن .شما . هو سمیعخدایا تو بهترین شنواییاسممون برای عمره در اومدهوای باورم نمیشهانگار میخوام بال دربیارممیخوام دوباره برم کنار بقیع و دلم بسوزه که چرا نمیزارن حتی نگاه کنیممیخوام دوباره برم بشینم جلو گنبد سبز و یکی ازین شرطه ها بیاد گیر بده که روح روح منم بلند بشم و تا رفت دوباره بشینممیخوام دوباره برم قایمکی داخل بقیع رو از اون دیوارای دو. امروز روز آشتی با خدا بود و دست برداشتن از غر زدن های همیشگی...میخوام اعتماد کنم که روزهای خوب تو راهن حتی اگه الان همه چی برخلاف میلم باشه...مطمعنم مطمعنم مطعنم اون روزی که منتظرشم میاد...اگه بسپارم همه چیو دست خدا و دلم رو و خودم رو اروم نگه دارم و روی موج مثبت:) میخوام تمرکز کنم رو چیزایی که میخوام... میخوام دوباره کتاب صوتی کنم و شبا گ. دارم سعی میکنم باورکنم که وسط این هیاهو باید حواسم به خودم باشه و نذارم گم بشم وسط این شلوغی.بدترین ح هرادمی اینه که نسبت به همه چیز بی تفاوت بشه و من داشتم توی این بی تفاوتی غرق میشدم.ولی الان دیگه دلم نمیخواد غرق شم.میخوام خودمونجات بدم ازاین منجلاب ترس و بی انگیزگی و وحشت ها و خیلی چیزای مس ه و بیخودی.... بی ربط نوشت1:میخوام پیج اینس. بگذار کمی عرض ارادت بنویسم****دور از تو و با نیت غربت بنویسمسجاده ی شب پهن شده، حیّ علی شعر***بگذار برایت دو سه رکعت بنویسمبگذار که ده مرتبه در ظلمت این شهر***یا هادی، یا هادیِ امت بنویسممقصود من از "یا من ارجوه" رجب ها ***غیر از تو، که را وقت عبادت بنویسم؟با ذره ای از مهر تو، ای چشمه ی خورشید***از نور تو، تا روز قیامت بنویسمبا این همه آلودگی، ای آیۀ تطهیر***از سوره ی انفاق و کرامت بنویسمبرداشته باد از رخ تو و من نیز***بی برای تو روایت بنویسمشیر آمده از برون با نفس تو***تا من هم از این رتبۀ خلقت بنویسمتو ضامن شیر و پدرت ضامن آهوست***حق دل من نیست که حسرت بنویسممن شاعر چشم توام، المنّة لله***از جامعه، از شرح زیارت بنویسمای مهبط وحی! ای نفست معدن رحمت***بگذار که از چشمه ی حکمت بنویسمآه! ای دهمین ذکر مجیبّ الدعواتم***بگذار که از چشمه ی حکمت بنویسمحالا که نوشتند: "و کُنتم شفعایی"***بگذار از اسباب شفاعت بنویسماز خون گلویی که به قنداقه نشسته***از دست قلم گشته ی غیرت بنویسم من آمده ام نقطه سر خط بنویسم***از مردمِ نامرد شکایت بنویسماز حمله ی بر خانه ات، از بام بگویم***از بستنِ دستِ علویت بنویسماز زهر جگر سوز نوشتم، که بسوزم***از تشنگی ات وقت شهادت بنویسماز رفتن با پای پیاده پی مرکب***از ماندن در هُرم حرارت بنویسمشب بزم ، آیه تطهیر، تعارف***باید چقدر ذکر مصیبت بنویسمامشب چقدر سامره نزدیک به شام است***کوتاه شده فاصله، راحت بنویسماز روی سرِ بر سرِ نی روضه بخوانم***از خط کبودیِ اسارت بنویسمهشتاد زن و بچۀ در سلسله بسته***هر سلسله را غرق جراحت بنویسم یک بار دگر نقطه سر خط بنویسم***بر منتقمش نامۀ دعوت بنویسم محسن عرب خالقی امشب میخوام خاطره بنویسمیک خاطره خوبخیلی وقته خاطرات خوبمون رو ثبت نکردیم مژگانامشب میخوام مث خیلی وقتا یه خاطره خوب از یه روز خوبمون رو برات بنویسمامروز من و مژگان جونم رفتیم کلاس امروز کلاسمون مث همیشه نبود با لبخند رفتیم کلاسو با لبخند هم از کلاس اومدیم بیرونامروز تونستم دستتو بگیرم و این خیلی برام لذت بخش بودخیلی وقت بود نتو.