میخوام بنویسم

به نقل از خبرگزاریها در مورد میخوام بنویسم : با اومدن فبلت به زندیگیم و کمتر باز و روشن لب تاپ انگار اینجا رو هم به فراموشی سپردم اما نه واقعیت اینه هر روز این پیج رو باز میکنم و سعی میکنم یه چیزی بنویسم و هیچ چیزی هیچ کلمه ای در زبانم نمیچرخه که بنویسم ولی امروز به این فک که چرا با باز شدن این پیج برمیگردم توی دنیای 4 سال پیش؟؟؟ زندگی من همین روزها ست همین اتفاقاتی که الان داره م. روزهاست که بهم اصرار میکنه براش از هیجانات لحظه ی دیدار بنویسم،از لحظه های قبلش تا دیدار و شیرینی مرور اون لحظه بعد از دیدار.
برای نوشتن باید حس اون لحظه رو تو وجودم زنده کنم تا بتونم بنویسم،میبینم چه قدر دور شدم از اون همه حس،چرا اینقدر خودمو دور ؟واقعا راهش این بود که این حس ها رو بکشم توی وجود خودم؟
نه راهش این نیست،میخوام ا. میخوام بنویسـم

از نامرכے כوست

میخوام بازے ڪـنـم با ڪـلمات

و بنویسـم

از כوستایــے ڪﮧ دلتو میشـڪـونـن

ولی تو سـڪوت مــے ڪنــے

چون دوستشون כارے

میخوام بنویسم از

כوستــے ڪـﮧ باهات مونـد،

ولــے موندنش از هر رفتنــے سختره

میخوام بنویسـم از כلـم

از تــــﮧ تــــ. دوباره ساختمش... دلم چقد تنگ شده بود واسه اینجا. فقط میخوام دلم ک میگیره یا وقتی حس میکنم نیاز دارم بایکی حرف بزنم بیام اینجا و بنویسم و بنویسم و بنویسم... خیلی دلم تنگه. واسه ماامانم. واسه خیلیا. امروز رفت. حتی نتونستم بدرقش کنم.
سلام بچه هاامیدوارم خوب و خوش و سلامت باشیدممنونم که بهم سر زدید
این پست رو میخوام شما بگید چطور بنویسمع بیشتر دوست دارید یا سفر نامه؟هر کدوم بیشتر رای آورد همون کارو میکنمدوست دارید گزارش سفر طول خلیج فارس ( مشهر-بندرعباس) چطوری باشه؟
منتظر پیشنهاد ها و نظراتتون هستم.....

خیلی چیزها بود که می خواستم بنویسم و به خاطر بسته بودن نشد که بنویسم خیلی هاشو یادم رفته و اوناییم که یادم مونده ، دیگه حسش نیست که بنویسم ! روزهای زندگیم سرد شدن سرد تر از روزهای زمستون ! مثل مرده متحرک شدم ... آدمی شدم که بیخود و بی دلیل و شایدم بیشتر با دلیل ! بغض میکنه ، گریه میکنه ، دلش تنگ میشه برای آدمایی که به زبون میگن دلتنگتیم ا. همین حالا ... همین حالا که دستمو زیر قطره های بارون ناگهانی اصفهان گرفتم و بعد دستمو کشیدم به صورتم ... همین حالا ، میخوام برات بنویسم ... میخوام برات بنویسم که نمیخوام ازت لحظه ای ناامید شم ... میخوام بگم میدونم یه روز می میرم ... و میترسم از اون روز ... نه از خود واقعه ی مرگ که اونو دوست دارم ... ولی میترسم از اینکه کثیف و خاکی باشم اون موقع .... پسر خوشگلم و نازنیم رو پنج شنبه مورخه 3/11/93 ساعت 35/9 صبح در بیمارستان سید ال یی سنندج دنیا اومدی و با به دنیا اومدنت دنیا رو بهمون دادی ... همون روز تو بیمارستان بابایی اسمت رو محمد گذاشت محمدم عزیز دلم خیلی دوست دارم ببخش عزیز دلم این چند وقت برات ننوشتم ... دیگه میخوام برات بنویسم با همیشه برات بمونه سلام ببخشید اگر دیر شد از فردا میخوام ادامه اشو بنویسم چون خیلی عقبم باید تا آ شهریور تموم بشه تو سایتیم که میذاشتم الان ه تازه تو نودو هشتیا عضو شدم ولی نمیدونم چرا جایی که باید چیز بنویسم باز نمیشه اگه شما یا مدیر میدونه بهم بگه دو دلم اول خط نام خدا بنویسم یا که رندی کنم و نام تو را بنویسم همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنیست به خدا خود تو بگو نام که را بنویسم صاحب قبله و قبله دو عزیزاند ولی خوشتر آن است من از قبله نما بنویسم آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین قصه ی درد به امید دوا بنویسم قلمم جوهرش از جوش و جراحت باقیست پست باشم که پی نان و نوا بنویسم بارها قصد خطر و گفتی ننویس پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم بعد یک عمر ببین دست و دلم می لرزد که به هم آمیزم و ما بنویسم چون تن و جانند مخواه و مگذار این دو را باز همین طور جدا بنویسم شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامیست باز حتی اگر از سوگ و عزا بنویسم با تو از حرکت دستم برکت می بارد فرق هم نیست چه نفرین چه دعا بنویسم از نگاهت به رویم پنجره ای را بگشای تا درآن منظره ی روح گشا بنویسم عشق آن روز که این لوح وقلم دستم داد گفت هر شب غزل چشم شما بنویسم سلام زندگی من دوباره اومدم خیلی وقت بود که به این وبلاگ سر نزده بودم حدود یه سالی میشود امشب بعد خیلی وقت دلم هوای بچگیمو کرد یادش به خیر اون موقعه که این وبلاگو درست اصلا نمیدونستم وبلاگ چیه فقط محض سرگرمی میومدم اون موقعه دوازده سالم بیش ترنبود نه اینستا بودنه تلگرام نه هیچی دیگه فقط یه یاهو بود که اونم تو ده سالگی داداشم واسم ساخ. خب دیگه تمومه.... میخوام بازنشست شم و حتما همه تاحالا فهمیدن.... وبلاگو میذارم تا وقتی که بتونم دوباره برگردم و بتونم بنویسم.... پس تا 94/5/1خدانگهدار بهرحال مدرسه درس داره... از همتون حلالیت میخوام...البته نظرات رو هرروز چک میکنم ولی نمیتونم آپ کنم به این نتیجه رسیدم که کیبورد چشم داره میخوام بنویسم من امروز خیلی خوشحالم یهو سرم بالا میگیرم میبینم نوشتم>>> lk hlv,c odgd o,aphgl حالا حالا موقعی میخوام بنویسم مثلا site saz roya خوب که نوشتم میبینم نوشتم >>> سهفث سشظ قخغش آخه یعنی چی این کارا کفر آدمو در میاره من میخوام اینجا نباشم میخوام از خودم جداشم میدونی دلم گرفته کاش میشد پرنده باشم کاش برم یه جای دوری یه جا که ی نباشه یه جای اروم اروم روحم از بدن جداشه من میخوام اینجا نباشم اینجا سخته زنده بودن بس که مااروم نشستیم همه این دلو سوزوندن :-( کاش بعضی از ادما دلش تن و بلد نبودن. کاش موقع حرف و عمل به طرف مقابلشونم یه نگاه می . کاش... کلی از مطالب ۹۳ رو پیدا دارم کم کم اضافه میکنم. چیزایی که توی اون مدت که اب بود هم میخوام بنویسم. به علاوه ی مطالب الان. یعنی سه گروه میشن. ماجرای اینکه وقتی میخواستم بیام تهران دعوا و ناراحتی پیش اومد و حال و اضاعمون رو ریخت به هم نیازی به توصیف و تفسیر نداره. فقط این خوب بود که خودم میفهمیدم چقد مدل فکر م نسبت به قبل تغییر کرده. ولی هن. صبحی دوباره رسیده است ، بی هیچ خستگی اکنون حتی توان فکر هم ندارم ، دوست دارم بی هدف بنویسم و بنویسم و بنویسم دوست دارم هر کلامی از ذهنم غبور می کند ، هر شه ای ، هر چه باشد بی درنگ بر این سپیدی مطلق بنویسم نمی دانم از که باید بگویم از چه و چرا گاهی احساس می کنم چیزی از خودم برای من نمانده است نه ! این حس حالای من است زمانی که به هیچ مطلق فک. سلام بچه ها خوبین خوشین خوب باشین به من چه شوخی خوب باشین روزه هاتون قبول باشه انشالله که تا ا ماه رمضون همه روزه هاتونو با موفقعیت بگیرید . خب زیادی سرتو درد نمیارم میخوام یه خبر بهتون بدم از خوشحالی برواز کنین میخوام یه داستان کوچولو بنویسم یه چن قسمتی میشه امید وارم منو یاری کنین نظر بزارین بتونم تا ا ش بنویسم این فکرم یهویی به سرم زد یه عزیزیبیشنهاد داد تو وبم چیزای خنده دارم بزارم منم گفتم چرا داستان کره ای نه خو بالا ه اگه از زیباییش نخندیدین حداقل از ضایعیش میخندین اینم خنده دار میشه دیه فقط اگه داستانم زیادی مشهور شد اومدن منو به عنوان نویسنده قرن انتحاب منم هواتونو دارم خی ون راحت . خب داستانی که میخوام براتون بنویسم میخوام از زبون یه دختر بنویسم که عشق کره ایاستتتالبته دختره افغانیه هاکه خلاصه عشق کره و عشق جانگ گیون سوکه حالا از امشب میخوام شروع کنم بنویسم انشالله اگه خوب در اومد میزارم تو وب اگرم نیومد بازم میزارم خب حالا دفعه بعد زیر ادامه مطلب همین بست براتون شخصیتایه داستانارم میگم به چه صورتیه فلا بای بای تا اب بعدیم یک ماه گذشت!! چه باور ن ی!
و من دقیقا یک ماهه که میخوام از اون شب بنویسم!!
میدونین... من همیشه اعتقاد داشتم که عروسی گرفتن اشتباهه!! و این اعتقاد تا دم در تالار با من بود!! نه خب... یه کمی قبل تر از دم تالار!!! تا اونجایی که هنوز ماشینا با دیدن ماشین گل کاری شده مون بوق نزده بودن!! (واسه ماشین عروسا بوق بزنید!! به عروس و دوماد خیلی حس خوبی م. یه سری چیز میز ریز میخوام بنویسم توش فانتزیها رو له و لورده کنم:دختری که دوغ آبعلی میخوره سلام گرم خدمت خودم که بعدا قراره بیام وبمو بخونم ذوق کنم!!!!!! اول اینکه حال ندارم از دعواهای مامان بنویسم چون دیگه تکراری شدن..ولی من تصمیم دارم دختر خوبی بشم....اول اینکه ازین به بعد میخوام بخونم،،حجاب کنم،،اصلن دوس دارم یکم مذهبی بشم..بنظرم مذهبی بودن خیلی خوبه و به ادم ارامش میده دوم اینکه تصمیم دارم مثل همون قبلنا دوباره مهربون بش. شاعر شده ام از غم دوران بنویسم مجنون صفت از اتش حرمان بنویسم از زور وزر و ناله و فریاد فقیران از ماتم یک سفره ی بی نان بنویسم ازقامت وارونه ی یک مرد تهیدست از ضجه ی یک کلبه ی ویران بنویسم افسوس که مردان خدا گوشه نشینند نی ت من از شام غریبان بنویسم این قصه ی درد است نه اواز قناری ای عشق بیا شرح پریشان بنویسم با چوبه ی دار است مرا نغمه ی پ. سلام ب همه خب دیه از اونجایی ک فسیلیه وبم داره ب حد اعلا میرسه گفتم ی چیی بنویسم... ام خب راستش نمیدونم چ بنویسم؟!؟! آها راسی من رفتم رشته تجربی لیبرا اینا شما رفتین چ رشته ای؟ خب من تصمیممو گرفتم میخوام همه ی تلاشمو م ک چشم پزشک شم البت باید س تا چیز دیگه ام ک بلدمو کامل کنم!!! هوم!ایزد خواهش میکنم کمکم کن! بچه ها خواهشا شماام برا موفقیتم. سلام دوستان مدتهاست تصمیم گرفتم نام وبلاگ رو تغییر بدم و چیزی که دلم میخواد رو بنویسم از شهرم و از بی وفایی مسئولان و دورغایی که میگن جهت جا زدن خودشون در پستهای بالا . البته باید بگم ما از مسلمانی و داشتن خودمون فقط دروغ و بد قولی و ... رو یاد گرفتیم . تصمیم گرفتم از شهر و وقایع آن بگم البته تا جایی که خودم میتونم ازش ع بگیرم و بهش موضوع. هیچوقت نتونستم دختر خوبی واسه پدر و مادرم باشم... هر کاری به هر دری زدم واسه خوشحالیشون... ولی نشد... دلم بسی تنگ است خدایا... منو ببین لطفا... شکر واسه همه ی چیزایی که واسه خوشبخت بودنم عطا کردی...اما یه چیزایی کمه... خدایا معجزه میخوام... این مسیر اشتباه رو قیچی کن از زندگیم... راهو نشونم بده... نور میخوام... زندگی میخوام... همیشه سعی قدر داشته . حتما یادم بنداز از دیروز با زهرا وُ وی کافه و سینما فرهنگ بنویسم, یادم بنداز از حال درونیم و حسم به آدما بنویسم یادم بنداز از هیجان نصفه و نیمه م برای سفرمون بنویسم, یادم بنداز از شعر فاطمه سادات بنویسم یادم بنداز بنویسم از اینکه چه حسی - و در واقع هیچ حسی - ب سال نو ندارم یادم بنداز از اینکه یه موقه هایی دوست دارم چن نفرو بغل کنم و بگم . ب یک شوری دردلم افتاده بود که زمان امروز ظهور میکنه اما ب که میخواستم بخوابم باخودم گفتم اگه فردا زمان ظهور کنه میخوام چه کار کنم بعدش ناخواسته گفتم : اقا نیا... الان که دارم مینویسم دارم از تو نابود میشم که چرا زمینه رو اماده ن دوست دارم ساعتها گریه کنم اما به جای گریه باید زمینه رو برای بعد اماده کنم دوباره میخوام بنویسم شاید بازم موقت ولی میخوام دوباره ثبت شه این خاطرات قشنگمون... امروز ۲۵-۲-۹۳ در حالیکه عشقمون وارد چهارمین بهار از زندگیمون شده میخوام دوباره بنویسم از خودم از هادیم از عشق زیبامون . روزی که این وبلاگو نوشتم ۶ ماه از رابطه من و هادی گذشته بود یه رابطه که هیچ فک نمیکرد به اینجا برسه ُ ولی رسید و به روزای بهتر و بهتر. خب پس از کش و قوس فراوان و تفکرات بسیار راجع به این که: چرا باید وبلاگ نویسی کنم؟ برای دل خودم می نویسم یا خواننده؟ زود به زود بنویسم یا دیر به دیر؟ هر وقت میل به نوشتن داشتم در وبلاگ بنویسم؟ زود به زود بنویسم دوستان شاکی نمی شوند؟ وبلاگ دفتر خاطرات است؟ و .... تصمیمم بر این شد که زود به زود بنویسم. برای دل خودم بنویسم. اصلا وبلاگم بشود د. باز من وکلی حرف دیگه از بچگی حس می وقتی بنویسم با خدا حرف بزنم خدا بهتر منو میبینه و صدامو میشنوه بهمم ثابت شده اما هیچ وقت دفتر خاطراتتی نداشتم که بنویسم اما اینجا رو زدم که بیام بنویسم فقط مخاطبم خدا باشه که چی میخوام ازش.. میدونم خیلی پرویه ای خدا که وقتی چیزی ازت میخوام یادت میفتم اما اینم یادمه که تو خدای منی و منو در هر شرایطی قب. هر روز که میگذره و من اینجا نمی نویسم،احساس بدی پیدا میکنم.اما گاهی میگم به خودم که ننویس...اصلا تو چرا میخوای چیزی بنویسی؟از خودت میای و میگی،از بچگی هات و کلی حوصله ی مردم رو سر میبری و اینا هم مراعاتت رو میکنن و چیزی به روت نمیارن.الان درست وسط این حس و م...از یک طرف میخوام بنویسم از یک طرف هم فکر میکنم که من چرا بنویسم و وقت ملت رو ب. من خیلی تنهام ، یعنی خودم خواستم تنها باشم همه رفیقامو کذاشتم کنار تا با فکر اون تنها باشم ... همه رو زدم کنار جون فقط میخوام اون واسم بمونه ، اما اون بیشم نیست ، نمیتونه تنهایمو درک کنه ، نمیتونه بفهمه جه قدر دوسش دارم . حالا امروز دلم کرفته ..... اما تنهام . اینقدر دلم کرفته که نمیخوام صدای هیج و بشنوم ، نمیخوام یو ببینم فقط میخوام تنها باشم ... توهم از تنهاییم برو ، نمیخوام اشکاتو ببینی ، صدای کریه هامو بشنوی ، میخوام با فکرش تنها باشم ، برو ! :من هرسال شهریور و فقط میرفتم مسافرت. !! امسال ممنوع ال وجم !! عیدم مسافرت نرفتم ، ممنوع ال وج بودم !!! بابا اگه میخواستم برم دیگه نیام خیلى راحت قاچاقى میرفتم دیگه !! به پیر به پیغمبر مسافرت میخوام برم !! خسته شدم میخوام برم هواخورى !!!! مغزم داره میترکه !! همه دوستام تابستون و عید رفتن مسافرت من نرفتم !!!! تورو خدا هرکى میتونه کمک کنه من میخوام شهریور و برم سفر عین همه آدماااا!!!!!!:( آره من هم زن میخوام مگه چیه با تمام  احترامی که به تو دارم من هم میخوام میخوام می خوام من هم زن میخوام آره شوخی هم نمی کنم من هم زن میخوام نه فکر کنم زده به سرت آخه تو نه نه نه باورم نمیشه تو بخوای زن  ببری   واسه چی مگه من چی از بقیه کم دارم قشنگ نیستم هستم  مهربان  نیستم  هستم  تحصیل کرده  نیستم که هستم ببین همه شو. مانده ام از رفتن بنویسم یا از ماندن.وقتی هیچ کدامشان حال الانم را نمیگویند.از برزخ بنویسم؟که نیست...چون هنوز نفس میکشم.از تو بنویسم؟که نیستی...چون هر شب میمیرم.از درد بنویسم؟که ندارم...چون حسی ندارم.از لبخند بر لب بنویسم؟که ندارمش...چون لب هایم خشک شده اند ، دوخته شده اند و مهر شده اند به هم.چون هنوز نفس میکشم.چون هر شب میمیرم.چون حسی ند. خیلی دل میخواست پاک 90 تا پست که تو دو سال حال و روزت و ریخته بودی توشون ... ولی اون حال و روز و دوست نداشتم، حال و روز الانم خوبه میخوام از حال خوبم بنویسم :)) اومدم بگم دارم میرم یزد واسه جلسه فردام. اگه بشه میخوام مانتو نخی بلند ب م واسه سر کار.آها تا یادم نرفته باید یه عذر خواهی از همه دوستام م مخصوصا دلارام مهربون که اگه جواب کامنتاشو ندی سریع ناراحت میشه. گلم به خدا وقت نمیکنم من شاغلم تا 3 سر کارم تازه جدیدا روزه هم میگیرم و اینکه نت خونمون هم قطع شده نمیدونم چرا؟ از همتون عذر میخوام .ب. هر شب میاممیخوام بنویسم ولی هرچی که مینویسم میگم:نچ! خوب نیس ...ولی نمیخوام که ننوشته بگذرم از این روزا!!میخوام بگم دقیق چه خبره ولی خب تو کلمات خوب جور نمیشه ...مثل همیشه منتظرم ... منتظر ... منتظر ... ولی اینبار انتظار رو دوست دارم ... الان سیم شارژرو وصل . چقدر بد بود بی نتی احساس میکنم از تمدن دورم و چقدر اتفاقا افتاده بود تو همون دو شبو یک روزو نصفی که نبودم و نداشتم.من اومدم و دارم منفجر میشم از حجم داده های توی مغزم اما اما نمیتونم الان بنویسم باید یه خورده بگذره .زمان میخوام. امروز امروز چقدر حرف دارم. خوشحالم اما یجور حس دوگانه .شَک. لعنتی نمیدونم نمیدونم نمید. به نام خدا این نوشته شعر نیست....قطعه ی ادبی هم نیست...حرف دله که میخوام اینجوری بگم و بنویسم این روزا بدجوری دلتنگم.... حالو هوای هیچ کاریو ندارم....اصلا انگیزه هیچ کاریو ندارم ،تنهاییم قد کشیده....سکوتم زیاد شده.... این روزا حتی با معبودمم کمتر رابطه دارم..... ازهمه معذرت میخوام که تو نوشته ام هیچی نبود...... دلم میگفت شهامت نداری اینجوری بنو. قرار نیست اینجا از این روزها بنویسم مشتری ها مثل همیشه خوب هستن کارم بسیار خوب و با کیفیت است اما قرار نیست اینجا گله و ناراحتی و شکایت از همکارانم را بنویسم بنویسم که چه بشود انقدر این روزها دلم گرفته با وجود اینکه می توانم خیلی زود صبح ها به شعبه بروم میگذارم تا آ ین لحظه ی ممکن حتی به قیمت اینکه بنزین بیشتری بسوزانم حتی مسیرها را 2باره طی کنم دلم بدجور گرفته خدایا میدانم که میدانی میدانم که میبینی یه روز طرف یه قصاب رو میبره خونش تا واسش قربونی کنه به قصابه میگه : میخوام برام تیکه تیکش کنی با گوشتاش کباب درست کنم سر و پا و روده و معده رو خوب تمیز کن میخوام کله پاچه درست کنم پوستشم باخودت نبر میخوام بدم کاپشن درست کنن برام با پشکلاشم میخوام کود درست کنم برای باغچه آت و اش رو هم میخوام برای گربه مون خیر بیبینى مهمتر از همه استختون. چقدر سخته چقدر سخته چقدر سخته.خوندنش نه ها فهمیدنیم میفهمم در حد خودم.نوشتنش این که چجوری بنویسم چیشو بنویسم وای خدا بترکی مائده با این کتاب انتخاب ت .من هیچوقت استعدادی تو خلاصه و تعریف نداشتم .نمیدونمم برداشتمو چجوری باید بگم وقتی ممکن ی تو کلاس این کتابو نخونده باشه در نتیجه باید یه تعریفی بتونم از هر بخشش به زبون ساده اونجوری ک. مامان میگه دو رکعت بخون مطمین باش فردا همه چیز بهتره. خدا بهترین رو میخواد. مامان حق رو میده به .پدر هم حق رو میده به .پدر میگه همینا درس زندگی و صبوریه. مامان میگه صورتی ک جای صد تا بوسه یه بارم جای سیلیه!میخوام حرفاشون قبول کنم. میخوام فردام رو، خودم رو و خوشبختی رو باور کنم. میخوام امیدوار باشم از پس همه اش برمیام. میخوام افطار کنم و . از سال 88 تا حالا دارم این جا مینویسم . من ناشناس بودم و میخواستم همیشه با تو باشم . با توئی که نه من رو میشناسی و نه من تو رو . با تو از عشقم گفتم . از این که هر ثانیه از نداشتن و ندیدنش رنج میبرم و در عین حال به عاشق بودنم افتخار میکنم . با تو از کشورم گفتم . کشوری که اونقدر دوستش دارم و نگران مردمش هستم که گاهی براشون گریم میگیره . از احترا. زززززز خواهش میکنم به سوالی که میپرسم ج بدیننن خواهش میکنم سوالم اینه من فن فیکم رو از این به بعد میخوام ترسناک بنویسم بعد میخوام بدونم به نظرتون فن فیکم رو از قسمت های ترسناکش تا آ چاپ کنم خوبه؟ یعنی کتاب انتشار کنم.. اگه خوبه لطفا بهم بگید چون من زود تر باید ادامه بدمش...بعد ببرمش اداره ارشاد..بعد اگه تایید شد....جلدش رو درست کنم....بع. من از طرف همه اونایی که نذاشتن امدادی ب امدادگرامون برسه معذرت میخوام من از طرف همه اونایی که مسئول این فاجعه ان معذرت میخوام من از طرف مغازه دارای بلاسکو ک لطف بین یه عالمه جنس که بهشون چشمک بزنی اتیش میگیرن اتیش رون معذرت میخوام من معذرت میخوام که دیروز یسری بابا یسری پسر برنگشتن خونه هاشون خیلی خیلی عذر میخوام ------------- پ.ن 1: دعا ک. داره میاد ...ماه رجب رو میگم که از فردا داره شروع میشه ..شروع این ماه بزرگ با لیله الرغائبه و این تقارن برام خوش یمن به نظر اومدفردا شب آرزوهاست ....من تصمیم دارم آرزوهام رو بنویسم میخوام بدونم تا سال دیگه چقدر از این آرزوها برآورده میشه.اصلا میشه؟آیا حکمت خدا با آرزوهای من یکی میشه؟؟فردا روزه می گیرم اگه گرما و این نفس سرکش بذارن .شما . هو سمیعخدایا تو بهترین شنواییاسممون برای عمره در اومدهوای باورم نمیشهانگار میخوام بال دربیارممیخوام دوباره برم کنار بقیع و دلم بسوزه که چرا نمیزارن حتی نگاه کنیممیخوام دوباره برم بشینم جلو گنبد سبز و یکی ازین شرطه ها بیاد گیر بده که روح روح منم بلند بشم و تا رفت دوباره بشینممیخوام دوباره برم قایمکی داخل بقیع رو از اون دیوارای دو. خیلی دلم برای اینجا تنگ شده و باید اعتراف کنم جناب اینستا جایش را گرفته .... نمی دانم دقیقا باید از چی بنویسم اما خوب میدانم باید بنویسم .....اگر بخواهم از سال 94 بنویسم باید کلی مرگ و میر هم بیایید وسط .... اگر از گذشته بنویسم کلی اشک وبغض چاشنی اش میشود اگر از عقاید بنویسم .... خیلی وقت است دیگر عقایدم را فقط برای خودم نگه میدارم .... فقط یک چ. دارم سعی میکنم باورکنم که وسط این هیاهو باید حواسم به خودم باشه و نذارم گم بشم وسط این شلوغی.بدترین ح هرادمی اینه که نسبت به همه چیز بی تفاوت بشه و من داشتم توی این بی تفاوتی غرق میشدم.ولی الان دیگه دلم نمیخواد غرق شم.میخوام خودمونجات بدم ازاین منجلاب ترس و بی انگیزگی و وحشت ها و خیلی چیزای مس ه و بیخودی.... بی ربط نوشت1:میخوام پیج اینس.