میخوام بنویسم

به نقل از خبرگزاریها در مورد میخوام بنویسم : با اومدن فبلت به زندیگیم و کمتر باز و روشن لب تاپ انگار اینجا رو هم به فراموشی سپردم اما نه واقعیت اینه هر روز این پیج رو باز میکنم و سعی میکنم یه چیزی بنویسم و هیچ چیزی هیچ کلمه ای در زبانم نمیچرخه که بنویسم ولی امروز به این فک که چرا با باز شدن این پیج برمیگردم توی دنیای 4 سال پیش؟؟؟ زندگی من همین روزها ست همین اتفاقاتی که الان داره م. میخوام بنویسـم

از نامرכے כوست

میخوام بازے ڪـنـم با ڪـلمات

و بنویسـم

از כوستایــے ڪﮧ دلتو میشـڪـونـن

ولی تو سـڪوت مــے ڪنــے

چون دوستشون כارے

میخوام بنویسم از

כوستــے ڪـﮧ باهات مونـد،

ولــے موندنش از هر رفتنــے سختره

میخوام بنویسـم از כلـم

از تــــﮧ تــــ. سلام منم میخوام بنویسم...جدیدا خیلی دلم بیشتر میخواد بنویسم و نمیدونم که چرا کمترمیتونم بنویسم... موضوعات نیستن...جمله ها جاری نمیشن ..کلمات نمیان...ویا که حروف رو نمیتونم کنار هم بذارم.. حالا هرچی.. بالا ه یه موضوعی رسیدم که میخوام براش بنویسم.. ما از هر چی بنویسیم بالا ه اگه مستقیم به خودمون مربوط نشه غیر مستقیمش که نگاه کنیم میشه... من. دوباره ساختمش... دلم چقد تنگ شده بود واسه اینجا. فقط میخوام دلم ک میگیره یا وقتی حس میکنم نیاز دارم بایکی حرف بزنم بیام اینجا و بنویسم و بنویسم و بنویسم... خیلی دلم تنگه. واسه ماامانم. واسه خیلیا. امروز رفت. حتی نتونستم بدرقش کنم.
سلام بچه هاامیدوارم خوب و خوش و سلامت باشیدممنونم که بهم سر زدید
این پست رو میخوام شما بگید چطور بنویسمع بیشتر دوست دارید یا سفر نامه؟هر کدوم بیشتر رای آورد همون کارو میکنمدوست دارید گزارش سفر طول خلیج فارس ( مشهر-بندرعباس) چطوری باشه؟
منتظر پیشنهاد ها و نظراتتون هستم.....

همین حالا ... همین حالا که دستمو زیر قطره های بارون ناگهانی اصفهان گرفتم و بعد دستمو کشیدم به صورتم ... همین حالا ، میخوام برات بنویسم ... میخوام برات بنویسم که نمیخوام ازت لحظه ای ناامید شم ... میخوام بگم میدونم یه روز می میرم ... و میترسم از اون روز ... نه از خود واقعه ی مرگ که اونو دوست دارم ... ولی میترسم از اینکه کثیف و خاکی باشم اون موقع .... هر سری میخوام بیام یه چیزی بنویسم
یکی از دخترا تو کانادا فرود می آید هر سری که میخوام بنویسم
یکی از دخترا خبر ز له میده یکی میگه تهران بلا هههههههههه باریدددددد باروننننن

خلاصه تمرکز نمیذارن واسه آدم :))

من وبلاگ لی رو دوست دارم چون منو یاد لیسانسم میندازه اون موقع که خوابگاه بودم
لی میتونم پیوند بزنم به وبلاگت بق. پسر خوشگلم و نازنیم رو پنج شنبه مورخه 3/11/92 ساعت 35/9 صبح در بیمارستان سید ال یی سنندج دنیا اومدی و با به دنیا اومدنت دنیا رو بهمون دادی ... همون روز تو بیمارستان بابایی اسمت رو محمد گذاشت محمدم عزیز دلم خیلی دوست دارم ببخش عزیز دلم این چند وقت برات ننوشتم ... دیگه میخوام برات بنویسم تا همیشه برات بمونه این روزها مدام میام اینجا و دلم میخواد بنویسم اما نمیدونم از چی! یک روز میام از جوکهای بی معنی و بی مزه که روز به روز هم تو شبکه های اجتماعی زیادتر میشه بنویسم که گویا انگار فقط بلدیم به یک موضوع گیر بدیم و بخندیم واصلا هم مهم نیست که اصل موضوع چی هست، اما منصرف میشم... یک روز میخوام از تناقضاتی که تو حرفامون هست بنویسم که همیشه ورزش را. دلم خیلی وقت بود که میخواست حرفاشو بنویسم اما نمیشد این دو تا فرشته ای که خدا بهم داده نمیزارن کاری م البته خدا رو بابت این هدیه های اسمونی هزار بار شکر میکنم دو سال پیش توی همین وبلاگ منتظر معجزه بودم و حالا میخوام از این به بعد درباره این معجزه های الهی براتون بنویسم خدایا ممنونم هزار هزار بار شکر منتظر من باشید تا دوباره براتون ب. خب دیگه تمومه.... میخوام بازنشست شم و حتما همه تاحالا فهمیدن.... وبلاگو میذارم تا وقتی که بتونم دوباره برگردم و بتونم بنویسم.... پس تا 94/5/1خدانگهدار بهرحال مدرسه درس داره... از همتون حلالیت میخوام...البته نظرات رو هرروز چک میکنم ولی نمیتونم آپ کنم سلام بچه ها من اومدم....تابستون شروع شد و من دوباره اومدم میخوام یه داستان جدید رو شروع کنم به نوشتن متاسفانه داستان باران تنهایی رو نمیخوام ادامه بدم....چون کلا فکرم عوض شده و میخوام یه داستان قشنگ تر بنویسم.... از شما میخوام کمکم کنید تا دوباره بازدید وبلاگم زیاد شه... مرسی گل های من :* همکار عزیزی سوالی رو مطرح که من جواب مناسبی نداشتم به همین دلیل از همکاران عزیزم خواهش میکنم لطف کنن و راهنمایی کنند: سلام و خسته نباشین.من تازه تدریسو شروع در مدارس غیر انتفاعی و خصوصی. میخوام برای تدریس جزوه بنویسم.ولی موندم در سطح تقویتی بنویسم یل در سطح کنکور.اون موقع برای هر کلاس 2 تا باید نوشت که میشه 8 تا.میخواستم راهنماییم کن. من میخوام اینجا نباشم میخوام از خودم جداشم میدونی دلم گرفته کاش میشد پرنده باشم کاش برم یه جای دوری یه جا که ی نباشه یه جای اروم اروم روحم از بدن جداشه من میخوام اینجا نباشم اینجا سخته زنده بودن بس که مااروم نشستیم همه این دلو سوزوندن :-( کاش بعضی از ادما دلش تن و بلد نبودن. کاش موقع حرف و عمل به طرف مقابلشونم یه نگاه می . کاش... صبحی دوباره رسیده است ، بی هیچ خستگی اکنون حتی توان فکر هم ندارم ، دوست دارم بی هدف بنویسم و بنویسم و بنویسم دوست دارم هر کلامی از ذهنم غبور می کند ، هر شه ای ، هر چه باشد بی درنگ بر این سپیدی مطلق بنویسم نمی دانم از که باید بگویم از چه و چرا گاهی احساس می کنم چیزی از خودم برای من نمانده است نه ! این حس حالای من است زمانی که به هیچ مطلق فک. سلام بچه ها خوبین خوشین خوب باشین به من چه شوخی خوب باشین روزه هاتون قبول باشه انشالله که تا ا ماه رمضون همه روزه هاتونو با موفقعیت بگیرید . خب زیادی سرتو درد نمیارم میخوام یه خبر بهتون بدم از خوشحالی برواز کنین میخوام یه داستان کوچولو بنویسم یه چن قسمتی میشه امید وارم منو یاری کنین نظر بزارین بتونم تا ا ش بنویسم این فکرم یهویی به سرم زد یه عزیزیبیشنهاد داد تو وبم چیزای خنده دارم بزارم منم گفتم چرا داستان کره ای نه خو بالا ه اگه از زیباییش نخندیدین حداقل از ضایعیش میخندین اینم خنده دار میشه دیه فقط اگه داستانم زیادی مشهور شد اومدن منو به عنوان نویسنده قرن انتحاب منم هواتونو دارم خی ون راحت . خب داستانی که میخوام براتون بنویسم میخوام از زبون یه دختر بنویسم که عشق کره ایاستتتالبته دختره افغانیه هاکه خلاصه عشق کره و عشق جانگ گیون سوکه حالا از امشب میخوام شروع کنم بنویسم انشالله اگه خوب در اومد میزارم تو وب اگرم نیومد بازم میزارم خب حالا دفعه بعد زیر ادامه مطلب همین بست براتون شخصیتایه داستانارم میگم به چه صورتیه فلا بای بای تا اب بعدیم گفتی ساده تر بنویسم ساده می نویسم دوستت دارم گفتی زیبا تر بنویسم زیبا می نویسم عاشقانه دوستت دارم گفتی مهربان تر بنویسم مهربان می نویسم محبته های بی منتت را بدان عاشقانه دوست دارم ؛گفتی صمیمی بنویسم صمیمی می نویسم ای تنها خانه نشین قلبم محبت های بی منتت را عاشقانه دوست دارم ؛گفتی صادقانه بنویسم صادقانه می نویسم ای جلوه ی ماندگار ع. به رئیس گفتم: "تو نوشتن گزارشم گیر ." گفت: "واقعا مشکلتون چیه که نمی تونین این گزارشو بنویسین؟" جواب دادم: "خودمم نمی دونم." و دوباره زل زدم به نوشته های گزارشم روی مانیتور کامپیوتر. کلافه بودم. گرسنه بودم. خسته هم بودم. یک هفته است می خواهم گزارشم را بنویسم اما نمی توانم. در جمله بندی ها گیر می کنم. اصلا خودم نمی دانم دقیقا می خواهم راجع ب. پرم ازگریه نمیخوام ى اشکامو ببینه نمیخوام هیشکى به جزتو دیگه روبه روم بشینه نمیخوام وقتى که اشکام روى گونه هام میریزه دستى غیر دستاى توگل اشکاموبچینه میخوام آروم بگیرم تودستاى پاک و نجیبت ى غیرمن نباشه توى قلب نازنینت روى قلبم پا نذار نرو که من دیوونه میشم من میخوام که باتوباشم تنها آرزوم همینه... سلام ب همه خب دیه از اونجایی ک فسیلیه وبم داره ب حد اعلا میرسه گفتم ی چیی بنویسم... ام خب راستش نمیدونم چ بنویسم؟!؟! آها راسی من رفتم رشته تجربی لیبرا اینا شما رفتین چ رشته ای؟ خب من تصمیممو گرفتم میخوام همه ی تلاشمو م ک چشم پزشک شم البت باید س تا چیز دیگه ام ک بلدمو کامل کنم!!! هوم!ایزد خواهش میکنم کمکم کن! بچه ها خواهشا شماام برا موفقیتم. امروز میخام مطالبی درمورد سنگ نمای مسجد که به همت حاج فضل اله مجاهد طلب درحال انجام است مطالبی براتون بنویسم که باخودیاری اهالی درحال انجام است براتو ن بنویسم که کار بسیار عالی میباشد ویک عدد گلدسته نیز نصب خواهدشدکه دراینجا از زحمات اعضای شورای ی تقدیر وتشکر مینمایم سلام دوستان مدتهاست تصمیم گرفتم نام وبلاگ رو تغییر بدم و چیزی که دلم میخواد رو بنویسم از شهرم و از بی وفایی مسئولان و دورغایی که میگن جهت جا زدن خودشون در پستهای بالا . البته باید بگم ما از مسلمانی و داشتن خودمون فقط دروغ و بد قولی و ... رو یاد گرفتیم . تصمیم گرفتم از شهر و وقایع آن بگم البته تا جایی که خودم میتونم ازش ع بگیرم و بهش موضوع. حتما یادم بنداز از دیروز با زهرا وُ وی کافه و سینما فرهنگ بنویسم, یادم بنداز از حال درونیم و حسم به آدما بنویسم یادم بنداز از هیجان نصفه و نیمه م برای سفرمون بنویسم, یادم بنداز از شعر فاطمه سادات بنویسم یادم بنداز بنویسم از اینکه چه حسی - و در واقع هیچ حسی - ب سال نو ندارم یادم بنداز از اینکه یه موقه هایی دوست دارم چن نفرو بغل کنم و بگم . هیچوقت نتونستم دختر خوبی واسه پدر و مادرم باشم... هر کاری به هر دری زدم واسه خوشحالیشون... ولی نشد... دلم بسی تنگ است خدایا... منو ببین لطفا... شکر واسه همه ی چیزایی که واسه خوشبخت بودنم عطا کردی...اما یه چیزایی کمه... خدایا معجزه میخوام... این مسیر اشتباه رو قیچی کن از زندگیم... راهو نشونم بده... نور میخوام... زندگی میخوام... همیشه سعی قدر داشته . بنویسم که یادم نرود بنویسم که یادم نرود...با آدمهای خودخواه بحث نکنم بنویسم که یادم نرود...با آدمهای لجوج بحث نکنم بنویسم که یادم نرود...با آدمهای دروغگو بحث نکنم بنویسم که یادم نرود...با آدمهای مغلطه گربحث نکنم بنویسم که یادم نرود...با آدمهای پرحاشیه بحث نکنم بنویسم که یادم نرود...با آدم های که موضوع رو به حاشیه مییرند بحث نکنم بنویسم . ب یک شوری دردلم افتاده بود که زمان امروز ظهور میکنه اما ب که میخواستم بخوابم باخودم گفتم اگه فردا زمان ظهور کنه میخوام چه کار کنم بعدش ناخواسته گفتم : اقا نیا... الان که دارم مینویسم دارم از تو نابود میشم که چرا زمینه رو اماده ن دوست دارم ساعتها گریه کنم اما به جای گریه باید زمینه رو برای بعد اماده کنم دوس دارم دوباره بنویسم دوس دارم فقط حرف بزنم ، بزنم ، بزنم که تموم شه همه چی! دلم واست میسوزه ! باید بسوزه ! میخوام در جریان باشی ! مهم در جریان بودنه؟ نمیدونم ! دوس ندارم راکد بودن تیرت کنه این حرفمو یادمه ! پ.ن:وبلاگ عزیزم با اینکه نه من از تو دردی دوا میکنم نه تو از من ! ولی ممنونم که هستی ! باید ازت تشکر کنم حتی یه بار! میخوام برگردم ! من . میخوام بنویسم از خودم از اونی که دوباره ب با خاطره های بهترین عزیزش بخواب رفت... از اونی که تازه به خودش اومد و دید یک ماه تمومه که بدون عزیزش داره سر میکنه... از اونی که ب با خودش تنهایی حرف میزد و گریه میکرد و دردودل... از اونی که تنهایی به خودش صبر میبخشید و خودشو آروم میکرد... امروز روز قبل عیده فطره... دوست دارم اولین تبریک عیدمو به بهت. هر روز که میگذره و من اینجا نمی نویسم،احساس بدی پیدا میکنم.اما گاهی میگم به خودم که ننویس...اصلا تو چرا میخوای چیزی بنویسی؟از خودت میای و میگی،از بچگی هات و کلی حوصله ی مردم رو سر میبری و اینا هم مراعاتت رو میکنن و چیزی به روت نمیارن.الان درست وسط این حس و م...از یک طرف میخوام بنویسم از یک طرف هم فکر میکنم که من چرا بنویسم و وقت ملت رو ب. امروز به این فکر می که من چقدر زیاد در حال کد نوشتن هستم ! کد نوشتن هایی که گاهی زیاد طول میشکه و بینش زیاد فکر میکنم ! خلاصه اینکه تصمیم گرفتم که کمتر کد بنویسم و برای خودم بیشتر اوقات فراغت جور کنم. اینطوری ذهنم بازتر میشه و کمتر اون خستگیهای زیاد میاد سراغم! کلا میخوام بیشتر به خودم برسم. همین آره من هم زن میخوام مگه چیه با تمام  احترامی که به تو دارم من هم میخوام میخوام می خوام من هم زن میخوام آره شوخی هم نمی کنم من هم زن میخوام نه فکر کنم زده به سرت آخه تو نه نه نه باورم نمیشه تو بخوای زن  ببری   واسه چی مگه من چی از بقیه کم دارم قشنگ نیستم هستم  مهربان  نیستم  هستم  تحصیل کرده  نیستم که هستم ببین همه شو. مانده ام از رفتن بنویسم یا از ماندن.وقتی هیچ کدامشان حال الانم را نمیگویند.از برزخ بنویسم؟که نیست...چون هنوز نفس میکشم.از تو بنویسم؟که نیستی...چون هر شب میمیرم.از درد بنویسم؟که ندارم...چون حسی ندارم.از لبخند بر لب بنویسم؟که ندارمش...چون لب هایم خشک شده اند ، دوخته شده اند و مهر شده اند به هم.چون هنوز نفس میکشم.چون هر شب میمیرم.چون حسی ند. :من هرسال شهریور و فقط میرفتم مسافرت. !! امسال ممنوع ال وجم !! عیدم مسافرت نرفتم ، ممنوع ال وج بودم !!! بابا اگه میخواستم برم دیگه نیام خیلى راحت قاچاقى میرفتم دیگه !! به پیر به پیغمبر مسافرت میخوام برم !! خسته شدم میخوام برم هواخورى !!!! مغزم داره میترکه !! همه دوستام تابستون و عید رفتن مسافرت من نرفتم !!!! تورو خدا هرکى میتونه کمک کنه من میخوام شهریور و برم سفر عین همه آدماااا!!!!!!:( خیلی دل میخواست پاک 90 تا پست که تو دو سال حال و روزت و ریخته بودی توشون ... ولی اون حال و روز و دوست نداشتم، حال و روز الانم خوبه میخوام از حال خوبم بنویسم :)) هر شب میاممیخوام بنویسم ولی هرچی که مینویسم میگم:نچ! خوب نیس ...ولی نمیخوام که ننوشته بگذرم از این روزا!!میخوام بگم دقیق چه خبره ولی خب تو کلمات خوب جور نمیشه ...مثل همیشه منتظرم ... منتظر ... منتظر ... ولی اینبار انتظار رو دوست دارم ... اومدم بگم دارم میرم یزد واسه جلسه فردام. اگه بشه میخوام مانتو نخی بلند ب م واسه سر کار.آها تا یادم نرفته باید یه عذر خواهی از همه دوستام م مخصوصا دلارام مهربون که اگه جواب کامنتاشو ندی سریع ناراحت میشه. گلم به خدا وقت نمیکنم من شاغلم تا 3 سر کارم تازه جدیدا روزه هم میگیرم و اینکه نت خونمون هم قطع شده نمیدونم چرا؟ از همتون عذر میخوام .ب. الان سیم شارژرو وصل . چقدر بد بود بی نتی احساس میکنم از تمدن دورم و چقدر اتفاقا افتاده بود تو همون دو شبو یک روزو نصفی که نبودم و نداشتم.من اومدم و دارم منفجر میشم از حجم داده های توی مغزم اما اما نمیتونم الان بنویسم باید یه خورده بگذره .زمان میخوام. امروز امروز چقدر حرف دارم. خوشحالم اما یجور حس دوگانه .شَک. لعنتی نمیدونم نمیدونم نمید. به نام خدا این نوشته شعر نیست....قطعه ی ادبی هم نیست...حرف دله که میخوام اینجوری بگم و بنویسم این روزا بدجوری دلتنگم.... حالو هوای هیچ کاریو ندارم....اصلا انگیزه هیچ کاریو ندارم ،تنهاییم قد کشیده....سکوتم زیاد شده.... این روزا حتی با معبودمم کمتر رابطه دارم..... ازهمه معذرت میخوام که تو نوشته ام هیچی نبود...... دلم میگفت شهامت نداری اینجوری بنو. قرار نیست اینجا از این روزها بنویسم مشتری ها مثل همیشه خوب هستن کارم بسیار خوب و با کیفیت است اما قرار نیست اینجا گله و ناراحتی و شکایت از همکارانم را بنویسم بنویسم که چه بشود انقدر این روزها دلم گرفته با وجود اینکه می توانم خیلی زود صبح ها به شعبه بروم میگذارم تا آ ین لحظه ی ممکن حتی به قیمت اینکه بنزین بیشتری بسوزانم حتی مسیرها را 2باره طی کنم دلم بدجور گرفته خدایا میدانم که میدانی میدانم که میبینی تیر ماه ، ماه منه بعد من اینقدر کم نوشتم - بین ایران و لهستان نمیدونستم طرف کدوم باشم - منم اب هویچ دوست دارم - خوشحالم حل شد علی - اسباب کشیت هم غصص - شاید گوشی ب م - روزه - چیزایی داره یادم میاد - ارشیوه راک و متالمم پاک شد - از اسمه شاعر خیلی خوشم نمیاد - رفتم تئاتر دیدم - این خانم افشین پور خوش به حاله شوهرش اینقدر که خانومه - قران رو نمیشه. یه روز طرف یه قصاب رو میبره خونش تا واسش قربونی کنه به قصابه میگه : میخوام برام تیکه تیکش کنی با گوشتاش کباب درست کنم سر و پا و روده و معده رو خوب تمیز کن میخوام کله پاچه درست کنم پوستشم باخودت نبر میخوام بدم کاپشن درست کنن برام با پشکلاشم میخوام کود درست کنم برای باغچه آت و اش رو هم میخوام برای گربه مون خیر بیبینى مهمتر از همه استختون. مامان میگه دو رکعت بخون مطمین باش فردا همه چیز بهتره. خدا بهترین رو میخواد. مامان حق رو میده به .پدر هم حق رو میده به .پدر میگه همینا درس زندگی و صبوریه. مامان میگه صورتی ک جای صد تا بوسه یه بارم جای سیلیه!میخوام حرفاشون قبول کنم. میخوام فردام رو، خودم رو و خوشبختی رو باور کنم. میخوام امیدوار باشم از پس همه اش برمیام. میخوام افطار کنم و . از سال 88 تا حالا دارم این جا مینویسم . من ناشناس بودم و میخواستم همیشه با تو باشم . با توئی که نه من رو میشناسی و نه من تو رو . با تو از عشقم گفتم . از این که هر ثانیه از نداشتن و ندیدنش رنج میبرم و در عین حال به عاشق بودنم افتخار میکنم . با تو از کشورم گفتم . کشوری که اونقدر دوستش دارم و نگران مردمش هستم که گاهی براشون گریم میگیره . از احترا. زززززز خواهش میکنم به سوالی که میپرسم ج بدیننن خواهش میکنم سوالم اینه من فن فیکم رو از این به بعد میخوام ترسناک بنویسم بعد میخوام بدونم به نظرتون فن فیکم رو از قسمت های ترسناکش تا آ چاپ کنم خوبه؟ یعنی کتاب انتشار کنم.. اگه خوبه لطفا بهم بگید چون من زود تر باید ادامه بدمش...بعد ببرمش اداره ارشاد..بعد اگه تایید شد....جلدش رو درست کنم....بع. من از طرف همه اونایی که نذاشتن امدادی ب امدادگرامون برسه معذرت میخوام من از طرف همه اونایی که مسئول این فاجعه ان معذرت میخوام من از طرف مغازه دارای بلاسکو ک لطف بین یه عالمه جنس که بهشون چشمک بزنی اتیش میگیرن اتیش رون معذرت میخوام من معذرت میخوام که دیروز یسری بابا یسری پسر برنگشتن خونه هاشون خیلی خیلی عذر میخوام ------------- پ.ن 1: دعا ک. داره میاد ...ماه رجب رو میگم که از فردا داره شروع میشه ..شروع این ماه بزرگ با لیله الرغائبه و این تقارن برام خوش یمن به نظر اومدفردا شب آرزوهاست ....من تصمیم دارم آرزوهام رو بنویسم میخوام بدونم تا سال دیگه چقدر از این آرزوها برآورده میشه.اصلا میشه؟آیا حکمت خدا با آرزوهای من یکی میشه؟؟فردا روزه می گیرم اگه گرما و این نفس سرکش بذارن .شما . هو سمیعخدایا تو بهترین شنواییاسممون برای عمره در اومدهوای باورم نمیشهانگار میخوام بال دربیارممیخوام دوباره برم کنار بقیع و دلم بسوزه که چرا نمیزارن حتی نگاه کنیممیخوام دوباره برم بشینم جلو گنبد سبز و یکی ازین شرطه ها بیاد گیر بده که روح روح منم بلند بشم و تا رفت دوباره بشینممیخوام دوباره برم قایمکی داخل بقیع رو از اون دیوارای دو. امروز روز آشتی با خدا بود و دست برداشتن از غر زدن های همیشگی...میخوام اعتماد کنم که روزهای خوب تو راهن حتی اگه الان همه چی برخلاف میلم باشه...مطمعنم مطمعنم مطعنم اون روزی که منتظرشم میاد...اگه بسپارم همه چیو دست خدا و دلم رو و خودم رو اروم نگه دارم و روی موج مثبت:) میخوام تمرکز کنم رو چیزایی که میخوام... میخوام دوباره کتاب صوتی کنم و شبا گ. دارم سعی میکنم باورکنم که وسط این هیاهو باید حواسم به خودم باشه و نذارم گم بشم وسط این شلوغی.بدترین ح هرادمی اینه که نسبت به همه چیز بی تفاوت بشه و من داشتم توی این بی تفاوتی غرق میشدم.ولی الان دیگه دلم نمیخواد غرق شم.میخوام خودمونجات بدم ازاین منجلاب ترس و بی انگیزگی و وحشت ها و خیلی چیزای مس ه و بیخودی.... بی ربط نوشت1:میخوام پیج اینس.
دوباره چمه اخهدوباره گریه میکنم..اول غصه میخورم بعد دلیلو پیدا میکنم..




پ.ن  این پست رو تغییر میدم ..
میخوام کل زندگیمو و فکر و ذکرم رو بنویسم خودمو راحت کنم از این همه نگفتن