همسرانه

به نقل از خبرگزاریها در مورد همسرانه :



اگر می دانستی
که پشت این پنجره ی خیس
چه شعر هایی چشم براهت نشسته،
همه ی دغدغه هایت را
درون لیوانی جا داده
یکجا سر می کشیدی
و می آمدی تا
آ و عاقبت عاشقانه هایم
با صبح نگاه تو بخیر شود...


#شفیقه_طهماسبی
-از مجموعه ی هاله ی طلوع (همسرانه)
@shafigheh_tahmasebi
چند وقت پیش یکی از دوستان قدیمی اومده بود خونه مون کتابخونه م رو که دید اشاره کرد به بخش کتابهای مربوط به ازدواج ، همسر داری ، خانواده ی متعالی و از این قبیل و گفت: "تو هنوزم ازینا می خونی؟؟من همون ماههای اول دیگه حفظشون شدم و گذاشتمشون کنار!!" اما به نظر من، همسر بودن، یک فعالیت تمام وقت بسیار فرّار ه. فرّار تر از لغات زبان.... واین مطلب. به گزارش پایگاه خبری تحلیلی مهرورزی: نقش همسران جانبازان هشت سال حماسه و دفاع در حیات این عزیزان، امری غیر قابل انکار و البته ستودنی است. محبت مادرانه در کنار عشق ورزی همسرانه چیزی است که لازمه وجود یک زن نمونه و کامل است و این امر بدون اغراق در وجود همسران جانبازان بویژه جانبازانی که نیاز به مراقبت ویژه و رسیدگی های خاص دارند، دیده می شود. ادامه مطلب برای کشتن یک زن؛ نیازی نیست... فریاد بزنی، ترکش کنی، رویاهایش را ب ی، یا به او خیانت کنی و نبینی اش! برای کشتن یک زن کافیست وقتی برای تو پیرهن نواَش را میپوشد فراموش کنی بگویی « چه زیبا شده ای بانو....» آنگاه تکه ای از زیبایی زن می افتد، و کمی از قلبش می ریزد، و اگر فقط چندبار دیگر، به همین راحتی زیبایی اش از نگاه تو بیفتد، تمام او می شکند! و یک روز صبح؛ زنی را میبینی، که روحش به مقصد جهنم به تنهایی، خانه ی تو را ترک کرده! اما خودش مشغول چیدن میز صبحانه توست... و تو محکومی؛ با جسد متحرک یک زن زشت صبحانه بخوری. برای زیبایی بخشیدن به هر صبح و هر روز دنیا و نجاتش، ستایش ِ تمامِ جانِ یک زن را یاد بگیرید... + اگه یه روز تصمیم بگیرم مامان بشم... سعی میکنم بچه م رو صبور و آرام بزرگ کنم... تا مثل خودم نباشه...بتونه مشکلاتش رو با آرامش حل کنه نه با داد و هوار!واقعیت اینه صدا هر چقدر بلندتر بشه طرف مقابل کمتر می شنوه...و من زمان هایی که بی صداترم محمد بیشتر درکم میکنه و کنارم میمونهاما هر وقت بیشتر داد می زنم اون کمتر منو میبینه و میشنوه...جدای از ا.

انسان از نور وجودی ذات احدی آفریده شده است.
و همین طور سرشتش از آب و خاک است.

عشق در ذات همه ی ما وجود داره. این عشق یک مسیر بلندی داره که یک سر رشته اش به دست ماست و سر انتهایی آن به سمت خدا کشیده شده است. اگر بخواهیم گاهی به خدا نزدیک بشیم این طنابو باید بچسبیم و بریم جلوتر.
شاید پیش بیاد برای همه که یک عشق هایی باعث بشه انسان شل بگیره و بخواد بره سمت اونا چون هم نزدیک ترن هم چون از نزدیک دیده میشوند قشنگی های بیشتری دارن و مثل آهنربا جذبمون می کنن. ولی خب اگر مثل زلیخا بفهمیم هر یوسفی هم که باشد خدای یوسف هم زیباتر است و هم بزرگتر.

چقدر سخت است زیبایی های خدا را درک کنیم.
چقدر سخت است عشق خداوندی برامون کشش بیشتری داشته باشه تا عشق های دیگر
چقدر زندگی سخت است.
امیدوارم براتون عشق هایی به موازات عشق الهی پدید بیاد.
امیدوارم هیچ وقت زندگیتون بی عشق نمونه.
چه اسمشو بزاریم عشق چه علاقه و چه دوست داشتن..هر چی هست موندگار باشه براتون چه از جنس همسرانه چه از جنس فرزند و چه از جنس مادر و پدر و برادر و خواهر و در نهایت خداوندی.

مهربانا....مـــــهربانا.... سفر نورانی مان به پایان رسید ولی تو یاریمان کن که "قدم هایمان" .."مسیـــرمان"..."مقصدمان"...همیــــشه به همین پاکی و سپیدی باشد...الـــهی آمین.. * تصویر: ما در لباس احرام...لحظات آرام و نورانی محرم بودن....همسفری که به حکم احرام ؛ آن روز باید همه همسرانه ها را کنار میگذاشت و یک برادر دوست داشتنی میشد...ناب بود حس و حال آن روز..نـــــاب....خدای مهربان روزی تان کند الهــی... * در بهترین حال ها و بهترین مکان های دنیا...زیر بال فرشته ها... اسامی نازنیتان را صدا زدم...لیست را همانجا سپردم به برکت عظیم زمزم همیشه جوشان...میدانم خدای مهربان دلش نمیاید نگاه ویژه نکند به ان همه قلب روشن...
جان کلام این که... کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست....

*دلم براتون نقطه شده ،به زودی برمیگردم...
*مشغله ها باقی است فقط از شکلی به شکل دیگر تبدیل می شود!!:)
*من پایتخت! همسر آبادان! دل؛ تنـــــــــگ! صبر زیـــــــــــاد!....: به نام خدای مهربون سلام ناز دونه! میخوام از دلتنگی و حرفایی که تو دلمه بگم مامانی چون من بعد از بابایی هیچ محرم ندارم که بخوام باهاش حرف بزنم و دردل کنم همیشه از خدا میخوام که اگه ی روزی ی فرشته دیگه بهم داد اونم پسر باشه تا تو هیچ وقت احساس تنهایی نکنی مثل من که هیچ خواهری ندارم اما خب خدا روشکر 2 تا داداش گل دارم که خیلی دوستشون دارم اما خب مامانی هیچی هم جنس ادم نمیشه که .... خب از موضوع خیلی دور نشیم میخوام برای بابایی بنویسم حرفایی که تا حالا بهش گفتم اما همیشه فکر میکنه مس ه میکنم و الکی میگم اون واقعا بهترین شوهر دنیاس بهتر بگم بهترین مرد دنیا که همهچیش عالیه درجه یک من میدونم که بهترین بابای دنیا هم میشه برای تو .میدونی پسرم اگه هزار بار دیگم برگردم به دوران مجردیم بازم بابای رو انتخاب میکنم خیلی وابسته بهشم هر وقت بهش میگم فکر میکنه مس ه میکنم نمیدونم اینجا رو کی میخونه اما میخوام بدونه که من همیشه عاشقشم و دوستش دارم پسرم این بدون مامانی خیلی خوشبخت بوده و هستتتتتت نازدونه ی من میدونم با اومدن تو خوشبختیمون صد برابر میشه انشاالله مراقب خودت باش و سالم بیا مامانی. این ع بابایی که زذم رو در یخچال تا هر وقت عصبانیم چشمم به این میوفته اروم بشم بدونم که من بهترین مرد دنیا رودارم. جنین وقتی موقع تولدش میرسه،خودش راه وجو پیدا میکنه و میاد اما کافیه موقع وج، وقتیکه زمانش رسید، یک ثانیه، فقط یک ثانیه ا یژن بهش نرسه تا سیستم مغزی اش اختلال پیدا کنه و فلج بشه و غیره. یا اگه اون دم آ ،بیش از اندازه تو کیسه آب بمونه، یه سری مشکلات، اگه کیسه آب شه و مدتی جای خشک باشه، یه سری مشکلات دیگه... در هرحال، موقع اش که رسید، باید .
امشب پسرت هوای تو را داشت در آ ین لحظات شب سوال همیشگی اش را پرسید؛گفت:بابایی من کو؟ سوالی که مثل همیشه باید با بغضی فرو خورده پاسخ داده می شد . به او گفتم:بابایی رفت با دشمن ها جنگید و همه رو کشت یکی از دشمنها که خیلی بد بود بابایی محمدامین رو شهید کرد. حالا بابایی محمدامین رفته پیش خدا.ولی خیلی محمدامین رو دوست داره. لحظه ای مکث ام. 379 ب که به شما رسیده بودم، خیلی محکم بغل تان کرده بودم و بعد از روبوسی، به جای احوال پرسی خودم را در آغوش تان جای داده بودم و هق هق می . می دانید،سخت است آدم شما را این طور ببیند. این قدر دور و این همه دیر. آدم تحمل این فراق ها را ندارد، قلب م مگر جنسش چیست؟ باور کنید انبساط و انقباض های مکرر سنگ را هم پر از ترک خواهد کرد. آن وقت انتظار زما. نسیم ملایم خنکای صبحدم پوستم را نوازش می کرد و از خنکی اش مور مورم می شد. چشم هایم را که باز پنجره باز اتاق را دیدم و خیال دستهای مهربان همسرجان که برای بی نصیب نماندن من از این هوای خوش روزهای واپسین بهار پنجره را گشوده بود تا وقتِ چشم باز من؛ خیالش را خوش ب اند در ذهن تازه هوشیار من و قلقلک بدهد قلب کوچکم را. دلم قنج می رود برای همین م. «نادر ابراهیمی» را از کتاب «سه دیدار» می شناسم که قبلا معرفی کرده ام... کت که جدای از محتوا، نوع قلمش خود تمرین نویسندگی است برای اهالی نوشتن... «40 نامه کوتاه به همسرم» درس های زندگی را با قلمی دلنشین و در قالب صحبت های همسرانه بیان می کند. در بخشی از نامه نوزدهم آمده است: «به راستی چه درمانده اند آنها که چشم تنگ شان را به پنجره های روشن و آفتابگیر کلبه های کوچک دیگران دوخته اند... و چقدر خوب است ، چقدر خوب است که ما - تو ومن - هرگز خوشبختی را در خانه ی همسایه جستجو نکرده ایم. این حقیقتاً اسباب رضایت خاطر و سربلندی ماست که بچه هایمان هرگز ندیده و نشنیده ان که ما ارفاه دیگران ، شادی های دیگران، داشتن های دیگران، سفره های دیگران، و حتی سلامت دیگران، به حسرت سخن گفته باشیم. و من، هرگز، حتی یک نفس شک نکرده ام که تنها بی نیازی روح بلند پرواز تو این سرافرازی و آسودگی بزرگ را به خانه ی ما آورده است... ادامه مطلب + تقریبا ۱۴ روز با محمد قهر بودیم...خیلی اذیت شدم...اونم از نظر روحی واقعا اذیت شد...این ۱۴ روز عین اسپند رو آتیش بودم...خشمو عصبانیتم تمامی نداشت و همین باعث می شد کدورت پیش اومده عمیق تر بشه...اونقدر عمیق که من دیگه مهار خودمو از دست دادم و کارهایی که نباید می ...که مهمترینش ش تن حرمت محمد به عنوان شوهرم بود...من اون رو خیلی ناراحت ..با کار. اجتماع آنی نیست که در آن هستیم، آنی است که می خواهیم در آن باشیم. کپه ای شن، تپه ای سنگ، گله ای و جمعی آدم یک معنای از اجتماع و جمع شدن است که هیچ مفهوم انسانی خاصی ندارد. این، معنای اجتماعی نیست که از خانواده، حزب و انجمن، کشور و جهان می شناسیم و دنبال می کنیم و کار ویژه ی علوم اجتماعی، دست یافتن به معناو محتوای آن است. این معنا یک ضرو. اجتماع آنی نیست که در آن هستیم، آنی است که می خواهیم در آن باشیم. کپه ای شن، تپه ای سنگ، گله ای و جمعی آدم یک معنای از اجتماع و جمع شدن است که هیچ مفهوم انسانی خاصی ندارد.این معنا یک ضرورتی پیشااجتماعی است و معنای اجتماعی نیست که از خانواده، حزب و انجمن، کشور و جهان می شناسیم و دنبال می کنیم و کار ویژه ی علوم اجتماعی، دست یافتن به معنا. در گفت وگو با فارس عنوان شدگروه فرهنگی / حوزه کتاب و ادبیاتhttp://fna.ir/chd7qiبخش دوم ...احمدی: کمک به مردان برای شناخت دنیای ن با پرداخت هنرمندانه/ به فکر ضرب المثل شدن مصرع ها نبودمدر ادامه گفت وگویی با این شاعر داشته ایم که در ادامه منتشر شده است.*ازدواج و خواستگاری از مهمترین مسائل زندگی هر فرد استفارس: کتاب «شاید به جا آوردی» را بای. وقتی وارد اجتماع می شویم و با دیگران مراوده و ارتباط می ی م، ناخودآگاه، متوقعیم با هر که روبرو می شویم و می نشینیم به ما تضمین دهد که آزار نمی رساند. برای این تضمین، ظاهرا نشانه هایی چون دست دادن، سلام ، اشاره لبخندآمیز وضع کرده ایم تا از بی آزاری فردی که به سمت ما می آید و خواستار این است که روبروی ما بنشیند و چهره به چهره گردد، مطمئ. وقتی وارد اجتماع می شویم و با دیگران مراوده و ارتباط می ی م، ناخودآگاه، متوقعیم با هر که روبرو می شویم و می نشینیم به ما تضمین دهد که آزار نمی رساند. برای این تضمین، ظاهرا نشانه هایی چون دست دادن، سلام ، اشاره لبخندآمیز وضع کرده ایم تا از بی آزاری فردی که به سمت ما می آید و خواستار این است که روبروی ما بنشیند و چهره به چهره گردد، مطمئ. این پرسش را در مقابل قطعه اول کتاب سیاست ارسطو گذاشتیم که چرا ارسطو در نخستین سطر کتابش از «خیر» نام می برد برای کنش ورزی آدمیان؟ آیا بهتر نیست بگوییم ماییم و دست دسته آدمیانی که نمی دانند چرا زیست همسرانه بر می گزینند و چرا د ده و شهر و وطن می سازند و چرا به مالکیت و تعلق اهتمام دارند و آیا بی متکایِ سنگین هستی شناسانه، نمی توان بهت. این پرسش را در مقابل قطعه اول کتاب سیاس ارسطو گذاشتیم که چرا ارسطو در نخستین سطر کتابش از «خیر» نام می برد برای کنش ورزی آدمیان؟ آیا بهتر نیست بگوییم ماییم و دست دسته آدمیانی که نمی دانند چرا به ساختن جامعه نیاز دارند و زیست همسرانه بر می گزینند و چرا د ده و شهر و وطن می سازند و چرا به مالکیت و تعلق اهتمام دارند بی آنکه در این چرا گفت. پای صحبت های خانواده شهید مولانیا به مناسبت سومین سالگرد شهادتش فردایش خبر شهادتش را برایم آوردند. من هم خدا را شکر . به خدا گفتم امانتی که به من دادی با ایمان در راهت قربانی . این خانواده سه سالی می شد که مرد خانه شان را از دست داده بودند. مهدی مولانیا متولد سال 1362 بود. او که پس از اتمام تحصیلات در سال 83 به جرگه سبزپوشان ولایت پیوسته بود، دوران آموزشی را در پادگان ی تبریز به پایان رساند و پس از آن در گردان حضرت ابوالفضل در تیپ هوابرد المهدی (عج) جهرم مشغول به خدمت بود. مهدی ذهنی خلاق داشت و در ب علوم نظامی علاقه بسیار داشت و در طول دوران خدمت خود اقدام به جمع آوری و تألیف سه کتاب کرد. شهید مولانیا که به تازگی در گردان ثارالله مشغول به خدمت شده بود در شهریورماه 90 به همراه همرزمان خود به منطقه شمال غرب برای مقابله با گروه تروریستی اعزام شد. 12شهریور ماه 90 مهدی در درگیری با این گروه تروریستی در شهرستان سردشت منطقه جاسوسان شربت شهادت را نوشید. آنچه در پی می آید حاصل همکلامی ما با خانواده شهید است. مادرانه های زینب سروری مادر شهید زینب خانم تکرار همان ام الوهب های دوران دفاع است، هم آنان که بر آنچه در راه خدا داده اند، توقعی ندارند. او از مهدی برایمان می گوید: پسرم از همان سنین هفت سالگی به و روزه توجه خاصی داشت، اهل هیئت بود. بعد از سه فرزند دختر خدا مهدی را به من داده بود. من از خدا فرزندی صالح و سرباز زمان (عج) خواستم. کمی که بزرگ تر شد به من گفت: مادر یک زمانی من بزرگ شدم و رفتم جبهه شهید شدم ناراحت نشی! من گفتم: نه اصلاً ناراحت نمی شم. مادر در ادامه می گوید: «پسرم مهدی 17 سال بیشتر نداشت اما یتیمی را تحت تکفل خودش گرفته بود و من بعد از شهادتش متوجه شدم. خبر شهادتش را قبل از اینکه برایم بیاورند، خواب شهادتش را دیدم. مهدی که رفته بود سردشت، خودم شب خواب دیدم که یک دریای آب هست و مهدی در میان آب دریا در حال قدم زدن است. بعد دیدم نوری در میان حیاط خانه در حال رد شدن است و آقایی در حیاط ایستاده، از من پرسید: حاج خانوم چکار می کنی؟! گفتم: بچه ام وارد آب می شود، می خوام بگیرمش. گفت: او دیگر بچه تو نیست... فردایش خبر شهادتش را برایم آوردند. من هم خدا را شکر . به خدا گفتم امانتی که به من دادی با ایمان در راهت قربانی .» عاشقانه های همسر شهید باورش برایم کمی دشوار بود، میان هم صحبتی ام با مادر شهید، دختر جوانی وارد حیاط شد. اصلاً تصورش را هم نمی که فاطمه کبیری، این زن جوان، همسر شهید باشد خانمی جوان که در 25 سالگی همسر شهید می شود و این افتخار را موهبتی از طرف خدایش می داند. فاطمه میان هم صحبتی اش از اولین های مهدی برایمان نقل می کند: «خواستگاری ما سنتی بود. یک روز عصر مادر مهدی تماس گرفتند و بعد به منزل ما تشریف آوردند برای صحبت های اولیه. زمانی که داشتیم با هم حرف می زدیم، خیلی برایم مهم بود که ی که می خواهم با او ازدواج کنم، پولی که برای خانه و خانواده اش می آورد، واقعاً حلال باشد. از مهدی در رابطه با خمس پرسیدم و جواب داد: من خیلی به خمس اعتقاد دارم و بعد به من گفت که می خواهم یک موضوعی را با شما در میان بگذارم که به هیچ نگفتم، من یک دختر یتیم را تحت پوشش قرار داده ام. من هم از این کارش استقبال .» فاطمه از سادگی مراسم ازدواجش می گوید: «بعد از حدود یک هفته یک مراسم کوچک برگزار کردیم. سال 1387 بود. زندگی مان واقعاً خیلی خوب بود، خیلی در کنار مهدی احساس خوشبختی می . وضعمان آنچنان خوب نبود، نه ماشین داشتیم، نه خانه. ولی خیلی زندگی خوبی داشتیم. در این چند سال که با ایشان زندگی ، همیشه حس می خوشبخت ترین زن روی زمینم. همیشه هم به ایشان می گفتم که مهدی من با تو خیلی احساس خوشبختی می کنم، فکر می کنم دیگر خوشبخت تر از من ی نمی تواند در دنیا باشد. مهدی خیلی خوب بود، خیلی مهربان بود. رؤیا های خیلی بزرگی داشت. هر شب با هم سوره واقعه می خو م. خیلی معتقد بودند. هر ورق از صحیفه سجادیه را می خواند با معنی برایم توضیح می داد. نهج البلاغه علی حرف اول را در زندگی مان داشت. در همین صحبت ها هستیم که ریحانه فرزند فاطمه و مهدی به جمع ما می پیوندد. دختری که آرامشش را از مهدی به یادگار داشت. میان چادر مادر پنهان می شد و هر از گاهی با نگاه معصومانه اش بغض های گلویمان را فشرده تر می کرد. فاطمه در ادامه می گوید: در رابطه با شهادتش هر از گاهی با من صحبت می کرد: «اگر اتفاقی برایم افتاد و شهید شدم، شما چه کار می کنید؟» من اجازه نمی دادم درباره اش حرف بزند و ادامه بدهد! می گفتم مهدی من طاقتش را ندارم بدون تو نمی توانم زندگی کنم. ولی باز حرف هایش را تکرار می کرد. گویی من را بیدار می کرد. گاهی می گفت: «باید عادت کنی به تنها زندگی .» یک روز میان ظهر و عصر رو به من کرد و گفت: «من دیگر ماندنی نیستم. حس می کنم که از هیچ چیز توی دنیا لذت نمی برم.» یک روز هم که در حال عبور از خیابان بودیم، ع چند شهید را به دیوار زده بودند. مهدی رو به من کرد و گفت: یک روز هم ع من را می زنند و می نویسند شهید مهدی مولانیا. صفت شهید چقدر به اسمم می آید! همسرانه های شهید به آ ین دیدارش می رسد؛ او با اشک هایی که دیگر، بیقرارش کرده اند، می گوید: خوب به خاطر دارم در مأموریت آ ش به ایشان زنگ زدم، چند روز مانده بود به شهادتش، گفتم مهدی چند روز دیگر مانده به عید فطر، نمی توانی بیایی؟ گفت: «نه، سه چهار روز دیگر طاقت بیاور برمی گردم.» دیگر بر نگشت و بعد از شهادتش خواب دیدم که می گفت: گریه نکن، طاقت بیاور. روزی که خبر شهادتش را آوردند، خیلی روز سختی بود. سه روز طول کشید که جسدش را آوردند شیراز و بعد از شیراز انتقال دادند به جهرم. من خودم پیکرش را دیدم، زیر گلویش و بالای اش رد گلوله قناسه بود. عبدالرحمن مولانیا، پدر شهید رد زحمات پدرانه اش را به خوبی می توانستی از روی پیشانی عبدالرحمان ببینی و بفهمی که دستان پینه بسته این مرد، حکایت های غریبی را برایت مرور خواهد کرد، از فرزندی که خود بعد از شهادتش شناخته بود. عبدالرحمن در خصوص فرزند شهیدش می گفت: «دیپلمش را در رشته عمران گرفت. بعد هم رفت . تک تیرانداز بود. همه چیزش برای خدا بود و برای خدا کار می کرد حتی حقوق هم که می گرفت به اندازه جش بر می داشت. بهش می گفتم: بابا خونه؟ ماشین؟ گفت بابا خونه و ماشین چیه! همه هدفش فقط خدا بود و من نشناختمش. روز شهادتش تازه فهمیدم مهدی که بود. با نان کارگری بزرگش اما نشناختمش. مهدی برای خدا بود، خدا را هم شکر که در محضر حسین (ع) شرمنده نیستم. هر وقت چیزی پیش می آمد و قضاوتی انجام می گرفت مهدی می گفتند باید ملاک سنجشتان خدا باشد.»
از شهید ماشاءالله مرتضی همین قدر شنیده بودم که در یک نمایش تئاتر در مهاباد نقش شیخ حسن جوری را بازی کرده است. این را یکی از همرزمانش می‌گفت. حتی درست اسم شهید را به یاد نمی‌آورد، اما می‌گفت...علیرضا محمدی
از شهید ماشاءالله مرتضی همین قدر شنیده بودم که در یک نمایش تئاتر در مهاباد نقش شیخ حسن جوری را بازی کرده است. این را یکی از همرزمانش می‌گفت. حتی درست اسم شهید را به یاد نمی‌آورد، اما می‌گفت سن و سالش بیشتر از باقی رزمنده‌ها بود و او را صدا می‌زدند. خیلی دوست داشتم از بیشتر بدانم. از این و آن رزمنده سؤالاتی در خصوصش پرسیدم و هیچ کدام اطلاعات دقیقی از او نداشتند. گذشت تا اینکه عکاس یکی از خبرگزاری‌ها به طور اتفاقی گفت شهید ماشاءالله مرتضی را می‌شناسد! به نظرم رسید خود شهید سفره آشنایی بیشتر را پهن کرده است. فرصت را غنیمت شمردم و با مهدی ‌مرتضی پسر شهید تماس گرفتم. گفت‌وگویمان که با پسر و همسر شهید (فاطمیه سلطانیه) شکل گرفت، فهمیدم آقا ماشاءالله آنقدر مردانه جنگیده بود که دشمن برای خم قامتش مجبور شده 14 گلوله شلیک کند.
فرزند شهید
شاید شما از ماجرای بازی تئاتر شهید ‌مرتضی در مهاباد خبر نداشته باشید، اما همین موضوع باعث شد دنبال خانواده ایشان بگردیم و شما را پیدا کنیم. خانواده‌ای که دوست داریم بیشتر از آن بدانیم.
پدرم بچه بازارچه نایب‌السلطنه تهران بود. سال 46 که با مادرم ازدواج می‌کند در خیابان پیروزی ن می‌شوند و زندگی‌شان را همانجا بنا می‌سازند. ما در خانواده سه فرزند بودیم. دو خواهر بزرگ‌ترم و من که سال 50 به دنیا آمدم. شهید مرتضی از آن پدرهای مذهبی و انقل بود. هرچند ما کمتر می‌دیدیدمش، چراکه مرتب فعالیت می‌کرد و حتی سال 50 تا 57 دو سال از دست مأموران رژیم طاغوت به بندرعباس فرار کرد. بعد از انقلاب هم که در کمیته و و جبهه و. . . بود تا به شهادت رسید.
گویا ایشان را در جبهه بابا صدا می‌زدند؟
بله، به خاطر سن زیادشان نسبت به سایر رزمنده‌ها بابا صدایش می‌ د. البته بیشتر ایشان را صدا می‌زدند. پدر متولد 25 مهر سال 1315 بود. زمان شهادتش در 23 تیرماه 1365 50 سال داشت. کلمه «بابا» فقط لقبش نبود، بلکه به قول همرزمانش مثل یک پدر دلسوز به رزمنده‌های جوان‌تر رسیدگی می‌کرد. خصوصاً که سمت فرماندهی هم داشت.
اینکه گفتید شهید در یک مقطع به بندرعباس فرار کرده بود، پس قاعدتاً فعالیت‌های انقل گسترده‌ای داشته است؟
شهید از انقل ‌های قدیمی بود. به همراه چهره‌هایی چون آقای گرمارودی(شاعر نام‌آشنا) و آقای ختنی فعالیت می‌ د. آقای ختنی یکبار به منزلمان آمدند و به صورت سربسته از فعالیت‌های عمیق و ریشه‌دار پدر گفتند. همین فعالیت‌ها هم باعث می‌شود که پدرم کار و زندگی‌اش را رها و به شکل ناگهانی به بندرعباس فرار کند. آن زمان ایشان کارخانه تریکوبافی داشت. وقتی به بندرعباس می‌رود، مجبور می‌شود کارخانه‌اش را بفروشد تا خودش و خانواده‌اش بتوانند گذران زندگی کنند. زمانی که انقلاب پیروز شد من 7 سالم بود. تقریباً دو سال قبلش برای پیدا پدر همراه مادرم به بندرعباس رفتیم. البته چیز زیادی از این خاطره به یاد ندارم، اما بنده خدا مادرم خیلی این در و آن در زده بود تا بابا را پیدا کند. ما بعد از این دیدار به تهران برگشتیم و پدرم مجبور بود تا حوالی پیروزی انقلاب، غم غربت را تحمل کند.
از دوران رزمندگی و جهاد پدر چه می‌دانید؟
ایشان بعد از پیروزی انقلاب مدتی در کمیته مشغول می‌شود. بعد از تشکیل هم که پاسدار می‌شود و در گزینشی پادگان ولیعصر(عج) خدمت می‌کند. پدرم با شهید وصالی و شهید چمران ارتباط داشت. یک مدتی به کردستان می‌رود و شاید موضوع بازی تئاتر ایشان در همین مقطع و در مهاباد اتفاق افتاده باشد. حوالی سال 62 مسائلی پیش می‌آید که باعث می‌شود پدرم از خارج شود. اما همچنان به صورت به جبهه می‌رود و در یک مقطع نیز جانشین معاون اطلاعات عملیات لشکر10 سیدال (ع) می‌شود. شهید ماشاءالله رزمنده لشکر 10 سیدال (ع) و لشکر 27 محمدرسول الله(ص) بود و بیشتر در جبهه جنوب خدمت می‌کرد. نهایتاً برای انجام مأموریتی موقتاً به نقده می‌رود که همانجا به شهادت می‌رسد.
یکی از همرزمان پدرتان می‌گفت ایشان به طرز مظلومانه‌ای به شهادت رسیده است؟
شهید مرتضی به همراه یک گروهی برای ایجاد و تأمین جاده‌ای استراتژیک به نقده می‌روند که در کمین ضد انقلاب می‌افتند. گویا آنها یک جمع 45 نفره به فرماندهی پدرم بودند که در برابرشان یک گروه حدوداً 400 نفری ضد انقلاب قرارگرفته بود. درگیری سختی صورت می‌گیرد و پدرم با تیربارش تا لحظه آ مقاومت می‌کند. پایش که زخمی می‌شود آن را با چفیه‌اش می‌بندد و باز مقاومت می‌کند. نهایتاً که همه رزمنده‌ها جز دو نفر به شهادت می‌رسند، پدرم زخمی، پشت به رو بر زمین می‌افتد. ضد انقلاب‌ها از موی سفید و سن و سال شهید حدس می‌زنند که او باید فرمانده این گروه باشد. بالای سرش جمع می‌شوند و یکی‌شان می‌خواهد پدرم را برگرداند. در حالی که پدر اسلحه‌ای را زیر خودش مخفی کرده بود. تا بابا را برمی‌گردانند، سریع به طرف فرمانده گروه ضد انقلاب شلیک می‌کند و او را به هلاکت می‌رساند. اما باقی نفرات دشمن او را به رگبار می‌بندند و با اصابت 14 گلوله به شهادت می‌رسد. همان دو رزمنده‌ای که زنده مانده بودند نحوه شهادت ایشان را تعریف کرده‌اند.
همسر شهید
چه سالی با شهید مرتضی ازدواج کردید؟
ما سال 46 با هم ازدواج کردیم. شهید 31 سال داشت و به نسبت آن زمان دیر ازدواج کرده بود. دلیلش هم این بود که فعالیت‌های انقل می‌کرد و اصلاً وقت نداشت به زندگی شخصی‌اش برسد. حتی آقای ختنی از دوستان انقل ‌اش می‌گفت وقتی شنیدم ماشاءالله ازدواج کرده متعجب شدم. چون فکر نمی‌ او با مشغله‌هایی که انقل ‌گری برایش درست کرده، بتواند ازدواج کند. البته من از فعالیت‌های همسرم خبر نداشتم. یادم است یکبار شب به خانه نیامد. صبحش با نگرانی رفتم محل کارش، دیدم آنجا هم نیست. برادر‌شوهرم محمد آقا آنجا بود. از ایشان سراغ شهید را گرفتم که ابراز بی‌اطلاعی کرد. بعد از سه روز همسرم به خانه آمد و گفت مأموریت داشتم، رفتم قزوین. منظورش مأموریت انقل بود. من تازه آن زمان‌ها فهمیدم همسرم از سال 42 که نهضت حضرت شروع شد، وارد فعالیت انقل شده است.
در زندگی با شهید، او را چطور آدمی شناختید؟
خیلی آدم آرام و مهربانی بود. کمتر عصبانی می‌شد. خواهر ایشان همسایه ما بودند و از این طریق با هم آشنا شدیم. در زمان آشنایی‌مان ایشان در یک کارخانه تریکو‌بافی کارگری می‌کرد. از طرف ما که رفته بودند تحقیق، همکارانش به مادرم گفته بودند حتماً سر سجاده دعا کردی که همچین دامادی گیرتان آمده است. آقا ماشاءالله آدم مردم‌داری بود و دست خیرش به خیلی‌ها می‌رسید. بعدها که خودش کارخانه تریکوبافی راه انداخت، درآمدش نسبتاً خوب بود، ولی مرتب به این و آن کمک می‌کرد. ما خبر نداشتیم چه کارهایی می‌کند و بعد از شهادتش مطلع شدیم. ایشان بندرعباس که رفت مجبور شد کارخانه‌اش را بفروشد، به پول آن زمان 20 هزار تومن شد که همه‌اش را ج ما و خانواده انقل ‌های زندانی کرد. همسرم در 11 سالگی پدرش را از دست می‌دهد و از همان زمان س رستی خواهر و برادر کوچک‌ترش را برعهده می‌گیرد. کارگری می‌کند و با فقر و نداری خو می‌گیرد. به همین دلیل وقتی که دستش به دهانش رسید، به آنهایی که نداشتند کمک می‌کرد.
یعنی محرومان را تحت پوشش قرار می‌داد؟
بیشتر به خانواده انقل ‌هایی کمک می‌کرد که به زندان افتاده بودند. یکی، دو نفر هم نبودند. حتی وقتی همسرم به بندرعباس فرار کرد، آنجا پیش یکی از دوستانش می‌رود که قبلاً به او هم کمک کرده بود. گویا این دوستش مقطعی دانشجوی رشته زبان در تهران بود و چون وضع مالی خوبی نداشت، شهید به او کمک می‌کرد. حالا هم که همسرم به بندرعباس پناه برده بود، از کمک همین دوستش بهره می‌برد. البته چون می‌ترسید برای آن بنده خدا دردسر درست شود، شب‌ها بیشتر در تانک آب و توی ماشین و اینطور جاها می‌خو د. شهید مرتضی در بندرعباس خیلی سختی و در به دری کشیده بود.
زندگی با یک انقل که رخت رزمندگی هم به تن کرد، سخت نبود؟
ما تقریباً 18 سال با هم زندگی کردیم. شاید در تمام این مدت کلا چهار یا پنج سالش را با هم بودیم. چه وقتی که به بندرعباس فرار کرد، یا بعد از انقلاب که در کمیته و خدمت می‌کرد، کمتر وقت داشت به ما رسیدگی کند. با این وجود هیچ وقت مهربانی‌هایش را فراموش نمی‌کنم. از نظر من ایشان یک آدم خاص بود. همین خاص بودنش هم او را به شهادت رساند.
تصور شهادتش را کرده بودید؟
خود شهید وقتی که بار آ به منطقه جنگی می‌رفت، عین نحوه شهادتش را در خواب دیده بود. می‌گفت در خواب دیدم که من را با 14 گلوله به شهادت رساندند. حتی تعریف می‌کرد ی که من را کشته پیراهن آبی داشت. وقتی همسرم به شهادت رسید، ما به دادسرای نقده رفتیم. آنجا یک تعداد از ضد انقلاب را گرفته بودند. یکی از دو نفری که در رابطه با شهادت همسرم و همرزمانشان دستگیر شده بودند. پیراهن آبی داشت. همانجا فهمیدم خوابش رؤیای صادقه بود و طبق خوابش با 14 گلوله به شهادت رسیده است.
سخن پایانی
آقا ماشاءالله چون یک آدم مذهبی بود، وصیتش به پسرم و دخترانم هم رعایت امور شرعی و خواندن و رفتن به بود. ایشان همه وجودش را وقت انقلاب کرد. تقریبا از سال 42 وارد جریان انقلاب شد و بعد هم در کمیته و و بسیج خدمت کرد. افرادی مثل آقا ماشاءالله بودند که با دلسوزی و احساس تکلیف بار انقلاب را به دوش کشیدند. او حتی وقتی مورد بی‌مهری قرار گرفت و مجبور به ترک شد، جهاد را ترک نکرد و باز راهی جبهه شد. آنقدر رفت تا سعادت شهادت را برای خودش ید.
الهام مولایی همسر شهید مهدی عسگری از ی م ع حرم از همراهی با رزمنده پاسداری برایمان روایت می‌کند که هنگام ازدواجشان شرط کرده بود می‌خواهد عمرش را صرف خدمت به کند.صغری خیل فرهنگ
الهام مولایی متولد تهران است و همسر شهید مهدی عسگری از ی م ع حرم. او از همراهی با رزمنده پاسداری برایمان روایت می‌کند که هنگام ازدواجشان شرط کرده بود می‌خواهد عمرش را صرف خدمت به کند. شهید عسگری از خانواده‌ای بود که دین خود را به انقلاب و در سال‌های دفاع مقدس ادا کرده بودند. زین‌العابدین عسگری برادر این شهید در کربلای 5 آسمانی شده بود و اکنون برادر کوچک‌تر اسلحه برادر بزرگ‌تر را برمی‌داشت تا در آوردگاهی دیگر حماسه‌آفرینی کند. گفت و گوی ما با همسر این شهید بزرگوار را پیش رو دارید.

شهید عسگری در نیروی دریایی مشغول بود، زندگی با یک نظامی که دائم در مأموریت بود چه حال و هوایی داشت؟
بله ایشان در نیروی دریایی قشم فعالیت می‌کرد و بعد از یکی دو سال به تهران و بعد هم به کرج منتقل شد. وقتی با ایشان آشنا شدم، در همان آغازین ساعات همکلامی‌مان تکلیف زندگی مشترکمان را معلوم کرد. آقا مهدی شرط کرد: اگر یک زمانی آقا دستور بدهند و جایی نیاز به جهاد باشد من خواهم رفت. شما با این شرط من موافقت می‌کنید یا خیر؟! شاید باورتان نشود، یکی از معیار‌های ازدواج من هم این بود؛ وقتی این موضوع از طرف مهدی مطرح شد، با جان و دل پذیرفتم و گفتم باید اینطور باشد اگر غیر از این بود من درانتخاب شما شک می‌ . آقا مهدی از همان زمان به من می‌گفت من بیش از 40 سال عمر نمی‌کنم و مطمئن هستم که در جهاد شهید می‌شوم و از خدا می‌خواهم که شهید بشوم. من و آقا مهدی 20مرداد ماه سال 1385 با هم عقد کردیم و تا زمان شهادتش در 27 دادماه سال 1395 مصادف با  ماه مبارک رمضان در کنار هم بودیم. مهدی یک هفته بعد از عقد به مأموریت رفت. 20 روزی آنجا بود و 10 روزی هم اینجا پیش ما. من با کارش مشکلی نداشتم. شغل پاسداری‌اش را دوست داشتم و با نبودن‌هایش می‌ساختم.
وقتی گفت بیشتر از 40 سال عمر نمی‌کند برایتان نگران‌کننده نبود؟
نه؛ فکر نمی‌ که شاید این اتفاق واقعاً بیفتد. از طرفی نگران نبودم چون باور دارم عمر دست خدا است. خانواده من و خانواده آقا مهدی با مفهوم ایثار و شهادت آشنا بودند. عموی من علی الله مولایی سال 1364 در دفاع مقدس به شهادت رسیده بود. برادر آقا مهدی، زین‌العابدین عسگری هم در کربلای 5 در سال 1364 آسمانی شده بود.
اینکه شهید از نظر شغلی دائم در مأموریت بود، باعث شد که تمرینی برای نبودن همیشگی‌شان باشد؟
از جهاتی می‌شود گفت همین طور است که شما می‌گویید. من از همان ابتدا عادت به نبودنش داشتم. آقا مهدی مدت دو سالی در قشم بود. دیر به دیر به خانه می‌آمد. هرچند وقتی برمی‌گشت به قدری از همه جهات محبت به من داشت و همراهی می‌کرد که نبودن‌هایش جبران می‌شد. اینطور باید برایتان بگویم که حتی بعد از شهادت آقا مهدی هیچ حس جدیدی ندارم. امروز که به آن روزها فکر می‌کنم با خود می‌گویم همه آن ایام تمرینی بود برای روزهای بعد از شهادتش. ایشان برای امروزش برنامه‌ریزی داشت، مثلاً وقتی می‌خواست روغن یا لاستیک ماشین را عوض کند من را صدا می‌کرد و می‌گفت بیا نگاه کن یاد بگیر که اگر من نبودم بتوانی به راحتی این کارها را انجام بدهی. شاید بعد از من ی کمکت نباشد.
پس شما را آماده شهادتش کرده بود، اما به نظر شما چرا باید یک ی مثل آقا مهدی با زندگی خوبی که داشت داوطلبانه راهی میدان جنگ می‌شد؟ اولین چیزی که باعث شد که آقا مهدی راهی شود غیرت دینی‌اش بود. می‌گفت زمانی که من به حرم بی‌تفاوت باشم زمانی خواهد بود که غیرت خودم را از دست داده باشم. یکی دیگر از علت‌هایی که مهدی را برای رفتن مصمم‌تر کرد، مهربانی بیش از حد ایشان نسبت به آدم‌های روی زمین بود. وقتی بچه‌های را نگاه می‌کرد انگار بچه‌های خودش را در آن وضعیت می‌دید که در شرایط سخت و پرمشقت روزگار می‌گذرانند. آقا مهدی می‌گفت نمی‌توانم تصور کنم که فرقی بین نازنین فاطمه من با بچه‌های باشد. می‌گفت الان یکی از دغدغه‌های شیعه حرم است و این من را خیلی ناراحت می‌کند. جهاد و دفاع از مسلمانان یکی از بزرگ‌ترین وظایفم است. همسرم از لحاظ بدنی خیلی قوی و ورزیده بود. همرزمانش می‌گفتند در این بدن تیر نمی‌رود. وقتی این تعریف را می‌شنید در پاسخ دوستانش می‌گفت: این بدن باید در راه اهل بیت ج شود. این بدن برای من نیست.
اولین بار کی حرف از رفتن زد ؟ راضی شما کار سختی بود؟
از بهار سال 1390 ‌های رفتن آقا مهدی به گوش می‌رسید. من با اینکه فوق‌العاده آمادگی داشتم اما خیلی ناراحت شدم، طوری که نمی‌توانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. مخالف رفتنش نبودم اما گریه می‌ و نمی‌گذاشتم مهدی متوجه گریه‌هایم شود. این غم و اندوه با من بود تا زمان شهادتش. یعنی پنج سال تمام. ابتدا من خیلی جدی مخالفت ن اما هر بار به زبان می‌آورد، من بهانه‌ای می‌آوردم. آن زمان خدا نازنین فاطمه را هنوز به ما نداده بود. من گفتم ما هنوز بچه‌ای نداریم خیلی کارها مانده و... اما ایشان گفت از تنها ی که انتظار ندارم مخالف رفتنم باشد شمایید. اگر شما پشتم نباشید من دیگر به هیچ جا پشتم گرم نیست. حرف شما امروز من را یاد یاران حسین (ع) در سال61 هجری می‌اندازد، که پشت حسین را خالی د و هر ی بهانه‌ای آورد؛ یکی گفت زن دارم یکی گفت بدهی دارم... می‌گفت: اینها بهانه است. من هم به خودم آمدم و تلنگری به خودم زدم و گفتم که اگر امثال آقا مهدی نروند پس چه ی قرار است برود. اگر از حریم زینب (س)‌ دفاع نکند من در آینده قرار است چه جو بدهم؟ دیگر نمی‌توانم در ایام محرم گریه کنم. همه گریه‌ها الکی و عزاداری‌ها ظاهری می‌شود. م عان حرم رفتند تا بند بند زیارت عاشورا را به منصه ظهور برسانند؛ یا لیتنی کنا معک‌ها را عملی کنند. من اگر، اگر‌های خیلی زیادی با خود گفتم که اگر مهدی را از دست بدهم چه اما یاد عاشورا همه حال و هوایم را تغییر می‌داد. آن ایام چنان برای ابا عبدالله (ع) ماتم می‌گرفتم که گویی یکی از نزدیکانم را از دست داده‌ام. اما دیگر وقت عمل رسیده است شاید باور نکنید اما خودم دائم پیگیر کارهایش می‌شدم که آقا مهدی رفتنت چی شد و... در صورتی که از ته دل راضی نبودم. هیچ راضی نیست همسرش را از دست بدهد اما اعتقاد داشتم عمر دست خدا است. وقتی کاسه عمر پر شود، فرقی نمی‌کند تهران باشی یا . می‌روی. هیچ چیزی دست من نبود. واقعاً مطمئن هستم اجازه م ع حرم شدنش به دستان متبرک خانم حضرت زینب (س) بود. ایشان اجازه مهدی را صادر فرمودند. اولین بار 20 داد ماه سال 1394راهی شد، شاید صدمین بار بود که او را از زیر قرآن برای مأموریت‌هایش رد می‌ ولی این بار خداحافظی برایم رنگ دیگری داشت و بعد از دو مرحله اعزام به درجه رفیع شهادت رسید.
دل کندن از فرزند خیلی سخت است، رابطه شهید با فرزندش چطور بود؟
دل کندن از فرزندمان برایش خیلی سخت بود. دقیقاً بعد از به دنیا امدن دخترمان نازنین فاطمه آقا مهدی دیگر آقا مهدی قبل نبود. خیلی کمرنگ شد، گفت می‌ترسم وابسته بشوم و جا بمانم. می‌گفت یک سفره‌ای پهن شده است، چند سال دیگر جمع می‌شود و چه حسرت‌ها به دل ماها خواهد ماند. مهدی من را از همان زمان بارداری تنها گذاشت که دلبسته نشود. حتی یک بار هم من را در مراجعاتم به پزشک همراهی نکرد. وقتی دخترم زمین می‌خورد همه می‌دویدیم اما مهدی حرکتی نمی‌کرد می‌خواست از تعلقات دنیایی دور شود و این به رغم میل باطنی‌اش بود. اما دخترم اولین کلمه‌ای که بر زبان آورد «بابا» بود. هر زمان می‌گفتیم بگو مامان می‌گفت: «بابا». با اینکه نازنین فاطمه مدت کوتاهی با پدرش بود و خیلی کم ایشان را می‌دید، اما به پدرش وابسته بود.
از جبهه با هم در تماس بودید؟
جالب است برایتان بگویم که وقتی به می‌رفت‌ گویی ما را فراموش کرده باشد. تماسی نمی‌گرفت تا نکند حالش اب شود و دلتنگی به سراغش بیاید. خیلی عجیب بود وقتی من اصرار می‌ که چرا شما زمانی که در اینجا هستید روزی 10 بار تماس می‌گیرید و از حال ما باخبر می‌شوید، اما وقتی می‌روی منطقه، یک بار هم زنگ نمی‌زنید، انگار نه انگار ؟آقا مهدی می‌گفت: خیلی سرم شلوغ است. به من می‌گفت تنها جایی است که از همه چیزش لذت می‌برم.
گویا تصاویر شهادت ایشان زودتر از خبر شهادتش منتشر شده بود؟
تصویر پیکر مهدی را النصره روی سایت گذاشته بود. همه دوستان و آشنایان دیده بودند. خواهرم می‌گفت زخمی است اما من گفتم نه این تصویر، نشان از شهادت ایشان دارد. وقتی خبر شهادتش را دوستان و همرزمان قدیمی‌اش شنیدند گفتند: خدا را شکر به آرزویش رسید. همه می‌دانستند که تنها دغدغه مهدی رفتن و البته چگونه رفتن است. نمی‌دانم شاید باورتان نشود اما خیلی سخت است با ی زندگی کنید که همه 10 سال همراهی با ایشان در فکر رفتن باشد. آقا مهدی در تمام این 10 سال در اوج شادی و حتی مسافرت‌های شیرین هم از رفتن و شهادت صحبت می‌کرد. همه آقا مهدی را دوست داشتند و با شنیدن شهادت ایشان خوشحال شدند که به آرزویش رسیده است. آنهایی که به مقام شهادت و جایگاه آگاهند خوب می‌دانند که ایشان به چه درجه‌ای رسیده است. هر چند از دست دادنش ناراحتی و دلتنگی دارد.
سفارشی برای دخترتان نداشت؟
مهدی یک وصیت کلی نوشته بود اما به دخترش پیروی از خط و ی را توصیه کرده بود. مهدی به ی حساس بود. ایشان به حجاب و گریه برای حسین (ع) هم بسیار توجه داشت.
امروزتان بی ‌او چطور می‌گذرد؟
خیلی سخت است. اگر از این سختی‌ها و دلتنگی‌ها بخواهی ده‌ها کتاب بنویسی باز هم جا دارد. اما آنها هستند، حضور دارند؛ این را می‌شود از کمک‌های غیبی‌شان متوجه شد. که اگر امروز ما را رها کنند ما از غصه و سنگینی این غم دق می‌کنیم. مردن با شهادت خیلی فرق می‌کند. مردن خیلی زود فراموش می‌شود اما شهادت هر روز برایت تازه‌تر می‌شود و خاطرات همسرت برایت زنده می‌شود. اما یک فرق دیگر در این میان وجود دارد که ما با اتکا به ن دشت کربلا و با دستان خودمان همسرانمان را راهی میدان جهاد و آنها را کربلایی می‌کنیم. راهی می‌کنیم. زندگی مشترک 10 ‌ساله‌ام با مهدی سراسر رضایت بود و خاطره و عشق و شور. از مهدی راضی بودم امیدوارم خدا از او راضی باشد، ان‌شاءالله که در مراحل رشد نازنین فاطمه روح پاکش یاورم باشد.
علی را به عنوان شهید فاطمی می‌شناسیم هم به خاطر علاقه‌اش به فاطمه‌زهرا(س) و هم به خاطر شهادتش در شب شهادت آن حضرت...نویسنده: صغری خیل‌فرهنگ سال1387 شهید علی یزدانی با یکی از سادات ذریه حضرت زهرا(س) ازدواج کرد. علاقه‌اش به ائمه اطهار مخصوصاً مادر سادات حضرت زهرا (س) به قدری زیاد بود که به جرأت می‌توان گفت یکی از دلایل اصلی ازدواجش با یک سیده نزدیک‌تر شدن به حضرت زهرا(س) بود. به گفته خودش روز ولادت حضرت زهرا (س) در کربلا از حسین (ع) می‌خواهد که داماد حضرت زهرا(س) بشود. حالا دو سالی می‌شود که از شهادت علی یزدانی در عراق می‌گذرد. او در سومین روز از ماه فروردین سال 94 به شهادت رسید. به ایام شهادتش را فرصتی دانستیم تا در گفت و گو با سیده وحیده علوی همسر شهید، بیشتر با زندگی و منش این شهید آشنا شویم. سؤال‌مان این است که چطور با شهید آشنا شدید؟ اما چه خوب که بگویید بعد از آشنایی با یک شهید، او را چطور شناختید؟ علی دوست برادرم بود و من تا قبل از عقد هیچ آشنایی با ایشان نداشتم. تنها شناختی که من از ایشان داشتم این بود که انسانی صاف، صادق، باایمان و محجوب است. آن زمان ایشان پاسدار بود و لباس مقدس را به تن داشت. در دوران عقدمان ایشان در قسمت اداری مجموعه قدس بود و بعد از عقد همه توانش را گذاشت تا به قسمت فنی برود. می‌گفت باید جایی خدمت کنم که به من نیاز بیشتری دارند. با توجه به شرایط شغلی‌اش همه موانع، مشکلات و سختی‌های زندگی با یک پاسدار را برایم تعریف کرد و می‌دانستم ی که در این شغل باشد هدف مشخصی دارد. اوایل مأموریت‌های خارج از کشور نداشت اما خوب می‌دانستم که اگر پایش بیفتد و شرایط موجود تغییر کند، همسرم ی نخواهد بود که بی‌هیچ توجهی در گوشه‌ای بنشیند. زندگی‌تان چه سبک و سیاقی داشت؟ زندگی ما از ابتدا با عشق به اهل بیت پایه‌گذاری شد. علی علاقه خاصی به حضرت زهرا(س) داشت و یکی از دلایلی که من را به عنوان همسر انتخاب کرد همین موضوع بود. از آنجایی که من از سادات بودم و ذریه حضرت زهرا، ایشان با ازدواج با من داماد حضرت زهرا(س) می‌شد. لذا ما یک زندگی را آغاز کردیم که عشق به مرام و سیره اهل بیت در آن موج می‌زد. همانطور که می‌دانید یکی از اصلی‌ترین ویژگی‌های زندگی بزرگانی چون مولا علی، حضرت زهرا، حسن و حسین و... جهاد و عشق به شهادت است. شهید علی هم حقیقتاً یک مجاهد بود و عاشق شهادت. یک سرباز مخلص برای زمانش که هر وقت احساس مسئولیت می‌کرد از همه چیزش برای عمل به تکلیف می‌گذشت و هیچ چیز در راه رسیدن به هدف والایی که مد نظر داشت مانعش نمی‌شد. از این رو سبک زندگی ما با هیئت و حسین(ع) و جهاد و شهادت پیوند خورده بود. چند سال با ایشان زندگی کردید؟ من و علی 6 سال در کنار هم زندگی کردیم. حاصل این همراهی چند فرزند است؟ حاصل این زندگی دو دختر ۳ و ۶ ساله به نام زهرا و زینب است که زمان شهادت پدرشان زهرا 4 سال و زینب یک سال داشت. به نظرتان چقدر توانستید همسرتان را در مسیر جهادی که انتخاب کرده بود همراهی کنید؟ علی می‌گفت: «لن تسبی یا زینب مرتین» یعنی نخواهیم گذاشت برای دومین بار حضرت زینب اسیر دشمن شود یا به ایشان جسارت شود. همسرم و همه ی م ع حرم از تمامی تعلقات دنیوی خود گذشتند و در راه دفاع از حریم اهل بیت جان خویش را در طبق اخلاص نهادند و خود را تقدیم نمودند. شهید علی همیشه می‌گفت وقتی در هیئت‌ها می‌گوییم یا لیتنا کنا معکم. پس زمان آن رسیده که با دفاع از حریم اهل بیت، حسینی بودن و کربلایی ماندن خود را نشان دهیم. به نظر من ما اگر اسم خودمان را شیعه گذاشتیم و به قول شهید یزدانی در هیئت‌ها «یا لیتنا کنا معک» می‌گوییم پس باید به نوعی حسینی بودن خودمان را ثابت کنیم. رزمندگان و با رفتن و دفاع از و اعتقادات دینی و من و سایر همسران هم به عنوان همراهان این مجاهدان بدون مرز سعی کردیم از حرکت‌شان حمایت و پشتیبانی کنیم. اوا سال ۹۱ بود که صحبت از رفتنش شد. من ابتدا مخالفت ولی شهید حرفی زد که دیگر جو در مقابل صحبتش نداشتم جز اینکه بگویم بسم الله. همسرم می‌گفت حالا وقت این رسیده حسینی بودن خودمان را لااقل به خودمان ثابت کنیم. مرد است و حرفش. خب بعد از شنیدن این حرف چیزی نمی‌توانستم بگویم.         نگران اسارت، شهادت و جانبازی‌اش نبودید؟ یک حسی همیشه به من می‌گفت علی نه جانباز می‌شود و نه اسیر. من بیشتر نگران شهادت و نبودنش می‌شدم چراکه همسرم علی مجاهدی باهوش و شجاع بود. خیلی حواسش جمع بود. شهید چند بار به جبهه اعزام شد؟ چهارمرتبه اعزام شد. مرتبه اول قرار بود دو هفته به برود. بعد وقتی که رفت و شرایط آنجا را دید، 49 روز ماند و وقتی برگشت دیگر مشتاق‌تر شد که برود. سه ماه بعد از تولد دخترمان زینب بود که باز سفرهایش شروع شد ولی این بار به عراق می‌رفت و برای برقراری امنیت سامرا و اطرافش فعالیت می‌ د. آ ین بار کی بدرقه‌اش کردید؟ علی در دومین روز از اسفند ماه سال 1393اعزام شد. قرار نبود قبل از عید به مأموریت برود، گفته بود نیروها رفته‌اند و دیگر به حضور من نیازی نیست. ساعت پنج غروب دوم اسفند بود که با من تماس گرفت و گفت باید بروم عراق. اول از او خواستم نرود ولی دیدم تصمیمش جدی است و می‌خواهد برود. گفت م را بیاور مهرآباد آ تماسش هم گفت راستی توانستی بچه‌ها را هم بیاور. انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا من در مقابل این رفتن سکوت کنم و برخلاف بارهای قبل که از رفتنش رضایتی نداشتم این بار با رضایت تمام ش را آماده و با بچه‌ها راهی فرودگاه شدیم. میدان محل قرار ما بود شهید علی را سوار ماشین کردیم و راهی مهرآباد شدیم. ترافیک زیادی بود با خنده گفتم علی، بعید است با این ترافیک برسی. لبخند و آرامش همیشگی بر چهره و لبانش جاری شد و گفت: مهم نیست نمی‌روم. اصلاً هر چی قسمت باشد. وقتی به فرودگاه رسیدیم از جلوی در ورودی پیاده شد و از روی ماشین‌ها می‌پرید تا خودش را به دوستانش برساند و بلیت پروازش را بگیرد و جانماند. دل کندن از همسنگر زندگیتان سخت بود؟ بله، اما آرامشی در دلم بود که هیچ وقت در سفرهای قبلی‌اش نداشتم. بلیت را گرفت و باز آمد پیش ما در محوطه فرودگاه روبه‌روی ترمینال با بچه‌ها کلی بازی کرد. وقت خداحافظی به من گفت چه می‌خواهی بیاورم؟ خنده‌ای و گفتم سلامتی خودت. بعد رو به زهرا کرد و گفت دخترم زهرا تو چه می‌خواهی بگو تا بابا بیاورد. زهرا به اطراف نگاهی کرد و گفت پرچم. بابا علی برایم پرچم ایران بیاور. شهید علی با خنده‌ای گفت آخه من تو عراق پرچم ایران از کجا پیداکنم. زهرا انتخابش را کرده بود و مصمم می‌گفت باباعلی من پرچم می‌خواهم. شهید علی هم گفت باشد گلم می‌آورم برایت و خداحافظی کرد و رفت به امید اینکه زود برگردد. غافل از اینکه این آ ین دیدار ما بود. زهرا وقتی به ماشین برگشت گریه می‌کرد و می‌گفت باز همباباعلی من را تنها گذاشت و رفت و هیچ چیز آرامش نمی‌کرد. انگار زهرا کوچولوی ما فهمیده بودکه این آ ین دیدار بود. راز پرچم خواستن زهرا را هم روز تشییع پیکر مطهرش فهمیدم که تابوت شهیدعلی با پرچم ایران مزین شده بود و همان پرچم سوغات پدر تا مدت‌ها بر سر مزارش ماند. آ ین دیدار و گفت‌وگوی تان همان جا بود؟ نه، هر روز بعد از ساعت کاری تماس می‌گرفت و دلتنگی بچه‌ها را داشت. این دلتنگی دوطرفه بود. یادم می‌آید شب‌هایی را که زنگ می‌زد و با زهرا صحبت می‌کرد و بعدش وقتی گوشی را می‌گرفتم می‌گفت صدا را بگذار روی آیفون دلم برای زینب تنگ شده. می‌خواهم صدای خنده‌هایش را بشنوم. این و همه وابستگی‌ها و عاشقانه‌هایش نسبت به خانواده را می‌گویم تا همگان بدانند که ی ما دلخسته از زندگی نبودند، اما به خاطر هدفی که داشتند از همه چیز دل کندند و خودشان را به خدا سپردند. شهید یزدانی در ایام عید به شهادت رسید، قرار نبود برای تعطیلات به خانه بیاید؟ اتفاقاً سوم فروردین 1394 همزمان با شب شهادت حضرت زهرا(س) آ ین روز کاری ایشان بود. مأموریت‌های‌شان 30 روزه بود و سوم فروردین سی‌امین روز کاری‌شان بود. روز قبل از شهادت حضرت زهرا، دوستانی که آنجا بودند همه برای زیارت به حرم المؤمنین رفته بودند. علی به همراه چند تا از دوستانش در پادگانی درمنطقه عمومی نهروان عراق ماندند تا کار را به پایان برسانند. ایام عید بود و زهرا هم دلتنگ پدرش، قرار بود آن روز کارش را تمام کند و با اولین پرواز که چهارشنبه بود بازگردد. روز دوشنبه بود و علی به محل کارش رفت تا آنجا را کلاً تخلیه کنند چون می‌دانستند که پهپادهای امریکایی آنجا را شناسایی د.می‌خواست هر طور شده کارش را سریع تمام کند و به ایران بازگردد اما ناگهان صدای انفجار مهیبی به گوش رسید. چند لحظه بعد یکی از دوستانش که بیرون کارگاه بود صدای انفجار را شنید و وقتی که به سمت کارگاه رفت دیگر از علی اثری پیدا نکرد و به خاطر مواد منفجره‌ای که آنجا بود آن کارگاه ساعت‌ها در آتش سوخت و دیگر هیچ اثری از آن باقی نماند. ع ‌العمل شما و بچه‌ها بعد از شنیدن خبر شهادت همسرتان چه بود، آن هم ایامی چون نوروز؟ اولش باورم نمی‌شد ولی کمی که گذشت باور . آن هم از گریه‌ها و بیقراری‌های دختر کوچکم که از شب شهادت همسرم شروع شده بود و آرام نمی‌شد. من از این بی‌قراری‌ها متوجه شدم خبری شده است. با گوشی علی تماس می‌گرفتم و جو نمی‌گرفتم. اینکه علی یک زمانی به شهادت خواهد رسید، انتظاری بود که همیشه داشتم اما نه به این زودی. چهارم فروردین ماه سال 1394بود که خبر شهادت را آوردند، گفتند از پیکرش چیزی نمانده جز تکه‌هایی اندک که فقط با آزمایش dna قابل شناسایی است. علی من در سوم فروردین ماه به شهادت رسیده بود. می‌دانستم عاشق زهرا (س) بودن یعنی مثل او زندگی و مثل او رفتن. در تمام لحظات زندگی عشق به زهرا (س) در زندگی‌اش موج می‌زد تا آنجا که مادرش زهرا در شب شهادتش داماد خود را پذیرفت. باید شهادت او هم مثل زهرا ( س) می‌شد. شهید علی در آتش سوخت، در آتش یزیدیان زمانه. به یقین می‌گویم شهید علی باید گمنام می‌ماند بدون هیچ مزاری مانند مادرش زهرا (س) اگر از او تکه‌هایی چند بازگشت به یقین می‌گویم آن هم به خاطر آرامش دل بازماندگان بود و بس. نهم فروردین ماه 1394 روز تشییع پیکر شهید علی بود. یک روز باور ن ی، هربار که از کربلا و برمی‌گشت دختران‌مان تنها استقبال‌کنندگان پدر بودند. تنها انی بودند که به پدر زیارت قبول می‌گفتند و به استقبالش می‌رفتند ولی این بار جمعیت زیادی از مردم، دوستان، بستگان، همه و همه به استقبال زائر کرب و بلا آمده بودند.
در حال تنظیم گفت‌وگویم با فاطمه پوراصغر، همسر شهید م ع حرم محمدحسین عطری بودم که یکی از دوستان و همرزمان شهید به طور اتفاقی تماس گرفت و از من خواست تا درباره این شهید ...نویسنده : صغری خیل فرهنگ  در حال تنظیم گفت‌وگویم با فاطمه پوراصغر، همسر شهید م ع حرم محمدحسین عطری بودم که یکی از دوستان و همرزمان شهید به طور اتفاقی تماس گرفت و از من خواست تا درباره این شهید که اولین شهید م ع حرم قم است، مطلبی بنویسم. وقتی متوجه مصاحبه‌مان با همسر شهید شد، دستنوشته‌ای را برایم ارسال کرد و از من خواست تا آن را در ابتدای مصاحبه منتشر کنم. «اولین شهید م ع حرم شهر کریمه اهل بیت حضرت معصومه (س)‌ محمدحسین عطری است که برای دفاع از حرم عازم شد. او با تمام وجود عاشقانه و داوطلبانه راهی میدان جهاد شد، به رغم اینکه شغل سازمانی‌اش محدودیت‌هایی داشت اما دل پرتلاطم و عاشقش او را از همه این تعلقات جدا ساخت و در آسمان خوبی‌های زینب کبری (س) حسینی‌اش کرد. محمدحسین عطری در اوج غربت و در زمانی که ی م ع حرم در گمنامی تشییع می‌شدند به خاک س شد...» گفت‌وگوی ما را با همسر شهید پیش رو دارید.
همراهی و همسری شما با شهید عطری از کجا رقم خورد؟
من در جامعه‌ا هرای قم درس می‌خواندم. محمد‌حسین با همسر یکی از دوستان و همکلاسی‌های حوزوی من دوست و همکار بود. ایشان به دوستش گفته بود تمایل دارم با یک طلبه ازدواج کنم که از لحاظ اخلاقی صبور باشد تا در نبودن‌های من بتواند در تربیت فرزندانم به نحو احسن  عمل کند. دوستم هم من را به ایشان معرفی کرد. من متولد 1356هستم و محمد‌حسین متولد 8 مرداد 1355. ایشان قبل از آمدن به جلسه خواستگاری به مزار ی محل ما که زادگاه آیت‌الله امینیان بود، رفته و دو رکعت خوانده و از کمک خواسته بود. در واقع واسطه ازدواج من و حسین شدند. بعدها متوجه شدم که نذری هم بر سر مزار مرحوم نخودکی‌اصفهانی کرده بود که بعد از ازدواج با هم به آنجا رفتیم. در اولین جلسه خواستگاری من و محمدحسین نیم ساعت بیشتر با هم صحبت نکردیم، اذان مغرب شد و ایشان به مسجد محلمان رفت و خواند. زمان آشنایی‌مان ایشان دانشجوی حسین(ع) بود و بعد از اتمام تحصیلات در مشغول خدمت شد. من و محمدحسین در 19 بهمن ۱۳۸۰مصادف با روز دحوالارض عقد و در آذر ماه سال 1381 زندگی ساده و بی‌آلایش‌مان را آغازکردیم. محمدحسین و من، اعتقادی به تجمل و یدهای آنچنانی نداشتیم. همیشه دغدغه این را داشتیم طوری رفتار کنیم که خدا و زمان(عج )‌ راضی باشند. شروط ایشان یا شما برای ازدواج چه بود؟
 همان ابتدا محمدحسین از سختی زندگی با یک فرد نظامی و مأموریت‌ها و اتفاقاتی که ممکن است رخ بدهد، از جانبازی، اسارت یا شهادتی که امکان دارد برایش در این مسیر اتفاق بیفتد صحبت کرد و گفت اگر حاضر هستی با این شرایط زندگی کنی، بسم‌الله. خانواده ما خانواده‌ای پرجمعیت بود. من با خودم فکر که من طلبه هستم، چیزهایی را یاد گرفتم که امروز باید به آن عمل کنم. فقط که نباید حرف بزنیم. باید روزی در میدان امتحان  به تکلیف عمل کنیم. من خیلی عاطفی بودم و فرزند آ خانواده، دوری اطرافیانم برایم سخت بود و می‌دانستم با ازدواج از خانواده جدا می‌شوم و به شهری دیگر می‌روم، از طرفی وابستگی به همسر و مأموریت‌ها و نبودن‌هایش من را اذیت خواهد کرد. برای زندگی به تنهایی و مأموریت همسر آماده نبودم، اما خودم را متقاعد این راهی است که باید بروم و باید از بزرگان دین حضرت زینب و حضرت زهرا سلام‌الله علیهما الگو بگیرم. برای همین تصمیم خودم را گرفتم و همراهی‌اش . وقتی شمال زندگی می‌ در حوزه علمیه فاطمیه رودسر که حاج‌آقا جنیدی پدر چهار شهید تأسیس کرده بود، تحصیل می‌ . از پدر و مادر شهیدان جنیدی درس‌های زیادی آموختم؛ درس‌هایی که بعدها در زندگی خیلی به کارم آمد.
بعد از ازدواجتان به دلیل شرایط شغل نظامی‌شان مجبور بودید به ای مختلف بروید؟
بله، ابتدا به قم رفتیم و بعد از ی ال همسرم برای ادامه خدمتش به زیبا‌کنار منتقل شد. برای همین منزلی در رشت، کنار خانه مادر‌شان اجاره کردیم. کمی بعد محمدحسین به جنوب منتقل شد و من در کنار مادر ایشان ماندم. همسرم ماهی یکبار به شمال می‌آمد. مدتی بعد ایشان مجدداً به مریوان منتقل شدند و هر 20 روز یک بار به مرخصی می‌آمد. اما کمی بعد از رشت به تهران مهاجرت کردیم و محمدحسین هر روز به منزل می‌آمد. سه، چهار سالی در تهران بودیم اما ایشان از محیط تهران و وضعیت حجاب بسیار ناراحت بود. توجه و تأکید زیادی روی امر به معروف و نهی از منکر داشت و نگران وضعیت بد حجاب بود. با اینکه شرایط کاری ایشان در تهران بهتر بود اما از من خواست که به قم برویم. ایشان مى‌گفت قم شهر مذهبى است کنار بارگاه ملکوتى حضرت معصومه سلام‌الله علیها باشیم و ب فیض کنیم. همسرم من را هم به ادامه تحصیل در جامعه‌ا هرا تشویق کرد من هم شروع به درس خواندن در جامعه‌ا هرا. حدود پنج سال در قم بودیم. دخترم کلاس دوم ابت بود. دخترم زهرا را هم به مهد کودک جامعه می‌بردم. همان ابتدا به محمدحسین انتقالی ندادند و ایشان در مسیر تهران-قم در تردد بود اما زمستان انتقالی‌شان هماهنگ شد و به قم آمد و فرزند دوممان در یکم آبان 1391به دنیا آمد.
به نظر شما چه شاخصه اخلاقی در وجود همسرتان، ایشان را تا مرز شهادت رساند؟
محمدحسین بسیار با شرم و حیا، محجوب، متین و مؤمن بود. صفا، سادگی و اخلاص زیادی داشت. در مراسم خواستگاری آنقدر آهسته سخن می‌گفت که من صدایش را به سختی می‌شنیدم و گفتم صلواتی برای سلامتی زمان(عج) و تعجیل در فرجش بفرستیم تا بتوانیم با هم صحبت کنیم. بعد از آن کمی بهتر توانست حرف‌هایش را بزند. محمدحسین علاقه عجیبی به ائمه به طور خاص آقا اباعبدالله(ع) داشت. در منزل ما ساعتی بود که در آن نوشته شده بود ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه. وقتی آن را دید، گفت این همان جایی است که می‌خواهم وصلت کنم. بسیارکم‌صحبت بود و برای انجام امور خیر به دیگران کمک می‌کرد. مادرش می‌گفت وقتی به مدرسه می‌رفت پول تو جیبی خودش را به دوستان نیازمندش می‌داد. بسیار به پدر و مادرش احترام می‌گذاشت. مادرش درباره تولد محمدحسین برایم خاطره‌ای تعریف کرد و گفت به دلیل مشکلی قرار بود محمدحسین سقط شود، اما خواب دیدم که در دسته عزاداری اباعبدالله (ع) هستم و محمدحسین را در آغوش دارم. به لطف خدا ایشان سالم به دنیا آمده   و به برکت این خواب اسمش را محمدحسین گذاشته بود. مادر شهید بارها از عنایات خاصی که به شهید می‌شد، برایم صحبت کرد. دوران نوجوانی پربرکتش که همواره در مسیر فعالیت‌های مذهبی و مسجد و تحصیل گذشت. از ویژگی‌های اخلاقی ایشان مشخص بود مسیرش به شهادت ختم خواهد شد، غبطه برای شهادت برای او راهی برای رسیدن به کمال بود. همسرم بسیار ولایتمدار بود و توجه خاصی به بیت‌المال داشت تا هیچ‌گاه به نفع شخصی‌اش استفاده نشود. ایشان خانواده‌دوست بود و همه تلاشش این بود که در راه رفاه من و فرزندانش تلاش کند.
همسرم فوق‌العاده باهوش بود. همزمان در دبیری ریاضی، بانک تجارت و پذیرفته شده بود اما به دلیل علاقه و خو که دیده بود، راهی شد. در عالم خواب آقای بزرگواری لباس سبز را به ایشان نشان داده بود. همین خواب دلیلی شد تا محمدحسین با علاقه ویژه‌ای این شغل را انتخاب کند. با توجه به علاقه‌ای که به حوزه داشت می‌خواست در حوزه هم مشغول به تحصیل شود که با کار و شرایط کاری این فرصت برای ایشان مهیا نشد.
چقدر رنگ و عطر در زندگی شما دیده می‌شد و سبک زندگی شما به راه و رسم نزدیک بود؟
همسرم خیلی وقت‌ها از برایم صحبت می‌کرد. از شهید املاکی و ی دوران دفاع مقدس زیاد یاد می‌کرد و همیشه غبطه نبودن‌هایش در آن دوران را می‌خورد. از و فرماندهانی صحبت می‌کرد که با وجود سن کم توانسته بودند خدمتی به نظام و کنند. علاقه زیادی به دانشمند هسته‌ای شهیدمصطفی احمدی‌روشن داشت. همیشه به مادرش می‌گفت شما چهار پسر دارید، نمی‌خواهید یکی را هدیه کنید. وقتی من شهید شدم باید مثل مادر احمدی‌روشن محکم باشی و خوب صحبت کنی.
با حرف‌ها و کارهایش ما را برای شهادتش آماده می‌کرد. قبل از تولد زهرا دخترم یک cd  از دختر شهید محمد ناصر ناصری به خانه آورد. دختر شهید در آن برای پدرش می‌خواند: «بابا‌جان باز سلام، منم زهرایت، دختر کوچک تو.‌ ای امید من و‌ ای شادی تنهایی من. یاد دارم که دم رفتن تو دامنت بگرفتم و به تو می‌گفتم پدر این بار نرو. پدر این بار نرو. من همان روز بله فهمیدم سفرت طولانی است....»
بعد رو به من کرد و گفت: اگر من صاحب فرزند دختر شدم، اسمش را زهرا می‌گذارم. تا زمانی که شهید شدم زهرایم برایم اینگونه بخواند. دخترمان زهرا ۱۴ تیر ۱۳۸۴ به دنیا آمد. محمدحسین در دوره‌ای این صحبت‌ها را می‌کرد که نه جنگی بود و نه شهادتی مطرح بود. اما شرایط اینگونه مهیا شد تا به آرزویش برسد و شهید م ع حرم شود و دخترمان زهرا طبق خواسته پدر در مراسم پدر شهیدش از اشعاری که خود شهید از زمان (عج) و حضرت زینب (س) سروده بود، خواند.
چطور شد برای اعزام به اقدام د؟
دلش با جبهه مقاومت ی بود. وقتی تصمیمش را گرفت که برود، به من خبر داد. من هم گفتم شرایط شما را قبول و هدفتان را هم خوب می‌شناسم اما کمی نگران بچه‌ها هستم که اذیت نشوند چون با هر بار مأموریت رفتن محمد‌حسین، بچه‌ها مریض می‌شدند. اما محمدحسین گفت بچه‌های من هم مانند طفلان ی کربلا هستند، اگر نروم گویی به ندای هل من معین حسین(ع) پشت کرده‌ام. هفتم اردیبهشت ماه سال 1392 بود که از همه خانواده خداحافظی کرد و حلالیت گرفت و رفت. بعد از ۴۰ روز حضور در در 14 داد 1392 روز شهادت موسی کاظم (علیه‌السلام) با دهان روزه و لب تشنه به شهادت رسید.
با خبر شهادتش چطور روبه رو شدید؟
خبر شهادت را به شوهرخواهرم گفته بودند و خواهرم هم به من گفت بیا به شمال برویم. آن روز پسر هفت ماهه‌ام مریض شده بود و تب داشت و دخترم هم امتحان مهمی داشت. هر چه خواهرم اصرار کرد من قبول ن و گفتم باید از محمدحسین اجازه بگیرم. خواهرم گفت همسرت که اجازه داده بود به شمال بروی. وقتی دید من راضی نمی‌شوم گفت برادرمان تصادف کرده و حالش خوب نیست باید برای دیدنش به شمال برویم. به هر نحوی بود من را به شمال بردند. من اهل لنگرود هستم و همسرم اهل رشت. خواهرم گفت باید به خانه مادرشوهرت برویم. نزدیک منزل مادر شهید خواهرم شروع کرد به گریه و همسرش زیارت عاشورا می‌کرد.
وقتی به خانه مادر شهید رسیدیم جمعیت زیادی در آنجا حضور داشتند. همه این اتفاقات و تصاویر در ذهنم نشان از شهادت محمد‌حسین داشت اما من نمی‌خواستم باور کنم که برایش اتفاقی افتاده و شهید شده است. وقتی برادرم آمد و من را در آغوش گرفت، گفت تو همسر شهید شدی. آنجا بود که دیگر متوجه حال خودم نشدم. محمدحسین 14 داد شهید شد و روز16 داد به ما خبر شهادتش را دادند و شنبه 18 داد براى تشییع ابتدا به تهران که محل کارشان بود و بعد به قم بردند و دور حرم حضرت معصومه سلام‌الله علیها طواف دادند و بعد به شمال بردند و به خاک سپردند.
مزارش در مسجد سلیمان داراب رشت کنار مزار میرزا کوچک‌خان جنگلی است. همان مسجدی که دوران جوانی و نوجوانی‌اش را در آن سپری کرده و بزرگ شده بود. محمد‌حسین در ایام جوانی به مادرش گفته بود من را در زیر پله این مکان به خاک بسپارید تا مردم از روی من عبور کنند و به زیارت مزار بروند. چه سعادتی از این بالاتر که امروز خودش در کنار آرام گرفته و مزارش تا ابد زیارتگاه اهل یقین خواهد بود ان‌شاءالله.
می‌خواستیم لحظاتی را در کنار زنی سپری کنیم که سالیان نسبتاً درازی همراه یک رزمنده زندگی کرده است و از این رهگذر خود نیز یک رزمنده است.صغری خیل فرهنگ
در گفت‌وگویی که با یکی از همرزمان شهید عبدالرشید رشوند آوه داشتیم، آشنایی مختصری با این شهید بزرگوار یافتیم و برای همصحبتی با خانواده‌اش راهی استان البرز شدیم. می‌خواستیم لحظاتی را در کنار زنی سپری کنیم که سالیان نسبتاً درازی همراه یک رزمنده زندگی کرده است و از این رهگذر خود نیز یک رزمنده است. گزارش دیدار ما از خانه با صفای یک شهید م ع حرم و گفت‌وگو با همسرش آذر رشوند آوه را پیش‌رو دارید.
 
 همه خانه یک شهید
خانه شهید رشوند آوه در استان البرز است. از تهران راه زیادی نیست و با گذر از اتوبان کرج به مهرشهر می‌رسیم. خانه شهید در بلوار گل‌ها قرار دارد که چون نامش زیبا و سرسبز است.
به خانه شهید که می‌رسیم، در می‌زنیم و اجازه ورود از طریق آیفون داده می‌شود. این خانه ساختمانی چند واحده است و حیاطی با صفا دارد. داخل حیاط توجهم به گلدان هایی جلب می‌شود که دور تا دور دیوار با نظمی خاص چیده شده‌اند. آذر رشوند آوه به استقبالم می‌آید. زنی مهربان و صمیمی که مهمان نوازی را به حد رسانده است. پشت سرش می‌روم تا با راهنمایی او وارد فضای داخلی خانه شوم، اما بر خلاف انتظارم من را به سمت پله‌های زیرزمین راهنمایی می‌کند. به دنبالش می‌روم و در فضای کوچک زیر همکف می‌گوید: «به منزل شهید رشوند خوش آمدی.»
وسعت این خانه یا همان طبقه زیر همکف به 50 متر هم نمی‌رسد. ابتدا فکر می‌ همه این خانه ویلایی باید متعلق به شهید باشد، اما گویی تنها همین زیر زمین استیجاری برای او بوده است. واحدی کوچک که به محض ورود فکر می‌کنی وارد یک نمایشگاه دفاع مقدس شده‌ای! نمایشگاهی که روایتگر تصویری روزهای جنگ تحمیلی تا سال‌ها خدمت، جهاد و مبارزه حاج عبدالرشید در مقاطع مختلف است. رزمنده‌ای که پس از سال‌های دفاع مقدس، به روایتگری کاروان‌های راهیان نور می‌پرداخت و در جبهه فرهنگی نیز خدمت می‌کرد.
کنار همه این زیبایی‌های به نمایش در آمده در این خانه کوچک و ساده می‌نشینم و از همسر شهید می‌پرسم:«این خانه همه دارایی شهید عبدالرشید رشوند است؟»
می گوید: «بله، همه دارایی شهید این زیرزمین است و خانه‌ای قراردادی که بعد از سال‌ها خدمت با کلی قسط و بدهی برایمان مانده و سر جمع همه آنچه شهید از مال دنیا دارد با خانه و ماشین شاید به 60 میلیون هم نرسد.»
ذهنم ناگاه به طعنه‌هایی می‌رود که در خصوص دریافت حقوق‌های نجومی و پول‌های کلان به خانواده زده می‌شود. همسر شهید ادامه می‌دهد: «از همان روز تشییع حرف‌های نامربوطی به گوشم رسید. اینکه هنوز پیکر شهید تشییع نشده، 400میلیون تومان به حسابمان واریز شده و دیگر نانمان در روغن است. چه باید گفت آنها نمی‌دانند یا خودشان را به نادانی زده‌اند. چگونه می‌شود غیرت دینی و سربازی ولایت حسین بن علی (ع)‌ را با ثمن ناچیز دنیایی معامله کرد.»
آرامش و انرژی خانه شهید رشوند آرامم می‌کند. از همسرش می‌پرسم: «این اتاقی که ما در آن نشستیم شاید 20 متر هم نشود، اما گویی شهیدتان بیش از نیمی از آن را بعد از شهادتش به خود اختصاص داده است.»
با خنده می‌گوید: «بله، من همه آنچه از شهید در دوران حضورش در جنگ تحمیلی و سال‌ها بعد در و دوران حضورش در جبهه برایم مانده است را نگه داشته‌ام. ایشان هم می‌دانست که من علاقه زیادی به این کار دارم برای همین هیچ گاه مانع نشد. هر جا می‌رفت یا هر مأموریتی که داشت برایم چیزی می‌آورد و می‌گفت بیا برایت سوغاتی آورده‌ام. پوکه فشنگ، پلاک یا سربند یا هر چیزی که نشان از جهاد و عطر داشت برایم عزیز و مهم بود برای همین نگه‌شان می‌داشتم.»  ق ف اشمر
میان قاب‌های روی دیوار توجهم به قاب شهید «علی منیف اشمر» جلب می‌شود. از همسر شهید حکایت آن قاب ع را می‌پرسم. پاسخ می‌دهد:«علی منیف اشمر یکی از نیرو‌هایی بود که زیر نظر همسرم آموزش دید. رفاقت زیادی هم با هم داشتند، به طوری که برادری بینشان خوانده شده بود. بعد از اینکه علی به لبنان برگشت مدتی بعد برادرش جواد هم برای گذراندن دوره‌ای نزد همسرم آمد. عبدالرشید از ایشان پرسیده بود چهره شما خیلی شبیه علی منیف اشمر است نسبتی با هم دارید؟
برادرش گفته بود بله علی برادرم است. خبر شهادت علی منیف اشمر را هم خود ایشان به عبدالرشید می‌دهد. آنجا این قاب ع و کتاب زندگینامه شهید را به عبدالرشید داده بود. برادرش از شهادت علی اینگونه روایت کرده بود: «اول فروردین سال 1375 (29شوال 1416ه. ق، 20 مارس1996م) على منیف اشمر لباس کماندویى نظامیان لبنانی مزدور را بر تن کرده، با همرزمان و فرماندهان خویش خداحافظى می‌کند و برای اجرای عملیات استشهادی علیه گران صهیونیست، عازم منطقه ی در جنوب لبنان می‌شود. على حدود 30 کیلوگرم مواد منفجره همراه خود را در مسیر کاروان نظامیان ی در منطقه ی «رَبّ ثلاثین» منفجر  و جمع قابل توجهی از چکمه پوشان صهیونیست را به درک واصل می‌کند. از آن روز به بعد این قاب ع بر دیوار خانه ما ماندگار شد و برای همیشه جلوی چشمان همسرم ماند.»
 شهید گمنام
خانم رشوند در حالی که پذیرایی می‌کند  می‌گوید: «شهید من خیلی گمنام است. چند روز پیش ع ی از ایشان در یک گروه درفضای مجازی دیدم که خیلی خوشحال شدم. امروز هم که شما برای مصاحبه آمدید خوشحالم.»
فامیلی شهید رشوند و همسرش یکی است، به همین خاطر از همسر شهید می‌پرسم: «نام فامیلتان نشان می‌دهد که گویی نسبتی با هم دارید.» پاسخ می‌دهد: «بله ما اهل روستای اوه هستیم. روستایی در شهرستان الموت قزوین. ایشان پسر من هستند. عبدالرشید رشوند متولد 1346 است و من متولد 1352. ما اهل یک روستا بودیم و همه نزدیک به هم زندگی می‌کردیم. مادرم آن زمان فرزندی نداشت، علاقه زیادی هم به عبدالرشید داشت. شب تولد من عبدالرشید مهمان خانه ما بود. ‌های صبح من به دنیا می‌آیم. آن زمان عبدالرشید شش سال بیشتر نداشت اما برایم از آن شب همیشه تعریف می‌کرد. از شب تولد من. گویی وقتی می‌خواستند ناف را ببرند، گفته بودند به نام مهمان کوچک خانه عبدالرشید می‌بریم. اینطور می‌شود که من و عبدالرشید به نام هم شدیم، اما خب روزگار است دیگر. شش ماه بیشتر نداشتم که مادرم را از دست دادم. تا دو سالگی هم کنار خانواده عبدالرشید بودم و هم در کنار خانواده ‌ام، تا اینکه پدرم ازدواج کرد و ما از روستا به تهران مهاجرت کردیم و اینگونه ارتباط من با خانواده مادری‌ام قطع شد.
10 سال، سختی و ناراحتی‌های زیادی را تحمل بی‌آنکه بدانم مادرم به رحمت خدا رفته است. 10 سال بعد به روستایمان رفتیم و دختر عمویم سنگ مزاری را به من نشان داد و گفت این مزار مادرت است. آن روز بر من خیلی سخت گذشت. 10 سال بی‌مادری.... آنجا بود که علت محبت‌های ندیده‌ام را در این مدت دانستم. کمی بعد افت تحصیلی کرده و درسم را رها .
آن زمان خانواده عبدالرشید خانه ییلاقی و قشلاقی داشتند. در همان ایام شهید رشوند آمد من و برادرم را با خود به ییلاق برد. ما سه روزی در منزل ‌ام بودیم و آن چند روز مهمانی بهانه‌ای شد تا بار دیگر من را برای ازدواج با عبدالرشید در نظر بگیرد.»
 آغاز یک راه
روایت شیرین خانم رشوند من را هم برای شنیدن داستان زندگی‌اش سر ذوق می‌آورد. وقتی دور و برم را نگاه می‌کنم و می‌بینم این زن با چه شوقی تمام یادگاری‌های همسر شهیدش را روی دیوارها چسبانده، به فکرم می‌رسد این دو باید یک زندگی عاشقانه را پشت سرگذاشته باشند.
همسر شهید ادامه می‌دهد: «سال 1365 پسر ‌ام لطف‌الله با شهید رشوند با هم راهی میدان نبرد می‌شوند و همان ابتدا با هم عهد می‌بندند که هر کدام از جبهه سالم برگشت به سراغ آذر برود، با او ازدواج کند تا دیگر در آن خانه نماند و سختی نکشد. عبدالرشید هشت ماه در جبهه بود. در مدت حضورش در جبهه جانباز شد اما پرونده‌ای نداشت. طبق قراری که این دو با هم گذاشته بودند، لطف‌الله در شلمچه به شهادت می‌رسد و قرعه به نام عبدالرشید می‌افتد. بعد از شهادت لطف‌الله مراسمی در روستا برایش برگزار شد که من و پدر را راهی روستا کرد. خیلی خوشحال بودم که به روستایمان می‌روم. وقتی وسایل لطف‌الله را آوردند و وصیتنامه‌اش را خواندند ایشان از من در وصیتنامه‌اش یاد کرده و ع من را هم همراه خودش برده بود. مدتی گذشت تا اینکه در سال 1368 خانواده عبدالرشید برای خواستگاری به منزل پدرم آمدند. من هم به خواستگاری شان جواب مثبت دادم. 9ماه طول کشید تا عید سال 1369 زندگی مشترکمان را در کنار خانواده برادرش که جانباز قطع نخاع بود آغاز کردیم. 250هزار تومان پول نقد مهریه‌ام بود که با شهادتش بخشیده شد. من آن زمان 17سال داشتم.
 سه شرط برای ازدواج
زندگی با ی که عمری رزمنده بوده است، قاعدتاً سختی‌های خودش را دارد. از خانم رشوند می‌خواهم از شرایط شغلی همسرش به عنوان یک نظامی بگوید:  «همسرم سال 1365 وارد شد. آن زمان به من گفت که مأموریت‌های من گاه و بیگاه است. شاید ماه‌ها و مدت‌ها بروم و نباشم. من همه شرایط ایشان را پذیرفتم، چراکه خودم عاشق جبهه و جنگ بودم و برادرشان که جانباز قطع نخاع بودند همیشه در مقابل چشمانم بود. خود شهید درباره دوری و نبودن‌هایش به شوخی می‌گفت خانم از قدیم گفته‌اند دوری و دوستی. ما هر چقدر دور باشیم دوستی مان بیشتر خواهد بود.»
همسر شهید شرط و شروط ازدواج شان را هم این‌طور بیان می‌کند: «شهید اولین شرطش این بود که من اجازه بدهم تا ایشان طبق عهدی که سال‌ها پیش با دوستانش بسته است کلیه‌اش را ببخشد. دومین شرطش هم سفر به لبنان برای مجاهدت بود. وقتی به این شرطش رسید با تعجب گفتم مگر هنوز جنگ داریم؟ گفت بله هست فلسطین همچنان در جنگ به سر می‌برد. در جنگ خودمان به خاطر شرایط سنی که امکان حضور چندانی برایم فراهم نشد. سومین در‌خواست ایشان هم دعا برای شهادت بود. من گفتم ان‌شاءالله. گفت ناراحت نیستی؟ گفتم نه. گفت شما از شهیدت (پسر لطف‌الله) که تو را دوست داشت بخواه که من را شفاعت کند.
 بخشیدن کلیه
از همسر شهید می‌خواهم از حاصل این زندگی برایمان بگوید: «من و عبدالرشید 25سال با هم زندگی کردیم. حاصل این زندگی دو فرزند به نام‌های روح الله متولد سال 1370 و دخترم فاطمه که مطهره صدایش می‌زنیم متولد 1375است. نام روح الله هم به خاطر ارادت همسرم به و یکی از دوستانش سیدروح‌الله برای پسرم انتخاب شد.
همانطور که عبدالرشید گفته بود نبودن‌هایش در زندگی بیشتر از بودن‌هایش شد. در این مدت شرط‌هایش یکی پس از دیگری محقق شد. عبدالرشید سال1377 برنامه هدیه کلیه‌ا‌ش را به یکی از بستگانمان انجام داد. به گفته بود بهترین کلیه‌ام را اهدا کنید.»
 راوی راهیان نور
 مرور تعدادی از ع ‌های روی دیوار خانه شهید رشوند مربوط می‌شود به راهیان نور. همسرانه‌های شهید در این بخش بسیار شنیدنی است:
«من تا سال 89به راهیان نور نرفته بودم، اما عبدالرشید هر سال از اوایل اسفند تا اوا فروردین راهی مناطق می‌شد. ایشان راوی راهیان نور بود. یک بار از ایشان خواستم ما را هم با خود ببرد. گفت ایام عید بلیت بگیرید. من هم گرفتم و با فرزندانم به سمت جنوب راهی شدیم. صبح به دو کوهه رسیدیم. یک هفته با آقای رشوند بودیم و یک بار نزدیک شلمچه بودیم. به من گفت خانم داری به وص نزدیک می‌شوی. پسر‌ ‌ات اینجا شهید شده است. اینجا که آمدی از شهیدت بخواه من را هم با خودش ببرد. گفتم ان‌شاءالله قسمت هر چه باشد.»
 م ع حریم آل الله
از همسر شهید می‌خواهم از اولین روزهایی که صحبت از م ع حرم شدن شهید به میان آمد برایمان بگوید:
«دو سالی از اتفاقات می‌گذشت که گفت می‌خواهم به بروم، اما نمی‌دانم چرا جور نمی‌شود. مهر 1393بود. مدارک را که جمع آوری می‌کرد از ایشان پرسیدم با چه ی قرار است بروی؟ گفت با بچه‌های تبوک. بچه‌های تبوک همان دوستان و همرزمان شهید از دوران دفاع مقدس بودند که از سال 1365 با هم بودند. یک بار که برای دیدار یکی از جانبازان جبهه مقاومت رفته بودیم به یکی از دوستانش سفارش گفتم این بنده خدا بال بال می‌زند و اگر امکان دارد کارش را درست کنید که برود. برای راهی شدن عبدالرشید دست به دامانشان شدم. دوستش گفت دلخور نمی‌شوید که برود؟ گفتم نه. ایشان با تجربه است باید برود و از تجربیاتش در آن منطقه استفاده شود. در راه بازگشت بودیم که به ایشان گفتم من برای اعزامت دست به دامان دوستت شدم. گفت جدی؟! گفتم بله. گفت اگر تو گفته باشی حتماً درست می‌شود. یک روز خوشحال و خندان بشکن ن وارد خانه شد گفت دلت بسوزد من گذرنامه‌ام را گرفته‌ام. وقتی گفت ته دلم خالی شد گفتم واقعا رفتنی شدی، مبارکت باشد. به سلامتی.»
خانم رشوند در پاسخ این سؤالم که آیا فرزندانتان با رفتن پدر موافق بودند یا نه می‌گوید: «فرزندانم خبر نداشتند. اصلاً ی خبر نداشت ولی زمان خداحافظی آنها را در جریان گذاشت، اما این مأموریت‌ها برای روح‌الله و مطهره کاملاً عادی بود. آنها همیشه پدرشان را در حال جهاد و مأموریت دیده بودند. در نهایت عبدالرشید در 15 داد سال 1394 راهی شد و 25 مرداد برگشت. در مدت مرخصی‌اش عروسی دخترمان را برگزار کرد و با خیالی آسوده‌تر برای دومین بار و آ ین بار در تاریخ 15مهر94 راهی شد. زمان اعزام دومش از ایشان خواستم برادر و همسر ایشان را در جریان قرار دهد. حال و هوایش تغییر کرده بود هر ی در مدت مرخصی‌اش ایشان را می‌دید می‌گفت که عبدالرشید گویی آسمانی شده، اینجایی نیست. آ ین بار از زیر قرآن ردش .
جنس حر‌ف‌ها و صحبت‌های همسر شهید عبدالرشید رشوند آدمی را ناخودآگاه به یاد همسر زهیر بن قین می‌اندازد؛ همان شیرزن کربلا که همسرش را راهی میدان نبرد دشت بلا نمود. برای این شیر ن شنیدن خبر شهادت همسرانشان با صبری زینبی توأمان می‌شود. آذر رشوند از آن لحظات چنان با صلابت سخن می‌گوید که جایی برای تردید نمی‌ماند که اینان درس آموختگان مکتب زینب (س) هستند. همسرم به آنچه سال‌ها در پی آن مجاهدت نمود رسید. 6 آذر ماه سال 1394. وقتی دوستش آقاسید جانباز شد من ته دلم خالی شد. با خودم گفتم که حتماً عبدالرشید شهید می‌شود. گذشت تا شهادتش. بارها خواب دیده بودیم که مراسم با شکوهی را در اربعین برگزار می‌کنیم اما قبل از شهادتش خودش هم خواب دیده بود که در حیاط مسجد جمکران قبری می‌کند وقتی نام متوفی را می‌پرسد ص از داخل مزار به گوش می‌رسد که این مزار شماست. همان لحظه از مناره‌های مسجد صدای اذان به گوش می‌رسد. این خواب را برای همسر برادرش تعریف کرد و تعبیرش را خواست. ایشان هم گفته بود تعبیرش شهادت است.
 یک‌شنبه به یادماندنی
یک روز قبل از شهادت به من زنگ زد و گفت ان‌شاء‌الله یک شنبه می‌آیم. اینجا کار نیمه تمامی دارم. همان یک شنبه بود که بچه‌های پادگان خبر شهادتش را برایم آوردند. در نهایت هم با تشییع بسیار با شکوهی در قطعه ی م ع حرم زاده محمد به خاک س شد.
انتهای همکلامی مان که فرا می‌رسد از ارتباط شهید با برادر جانبازشان که سال‌ها در کنار هم زندگی کرده بودند می‌پرسم. ارتباط خوبی بین برادرها و خانواده‌هایمان برقرار بود. ایشان بسیار به امورات برادر جانبازشان رسیدگی می‌کرد. هر زمان از پادگان می‌رسید ابتدا به دیدار برادرش می‌رفت. همان لحظه ورود یک سلام نظامی به برادرش می‌داد و منتظر آزاد باش ایشان می‌ماند. شاید این سلام نظامی یک ربع طول می‌کشید اما او همچنان منتظر می‌شد تا برادرش آزاد باش بگوید. بیشتر اوقات برنامه ناهار را در کنار ایشان داشت. وقتی هم که پیکر همسرم را آوردند، ابتدا نزد برادرش بردند و در کنار تخت ایشان گذاشتند. همسرشان گفته بود آقا حالا به ایشان آزاد باش می‌گویید؟! برادرش گفته بود بله می‌گویم آزاد.  فصل جدید زندگی ام: الان که دارم اینهارو مینویسم داره میشه یه ماه که تو خونه ام ، من رسماً از اول آبان نرفتم سرکار ... از چهارشنبه 29 مهرماه ، تمام خاطرات تلخ و شیرینم در این شرکت و در کنار آدمهاش را که دقیقاً با شروع فصل دوم زندگیم و آغاز زندگی مشترکم ، شروع شده بود گذاشتم تو  بایگانی ذهنم و به امید دیداری گفتم به همه شون تا به استق.