و دیوانگی

به نقل از خبرگزاریها در مورد و دیوانگی : سی درصد لوکیشن های دیوانگی در تهران خواهد بود و مابقی آن در شمال ضبط خواهد شد. عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس گفت: ترامپ خود را به دیوانگی می زند تا از این راه با سرشکن هزینه ها بر دوش کشورهای عربی و اروپایی به اوضاع اقتصادی سر و سامانی ببخشد.
حسین قدیانی نوشت: آ طمع و توهم و نشناختن دوست و دشمن و تکبر، تا کجا؟! و دیوانگی تا کجا؟! تا آنکه… روی کین در خصوص انتقال رونی به لیگ چین اظهار داشت: دیوانگی است زیرا وین هنوز می تواند در سطح اول اروپا بازی کند. دروغ گفتم
ما اهل هیچ کجا نبودیم
ما اهل دیوانگی بودیم...

رسول_یونان محقق تجارت کمبریج گفت: آنچه در حال حاضر در بازار بیت کوین رخ می دهد، ارتباطی به عملکرد آن به عنوان پول ندارد بلکه بیشتر به یک دیوانگی برای بدست آوردن سود شبیه است. ایسنا نوشت: همزمان با ادامه رقابت ها میان القاعده و برای به دست آوردن قلمرو و طرفدار بیشتر در سراسر جهان، القاعده، را به "دیوانگی و عبور از مرزهای افراطی گری" متهم کرد. مشاور روسای جمهور اسبق معتقد است که سیاست ت قبل در قبال نوعی دیوانگی بوده و «دونالد ترامپ» با جریان های مختلف در وزارت خارجه درگیر است. بله بازیکنان شایسته این مقدار پول هستند، بازار نقل و انتقالات اینگونه شده و انتظارات به این شکل است. این حجم از پول دیوانگی است؛ ولی بازار اینگونه است. فکر نمی کنم این شرایط متوقف شود. روز گذشته، ویرجیل فن دایک با 75 میلیون جا به جا شد. چند سال پیش چنین چیزی غیرممکن بود حاصل زندگی ام زجه ی دل سوختگی است آرزو بربستن و کوچیدن و پروانگی است چشم بستن بر کلاغ و آتش افکندن به باغ انتهای مردی و مرگی بر این دلدادگی است آرزو بس که مهال است خیال است وصال خون دیده بس مرا دیدنت افسانگی است هر چه داشتم پیشکش به چشمانت ولی لحظه ای من را ندیدی شیوه ات بیگانگی است من نهالی خشکم و بود و نبودم رفت به باد در پی طوفان نشستم حسرتت آوارگی است در هوای سایه ات تا پشت شب ها قد کشیدم دیدمت در ماه والله شاهدم دیوانگی است گر چه باغ من به جز باران شور آبی ندید سبز بود روز عبورت رفتنت پژمردگی است بهترین قصه ی کولیست عبورت ز باغ مردم شهر حسودند،آرزویت سادگی است مردمی صیاد آهو که ش تند باغ را گلشن آهو کجا ؟ اینجا فقط خشکیدگی است شهر پر از کفتار و گرگ است ساده ام من حیف بسیارند خواستارت ، خواستنت بیچارگی است! وه چه مضمون ها که با این چشم ها آورده ایشاه بیتی از غزل های خدا آورده ایبا همین لبخند شیرینی که درمان من استبر سر دل های بسیاری بلا آورده ایداستانم را به مجنون گفتم و با خنده گفت:این همه دیوانگی را از کجا آورده ای؟ای غم شیرین تنهایی کجا با این شتاب؟بیشتر در خانه ام بنشین صفا آورده ایای نسیم عشق ممنونم که در زندان منبار دیگر عطر گیسوی. لحن این روزهای درباره طوری است که گویی از راهی طولانی و پ یچ وخم بازگشته و اکنون خسته و زخم خورده در انتهای مسیری قرار دارد که گام نهادن در آن را برای دیگران «دیوانگی» می خواند، از چه راهی بازگشته است؟ استفان روماته گفت آنچه این روزها درباره تشکیل ت فلسطین در شبه جزیره سینا مطرح می شود دیوانگی و غیر منطقی است. در زمانهای قدیم...وقتی هنوز پای بشر به این دنیا نرسیده بود... فضیلت ها وتباهی ها دور هم جمع شدند...خسته تر و ل تر از همیشه... ناگهان ذکاوت ایستاد وگفت:بیایید بازی ...مثلا قایم باشک... همه از این پیشنهاد خوشحال شدند و دیوانگی فورا فریاد زد:من چشم میگذارم... واز انجایی که هیچ نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول د که دیوانگی چشم بگذارد ودنب. در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها همه جا شناور بودند . روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و ل تر از همیشه ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیایید یک بازی مثلا ً قایم باشک . همه از پیشنهاد او شاد شدند . دیوانگی فورا ً فریاد زد : من چشم میگذارم . از آن جایی که هیچ نمی خواست به دنبال دیوان. دیوانگی زین بیشتر؟ زین بیشتر ، دیوانه جان
با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو
وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من
ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر
عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان کی داشته . ساعت های تنهایی به افق من میگذرند/روزها وشب ها د س یکدیگر ناهموار میگذرند اینجا مدت هاست که غروب تنهاییست/مثل عصر تلخ ونفس گیر میگذرند درد قلبم ریتم پیداکرده بایاد تو/این لحظه های سخت جون دادن میگذرند مرا صبح وشب شد ونرفتی از یادم /چه کنم که ازسرم آثار دیوانگی میگذرند امضاء:میهمان تاریکی همشهری آنلاین: یکی از نقاشی های «آ ف هیتلر» در موزه «دیوانگی» به نمایش درآمد. درد تنهایی کشیدن
مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی روی کاغذِ سفید
شا اری میسازد به نامِ دیوانگی...!
و من این شا ارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم
یده ام...
تو هر چه میخواهی مرا بخوان
دیوانه
خود خواه
بی احساس.......
نمیــــــــفروشــــــــــم .. درد تنهایی کشیدن
مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی روی کاغذِ سفید
شا اری میسازد به نامِ دیوانگی...!
و من این شا ارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم
یده ام...
تو هر چه میخواهی مرا بخوان
دیوانه
خود خواه
بی احساس.......
نمیــــــــفروشــــــــــم .. مثل ِ بچه هایی که دست روی چشم هایشان می گذارند و خیال می کنند دیگر هیچ نمی بیندشان ، دیوانگی هایم را قایم کرده ام زیر ِ چادرم و خیال می کنم این جوری دیگر هیچ وقت عاشقم نمی شوی .
مثل ِ بچه هایی که نمی توانند دروغ بگویند ، دیوانه ای و یادت می رود دیوانگی هایت را برداری و زیر ِ پیراهنت قایم کنی . آن وقت هرچه من نذر و نیاز کنم که عاشقت نشوم. فرمانده نیروی دریایی پاسداران انقلاب ی حضور مردم در ۲۲ بهمن امسال را بی نظیر و شکوهمند توصیف کرد و گفت: امسال دیوانگی های ترامپ انگیزه بیشتری را برای مردم درست کرد. موقت تهران با اشاره به هراس دشمنان از ایران گفت: دیوانگی های ترامپ به واسطه هراس از انقلاب ی است. موقت با اشاره به هراس دشمنان از ایران گفت: دیوانگی های ترامپ به واسطه هراس از انقلاب ی است. میگن دنیابا دیوونه ها درست شده. دیوونه ها دست به هرکاری میزنن. دیوونه ها ابداع و اختراع میکن. . . . دیوونه ها با دیوانگی عاشق میشن و برای معشوقشون هرکاری میکنن. . . بیاین مثله اربابمون آقا عبدالله الحسین(ع) دیوانگی کنیم.دیوانگی کنیم برای خدای خودمون. دیوانگی کنیم و تو این راه ازهرسختی بگذریم. دنیا با دیوونه ها پابرجاست. بیاین همه یک دیو. - هفت چیز وضو را باطل می کند: اول : بول . دوم : غائط. سوم : باد معده و روده که از م ج غائط خارج شود. چهارم : خو که به واسطه ی آن چشم نبیند وگوش نشنود. ولی اگر چشم نبیند و گوش بشنود وضو باطل نمی شود. پنجم : چیزهایی که عقل را ازبین می برد، مانند دیوانگی و مستی و بیهوشی . بالا ه یاد میگیری از یک دوستت دارم ساده برای دلت یک خیال رنگارنگ نبافی! که رابطه یعنی یک بازی و اگر بازیگر نباشی میبازی . که داستان های عاشقانه از یک جایی به بعد رنگ و بوی منطق به خود میگیرند. که سر هر چهار راه ، یک هوس شیرین چشمک میزند. یاد میگیری که خودت را دریغ کنی تا همیشه عزیز بمانی . که آدم جماعت چه خواستن های سیری ناپذیری دارد. و چ. در زمان قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین باز نشده بود، فضیلت ها و تباهی ها ، خسته تر و ل تر از همیشه دور هم جمع شدند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید بازی کنیم مثل قایم باشک. همه از این پیشنهاد خوشحال شدند. دیوانگی فریاد زد من چشم می گذارم و از آنجایی که هیچ نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد، قبول د. دیوانگی شروع به شمردن کرد:۱۱،۱۰،۹،۸،۷،۶،۵،۴،۳،۲،۱،.... همه رفتند تا جایی پنهان شوند، لطافت خود را به شاخه ی ماه آویزان کرد. خیانت داخل انبوهی زباله پنهان شد. اص داخل ابرها پنهان شد. هوس به مرکز زمین رفت. دروغ گفت: به زیر سنگی می روم اما به درون دریاچه رفت.طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود، رفت. دیوانگی همچنان می شمرد:۱۰۰،۹۹،۹۸،۹۷،۹۶،۹۵،۹۴،۹۳ هنگامی که دیوانگی به ۱۰۰ رسید عشق پرید و در میان بوته ی گل سرخ پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام ... دارم میام. اولین ی که پیدا کرد تنبلی بود، بعد لطافت و بعد دروغ و بعد هوس را. یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق. او از یافتن عشق نا امید شد که حسادت در گوش او کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی او میان بوته گل فرو رفته است ... دیوانگی شاخه ای چنگ مانند از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد او را در بوته ی گل سرخ فرو کرد و دوباره و دوباره ... اما با صدای ناله ای دست از این کار کشید، عشق در حالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود از پشت بوته ها بیرون آمد. از میان انگشتهایش قطرات خون می چکید ...! شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند ... او کور شده بود!!!! دیوانگی فریاد زد: من چه ؟ ... من چه ؟ ... چگونه می توانم تو را درمان کنم؟... عشق با مهربانی گفت: تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی، راهنمای من شو. و اینگونه است که ................................................. از آن به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه او. دیگر چیزی را در وجود خویش دنبال نمی کنم
دیگر (من) در من باقی نمانده است
همه (من) تو شده است
نفسم،نگاهم،کلامم،لبخندم ،جانم
همه تو شده است
در تو غرق شده ام
دیگر آیینه ای نیست که بتواند من را نشان دهد
همه ( من ) تو شده است
حتی ظاهرم را هم نمیبینم
حال آنکه
تو {تو} مانده ای
و (من) که {تو} شده است را نمی پذی. زمان های قدیم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود. فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم. مثل قایم باشک!

دیوانگی فریاد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون ی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد٬ همه قبول د.

دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد: یک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !
همه به دنبال ج.
وقتی گریبان  عدم

با دست خلقت می درید
وقتی ابد  چشم تو را

پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را

با  اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا

از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم

به نامم سجده کرد!

 آدم زمینی تر شد و
 عالم به آدم، سجده کرد!

من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی…

 از : افشین یداللهی

تو گویش و لهجه ی روستای ما یه اصطلاحِ عمیق هست که به شدت با روحیاتِ من سازگاره! یعنی احتمالأ این کلمه انگار واسه من ساخته شده حتی! بذارید یه توضیحِ جمع و جور بدم و شما رو به خداوندگارِ جان بسپارم! یه اصطلاح هست که همه میدونیم چیه و اون دیوانه هستش! خیلیا دیوانه هستند و این دیوانگی عیب نیست! چه بسا امتیاز هم میتونه باشه! ولی یه مرحله بالاتر از دیوانگی هستش که تو ادبیات و فلسفه ی غنیِ روستای ما و شاید جاهای دیگه که من خبر ندارم و قطعأ از روستای ما تأثیر گرفته، مَچّول بودن هستش! یعنی مرحله ای که از دیوانگی هم عبور کرده و مرزهای عرفان های نوظهور رو به چالش کشیده! یک مَچّول دیگه دیوانه نیست! او یک مَچّول است! چیزی فراتر از دیوانگی! میشه بهش گفت مَچّولگی! یقینأ یک مَچّول، برتری و امتیازات بیشتری نسبت به یک دیوانه داره که فقط یک مَچّول یا یه دیوانه ی سطح بالا درکش میکنه و میفهمه! همه ی اینا رو گفتم که بگم: اِهِم! اِهِم! سه پنج دو! چهار سه سه! عه معذرت میخوام! داشتم میگفتم! بنده با افتخار باید بگم! من یک مَچّول هستم! یک مَچّولِ واقعی! بدونِ سانسور و مُمَیِّزی!
+ ع هم خودمانیم!  وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عم. بی شک یکی از ماندگارترین ترانه های اجرا شده بعنوان تیتراژ سریال های تلویزیون ترانه سریال مدارصفردرجه با اجرای زیبای آقای قربانی بوده که در ادامه میتونید متن ترانه و لینک آنرا مشاهده کنید: (لینک ها بدلیل حمایت از صاحبان اثر برداشته شد ) وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید...
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید...
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی . . . وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم به نامم سجد. می خواهم دیوانگی کنم !
می خواهم بدوم، بخندم ...
با خودم حرف بزنم
حتی اگر هزار چشم از پشت شیشه های کدر
و پنجره های دو جداره زل بزنند به من !

می خواهم دیوانگی کنم
از تمام خط کشی ها بگذرم
و پشت هیچ علامتی نایستم
و ایستاده با چشم های باز خواب ببینم
یادم باشد این بار اگر سیبی از شاخه افتاد
پیش از آن که مقهور نیوتن شود گازش بزنم !

می خواهم عاشقی کنم ...

حمیده واعظ زاده ع : ‏می خواهم دیوانگی کنم ! می خواهم بدوم، بخندم ... با خودم حرف بزنم حتی اگر هزار چشم از پشت شیشه های کدر و پنجره های دو جداره زل بزنند به من ! می خواهم دیوانگی کنم از تمام خط کشی ها بگذرم و پشت هیچ علامتی نایستم و ایستاده با چشم های باز خواب ببینم یادم باشد این بار اگر سیبی از شاخه افتاد پیش از آن که مقهور نیوتن شود گازش بزنم ! می خواهم عاشقی کنم ... حمیده واعظ زاده‏ زن که باشی .... ترسهای کوچکی داری از کوچه های بلند ، از غروبهای خلوت ... از خیابان های بدون عابر می ترسی از صدای موتور سیکلتها و دوچرخه هایی که بی هدف ... در کوچه پس کوچه ها می چرخند زن که باشی عاقبت جایی ...وقتی .... به قول شازده کوچولو .... دلت اهلی یک نفر می شود دلت برای نوازشهایش تنگ می شود .... حتی برای نوازش ن ش تو می مانی و قلبی که ضربانش لحظ. ... انسان، غمگین ترین موجودیست که میشناسم. غمگینترین و تنها، سی امین سال دیوانگی، کوله پشتی ام را روی شانه ام محکم . کتاب شعری از لورکا، چند نسخه از اومانیته، … و آب معدنی. گرم بود. هوا به تاریکی میزد. به این فکر می که آ ین دیوانه ای که وسط رفت و آمد مردم، خیس شود و… برایش هیچ اهمیتی نداشته که آدمها با تعجب به او زُل زده اند، چه ی بوده. اه. یک زمان دیوانه ها را با زنجیر می بستند. این در حق ما لطف بزرگی بود. این گونه صدایِ جنون شان از دیوار قرن ها می گذرد. به ما می رسد و خواب مان را آشفته می کند. اما قرن ما به را ار هولناکی برای مقابله با دیوانگی رسیده. ما دیگر دیوانگان را با زنجیر نمی بندیم. به دارشان نمی کشیم. شمع آجین شان نمی کنیم. تنها صدایشان را نمی شنویم. آن ها را در تراف. این حجم از بی حوصلگی تهوع آوره...

#دیوانگی
یاعلی... دیوانگی راباعشق ترازنکن!عاشقی خودش آغاز دیوانگی ست..................................................................................... به من بگو دوستم داری! نترس ...!آسمان راگرفتم که به زمین نیاید...................................................................................... برگرد....!یادت راجاگذاشته ای...!نمیخواهم عمری ب ای امید باشم ک برای بردنش برمیگردد...!....................................................... امروزخاطراتت راسوزاندم ...بوی خوش هیزمش اما بیقرارم کرد... اتفاق تازه ای نیست...دوباره دلتنگت شوم................................... ازدرد و دلت....فقط دردت سهم من شد ....و دلت سهم دیگری....... خو د خودش است...هیچ فرقی نکرده ...فقط اونی که باهاش قدم میزنه "من "نیستم...............................................................  وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عم. آهو ندیده ای که بدانی فرار چیست..
صحرا ندیده ای که بفهمی شکار چیست
باید سقوط کرد و همین طور ادامه داد..
دریا نرفته ای که بچشی ابشار چیست
پیش من از مزاحمت بادها نگو
طوفان نخورده ای که بفهمی قرار چیست
هی سبز در سفیدی چشمت جوانه زد
یک بار هم سوال نکردی بهار چیست
در خلوتت به عاقبتم فکر کرده ای؟
خب کیفر صنوبر بی برگ و بار چیست. یکی از دوستان برای پست "نادان ها به بهشت نمیروند" نظر گذاشته بود که "خوش بحال دیوونه که لبش همیشه خندونه." این حرف بسیار صحیحه اما در جای خودش. در ادبیات ما بعضی جاها صفاتی مثل "دیوانگی" محترم شمرده شده و متاسفانه یه عده ای رو (اغلب از نادانان) به غلط انداخته که این صفات پسندیده نادان ها هست. باید بگم که اتفاقا افرادی که . دیوانگی زین بیشتر ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان با ما ، سر دیوانگی داری اگــــر ، دیوانه جان در اولین دیدار ھــــم بوی جنون آمد ز تــــو وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من ای آشنــــا در چشـــــم من با یک نظر دیوانــــــــه جان گفتیم تا پایان بریم این عشق را بــــــا یک سفر عشقی که ھم آغاز شد با . فروردین با همان دم دمی مزاجی هایش دوباره آمد با عطر اقاقی که در راه مانده.و من "چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است "و دلم می خواهد ته همان کوچه دیوانگی بایستم و داد بزنم :آدم ها ... آهای آه و دم ها آن خ که همه اعمال ما را می گذارد پر شالشو با اخم نشسته بالای دنیا و روزی همه را جبران می کند را نمی شناسم...خدای من در عطر صبوری ها پیچیده ش. این جور بد اری ها، بد اری نیست؛ بیشتر دیوانگی است؛ دیوانگی ای که انسان دوست دارد در مستی سکرآور آن بماند و لذت ببرد و هیچ وقت از زیر این دین بیرون نیاید...  حسین ع برای ما آدم ها، معمولاً این که دین و قرض نسبت به دیگران نداشته باشیم، مایه ی آبرومندی است اما یک مورد هم هست که اتفاقاً به بد اری مایه ی آبرومندی است؛ اصلاً همه ی عالم دارند تلاش می کنند یا باید تلاش کنند که بد ار شوند منتها این بد اری عین عزت و آبرو است. نه به این خاطر که خود بد اری عزت است بلکه به این خاطر که بد اری انی می شوی که خانه ی کرم اند و نه فقط بد اری ات را به رویت نمی آورند بلکه بد اری ات را طلب فرض می کنند و مدام از طرفشان لطف و مهربانی به سمت تو سرازیر می شود. آدمی لایه های نا شناخته ای دارد و تنها زمانی به آن ها دست پیدا میکند که با خود حرف میزند...
ذهنم مسئله را طوری چیده بود که بیش ترین آسیب ممکن بهم وارد شود! همین نشانه ای از دیوانگی من نیست؟ مطمئنم اگه حرفهایی که زیر لب میگم رو بلند بگم، منو به عنوان دیوانه به تیمارستان معرفی میکنن : والاع :