پسری که سال بعد 20 سالش میشود

به نقل از خبرگزاریها در مورد پسری که سال بعد 20 سالش میشود : #donor_stories   جوون ترین اهداکننده سلول بنیادی:   victoria rathmill, from macclesfield, is the world’s youngest stem cell donor at 17. having signed up aged 16, she donated in november 2013. ویکتوریا جوون ترین اهداکننده ی دنیاست. اون وقتی 16 سالش بود ثبت نام کرده و در 17 سالگی اهدا انجام داده. وقتی ویکی 15 سالش بود با بانک سلول بنیادی آشنا میشه: با خودم گفتم : اوکی وقتی 18 سالم شد می رم ثبت نام میک. سال 78 بود که باهاش آشنا شدم.از اون موقع شلوغ بود و شوخ طبع با اینکه تنها 13 سالش بود اما همیشه از نقشه هایش برای زن گرفتن می گفت دور گردون روزگار دورتر کرد ما را.آ ین بار که دیدمش 20 سالش بود که می گفت دو ساله مزدوج شده اما بچه دار نمی شود 25 ساله بود که دیدمش ، بریده از زمان و زمین بود. هفت ساله متاهل شده اما بچه دار نمی شود.خیلی ج دعوا و درم. 44 سالش بود و وقتی به او گفتم کارش تا چه اندازه تحسین برانگیز است با تواضع لبخند زد و مدام می گفت این که کاری نیست. خیلی ها کارهای بزرگ تر می کنند، من هم این کار از دستم برمی آمد. انسان ها تغییر کرده اند
چه ی برای یک کودک گرسنه دست به کاری میزند؟
هر روز از کنار این ک ن رد می شویم ..
اما فکرمان مشغول بزرگ ورسیدن به پو است!!
که مبادا گرسنه بماند!
که پو الان بازی میخواهد!!
که پوی من هفتاد و سالش شده، پوی تو چند سالش است؟؟
کاش در گذشته می م م
کاش دغدغه فکری ما کمک به انسان ها بود
مثل کودکی که میخواست با آب نباتش دریا را شیرین کند..
نمی دانم باید از پیشرفت تکنولوژی خوشحال باشم یا ..
تکنولوژی ای که به من می آموزد هر روز بی تفاوت تر باشم
هر روز بیشتر و بیشتر نفسم را در مرکز توجه قرار دهم ..
و هر روز از خودم،آنچه که باید باشم، دور تر شوم..
نمیدانم... به نام خدا
23/مرداد/1395
ساعت یک و هشت دقیقه صبح روز 23 مرداده و من سر قبر م نشستم، شب بیستو یکم دقیقا شب پست قبل م رفت، انگاری قسمت بود دختر سه سالش یتیم شه ، همین.. روحش شاد

کم کم هلال ماه خدا محو میشود
دارد طنین «مُنَّ علینا» محو میشود

با دیدن هلال، دلم شور میزند
بار گناه من آیا محو میشود؟

از مژده «قد اقبل الیکم» نبی
دارم امید کوه خطا، محو میشود

شیرینی دم افطارمان ولی
از تلخی غمی این روزها محو میشود

از مسجد و مدرسه و آشیانه ای
کز بحر و ارض و سما محو میشود

ا. منو مامان و دخملک همسایه تو اتاقم نشستیم ... واسه نینی آهنگ میخونم که ب ه ننه ننه ننه ننه یه پسری عاشق منه روزا که میرم به مدرسه کیفمو برام میاره سر به سرم میذاره .... ننه ننه ننه ننه یه پسری عاشق منه اسم پسره هوشنگه دل من واسش میشنگه :))) مامانم بیشتر خوشش اومده :))) یه ساعتیه داره تکرارش میکنه و هعی میگه غزال یه بار دیگه واسه آنی بخون :))) نذر کرد 2 سال م ع حرم حضرت زینب(س) باشد تا به هدفش برسد، 2 سالش که به پایان رسید نذرش ادا شد، به ایران بازگشت و به هدفش رسیده بود، چه نذر خوبی و چه خوب ادا شد. نذر کرد ۲ سال م ع حرم حضرت زینب(س) باشد تا به هدفش برسد، ۲ سالش که به پایان رسید نذرش ادا شد، به ایران بازگشت و به هدفش رسیده بود، چه نذر خوبی و چه خوب ادا شد. آزمون که اکنون همایون بهزادی، غلامحسین مظلومی، علی کریمی، کریم باقری و علی را بالاتر از خود می بیند باید دید با توجه به سن و سالش قادر خواهد بود از رکوردهای پیش رو عبور کند یا خیر. عشق به پدر و مادر... عشق به پدر و مادر... ** قند خون مادر بالاست ، دلش اما همیشه ( شور ) می زند برای ما . . . ** اشکهای مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش ها اسمش را گذاشتهاند آب مروارید !
** حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی دارد !
** دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش . .
** وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره میفهمی پیر شده !
** وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !
** وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه . . .
** وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش دلت میخواد بمیری . . .
** تو ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ” تو ۱۵ سالگی : ” ولم کنین ” تو ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ” تو ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون ” تو ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود ” تو ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ” تو ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ” تو هفتاد سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن . . .
** بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم . . . از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز،روزتوست...
** سلامتیه اون پسری که . . . ۱۰ سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . . ۲۰ سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . . ۳۰ سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه . . . باباش گفت چرا گریه میکنی ؟ گفت : آخه اونوقتا دستت نمیلرزید . . .
** آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه ب ن اما پول ندارن . . . وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن . . . وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن . . .
** پدرم ، تنها ی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !
** سرم را نه ظلم می تواند خم کند ، نه مرگ ، نه ترس ، سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم . . .
** شرمنده می کند فرزند را ، دعای خیر مادر ، در کنج خانه ی سالمندان . . .
** خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گردد . . .
** به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن ، ولی تو پیری بچه هاشون خج میکشن ویلچرشونو هل بدن ! جمعی هواپیما سوار و مست کارانه
آب و هوای جیبشان سبز و بهارانه

یک سالش شده به به مبارک باد
ما هم در اطراف شما محتاج یارانه

پ ن: کارانه = حقوق (بخوانید حقوق نجومی!) فاطمه در 8 سالگی برای مدتی هر روز به بهانه بستنی و... به کارگاه چوب بری کشیده می شد و آنجا مورد قرار می گرفت. کار به جایی رسید که او به این وضعیت عادت کرد. 10 سالش بیشتر نبود اما حتی بلال فروش و… اعتماد نوشت:«علی ١٨ سالش بود. روزها در مدرسه درس می خواند و ظهرها از مدرسه که برمی گشت می رفت سیم کشی ساختمان. از بچگی هزینه درس و مدرسه اش را خودش تامین می کرد. اما این بار نمی دانم چه شد. با رفیق هایش… مژگان از این همه زیرکی نفیسه، انگشت به دهان میمونه... ینی چی؟ مگه میشه یه دختر هم سن و سال اون (تقریبا) این همه بیشتر از سن و سالش بفهمه و معمولات داشته باشه؟! ادامه مطلب پیر بود. خیلی پیر. می‌گفتند این بنده خدا هرچه سنّ و سالش بالاتر می‌رفت، کمرش خمیده‌تر می‌شد. اوا عمرش دیگر رسما به 90 درجه رسیده بود. آ ش هم که 180 درجه شد. رکنا: فاطمه در 8 سالگی برای مدتی هر روز به بهانه بستنی و... به کارگاه چوب بری کشیده می شد و آنجا مورد قرار می گرفت. کار به جایی رسید که او به این وضعیت عادت کرد. 10 سالش بیشتر نبود اما حتی بلال فروش… سؤال:
چرادر مصارف خانگی هرجه قدر مقاومت بیشتر می شودجریان کمتر میشود ولی هزینه بیشتر میشود(با توجه به فرمول جریان)

پاسخ:
سلام وقتی مقاومت زیاد شود جریان کم میشود و از آنجایی که شرکت برق برق را به ازای کیلو وات ساعت به ما میفروشد پس هر چه قدر وات مصرفی بیشتر شود هزینه بیشتر میشود پس با افزایش مقاومت جریان کم میشود و با کم ش. با انحلال فدراسیون بیسبال و اداره آن توسط انجمنی که زیرمجموعه فدراسیون انجمن های ورزشی است، حالا بودجه سالانه این رشته تنها 40 میلیون تومان است! پیر بود. خیلی پیر. می‌گفتند این بنده خدا هرچه سنّ‌و سالش بالاتر می‌رفت، کمرش خمیده‌تر می‌شد، طوری که اوا عمرش دیگر رسما به 90 درجه رسیده بود. آ ش هم که 180 درجه شد. افسران - pou غذا میخواد!! soore20انسان ها تغییر کرده اند
چه ی برای یک کودک گرسنه دست به کاری میزند؟
هر روز از کنار این ک ن رد می شویم ..
اما فکرمان مشغول بزرگ ورسیدن به پو است!!
که مبادا گرسنه بماند!
که پو الان بازی میخواهد!!
که پوی من هفتاد و سالش شده، پوی تو چند سالش است؟؟
کاش در گذشته می م م
کاش دغدغه فکری ما کمک به انسان ها بود
مثل کودکی که میخواست با آب نباتش دریا را شیرین کند..
نمی دانم باید از پیشرفت تکنولوژی خوشحال باشم یا ..
تکنولوژی ای که به من می آموزد هر روز بی تفاوت تر باشم
هر روز بیشتر و بیشتر نفسم را در مرکز توجه قرار دهم ..
و هر روز از خودم،آنچه که باید باشم، دور تر شوم..
نمیدانم... سیزده سالش بیشتر نبود و اولین بار بود که یکی از آلبوم های رولینگ استونز را می ید. قبلش چندین ترانه از آنها شنیده و حس خوشش آمده بود. اما این بار فرق می کرد. شنیدن نام چه گوارا در یکی از ترانه های آنها، تقدیر بنیسیو را رقم زد. ما ایرانی ها نیز حق داریم مانند بقیه مردم جهان، در آرامش و بدون استرس زندگی کنیم. ما هم بخشی از این دنیا هستیم، نه تافته جدا بافته. toby ott بیست و هفت سال سن دارد. از وقتی که ۵ سالش بود، اوقات فراغت خود را با بازی های ویدیویی پر می کرد. او مثل خیلی دیگر از هم سن و سالانش، با مورتال کمبت شیفته بازی های ویدیویی شده بود و دوران کودکی و جوانی اش را پای دستگاه های آرکید سپری کرده بود. نام : باء سو بین - bae su bin – bae soo bin

حرفه : بازیگر

تاریخ تولد : ۹ دسامبر ۱۹۷۶

سن : ۳۵ سال

محل تولد : کره جنوبی

قد : ۱۸۰ سانتیمتر

وزن : ۶۸ کلیوگرم

سریال های تلویزیونی باء سو بین:

( چهل و نه روز )

(زود باش به من بگو)
(دونگی)

)( وسوسه یک فرشته)(۲ چهره)

(میراث)
(نقاش باد. گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر تهیه بدستور میشود
گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گ و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
گاهی . حدودا 40 و دو سه سالش باید باشه. یادمه تو فامیل اون زمانها زندکیش جزو زندگیهای لو بود... اون موقعها ی خونه ش مبل و تخت نداشت ولی اونا داشتند. تو حیاطشون الا چیق داشتند. ما بچه ها همش دلمون میخواست بریم خونشون رو مبل و تختشون بپر بپر کنیم. یا بریم تو الاجیق بشینیم مثل تو ها میوه و چای بخوریم. اون موقعها ی تو خونش حیوون خونگی نداشت ولی اونا . مهمونی بودیم کلی هم مهمون دعوت بود.بچه صاحبخونه که 4 یا 5 سالش بود اون وسط یورتمه میرفت که یهو یه گ*و*ز بلند داد.باباش بُدو اومد وسط گرفتش و سرش داد کشید که بی ادب این چه کار بدیه که کردی؟
بچه با صدا بلند گفت چرا مامان می*گ*و*زه تو میخندی و هی میگی یکی دیگه، یکی دیگه!! اونوقت منو دوا میکنی؟
دیگه از اندر احوالات مهمونا چیزی نمیگم ^_^ پسری ک از اون سر شهر میکوبه میاد ببینتت پسری که همه جا بدون ترس دستشو دور کمرت حلقه میکنه پسری که وقتی ناراحتی قلقلکت میده ک بخندی پسری که موقع رانندگی دستاتو میگیره پسری که همیشه برات پاستیل می ه پسری ک موهاتو از جلو چشات کنار میزنه ... این پسر نیست ه انقدر ک دختر بازی کرده دیگه حرفه ای شده خداروشکر این اتفاقه تو سیزدهم ماه رمضون نیوفتاد:)))والا! وگرنه باز یه عده ناب د!!!! میگفتن نحسی سیزدهههمون ناب که اتفاقای پارسالو به سالش نسبت میدادن!بعد یه کلمه نگفتن از اول همین امسال تا الان چندتا فاجعه شد!سیل... ز له..معدن..طوفان..ناب د نباشیم!مثلا منم امروز منتظر خبر خوش سیزدهُمَمَ بودم و خبری نیومدم! اینم یجور دیگه ناب دیه:
+م. با احتساب چند واحد روانشناسی که خوندم ، به لطف نظریه ی پیاژه ، افتاد تو سرم که از مامانم سوال همیشگیمو بپرسم. ازش خواستم قسم بخوره که جوابمو جز راست نگه ، پرسیدم : درسته که من ناخواسته بودم ؟ الوعده بالوفاش فقط تو همین یه مورد شکوفه داد و قصه ی بستن نطفه ی بی سلام و صلوات منو رو کرد. هیچی دیگه سرنوشت و سرگذشتم " آبکی" رقم خورد و 30 سالش پر. پسری که از اون سر شهر میکوبه میاد ببینتت!
پسری که همه جا بدون ترس دستشو دور کمرت حلقه میکنه ، پسری که وقتی ناراحتی قلقلکت میده که بخندی !
پسری که موقع رانندگی دستاتو میگیره،
پسری که همیشه برات پاستیل می ه! پسری که موهاتو از جلو چشمات کنار میزنه_____این پسر نیست !! پدرررررررر سگه. انقدر که دختر بازی کرده دیگه حرفه ای شده... ازل برای ابد مُلک لایزالش بود
چه فرق می کند آ که چند سالش بود؟

حریم عرش خدا بود سقف پروازش
تمام وسعت عالم به زیر بالش بود

هم او که خون خدا را به شیر خود پرورد
بزرگ کرب و بلا طفل دسالش بود

پس از غروب که خورشید راه خانه گرفت
چراغ کوچه ی شب قامت هلالش بود

زمین شب زده را رشک آسمان می کرد
اگر فزون تر از آن خطبه ها مجالش.
این ع چقدر دوست داشتنی است؛
اینکه یک امت اینطور صمیمانه با جوانی که هنوز بیست سالش هم شاید نشده باشد این چنین دست در دست هم بدهند و صمیمانه سخن بگویند.

در حاشیه دیدار خانواده های معظم و ایثارگران با انقلاب در روز هفتم تیر کاری از تیم تایپ دوران اژدهاب پندراگن به ظاهر پسری عادی است. خانه و خانواده، و حتی سگ محبوبی به نام مارلی دارد. ولی خصوصیت بسیار ویژه ای نیز دارد. قرار است که او دنیا را نجات بدهد.این ماجرا تنها به زمینی که می شناسیم، ختم نمیشود. ب کم کم به این درک میرسد که زندگی در این جهان چنان که اوتصورمیکرده، نیست. اما پیشاز این که بتواند مخالفتی ا. + به بچه مون نگیم باید بهترین باشی توی مدرسه. بهش بگیم:"عزیزم، 16 بگیر ولی شاد باش. کودکی کن..." بذاریم وقتی بزرگ شد از دوران کودکیش کلی خاطره ی خوب و خنده دار و شاد یادش بیاد. نه اینکه فکر کنه 6 سالش بوده باید عین سی ساله ها رفتار می کرده...+بذارید مادر و پدرها... این لباس زشت "ترین" بودن رو در بیارید از تن آرزوها و بچه هاتون... افسران - pou غذا میخواد!! soore20انسان ها تغییر کرده اند
چه ی برای یک کودک گرسنه دست به کاری میزند؟
هر روز از کنار این ک ن رد می شویم ..
اما فکرمان مشغول بزرگ ورسیدن به پو است!!
که مبادا گرسنه بماند!
که پو الان بازی میخواهد!!
که پوی من هفتاد و سالش شده، پوی تو چند سالش است؟؟
کاش در گذشته می م م
کاش دغدغه فکری ما کمک به انسان ها بود
مثل کودکی که میخواست با آب نباتش دریا را شیرین کند..
نمی دانم باید از پیشرفت تکنولوژی خوشحال باشم یا ..
تکنولوژی ای که به من می آموزد هر روز بی تفاوت تر باشم
هر روز بیشتر و بیشتر نفسم را در مرکز توجه قرار دهم ..
و هر روز از خودم،آنچه که باید باشم، دور تر شوم..
نمیدانم... سحاب بـــا تــوام دخـــتــر جـان:
پسری که از این سرِ شهر میکوبه میاد دنبال تو,
پسری که بدون ترس و محکم, همه جا دستاشو دورت حلقه میکنه,
پسری که اس ام اساش کوتاه هست اما پر احساسه,
پسری که دستات رو تو چراغ قرمزِ خیابونا محکمتر میگیره,
... پسری که بی هوا برات اس ام اس های غمگین میفرسته,
پسری که تو بیرون رفتنای دسته جمعی ت تر . ابو کمیل میگه: تو این راه هرکی ج کنه صد برابر برمیگرده ولی من دنبال خسارت میگردم خیر نمیخوام خسارت میخوام که به حسین بگم آقا همه چیزم رفت دیگه هیچی ندارم...
خدایا این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟
پ ن: مستند یادداشت های یک پیاده کارگردان وحید چاووش از بهترین اربعین سازها دیدن هر سالش جواب میده پ ن: عاشقم کن.. دنیا بدون عشق تو .
به سلامتی پسر بچه ای که پولاشو جمع کرد

تا واسه باباش کادو ب ه رفت تو مغازه

به فروشنده گفت کمربند میخوام

فروشنده گفت چه جور کمربندی میخواین؟

پسر بچه گفت قشنگ باشه ولی دردش کم باشه
سلامتی اون پسری که،

10سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت،

20سالش شد باباش ز تو گوشش هیچی نگفت،

30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه،

باباش گفت چرا گریه می کنی؟

گفت:آخه اونوقتا دستت نمی لرزید...!

پدرم رفت

زمانیکه هوا سرد و زمستانی بود

پدرم رفت زمانیکه

دلش غرق پریشانی بود

پدرم وقتی رفت

دلم از فاصله ها ابری شد

باغم نبودنش

هوای خاطره ها برفی شد

پدرم وقتی رفت

مادرم بی تاب بود

باغ تاک پدرم

بعد او بی آب بود

پدرم وقتی رفت

تقویم روز شمارش لب طاق

از دوشنبه ها حکایت می کرد

چمدان رفتنش هم شب پیش

که به اندازه تنهائی او وسعت داشت

از دل خسته شکایت می کرد

پدرم رفت

و غم ، آوار بر جان من است

این غم انگیزترین جلوه ی غمگین شدن است

پدرم آسان کرد

بندگی را باعشق

پدرم آغاز کرد

زندگی را بامرگ

من بابام وقتی 13 سالم بود فوت شد یه فاتحه براش بخونید.مرسی

سلام.ایلیا کوچولو الان خیلی هم کوچولو نیست و دیگه هفت سالش شده و واسه خودش مردی شده ماشا الله. الان ما سه ساله واسه شرایط کاری اومدیم یزد. ایلیا الان کلاس اوله ولی توی درساش استرس داره.البته اوایل خیلی بیشتر بود الان بهتر شده ز خونسار آمده پرویز نامی .............................................................. ز اخلاق و مرامش نیست خامی به سالش سی و هفت در شهر خوبان ...................................................... تمام همّ او در علم کیهان مشوق در تلاش و سعی و کوشش .................................................... مروج در علوم و هوش و دانش به کلسیت و رسوب و کارست و چینه .................................................... بود و حاذق بی قرینه خداو. موضوع اسید پاشی به ن تو اصفهان رو تقریبا خیلی هاتون شنیدید ... ی اگه تو شهر من به دیگه ای اسید بپاشه حتما از جونم مایه میزارم ... چرا ...؟ چون خواهر و مادر من بعدها به خاطر این مسئله ترس بیرون رفتن پیدا میکنن ... ولی چرا باید ی اسید بپاشه ...؟ غیر اینه که اون هم روزی 3 سالش بوده ...؟ غیر اینه که اون هم روزی با گریه به دنیا اومده ...؟ چی شد که اون تب. 86 سالش بود و دیگر استواری روزهای وزرات و گام به گام قدم برداشتن با انقلاب ی و مردمی ایران را نداشت. هرچند جسمش نشانی از آن سالها نداشت اما گفتار و افکارش همان بود که از سال 57 و دهه 60 به یاد مانده بود. به گفته دوستانش، ابراهیم یزدی با تمام فراز و فرودهای زندگی خود، تا آ ین لحظه دلش برای ایران تپید و امروز درآغوش خاک وطن، آرام گرفت. یکی از اساتید آتن چندی پیش عددی را کشف کرد که خصوصیات عجیبی داشت.این عدد ۱۴۲۸۵۷ است. اگر این عدد را در ۲ ضرب کنیم حاصل ۲۸۵۷۱۴ میشود.(به ارزش مکانی ۱۴ توجه کنید) اگر این عدد را در ۳ ضرب کنیم حاصل ۴۲۸۵۷۱ میشود.(به ارزش مکانی ۱ توجه کنید) اگر این عدد را در ۴ ضرب کنیم حاصل ۵۷۱۴۲۸ میشود.(به ارزش مکانی ۵۷ توجه کنید) اگر این عدد را در ۵ ضرب کنیم ح. مادر بزرگ پدری من وقتی فقط دوازده سالش بوده ازدواج کرده اونم وقتی که داشته تو حیاط عروسک بازی می کرده و در می زنن و مهمون میاد و اصلا به ذهنش هم نمی رسه که اینا برا چی میان ، اونم برای مردی که پانزده بیست سال از خودش بزرگتر بوده و تک پسر یه حاجی بازاری کامل ! . . . پسری که از اون سر شهرمیکوبه میاد ببینتت!
پسری که همه جا بدون ترس دستشو دور کمرت حلقه میکنه، پسری که وقتی ناراحتی قلقلکت میده که بخندی!
پسری که موقع رانندگی دستاتو میگیره
پسری که برات پاستیل و شکلات می ه! پسری که موهات و از جلو چشمات کنار میزنه
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
این پسر نیست!!
پدر ررررررسگه!!
انقد دختر بازی کرده دیگه حرفه ای شده...!
لطفا اطلاع رسانی کنید آگاهی ها بره بالا!! امروز روزیست که دخترم جشن پایان سالش را گرفته وسایلش را از مدرسه گرفته و تا سه روز تعطیل شدند امروز دخترم داشت با خمیر بازیهایش که از مدرسه گرفته بود بازی میکرد دخترم با خمیر بازیهایش ماشین تینکر بل و خواهرش که برفی بود یکی اش گرمی بود و یکی اش سرمایی بود را درست میکرد پ.ن:ما در این پست هیچ نقش نداشتیم جز تایپ گفته های دخترک پسری هستم تحصیل کرده،زیبا،خوش تیپ ،با موهای مشکی و بلند،چشم های مشکی،اندامی مناسب ،شغلی با درآمد بالا،کاملا معا ی،دارای اپارتمان و ماشین ا ین مدل و با وضع مالی عالی،که حاضر به ازدواج با هیچ دختری نیستم….فقط خواستم بگم دلتون بسوزه! طوطی مرده . ابوالحسن دیوانه شده . سودابه زن مش­تقی غیبش زده . همه­اش پانزده سالش بود که پدرش از دهات آورده بودش گذاشته بود خانه­ی مش­تقی وردست زن بیمارش . زنش که مرد سودابه را به عقد مش­تقی درآوردند . می­گویند : «دخترک معشوقه­ای داشته که شبانه با او گریخته و ...» . صدای گریه­ی مش­تقی را هر روز می­شنوم . پیرمرد چند روزی است به غذا لب نزده ..