پسری که من باشم

به نقل از خبرگزاریها در مورد پسری که من باشم : سی روز قبولم کن و مهمان دلم باش علیرضا بدیع باز آمده ام دست به دامان تو باشم کافر شوم از غیر و مسلمان تو باشم سی روز جدا باشم از آشفتگی خلق تا معتکف موی پریشان تو باشم تا شام ابد حلقه به گوش تو بمانم از صبح ازل گوش به فرمان تو باشم سی روز قبولم کن و مهمان دلم باش تا سی شب پر خاطره مهمان تو باشم قرآن به سرم بود، که امشب شب قدر است جانم به ک. تو بگو آینه ی چشم سیاهت باشم یا شریک غم پنهان نگاهت باشم تا به خاطر ننشسته است غباری ز منت خوشتر آن است که بر آینه آهت باشم خواهی آمد به مزارم ، چه گزافی! مپسند که پس از خاک شدن چشم به راهت باشم می شدی قبله ی من پشت و پناه دل من می پذیرفتی اگر پشت و پناهت باشم؟ عشق ای رایت افتاده به خاک از کف من نشد ار همچو سگان بنده ی راهت باشم سرنگون غرق. دلم می خواهد از حال تو بانو باخبر باشم
به هر جا می روی حتما من آنجا زودتر باشم
اگر شادی و یا غمگین شریک لحظه ات باشم
مرا در خاطرت آری به یادت مفت باشم
برای گریه ات شانه، برای خنده ات علّت
برای شوق پروازت برایت بال و پر باشم
کنار پنجره آیی به کوچه زل زنی ...ناگه
نگاهت سوی من افتد در آنجا رهگذر باشم
نباشد فرق چندانی م. من آرزو برایت یار باشم

آقا نمیخواهم بدوشت بار باشم

یوسف یدن نیست در اندازه ی من

اینجا دویدم گرمی بازار باشم

دیگر حرامم باد خواب صبح

خوب است وقت دیدنت بیدار باشم

تا آ عمر از تو میخوانم که شاید

بین ت میثم تمار باشم

یک لحظه هم نگذار من بی تو بمانم

دیگر نمیخواهم پی اغیارباشم

ه. یک لحظه دلم خواست ، که پهلویِ تو باشم
بی محکمه، زندانیِ بازویِ تو باشم

پیچیده به پایِ دلِ من، پیچش مویت
تا باز زمین خورده یِ گیسویِ تو باشم

کم بودنِ اسپند در این شهر، سبب شد
دلواپسِ رویت شدنِ روی تو باشم

طعمِ عسلِ عالیِ لبهات دلیلی ست
تا مشتریِ دائمِ کندویِ تو باشم خدا نخواست که من اهل ناکجا باشماجازه داد فقط اهلیِ شما باشم
و... ماجرای به عشق فرجامیدو... عشق خواست که من مرد ماجرا باشم
و...من تو را به دلیل آرمان خود که بی دلیل مباد که آرمان گرا باشم
چرا؟ مپرس که سر مشق عاشق ست سکوتمخواه پاسخ گنگی بر این ماجرا باشم
سرودمت به همان باوری که در من بودو... شعر حنجره ام شد که خوش صدا باشم
و... خو. خوشحالم از آن لحظه که در پیش تو باشم ای کاش نگارا که شبی خویش تو باشم بگذار که در مکتب معشوقه پرستی دیوانه ترین واله ی دل ریش تو باشم خوب است که در وادی غمها بپسندی تن و رخمی شده از نیش تو باشم کارم سر بازار وفا دربدری بود در کوچه ی عرفانم و درویش تو باشم در هر سه جهت راه مرا بسته ای ای عشق هم ماتم و هم پاتم و هم کیش تو باشم ای حضرت جانانه. خوشحالم از آن لحظه که در پیش تو باشم ای کاش نگارا که شبی خویش تو باشم بگذار که وادی معشوقه پرستی دیوانه ترین واله ی دل ریش تو باشم ای کاش که در وادی غمها بپسندی تن و رخمی شده از نیش تو باشم کارم سر بازار وفا دربدری بود در کوچه ی عرفانم و درویش تو باشم در هر سه جهت راه مرا بسته ای ای عشق هم ماتم و هم پاتم و هم کیش تو باشم ای حضرت جانانه نه . یک فضانورد باشم در ایستگاه فضایی، یا یک کافه دار در آن شهر ساحلی. یک ژورنالیست تازه کار باشم در رو مه ی تایمز یا عکاس ماجراجوی مجله ی نشنال جئوگرافی. یک گلفروش باشم در آن خیابانِ قدیمی یا یا کتابفروش باشم در cafebreria مکزی یتی. ژولیت بینوشه باشم در آبی یا جولی دلپی در هر ی. یک نده ی باله باشم در تالار مارینسکی یا باغبان باشم در آن روستای خ. میخواستم کنار تو باشم ولی نشد
پیکی به افتخار تو باشم ولی نشد
میخواستم به حکم دل خود ورق ورق
بازنده ی تو باشم ولی نشد
میخواستم به واسطه ی اشکهای خویش
یک چشمه از بهار تو باشم ولی نشد
حاضر شدم به شکل دو دستت درآیم و
دائم در اختیار تو باشم ولی نشد
وقتی که خسته می شوم از شهر بی حدود
زندانی حصار تو باشم ولی نشد * سریال هشت و نیم دقیقه
پ.ن: چقدر یاد خودم افتادم... نوزده سال از بودنم گذشت... خیلی چیزا یاد گرفتم خیلی چیزا تجربه خیلی چیزای کوچیک و بزرگ تو زندگیم دلخوشیم شد

من میتونم عاشقانه عاشق معشوقم باشم میتونم دخترونه دختر باباییم باشم و میتونم امید دل مامانم باشم
من میتونم واس دل خودم همون تارایی باشم که میخوام
من فهمیدم باید بجنگم باید محکم و قوی باشم باید همیشه امیدوار ادامه ب. می خواهم نباشم نه این که نباشم ، باشم ، ولی این نباشم علت نگرانی یک چریک پارتیزانیه یاغیه ک شانی با اسلحه مداد و کاغذ کاهی در کوران دوران هیجانیه یک دیکتاتوری ناگهانی باشم می خواهم نباشم نه این که نباشم، باشم ، ولی این نباشم نوسان جنون آنیه یک بمب انفجاری در لحظات پایانیه یک عملیات انتحاریه عصیانیه طغیانیه بی مقدمه پنهانیه عاشقانه. مثل دوستت دارمی ک اصلا نگفته باشم مثل اشکی ک اصلا نریخته باشم مثل خاطره ای ک اصلا نساخته باشم مثل نامه ای ک اصلا ننوشته باشم مثل تپش قلبی ک اصلا نداشته باشم مثل همین بی قراری عجیب و قریب ک نخواسته باشم مثل همه ی نداشته های دنیا نا خواسته دوستت داشته باشم و ... نه دوستت دارمی نه اشکی نه خاطره ای نه تپش قلبی نه حتی یک بی قراری عجیب و غریب... چقدر دلهره اور عاشقت شده ام.. امروز فهمیدم میخوام بیه همه باشم شاید اینم به خاطر همون قضیست که هرچی میبینم دوس دارم ولی واقعا وقتی میبینم یکی موسیقی کار میکنه دوس دارم شبیهش باشم وقتی میبینم یکی تو گیم خیلی خوبه دوس دارم شبیهش باشم وقتی یکی خیلی دختر بازه دوس دارم شبیهش باشم! وقتی یکی اصلا تو این فازا نیست و تک و تنهاست و به هیچ دختری اهمیت نمیده دوس دارم شبیهش ب. منو مامان و دخملک همسایه تو اتاقم نشستیم ... واسه نینی آهنگ میخونم که ب ه ننه ننه ننه ننه یه پسری عاشق منه روزا که میرم به مدرسه کیفمو برام میاره سر به سرم میذاره .... ننه ننه ننه ننه یه پسری عاشق منه اسم پسره هوشنگه دل من واسش میشنگه :))) مامانم بیشتر خوشش اومده :))) یه ساعتیه داره تکرارش میکنه و هعی میگه غزال یه بار دیگه واسه آنی بخون :))) + من بی مایه که باشم که یدار تو باشم؟! - خسته است... شبها دیر میخوابه! × آدم فقط تو آغوش مادرش تنها نیست! + حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم... × دیالوگ حمید جبلی ـه! - سرش شلوغه! + شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی...؟! - ولی خ بیکاره! بی کار، بی عار، خسته، مشغول...! × پ بده! - حالا یهویی همین وسط؟! دارن نگامون میکنن! + پروانه ی او باشم و او شمع جم. یک لحظه دلم خواست که پهلوی تو باشم بی محکمه زندانی بازوی تو باشم پیچیده به پای دل من پیچش مویت تا باز زمین خورده ی گیسوی تو باشم کم بودن اسپند در این شهر سبب شد دلواپس رؤیت شدن روی تو باشم طعم عسل عالی لب هات دلیلی ست تا مشتری دائم کندوی تو باشم تو نصف جهانی و همین عامل شُکر است من رفتگری در پل خاجوی تو باشم سهر
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم تا در این بازی پر حادثه حاضر باشم حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم قسمت این بود، چرا از تو شکایت م؟ یا در این قصه به دنبال مقصر باشم؟ شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد تا برازنده اسم خوش شاعر باشم ش. تا کدوم ستاره دنبال تو باشم تا کجا بی خبر از حال تو باشم مگه میشه از تو دل برید و دل کند بگو می خوام تا ابد مال تو باشم از ی نیس که نشونی تو نگیرم به تو روزی میرسم من که بمیرم هنوزم جای دو دستات خالی مونده تا قیامت توی دستای حقیرم خاک هر جاده نشسته روی دوشم کی میاد روزی که با تو روبرو شم من که از اول قصه گفته بودم غیر تو حتی با سایه م نمی . در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم،
بوقت صبح قیامت که سر زخاک برآرم
به گفتگوی تو خیزم به جستجوی تو باشم،
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم ،
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم ،
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم . این مسئولیتی که به گردن ما گذاشتی خیلی سخته نا خود آگاه یا اون حرف افتادم: تا نامرد نباشه مرد دیده نمیشه خب منم جزو اون سیاهی لشگر باشم اشکالی نداره؟ به خدا خسته شدم از خودم میترسم میترسم میترسم موقع مرگم همین جوری باشم نمی دونم چی باید بگم میترسم چیزی بگمو بی ادبی کرده باشم به خدا اصلا دوست ندارم بی ادب باشم پس خودتون بازم مثل همیشه. دوستم ش ت عشقی خورده اومده پیشم گریه میکنه ومیگه:
.
.
.
.
.
.
عشق وعاشقی همش دروغه.دیگه میخوام مثل توباشم،عاشق نشم،وابسته نشم،پست باشم، باشم، باشم،مثل لاشخورا زندگی کنم..
اصن بشم یکی مثل تو که هیچی حالیش نیست!!!!!
من: : : : : : : مجبورم گریه نکنم چون روان شناسم مجبورم خشمگین نشوم چون روان شناسم مجبورم نترسم چون روانشناسم مجبورم تردید نکنم چون روان شناسم مجبورم سحرخیز باشم چون روان شناسم مجبورم کمتر اعتراض کنم چون روان شناسم مجبورم به حرف های دل همه گوش بدهم چون روان شناسم مجبورم همیشه لبخند بزنم چون روان شناسم مجبورم اخم نکنم چون روان شناسم مجبورم تنبلی . قسمت این بود که من با تو معاصر باشم تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم تو پری باشی و تا آنسوی دریا بروی من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم قسمت این بود ، چرا از تو شکایت م ؟! یا در این قصه به دنبال مقصر باشم ؟ شاید اینگونه خدا خواست مرا زجر دهد تا برازنده ی اسم خوش شاعر باش. اگر چه هیچ وقت یک گل نبودم، اما حتی نمی تونستم چطور یک پرنده ی ت باشم؟
و.ن: بخشی از یه شعر بود.
بگذار خودم را دوست داشته باشم خودم را با همان چشم های بادامی با همان لبخندی که همیشه روی صورتم حک شده است ... بگذار خودم را دوست داشته باشم با همان بی خیالی ای که به گمانم حرص خیلی ها را در آورده است.
.... بگذار خودم را دوست داشته باشم با همان ظاهر ساده ای که هیچگاه دلم نمی خواهد دستی داخلش ببرم
... بگذار خودم را دوست داشته باشم رهایم . بقایی گفت: من برای مردم کار کرده و در هر عرصه ای که می توانستم در خدمتشان باشم فعالیت می که ممکن بود در پروژه ای بازیگر باشم و در پروژه دیگر به عنوان کارگردان. من حتی می توانم در زمینه آهنگسازی، طراحی صحنه، نقاشی و عکاسی در یک پروژه حضور داشته باشم. اگر ذره ای باهوش باشم باید از سوال "دستت چی شده"انتظار صاف و پوست کنده شدن داشته باشم،نه؟! من از تو یاد گرفتم
که تن به یاس بشویم
شبیه باغچه باشم
همیشه راست بگویم
تو رو به اشک نوشتم
که از تو رنگ بگیرم
که از تو سیر بنوشم
دم قشنگ بگیرم
من از تو یاد گرفتم
که بی دریغ بخندم
که بی حساب ببوسم
که دل به خواب ببندم من از تو یاد گرفتم
که رخت نور بپوشم
به ضرب ساز بچرخم
به جرم عشق بجوشم چه ک نه یاد گرفت. تصمیم گرفتم دیگه سکوت کنم، دیگه حتی گفتن ناراحتی هامم دردی رو دوا نمیکنه جز اینکه طرف مقابل رو خسته کنه.تصمیم گرفتم ت باشم و ت باشم و وقتی که دیگه نتونستم ت باشم تصمیمم رفتن باشه، نه موندن و  چند روز غرغر و بعدم همه چیز رو به شکل سابق ادامه دادن... خدایا :
بگذار به جای اینکه دعا کنم تا از خطر ایمن باشم
بی مهابا به مصاف آن بروم
بگذار به جای اینکه برای تسکین دردم ماس کنم
توانایی غلبه بر آن را داشته باشم.
بگذار به جای اینکه در جبهه نبرد زندگی دنبال متحد بگردم
به توانمندیهای خود متکی باشم.
بگذار به جای اینکه نگران خود باشم
دل به صبری ببندم که ام را نوید می دهد.
عطایی کن تا از ترس فاصله بگیرم و رحمت تو را
نه فقط در موفقیت هایم بلکه آن را همچنین
در ش تهایم احساس کنم… خدایا :
بگذار به جای اینکه دعا کنم تا از خطر ایمن باشم
بی مهابا به مصاف آن بروم
بگذار به جای اینکه برای تسکین دردم ماس کنم
توانایی غلبه بر آن را داشته باشم.
بگذار به جای اینکه در جبهه نبرد زندگی دنبال متحد بگردم
به توانمندیهای خود متکی باشم.
بگذار به جای اینکه نگران خود باشم
دل به صبری ببندم که ام را نوید می دهد.
عطایی کن تا از ترس فاصله بگیرم و رحمت تو را
نه فقط در موفقیت هایم بلکه آن را همچنین
در ش تهایم احساس کنم… سفریعنی دویدن سوی کویت رسیدن، جان سپردن پیش رویت مسافر بوده ام این سان همه عمر چنان باد صبا مدهوش بویت «شیرین تر از این نیست که من دردل این کوه فرهادتر از تیشه به دستان تو باشم»؟ من قندم و تو چایی لب سوزی و ای کاش من ثانیه ای غرق تو، مهمان تو باشم یا خورده شوی در شب شعری و پس از تو ته مانده ی ماسیده به فنجان تو باشم من باشم و تو باشی و شم. یادمه راهنمایی هم اینطوری گذشت
چون دوست نداشتم اون موقع اونجا باشم
ولی عقب عقل حکم میکرد همونجا باشم چون مدرسه خولی بود
الانم چون عقب عقل حکم میکنه اینجا باشم
 
دوران راهنمایی زمان خیلی بدی بود
دوست ندارم هیچ وقت برگردم به اون موقع
همین طور که الان بده
شاید اسم اگر ا اج نشم
گنده باشه
  امشب هوس خیلی آینده بود یک پیرزن باشم که قرار است فردا بمیرد و اما نه مرده ای باشم که شب اول قبرش نیز گذشته باشد دیگر به آ خط رسیده باشد بدون انتظار به او بدون درد حتی درد شب اول قبر را هم پشت سر گذاشته باشم راحت بدوم و یکهو خودم را در آغوش خدا رها کنم سر بر شانه هایش بگذارم چشمانم را ببندم و به اندازه تمام دوری ها و دردهای این سال ها گر. طاقت ندارم از نگاهت دور باشم
یا پیش هم باشیم و من مجبور باشم...

با من بمان هر لحظه می افتم به پایت
هر چند در ظاهر زنی مغرور باشم

وقتی دلت صیاد این دریاست ای کاش
من ماهیِ افتاده ای در تور باشم

بگذار با رویای وصلت خو بگیرم
حتی اگر یک وصله ی ناجور باشم

آغوش وا کن! حرف هایم گفتنی نیست
تا کی فقط در شاعری مشهور باشم؟!

پیراهنم ارزانی چشمان مست ات
لطفی ندارد عشق اگر محصور باشم!

روزی اگر سهم ی بودی دعا کن ـ
من کور باشم ، کور باشم ، کور باشم!
+ زهرا شعبانی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ + می خواستم فقط 4 تا بیتی که رنگی رو بنویسم ، دیگه گفتم بزار کاملش رو بزارم، می مونه دیگه برام. بنظرم شاه بیتاش همون رنگیاست. آنقدر قوی باشم که هیچ چیز نتواند آرامش ذهنم را برهم زند. هر ی را که میبینم با او از سلامتی ، خوشبختی صحبت کنم. کاری کنم که دوستانم احساس کنند گوهر ارزشمندی در درون شان است. تنها به بهترینها بین م، تنها برای رسیدن به بهترینها کار کنم و تنها انتظار بهترینها را داشته باشم. درست به همان اندازه که مشتاق موفقیت خود هستم، مشتاق موفقیت دیگرا. «من می توانم مهره نظام باشم، اما نمی توانم مهره بی اراده ی باشم. این جوری نیست که هر ی به من بگوید این کار و آن کار را انجام بده، بگویم چشم.» شب واقعا خوبی بود و هست واقعا حالم خوبه مدتها بود همچین حسی نداشتم ...واقعا دلم واسه این حس تنگ شده بود واقعا بهش احتیاج داشتم ، جدا از اینا باورم نمیشه چطوری باور کنم وای خدای من واقعا حسه قشنگیه هرچی باشه دوسش دارم بهم انگیز میده حالم وخوب میکنه بهم کمک میکنه انسان باشم خودم باشم اونی که باید باشم ، باشم ... یه دنیا ارزش داره ... یه دنی. خودت خواستی که من مجبور باشم برم جایی که از تو دور باشم تو پای منو از قلبت بریدی خودت خواستی که من اینجور باشم خودت خواستی که احساسم بشه سرد خودت خواستی نمیشه کاری هم کرد از اول ا ش رو می دونستم تو تونستی ولی من نتونستم..... ......... برات بودن من کافی نبود و حقیقت این که می بافی نبود و..... به 82 کیلو برسم (خب یک کیلو کم ولی باید جدی تر باشم) کتاب چاپ شده باشد( حدود 200 صفحه نوشتم و امیدوارم تا ماه آ ماه رمضون تموم شه) مقاله خودم و چاپ شده باشد (مقاله خودم دست مه . مال هم بعد کتاب شروع میکنم) موضوعی جدید را به راهنمایی شروع کرده باشم محمد به 20 کیلو برسد (رشد وزنیش واقعا خوبه . و خدود 16 و ده ای شده است) تولد حس برای بگیرم جزئ 30 قران. درود بیدل دهلوی سروده است: چه مقدار خون در عدم خورده باشم که بر خاکم آیی و من مرده باشم. بعضی وقت ها آن قدر چیزی را دوست داری که گمان می کنی پس از مرگ هم فراموشش نمی کنی. بدرود من آمده ام تا به ابد مال تو باشم پرواز کنى ؛ پر بزنم ؛ بال تو باشم چون سایه که در هر قدمش بوده کنارت بگذار که هر لحظه به دنبال تو باشم چون یکّه سوارى که از آینده ى فنجان با اسب سفید آمده ؛ در فال تو باشم بگذار که از بین دو ابروى کمانت تیرى بزنم فاتح تک خال تو باشم یک لحظه که گریان بشوى یا که بخندى یک لحظه که من باشى و من حال تو باشم دلگیر ن. یه پیامی میفرستم به امید پیام تو / نه اینکه بخونی و بگی بی خیال تو .

چه کردی با دل من نازنینم / که هر شام و سحر اندوهگینم / مرا دعوت در باغ چشمت / که از باغ دلت چند گل بچینم .

با جمله ی رندان جهان هم کیشم / خیام ترانه های پر تشویشم / انگار از آسمان می بارد / وقتی که به چشمان تو می شم .

پیوند عشق حقیقی ، حتی با مرگ هم گسیخته نمی. دکتـر شـریعتـی میگوید: از انســـان بودنم شـــــرم میکنم! گاهی می خواهم انســـان نباشم... ی باشم پا روی یونجه ها بگذارم! اما دلــــی را دفـــن نکنم... گرگی باشم ها را بدرم! اما بدانم کارم از روی ذات است نه هوس... خفاشی باشم که شبها گردش کنم با چشمهای کور!‏ اما خـوابـی را پــ ــر نکنم... کلاغی باشم که قارقار کنم! اما پرهایم را رنگ نکنم و دلی. عاشقت باشم و
پنهان کنم و
پیر شوم

این خودش فلسفه ی
عشق درونی من است

هی نگاهت م ،
گم بشوم در چشمت
گم شدن
در شب چشمان
تو پیدا شدن است